چراغهای رابطه تاریکاند
رابطه که بهزعم من همواره آبستن سوءتفاهم است، یکی از وجوه تراژیک زندگی ما آدمهاست. رابطه اصلاً بهنحو مضاعف تراژیک است، از آن حیث که گریزی از آن نیست. بماند که بسیاری از آنچه مایه گسست رابطه با «دیگری» است، پیشتر در خلوتِ ما با خودمان ریشه دوانده است. رابطه با «دیگری» نه آغاز تراژدی، که امتداد و انعکاسی از رابطۀ من با من است.
رابطهها هم آبستن سوءتفاهماند و هم برآمده از آن. سوءتفاهمات همیشه مایۀ گسست رابطه نیستند، اتفاقاً گاهی سوءتفاهم است که یک رابطه را پایدار نگه میدارد. اینها سوءتفاهمات رابطهزا هستند. طبعاً سوءتفاهمات رابطهزدا هم داریم. آنها که طعم سوءتفاهم رابطهزدا را نچشیدهاند، بختیار بودهاند؛ یا از این حیث که رابطۀ آنها آنقدر دوام و بَسامد و عمق نداشته که به سوءتفاهم بینجامد و یا از آن جهت که طرفین رابطه از اغراضِ رَمانندۀ یکدیگر آگاه نشدهاند؛ یعنی رابطه بهقدر کفایت شفاف نبوده. اغراض رماننده را نباید بهمعنای اغراض غیراخلاقی و ناموجّه گرفت، دستبرقضا گاهی اغراض یکی از طرفین رابطه، هم اخلاقی است و هم عقلاً موجّه، اما دیگری را میرماند و رابطه را سست میکند یا میگسلد.
اینجا نباید از نقش زبان غفلت ورزید. زبان، این ابزار بهظاهر پیونددهنده، خود یکی از سرچشمههای بنیادین سوءتفاهم است. هر سخنی آبستن سوءتفاهم است. هر واژهای که بر زبان میآورم، در گوش جانِ دیگری با تاریخ شخصی، زخمها، آرزوها و اغراض او میآمیزد و معنایی مییابد که لزوماً مقصود من نیست. صادقانهترین رازگوییهای طرفینِ یک رابطۀ صمیمانه نیز از این آسیب مصون نیست.
رابطهها بهمحض بروز سوءتفاهماتِ رابطهزدا از هم نمیپاشند. گاهی این سوءتفاهمات برطرف میشود تا آنگاه که سوءتفاهمات تازه سربرآورد، گاهی به دلایلی تاب آورده میشود و گاهی هم نادیده انگاشته میشود. ستیزهجویی و ملالت، محصولات جانبی این اقسام است. بهنظرم هر رابطهای همیشه بهنحو بالقوه بر لبۀ پرتگاه است. کافی است زمان بسنده در اختیار داشته باشیم تا پرده از اغراض رمانندۀ یکی از طرفین رابطه برداشته شود، آنگاه آن امر بالقوه در کوتاه زمانی بالفعل خواهد شد. زمان، دشمن خاموش رابطه است. زمان نه فقط فرصت آشکار شدنِ اغراض رماننده را فراهم میآورد، که رابطه را نیز فرسوده میکند؛ به این ترتیب که بِکارت و تازگیِ آن را در زندان عادت و ملالت و تکرار، زنده به گور میکند و سایۀ مرگ را همواره بر سر هر رابطه مستدام میدارد.
اینجا باید از یک وضعیت نادر و دشوار هم یاد کنم؛ اینکه طرفین یک رابطه ضمن آگاهیِ کامل از اغراض رمانندۀ یکدیگر و با اعتراف به اینکه فهم کاملِ «دیگری» همواره ناممکن خواهد بود، همچنان در کنار هم بمانند. در چنین رابطهای دیگر پای سوءتفاهمات رابطهزا در میان نیست، اینجا موقفِ پذیرش تراژدی است. کنار هم میمانیم با آنکه میدانیم این رابطه ناقص و شکننده است و سوءتفاهم، سرنوشت محتوم هر پیوند بشری.
آیا ممکن است در یک رابطه هرگز پای هیچ غرض رمانندهای درمیان نباشد؟ به گمانم این شدنی نیست. غرضهای رماننده دیر یا زود سر برمیآورند، فقط کافی است فرصت و عمقِ بسنده به یک رابطه بدهیم و آن را شفاف نگاه داریم. بسیاری از روابط ما از آن رو میپایند که سطحی و غیرشفافاند و بعضاً ریاکارانه.
رابطهها هراسان و اندوهگینم میکنند؛ هم آنها که اَصالتاً بهواسطه سوءتفاهم و جهل پابرجایاند، هم آنها که اغراض رماننده را تاب میآورند و با ملالت و ستیزهجویی میسازند، هم آنها که در پی اغراض رماننده از هم میپاشند و هم آنها که در موقف پذیرش تراژدی، برپای میمانند.
گرچه «چراغهای رابطه تاریکاند» اما من در موقف پذیرش تراژدی، به سوی تو دست دراز میکنم.
〰 م.اعتمادینیا
۸ شهریور ۱۴۰۵
رابطه که بهزعم من همواره آبستن سوءتفاهم است، یکی از وجوه تراژیک زندگی ما آدمهاست. رابطه اصلاً بهنحو مضاعف تراژیک است، از آن حیث که گریزی از آن نیست. بماند که بسیاری از آنچه مایه گسست رابطه با «دیگری» است، پیشتر در خلوتِ ما با خودمان ریشه دوانده است. رابطه با «دیگری» نه آغاز تراژدی، که امتداد و انعکاسی از رابطۀ من با من است.
رابطهها هم آبستن سوءتفاهماند و هم برآمده از آن. سوءتفاهمات همیشه مایۀ گسست رابطه نیستند، اتفاقاً گاهی سوءتفاهم است که یک رابطه را پایدار نگه میدارد. اینها سوءتفاهمات رابطهزا هستند. طبعاً سوءتفاهمات رابطهزدا هم داریم. آنها که طعم سوءتفاهم رابطهزدا را نچشیدهاند، بختیار بودهاند؛ یا از این حیث که رابطۀ آنها آنقدر دوام و بَسامد و عمق نداشته که به سوءتفاهم بینجامد و یا از آن جهت که طرفین رابطه از اغراضِ رَمانندۀ یکدیگر آگاه نشدهاند؛ یعنی رابطه بهقدر کفایت شفاف نبوده. اغراض رماننده را نباید بهمعنای اغراض غیراخلاقی و ناموجّه گرفت، دستبرقضا گاهی اغراض یکی از طرفین رابطه، هم اخلاقی است و هم عقلاً موجّه، اما دیگری را میرماند و رابطه را سست میکند یا میگسلد.
اینجا نباید از نقش زبان غفلت ورزید. زبان، این ابزار بهظاهر پیونددهنده، خود یکی از سرچشمههای بنیادین سوءتفاهم است. هر سخنی آبستن سوءتفاهم است. هر واژهای که بر زبان میآورم، در گوش جانِ دیگری با تاریخ شخصی، زخمها، آرزوها و اغراض او میآمیزد و معنایی مییابد که لزوماً مقصود من نیست. صادقانهترین رازگوییهای طرفینِ یک رابطۀ صمیمانه نیز از این آسیب مصون نیست.
رابطهها بهمحض بروز سوءتفاهماتِ رابطهزدا از هم نمیپاشند. گاهی این سوءتفاهمات برطرف میشود تا آنگاه که سوءتفاهمات تازه سربرآورد، گاهی به دلایلی تاب آورده میشود و گاهی هم نادیده انگاشته میشود. ستیزهجویی و ملالت، محصولات جانبی این اقسام است. بهنظرم هر رابطهای همیشه بهنحو بالقوه بر لبۀ پرتگاه است. کافی است زمان بسنده در اختیار داشته باشیم تا پرده از اغراض رمانندۀ یکی از طرفین رابطه برداشته شود، آنگاه آن امر بالقوه در کوتاه زمانی بالفعل خواهد شد. زمان، دشمن خاموش رابطه است. زمان نه فقط فرصت آشکار شدنِ اغراض رماننده را فراهم میآورد، که رابطه را نیز فرسوده میکند؛ به این ترتیب که بِکارت و تازگیِ آن را در زندان عادت و ملالت و تکرار، زنده به گور میکند و سایۀ مرگ را همواره بر سر هر رابطه مستدام میدارد.
اینجا باید از یک وضعیت نادر و دشوار هم یاد کنم؛ اینکه طرفین یک رابطه ضمن آگاهیِ کامل از اغراض رمانندۀ یکدیگر و با اعتراف به اینکه فهم کاملِ «دیگری» همواره ناممکن خواهد بود، همچنان در کنار هم بمانند. در چنین رابطهای دیگر پای سوءتفاهمات رابطهزا در میان نیست، اینجا موقفِ پذیرش تراژدی است. کنار هم میمانیم با آنکه میدانیم این رابطه ناقص و شکننده است و سوءتفاهم، سرنوشت محتوم هر پیوند بشری.
آیا ممکن است در یک رابطه هرگز پای هیچ غرض رمانندهای درمیان نباشد؟ به گمانم این شدنی نیست. غرضهای رماننده دیر یا زود سر برمیآورند، فقط کافی است فرصت و عمقِ بسنده به یک رابطه بدهیم و آن را شفاف نگاه داریم. بسیاری از روابط ما از آن رو میپایند که سطحی و غیرشفافاند و بعضاً ریاکارانه.
رابطهها هراسان و اندوهگینم میکنند؛ هم آنها که اَصالتاً بهواسطه سوءتفاهم و جهل پابرجایاند، هم آنها که اغراض رماننده را تاب میآورند و با ملالت و ستیزهجویی میسازند، هم آنها که در پی اغراض رماننده از هم میپاشند و هم آنها که در موقف پذیرش تراژدی، برپای میمانند.
گرچه «چراغهای رابطه تاریکاند» اما من در موقف پذیرش تراژدی، به سوی تو دست دراز میکنم.
〰 م.اعتمادینیا
۸ شهریور ۱۴۰۵
❤22💔5👍4💯3🙏2👌2👏1
به بیخانگی رفتنم آرزوست
دل از خانه بگسستنم آرزوست
ز تهران اَعوذُ بِربِّ الفَلَق
ز بام جهان جَستنم آرزوست
مرا با خرابات و بُستان چه کار
دل از این و آن شستنم آرزوست
دو صد ورطه آنسوتر از ما و من
کنار تو بنشستنم آرزوست
وگر مهر بر جای باشد تو را
شبی در بَرَت خفتنم آرزوست
سحر چون کتان در برِ ماهتاب
به کتم عدم رفتنم آرزوست
دگر بار اگر سر برآرم ز خاک
به پای تو بشکفتنم آرزوست
مرا قافیه پیر کرد و فسرد
ز بندِ رَوی رستنم آرزوست
۱۴۰۵/۵/۳۰
دل از خانه بگسستنم آرزوست
ز تهران اَعوذُ بِربِّ الفَلَق
ز بام جهان جَستنم آرزوست
مرا با خرابات و بُستان چه کار
دل از این و آن شستنم آرزوست
دو صد ورطه آنسوتر از ما و من
کنار تو بنشستنم آرزوست
وگر مهر بر جای باشد تو را
شبی در بَرَت خفتنم آرزوست
سحر چون کتان در برِ ماهتاب
به کتم عدم رفتنم آرزوست
دگر بار اگر سر برآرم ز خاک
به پای تو بشکفتنم آرزوست
مرا قافیه پیر کرد و فسرد
ز بندِ رَوی رستنم آرزوست
۱۴۰۵/۵/۳۰
❤38💔5👏4👍3🕊3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زوربای یونانی(۱۹۶۴) ساخته مایکل کاکویانیس
برگرفته از رمانی به همین نام نگاشته نیکوس کازانتزاکیس
برگرفته از رمانی به همین نام نگاشته نیکوس کازانتزاکیس
❤22👌4👍3💔2
Two prisoners whose cells adjoin communicate with each other by knocking on the wall. The wall is the thing which separates them but it is also their means of communication. It is the same with us and God. Every separation is a link.
دو زندانی که سلولهایشان به هم نزدیک است، با ضربه زدن به دیوار با هم ارتباط برقرار میکنند. دیوار چیزی است که آنها را از هم جدا میسازد اما وسیلۀ ارتباطشان نیز هست. درمورد ما و خداوند نیز همینگونه است. هر جداییای یک پیوند است.
〰 Simone Weil, Gravity and Grace (2004), Emma Crawford and Mario von der Ruhr (trans), New York: Routledge, p.145.
دو زندانی که سلولهایشان به هم نزدیک است، با ضربه زدن به دیوار با هم ارتباط برقرار میکنند. دیوار چیزی است که آنها را از هم جدا میسازد اما وسیلۀ ارتباطشان نیز هست. درمورد ما و خداوند نیز همینگونه است. هر جداییای یک پیوند است.
〰 Simone Weil, Gravity and Grace (2004), Emma Crawford and Mario von der Ruhr (trans), New York: Routledge, p.145.
❤22👍4💔4🕊2👎1
بشارة الخوری، اولین رئیس جمهور لبنان بعد از استقلال، بیتی دارد بس خیالانگیز و بدیع؛
قَتَلَ الوَرْدُ نَفْسَهُ حَسَداً مِنْكِ
وَألْقَى دِمَاهُ فِي وَجْنَتَيْكِ
من آن را آزادانه اینچنین به پارسی آوردهام؛
گل سرخ از حسد گلو بُبرید
ردّ خونش نگر به گونهٔ خویش
قَتَلَ الوَرْدُ نَفْسَهُ حَسَداً مِنْكِ
وَألْقَى دِمَاهُ فِي وَجْنَتَيْكِ
من آن را آزادانه اینچنین به پارسی آوردهام؛
گل سرخ از حسد گلو بُبرید
ردّ خونش نگر به گونهٔ خویش
❤14💯4👏2🕊2👍1
به تفصیلی که در جایی آوردهام، مولانا از حیث نظری نگاهی دوگانه به زنان دارد. مبتنیبر نگاه نخست که بَسامد بیشتری در آثار تعلیمی وی بهویژه مثنوی دارد، زنان مهیاترین دام شیطان، فتنهگران تاریخ انبیاء، مظهر و تجسم نفس امارةٌ بالسوء و بیبهره از عقل کامل بهشمار میآیند. اما مبتنیبر نگاه دوم، دستکم اندکی از زنانِ برگزیده میتوانند در بهرهمندی از فضایل و دستیابی به مراتب متعالی کمال، گوی سبقت را از مردان بربایند. مبتنیبر گزارشهای موجود، مولانا در زندگی شخصی و تعاملات اجتماعی خود برخلاف رویکرد نظریِ پربسامدش که متضمن نوعی نگاه تحقیرآمیز نسبت به زنان است، همراه از سرِ احترام و ارجگزاری به زنان نگریسته و برخلاف بسیاری از پیشینیان و نیز همگنانِ همروزگار خود، پیوسته با زنان براساس مهربانی، حرمتگزاری و درک متقابل رفتار کرده و شأن، حقوق و آزادیهای انسانی و طبیعی آنان را بهقدر کفایت پاس داشته است. این پاسداشت عملی، شواهد بسیار در زندگی مولانا دارد. نمونه میخواهید، به نامه زیر بنگرید که خطاب به عروسش فاطمه خاتون، دختر صلاحالدین زرکوب که مراد عرفانی او پس از شمس بوده، نوشته است. ظاهراً این نامه در پی کدورتی که میان سلطان ولد، پسر مولانا و فاطمه خاتون واقع شده، به رشته تحریر درآمده است. مولانا در این نامه به صراحت، تداوم رابطه میان خود و پسرش را موقوف رضایت فاطمه خاتون از سلطان ولد دانسته و با الفاظ و تعابیری عمیقاً مهربانانه، فروتنانه و خاضعانه از عروس خود دلجویی کرده است. اصل این نامۀ خواندنی قدری مفصل است. آنچه در ادامه میآید گزیدهای از آن است؛
روحی بِروحِکَ مَمزوجٌ و متّصلٌ
فَکُلّ حادثةٍ تُؤذیکَ تُؤذینی
خدای را ـ جلّ جلاله ـ به گواهی میآرم و سوگند میخورم به ذات پاک قدیمِ حق تعالی که هرچه خاطر آن فرزندِ مخلص از آن خسته شود، دهچندان غم شما غم ماست و اندیشۀ شما اندیشه ماست و حقوق و احسانها و خداوندیهای سلطان المشایخ، مشرق انوار الحقائق ـ قَدَّسَ الله روحَه ـ بر گردن این داعی وامی است که به هیچ شُکری و به هیچ خدمتی نتوان گزاردن. شُکرِ آن را هم خزینۀ حق تعالی تواند خواست. و توقع من از آن فرزند آن است که از این پدر هیچ پوشیده ندارد از هر که رنجد، تا منّت دارم و در یاری به قدر امکان، إنشاءالله، تقصیر نکنم. اگر فرزند عزیز، بهاءالدین، در آزار شما کوشد، حقاً و ثُمّ حقّاً دل از او برکنم و سلام او را جواب نگویم و به جنازۀ من نیاید، نخواهم، و همچنین غیر او هر که باشد. امّا خواهم که هیچ غم نخوری و غمگین نباشی که حق ـ جلّ جلاله ـ در یاری شماست و بندگان خدا در یاری شمایند. هرکه در حق شما نقصان گوید، دریا به دهان سگ نیالاید و تُنگ شِکر به زحمت مگس بیقیمت نشود و یقین دارم که اگر صدهزار سوگند بخورند که ما مظلومیم، من ایشان را ظالم دانم که در حق شما محب و دعاگوی نباشد. ایشان را مظلوم ندانم، سوگند و عذر قبول نکنم. والله و بالله و تالله که هیچ عذری و سوگندی و مکری و گریهیی از بدگوی شما قبول نکنم. مظلوم شمایید...
الله، الله از این پدر هیچ پنهان ندارند و احوال یک به یک به من بگویند، تا به قدر امکان به یاری خدا معاونت کنم. شما هیکلِ اَمان حقّید در عالم از آثار آن سلطان که، به برکت شما، روح پاک او صد هزار عنایت کند به سبب شما بر اهل زمین. هرگز خالی مباد آثار شما و نسل شما منقطع مباد تا روز قیامت و غمگین مباد دل شما و دل فرزندان شما، آمین یا ربّ العالمین.
۱۴۰۵/۷/۷
روحی بِروحِکَ مَمزوجٌ و متّصلٌ
فَکُلّ حادثةٍ تُؤذیکَ تُؤذینی
خدای را ـ جلّ جلاله ـ به گواهی میآرم و سوگند میخورم به ذات پاک قدیمِ حق تعالی که هرچه خاطر آن فرزندِ مخلص از آن خسته شود، دهچندان غم شما غم ماست و اندیشۀ شما اندیشه ماست و حقوق و احسانها و خداوندیهای سلطان المشایخ، مشرق انوار الحقائق ـ قَدَّسَ الله روحَه ـ بر گردن این داعی وامی است که به هیچ شُکری و به هیچ خدمتی نتوان گزاردن. شُکرِ آن را هم خزینۀ حق تعالی تواند خواست. و توقع من از آن فرزند آن است که از این پدر هیچ پوشیده ندارد از هر که رنجد، تا منّت دارم و در یاری به قدر امکان، إنشاءالله، تقصیر نکنم. اگر فرزند عزیز، بهاءالدین، در آزار شما کوشد، حقاً و ثُمّ حقّاً دل از او برکنم و سلام او را جواب نگویم و به جنازۀ من نیاید، نخواهم، و همچنین غیر او هر که باشد. امّا خواهم که هیچ غم نخوری و غمگین نباشی که حق ـ جلّ جلاله ـ در یاری شماست و بندگان خدا در یاری شمایند. هرکه در حق شما نقصان گوید، دریا به دهان سگ نیالاید و تُنگ شِکر به زحمت مگس بیقیمت نشود و یقین دارم که اگر صدهزار سوگند بخورند که ما مظلومیم، من ایشان را ظالم دانم که در حق شما محب و دعاگوی نباشد. ایشان را مظلوم ندانم، سوگند و عذر قبول نکنم. والله و بالله و تالله که هیچ عذری و سوگندی و مکری و گریهیی از بدگوی شما قبول نکنم. مظلوم شمایید...
الله، الله از این پدر هیچ پنهان ندارند و احوال یک به یک به من بگویند، تا به قدر امکان به یاری خدا معاونت کنم. شما هیکلِ اَمان حقّید در عالم از آثار آن سلطان که، به برکت شما، روح پاک او صد هزار عنایت کند به سبب شما بر اهل زمین. هرگز خالی مباد آثار شما و نسل شما منقطع مباد تا روز قیامت و غمگین مباد دل شما و دل فرزندان شما، آمین یا ربّ العالمین.
۱۴۰۵/۷/۷
❤26
به سراغم خواهی آمد
در روزی یا شبی که دیگر جانی در بساط ندارم
تو ای فرشته مرگ!
چه چیز را به پیشگاه خداوند خواهی برد؟!
۱۴۰۵/۷/۱۰
در روزی یا شبی که دیگر جانی در بساط ندارم
تو ای فرشته مرگ!
چه چیز را به پیشگاه خداوند خواهی برد؟!
۱۴۰۵/۷/۱۰
💔38❤11🕊7
گادامر و کریشنامورتی؛ داستان یک مقابله
اخیراً به یکی از نوشتههای دوران جوانیام در باب هرمنوتیک فلسفی گادامر مراجعه کردم. نوشتهای با عنوان «خلود فهم در حصار تاریخ و زبان...» که در بهمن ۱۳۸۹ در کتاب ماه فلسفه به چاپ رسیده است. من که پس از آن دوران با اندیشههای کریشنامورتی (۱۸۹۵–۱۹۸۶) متفکر و آموزگار معنوی هندی آشنا شدم، هیچگاه به برخی قرابتهای فکری و روشی میان این دو التفات نیافته بودم تا اینکه چند روز پیش در این باب تفطّنی حاصل آمد.
هانس-گئورگ گادامر (۱۹۰۰–۲۰۰۲) فیلسوف برجسته آلمانی و مهمترین نماینده هرمنوتیک فلسفی در قرن بیستم است. مهمترین اثر او، حقیقت و روش (Wahrheit und Methode) که نخستین بار در سال ۱۹۶۰ منتشر شد، یکی از تأثیرگذارترین آثار فلسفی سده بیستم بهشمار میرود. عنوان کتاب در نگاه نخست این فکر را به ذهن متبادر میکند که با اثری درباره روش دستیابی به حقیقت روبهرو هستیم، اما محتوای کتاب اصولاً چیز دیگری است. گادامر در این کتاب مدعی است که حقیقت همواره محصول بهکارگیری روشهای علمی نیست و اتفاقاً در حوزههایی چون هنر، تاریخ، زبان و علوم انسانی، حقیقت اغلب به صورت رخدادی در بستر گفتوگو، سنت و تجربۀ فهم نمایان میشود. بهزعم گادامر، این تصور که با بهکارگیری قواعدی مشخص و تکرارپذیر میتوان دستیابی به حقیقت را تضمین کرد، در قلمرو علوم طبیعی کارآمد است، اما در حوزههایی چون هنر، تاریخ، اخلاق و فهم متون، حقیقت ماهیتی دیگر دارد. حقیقت در این عرصهها نه نتیجه به کار بستن تکنیک، بلکه رخدادی است که در بستر گفتوگو، سنت، زبان و در پرتو فرایند امتزاج افقها(Fusion of Horizons) نمایان میشود. افق نزد گادامر، مجموعهٔ پیشفهمها، باورها، زبان، سنت و شرایط تاریخیای است که نظرگاه هر انسان را شکل میدهد و امکان فهم جهان و دیگران را برای او فراهم میآورد. فهم زمانی تحقق مییابد که افق مفسر و افق متن یا «دیگری» در فرایندی پویا با یکدیگر درآمیزند و ممزوج شوند.
این ایده گادامر را میتوان با یکی از بنیادیترین آموزههای کریشنامورتی مقایسه کرد. کریشنامورتی نیز هرگونه ادعای دستیابی به حقیقت از طریق پیروی از آتوریتهها، سنتها و روشهای از پیش تعیینشده را مردود میداند. از منظر او، هرگاه انسان تحت هدایت یک مُرشد یا نظام فکری خاص قرار گیرد، آنچه تجربه میکند نه حقیقت، بلکه تصویر مطلوبی است که پیشتر به ذهن او القا شده و سپس در تجربهاش فرافکنی و بازنمایی میشود. به همین دلیل است که او حقیقت را «سرزمینی بیراه» مینامد؛ حقیقت، سرزمینی است که هیچ مسیر از پیش ترسیمشدهای به آن منتهی نمیشود. اینجا گویی میان گادامر و کریشنامورتی نوعی همسویی آشکار دیده میشود. هر دو نسبت به این تصور که حقیقت را بتوان از رهگذر به کار بستن یک روش یا اطاعت از مَراجع اقتدار به دست آورد، بدبیناند و هر دو حقیقت را امری میدانند که از جنس رخداد و انکشاف است، نه محصول یک تکاپوی ذهنی یا معنوی. با این همه، مبانی فلسفی این دو نظرگاهِ بهظاهر مشابه از هم متمایزاند.
کریشنامورتی منشاء خطا را در شرطیشدن روان انسان میبیند. بهزعم او، حافظه، سنت و همه مَراجع اقتدار، ذهن را اسیر الگوهای گذشته میکنند و به این ترتیب مشاهده را مُلوَّث میسازند. ازاینرو، آزادی تنها زمانی صورت میبندد که ذهن از تمام این شرطیشدگیها رها شود و واقعیت را بیواسطه نظاره کند. در مقابل، گادامر اساساً این قِسم رهایی را ممکن نمیداند. او معتقد است انسان همواره در افقِ زبان، تاریخ و سنت قرار دارد و هیچ فهمی از نقطه صفر آغاز نمیشود. پیشداوریها نه صرفاً موانع فهم، بلکه شرط آغاز هرگونه فهماند. ما در فرایند فهم، امکان حذف کامل پیشفرضها، پیشداشتها و پیشداوریهای خود را نداریم، بلکه صرفاً میتوانیم به آنها خودآگاهی یابیم و به وقت ضرورت، آنها را اصلاح کنیم.
به این ترتیب، تفاوتی بنیادین میان این دو رخ مینماید؛ کریشنامورتی سنت را عمدتاً مانع درک حقیقت میبیند، زیرا آن را منشاء بازتولید تصاویر ذهنی میداند، اما گادامر سنت را شرط امکان فهم تلقی میکند. البته نه لازم است و نه مطلوب است که کورکورانه از سنت تبعیت کنیم، اما ناگزیریم سنت را افقی بهشمار آوریم که تنها از رهگذر گفتوگو با آن میتوانیم به حقیقت نزدیک شویم. گادامر معتقد است تمکین ما از مَراجع اقتدار، اگر مبتنی بر شناخت و اعتماد عقلانی باشد، مقبول و مطلوب تواند بود، اما کریشنامورتی تقریباً هر نوع آتوریته و حجیتطلبیِ معنوی را زمینهساز وابستگی و خودفریبی تلقی میکند.
اخیراً به یکی از نوشتههای دوران جوانیام در باب هرمنوتیک فلسفی گادامر مراجعه کردم. نوشتهای با عنوان «خلود فهم در حصار تاریخ و زبان...» که در بهمن ۱۳۸۹ در کتاب ماه فلسفه به چاپ رسیده است. من که پس از آن دوران با اندیشههای کریشنامورتی (۱۸۹۵–۱۹۸۶) متفکر و آموزگار معنوی هندی آشنا شدم، هیچگاه به برخی قرابتهای فکری و روشی میان این دو التفات نیافته بودم تا اینکه چند روز پیش در این باب تفطّنی حاصل آمد.
هانس-گئورگ گادامر (۱۹۰۰–۲۰۰۲) فیلسوف برجسته آلمانی و مهمترین نماینده هرمنوتیک فلسفی در قرن بیستم است. مهمترین اثر او، حقیقت و روش (Wahrheit und Methode) که نخستین بار در سال ۱۹۶۰ منتشر شد، یکی از تأثیرگذارترین آثار فلسفی سده بیستم بهشمار میرود. عنوان کتاب در نگاه نخست این فکر را به ذهن متبادر میکند که با اثری درباره روش دستیابی به حقیقت روبهرو هستیم، اما محتوای کتاب اصولاً چیز دیگری است. گادامر در این کتاب مدعی است که حقیقت همواره محصول بهکارگیری روشهای علمی نیست و اتفاقاً در حوزههایی چون هنر، تاریخ، زبان و علوم انسانی، حقیقت اغلب به صورت رخدادی در بستر گفتوگو، سنت و تجربۀ فهم نمایان میشود. بهزعم گادامر، این تصور که با بهکارگیری قواعدی مشخص و تکرارپذیر میتوان دستیابی به حقیقت را تضمین کرد، در قلمرو علوم طبیعی کارآمد است، اما در حوزههایی چون هنر، تاریخ، اخلاق و فهم متون، حقیقت ماهیتی دیگر دارد. حقیقت در این عرصهها نه نتیجه به کار بستن تکنیک، بلکه رخدادی است که در بستر گفتوگو، سنت، زبان و در پرتو فرایند امتزاج افقها(Fusion of Horizons) نمایان میشود. افق نزد گادامر، مجموعهٔ پیشفهمها، باورها، زبان، سنت و شرایط تاریخیای است که نظرگاه هر انسان را شکل میدهد و امکان فهم جهان و دیگران را برای او فراهم میآورد. فهم زمانی تحقق مییابد که افق مفسر و افق متن یا «دیگری» در فرایندی پویا با یکدیگر درآمیزند و ممزوج شوند.
این ایده گادامر را میتوان با یکی از بنیادیترین آموزههای کریشنامورتی مقایسه کرد. کریشنامورتی نیز هرگونه ادعای دستیابی به حقیقت از طریق پیروی از آتوریتهها، سنتها و روشهای از پیش تعیینشده را مردود میداند. از منظر او، هرگاه انسان تحت هدایت یک مُرشد یا نظام فکری خاص قرار گیرد، آنچه تجربه میکند نه حقیقت، بلکه تصویر مطلوبی است که پیشتر به ذهن او القا شده و سپس در تجربهاش فرافکنی و بازنمایی میشود. به همین دلیل است که او حقیقت را «سرزمینی بیراه» مینامد؛ حقیقت، سرزمینی است که هیچ مسیر از پیش ترسیمشدهای به آن منتهی نمیشود. اینجا گویی میان گادامر و کریشنامورتی نوعی همسویی آشکار دیده میشود. هر دو نسبت به این تصور که حقیقت را بتوان از رهگذر به کار بستن یک روش یا اطاعت از مَراجع اقتدار به دست آورد، بدبیناند و هر دو حقیقت را امری میدانند که از جنس رخداد و انکشاف است، نه محصول یک تکاپوی ذهنی یا معنوی. با این همه، مبانی فلسفی این دو نظرگاهِ بهظاهر مشابه از هم متمایزاند.
کریشنامورتی منشاء خطا را در شرطیشدن روان انسان میبیند. بهزعم او، حافظه، سنت و همه مَراجع اقتدار، ذهن را اسیر الگوهای گذشته میکنند و به این ترتیب مشاهده را مُلوَّث میسازند. ازاینرو، آزادی تنها زمانی صورت میبندد که ذهن از تمام این شرطیشدگیها رها شود و واقعیت را بیواسطه نظاره کند. در مقابل، گادامر اساساً این قِسم رهایی را ممکن نمیداند. او معتقد است انسان همواره در افقِ زبان، تاریخ و سنت قرار دارد و هیچ فهمی از نقطه صفر آغاز نمیشود. پیشداوریها نه صرفاً موانع فهم، بلکه شرط آغاز هرگونه فهماند. ما در فرایند فهم، امکان حذف کامل پیشفرضها، پیشداشتها و پیشداوریهای خود را نداریم، بلکه صرفاً میتوانیم به آنها خودآگاهی یابیم و به وقت ضرورت، آنها را اصلاح کنیم.
به این ترتیب، تفاوتی بنیادین میان این دو رخ مینماید؛ کریشنامورتی سنت را عمدتاً مانع درک حقیقت میبیند، زیرا آن را منشاء بازتولید تصاویر ذهنی میداند، اما گادامر سنت را شرط امکان فهم تلقی میکند. البته نه لازم است و نه مطلوب است که کورکورانه از سنت تبعیت کنیم، اما ناگزیریم سنت را افقی بهشمار آوریم که تنها از رهگذر گفتوگو با آن میتوانیم به حقیقت نزدیک شویم. گادامر معتقد است تمکین ما از مَراجع اقتدار، اگر مبتنی بر شناخت و اعتماد عقلانی باشد، مقبول و مطلوب تواند بود، اما کریشنامورتی تقریباً هر نوع آتوریته و حجیتطلبیِ معنوی را زمینهساز وابستگی و خودفریبی تلقی میکند.
👏6❤2💯2🙏1
گادامر و کریشنامورتی دو تصویر متفاوت از آگاهی به دست میدهند. گادامر آگاهی را ذاتاً محصور در حصار تاریخ و زبان میداند و حقیقت را در امتزاج افقها و گفتوگوی مداوم آنها با یکدیگر پی میگیرد؛ در مقابل، کریشنامورتی امکان آگاهیِ بیواسطه و رها از گذشته را ممکن میانگارد و از این رو، نفی سلطۀ همه مَراجع اقتدار را شرط رهایی و رستگاری بهشمار میآورد.
〰 م. اعتمادینیا
۵ مرداد ۱۴۰۵ ه.ش
〰 م. اعتمادینیا
۵ مرداد ۱۴۰۵ ه.ش
👏7❤4🙏2👌2
ما سالها به مدرسه میرویم تا یاد بگیریم؛ اما اگر بخشی از آنچه مدرسه به ما میآموزد، درست همان چیزی باشد که مانعِ یادگیری ما میشود چه؟
شری آروبیندو، اندیشمند و آموزگار معنوی هندی در این کتاب، به یکی از آشناترین نهادهای زندگی ما نگاهی دوباره میاندازد و میپرسد آیا وظیفه آموزش، انباشتن ذهن از دانستههاست یا پرورش تواناییهایی که در هر انسان نهفته است؟
«مدرسه علیه مدرسه» دعوتی است به بازاندیشی در معنای یادگیری؛ به اینکه نباید دانشآموز را در قالبی ازپیشساخته بریزیم، بلکه بایستی به او فرصت بدهیم خودش را بشناسد، تواناییهایش را پرورش دهد و مسیر رشد خود را پیدا کند.
شاید مسئله فقط این نباشد که در مدرسه چه میآموزیم؛ شاید مهمتر این باشد که مدرسه از ما چه میسازد؟ و چگونه ما را میسازد؟ وقت آن رسیده است که این بار، خودِ مدرسه را به مدرسه ببریم.
این اثر را هاجره(دلارام) سید احمدی به فارسی برگردانده و نشر آنسو آن را منتشر کرده است.
شری آروبیندو، اندیشمند و آموزگار معنوی هندی در این کتاب، به یکی از آشناترین نهادهای زندگی ما نگاهی دوباره میاندازد و میپرسد آیا وظیفه آموزش، انباشتن ذهن از دانستههاست یا پرورش تواناییهایی که در هر انسان نهفته است؟
«مدرسه علیه مدرسه» دعوتی است به بازاندیشی در معنای یادگیری؛ به اینکه نباید دانشآموز را در قالبی ازپیشساخته بریزیم، بلکه بایستی به او فرصت بدهیم خودش را بشناسد، تواناییهایش را پرورش دهد و مسیر رشد خود را پیدا کند.
شاید مسئله فقط این نباشد که در مدرسه چه میآموزیم؛ شاید مهمتر این باشد که مدرسه از ما چه میسازد؟ و چگونه ما را میسازد؟ وقت آن رسیده است که این بار، خودِ مدرسه را به مدرسه ببریم.
این اثر را هاجره(دلارام) سید احمدی به فارسی برگردانده و نشر آنسو آن را منتشر کرده است.
❤18👍8👏4💯2
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلم
در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
〰 حافظ
من لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلم
در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
〰 حافظ
❤30👏1🕊1💯1
در باب شوخیهای عاشقانۀ حافظانه
جایی در بحث از «سِنخشناسی شوخی در اشعار حافظ» آوردهام که شوخیهای عاشقانه در زمرۀ لطیفترین شوخیهای حافظانه قرار دارد. این شوخیها معمولاً بیانگر شِکوههای عاشق از معشوق یا حکایتگر ناز و استغنا و بیوفایی معشوق است که گاهی عاشق را به چیزی نمیخرد و از شیداییهای او چشم میپوشد و روبه جانب رقیبان میگذارد. عاشق طنّاز در چنین وضعیتی میکوشد تا گلایههای خود از معشوق را با زبان مطایبهآمیزی بیان کند که نه تنها باعث رنجش معشوق نمیشود، بلکه محتملاً بر محبوبیت عاشق نزد معشوق میافزاید؛
به لابه گفتمش «ای ماهرخ چه باشد اگر
به یک شِکر ز تو دلخستهای بیاساید؟»
به خنده گفت که «حافظ خدای را مپسند
که بوسۀ تو رخ ماه را بیالاید!»
به خنده گفت که حافظ غلام طبع تواَم
ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق!
بر آستان اُمیدت گشادهام درِ چشم
که یک نظر فکنی، خود فکندی از نظرم
شوخیهای عاشقانه گاهی نیز ناظر به نکتهسنجیهای نقادانۀ معشوق در برابر عاشق و یا دلسوزیهای پنهانی او بر حال زارِ عاشق است؛
گفت و خوش گفت «برو خرقه بسوزان حافظ»
یارب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟!
گرچه میگفت که «زارت بکُشم» میدیدم
در نهانش نظری با من دلسوخته بود
این قِسم شوخیها در اشعار حافظ نشان میدهد که او ماهیت مطایبهآمیز جهان را در محترمترین عرصۀ حیات که البته از خوف و خطرهای سهمگین و خانمانسوز نیز پیراسته نیست، مد نظر آورده است. حافظ با شوخیهای عاشقانه به ما یادآور میشود که جدیتِ حسابگرانه و مصلحتاندیشانه را در هر عرصۀ جدی و محترم حیات، دستکم برای لحظاتی میتوان به فراموشی سپرد. از این رو، جدیتی که فیلسوفان و الهیدانان از پسِ آن به جهان و روابط انسانی مینگرند، نزد حافظ، امری شریف وخواستنی نیست و درعوض، درک ماهیت مطایبهآمیز جهان که در آن چیزها فریبکارانه و درعین حال ناخودآگاه به چیزی جز آنچه هستند، تظاهر میکنند، برای حافظ امری جالب توجه است. از پسِ چنین نظرگاهی و به اعتبار فریبندگی نمودها و مفاهیم ناظر به آنها، با هر چیز به ظاهر مقدسی میتوان شوخی کرد؛ به این معنا که میتوان ناتمامیِ درک متعارف بشری از آن حقیقت را برملا کرد. حافظ با زیرکی هرچه تمامتر و به مدد زبان شاعرانهای که در اغلب موارد، معانی متفاوتی را تاب میآورد، به زیباترین شکل ممکن به چنین کاری مبادرت میورزد. از این منظر، حافظ را در بستر فرهنگی ما میتوان معمار حکمت طربناکی بهشمار آورد که به جای تأکید بر جدیت و وقار زندگی، بر «این همه» نبودن و مطایبهآمیزی آن تأکید میورزد.
〰 م. اعتمادینیا
۲۰ مهر ۱۴۰۵
جایی در بحث از «سِنخشناسی شوخی در اشعار حافظ» آوردهام که شوخیهای عاشقانه در زمرۀ لطیفترین شوخیهای حافظانه قرار دارد. این شوخیها معمولاً بیانگر شِکوههای عاشق از معشوق یا حکایتگر ناز و استغنا و بیوفایی معشوق است که گاهی عاشق را به چیزی نمیخرد و از شیداییهای او چشم میپوشد و روبه جانب رقیبان میگذارد. عاشق طنّاز در چنین وضعیتی میکوشد تا گلایههای خود از معشوق را با زبان مطایبهآمیزی بیان کند که نه تنها باعث رنجش معشوق نمیشود، بلکه محتملاً بر محبوبیت عاشق نزد معشوق میافزاید؛
به لابه گفتمش «ای ماهرخ چه باشد اگر
به یک شِکر ز تو دلخستهای بیاساید؟»
به خنده گفت که «حافظ خدای را مپسند
که بوسۀ تو رخ ماه را بیالاید!»
به خنده گفت که حافظ غلام طبع تواَم
ببین که تا به چه حدم همی کند تحمیق!
بر آستان اُمیدت گشادهام درِ چشم
که یک نظر فکنی، خود فکندی از نظرم
شوخیهای عاشقانه گاهی نیز ناظر به نکتهسنجیهای نقادانۀ معشوق در برابر عاشق و یا دلسوزیهای پنهانی او بر حال زارِ عاشق است؛
گفت و خوش گفت «برو خرقه بسوزان حافظ»
یارب این قلبشناسی ز که آموخته بود؟!
گرچه میگفت که «زارت بکُشم» میدیدم
در نهانش نظری با من دلسوخته بود
این قِسم شوخیها در اشعار حافظ نشان میدهد که او ماهیت مطایبهآمیز جهان را در محترمترین عرصۀ حیات که البته از خوف و خطرهای سهمگین و خانمانسوز نیز پیراسته نیست، مد نظر آورده است. حافظ با شوخیهای عاشقانه به ما یادآور میشود که جدیتِ حسابگرانه و مصلحتاندیشانه را در هر عرصۀ جدی و محترم حیات، دستکم برای لحظاتی میتوان به فراموشی سپرد. از این رو، جدیتی که فیلسوفان و الهیدانان از پسِ آن به جهان و روابط انسانی مینگرند، نزد حافظ، امری شریف وخواستنی نیست و درعوض، درک ماهیت مطایبهآمیز جهان که در آن چیزها فریبکارانه و درعین حال ناخودآگاه به چیزی جز آنچه هستند، تظاهر میکنند، برای حافظ امری جالب توجه است. از پسِ چنین نظرگاهی و به اعتبار فریبندگی نمودها و مفاهیم ناظر به آنها، با هر چیز به ظاهر مقدسی میتوان شوخی کرد؛ به این معنا که میتوان ناتمامیِ درک متعارف بشری از آن حقیقت را برملا کرد. حافظ با زیرکی هرچه تمامتر و به مدد زبان شاعرانهای که در اغلب موارد، معانی متفاوتی را تاب میآورد، به زیباترین شکل ممکن به چنین کاری مبادرت میورزد. از این منظر، حافظ را در بستر فرهنگی ما میتوان معمار حکمت طربناکی بهشمار آورد که به جای تأکید بر جدیت و وقار زندگی، بر «این همه» نبودن و مطایبهآمیزی آن تأکید میورزد.
〰 م. اعتمادینیا
۲۰ مهر ۱۴۰۵
❤14👏2👌1💯1
در هوای شیخ اجل که فرمود:
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
مرا ز خویش براندی و
"دود شوق برآمد"
مرا به خویش گذر ده
"که آتشی بنشانی"
۱۴۰۵/۷/۲۶
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
مرا ز خویش براندی و
"دود شوق برآمد"
مرا به خویش گذر ده
"که آتشی بنشانی"
۱۴۰۵/۷/۲۶
❤26👍3
ما لالههای واژگونِ علفزار آرزو
ما در حصار فهم زمستانِ نابکار
ما سوگوارِ بی سَر و سامانی بهار
ما وارثان صبح؛
نشسته به دام شب
ما یوسُفانِ بخت؛
فتاده به قعر چاه
نفرین بر «این زمانۀ بیهایوهویِ لال!»
۱۳۹۸/۱۱/۲
ما در حصار فهم زمستانِ نابکار
ما سوگوارِ بی سَر و سامانی بهار
ما وارثان صبح؛
نشسته به دام شب
ما یوسُفانِ بخت؛
فتاده به قعر چاه
نفرین بر «این زمانۀ بیهایوهویِ لال!»
۱۳۹۸/۱۱/۲
💔12❤10
توهّم حضور خدا؟!
سالها پیش در یادداشتی شاعرانه و ذوقورزانه با عنوان «میم مثل مادر، میم مثل مبدأ» نوشتم که به نظرم، تعلق خاطر عمیقی که اکثریت مطلق و چه بسا همه انسانها به مادران خود احساس میکنند، چیزی از جنس وابستگی و تعلق خاطر عمیق و چه بسا ناخودآگاهِ آنان به مبدأ و خاستگاه وجودی خود است؛ صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی!
حالا به برکت یکی از دوستان با کتابی آشنا شدهام که نویسندهاش در پرتو زیستشناسی تکاملی، علوم اعصاب و روانشناسی دلبستگی دقیقاً عکس آنچه ما گفتیم را مدعی است؛ چیزی که در نگاه نخست برایم جالب توجه نمود. جان سی. واتِی(John C. Wathey) نویسنده کتابِ «توهّم حضور خدا؛ خاستگاههای زیستی اشتیاق معنوی» ( The Illusion of God’s Presence: The Biological Origins of Spiritual Longing) مدعی است وابستگی شدید نوزاد به مراقب، زمینهساز شکلگیری الگویی ذهنی و زیستی از موجودی است که نیازهای او را میشناسد، توانایی برآوردن آنها را دارد و خواهان حمایت از اوست. این «الگوی مادر فطری» (innate model of the mother) انتظاری عمیق از حضور مراقبی حمایتگر را در ساختار روانی انسان پدید میآورد که ممکن است پس از کودکی نیز باقی بماند. در بزرگسالی، این الگو میتواند به تصور خدا بهمثابه موجودی دانا، توانا و مهربان تبدیل شود و بهویژه در موقعیتهای ترس، تنهایی و درماندگی، احساس حضور و حمایت او را برانگیزد.
کتاب بهرغم رخنههایی که در ایده مرکزی آن به چشم میآید، کتابی خواندنی و آموزنده است. طُرفه آنکه بهانۀ نگارش این کتاب، یک تجربه بهاصطلاح دینی نویسنده بوده که مصداقِ «از قضا سرکنگبین صفرا فزود» شده است. واتی در فصل نخست کتابش این تجربه را به تفصیل شرح میدهد. اگر دل و دِماغی داشتم، زین پس بیشتر از این کتاب خواهم نوشت.
〰 م.اعتمادینیا
اول آبان ۱۴۰۵
سالها پیش در یادداشتی شاعرانه و ذوقورزانه با عنوان «میم مثل مادر، میم مثل مبدأ» نوشتم که به نظرم، تعلق خاطر عمیقی که اکثریت مطلق و چه بسا همه انسانها به مادران خود احساس میکنند، چیزی از جنس وابستگی و تعلق خاطر عمیق و چه بسا ناخودآگاهِ آنان به مبدأ و خاستگاه وجودی خود است؛ صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی!
حالا به برکت یکی از دوستان با کتابی آشنا شدهام که نویسندهاش در پرتو زیستشناسی تکاملی، علوم اعصاب و روانشناسی دلبستگی دقیقاً عکس آنچه ما گفتیم را مدعی است؛ چیزی که در نگاه نخست برایم جالب توجه نمود. جان سی. واتِی(John C. Wathey) نویسنده کتابِ «توهّم حضور خدا؛ خاستگاههای زیستی اشتیاق معنوی» ( The Illusion of God’s Presence: The Biological Origins of Spiritual Longing) مدعی است وابستگی شدید نوزاد به مراقب، زمینهساز شکلگیری الگویی ذهنی و زیستی از موجودی است که نیازهای او را میشناسد، توانایی برآوردن آنها را دارد و خواهان حمایت از اوست. این «الگوی مادر فطری» (innate model of the mother) انتظاری عمیق از حضور مراقبی حمایتگر را در ساختار روانی انسان پدید میآورد که ممکن است پس از کودکی نیز باقی بماند. در بزرگسالی، این الگو میتواند به تصور خدا بهمثابه موجودی دانا، توانا و مهربان تبدیل شود و بهویژه در موقعیتهای ترس، تنهایی و درماندگی، احساس حضور و حمایت او را برانگیزد.
کتاب بهرغم رخنههایی که در ایده مرکزی آن به چشم میآید، کتابی خواندنی و آموزنده است. طُرفه آنکه بهانۀ نگارش این کتاب، یک تجربه بهاصطلاح دینی نویسنده بوده که مصداقِ «از قضا سرکنگبین صفرا فزود» شده است. واتی در فصل نخست کتابش این تجربه را به تفصیل شرح میدهد. اگر دل و دِماغی داشتم، زین پس بیشتر از این کتاب خواهم نوشت.
〰 م.اعتمادینیا
اول آبان ۱۴۰۵
❤23👍4👌2