This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موسیقی گرجستان
با یک نگاه عاشقم کردی
همچون کوختا و مارو
خورشید من، بیا بریم تفلیس
درس بخونیم، خونه بگیریم
@saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
با یک نگاه عاشقم کردی
همچون کوختا و مارو
خورشید من، بیا بریم تفلیس
درس بخونیم، خونه بگیریم
@saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
چه دنیای عجیبی است
من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم ،
و همین بی آزار بودن من ، با خودم بودن من ،
باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند ...
فروغ فرخزاد
@marhoomsah 🌱
@saraeesm 🍀
من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم ،
و همین بی آزار بودن من ، با خودم بودن من ،
باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند ...
فروغ فرخزاد
@marhoomsah 🌱
@saraeesm 🍀
دل گشت چون دلداده اي،
جان شد ز کار افتاده اي!
تا ریخت پر هر باده اي
از جام دل، در جام ما...
#عطار
@marhoomsah 🍀
جان شد ز کار افتاده اي!
تا ریخت پر هر باده اي
از جام دل، در جام ما...
#عطار
@marhoomsah 🍀
Forwarded from مرحوم سید احمد حسینی 🍀
تا چاربند عقل را
ویران کنی
اینگونه شو
دیوانه خو
دیوانه دل
دیوانه سر
دیوانه جان
@saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
ویران کنی
اینگونه شو
دیوانه خو
دیوانه دل
دیوانه سر
دیوانه جان
@saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
Radio Chehrazi - 16
@Saraeesm 🌱
گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا !
@Saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟
@Saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟
Forwarded from ساراییسم
امسال در نمایشگاه کتاب تهران با دو عنوان ساراییسم دو و چیزی در من زنده نیست که قالب هر دو غزلمتن هستند در غرفه نشر نیماژ در خدمتتان هستم.
@saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
@saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
تو نیستی - سارایسم 2
Marhoom Sayed Ahmad Hosseini | @saraeesm
تو نیستی
نام تو را تکرار خواهم کرد
تو نیستی
نام تمام دختران ساراست
از کتاب: ساراییسم دو
شاعر و راوی: مرحوم سید احمد حسینی
میکس: محمود سرمدی
@marhoomsah 🍀
@saraeesm 🌱
نام تو را تکرار خواهم کرد
تو نیستی
نام تمام دختران ساراست
از کتاب: ساراییسم دو
شاعر و راوی: مرحوم سید احمد حسینی
میکس: محمود سرمدی
@marhoomsah 🍀
@saraeesm 🌱
اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز
ندانم از پی چندین جفا که با من کرد
نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟
به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار
جواب داد فلانی ازان ماست هنوز
چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد
به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز
عداوت از طرف آن شکسته پیمانست
وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز
بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر
که در سرم ز تو آشوب و فتنههاست هنوز
کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق
میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز
نیازمندی من در قلم نمیگنجد
قیاس کردم و ز اندیشهها و راست هنوز
سلام من برسان ای صبا به یار و بگو
که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز
@marhoomsah 🍀
@saraeesm 🌱
به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز
ندانم از پی چندین جفا که با من کرد
نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟
به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار
جواب داد فلانی ازان ماست هنوز
چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد
به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز
عداوت از طرف آن شکسته پیمانست
وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز
بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر
که در سرم ز تو آشوب و فتنههاست هنوز
کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق
میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز
نیازمندی من در قلم نمیگنجد
قیاس کردم و ز اندیشهها و راست هنوز
سلام من برسان ای صبا به یار و بگو
که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز
@marhoomsah 🍀
@saraeesm 🌱
•از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشي، نه تاب سخن داریم
•آوار پریشانيست، رو سويِ چه بگریزیم؟!
هنگامهي حیرانيست، خود را به که بسپاریم؟!
•تشویشِ هزار "آیا"، وسواسِ هزار "اما"
کوریم و نميبینیم، ورنه همه بیماریم
•دورانِ شکوهِ باغ، از خاطرمان رفتهست
امروز که صف در صف خشکیده و بيباریم
•دردا که هدر دادیم آن ذات گرامي را
تیغیم و نميبریم، اَبریم و نميباریم
•ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب!
گفتند که بیدارید؟! گفتیم که بیداریم
•من راهِ تو را بسته، تو راهِ مرا بسته
امیدِّ رهایي نیست؛ وقتي همه دیواریم...
#حسين_منزوي
@marhoomsah 🍁
@saraeesm 🍀
نه طاقت خاموشي، نه تاب سخن داریم
•آوار پریشانيست، رو سويِ چه بگریزیم؟!
هنگامهي حیرانيست، خود را به که بسپاریم؟!
•تشویشِ هزار "آیا"، وسواسِ هزار "اما"
کوریم و نميبینیم، ورنه همه بیماریم
•دورانِ شکوهِ باغ، از خاطرمان رفتهست
امروز که صف در صف خشکیده و بيباریم
•دردا که هدر دادیم آن ذات گرامي را
تیغیم و نميبریم، اَبریم و نميباریم
•ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب!
گفتند که بیدارید؟! گفتیم که بیداریم
•من راهِ تو را بسته، تو راهِ مرا بسته
امیدِّ رهایي نیست؛ وقتي همه دیواریم...
#حسين_منزوي
@marhoomsah 🍁
@saraeesm 🍀
مرحوم سید احمد حسینی 🍀
@saraeesm 🍀 @marhoomsah 🌱
تابان پدرش جواهر فروش مشهور راسته جواهر فروشان بازار بزرگ طهران بود روزى كه مه لقا خانم همسر ميرزا اسد الله جواهرى دخترى ريزه ميزه زائيد و ماما رقيه خبر دختر را به ميرزا اسد الله داد برخلاف انتظارش ياقوت درشت سرخ رنگى مشتلق گرفت اسم دختر را تابان گذاشتند و زير نظر معلمين سرخانه زبان فرانسه و پيانو آموخت دكتر احمد خان كه تحصيلكرده دارالفنون بود تابان را خواستگار گرديده بود و شرط تابان آموختن پيانو تا درجات عاليه بود و دكتر احمد خان كه مست جمال و زيبايى تابان شده بود شرط او را پذيرفت پس از عروسى براى آموختن پيانو به پاريس رفتند و تابان زير تلالو نورها و انوار طلايى رنگ مسحور كننده سالن اپراى گارنيه پاريس براى اعيان و اشراف پاريسى آهنگ هاى بتهوون و موتزارت را با چيرگى مى نواخت اواخر دوران احمد شاهى براى انحصار ورثه و تقسيم ثروت بيكران ميرزا اسد الله به طهران آمد و از آن همه ثروتى كه به دست آورد چشمش مرواريدهاى بحرين را گرفته بود و دستور داده بود بر روى لباس زيبايش كه از شانزه ليزه خريده بود مرواريدهاى بحرينى پدرش را بدوزند تا هميشه به ياد پدرش باشد سپس به عكاسخانه علاء الدّوله رفته و تصويرى با همسرش دكتر احمد خان به يادگار ثبت كرد و اين آخرين حضورش در طهران بود بعدها تابان كه در سنين پيرى نيز همچنان نوازنده ى چيره دست پيانو بود هنگامى كه بر فراز رود سن بر روى قايق نشسته بود و برگ ريزان پاييز را تماشا مى كرد و آهنگ زيباى شماره نه بتهوون پخش مى شد آرام چشم از جهان فرو بست و جنازه اش در پرلاشز دفن گرديد بر روى سنگ قبرش چنين حك شد : " بانو تابان جواهرى نوازنده ى چيره دستِ پيانوىِ سالن اُپرا گارنيه ى پاريس " .... پس از دفنش برگ هاى درختان بر روى مزارش ريخته گويى بر سر مزارش آواى محزون دل انگيزى مى خواندند.
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🌱
#مرحوم_سید_احمد_حسینی
#سید_احمد_حسینی
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🌱
#مرحوم_سید_احمد_حسینی
#سید_احمد_حسینی
مرحوم سید احمد حسینی 🍀
@saraeesm 🍀 @marhoomsah 🌱
از کتاب: #غلامحسین_ساعدی_خودکشی_کرد | به زودی
.
.
دلش می خواست با پشت دست در دهان مردی که پاهایش را روی هم انداخته بود و در مبل روسی که روکش پارچه ای قهوه ای داشت، لم داده بود بکوبد.
ساعدی از جایش بلند شد. مثل همیشه صدایش را صاف کرد و بعد آستین پیراهن چهارخانه ای اش را دو لایه تا کرد و گفت: مردک! تو فکر کردی ادبیات محتاج امثال توست. تو اگر نوشتن بلد بودی که درباره ی شاملو چنین مزخرفاتی را سر هم نمی کردی و به عنوان مقاله در آن مجله تبلیغ مد و لباس چاپ نمی کردی. یابو برت داشته؟! بلند شو بساط ات را جمع کن. قباحت هم حدی دارد.
مهندس مرعشی دست ساعدی را گرفت و گفت: به خودتت مسلط باش. عصبی نشو! شکر خورد.
مرد انتظار چنین رفتاری را از ساعدی نداشت. لایه ای عرق روی پیشانی اش را گرفت.
مثل بچه گربه ای در مبل فرو رفت.
مهندس مرعشی تا آن روز هیچ وقت ساعدی را این قدر ناراحت ندیده بود.
حتا آن روز اردیبهشتی شوم سال ۱۳۵۴ که از زندان اوین آزاد شد و شاملو درباره ی ساعدی که بعد از یک سال از در اصلی اوین خارج می شد بعدها نوشت: آنچه از او زندان شاه را ترک گفت، جنازه نیم جانی بیش نبود. آن مرد با آن خلاقیت جوشانش پس از شکنجههای جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقن زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. وقتی درختی را در حال بالندگی اره میکنید، با این کار در نیروی بالندگی او دست نبردهاید، بلکه خیلی ساده او را کشتهاید. ساعدی مسائل را درک میکرد و میکوشید عکسالعمل نشان بدهد. اما دیگر نمیتوانست. او را اره کرده بودند. به اندازه ی حالا این قدر ناراحت نبود.
مهندس لیوان آب را به ساعدی تعارف کرد، بگیر و بخور! ساعدی لیوان را با دست راستش گرفت و آب داخلش را یک ضرب خورد، بعد با پشت دست سبیل نمدارش را پاک کرد. نگاهی به مرد انداخت. ابروهایش گره خورده بودند. چند لحظه ای مکث کرد. ليوان را به طرف مرد پرت کرد. بلند داد زد مردک نشسته همین طور مثل اسب به افسارش نگاه می کند. مگر نگفتم بساط ات را جمع کن.
لیوان به شیشه ی کتابخانه ی پشت صندلی برخورد کرد. صدای خرد شدن شیشه مثل بمب پای همه مریض های ساعدی به اتاقش باز کرد. منشی اش مثل بید می لرزید.
دکتر! دکتر! چی شده؟!
ساعدی به مرعشی گفت: این مردک را از اتاق من پرت کن بیرون. حوصله اش را ندارم. خر از این جنس آدم ها روشنفکرتر است. این ها همان آدم هایی هستند که باعث شدند صادق هدایت خودکشی کند. همان هایی اند که خون مشروطه خواهان را در خلاء خانه شان ریختند تا بوی گند ادرارشان محله را بر ندارد.
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🌱
#مرحوم_سید_احمد_حسینی
.
.
دلش می خواست با پشت دست در دهان مردی که پاهایش را روی هم انداخته بود و در مبل روسی که روکش پارچه ای قهوه ای داشت، لم داده بود بکوبد.
ساعدی از جایش بلند شد. مثل همیشه صدایش را صاف کرد و بعد آستین پیراهن چهارخانه ای اش را دو لایه تا کرد و گفت: مردک! تو فکر کردی ادبیات محتاج امثال توست. تو اگر نوشتن بلد بودی که درباره ی شاملو چنین مزخرفاتی را سر هم نمی کردی و به عنوان مقاله در آن مجله تبلیغ مد و لباس چاپ نمی کردی. یابو برت داشته؟! بلند شو بساط ات را جمع کن. قباحت هم حدی دارد.
مهندس مرعشی دست ساعدی را گرفت و گفت: به خودتت مسلط باش. عصبی نشو! شکر خورد.
مرد انتظار چنین رفتاری را از ساعدی نداشت. لایه ای عرق روی پیشانی اش را گرفت.
مثل بچه گربه ای در مبل فرو رفت.
مهندس مرعشی تا آن روز هیچ وقت ساعدی را این قدر ناراحت ندیده بود.
حتا آن روز اردیبهشتی شوم سال ۱۳۵۴ که از زندان اوین آزاد شد و شاملو درباره ی ساعدی که بعد از یک سال از در اصلی اوین خارج می شد بعدها نوشت: آنچه از او زندان شاه را ترک گفت، جنازه نیم جانی بیش نبود. آن مرد با آن خلاقیت جوشانش پس از شکنجههای جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقن زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. وقتی درختی را در حال بالندگی اره میکنید، با این کار در نیروی بالندگی او دست نبردهاید، بلکه خیلی ساده او را کشتهاید. ساعدی مسائل را درک میکرد و میکوشید عکسالعمل نشان بدهد. اما دیگر نمیتوانست. او را اره کرده بودند. به اندازه ی حالا این قدر ناراحت نبود.
مهندس لیوان آب را به ساعدی تعارف کرد، بگیر و بخور! ساعدی لیوان را با دست راستش گرفت و آب داخلش را یک ضرب خورد، بعد با پشت دست سبیل نمدارش را پاک کرد. نگاهی به مرد انداخت. ابروهایش گره خورده بودند. چند لحظه ای مکث کرد. ليوان را به طرف مرد پرت کرد. بلند داد زد مردک نشسته همین طور مثل اسب به افسارش نگاه می کند. مگر نگفتم بساط ات را جمع کن.
لیوان به شیشه ی کتابخانه ی پشت صندلی برخورد کرد. صدای خرد شدن شیشه مثل بمب پای همه مریض های ساعدی به اتاقش باز کرد. منشی اش مثل بید می لرزید.
دکتر! دکتر! چی شده؟!
ساعدی به مرعشی گفت: این مردک را از اتاق من پرت کن بیرون. حوصله اش را ندارم. خر از این جنس آدم ها روشنفکرتر است. این ها همان آدم هایی هستند که باعث شدند صادق هدایت خودکشی کند. همان هایی اند که خون مشروطه خواهان را در خلاء خانه شان ریختند تا بوی گند ادرارشان محله را بر ندارد.
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🌱
#مرحوم_سید_احمد_حسینی
من ز فكر تو به خود نيز نميپردازم،
نازنينا تو دل از من به كه پرداخته اي؟
#سعدی
@Saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
نازنينا تو دل از من به كه پرداخته اي؟
#سعدی
@Saraeesm 🌱
@marhoomsah 🍀
ز تمام بودني ها،
تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن
دلم آرزو ندارد…
#حسین_منزوي
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🍀
تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن
دلم آرزو ندارد…
#حسین_منزوي
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🍀
مثل یک استکان تب کرده
استکان
استکان
به جانم ریخت
جان به لب شد
تمام خاطره ام
استکان
استکان
دهانم ریخت .
.
عشق
پیداشد و دلم را
برد
شعر
دنیای بهتری آورد
باد با خود کبوتری آورد
درد مفهوم دیگری آورد
چهره ی ماه تو نمایان شد
لحظه ای بعد
آسمانم ریخت .
.
کافه ات را
چرا نمی نوشی؟
کافه چی!
کافه ات
چرا تلخ است؟ (کافه چی
کافه را نفهمیده)
کافه
در چشم استکانم ریخت .
.
صندلی را
کنار میز
گذاشت
کافه چی کافه را مرتب کرد
صندلی
از کنار میز گذشت
استکان
پشت استکان تب کرد
کافه چی
پشت پا به دنیا زد
در دل استکان
جهانم ریخت .
.
عقربه
عقربه
(عقب رفتم)
ساعت دیدن تو سیرم کرد
ثانیه
ثانیه (جلو رفتی)
ناگهان بی زمان
زمانم .
.
استکان
کافه را نمی خواهد
کافه هم
کافه چی نمی خواهد
کافه چی
هر دو را نمی خواهد
آخرش کافه را فروخت و رفت
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🍀
از کتاب: چیزی در من زنده نیست
مرحوم سید احمد حسینی
استکان
استکان
به جانم ریخت
جان به لب شد
تمام خاطره ام
استکان
استکان
دهانم ریخت .
.
عشق
پیداشد و دلم را
برد
شعر
دنیای بهتری آورد
باد با خود کبوتری آورد
درد مفهوم دیگری آورد
چهره ی ماه تو نمایان شد
لحظه ای بعد
آسمانم ریخت .
.
کافه ات را
چرا نمی نوشی؟
کافه چی!
کافه ات
چرا تلخ است؟ (کافه چی
کافه را نفهمیده)
کافه
در چشم استکانم ریخت .
.
صندلی را
کنار میز
گذاشت
کافه چی کافه را مرتب کرد
صندلی
از کنار میز گذشت
استکان
پشت استکان تب کرد
کافه چی
پشت پا به دنیا زد
در دل استکان
جهانم ریخت .
.
عقربه
عقربه
(عقب رفتم)
ساعت دیدن تو سیرم کرد
ثانیه
ثانیه (جلو رفتی)
ناگهان بی زمان
زمانم .
.
استکان
کافه را نمی خواهد
کافه هم
کافه چی نمی خواهد
کافه چی
هر دو را نمی خواهد
آخرش کافه را فروخت و رفت
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🍀
از کتاب: چیزی در من زنده نیست
مرحوم سید احمد حسینی
چیزی نیست!
غباری
افتاده در اندوهم
خبری نیست جز همین واژه که پیدا نیست در من
چگونه تو را صدا کنم
حالا نامت را آینه میداند
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🍀
غباری
افتاده در اندوهم
خبری نیست جز همین واژه که پیدا نیست در من
چگونه تو را صدا کنم
حالا نامت را آینه میداند
@saraeesm 🍀
@marhoomsah 🍀
اگر نگاه تو هرگز تنی نیاسودم به این تنی که ندارد به سر چه باید کرد آری کدام زخم عمودواره به این تن نشستهی بیتو مگر کمانه گرفته…
بزن و حرف را از گلولهی اندوه زودتر شلیک کن…
#مرحوم_سید_احمد_حسینی
بزن و حرف را از گلولهی اندوه زودتر شلیک کن…
#مرحوم_سید_احمد_حسینی