Forwarded from Deleted Account
اعلان فراخوان سومین همایش بین المللی معماری دستکند؛
میراث معماری دستکند برای نسلها
پژوهشکده ابنیه و بافتهای فرهنگی- تاریخی در نظر دارد سومین همایش بینالمللی معماری دستکند را در مهر 1397 برگزار نماید.
توجه مجامع علمی و حرفه ای جهانی به موضوع معماری دست کند باعث شده تا این همایش هر سه سال یکبار با هدف شناخت و توسعه هنر خلاقانه بشر در به آشتی رسیدن با طبیعت به صورت بین المللی برگزار شود.
برگزاری موفق همایشهای پیشین در سالهای 1391 و 1394 در کرمان و تهران و استقبال بینظير پژوهشگران و متخصصين حوزههای مرتبط منجر به برقراری ارتباط علمی بین پژوهشگران این حوزه و انتشار کتابهای چکیده و مجموعه مقالات این همایشها شده است. لذا پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری، همایش سوم را با عنوان "میراث معماری دست کند برای نسلها" در مهر 1397 برگزار خواهد کرد.
بدین وسیله از کلیه علاقمندان دعوت می شود جهت آگاهی از محورهای همایش، جدول زمانبندی و سایر اطلاعات لازم به پایگاه اطلاعرسانی همایش به آدرسticota.richt.ir مراجعه یا با دبیرخانه دائمی همایش معماری دست کند به شماره تلفن 02166736789 تماس حاصل نمایند.
لازم به ذکر است که مهلت ارسال چکیده مقاله تا تاریخ 31/3/1397خواهد بود.
میراث معماری دستکند برای نسلها
پژوهشکده ابنیه و بافتهای فرهنگی- تاریخی در نظر دارد سومین همایش بینالمللی معماری دستکند را در مهر 1397 برگزار نماید.
توجه مجامع علمی و حرفه ای جهانی به موضوع معماری دست کند باعث شده تا این همایش هر سه سال یکبار با هدف شناخت و توسعه هنر خلاقانه بشر در به آشتی رسیدن با طبیعت به صورت بین المللی برگزار شود.
برگزاری موفق همایشهای پیشین در سالهای 1391 و 1394 در کرمان و تهران و استقبال بینظير پژوهشگران و متخصصين حوزههای مرتبط منجر به برقراری ارتباط علمی بین پژوهشگران این حوزه و انتشار کتابهای چکیده و مجموعه مقالات این همایشها شده است. لذا پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری، همایش سوم را با عنوان "میراث معماری دست کند برای نسلها" در مهر 1397 برگزار خواهد کرد.
بدین وسیله از کلیه علاقمندان دعوت می شود جهت آگاهی از محورهای همایش، جدول زمانبندی و سایر اطلاعات لازم به پایگاه اطلاعرسانی همایش به آدرسticota.richt.ir مراجعه یا با دبیرخانه دائمی همایش معماری دست کند به شماره تلفن 02166736789 تماس حاصل نمایند.
لازم به ذکر است که مهلت ارسال چکیده مقاله تا تاریخ 31/3/1397خواهد بود.
Forwarded from دیدهبان میراث فرهنگی
جای خالی توجه به کودکان در موزه های ما
نقدی بر شیوه مدیریت موزه ملی ایران/
از نبود جلوه های بصری تا عدم آموزش راهنمایان موزه
موزه زن بابا
خواهرزاده ام امسال 9 ساله شد. با این حال یک موزه گرد علاقه مند است. امسال برای هدیه تولد قول موزه ایران باستان را از من گرفته بود و الوعده وفا. با هم رفتیم. حرفه ای های موزه داری و تاریخ و باستان شناسی، خودشان به موزه ملی ایران باستان می گویند موزه مادر.
بدیهی است قسمتی از همه کارکردها و آموزه ها و التزامات موزه ها مربوط به مخاطب بوده و کودکان را نمی توان از این جمع خارج کرد. کودکان حق دارند از سنین پائین به قدر وسع و درک خود از موزه ها استفاده کنند. حق دارند برای جوانی و میانسالی و پیری اندوخته ای از دانش و هویت داشته باشند. جملاتی از این دست را بارها از زبان مسئولین و مدیران سازمان میراث فرهنگی و کارشناسان موزه های کشور شنیده ایم. یا شنیده ایم که می گویند؛ موزهها صرفاً محل نگهداری و نمایش اشیاء نیستند. بلکه مکانی برای آموزش، پژوهش و تفریح محسوب میشوند. موزهها باید شرایطی را فراهم کنند که کودکان با آنها آشتی کنند. مثلاً راهنماهای موزه هنرهای معاصر تهران برای هر نمایشگاه ـ هر چقدر که تخصصی ـ حتماً نکته ای، روایتی، داستانی و یا موضوعی برای جلب توجه و جلب رضایت کودکان پیش بینی می کنند تا با این گروه مخاطب ارتباط برقرار کنند و از لذت بردنشان مطمئن شوند.
متاسفانه از این نظر وضعیت موزه ایران باستان چندان در شأن نام و جایگاه این موزه نیست. در طراحی سالن موزه کوچکترین عنصری برای پاسخ به میل و نیاز کودکان دیده نمی شود. نه در نحوه چیدمان و نه در رنگ و ارگونومی ویترین ها. نه در تابلوهای راهنما و نه در شیوه نمایشی آثار. هنوز موزه براساس تئوری کهنه سکوت سنگین و پچ پچ الزامی بازدیدکننده ها اداره می شود و نشانی از لذت و تفریح ـ خصوصاً برای کودک و نوجوان ـ ندارد.
اما این همه دلخوری من از این بازدید نیست. چند نکته واقعاً باعث شرمندگی ام شد. اول این که در اقدامی غیر قابل باور نور سالن، نور ویترین ها، نور پنجره ها و جنس شیشه ویترین ها طوری با دقت تنظیم شده اند که اشیاء داخلی ویترین ها به هیچ وجه بدون انعکاس آزاردهنده نور قابل مشاهده نباشند. (برای نمونه مثلاً عکس تابلوی موزائیک ساسانی و یا عکس مرد نمکی را نگاه کنید که در این عکس ها تقریباً بهترین حالتی است که با نورهای فعلی موزه دیده می شود.) [متاسفم که باید بگویم: از نظرم بی تردید این طراحی عمدی است. چون بخش عمده ای از این اختلال بصری ونوری با کمترین دانشی قابل اصلاح بود.] دیگر این که ـ غیر از ته لبخندی از نگهبان ورودی ـ هیچ کدام از راهنماهای موزه کوچکترین اقدامی برای راهنمایی دو سه کودکی که در موزه سرگردان می چرخیدند و بدون لذت خسته می شدند، انجام ندادند. دریغ از یک لبخند حتی. فقط در محل استقرار خود نشسته بودند و بیشتر مشغول صفحه موبایل خودشان بودند تا وظیفه ذاتی یک راهنمای موزه. شاید در اثر مجاورت با مجسمه های سنگی حالشان عوض شده است و یا شاید آموزش های اشتباهی دیده اند. شاید هم وظیفه سازمانی دیگری برای ایشان تعریف شده باشد!
از طرفی به خاطر داشته باشیم؛ کودکان بدون لمس نمی توانند درست و کامل تجربه کنند. امکان بدیهی و ساده ای که در موزه ایران باستان با هیچ ترفندی برای کودکان پیش بینی نشده است.
اگرچه بارها با دانشجویان مرمت و هنر از این موزه بازدید کرده ام، اما قطعاً تخصصی برای راهنمایی کودکان ندارم و مثل موزه های تخصصی دیگر انتظار داشتم این مهم توسط راهنمای کاربلد موزه ایران باستان انجام شود. موزه ای که با آشنا چنین است با دیگران چگونه خواهد بود؟
به هر حال تنها چیزی که در حین بازدید به ذهنم رسید این بود که گویا اینجا بیشتر موزه زن باباست تا موزه مادر.
سعید فلاح فر
مدرس و پژوهشگر حفاظت بناهای تاریخی
@reesjomhoormiras
نقدی بر شیوه مدیریت موزه ملی ایران/
از نبود جلوه های بصری تا عدم آموزش راهنمایان موزه
موزه زن بابا
خواهرزاده ام امسال 9 ساله شد. با این حال یک موزه گرد علاقه مند است. امسال برای هدیه تولد قول موزه ایران باستان را از من گرفته بود و الوعده وفا. با هم رفتیم. حرفه ای های موزه داری و تاریخ و باستان شناسی، خودشان به موزه ملی ایران باستان می گویند موزه مادر.
بدیهی است قسمتی از همه کارکردها و آموزه ها و التزامات موزه ها مربوط به مخاطب بوده و کودکان را نمی توان از این جمع خارج کرد. کودکان حق دارند از سنین پائین به قدر وسع و درک خود از موزه ها استفاده کنند. حق دارند برای جوانی و میانسالی و پیری اندوخته ای از دانش و هویت داشته باشند. جملاتی از این دست را بارها از زبان مسئولین و مدیران سازمان میراث فرهنگی و کارشناسان موزه های کشور شنیده ایم. یا شنیده ایم که می گویند؛ موزهها صرفاً محل نگهداری و نمایش اشیاء نیستند. بلکه مکانی برای آموزش، پژوهش و تفریح محسوب میشوند. موزهها باید شرایطی را فراهم کنند که کودکان با آنها آشتی کنند. مثلاً راهنماهای موزه هنرهای معاصر تهران برای هر نمایشگاه ـ هر چقدر که تخصصی ـ حتماً نکته ای، روایتی، داستانی و یا موضوعی برای جلب توجه و جلب رضایت کودکان پیش بینی می کنند تا با این گروه مخاطب ارتباط برقرار کنند و از لذت بردنشان مطمئن شوند.
متاسفانه از این نظر وضعیت موزه ایران باستان چندان در شأن نام و جایگاه این موزه نیست. در طراحی سالن موزه کوچکترین عنصری برای پاسخ به میل و نیاز کودکان دیده نمی شود. نه در نحوه چیدمان و نه در رنگ و ارگونومی ویترین ها. نه در تابلوهای راهنما و نه در شیوه نمایشی آثار. هنوز موزه براساس تئوری کهنه سکوت سنگین و پچ پچ الزامی بازدیدکننده ها اداره می شود و نشانی از لذت و تفریح ـ خصوصاً برای کودک و نوجوان ـ ندارد.
اما این همه دلخوری من از این بازدید نیست. چند نکته واقعاً باعث شرمندگی ام شد. اول این که در اقدامی غیر قابل باور نور سالن، نور ویترین ها، نور پنجره ها و جنس شیشه ویترین ها طوری با دقت تنظیم شده اند که اشیاء داخلی ویترین ها به هیچ وجه بدون انعکاس آزاردهنده نور قابل مشاهده نباشند. (برای نمونه مثلاً عکس تابلوی موزائیک ساسانی و یا عکس مرد نمکی را نگاه کنید که در این عکس ها تقریباً بهترین حالتی است که با نورهای فعلی موزه دیده می شود.) [متاسفم که باید بگویم: از نظرم بی تردید این طراحی عمدی است. چون بخش عمده ای از این اختلال بصری ونوری با کمترین دانشی قابل اصلاح بود.] دیگر این که ـ غیر از ته لبخندی از نگهبان ورودی ـ هیچ کدام از راهنماهای موزه کوچکترین اقدامی برای راهنمایی دو سه کودکی که در موزه سرگردان می چرخیدند و بدون لذت خسته می شدند، انجام ندادند. دریغ از یک لبخند حتی. فقط در محل استقرار خود نشسته بودند و بیشتر مشغول صفحه موبایل خودشان بودند تا وظیفه ذاتی یک راهنمای موزه. شاید در اثر مجاورت با مجسمه های سنگی حالشان عوض شده است و یا شاید آموزش های اشتباهی دیده اند. شاید هم وظیفه سازمانی دیگری برای ایشان تعریف شده باشد!
از طرفی به خاطر داشته باشیم؛ کودکان بدون لمس نمی توانند درست و کامل تجربه کنند. امکان بدیهی و ساده ای که در موزه ایران باستان با هیچ ترفندی برای کودکان پیش بینی نشده است.
اگرچه بارها با دانشجویان مرمت و هنر از این موزه بازدید کرده ام، اما قطعاً تخصصی برای راهنمایی کودکان ندارم و مثل موزه های تخصصی دیگر انتظار داشتم این مهم توسط راهنمای کاربلد موزه ایران باستان انجام شود. موزه ای که با آشنا چنین است با دیگران چگونه خواهد بود؟
به هر حال تنها چیزی که در حین بازدید به ذهنم رسید این بود که گویا اینجا بیشتر موزه زن باباست تا موزه مادر.
سعید فلاح فر
مدرس و پژوهشگر حفاظت بناهای تاریخی
@reesjomhoormiras
پایگاه میراث جهانی باغ پهلوانپور مهریز،یزد با همکاری انجمن علمی مرمت بافت و بنا دانشگاه تهران و با حمایت اداره کل میراث فرهنگی استان یزد برگزار میکند:
کارگاه علمی بازشناسی و احیا حصار چینهای باغهای تاریخی
زمان:شانزدهم لغایت نوزدهم تیر۱۳۹۷
مکان:یزد،مهریز، محوطه باغ جهانی پهلوانپور
📌ظرفیت برای ثبت نام محدود است
📎شماره تماس جهت کسب اطلاعات بیشتر و یا ثبت نام۰۹۱۳۵۱۵۹۰۲۶
کارگاه علمی بازشناسی و احیا حصار چینهای باغهای تاریخی
زمان:شانزدهم لغایت نوزدهم تیر۱۳۹۷
مکان:یزد،مهریز، محوطه باغ جهانی پهلوانپور
📌ظرفیت برای ثبت نام محدود است
📎شماره تماس جهت کسب اطلاعات بیشتر و یا ثبت نام۰۹۱۳۵۱۵۹۰۲۶
Forwarded from انجمن علمی مرمت دانشگاه تهران
🔺🔺پایگاه میراث جهانی باغ پهلوانپور مهریز،یزد با همکاری انجمن علمی مرمت بافت و بنا دانشگاه تهران و با حمایت اداره کل میراث فرهنگی استان یزد برگزار میکند:
کارگاه علمی بازشناسی و احیا حصار چینهای باغهای تاریخی
زمان:بیست و پنجم لغایت بیست و هشتم تیرماه ۱۳۹۷
مکان:یزد،مهریز، محوطه باغ جهانی پهلوانپور
📌ظرفیت برای ثبت نام محدود است
📎شماره تماس جهت کسب اطلاعات بیشتر و یا ثبت نام۰۹۱۳۵۱۵۹۰۲۶
کارگاه علمی بازشناسی و احیا حصار چینهای باغهای تاریخی
زمان:بیست و پنجم لغایت بیست و هشتم تیرماه ۱۳۹۷
مکان:یزد،مهریز، محوطه باغ جهانی پهلوانپور
📌ظرفیت برای ثبت نام محدود است
📎شماره تماس جهت کسب اطلاعات بیشتر و یا ثبت نام۰۹۱۳۵۱۵۹۰۲۶
Forwarded from انجمن علمی مرمت دانشگاه تهران
📣زمان تشکیل کارگاه علمی بازشناسی واحیا حصار چینهای باغهای تاریخی، یک هفته به تعویق افتاد
ارسال رزومه از طریق لینک زیر نیز امکان پذیر است: https://docs.google.com/forms/d/1DT4kQ8Ds7cus_qKLCkGV7-2mk6enMbwCWMmfuZtnkh4/edit
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تخریب گنبد آب انبار اوز لارستان فارس برای بازسازی !!!!
Forwarded from چمدان | Chamedan
🔸مسجد جامع ساری همچنان می سوزد | علی رغم تلاش آتش نشانان کماکان این مسجد در آتش میسوزد | بنا دارای شبستانهای وسیعی بوده که شبستان جنوبی شبستان اصلی و دارای محراب و منبر چوبی مشبک است
@chamedanmag
@chamedanmag
Forwarded from چمدان | Chamedan
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 فیلم | کهنترین مسجد دیار علویان در سرزمین طبرستان در میان شعله های آتش می سوزد | تلاش آتش نشانان برای نجات این بنای تاریخی ادامه دارد
@chamedanmag
@chamedanmag
Forwarded from چمدان | Chamedan
🔸تصاویر تلخ آتش سوزی مسجد جامع ساری؛ کهنترین مسجد دیار علویان در سرزمین طبرستان
@chamedanmag
@chamedanmag
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین تصاویر منتشر شده از ساختمانی که مهمترین اخبار کشور آنجا تهیه میشد...
Forwarded from سید محمد بهشتی
Forwarded from سید محمد بهشتی
📝«حلوا برای زندهها»
یکی از خویشاوندانم بیماری قند داشت و علاقهاش به شیرینیجات از مرزهای متعارف گذشته بود تا جاییکه حتی در حین دیالیز نیز از خوردن شیرینی دست نمیکشید. خلاصه آنقدر افراط کرد که کلیههایش را از دست داد و به ناچار متوسل به پیوند کلیه شد. بازگشت او از جراحی، مقارن شد با درگذشت یکی دیگر از اقوام مشترکمان. در مراسم ختم متوفی، بنا به رسم معمول، میزبانان در چند دیس بزرگ حلوا تدارک دیده بودند و بر میزهایی مقابل میهمانان قرار میدادند. خویشاوند بیمار ما در مقام مهتریِ مجلس، ضمن تعارف به حضار که حلوا بخورند، زیرلب به صاحبان عزا معترض بود که با این دیسهای حلوای شلخته حرمت متوفی را حفظ نکردهاند. آخر طاقت نیاورد و دیس روی میز خود را پیش کشید و با چاقویی که در کنارش بود مشغول صاف و هموار کردن حلوای آن شد. در عین حال از سجایای متوفی میگفت و از صدق و صفای او. حلوا که در دیس هموار شد، مقداری زیاد آمد. او حلوای اضافی را خورد و دوباره نگاهی به صدر و ذیل دیس کرد و چهرۀ ناراحتی گرفت. گویی ظاهر حلوا را هنوز در شأن متوفی نمیدید و از اینرو دوباره مشغول حفظ حرمت متوفی شد و با چاقو به جان دیس حلوا افتاد و بعد از چند بار تلاش خستگیناپذیر برای رفع و رجوع و در واقع خوردن اضافات حلوا، دست آخر با دیسی مواجه بود که ورقۀ نازکی حلوا در کف آن باقی مانده بود. طبیعی بود که این ورقۀ نازک را اصلا درخور مقام متوفی نداند و لذا این باقیماندۀ اندک را نیز خورد. به فاصلۀ کوتاهی و با اینکه سن زیادی نداشت خبردار شدیم که چشمانش را از دست داده و چیزی نگذشت که هر دو پایش را قطع کردند و یکی دو سال بعد اجل مهلتش نداد و از دنیا رفت.
چند روز پیش همایشی راجع به برجباغ در تهران برگزار شد که عجیب مرا یاد این ماجرا انداخت و با این شبیهسازی آیندۀ روندی که در پیش گرفتهایم از پیش چشمم عبور کرد. تصورش خیلی سخت نیست؛ خودمان و همۀ تصمیمگیران دربارۀ شهر تهران را به جای آن خویشاوند دیابتی مجسم کنید؛ به جای مرض قند بیماریِ سوداگری را بنشانید؛ به جای شخص متوفی، شهر تهران را در نظر آورید و حلوای مجلس ترحیم او که ارزشهای شهر است. قوانین و مقررات مربوط به «برجباغ» تدبیری بود برای حفظ باغات شهر که به تدریج دستخوش تعرض و ساخت و ساز میشد. ولی به گواهی آمار و ارقام، درست از زمان وضع چنین قوانین و مقرراتی، سرعتِ از بین رفتن باغات تهران بسیار بیشتر شده است. صادقانه که فکر میکنیم آنچه که در این برجها تعبیه کردهایم جای خالی باغات از دست رفته را نگرفته و صرفا نقش «احترام به متوفی» و آبروداری در مراسم ترحیم را ایفا میکند مثل دیسهایی است که حلوایش را خوردهایم و طوری هم قیافه میگیریم که به جای لذت در قیافهمان، ناچاری خوانده شود. اما قربانی این سناریو کیست؟ شخص متوفی؟ حلوا؟ مرض قند؟ و یا کسی که به مرض قند مبتلاست؟
بیماری قند بیماری موذی و مهلکی است؛ اگر بیماریهای دیگر با عوارضی چون درد و خونریزی و تشنج و چرک و عفونت همراه است که تلاش ما را برای بهبود برمیانگیزند، مرض قند چندان پرعارضه نیست؛ درد و خونریزی ندارد، چرکین نیست و بیش از آنکه اشتهایمان را کم کند، میلمان به خوردن را بیشتر میکند. مرض قند از در پشتی وارد میشود از میل مفرط آدمیزاد به شیرینی. شیرینیای که عضو لاینفک شادخواریهایمان است. غافل از اینکه به میزان پیشروی ما در فتح قلمروهای دلخواهمان، بیماری هم ذرهذره وجودمان را فرامیگیرد؛ به نواحی مختلف بدنمان حمله میکند و در نهایت این ماییم که مغلوبش میشویم. کسی با باغات شهر دشمنی ندارد. همه در ظاهر حامی آن هستند. همه میخواهند سهمی از آن داشته باشند؛ در ییلاقات خنک و سرسبز تجریش و شمیران زندگی کنند و از زیباییهای آن متنعم شوند. تراکمفروشی و برجسازی در شمال تهران از شدت تقاضا برای جاخوش کردن در محدودۀ این باغات حکایت میکند. هرقدر که بیشتر به دل این باغات میتازیم، خود را برنده احساس میکنیم و فکر میکنیم لقمهای بیشتر حلوا نصیبمان شده. تدابیری چون برجباغ هم از ما سلب مسئولیت کرده و قاعدۀ «احترام به متوفی» کار ما را توجیه و حتی ارزشمند میکند. ولیکن بهای این لذت، زندگی ما خواهد بود.
قاعدۀ «احترام به متوفی» فقط دربارۀ برجباغ صادق نیست، بلکه الگوی مدیریتی چند دهه اخیر در همۀ زمینههاست. ساختن سد به بهانۀ مدیریت منابع آب؛ تبدیل اراضی زراعی به توسعۀ شهری؛ تخلیۀ سفرههای زیرزمینی با حفر چاههای مجاز و غیرمجاز به بهانۀ توسعۀ کشاورزی؛ مداخلۀ انفجاری در طبیعت به بهانۀ استخراج مواد معدنی و صادرات فلهای آنها؛ توسعۀ کمّی دانشگاهها به بهانۀ علم، همه و همه تحت عنوان توسعه ولی در واقع معادل «احترام به متوفی» بوده است.
@seyedmohammadbeheshti
یکی از خویشاوندانم بیماری قند داشت و علاقهاش به شیرینیجات از مرزهای متعارف گذشته بود تا جاییکه حتی در حین دیالیز نیز از خوردن شیرینی دست نمیکشید. خلاصه آنقدر افراط کرد که کلیههایش را از دست داد و به ناچار متوسل به پیوند کلیه شد. بازگشت او از جراحی، مقارن شد با درگذشت یکی دیگر از اقوام مشترکمان. در مراسم ختم متوفی، بنا به رسم معمول، میزبانان در چند دیس بزرگ حلوا تدارک دیده بودند و بر میزهایی مقابل میهمانان قرار میدادند. خویشاوند بیمار ما در مقام مهتریِ مجلس، ضمن تعارف به حضار که حلوا بخورند، زیرلب به صاحبان عزا معترض بود که با این دیسهای حلوای شلخته حرمت متوفی را حفظ نکردهاند. آخر طاقت نیاورد و دیس روی میز خود را پیش کشید و با چاقویی که در کنارش بود مشغول صاف و هموار کردن حلوای آن شد. در عین حال از سجایای متوفی میگفت و از صدق و صفای او. حلوا که در دیس هموار شد، مقداری زیاد آمد. او حلوای اضافی را خورد و دوباره نگاهی به صدر و ذیل دیس کرد و چهرۀ ناراحتی گرفت. گویی ظاهر حلوا را هنوز در شأن متوفی نمیدید و از اینرو دوباره مشغول حفظ حرمت متوفی شد و با چاقو به جان دیس حلوا افتاد و بعد از چند بار تلاش خستگیناپذیر برای رفع و رجوع و در واقع خوردن اضافات حلوا، دست آخر با دیسی مواجه بود که ورقۀ نازکی حلوا در کف آن باقی مانده بود. طبیعی بود که این ورقۀ نازک را اصلا درخور مقام متوفی نداند و لذا این باقیماندۀ اندک را نیز خورد. به فاصلۀ کوتاهی و با اینکه سن زیادی نداشت خبردار شدیم که چشمانش را از دست داده و چیزی نگذشت که هر دو پایش را قطع کردند و یکی دو سال بعد اجل مهلتش نداد و از دنیا رفت.
چند روز پیش همایشی راجع به برجباغ در تهران برگزار شد که عجیب مرا یاد این ماجرا انداخت و با این شبیهسازی آیندۀ روندی که در پیش گرفتهایم از پیش چشمم عبور کرد. تصورش خیلی سخت نیست؛ خودمان و همۀ تصمیمگیران دربارۀ شهر تهران را به جای آن خویشاوند دیابتی مجسم کنید؛ به جای مرض قند بیماریِ سوداگری را بنشانید؛ به جای شخص متوفی، شهر تهران را در نظر آورید و حلوای مجلس ترحیم او که ارزشهای شهر است. قوانین و مقررات مربوط به «برجباغ» تدبیری بود برای حفظ باغات شهر که به تدریج دستخوش تعرض و ساخت و ساز میشد. ولی به گواهی آمار و ارقام، درست از زمان وضع چنین قوانین و مقرراتی، سرعتِ از بین رفتن باغات تهران بسیار بیشتر شده است. صادقانه که فکر میکنیم آنچه که در این برجها تعبیه کردهایم جای خالی باغات از دست رفته را نگرفته و صرفا نقش «احترام به متوفی» و آبروداری در مراسم ترحیم را ایفا میکند مثل دیسهایی است که حلوایش را خوردهایم و طوری هم قیافه میگیریم که به جای لذت در قیافهمان، ناچاری خوانده شود. اما قربانی این سناریو کیست؟ شخص متوفی؟ حلوا؟ مرض قند؟ و یا کسی که به مرض قند مبتلاست؟
بیماری قند بیماری موذی و مهلکی است؛ اگر بیماریهای دیگر با عوارضی چون درد و خونریزی و تشنج و چرک و عفونت همراه است که تلاش ما را برای بهبود برمیانگیزند، مرض قند چندان پرعارضه نیست؛ درد و خونریزی ندارد، چرکین نیست و بیش از آنکه اشتهایمان را کم کند، میلمان به خوردن را بیشتر میکند. مرض قند از در پشتی وارد میشود از میل مفرط آدمیزاد به شیرینی. شیرینیای که عضو لاینفک شادخواریهایمان است. غافل از اینکه به میزان پیشروی ما در فتح قلمروهای دلخواهمان، بیماری هم ذرهذره وجودمان را فرامیگیرد؛ به نواحی مختلف بدنمان حمله میکند و در نهایت این ماییم که مغلوبش میشویم. کسی با باغات شهر دشمنی ندارد. همه در ظاهر حامی آن هستند. همه میخواهند سهمی از آن داشته باشند؛ در ییلاقات خنک و سرسبز تجریش و شمیران زندگی کنند و از زیباییهای آن متنعم شوند. تراکمفروشی و برجسازی در شمال تهران از شدت تقاضا برای جاخوش کردن در محدودۀ این باغات حکایت میکند. هرقدر که بیشتر به دل این باغات میتازیم، خود را برنده احساس میکنیم و فکر میکنیم لقمهای بیشتر حلوا نصیبمان شده. تدابیری چون برجباغ هم از ما سلب مسئولیت کرده و قاعدۀ «احترام به متوفی» کار ما را توجیه و حتی ارزشمند میکند. ولیکن بهای این لذت، زندگی ما خواهد بود.
قاعدۀ «احترام به متوفی» فقط دربارۀ برجباغ صادق نیست، بلکه الگوی مدیریتی چند دهه اخیر در همۀ زمینههاست. ساختن سد به بهانۀ مدیریت منابع آب؛ تبدیل اراضی زراعی به توسعۀ شهری؛ تخلیۀ سفرههای زیرزمینی با حفر چاههای مجاز و غیرمجاز به بهانۀ توسعۀ کشاورزی؛ مداخلۀ انفجاری در طبیعت به بهانۀ استخراج مواد معدنی و صادرات فلهای آنها؛ توسعۀ کمّی دانشگاهها به بهانۀ علم، همه و همه تحت عنوان توسعه ولی در واقع معادل «احترام به متوفی» بوده است.
@seyedmohammadbeheshti