Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯 (Mohammad Nosrati)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آهنگ گیلکی "صبح عید "
هدیه نوروزی #جاربندموزیک
خواننده : محمد رستاخیز
موسیقی : محمد نصرتی
@mohammadnosratimusic
هدیه نوروزی #جاربندموزیک
خواننده : محمد رستاخیز
موسیقی : محمد نصرتی
@mohammadnosratimusic
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در هنگامه بحران، این مدیریت صحیح و کارآمد هست که میتونه شرایط بغرنج رو در مسیر درست عبور بده... اینا رو گفتم که به خودم و بقیه هشدار بدم سعی کنیم انتخابامون رو بر اساس توانایی و تبحر انجام بدیم و حتی کمکهامون رو با حمایت از بنیادهای مردمنهاد که تجربه و سواد کمکرسانی دارند عملی کنیم.
طبیعتا بحران جوی از قبل قابل پیش بینی هست و تجهیزات هواشناسی و تاسیسات سدها و نگهداری از اونها این مسئله رو میدونند و اگر آدمهای دلسوز حجم اب پشت سدهای بالا دستی رو زودتر تخلیه میکردند دیگه اینقدر سرریز زیادی که باعث سیل شدید بشه رو شاهد نبودیم و اگر اختلاف قبیله ای... و اگر....
چند وقت پیش موسیقی یه مستند رو کار میکردم که یه مدیر تمام طول هفته رو در بخش نظارت سد کار میکرد و هر دو هفته میتونست دو روز خانوادهاش رو ببینه و حتی کودک مریضش رو نتونسته بود ببینه و به پزشک خوب برسونه و فوت شده بود...
اینا رو گفتم که بدونیم ادمهای خوب و بد دور و برمون زیاده... دقت کنیم در انتخابهامون و اعتمادمون....
با تشکیل و حمایت بنیادهای کمک و امداد نه فقط برای سیل اخیر که برای آینده ، از وقوع خسارات بیشتر جلوگیری کنیم.
@mohammadnosratimusic
طبیعتا بحران جوی از قبل قابل پیش بینی هست و تجهیزات هواشناسی و تاسیسات سدها و نگهداری از اونها این مسئله رو میدونند و اگر آدمهای دلسوز حجم اب پشت سدهای بالا دستی رو زودتر تخلیه میکردند دیگه اینقدر سرریز زیادی که باعث سیل شدید بشه رو شاهد نبودیم و اگر اختلاف قبیله ای... و اگر....
چند وقت پیش موسیقی یه مستند رو کار میکردم که یه مدیر تمام طول هفته رو در بخش نظارت سد کار میکرد و هر دو هفته میتونست دو روز خانوادهاش رو ببینه و حتی کودک مریضش رو نتونسته بود ببینه و به پزشک خوب برسونه و فوت شده بود...
اینا رو گفتم که بدونیم ادمهای خوب و بد دور و برمون زیاده... دقت کنیم در انتخابهامون و اعتمادمون....
با تشکیل و حمایت بنیادهای کمک و امداد نه فقط برای سیل اخیر که برای آینده ، از وقوع خسارات بیشتر جلوگیری کنیم.
@mohammadnosratimusic
Forwarded from كاوه مدنى | Kaveh Madani
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 کاوه مدنی (دانشگاه شریف، ١٣٩۴)
▪️#خشکسالی معادل تغییر اقلیم نیست و نتیجه #تغییر_اقلیم همیشه خشکسالی نیست.
▪️علم به ما می گوید که تغییر اقلیم وجود دارد اما عامل همه مشکلات ما در بخش آب، تغییر اقلیم نیست.
▪️پیش بینی خشکسالی ۳۰ ساله ایران توسط #ناسا دروغ است.
▪️ما فقر آبی نداریم، ما #ورشکستگی_آبی داریم.
💧@KavehMadani
▪️#خشکسالی معادل تغییر اقلیم نیست و نتیجه #تغییر_اقلیم همیشه خشکسالی نیست.
▪️علم به ما می گوید که تغییر اقلیم وجود دارد اما عامل همه مشکلات ما در بخش آب، تغییر اقلیم نیست.
▪️پیش بینی خشکسالی ۳۰ ساله ایران توسط #ناسا دروغ است.
▪️ما فقر آبی نداریم، ما #ورشکستگی_آبی داریم.
💧@KavehMadani
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🇺🇸سیل ناشی از طوفان #کاترینا نقطه عطفی در تاریخ #آمریکا بود که موجب تغییر نگرش این کشور در مواجهه با سیل شد.
آمریکا چه درس هایی از این سیل مخرب گرفت؟ آیا سیل های اخیر در ایران موجب تغییر رویکرد ما در #مدیریت_سیل خواهد شد؟
@mohammadnosratimusic
آمریکا چه درس هایی از این سیل مخرب گرفت؟ آیا سیل های اخیر در ایران موجب تغییر رویکرد ما در #مدیریت_سیل خواهد شد؟
@mohammadnosratimusic
مطربی هم شد کار...!
خاطره ای از
استاد اسماعیل مهرتاش:
استاد اسماعیل مهرتاش
( ۱۲۸۳ - ۱۳۵۹) در بچه گی با کدوی حلوائی و موی اسب و یک سیخ کباب برای خودش کمانچه درست کرد
و خانواده چون متوجه استعداد او میشوند وی را نزد غلامحسین خان درویش(معروف به درویش خان) "از موسیقیدانان بزرگ آن عصر"، جهت یادگیری تار میبرند.
در جوانی کلاسهائی در زمینه فن بیان و هنرپیشگی تاسیس میکند که بعدا به " جامعه باربُد " معروف شد.
"عبدالوهاب شهیدی"، "ملوک ضرابی"،"مرضیه" ،"وفایی" ، "شجریان"،"منتشری"و دهها استاد دیگر از شاگردان او بودند....
او ۴۵۰ آهنگ فولکلور ساخت که در این زمان هم در ایام نوروز یا شب یلدا تلویزیون آنها را در برنامه ویژه پخش می کند.
میگویند هر کسی که در این مملکت در موسیقی، تئاتر و هنرپیشگی به جائی رسیده است حتما به "جامعه باربد" سری زده است.
جامعه باربد همان تاتری بود در لاله زار که مسعود کیمیائی در فیلم معروف "گوزنها" از بازیگران تئاتر آن استفاده کرد و همچنین صحنه هایی که "بهروز وثوقی" اعلام برنامه میکرد همان تاتر جامعه باربد است.
در سال ۱۳۵۷ در هنگامه انقلاب تئاتر جامعه باربد توسط افراطیون به همراه تمامی صفحه های استاد به آتش کشیده شد و از بین رفت.
خاطره ای از استاد مهرتاش است و همیشه از آن گله کرده و میگفت داغی بر دلم گذاشت که سوزش آن هیچوقت از بین نمیرود:
میگفت:سیگارفروشی در راهروی "جامعه ی باربد" بساط میکرد و پاسبان ها می آمدند سیگارهایش را میبردند.
یک روز سیگارفروش پیش من آمد که زن و بچه دار هستم و خواهشا به پاسبان ها بگویید که شما اجازه دادید من اینجا بساط کنم.
من هم قبول کردم و به پاسبان ها گفتم این آقا از ابواب جمعی ماست و از من اجازه دارد. دیگر کسی مزاحم او نشد و بیست سال با همان سیگارفروشی جلوی در تئاتر زندگی اش را اداره کرد.
تا اینکه انقلاب شد و روزی به من خبر دادند میخواهند تئاتر را آتش بزنند! سریع خودم را رساندم. دیدم که اولین کوکتل مولوتوف را همین سیگارفروش پرتاب کرد. بعد به من گفت:
آقا مطربی هم شد کار؟!!! برو یک کار دیگر برای خودت پیدا کن......!!!
تمام زندگیم سوخت، لباس ها؛ دکورها؛ صفحه ها و نوارهائی که از موسیقی محلی شهرهای مختلف ایران جمع کرده بودم همه چیز سوخت،
اما این قدر روی من اثر نگذاشت که حرف این آقا......
خاطره ای از
استاد اسماعیل مهرتاش:
استاد اسماعیل مهرتاش
( ۱۲۸۳ - ۱۳۵۹) در بچه گی با کدوی حلوائی و موی اسب و یک سیخ کباب برای خودش کمانچه درست کرد
و خانواده چون متوجه استعداد او میشوند وی را نزد غلامحسین خان درویش(معروف به درویش خان) "از موسیقیدانان بزرگ آن عصر"، جهت یادگیری تار میبرند.
در جوانی کلاسهائی در زمینه فن بیان و هنرپیشگی تاسیس میکند که بعدا به " جامعه باربُد " معروف شد.
"عبدالوهاب شهیدی"، "ملوک ضرابی"،"مرضیه" ،"وفایی" ، "شجریان"،"منتشری"و دهها استاد دیگر از شاگردان او بودند....
او ۴۵۰ آهنگ فولکلور ساخت که در این زمان هم در ایام نوروز یا شب یلدا تلویزیون آنها را در برنامه ویژه پخش می کند.
میگویند هر کسی که در این مملکت در موسیقی، تئاتر و هنرپیشگی به جائی رسیده است حتما به "جامعه باربد" سری زده است.
جامعه باربد همان تاتری بود در لاله زار که مسعود کیمیائی در فیلم معروف "گوزنها" از بازیگران تئاتر آن استفاده کرد و همچنین صحنه هایی که "بهروز وثوقی" اعلام برنامه میکرد همان تاتر جامعه باربد است.
در سال ۱۳۵۷ در هنگامه انقلاب تئاتر جامعه باربد توسط افراطیون به همراه تمامی صفحه های استاد به آتش کشیده شد و از بین رفت.
خاطره ای از استاد مهرتاش است و همیشه از آن گله کرده و میگفت داغی بر دلم گذاشت که سوزش آن هیچوقت از بین نمیرود:
میگفت:سیگارفروشی در راهروی "جامعه ی باربد" بساط میکرد و پاسبان ها می آمدند سیگارهایش را میبردند.
یک روز سیگارفروش پیش من آمد که زن و بچه دار هستم و خواهشا به پاسبان ها بگویید که شما اجازه دادید من اینجا بساط کنم.
من هم قبول کردم و به پاسبان ها گفتم این آقا از ابواب جمعی ماست و از من اجازه دارد. دیگر کسی مزاحم او نشد و بیست سال با همان سیگارفروشی جلوی در تئاتر زندگی اش را اداره کرد.
تا اینکه انقلاب شد و روزی به من خبر دادند میخواهند تئاتر را آتش بزنند! سریع خودم را رساندم. دیدم که اولین کوکتل مولوتوف را همین سیگارفروش پرتاب کرد. بعد به من گفت:
آقا مطربی هم شد کار؟!!! برو یک کار دیگر برای خودت پیدا کن......!!!
تمام زندگیم سوخت، لباس ها؛ دکورها؛ صفحه ها و نوارهائی که از موسیقی محلی شهرهای مختلف ایران جمع کرده بودم همه چیز سوخت،
اما این قدر روی من اثر نگذاشت که حرف این آقا......
از حبس دنیا....
کنسرت ارکسترال پرفورمنس آرت
براساس اشعار خیام و مولانا و حرکات نمایشی سرگشتگی انسان را بازگو میکند.
@mohammadnosratimusic
کنسرت ارکسترال پرفورمنس آرت
براساس اشعار خیام و مولانا و حرکات نمایشی سرگشتگی انسان را بازگو میکند.
@mohammadnosratimusic
❤1
Forwarded from شعر،فیلم،موسیقی
آئین رونمایی
از "مجموعه صوتی شعر سپید"
با زبان محاوره
شعروصدا: رضا پیر
موسیقی: محمد نصرتی
با حضور
سید علی صالحی: شاعر و پژوهشگر ادبی
احمد پوری:نویسنده و مترجم
دکتر فرزاد کریمی: شاعر، نویسنده و منتقد ادبی
دکتر نجمه دُری: استاد زبان عامه از دانشگاه تربیت مدرس
با اجرای:
دکتر امیر بختیاری
شاعر و مدرس دانشگاه
زمان:
یکشنبه اول اردیبهشت ۹۸
ساعت ۱۷
مکان:
خیابان سمیه، خیابان خاقانی، بعد از کوچه بوربور ،روبروی دانشگاه خوارزمی پلاک ۷۹
سازمان توان افزایی سمن های شهر تهران(نهاد مردمی)
@mosighisher
از "مجموعه صوتی شعر سپید"
با زبان محاوره
شعروصدا: رضا پیر
موسیقی: محمد نصرتی
با حضور
سید علی صالحی: شاعر و پژوهشگر ادبی
احمد پوری:نویسنده و مترجم
دکتر فرزاد کریمی: شاعر، نویسنده و منتقد ادبی
دکتر نجمه دُری: استاد زبان عامه از دانشگاه تربیت مدرس
با اجرای:
دکتر امیر بختیاری
شاعر و مدرس دانشگاه
زمان:
یکشنبه اول اردیبهشت ۹۸
ساعت ۱۷
مکان:
خیابان سمیه، خیابان خاقانی، بعد از کوچه بوربور ،روبروی دانشگاه خوارزمی پلاک ۷۹
سازمان توان افزایی سمن های شهر تهران(نهاد مردمی)
@mosighisher
Forwarded from Baharak Bagheri
ستاد توان افزایی و حمایت از فعالیت سازمان های مردم نهاد شورای اسلامی شهر تهران
تهران، استان تهران، ایران
+98 21 8830 5034
https://maps.app.goo.gl/ezG7Q
لوکیشن محل برگزاری مراسم رونمائی از مجموعه صوتی یه دقیقه گوش کن
تهران، استان تهران، ایران
+98 21 8830 5034
https://maps.app.goo.gl/ezG7Q
لوکیشن محل برگزاری مراسم رونمائی از مجموعه صوتی یه دقیقه گوش کن
Google Maps
Find local businesses, view maps and get driving directions in Google Maps.
Forwarded from موسیقی ما
🔻محمد نصرتی: جوانها فرق موزیسین و تکنسین را نمیدانند!
🔹این آهنگساز و تنظیمکننده درباره کنسرت در تالار وحدت و فعالیتهای شخصیاش به «موسیقی ما» گفت
📎 این گفتگو را در سایت «موسیقی ما» بخوانید
☑️ @musicema_com
🔹این آهنگساز و تنظیمکننده درباره کنسرت در تالار وحدت و فعالیتهای شخصیاش به «موسیقی ما» گفت
📎 این گفتگو را در سایت «موسیقی ما» بخوانید
☑️ @musicema_com
Forwarded from شعر،فیلم،موسیقی
سلام
عزیزانی که تمایل به تهیه سی دی مجموعه صوتی یه دقیقه گوش کن با شعر و صدای رضا پیر و آهنگ سازی محمد نصرتی دارند با شماره زیر تماس بگیرند یا به تلگرام همین شماره پیام ارسال کنند
تا سی دی رو درب منزل با ۳۰ درصد تخفیف تحویل بگیرند
هزینه ارسال در تهران و شهرستان رایگان است
09398435109
@Mohanna آی دی تلگرام
@mosighisher
عزیزانی که تمایل به تهیه سی دی مجموعه صوتی یه دقیقه گوش کن با شعر و صدای رضا پیر و آهنگ سازی محمد نصرتی دارند با شماره زیر تماس بگیرند یا به تلگرام همین شماره پیام ارسال کنند
تا سی دی رو درب منزل با ۳۰ درصد تخفیف تحویل بگیرند
هزینه ارسال در تهران و شهرستان رایگان است
09398435109
@Mohanna آی دی تلگرام
@mosighisher
Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯 (Mohammad Nosrati)
این نوشته منو یاد مادرم انداخت...
انگار همه مامان ها مث هم اند...
انگار همه مامان ها مث هم اند...
Forwarded from 📯مجله محمد نصرتی📯 (Mohammad Nosrati)
وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یواشکی یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود . زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود . مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند.
در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی
مادرم عادت داشت کارهای روزانهش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی میکردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهاییاش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفنهایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش مینوشتم: ناپلئون
میشد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را میدیدیم میگفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.
کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...
رضا میرکریمی و شادمهر راستین
به همین سادگی | نشر نازلی |
🌱
مادرم زن خانه بود . زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود . مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند.
در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که یواشکی توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر یواشکی
مادرم عادت داشت کارهای روزانهش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی میکردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهاییاش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفنهایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش مینوشتم: ناپلئون
میشد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را میدیدیم میگفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسكّن برای دردم.
کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم ...
رضا میرکریمی و شادمهر راستین
به همین سادگی | نشر نازلی |
🌱
سفر كردن آدمی را متواضع می سازد.
تازه میفهميم چه جای كوچكی را در اين دنيا اشغال كردهايم.
گوستاو فلوبر
@mohammadnosratimusic
تازه میفهميم چه جای كوچكی را در اين دنيا اشغال كردهايم.
گوستاو فلوبر
@mohammadnosratimusic