گاهی باید آنقدر خوب بود که بخشید
اما آنقدر احمق نبود
که دوباره اعتماد کرد
جرج برنارد شاو
@morteza_mehraad
mehraad.com
اما آنقدر احمق نبود
که دوباره اعتماد کرد
جرج برنارد شاو
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4
زنده باد ایهام!
دلیل عشقم به زبان همین شیرینکاریهایش است.
نمیتوانیم ذات و خاصیت آدمهای اطرافمان را تغییر بدهیم.
اما میتوانیم اطرافمان را با کسانی پر کنیم که خود واقعی ما را میپذیرند، به اصالت ما احترام میگذارند و خوشحالند که ما خودمان را زندگی میکنیم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
دلیل عشقم به زبان همین شیرینکاریهایش است.
نمیتوانیم ذات و خاصیت آدمهای اطرافمان را تغییر بدهیم.
اما میتوانیم اطرافمان را با کسانی پر کنیم که خود واقعی ما را میپذیرند، به اصالت ما احترام میگذارند و خوشحالند که ما خودمان را زندگی میکنیم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«کارکرد مدرسه، همچون کارکرد زندانها و بیمارستانهای روانی است، و کار همهشان کنترل افراد و هویتبخشی است.»
میشل فوکو
«مدرسهی من مخصوص معلمهای عقبمانده بود.»
این جملهی طناز و فرحبخش را وودی آلن عزیز گفته؛ فکر میکنم همهمان عمیقا با این جمله ارتباط میگیریم.
(جسارت به معلمها به عنوان انسان تلقی نشود، مسئله نظام آموزشی است و بلایی که سر آدم میآورند.)
به هر حال!
دعوای بشر همیشه سر آزادی است؛ اینکه من چقدر آزادم؟
آزاد بودن یا کنترل شدن آدم بستگی به یک چیز دارد و آن مقولهی هویت است.
نظام آموزشی ما مشخصا تلاش میکند از افراد موجوداتی توسریخور بسازد؛ کارمندانی بیهویت و بیاندیشه که ریاضی و فارسیشان خوب است و میتوانند همانند ابزارهای دیگر، چیزی مثل یک انبردست، برای ارباب قدرت کارکرد داشته باشند.
هنر آدم آزادی است و آزادی یعنی کسب این هویت که من هر کسی میتوانم باشم.
پینوشت:
جملهی روی ویدیو از میشل فوکو است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
میشل فوکو
«مدرسهی من مخصوص معلمهای عقبمانده بود.»
این جملهی طناز و فرحبخش را وودی آلن عزیز گفته؛ فکر میکنم همهمان عمیقا با این جمله ارتباط میگیریم.
(جسارت به معلمها به عنوان انسان تلقی نشود، مسئله نظام آموزشی است و بلایی که سر آدم میآورند.)
به هر حال!
دعوای بشر همیشه سر آزادی است؛ اینکه من چقدر آزادم؟
آزاد بودن یا کنترل شدن آدم بستگی به یک چیز دارد و آن مقولهی هویت است.
نظام آموزشی ما مشخصا تلاش میکند از افراد موجوداتی توسریخور بسازد؛ کارمندانی بیهویت و بیاندیشه که ریاضی و فارسیشان خوب است و میتوانند همانند ابزارهای دیگر، چیزی مثل یک انبردست، برای ارباب قدرت کارکرد داشته باشند.
هنر آدم آزادی است و آزادی یعنی کسب این هویت که من هر کسی میتوانم باشم.
پینوشت:
جملهی روی ویدیو از میشل فوکو است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4
Jan O Jahan
<unknown>
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
شعر: مولانا
آوازهخوان: مینورام
@minorammusic
@morteza_mehraad
mehraad.com
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
شعر: مولانا
آوازهخوان: مینورام
@minorammusic
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4
یک نمایشنامهی خیلی کوتاه
«تحمل رنج توانستن»
- آیا تو کسی هستی که بتوانی رنج توانستن را به دوش بکشی؟
- من هرگز چنین نکردهام.
- این یعنی دیگر هرگز نمیشود چنان کنی؟
به گذشته که خوب بنگری هست کارهایی که یقین داشتی نمیشود و کردهای.
@morteza_mehraad
mehraad.com
«تحمل رنج توانستن»
- آیا تو کسی هستی که بتوانی رنج توانستن را به دوش بکشی؟
- من هرگز چنین نکردهام.
- این یعنی دیگر هرگز نمیشود چنان کنی؟
به گذشته که خوب بنگری هست کارهایی که یقین داشتی نمیشود و کردهای.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👏2👍1
تقابل ناخودآگاه و خودآگاه
دنیل کانمن، در کتاب فکر کردن بادرنگ و بیدرنگ، دو سامانهی فکری معرفی میکند.
سامانهی دو منطقی است و بخش کمی از تصمیمات را به عهده دارد (خودآگاه ما). تازه تنبل هم است و اغلب خاموش (برای همین است که ما کمتر تصمیم منطقی میگیریم و بیشتر احساسی هستیم).
ولی سامانهی یک همیشه روشن است و اغلب تصمیمهای ما را میگیرد و کاملا احساسی است (ناخودآگاه ما). کافی است چیزی را باور کند، دیگر نمیشود از ذهن بیرونش کرد.
ما کنترل مستقیم روی سامانهی یک (ناخودآگاه) نداریم.
تنها میتوانیم با بهبود سامانهی دو (خودآگاه) با آگاهی و دانش و خرد و تمرین و تربیت، باعث شویم سامانهی یک نیز عملکردی را داشته باشد که ما انتظارش را داریم و به سود ماست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
دنیل کانمن، در کتاب فکر کردن بادرنگ و بیدرنگ، دو سامانهی فکری معرفی میکند.
سامانهی دو منطقی است و بخش کمی از تصمیمات را به عهده دارد (خودآگاه ما). تازه تنبل هم است و اغلب خاموش (برای همین است که ما کمتر تصمیم منطقی میگیریم و بیشتر احساسی هستیم).
ولی سامانهی یک همیشه روشن است و اغلب تصمیمهای ما را میگیرد و کاملا احساسی است (ناخودآگاه ما). کافی است چیزی را باور کند، دیگر نمیشود از ذهن بیرونش کرد.
ما کنترل مستقیم روی سامانهی یک (ناخودآگاه) نداریم.
تنها میتوانیم با بهبود سامانهی دو (خودآگاه) با آگاهی و دانش و خرد و تمرین و تربیت، باعث شویم سامانهی یک نیز عملکردی را داشته باشد که ما انتظارش را داریم و به سود ماست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
مرتضی مهراد | منتقد سینما
آگاهی از ذهن و فکر با دنیل کانمن
دنیل کانمن دو سامانه فکری. سامانهی دو منطقی و اندکی از تصمیمات را به عهده دارد. سامانهی یک روشن است و اغلب تصمیمها میگیرد و احساسی است.
👏3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدم با گناه به معصومیت بازمیگردد،
و با هر شکست، بزرگتر میشود.
میلان کوندرا میگوید برای درک زندگی، یک بار زیستن کافی نیست.
تمام لحظات زندگی ما نو و تازهاند و از پیش نه هشداری وجود دارد و نه کسب آمادگیای؛ در این شرایط چطور میتوان انتظار داشت آدم زمین نخورد؟!
اصلا تنها راه زندگی کردن این است که آدم زمین بخورد و بشکند و بعد دوباره بلند شود.
به قول همینگوی در رمان پیرمرد و دریا، شاید بشود آدم را شکست داد، اما هرگز نمیشود نابودش کرد.
آدم با شکست نابود نمیشود، بلکه حتی به تعبیر نیچه قویتر و بالغتر میشود. تنها چیزی که آدم را میکشد خود اوست.
پینوشت:
شعر روی ویدیو از سید علی صالحی است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
و با هر شکست، بزرگتر میشود.
میلان کوندرا میگوید برای درک زندگی، یک بار زیستن کافی نیست.
تمام لحظات زندگی ما نو و تازهاند و از پیش نه هشداری وجود دارد و نه کسب آمادگیای؛ در این شرایط چطور میتوان انتظار داشت آدم زمین نخورد؟!
اصلا تنها راه زندگی کردن این است که آدم زمین بخورد و بشکند و بعد دوباره بلند شود.
به قول همینگوی در رمان پیرمرد و دریا، شاید بشود آدم را شکست داد، اما هرگز نمیشود نابودش کرد.
آدم با شکست نابود نمیشود، بلکه حتی به تعبیر نیچه قویتر و بالغتر میشود. تنها چیزی که آدم را میکشد خود اوست.
پینوشت:
شعر روی ویدیو از سید علی صالحی است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👏3
کدوم نامهی شبگیر
کدوم وِرد شبونه
کدوم طلسم و جادو
کدوم دعای عاشقونه
غریقیم وُ صدامون به ساحل نرسیده
گلها پَرپَرن ای وای
یه دیوونه تو باغه
کدوم وِرد شبونه
کدوم طلسم و جادو
کدوم دعای عاشقونه
غریقیم وُ صدامون به ساحل نرسیده
گلها پَرپَرن ای وای
یه دیوونه تو باغه
❤1
چرا شعر میخوانیم؟
چون شعر آدم را جایی میبرد که میتوان دوباره متولد شود. مشیری میگوید شعر میبرد ما را
«به دشت پُرستارهی اندیشههای گرم»
یک بار دیگر این شعر هراسافکن را بخوانیم:
«وقتی نمیتوانم آرامت کنم
مردی هستم
که پای بریدهاش میخارد»
تصورش را بکنید کسی پای بریدهاش بخارد. مو به تن آدم سیخ میشود. این هنر شعر است. فقط شعر معشوقِ پریشان را عضوی جداشده میداند، ولی نه کاملا جدا، عضوی که روح هنوز آن را از آنِ خود میداند و دردش را حس میکند.
زینپس زمانی که درد دیگری را در عمق وجودمان حس کنیم، تصویری زندهتر از دردش داریم. حالا کلمه داریم برای حرف زدن دربارهی این درد. این درد تازه درد شده، چون لباس کلمه تَنَش کرده.
هاروکی موراکامی مصاحبهای دارد با روانکاوی ژاپنی که در مورد استرس پس از حادثهی بازماندگان زلزلهی ژاپن صحبت میکنند. موراکامی میگوید: باید به درد شکل و جسم داد، وگرنه آدم را از پا میاندازد.
شعر دردِ آدم را صاحب تَن میکند، و آدم که دردش را زنده و جسمانی در مقابلش ببیند، آرام میگیرد و شروع میکند به گفتگو و زیستن با دردش. باید سپاسگذارِ شعر باشیم که چنین لطفی در حق ما دارد.
چون شعر آدم را جایی میبرد که میتوان دوباره متولد شود. مشیری میگوید شعر میبرد ما را
«به دشت پُرستارهی اندیشههای گرم»
یک بار دیگر این شعر هراسافکن را بخوانیم:
«وقتی نمیتوانم آرامت کنم
مردی هستم
که پای بریدهاش میخارد»
تصورش را بکنید کسی پای بریدهاش بخارد. مو به تن آدم سیخ میشود. این هنر شعر است. فقط شعر معشوقِ پریشان را عضوی جداشده میداند، ولی نه کاملا جدا، عضوی که روح هنوز آن را از آنِ خود میداند و دردش را حس میکند.
زینپس زمانی که درد دیگری را در عمق وجودمان حس کنیم، تصویری زندهتر از دردش داریم. حالا کلمه داریم برای حرف زدن دربارهی این درد. این درد تازه درد شده، چون لباس کلمه تَنَش کرده.
هاروکی موراکامی مصاحبهای دارد با روانکاوی ژاپنی که در مورد استرس پس از حادثهی بازماندگان زلزلهی ژاپن صحبت میکنند. موراکامی میگوید: باید به درد شکل و جسم داد، وگرنه آدم را از پا میاندازد.
شعر دردِ آدم را صاحب تَن میکند، و آدم که دردش را زنده و جسمانی در مقابلش ببیند، آرام میگیرد و شروع میکند به گفتگو و زیستن با دردش. باید سپاسگذارِ شعر باشیم که چنین لطفی در حق ما دارد.
❤3