Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شاید یکی از مشهورترین قطعههایی که برای فیلم ساخته شده، قطعهٔ اصلی موسیقی متن فیلم «پدرخوانده» ساختهٔ بینظیرِ نینو روتا باشه.
اما توی این ویدیو، که یکی از پیانیستهای خوبِ یوتوب، Vinheteiro اون رو ساخته، همین موزیک با ۱۰ سبک مختلف نواخته میشه؛ کارِ بامزه و دیدنیای از آب در اومده.
@mohammadnosratimusic
اما توی این ویدیو، که یکی از پیانیستهای خوبِ یوتوب، Vinheteiro اون رو ساخته، همین موزیک با ۱۰ سبک مختلف نواخته میشه؛ کارِ بامزه و دیدنیای از آب در اومده.
@mohammadnosratimusic
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آیا ما اکنون آمادگی درک این پیام را داریم؟
نامه ای خصوصی و محرمانه منسوب به آلبرت اینشتن به دخترش در سال ۱۹۳۸ که تا دو دهه بعد از مرگ وی از دیده جهانیان پنهان بود و دلیلش را عدم آمادگی مردم دنیا میدانست. این نامه در سال ۱۹۸۰ توسط دخترش منتشر شد. پیشنهاد میکنم بارها ببینیم و منتشر کنیم.
@mohammadnosratimusic
نامه ای خصوصی و محرمانه منسوب به آلبرت اینشتن به دخترش در سال ۱۹۳۸ که تا دو دهه بعد از مرگ وی از دیده جهانیان پنهان بود و دلیلش را عدم آمادگی مردم دنیا میدانست. این نامه در سال ۱۹۸۰ توسط دخترش منتشر شد. پیشنهاد میکنم بارها ببینیم و منتشر کنیم.
@mohammadnosratimusic
دنیا، پُر از شگفتی ها و رازهاست. فکر می کنیم که آدم های نزدیکمان را می شناسیم، امّا زمان با خودش چیزهایی می آورد که می فهمیم کمتر از آنچه فکر می کرده ایم، می دانیم؛ یعنی تقریبا هیچ.
همیشه بخشِ بزرگتر حقیقت، در سایه قرار دارد. حتّی اگر بخشِ روشن، بزرگتر شود، باز هم بُرد با سایه هاست.
خابیر_ماریاس
قلبی_به_این_سپیدی
@mohammadnosratimusic
همیشه بخشِ بزرگتر حقیقت، در سایه قرار دارد. حتّی اگر بخشِ روشن، بزرگتر شود، باز هم بُرد با سایه هاست.
خابیر_ماریاس
قلبی_به_این_سپیدی
@mohammadnosratimusic
Forwarded from 💧آیههای بارانی💧
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 نوحه ی مشهورِ" ممد نبودی"در واقع ملودیِ نوحه ی جنوبیِ "لیلا بگفتا"با صدای مرحوم "بخشو" است.
این تصاویر توسط کارگردانِ بزرگ و آگاه؛ جناب ناصر تقوایی دربوشهرسال ۱۳۴۹ گرفته شده است.
🆔 @ayehayebarani
این تصاویر توسط کارگردانِ بزرگ و آگاه؛ جناب ناصر تقوایی دربوشهرسال ۱۳۴۹ گرفته شده است.
🆔 @ayehayebarani
اپیزود یک// خیره به تصاویر, .....چه مدت؟ .. کسی که توی اتاق نیست, از خودم پرسیده بودم. .. سوار بر سبک بالی خیال... آنک می رسی به خرمشهر که دختران و پسران آشنا , ساردین وار چپانده تووی شورلت ایمپالا! و از خرمشهر _ روی پُل _ می گذری تا برسی به نخلکِ هتل کاروانسرای آبادان. دانسینگی جمع و جور ... بچه ها با چه شوری .. چه غوغایی و چه ذوقی برای رسیدن... و جمشید _ عشق زبان انگلیسی _, که می خواند؛ « ری ین اند تیرز باوت آر سی یم! » از دمیس روسس...و همراهی همه با او... و شیطنت همیشگی یار که گُل می کند؛ آمنه, آمنه, چشم تو جام شراب منه.. و بقیه با او دم می گیرند... کلافه می شوی و داد می زنی نخوانند ... هرگز آهنگ های آغاسی و سوسن و صدای ساز کمانچه را خوش نداشته ای,.. حتا اگر نواختن اش سمفونی پنج بتهوون توسط استاد کلهربوده باشد
و نخلک .. آهنگِ « گِت رِدی » از « بی جی ز » بیست دقیقه یک آهنگ!, صفحه ی سی و سه دورش را هم داشتی... و آن پنج دقیقه ی آخرش..
که فقط نواختن درام بود و دیانا که وسط پیست سرش را تاب می داد و گیسوان شلالش دایره وار زیر رقص نور می چرخید و می چرخید و همه دورادورش ایستاده و دست می زدند...
اپیزو دو // چه سالی بود؟ در هر حال بعد از جنگ... رسیده ای به خیابان فردوسی.. کوچه ی بهار.. پلاک بیست و هشت... چندین بچه ی قد و نیمقد دختر و پسر جلوی خانه.. می خواهی از بزرگتر ها اجازه بگیرند به یاد سالیان پیشین وارد خانه بشوی. کنجکاوی ببینی به چه روزی افتاده و صد البته با مشاهده ی عینی تجدید خاطره بشود..... بچه ها فارسی درست و حسابی بلد نیستند... می روند خبر بیاورند.. از درون خانه صدای قیل و قال و گریه و فغان می آید... و بعد سه - چهار تا خانم با لباس و زبانِ عربی با بچه هایی در بغل... و گریه و زاری می بینی و می شنوی که چیزهایی به عربی و تک و توک کلام فارسی می گویند. درمی یابی .. به صرافت افتاده اند که صاحب خانه ای و برگشته ای پس بگیری و بیرونِ شان کنی... اطمینان می دهی چنین نیست.. ناباورانه و با شک و تردید.. اجازه می دهند.. از پله ها بالا می روی... اتاق ها.. راهرو... روی تراس... با بُغض فشرده در گلو... می زنی بیرون.
گیج و منگ.. ماشین را رها می کنی.. پیاده راه می افتی... کابلهای برق مثل دیواری از بالا تا پائین بین دو تیر برق را پوشانده.. هر خانه ای برای خود یک کابل از تیر برق گرفته... کابل کشی ها به خانه ها آنقدر زیاد شده که مثل دیواری درآمده.... خانه ها ویران.. آثار ترکش خمپاره و توپ و تیر تفنگ بر جای جای دیوارها پیداست.. دبیرستان فرح .. و داستانکی که نوشته بودی و یار برده بود و دست به دست بین دختران چرخیده و آخر سر هم گمشده بود...متن اش چی بود؟ یادت نمی آید.می رسی به سینما میهن.. داری می ری بطرف فلکه ی دروازه... محوطه ی وسیعی می بینی نخاله های ساختمان های خراب شده به اندازه ی زمین فوتبال...و یک تابلو؛ بازار ماهی فروشها وسط محوطه...
بُغض فروخفته در گلو در حال ترکیدن است... می دوی به سوی بلوار لب اروند... چرا می دوی؟ نمی دانی... شاید به آب گل آلوده ی اروند غمِ دل بگویی.. به امید تسکین درد جانکاهی که به جان ات افتاده... _ مگر می شنود!؟_ از کجا باید بدانی!؟.. در اروند شناورهایی را می بینی که سوخته و در گِل فرو رفته... روی دیواری آنسوی اروند _ کوت شیخ _ نوشته ای ست... می خوانی.. جنگ, جنک تا پیروزی....بُغض ات می ترکد... جاری اشک می شود به پهنای اروند.. نه؛ به پهنای عمر... چه می گویم ؟ نه.. به پهنای جهان آفرینش... بی محابا فریاد می زنی برای ات مهم هم نیست رهگذران بشنوند یا نشنوند.. عقده ی دل را باید وابکَنی... از ژرفای جان داد می زنی.... نفرین به جنگ... نفرین به من و منیت ها... نفرین به تضادها.. نفرین به دیالکتیک.. نفرین به فلسفه... نفرین بر هرچه ایدئولوژی ای غیر از عشق.. غیر از مهر... غیر از شادی..
اپیزود سه // هنوز هم .. همین الان هم..جاری اشکی ... می اندیشی آیا اروند گل آلوده ترا فهمید؟ او تسلای ات داد یا تو تسلای اش دادی؟! این را هم نمی دانی.. 🤔🤔🙏🙏
و نخلک .. آهنگِ « گِت رِدی » از « بی جی ز » بیست دقیقه یک آهنگ!, صفحه ی سی و سه دورش را هم داشتی... و آن پنج دقیقه ی آخرش..
که فقط نواختن درام بود و دیانا که وسط پیست سرش را تاب می داد و گیسوان شلالش دایره وار زیر رقص نور می چرخید و می چرخید و همه دورادورش ایستاده و دست می زدند...
اپیزو دو // چه سالی بود؟ در هر حال بعد از جنگ... رسیده ای به خیابان فردوسی.. کوچه ی بهار.. پلاک بیست و هشت... چندین بچه ی قد و نیمقد دختر و پسر جلوی خانه.. می خواهی از بزرگتر ها اجازه بگیرند به یاد سالیان پیشین وارد خانه بشوی. کنجکاوی ببینی به چه روزی افتاده و صد البته با مشاهده ی عینی تجدید خاطره بشود..... بچه ها فارسی درست و حسابی بلد نیستند... می روند خبر بیاورند.. از درون خانه صدای قیل و قال و گریه و فغان می آید... و بعد سه - چهار تا خانم با لباس و زبانِ عربی با بچه هایی در بغل... و گریه و زاری می بینی و می شنوی که چیزهایی به عربی و تک و توک کلام فارسی می گویند. درمی یابی .. به صرافت افتاده اند که صاحب خانه ای و برگشته ای پس بگیری و بیرونِ شان کنی... اطمینان می دهی چنین نیست.. ناباورانه و با شک و تردید.. اجازه می دهند.. از پله ها بالا می روی... اتاق ها.. راهرو... روی تراس... با بُغض فشرده در گلو... می زنی بیرون.
گیج و منگ.. ماشین را رها می کنی.. پیاده راه می افتی... کابلهای برق مثل دیواری از بالا تا پائین بین دو تیر برق را پوشانده.. هر خانه ای برای خود یک کابل از تیر برق گرفته... کابل کشی ها به خانه ها آنقدر زیاد شده که مثل دیواری درآمده.... خانه ها ویران.. آثار ترکش خمپاره و توپ و تیر تفنگ بر جای جای دیوارها پیداست.. دبیرستان فرح .. و داستانکی که نوشته بودی و یار برده بود و دست به دست بین دختران چرخیده و آخر سر هم گمشده بود...متن اش چی بود؟ یادت نمی آید.می رسی به سینما میهن.. داری می ری بطرف فلکه ی دروازه... محوطه ی وسیعی می بینی نخاله های ساختمان های خراب شده به اندازه ی زمین فوتبال...و یک تابلو؛ بازار ماهی فروشها وسط محوطه...
بُغض فروخفته در گلو در حال ترکیدن است... می دوی به سوی بلوار لب اروند... چرا می دوی؟ نمی دانی... شاید به آب گل آلوده ی اروند غمِ دل بگویی.. به امید تسکین درد جانکاهی که به جان ات افتاده... _ مگر می شنود!؟_ از کجا باید بدانی!؟.. در اروند شناورهایی را می بینی که سوخته و در گِل فرو رفته... روی دیواری آنسوی اروند _ کوت شیخ _ نوشته ای ست... می خوانی.. جنگ, جنک تا پیروزی....بُغض ات می ترکد... جاری اشک می شود به پهنای اروند.. نه؛ به پهنای عمر... چه می گویم ؟ نه.. به پهنای جهان آفرینش... بی محابا فریاد می زنی برای ات مهم هم نیست رهگذران بشنوند یا نشنوند.. عقده ی دل را باید وابکَنی... از ژرفای جان داد می زنی.... نفرین به جنگ... نفرین به من و منیت ها... نفرین به تضادها.. نفرین به دیالکتیک.. نفرین به فلسفه... نفرین بر هرچه ایدئولوژی ای غیر از عشق.. غیر از مهر... غیر از شادی..
اپیزود سه // هنوز هم .. همین الان هم..جاری اشکی ... می اندیشی آیا اروند گل آلوده ترا فهمید؟ او تسلای ات داد یا تو تسلای اش دادی؟! این را هم نمی دانی.. 🤔🤔🙏🙏
Forwarded from عکس نگار
🩸دختر کشی
دو سال پیش یک آپارتمان کوچک خریدم که دفتر کارم بشود؛ اما جناب بنگاهی بدون هماهنگی با من برای آپارتمان مستاجری پیدا کرد و قرار دادی بست.
به بنگاهی اعتراض کردم که من اصلا مستاجر نمی خواستم و چرا بی اجازه چنین کردی!
با مستاجر قرار گذاشتم که قرار داد را فسخ کنم؛ اما دیدم مستاجر خانم جوان فرهیخته سی ساله ای است که مدرس تاریخ است و پسر شش ساله ای دارد و دو روز در تهران تدریس می کند و دو روز در شهرستان.
از ملاقاتش خوشحال شدم و گفتم شما همین جا باش ولی خیلی مراقبت کن از همه چیز چون اینجا دفتر انتشارات من است و بعد از یکسال به آن احتیاج دارم و نمی توانم قرارداد را تمدید کنم.
دختر هم قبول کرد و ماجرا ختم به خیر شد.
پنج ماه بعد دختر پیش پدرم آمد که همسر سابقم که پسر دایی ام است مرا اذیت و آزار می کند و من می ترسم و می خواهم خانه را عوض کنم یا بروم شهرستان پیش پدرم.
پدرم می گوید باشد من اول با شوهر سابقت صحبت می کنم و اتمام حجت می کنم اما اگر فایده نداشت پول تو آماده است، شاید صلاح این باشد که به خانواده ات پناه ببری.
چند روز گذشت و دیگر از دختر خبری نشد تا اینکه پلیس با پدرم تماس گرفت و گفت که مستاجرتان را کشته اند و معلوم نیست قاتل کیست.
اینکه بر سر شاعری که از نَفَس فرشته ها ملول می شود و از مرگ پروانه ای بیمار، با چنین فاجعه ای چه آمد؛ بگذریم.
اما آپارتمان پلمپ شد و ما یقین داشتیم که زن جوان را شوهر سابقش کشته است تا اینکه بعدها معلوم شد پدر و برادرش با اسلحه او را جلوی چشم پسر کوچکش کشته اند و جرمش این بوده که چرا درس خوانده، چرا به تهران آمده، چرا تدریس می کرده و چرا از پسر عمه معتادش جدا شده است.
پدری که قاتل بود از ما شکایت کرد و افراد قبیله به آپارتمانم حمله کردند و پلمپ را شکستند وسایل مقتول را بردند. دیوارها را تخریب کردند و هنوز که هنوز است ما در گیر دادگاه قاتلانیم و همچنان ما را تهدید می کنند و آزار می دهند.
روزی مادرم به پدر دختر مقتول گفت: این دختر چند قرن برای شما زود بود شما لیاقت چنان دختری را نداشتید، او را کشتید تا دیگر نبینیدش تا نفهمید چقدر متعصب و جاهل و بی لیاقتید.
نه آن پدر هرگز مجازات شد نه آن برادر نه آن شوهر سابق.
نه می دانم قبر آن دختر کجاست و نه می دانم روی سنگ قبرش چه نوشته اند.
دختر هم استاد تاریخ بود و هم قربانی تاریخ سرزمینش.
من هر روز به مظلومیت چشم های آن پسرک معصوم فکر می کنم که به دیوار اتاقم تکیه داده بود؛ من از او پرسیدم اسمت چیه و کلاس چندمی؟
گفت: اسمم سروش است و سال دیگر به کلاس اول می روم.
آن روز او نمی دانست که اسم خودش مظلوم است اسم مادرش مقتول و اسم پدر و پدربزرگ و دایی اش قاتل...
پسر بچه را به روستا بردند؛ او هرگز به کلاس اول نرفت.
✍️#عرفان_نظرآهاری
@erfannazarahari🩸
دو سال پیش یک آپارتمان کوچک خریدم که دفتر کارم بشود؛ اما جناب بنگاهی بدون هماهنگی با من برای آپارتمان مستاجری پیدا کرد و قرار دادی بست.
به بنگاهی اعتراض کردم که من اصلا مستاجر نمی خواستم و چرا بی اجازه چنین کردی!
با مستاجر قرار گذاشتم که قرار داد را فسخ کنم؛ اما دیدم مستاجر خانم جوان فرهیخته سی ساله ای است که مدرس تاریخ است و پسر شش ساله ای دارد و دو روز در تهران تدریس می کند و دو روز در شهرستان.
از ملاقاتش خوشحال شدم و گفتم شما همین جا باش ولی خیلی مراقبت کن از همه چیز چون اینجا دفتر انتشارات من است و بعد از یکسال به آن احتیاج دارم و نمی توانم قرارداد را تمدید کنم.
دختر هم قبول کرد و ماجرا ختم به خیر شد.
پنج ماه بعد دختر پیش پدرم آمد که همسر سابقم که پسر دایی ام است مرا اذیت و آزار می کند و من می ترسم و می خواهم خانه را عوض کنم یا بروم شهرستان پیش پدرم.
پدرم می گوید باشد من اول با شوهر سابقت صحبت می کنم و اتمام حجت می کنم اما اگر فایده نداشت پول تو آماده است، شاید صلاح این باشد که به خانواده ات پناه ببری.
چند روز گذشت و دیگر از دختر خبری نشد تا اینکه پلیس با پدرم تماس گرفت و گفت که مستاجرتان را کشته اند و معلوم نیست قاتل کیست.
اینکه بر سر شاعری که از نَفَس فرشته ها ملول می شود و از مرگ پروانه ای بیمار، با چنین فاجعه ای چه آمد؛ بگذریم.
اما آپارتمان پلمپ شد و ما یقین داشتیم که زن جوان را شوهر سابقش کشته است تا اینکه بعدها معلوم شد پدر و برادرش با اسلحه او را جلوی چشم پسر کوچکش کشته اند و جرمش این بوده که چرا درس خوانده، چرا به تهران آمده، چرا تدریس می کرده و چرا از پسر عمه معتادش جدا شده است.
پدری که قاتل بود از ما شکایت کرد و افراد قبیله به آپارتمانم حمله کردند و پلمپ را شکستند وسایل مقتول را بردند. دیوارها را تخریب کردند و هنوز که هنوز است ما در گیر دادگاه قاتلانیم و همچنان ما را تهدید می کنند و آزار می دهند.
روزی مادرم به پدر دختر مقتول گفت: این دختر چند قرن برای شما زود بود شما لیاقت چنان دختری را نداشتید، او را کشتید تا دیگر نبینیدش تا نفهمید چقدر متعصب و جاهل و بی لیاقتید.
نه آن پدر هرگز مجازات شد نه آن برادر نه آن شوهر سابق.
نه می دانم قبر آن دختر کجاست و نه می دانم روی سنگ قبرش چه نوشته اند.
دختر هم استاد تاریخ بود و هم قربانی تاریخ سرزمینش.
من هر روز به مظلومیت چشم های آن پسرک معصوم فکر می کنم که به دیوار اتاقم تکیه داده بود؛ من از او پرسیدم اسمت چیه و کلاس چندمی؟
گفت: اسمم سروش است و سال دیگر به کلاس اول می روم.
آن روز او نمی دانست که اسم خودش مظلوم است اسم مادرش مقتول و اسم پدر و پدربزرگ و دایی اش قاتل...
پسر بچه را به روستا بردند؛ او هرگز به کلاس اول نرفت.
✍️#عرفان_نظرآهاری
@erfannazarahari🩸
Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯 (Mohammad Nosrati)
برنامه لایو موسیقایی در اینستاگرام
بهمراه بهنام صبوحی آهنگساز
پنجشنبه ۱۵ خرداد ساعت ۱۱ شب
@mohammadnosratimusic
بهمراه بهنام صبوحی آهنگساز
پنجشنبه ۱۵ خرداد ساعت ۱۱ شب
@mohammadnosratimusic
Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯 (Mohammad Nosrati)
🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼🎼
روز جهانی موسیقی
امروز ۲۱ ژوئن و روز جهانی موسیقی است. این رویداد از سال ۱۹۸۲ در فرانسه آغاز شد و با عنوان فستیوال موسیقی فرانسویها به شهرت رسید. پس از آن، وزیر فرهنگ وقت این کشور Jack Lang رخدادی بین المللی را بر همین اساس پایهگذاری کرد.
در حال حاضر روز ۲۱ ژوئن در کشور فرانسه تعطیل رسمی است، از طرف دیگر این تاریخ مصادف است با بلندترین روز سال و تخمین زده میشود که حدود ۳۵ ملیون نفر در این جشن موسیقی رایگان شرکت کنند.
در این رویداد بینالمللی موسیقیدانانی از سراسر دنیا کنسرتهای رایگان برگزار میکنند. محل اجرای آنها پارکها، موزهها و حتی ایستگاههای قطار است. هدف از این کار ترویج صلح و آرامش و اجرای موسیقی با کیفیت برای همه مردم است. امسال نیز آهنگسازان و تنظیم کنندگان از ۱۲۰ کشور جهان، در بیش از ۷۰۰ شهر، کنسرت رایگان برگزار خواهند کرد.
در ادامه چند نقل قول از افراد مشهور را با هم میخوانیم که در توصیف موسیقی و مفهوم واقعی آن گفتهاند:
لودویگ ون بتهوون: موسیقی یک الهام درونی و برتر از هر خرد و فلسفهای است.
باب مارلی: یکی از ویژگیهای موسیقی این است که هنگام سیلی خوردن از آن هیچ دردی را احساس نمیکنید.
ولفگانگ موتزارت: موسیقی هیچگاه نباید گوش را آزار دهد، بلکه باید شنونده را به وجد آورد، به عبارت دیگر هرگز نباید ماهیت موسیقیایی خود را از دست بدهد.
لوییس آرمسترانگ: موسیقیدانان هیچگاه بازنشسته نمیشوند، آنها زمانی کار خود را متوقف میکنند که دیگر آوایی از درونشون به صدا در نیاید.
کرت کوبین: موسیقی سرگرمی است، هرچه بیشتر خود را وقف آن کنید به ماهیت خود نزدیکتر خواهید شد.
@mohammadnosratimusic
روز جهانی موسیقی
امروز ۲۱ ژوئن و روز جهانی موسیقی است. این رویداد از سال ۱۹۸۲ در فرانسه آغاز شد و با عنوان فستیوال موسیقی فرانسویها به شهرت رسید. پس از آن، وزیر فرهنگ وقت این کشور Jack Lang رخدادی بین المللی را بر همین اساس پایهگذاری کرد.
در حال حاضر روز ۲۱ ژوئن در کشور فرانسه تعطیل رسمی است، از طرف دیگر این تاریخ مصادف است با بلندترین روز سال و تخمین زده میشود که حدود ۳۵ ملیون نفر در این جشن موسیقی رایگان شرکت کنند.
در این رویداد بینالمللی موسیقیدانانی از سراسر دنیا کنسرتهای رایگان برگزار میکنند. محل اجرای آنها پارکها، موزهها و حتی ایستگاههای قطار است. هدف از این کار ترویج صلح و آرامش و اجرای موسیقی با کیفیت برای همه مردم است. امسال نیز آهنگسازان و تنظیم کنندگان از ۱۲۰ کشور جهان، در بیش از ۷۰۰ شهر، کنسرت رایگان برگزار خواهند کرد.
در ادامه چند نقل قول از افراد مشهور را با هم میخوانیم که در توصیف موسیقی و مفهوم واقعی آن گفتهاند:
لودویگ ون بتهوون: موسیقی یک الهام درونی و برتر از هر خرد و فلسفهای است.
باب مارلی: یکی از ویژگیهای موسیقی این است که هنگام سیلی خوردن از آن هیچ دردی را احساس نمیکنید.
ولفگانگ موتزارت: موسیقی هیچگاه نباید گوش را آزار دهد، بلکه باید شنونده را به وجد آورد، به عبارت دیگر هرگز نباید ماهیت موسیقیایی خود را از دست بدهد.
لوییس آرمسترانگ: موسیقیدانان هیچگاه بازنشسته نمیشوند، آنها زمانی کار خود را متوقف میکنند که دیگر آوایی از درونشون به صدا در نیاید.
کرت کوبین: موسیقی سرگرمی است، هرچه بیشتر خود را وقف آن کنید به ماهیت خود نزدیکتر خواهید شد.
@mohammadnosratimusic
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🌹 دختر جان
تقدیم به تمام دختران سرزمینم
سوگواره ای در عزای دخترانکان مظلوم، قربانیان خشم و خشونت، کشتگان تاریکی و تعصب، آسیب دیدگان نادانی و نیاز، سوختگان در آتش جهل و جهنم.
باشد که مرهمِ شفقت بسازیم و دوایِ دانایی.
باشد که مهربانی و مدارا را بیاموزیم.
باشد که دخترانمان را دوست بداریم اما از دوست داشتن داس و تبر و خنجر نسازیم.
باشد که دستهایمان را به عشق بشوییم نه به خون...
شعر و دکلمه : عرفان نظرآهاری
موسیقی : محمد نصرتی
آواز : پارمیس هوبخش/ کورش مومنی
محمد نصرتی
ویلن : میثم مروستی
تار : فاروق آزادیان
نی : محسن صادقی
@mohammadnosratimusic
تقدیم به تمام دختران سرزمینم
سوگواره ای در عزای دخترانکان مظلوم، قربانیان خشم و خشونت، کشتگان تاریکی و تعصب، آسیب دیدگان نادانی و نیاز، سوختگان در آتش جهل و جهنم.
باشد که مرهمِ شفقت بسازیم و دوایِ دانایی.
باشد که مهربانی و مدارا را بیاموزیم.
باشد که دخترانمان را دوست بداریم اما از دوست داشتن داس و تبر و خنجر نسازیم.
باشد که دستهایمان را به عشق بشوییم نه به خون...
شعر و دکلمه : عرفان نظرآهاری
موسیقی : محمد نصرتی
آواز : پارمیس هوبخش/ کورش مومنی
محمد نصرتی
ویلن : میثم مروستی
تار : فاروق آزادیان
نی : محسن صادقی
@mohammadnosratimusic
❤1
Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯
نيمه تاريك وجود
نيمه تاريك وجود آن بخشي از شخصيّت ماست كه روابط ما را به بن بست ميكشاند ومانع از تحقق رؤياهايمان ميشود ، اين بخش را كارل يونگ سايه مي نامد .و آن شامل همه آن ويژگي هاي شخصيّتي ماست كه سعي مي كنيم پنهان و يا نفي كنيم.
بدبيني و خوش بيني ، اهلي و اهريمني بودن ، بي باكي و ترس ، همگي ويژگي هاي خفته در درون ما هستند . بسياري از ما از هر دو بخش تاريك و روشن وجودمان هراس داريم . بسياري از ما مي ترسيم به درون خود بنگريم و اين ترس ، ما را وادار كرده است چنان ديوارهاي قطوري بنا كنيم كه ديگر به ياد نمي آوريم ، در اصل چه كسي هستيم .
براي بيرون آوردن روشنايي بايد به درون تاريكي رفت . هر گاه احساس يا ميلي را سركوب مي كنيم ، قطب مخالف آن را نيز سركوب مي نماييم . با نفي زشتي هاي خود ، از زيبايي هايمان مي كاهيم ، با نفي ترس خود ، از شجاعتمان كم مي كنيم و با نفي حرص و آز خود ، بخشندگي مان را كاهش مي دهيم .
هر آنچه كه نمي توانيد باشيد ، مانع از بودن شما مي شود . براي آزاد و مستقل بودن بايد بتوانيد (( باشيد )) و دستيابي به اين مهم مستلزم آن است كه از داوري خود دست بكشيد . ما هنگامي كه خود را مورد قضاوت قرار ميدهيم ، خود به خود نسبت به ديگران نيز پيش داوري روا مي داريم و آنچه به ديگران مي كنيم ، به خود نيز مي كنيم . جهان ، آينه اي براي بازتاب درون ماست . هنگامي كه بتوانيم خود را بپذيريم و ببخشيم ، خود به خود مي توانيم ديگران را نيز بپذيريم و ببخشيم .
سايه ، چهره هاي گوناگوني دارد : ترسو ، زياده خواه ، خشمگين ، كينه توز ، پليد ، خودخواه ، فريبكار ، تنبل ، سلطه جو ، متخاصم ، زشت ، نالايق ، بي ارزش ، ناتوان ، عيبجو ، موشكاف .... .
اين فهرست را پاياني نيست ، نيمه تاريك وجود ما مخزني براي همه جنبه هاي ناپذيرفتني مان است ؛ همه آنچه كه موجب شرمندگي ماست و وانمود مي كنيم نيستيم ؛ چهره هايي كه نمي خواهيم به ديگران نشان دهيم . ما براي خود نقاب هاي گوناگوني ميسازيم ، ما گمان ميكنيم كه نقابهايمان ، شخصيت دروني مان را پنهان مي دارد ، اما آنچه كه در وجود خود نمي پذيريم ، در غیره منتظره ترين لحظات سر بر مي آورد و خود را نشان مي دهد.
نيمه تاريكي وجود
نويسنده : دبي فورد
نيمه تاريك وجود آن بخشي از شخصيّت ماست كه روابط ما را به بن بست ميكشاند ومانع از تحقق رؤياهايمان ميشود ، اين بخش را كارل يونگ سايه مي نامد .و آن شامل همه آن ويژگي هاي شخصيّتي ماست كه سعي مي كنيم پنهان و يا نفي كنيم.
بدبيني و خوش بيني ، اهلي و اهريمني بودن ، بي باكي و ترس ، همگي ويژگي هاي خفته در درون ما هستند . بسياري از ما از هر دو بخش تاريك و روشن وجودمان هراس داريم . بسياري از ما مي ترسيم به درون خود بنگريم و اين ترس ، ما را وادار كرده است چنان ديوارهاي قطوري بنا كنيم كه ديگر به ياد نمي آوريم ، در اصل چه كسي هستيم .
براي بيرون آوردن روشنايي بايد به درون تاريكي رفت . هر گاه احساس يا ميلي را سركوب مي كنيم ، قطب مخالف آن را نيز سركوب مي نماييم . با نفي زشتي هاي خود ، از زيبايي هايمان مي كاهيم ، با نفي ترس خود ، از شجاعتمان كم مي كنيم و با نفي حرص و آز خود ، بخشندگي مان را كاهش مي دهيم .
هر آنچه كه نمي توانيد باشيد ، مانع از بودن شما مي شود . براي آزاد و مستقل بودن بايد بتوانيد (( باشيد )) و دستيابي به اين مهم مستلزم آن است كه از داوري خود دست بكشيد . ما هنگامي كه خود را مورد قضاوت قرار ميدهيم ، خود به خود نسبت به ديگران نيز پيش داوري روا مي داريم و آنچه به ديگران مي كنيم ، به خود نيز مي كنيم . جهان ، آينه اي براي بازتاب درون ماست . هنگامي كه بتوانيم خود را بپذيريم و ببخشيم ، خود به خود مي توانيم ديگران را نيز بپذيريم و ببخشيم .
سايه ، چهره هاي گوناگوني دارد : ترسو ، زياده خواه ، خشمگين ، كينه توز ، پليد ، خودخواه ، فريبكار ، تنبل ، سلطه جو ، متخاصم ، زشت ، نالايق ، بي ارزش ، ناتوان ، عيبجو ، موشكاف .... .
اين فهرست را پاياني نيست ، نيمه تاريك وجود ما مخزني براي همه جنبه هاي ناپذيرفتني مان است ؛ همه آنچه كه موجب شرمندگي ماست و وانمود مي كنيم نيستيم ؛ چهره هايي كه نمي خواهيم به ديگران نشان دهيم . ما براي خود نقاب هاي گوناگوني ميسازيم ، ما گمان ميكنيم كه نقابهايمان ، شخصيت دروني مان را پنهان مي دارد ، اما آنچه كه در وجود خود نمي پذيريم ، در غیره منتظره ترين لحظات سر بر مي آورد و خود را نشان مي دهد.
نيمه تاريكي وجود
نويسنده : دبي فورد
اصالت چیست؟
📚 روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند
هر جایی وزیرمراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند
*تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده*
پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند
او به پادشاه گفت _در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن میخورد_
پادشاه به اوخندید وگفت ای مردک مگر میشود در دُر کرم زندگی کند
ولی مرد فقیر گفت *ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد*
پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت *وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد*
پادشاه از پاسخ او خوشش آمد و دستور داد
او را در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند
روز بعد پادشاه سوار بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست
*مرد فقیر گفت* بهترین در تند دویدن هست ولی یه ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی
فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشدوقتی رودخانه رادیدبه درون رودخانه میپرد
پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و *_صحت ادعای مرد فقیر_* سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشتکه اسب سریع خود ش را درون آب انداخت
پادشاه از دانایی مرد فقیر *متعجب شد و یک شب دیگر* نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند.
*وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت*
*میدانم که تو شاهزاده نیستی*
پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند
_ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت_
و *پادشاه نزد مادرش رفت* و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم
مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد پسرم
چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم
و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم
وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم
*و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد*
پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست
ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقیر گفت
_چطور آن *دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا* فهمیدی_
مرد فقیر گفت
*دُر را از آنجایی که* هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمیرود را فهمیدم
*و اسب را چون* پاهایش پشمی بود و کُلک داشتند فهمیدم که
این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش ها یک جا چرامیکردن با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید
*_سپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدی،مرد فقیر گفت_*
موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم
ولی تو دو شب مرا
_در گوشه ای از آشپز خانه جا دادی *و* پاداشی به من ندادی_
*و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود*
و من هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی....!!
*آری اکثر خصایص ذاتی است* *یعنی در خون طرف باید باشداصالت به ریشه است*
*هیچگاه آدم کوچک بزرگ نمی شود وبرعکس هیچوقت بزرگی کوچک نمی شود*
*نه هرگرسنه ای فقیراست!*
*ونه هربزرگی بزرگوار!*
@mohammadnosratimusic
📚 روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند
هر جایی وزیرمراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند
*تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده*
پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند
او به پادشاه گفت _در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن میخورد_
پادشاه به اوخندید وگفت ای مردک مگر میشود در دُر کرم زندگی کند
ولی مرد فقیر گفت *ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد*
پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت *وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد*
پادشاه از پاسخ او خوشش آمد و دستور داد
او را در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند
روز بعد پادشاه سوار بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست
*مرد فقیر گفت* بهترین در تند دویدن هست ولی یه ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی
فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشدوقتی رودخانه رادیدبه درون رودخانه میپرد
پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و *_صحت ادعای مرد فقیر_* سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشتکه اسب سریع خود ش را درون آب انداخت
پادشاه از دانایی مرد فقیر *متعجب شد و یک شب دیگر* نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند.
*وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت*
*میدانم که تو شاهزاده نیستی*
پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند
_ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت_
و *پادشاه نزد مادرش رفت* و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم
مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد پسرم
چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم
و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم
وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم
*و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد*
پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست
ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقیر گفت
_چطور آن *دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا* فهمیدی_
مرد فقیر گفت
*دُر را از آنجایی که* هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمیرود را فهمیدم
*و اسب را چون* پاهایش پشمی بود و کُلک داشتند فهمیدم که
این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش ها یک جا چرامیکردن با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید
*_سپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدی،مرد فقیر گفت_*
موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم
ولی تو دو شب مرا
_در گوشه ای از آشپز خانه جا دادی *و* پاداشی به من ندادی_
*و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود*
و من هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی....!!
*آری اکثر خصایص ذاتی است* *یعنی در خون طرف باید باشداصالت به ریشه است*
*هیچگاه آدم کوچک بزرگ نمی شود وبرعکس هیچوقت بزرگی کوچک نمی شود*
*نه هرگرسنه ای فقیراست!*
*ونه هربزرگی بزرگوار!*
@mohammadnosratimusic
Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯 (Mohammad Nosrati)
۲۹ ژوئن، تولد آنتوان دو سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» یکی از زیباترین آثار ادبی تاریخ است. گفته می شود این کتاب بعد از انجیل و سرمایه (مارکس)٬ پرفروشترین کتاب قرن۲۰ بوده است.
شازده کوچولو... ترجمه و صدای احمد شاملو.....
قسمت اول 45.03 دقیقه قسمت دوم 44.47 دقیقه
میگن هم خودتون گوش بدید و هم بچه هاتون....
میگن زبری روح رو میگیره.
@mohammadnosratimusic
شازده کوچولو... ترجمه و صدای احمد شاملو.....
قسمت اول 45.03 دقیقه قسمت دوم 44.47 دقیقه
میگن هم خودتون گوش بدید و هم بچه هاتون....
میگن زبری روح رو میگیره.
@mohammadnosratimusic
Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯 (Mohammad Nosrati)
بعضی چیزها در جهان خیلی مهمتر از دارایی هستند،
یکی از آنها توانایی خوش بودن با چیزهای ساده است.
دیل_کارنگی
عکس:محمد نصرتی
@mohammadnosratimusic
یکی از آنها توانایی خوش بودن با چیزهای ساده است.
دیل_کارنگی
عکس:محمد نصرتی
@mohammadnosratimusic
Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯 (Mohammad Nosrati)
ترجمان - با بیحوصلگی نجنگید. در آغوشش بکشید
http://m.tarjomaan.com/neveshtar/9674/
http://m.tarjomaan.com/neveshtar/9674/