«منِفیالحال»
Video
استاد سهرابیِ گل گلاب داشت تذهیب کار میکرد، رفتم جلو نگاه کنم؛ گفت به چی نگاه میکنی؟ گفتم استاد دارم از هنرتون فیض میبرم. گفتن چرت نگو این قلمو رو بگیر، این شاهعباسی رو بکش وقت کمه. من خرذوق شده بودم و استرس گرفتم. گفتم استاد من اصلاً تجربه ندارم؛ میترسم خراب کنم؛ حداقل بهم یاد بدید. گفتن این فلان گل، این اسپیرال، این شاهعباسی، این فلان برگ. اصلاً غمت به پارچه نباشه. پارچه خراب بشه دوباره میخریم، ولی تو دوباره نمیتونی به ترست غلبه کنی و تذهیب کار کنی، «فقط بکش و بزن تو دهنِ کمالگرایی».
امشب، تنها؛ در مسجدجامعای که کاربریِ اصلیش به کافهگردی تغییر داده شده و متاسفانه انرژیِ مسجدانهش رو از دست داده (ازش گرفتن)
«منِفیالحال»
امشب، تنها؛ در مسجدجامعای که کاربریِ اصلیش به کافهگردی تغییر داده شده و متاسفانه انرژیِ مسجدانهش رو از دست داده (ازش گرفتن)
چرا دستم میلرزه توی فیلما؟ چون همیشهی خدا یه کوله رو دوشمه که هموزنِ خودم توش خرت و پرته.
دوتا بوم خریدم با یه ماژیک، ۲ میلیون. موقع کارت کشیدن کل زندگیم عین فیلم از جلوی چشمام رد میشد و توگویی جان از بدن خارج گشت. معلومه که خدا میرسونه، معلومه این دغدغهم باید رنگ همون باور و عقیدهی سابقم رو داشته باشه، ولی یهچیزی تهِ وجودم دوست داره با نرخنامهی سال ۹۵ خرید کنه و مجبور نشه بابت دوتیکه وسیله میلیونی پول بده.