مجمع پریشانی
مجموعهای از شعرخوانیهای حسین منزوی https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
اول مهرماه، زادروز حسین منزوی (۱۳۲۴-۱۳۸۳) است.
بنده اگر بخواهم ده غزلسَرا در تاریخ ادبیات فارسی برگُزینم، یکی از آنان حسین منزوی خواهد بود.
مجموعهای از شعرخوانیهای ایشان را از اینجا میتوان دریافت کرد.
بنده اگر بخواهم ده غزلسَرا در تاریخ ادبیات فارسی برگُزینم، یکی از آنان حسین منزوی خواهد بود.
مجموعهای از شعرخوانیهای ایشان را از اینجا میتوان دریافت کرد.
Telegram
مجمع پریشانی
مجموعهای از شعرخوانیهای حسین منزوی
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤18👏1👌1
مجمع پریشانی
تواضعهای خودخواهانه ... این یادداشت کوتاه را تا اینجا نوشته بودم و چاپ شده بود. یکبار که برای غلطگیری آن را خواندم، از خودم بدم آمد که چه مقدار در همین دو سه صفحه از من و من دم زدهام که چنین و چنان کردهام. یادم آمد که مدعی بیست سال انس و الفت با کسی…
افراط در فروتنی، دلیل ادّعاست
«افراط در فروتنی، دلیل ادّعاست»
گویا این سخن را در کودکی به نام سیدجمالالدین اسدآبادی خوانده بودم.
(ادوار شعر فارسی، شفیعی کدکنی، ص ۱۱)
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
«افراط در فروتنی، دلیل ادّعاست»
گویا این سخن را در کودکی به نام سیدجمالالدین اسدآبادی خوانده بودم.
(ادوار شعر فارسی، شفیعی کدکنی، ص ۱۱)
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
Telegram
مجمع پریشانی
دربارهٔ زبان و ادبیات فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
❤16👌10👎3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاسخ استاد شفیعی کدکنی به دو پرسش دربارهٔ انتخاب فقط یک دیوان شعر و نیز چرایی مخالفت فُقَها با مثنوی مولوی
برگرفته از صفحۀ اینستاگرامی دوست گرامی، جناب آقای علی عشایری
https://www.instagram.com/reel/Dd3-tVys-Zd/?stkn=MTNqbmN0OHNjanRiYg==
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
برگرفته از صفحۀ اینستاگرامی دوست گرامی، جناب آقای علی عشایری
https://www.instagram.com/reel/Dd3-tVys-Zd/?stkn=MTNqbmN0OHNjanRiYg==
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤23👍4👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
استاد ممیّزی هیچ هراسی از نامها ندارد!
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
🤣16😁3❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دکتر سجاد آیدنلو، شاهنامهپژوه گرانمایه، دربارۀ ارزش کتاب تازهچاپشدهٔ شاهنامۀ مصوّر سخن میگوید.
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤18
Forwarded from فرهنگستان زبان و ادب فارسی
دستور خط.docx
771.6 KB
نسخۀ متنی (ورد) ویراست دوم دستورخط فارسی با امکان جستوجو در متن در دسترس علاقهمندان قرار میگیرد.
از کنشگران رایاسپهر فارسی درخواست میشود در ساخت زبانافزارهای خود از این ویراست بهره گیرند.
@theapll
از کنشگران رایاسپهر فارسی درخواست میشود در ساخت زبانافزارهای خود از این ویراست بهره گیرند.
@theapll
❤6🙏6👍1
مجمع پریشانی
زادروز استاد شفیعی کدکنی خجسته باد.
تاریخ دقیق زادروز استاد شفیعی کدکنی، بنا بر تذکر دکتر محمدافشین وفایی در اینجا، ۱۰ مهرماه است، هرچند در شناسنامۀ استاد، ۱۹ مهر ثبت شدهاست.
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤17👎1
نکاتی از استاد پورنامداریان و حمیدیان دربارۀ حافظ
Telegram
مجمع پریشانی
حافظ و شعرش
حافظ و شعر او از چند دهه پیش، خواه و ناخواه بدل به گسترهای شده است برای تعامل، تضارُب و تخالُف آرا و افکار و نظرگاههای سخت گوناگون.
میدانی شده است برای انتساب همه چیز به او، حتّی آنچه خواجه به خواب هم نمیدیده؛ برای یاری با او از ظنّ خود،…
حافظ و شعر او از چند دهه پیش، خواه و ناخواه بدل به گسترهای شده است برای تعامل، تضارُب و تخالُف آرا و افکار و نظرگاههای سخت گوناگون.
میدانی شده است برای انتساب همه چیز به او، حتّی آنچه خواجه به خواب هم نمیدیده؛ برای یاری با او از ظنّ خود،…
🙏3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خوشبختی
(استاد تقی پورنامداریان)
https://www.instagram.com/reel/Debo6eKM3q-/?mdxt=MXF3dWRvMmMyczdiaA==
(استاد تقی پورنامداریان)
https://www.instagram.com/reel/Debo6eKM3q-/?mdxt=MXF3dWRvMmMyczdiaA==
❤25👌2
Audio
در این زمانهٔ بیهایوهوی لالپرست
خوشا به حال کلاغان قیلوقالپرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظهٔ خود را
برای این همه ناباور خیالپرست
به شبنشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کنند ماهیِ زلالپرست
رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند
به پای هرزهعلفهای باغِ کالپرست
رسیدهام به کمالی که جز «اَنا الحق» نیست
کمالِ دار برای منِ کمالپرست
هنوز زندهام و زنده بودنم خاریست
به تنگچشمی نامردمِ زوالپرست
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
خوشا به حال کلاغان قیلوقالپرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظهٔ خود را
برای این همه ناباور خیالپرست
به شبنشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کنند ماهیِ زلالپرست
رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند
به پای هرزهعلفهای باغِ کالپرست
رسیدهام به کمالی که جز «اَنا الحق» نیست
کمالِ دار برای منِ کمالپرست
هنوز زندهام و زنده بودنم خاریست
به تنگچشمی نامردمِ زوالپرست
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤18
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محمود درویش (۱۹۴۱-۲۰۰۸)
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤16👍1
انتری که لوطیاش مُرده بود
یکی از کتابهای چوبک، کتابی است با عنوان «انتری که لوطیاش مرده بود». «عنتر» در عربی بهمعنای «نوعی مگس» و مجازاً بهمعنای «شجاع» است و در فارسی «بوزینه» که بر سرِ نگارش آن به شکل «عنتر» یا «انتر» بحث شده، اما بهتر است «انتر» نوشته شود. [ر.ک: غلط ننویسیم استاد ابوالحسن نجفی، مدخل انتر / عنتر].
لوطی هم توضیح مفصلی دارد اما اجمالاً همان «داش»ها را تجسّم کنید با سِبیل تابداده و علاف با چاقوی ضامندار و دستمالیزدی. لوطیهایی بودند که یک بوزینه را با زنجیر اینسو و آنسو میبردند (حالا شما بگیر میمون که به تقلیدکاری مشهور است) و معرکه میگرفتند.
چوبک در یکی از داستانهای این کتاب، ماجرای انتری را تعریف میکند که از دست لوطی خلاص میشود اما فکر میکند آزاد شدهاست ولی «زنجیرش» هنوز به گردن و حیران و سرگردان است، جملهٔ کلیدی چوبک این است:
«راه رفت اما زنجیر هم به دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه ورجه میکرد».
تلنگری که نویسنده میزند این است: گاهی فکر میکنیم، آزاد شدهایم یا داریم برای آزادی تقلا میکنیم اما حواسمان به زنجیرهایی که بر گردن داریم نیست.
... از آزادی صحبت میکنیم اما به هرکسی که فکر میکنیم مسیرش به سمت آزادی با نگاه ما در روش تفاوت دارد، برچسب میزنیم. دنبال آزادیِ انتخابیم اما به کسی که به هر دلیلی انتخابش رأی دادن یا رأی ندادن است، تهمت میزنیم.
«برههٔ حساس»، «شرایط الان فرق میکنه»، «فردای آزادی چنان میکنیم»، ترجمان مختصر این حالت است. دموکراسی و آزادی، فردایی ندارد بلکه از همان لحظهای که به دنبال آن هستیم، داریم شکل آن را مشخص میکنیم.
اگر در خیابان یا فضای مجازی جوری رفتار میکنیم، در جاهای دیگر و زمانهای بعد هم همانیم و به قول کریشنا مورتی: «آینده، اکنون است!». اگر چنین باشیم که گفتم، مثل همان انتر مقلدیم که اگر از لوطیاش هم خلاص شود، باز هم گرفتار زنجیر است.
(سهند ایرانمهر)
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
یکی از کتابهای چوبک، کتابی است با عنوان «انتری که لوطیاش مرده بود». «عنتر» در عربی بهمعنای «نوعی مگس» و مجازاً بهمعنای «شجاع» است و در فارسی «بوزینه» که بر سرِ نگارش آن به شکل «عنتر» یا «انتر» بحث شده، اما بهتر است «انتر» نوشته شود. [ر.ک: غلط ننویسیم استاد ابوالحسن نجفی، مدخل انتر / عنتر].
لوطی هم توضیح مفصلی دارد اما اجمالاً همان «داش»ها را تجسّم کنید با سِبیل تابداده و علاف با چاقوی ضامندار و دستمالیزدی. لوطیهایی بودند که یک بوزینه را با زنجیر اینسو و آنسو میبردند (حالا شما بگیر میمون که به تقلیدکاری مشهور است) و معرکه میگرفتند.
چوبک در یکی از داستانهای این کتاب، ماجرای انتری را تعریف میکند که از دست لوطی خلاص میشود اما فکر میکند آزاد شدهاست ولی «زنجیرش» هنوز به گردن و حیران و سرگردان است، جملهٔ کلیدی چوبک این است:
«راه رفت اما زنجیر هم به دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه ورجه میکرد».
تلنگری که نویسنده میزند این است: گاهی فکر میکنیم، آزاد شدهایم یا داریم برای آزادی تقلا میکنیم اما حواسمان به زنجیرهایی که بر گردن داریم نیست.
... از آزادی صحبت میکنیم اما به هرکسی که فکر میکنیم مسیرش به سمت آزادی با نگاه ما در روش تفاوت دارد، برچسب میزنیم. دنبال آزادیِ انتخابیم اما به کسی که به هر دلیلی انتخابش رأی دادن یا رأی ندادن است، تهمت میزنیم.
«برههٔ حساس»، «شرایط الان فرق میکنه»، «فردای آزادی چنان میکنیم»، ترجمان مختصر این حالت است. دموکراسی و آزادی، فردایی ندارد بلکه از همان لحظهای که به دنبال آن هستیم، داریم شکل آن را مشخص میکنیم.
اگر در خیابان یا فضای مجازی جوری رفتار میکنیم، در جاهای دیگر و زمانهای بعد هم همانیم و به قول کریشنا مورتی: «آینده، اکنون است!». اگر چنین باشیم که گفتم، مثل همان انتر مقلدیم که اگر از لوطیاش هم خلاص شود، باز هم گرفتار زنجیر است.
(سهند ایرانمهر)
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤20👍5
ز خود هرچند بگریزم، همان در بندِ خود باشم
رَمِ آهویِ تصویرم، شتابِ ساکنی دارم!
(واعظ قزوینی)
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
رَمِ آهویِ تصویرم، شتابِ ساکنی دارم!
(واعظ قزوینی)
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
Telegram
مجمع پریشانی
دربارهٔ زبان و ادبیات فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
❤19
لوطی
(نصرت رحمانی)
کوچه تَف کرده زآفتابی تند
جوی، تن در لجن فروبرده
چند تیرِ چراغ ساکت و مات
سایهشان آفتاب را خورده
مردی آمد به کوچه پایکشان
عنتری مُرده رویِ دستش بود.
اشک، لغزنده از دو چشمانش
لب به این گفته دائماً میسود:
عنترم مُرد، وای، ای مردم
رفت سرمایهام دگر از دست.
بعد از او، چون توان به جا ماندن
رشتهٔ زندگی گسست، گسست
نه کلاغی پرید از دیوار
نه درِ خانهای کسی بگشود
لوطی از کوچه پیچ خورد و گذشت
بیهدف گریه کرد و ره پیمود
کس نکردش به گفتهای خرسند
کم نکردند کاهی از بارش
کس نپرسید: درد او از چیست
خنده کردند جمله بر کارش
کس نگفتش که: راستی، لوطی!
عنترت را چه پیش آمد، مُرد؟
تا بگوید که: گزمهٔ نادان
زهر در قند کرد و عنتر خورد
شب شد و ماه باز پیدا شد
شبِ پُرپیچ و تابِ سردرگم
نالهای از درونِ کوچه رسید:
عنترم مُرد، وای، ای مردم
روز دیگر که آفتاب دمید
دو جسد در کنار کو دیدند
عنتری بود و صاحبش، آنگاه
زین خبر اهل شهر خندیدند!
(خرداد ۳۰ - تهران)
مجموعه اشعار نصرت رحمانی، ص ۸۳-۸۵
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
(نصرت رحمانی)
کوچه تَف کرده زآفتابی تند
جوی، تن در لجن فروبرده
چند تیرِ چراغ ساکت و مات
سایهشان آفتاب را خورده
مردی آمد به کوچه پایکشان
عنتری مُرده رویِ دستش بود.
اشک، لغزنده از دو چشمانش
لب به این گفته دائماً میسود:
عنترم مُرد، وای، ای مردم
رفت سرمایهام دگر از دست.
بعد از او، چون توان به جا ماندن
رشتهٔ زندگی گسست، گسست
نه کلاغی پرید از دیوار
نه درِ خانهای کسی بگشود
لوطی از کوچه پیچ خورد و گذشت
بیهدف گریه کرد و ره پیمود
کس نکردش به گفتهای خرسند
کم نکردند کاهی از بارش
کس نپرسید: درد او از چیست
خنده کردند جمله بر کارش
کس نگفتش که: راستی، لوطی!
عنترت را چه پیش آمد، مُرد؟
تا بگوید که: گزمهٔ نادان
زهر در قند کرد و عنتر خورد
شب شد و ماه باز پیدا شد
شبِ پُرپیچ و تابِ سردرگم
نالهای از درونِ کوچه رسید:
عنترم مُرد، وای، ای مردم
روز دیگر که آفتاب دمید
دو جسد در کنار کو دیدند
عنتری بود و صاحبش، آنگاه
زین خبر اهل شهر خندیدند!
(خرداد ۳۰ - تهران)
مجموعه اشعار نصرت رحمانی، ص ۸۳-۸۵
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤10💔7👍2
کارون
(فریدون تولَّلی)
بَلَم آرام چون قویی سبکبار
بهنرمی بر سرِ کارون همیرفت
به نخلستان ساحل، قرص خورشید
ز دامانِ افق بیرون همیرفت
شفق، بازیکنان در جنبش آب
شُکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پُرشقایق، باد سرمست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان پاروزنان بر سینهٔ موج
بلم میرانْد و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود:
«دو زلفونت بوَد تار ربابُم
چه میخواهی از این حال خرابم؟
تو که با ما سرِ یاری نداری
چرا هر نیمهشو آیی به خوابم؟»
درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرمنرمک تاب میخورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سرانگشتش به چین آب میخورد
صدا چون بوی گل در جنبش باد
بهآرامی به هر سو پخش میگشت
جوان میخوانْد و سرشار از غمی گرم
پیِ دستی نوازشبخش میگشت:
«تو که نوشُم نئی، نیشُم چرایی؟
تو که یارم نئی، پیشُم چرایی؟
تو که مرهم نئی زخم دلم را
نمکپاشِ دل ریشم چرایی؟»
خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگِ شب، نیلوفری داشت
ز آزار جوان، دلشاد و خرسند
سری با او دلی با دیگری داشت!
ز دیگر سوی کارون، زورقی خُرد
سبک بر موج لغزان پیش میراند
چراغی کورسو میزد به نیزار
صدایی سوزناک از دور میخواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
«چه خوش بی مهربونی از دو سر بی»
جوان نالید زیر لب به افسوس
«که یک سر مهربونی دردِسر بی»
(تهران، آبان ۱۳۲۷)
شعلهٔ کبود (منتخب پنج دفتر شعر)، ص ۸۵-۸۸
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
(فریدون تولَّلی)
بَلَم آرام چون قویی سبکبار
بهنرمی بر سرِ کارون همیرفت
به نخلستان ساحل، قرص خورشید
ز دامانِ افق بیرون همیرفت
شفق، بازیکنان در جنبش آب
شُکوه دیگر و راز دگر داشت
به دشتی پُرشقایق، باد سرمست
تو پنداری که پاورچین گذر داشت
جوان پاروزنان بر سینهٔ موج
بلم میرانْد و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگین در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود:
«دو زلفونت بوَد تار ربابُم
چه میخواهی از این حال خرابم؟
تو که با ما سرِ یاری نداری
چرا هر نیمهشو آیی به خوابم؟»
درون قایق از باد شبانگاه
دو زلفی نرمنرمک تاب میخورد
زنی خم گشته از قایق بر امواج
سرانگشتش به چین آب میخورد
صدا چون بوی گل در جنبش باد
بهآرامی به هر سو پخش میگشت
جوان میخوانْد و سرشار از غمی گرم
پیِ دستی نوازشبخش میگشت:
«تو که نوشُم نئی، نیشُم چرایی؟
تو که یارم نئی، پیشُم چرایی؟
تو که مرهم نئی زخم دلم را
نمکپاشِ دل ریشم چرایی؟»
خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگِ شب، نیلوفری داشت
ز آزار جوان، دلشاد و خرسند
سری با او دلی با دیگری داشت!
ز دیگر سوی کارون، زورقی خُرد
سبک بر موج لغزان پیش میراند
چراغی کورسو میزد به نیزار
صدایی سوزناک از دور میخواند
نسیمی این پیام آورد و بگذشت:
«چه خوش بی مهربونی از دو سر بی»
جوان نالید زیر لب به افسوس
«که یک سر مهربونی دردِسر بی»
(تهران، آبان ۱۳۲۷)
شعلهٔ کبود (منتخب پنج دفتر شعر)، ص ۸۵-۸۸
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
Telegram
مجمع پریشانی
دربارهٔ زبان و ادبیات فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
❤18👍1
موسی و بَره
چنان خواندم در اَخبارِ موسى -عَلَيهِالسَّلام- كه بِدان وقت كه شُبانى مىكرد يک شب گوسپندان را سوى حَظيره مىراند، وقت نماز بود و شبى تاريک و باران بهنيرو آمد. چون نزديکِ حَظيره رسيد، بَرهاى بگريخت. موسى- عَلَيهِ السَّلام- تنگدل شد و بر اثرِ وى بدويد بر آن جمله كه چون دريابد، چوبش بزند. چون بگرفتش، دلش بر وى بِسوخت و بركنار نهاد وى را و دست بر سرِ وى فرود آورد و گفت: «اى بيچارۀ درويش، در پس بيمى نه، و در پيش اميدى نه. چرا گريختى و مادر را يَله كردى؟». هرچند كه در ازل رفته بود كه وى پيغمبرى خواهد بود، بِدين ترحّم كه بكرد، نبوّت بر وى مستحكمتر شد.
تاربخ بیهقی، تصحیح یاحقی و سیّدی، ج ۱، ص ۱۹۶
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
چنان خواندم در اَخبارِ موسى -عَلَيهِالسَّلام- كه بِدان وقت كه شُبانى مىكرد يک شب گوسپندان را سوى حَظيره مىراند، وقت نماز بود و شبى تاريک و باران بهنيرو آمد. چون نزديکِ حَظيره رسيد، بَرهاى بگريخت. موسى- عَلَيهِ السَّلام- تنگدل شد و بر اثرِ وى بدويد بر آن جمله كه چون دريابد، چوبش بزند. چون بگرفتش، دلش بر وى بِسوخت و بركنار نهاد وى را و دست بر سرِ وى فرود آورد و گفت: «اى بيچارۀ درويش، در پس بيمى نه، و در پيش اميدى نه. چرا گريختى و مادر را يَله كردى؟». هرچند كه در ازل رفته بود كه وى پيغمبرى خواهد بود، بِدين ترحّم كه بكرد، نبوّت بر وى مستحكمتر شد.
تاربخ بیهقی، تصحیح یاحقی و سیّدی، ج ۱، ص ۱۹۶
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
Telegram
مجمع پریشانی
دربارهٔ زبان و ادبیات فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
❤25
این جهانِ گذرنده، دارِ خُلود نیست و بر کاروانگاهیم و پسِ یکدیگر میرویم. هیچکس را اینجا مقام نخواهد بود.
چنان باید زیست که پس از مرگ دعای نیک کنند.
تاریخ بیهقی، تصحیح یاحقی و سیّدی، ج ۱، ص ۳۴۹
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
چنان باید زیست که پس از مرگ دعای نیک کنند.
تاریخ بیهقی، تصحیح یاحقی و سیّدی، ج ۱، ص ۳۴۹
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
Telegram
مجمع پریشانی
دربارهٔ زبان و ادبیات فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
ارتباط با مدیر:
@soheilyari67
❤14👍6
بازتاب_نفس_صبحدمان؛_کلیات_اشعار_فریدون_مشیری_ج_1.PDF
50.8 KB
اشکی در گذرگاه تاریخ
(فریدون مشیری)
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان «آدم»،
زهرِ تلخِ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیت مرد!
گرچه «آدم» زنده بود...
بعد، دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرنها از مرگ آدم هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت برنگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینهٔ دنیا ز خوبیها تهیست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهیست...
روزگار مرگ انسانیت است:
من، که از پژمردنِ یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مَرد در زنجیر -حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست؛
وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سَبوست...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای! جنگل را بیابان میکنند.
دستِ خونآلود را در پیش چشمِ خَلق پنهان میکنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست...
صحبت از مرگِ محبت، مرگِ عشق،
گفتگو از مرگِ انسانیت است!
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
(فریدون مشیری)
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان «آدم»،
زهرِ تلخِ دشمنی در خونشان جوشید؛
آدمیت مرد!
گرچه «آدم» زنده بود...
بعد، دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت،
قرنها از مرگ آدم هم گذشت.
ای دریغ،
آدمیت برنگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینهٔ دنیا ز خوبیها تهیست
صحبت از آزادگی، پاکی، مروّت، ابلهیست...
روزگار مرگ انسانیت است:
من، که از پژمردنِ یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مَرد در زنجیر -حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست؛
وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سَبوست...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
وای! جنگل را بیابان میکنند.
دستِ خونآلود را در پیش چشمِ خَلق پنهان میکنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست...
صحبت از مرگِ محبت، مرگِ عشق،
گفتگو از مرگِ انسانیت است!
https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
❤14