امروز، در قامتِ عقاب بودن و سیس یک عقاب همیشه تنهاست، نرگس رو فرستادیم مرغداری تا بره قاطی مرغا. من به عنوان دوست و خواهر و یاور و باور و ساغر (محضِ قافیه)ی عروس و همچنین {طبق معمول} عکاس مراسم تااااا آخر شب که فقط پدر و مادر و خود نرگس و آقادوماد بودن حضور داشتم. این دخترهی ملیکا هم چون معالاسف رفیق و شفیق جدانشدنی بنده و نرگس هست هم حضور داشت و نوری بود برای خودش. خلاصتاً بخوام بگم خوشگذشت. بچهمونم دادیم دست پُسَرِ مردم. تماشای خوشبختی و خندیدنهاشون آرزو و همهی ذوق ماست.🤍
عکاسی از عروس و داماد همیشه برام قفل بود از بس سرش خجالت میکشیدم. امّا نرگس بهم گفت: «حانیه من میدونم تو تجربهی خاصی تو این زمینه نداری و تاحالا اینجور عکاسیای نداشتی. ولی میخوام عکاس من تو باشی.» اگر امروز عکسام طوری خوب شده بود که نرگس هربار میدید میگفت: «خاکبرسر عکاسی که رفتیم حرم و اینقدر افتضاح ازمون عکس گرفت.» و با عکسا ذوق کرد و اگر من تجربههای جالبیرو در این زمینه کسب کردم؛ همهش رو مدیون نرگسم. اون بهم جرعت داد. به خودم بود تو مراسم مینشستم و هلو و خیار میچپوندم تو کیفم. مثل بقیه.
به صورت جنازه برگشتیم خونهی ملیکا و تا لباسامونو عوض کردیم و سوسیسهارو ریختیم تو ماهیتابه که هم یهچیزی کوفت کنیم و هم استراحت کنیم؛ ملینا زنگ زد و گفت ما دمدریم. میاید کاروانخودرویی؟ اینجوری شد که ما تو یکدقیقه هم سوسیستخممرغ رو پختیم و ریختیم تو باکسغذا، هم نونارو گرم کردیم، هم مجدد آماده شدیم و خونهرو هم مرتب کردیم. زندگیِ رندوم.
صبح که از خونه میومدم بیرون هیچجوره احتمال نمیدادم شبش بیام گلزار. شبش هم که رسیدم گلزارشهدا از گرسنگی میخواستم نخلهای تو خیابون گلزارشهدارو بجوم که دوستان کاروانخودرویی برای همه همبر خریده بودن. رندوم بودن امروز ۱۰ از ۱۰. ممنون.
تازه تو چایی دوماد اینقدر نمک زدیم که بندهی خدا در آستانهی سکتهیناقص بود. قسمتِ همهی پسرانِ سرزمینم.
ما میونِ بالاپائین کردن فاکتورهای خرج این ماهمون و برآورد هزینهها و جمع و تفریق خرج از درآمدمون، معادلات الهی و رزقِ لایحتسب رو گم کردیم. جدی.
ما یه شب وسط استوریهامون مسخرهبازی درآوردیم. استاد زارعزاده همون شب مارا سین زد. استاد قانع و آقای افضلیهم استوریهارو سین زدن. در سطح یزد دارم سعی میکنم بیآبرو بشم. :)🙏🏼
«منِفیالحال»
ما یه شب وسط استوریهامون مسخرهبازی درآوردیم. استاد زارعزاده همون شب مارا سین زد. استاد قانع و آقای افضلیهم استوریهارو سین زدن. در سطح یزد دارم سعی میکنم بیآبرو بشم. :)🙏🏼
حس میکنم یکی استوریهامو فرستاده تو گروه مفاخیر رسانهی یزد همهشون دارن مسخرهم میکنن.
داشتم امروز به خودم میگفتم بدتر از این نمیشه که لپتاپم افتاد و شکست.
«منِفیالحال»
داشتم امروز به خودم میگفتم بدتر از این نمیشه که لپتاپم افتاد و شکست.
قیمتارو نشستم چک کردم. کاش دستم میشکست.