مرتضی مهراد | منتقد فیلم و نویسنده
388 subscribers
263 photos
34 videos
18 files
592 links
درباره من
mehraad.com/about

برای گفتن
@mi_mehrad
Download Telegram
کتاب‌ها آینه‌ی روح آدم‌اند
ویرجینیا وولف


مثل دانشمندان نوبل‌گرفته‌ای که هالینگزوُرت درباره‌شان تحقیق کرده بود، گِری داشت در تنهایی خودش با شوروشوق و به‌دقت کارِ بین‌رشته‌ای می‌کرد.

سال‌ها طول کشید تا گِری با تخصصش به آوازه‌ای رسید. بین کار کردن برای کسب درآمد و دست‌یافتن به اصول هنری شخصی‌اش سخت در کشاکش بود. وقتی با «مسئله‌ی مادیات» [همان پول درآوردن] روبه‌رو شد، به ورشکستگی خورد.

فیلیپ دِلوْز
چگونه مثل کارآفرین‌ها بیندیشیم
ترجمه‌ی درخشان محمد یوسفی شیرازی

حقیقتا غیر از کتاب‌ها کجا می‌توانستیم این‌طور دقیق، زیبا و اثرگذار آینه‌ای برای روح و وجودمان بیابیم.

ده‌ها بار این قطعه را خوانده‌ام. این دقیق‌ترین توصیف درباره‌ی مرتضی است. مرتضایی که مانده فقط به پول بچسبد یا تقلا کند تا اصول شخصی خودش را بنا کند. اصولی که باور دارد درونش است و باید کشف‌شان کند.

آینه‌ی این کتاب مرا روشن می‌کند و امیدوار. بهم می‌گوید به کورسوی امید درونم چشم بدوزم و به‌ شعله‌ور شدنش ایمان داشته باشم.

به روایت شاملو:
سخن‌ها می‌توانم گفت
غم نان اگر بگذارد


فروید هم نداری زیاد کشیده بود، آن هم با هفت سر عائله. تکاپو برای یافتن اصول شخصی و اصیل زیستن در کنار انواع مشکلات، از جمله نداری و ترس از به خاک سیاه نشستن، یک سبک زندگی خلاقانه و زیباست؛ سبک زندگی‌ای که مرا به سوی خود فرامی‌خواند.


@morteza_mehraad
mehraad.com
👍7
تو اینجا زندگی می‌کنی؟
نه.‌ من فقط هستم.

بهمن فُرسی
رمان «شبْ یک شبْ دو»

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4👍2
رضایت از زندگی و مسئله‌ی دیگری

بخشی از این زندگی تراژیک از نتوانستن ما نیست، بلکه از نخواستن دیگری است.

فرهاد کشوری

یکی از جنبه‌های پذیرشْ رسیدن به این آگاهی است که زندگی ما، بیش از آن چیزی که تصور می‌کنیم، به‌واسطه‌ی دیگران دست‌خوش تغییر می‌شود. اساسا به وجود آمدن ما دست دیگران بوده. بنابراین، اثرپذیری از دیگران طبیعی است.

و این تاثیر همیشه خوشایند نیست و گاهی زندگی ما را تلخ و تراژیک می‌کند. و مطلقا هیچ کاری از دست ما برای دگرگونی آن ساخته نیست.

چه باید کردِ یک
به‌نظرم «مُحق دانستن» خودمان برای داشتن هر چیزی که آرزو می‌کنیم،‌ یکی از ریشه‌های رنج ماست. شاید عادلانه نباشد، ولی کسی به ما قول نداده تمام حق‌وحقوق‌مان باید بی‌کم‌وکاست به‌مان برسد.

خانواده‌ی باشعور و پول کافی و چیزهایی از این دست حق طبیعی همه‌ی انسان‌ها نیست. شاید افراطی به‌نظر برسد، ولی واقعیت زندگی همین است. زندگی نقص و کاستی زیاد دارد. و بسیاری از حقوق ما به‌طور ابدی ازلی پایمال شده و هیچ راهی برای احقاقشان نیست.

چه باید کردِ دو
به‌نظرم «محق ندانستن» خودمان برای داشتن همه‌چیز و هر چیز راه چاره است. یک زندگی شاد و رضایت‌بخش لزوما پر از فراوانی و موهبت نیست، بلکه معنی‌ای است که آدم‌ها به نداشته‌ها و داشته‌هایشان می‌دهند.

اگر چیزی نیست، لزوما به معنی بدبختی و بی‌هویتی ما نیست.
داشته‌هایمان نیز لزوما به ما هویت و شخصیت و معنی نمی‌دهد.

رابطه‌ی ما با زندگی‌مان تعیین‌کننده است. چیزی که باید ساخته شود این رابطه است. اگر چیزی نیست، خب نیست، کاری‌اش نمی‌شود کرد. باید پذیرفت و ازش گذر کرد. اگر چیزی هست، تا زمانی که هست باید ازش استفاده برد، چون روزی قطعا نخواهد بود.

اگر بتوانیم لذت و رضایت از زندگی‌مان را به رابطه‌مان با زندگی‌ گره بزنیم و نه خود زندگی (مشخصا داشته‌ها و نداشته‌ها)، آن موقع شاید بتوانیم واقعا از زندگی لذت ببریم و رضایت را تجربه کنیم.

مرتضی مهراد

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍7👏1
رضایت از زندگی و صلیبِ درد
جلد دو

در یادداشت قبلی از محق ندانستن گفتم. ولی طی دو روز گذشته، به‌طرز غیرقابل‌مهاری فکرم مشغول محق دانستن خود بود. گویا یک پازل است که باید تصویرش را کامل کنیم.

همان‌قدر که نباید تصور کنیم دنیا قرار نیست غلام حلقه‌به‌گوش ما باشد، از سوی دیگر باید بدانیم قرار هم نیست هیچ حقی نداشته باشیم؛ اتفاقا باید برای احقاق برخی حقوق‌مان از جان‌ودل به آب‌وآتش بزنیم.

باید میان آنچه حق ما نیست و باید رهایش کرد، و آنچه حق ماست و باید برایش به آب‌وآتش زد تمایز قائل شد. سِنِکا، پرآوازه‌ترین فیلسوف رواقی، اسم این را می‌گذارد خِرَد. خردمند کسی است که میان حقوق و غیرحقوقش تمایز شفافی قائل است.

ما آدم‌ها گاهی یاد می‌گیریم که ارزش و لیاقت چیزی را نداریم. چیزهایی مثل محبت و پول و خانواده و دوستان. این درماندگیِ آموخته‌شده احتمالا ریشه در کودکی دارد؛ زمانی داشتیم می‌فهمیدیم دنیا چطور جایی است. قربانی درماندگی آموخته‌شده مطمئن شده‌ است که لایق هیچ حقی نیست.

برای این‌که بفهمیم حقیقت چیست و چه چیزهایی واقعا حق ماست، این سوالات می‌توانند کمک‌حال باشند:
• دوست داریم چه چیزهایی داشته باشیم؟
• نیازهای ما چیست و دوست داریم چطور برطرف شوند؟
• چه چیزهایی برای ما ارزشمند است؟
• مایِ آرمانی چطور آدمی است؟

سبک‌باری و وارستگی‌ای که مکتبی چون ذن‌بودیسم آن را ترویج می‌دهد، معنی‌اش رهایی از توقعات خسته‌کننده‌ی دیگران است. تنها زمانی می‌توانیم به سوالات بالا پاسخ دهیم که در ابتدا بدانیم کدام توقعات ملال‌آور و انرژی‌بُر دیگران را زندگی می‌کنیم.

زندگی به اندازه‌ی کافی در ذاتش سخت و دشوار است، چه برسد که به این‌که بخواهیم برده‌ی دیگران هم باشیم. دوست دارم تاکید کنم رویکرد زیستنِ خودِ اصیل‌مان شاید بدیهی به‌نظر برسد، ولی حقیقت آن است که ما در سطح ناخودآگاه همچنان در میدان زندگیْ خواسته‌های دیگران را برآورده می‌کنیم.

برای مثال، رابطه ساختن و نگه داشتن کار جان‌فرسایی است. حال تصور کنید مجبور باشیم در رابطه‌ای سختی بکشیم که نمی‌تواند نیازهای ما را برآورده کند، رابطه‌ای که در راستای تحقق مایِ آرمانی نیست، رابطه‌ای که نه تنها ما را ارزشمندتر نمی‌کند، بلکه ما را به جایگاهی پست‌تر و دون‌تر فرومی‌کاهد.

عاشق این جمله‌ی چارلز بوکوفسکی‌ام.
عشقت را بیاب و بگذار جانت را بگیرد.


برای همین می‌خواهم بگویم بهترین شیوه برای زیستنْ «انتخاب» گزینه‌های جان‌فرسایی‌ است که دوست داریم به جان بخریم. زندگیِ خوب آن زندگی‌ای است که خودمان صلیب سخت و سنگین‌مان را انتخاب می‌کنیم و بالایش جان می‌دهیم؛ این جان دادن داوطلبانه، به زبان حمیدِ هامون «سهم ماست، حق ماست و عشق ماست.»

مرتضی مهراد

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍6
چرا افسرده می‌شویم؟

آخرش همیشه خوبه، اگه خوب نبود، یعنی هنوز آخرش نیست.


یکی از پررنگ‌ترین دلایل افسردگی من اشتباه گرفتن میانه‌ی مسیر با پایان مسیر بود.

سال ۱۳۹۴ که با رتبه‌ی امیدبخشِ ۹ (نُه) در مقطع کارشناسی ارشد در رشته‌ی مطالعه ترجمه، وارد دانشگاه علامه در طهران شدم، تصور کردم مأموریتم در زندگی پایان رسیده. تصور کردم دیگر از آن روز باید بهشت را زندگی کنم.

پُرمسلم بود که دچار سوءبرداشت بودم. آغاز یک مسیر بزرگ ولی سخت را با پایانش اشتباه گرفتم و این شد سرآغاز سقوط روانی من. جایی که برخلاف تصورم بهشتی در کار نبود.

یک موفقیت، هر چند بسیار بزرگ، شاید تنها یک سنگ بنا باشد، یک نقطه‌ی آغاز؛ جایی که تازه باید شروع کنی به بیشتر جان کندن و عرق ریختن.

این روزها عاشق عبارتِ «هنوز آخرش نیست» شده‌ام. واقعا معجزه می‌کند انگار.

مسیر زندگی بی‌رحم، دشوار و طولانی است. باید بدانیم خیلی طول می‌کشد و جان به لب رسیدن می‌خواهد به آخرش رسیدن، ولی می‌ارزد، چون آخرش همیشه خوش است.

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9👍3👏1
خرابی: سنگ محکِ بلوغ

هویت، احساس ارزشمندی و اهداف‌مان را باید از احساسات جدا نگه داریم. ممکن است ناراحت، افسرده و خشمگین باشیم، ولی هویت ما همیشه دست‌نخورده باقی می‌ماند. در واقع، هنگام غم بی‌ارزش نیستیم، تنها غمگینیم.

یکی از بروز و نمودهای این نوع نگاهِ سازنده در زندگی انجام کارها و پیگیری اهداف و برنامه‌های روزانه است؛ درست همزمان با تجربه‌ی احساسات تلخ و دشوار. زندگی یک بازی مدت‌بلند است و نباید به ناکامی‌های موقت واگذارش کرد.

بلوغ یعنی با حال خراب هم بتوانیم به ساختنِ زندگی ادامه دهیم.


@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👍3
بگذار زندگیْ زندگی کند

آن‌ور
کنترل‌گری یعنی تحمیل اراده‌ات بر زندگی. زیروزِبَر کردنش برای به کام تو بودن. این همان هشداری است که چارلز بوکوفسکی از روی سنگ قبرش به ما می‌دهد: «تلاش نکن.»

تلاش کردن یعنی کاری را می‌کنی تا حتما هدف خاص و مشخصی که در ذهن تو هست محقق شود. به روایت هاروکی موراکامی: چیزها هرگز آن‌طور که ما انتظار داریم محقق نمی‌شوند.

این‌ور
کنترل‌پذیری یعنی گردن گذاشتن به تحمیل اراده‌ی دیگری. یعنی خودت نیستی. اصیل نیستی. می‌پنداری ضعیف و دون و بی‌ارزشی. همان‌قدر که آن‌ور خطاست، این‌ور هم خطاست. به روایت هولدرین، آدم خیره‌سر است و گردن‌کش، نه برده‌ای بی‌اختیار.

شعرش را بخوانیم با ترجمه‌ی بیژن الهی:
با این همه، خیره‌سری‌ست
آرزو پیشِ سرنوشت


نه آنست وُ نه این
«انجام بده» زبان ساده‌ی عشق است
سليس و ساده بگویم: انجام بده*

تنها باید انجام داد، بدون تحمیل یا تحمل اراده. نتیجه هرگز دست ما نیست. این افسانه را باید رها کرد. سال‌هاست این جمله‌ی سقراط را چراغ راهم کرده‌ام و هرگز ناامیدم نکرده است: «آن‌ که بداند درست چیست، کار غلط نمی‌‎کند.» ما همیشه جایی در اعماق وجودمان کار درست را می‌دانیم. کافی است نجوای زمزمه‌وارِ شهود و درک‌مان را بشنویم.

ما می‌فهمیم، یا دست‌کم باید تلاش کنیم که بفهمیم، کجا زور می‌زنیم تا دنیا به کام ما بشود. و می‌فهمیم کجا به دیگری سواری می‌دهیم تا کام او برآید، تا مبادا از دستش بدهیم یا ناراحت شود (این‌جوری تلاش می‌کنیم نتیجه‌ی دلخواه ما که همانا ماندن کسی است محقق شود، که پُرمسلم است که چنین ماندنی هیچ ارزشی ندارد).

مهم‌ترین کار این است که به خودمان اعتماد کنیم و بی‌چشم‌داشت، ولی با چشم‌انداز و برنامه کارها و زندگی‌مان را پیش ببریم. و یادمان نرود که خیره‌سری و سرسختی سکه‌ی رایج این بازی است و ندارها می‌بازند.

برای حسن ختام، قطعه‌ای بخوانیم از نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت در ستایش سرسختی:

چرا چنین سخت؟

زغال‌سنگ روزی به الماس چنین گفت. مگر ما خویشان نزدیک نیستیم؟

من اما می‌پرسم، چرا چنین نرم؟

مگر شما برادران من نیستید؟ چرا چنین سست و تسلیم؟ چرا تردید و انکار در دل‌هایتان چنین بسیار است؟ اگر سختیِ شما نخواهد برق بزند و بِدرَد و ببرد، چگونه توانید آفریدن؟

«هزاره‌ها» را چنان در چنگ بفشارید که موم را، برادران، سخت شوید!


* بازی من با شعر همشهری عزیزمان، حسین منزوی بزرگ.
اصل شعر ایشان:
«دلم گرفته برايت» زبان ساده‌ی عشق است
سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت


@morteza_mehraad
mehraad.com
❤3👍3
گورنوشت چارلز بوکوفسکی: «تلاش نکن.»

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤5👍3
دیگر نمی‌ترسم یا با ترس بهتر کنار می‌آیم؟

ترس همیشه بخش بزرگ و اثرگذاری از زندگی من بوده. یک دسته از ترس‌های فلج‌کننده‌ام به این شرح‌اند:

• ترس از صحبت با غریبه‌ها
• ترس از جمع‌ها و مهمانی‌ها
• ترس از خروج از خانه
• ترس از فضای باز هنگام شب

در چند ماه گذشته آگاهانه خودم را در موقعیت‌هایی قرار دادم تا ترس‌های بالا را بچشم ولی از تند و تلخی‌اش فرار نکنم.

اعتراف می‌کنم خیلی ترسیدم و این ترس‌ها آزارم دادند، ولی مصمم بودم که دوام بیاورم.

امروز چیز تازه‌ای متوجه شدم: ترس دیگر آن‌طور مثل گذشته از منظر روانی و جسمی فلجم نمی‌کند. دیگر برق از سرم نمی‌پرد، کف دستم عرق نمی‌کند و به تته‌پته نمی‌افتم.

اما دقیق نمی‌توانم بگویم که آیا کمتر می‌ترسم یا با ترس‌های شدیدم به یک همزیستی کارآمد رسیده‌ام؟


@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👍1
Jenabe abr
juma
جناب ابر

و حتی نیست نیمکتی بر البرز
که بنشیند گاهی ابر
پس صندلی گذاشته‌ام در بالکن
دست‌های باران در دستم سرد
بفرمائید بنشینید بارانِ بالابلند من
بر سقف پشتی گذاشته‌ام، بالش، که تکیه کنی
با تو هستم ابر
جناب ابر

خب
بیا حرف بزنیم. حرف بزنیم. حرف بزنیم.
آن بالا چه می‌گذرد ابر؟
فرشتگان خوب‌اند؟
خورشید پیر شده؟
ماه چه کار می‌کند؟
سه چهار شب پیش همین طرف‌ها بود
همین طرف‌ها… ابر
پشتِ شاخه‌ی انجیر، در آغوش درخت حیاط من

راستی! شما هم، سنگ‌ها را، سنگ‌ها را می‌بینید ابر
آن سنگ‌های آسمانی و تکه‌های شهاب را؟
شاید منظومه‌ای آن‌جاست
که شلیک می‌کند به منظومه‌ای دیگر

ستاره‌ای دیده‌اید سوگوارِ ستاره‌ها؟
نعش ستاره‌ای در دست؟
آیا دیده‌‌اید نعش ستاره‌ای در دست؟

نه؟ اصلاً؟ هیچ؟
پس نگاه کنید به قاره‌های ما
به سرنوشت خاک
خواهش می‌کنم نگاه کن باران
ببین با تو هستم ابر
پیش از آنکه راهی سفر بشوید
از رویای من تا زاگرس
از دست‌هایم تا البرز

شعر: بیژن نجدی
آوازخوان: جوما

@Jumamusic

@morteza_mehraad
mehraad.com
🕊4👍1👎1
تنوع‌طلبی سرشت بشر است

زندگی اقتضا می‌کند که در عشق و نیز در شغل، تخصص واحدی کسب کنیم، حتی با این‌که سرشت و طبیعت ما با سیاحت‌ها و ماجراجویی‌های گسترده و متنوع تناسب دارد.

شغل مورد علاقه
آلن دو باتن

چه‌قدر که من خودم را سر این قضیه در ساحت‌های مختلف زندگی زیر چک‌ولگد نگرفتم و چه‌قدر با احساس گناه خودم را ویران نکردم.

همیشه احساس می‌کردم که بشر برای یک‌جانشینی و برای تخصص خلق نشده، و تک‌بعدی نیست. آدم این‌طور تکامل یافته که همواره در تکاپو و ماجراجویی باشد.

اما تمدن، با تکیه بر دیدگاه فروید، تخصص و تعهد و تک‌بعدی بودن را به انسان فروخت تا خودش را بسازد و سرِپا نگه دارد.

اگرچه باید منصف بود، تمدن منافع زیادی برای بشر داشت و به‌نوعی بقایش را در دنیای تازه تضمین کرد، ولی خب برخی چیزهای دیگر را از بیخ‌وبنیاد ویران کرد.

باری، در دنیای امروز گریزی از تخصص و تعهد نیست. وقتی کرم ماجراجویی و کنجکاوی قلقلک‌مان داد و مثل مگسی سمج توی سرمان بی‌امان خارخار کرد، باید بدانیم که این سرشت و طبیعت ماست.

تحملِ اضطراب و تشویش برآمده از میل سرکش به سرک کشیدن در کُنج‌های مختلف را باید دید و به رسمیت شناخت و تاب آورد. تعریف تمدن همین است دیگر: تاب بیاور. قانون و عرف و هنجار را زیر پا نگذار. متعهد باش!

شِل سیلوراستاین در نمایشنامه‌ی ژُستن ممنوع (ژستن غلط املایی و کلمه‌ای بی‌معنی است) می‌گوید: «دست از سرک کشیدن و کنجکاوی بردار. وقتی مزه‌ش بره زیر دندونت، اون‌قدر کنکاش می‌کنی تا خودت رو بدبخت کنی.»


@morteza_mehraad
mehraad.com
👍4❤2
کم‌نیازیْ فراوانی‌ست

همان‌قدر که برطرف شدن نیازها طبیعت و خاصیت بشری است، برطرف نشدن‌شان هم طبیعت و سرشت بشری است.

اگر بخواهم اسبِ سرکش این دوگانه را کمی رام کنم، می‌گویم باید پذیرفت و آسوده گذشت از اندوه و خشم برآمده از برطرف نشدن بسیاری از نیازها.
دنیا چنین چیزی به ما بدهکار نیست، اگرچه تشنگی و ولع آزارنده‌اش در ما همیشه زنده و شعله‌ور است.

راه دوم برای فرونشاندن این حرصِ وحشیْ تکاپو برای برطرف کردن چند نیاز بسیار محدود است و رضا دادن به همان‌ها.

وقتی گستره‌ی نیازها و بنابراین لذت‌هایمان را محدود می‌کنیم، باید با چیزی دیگر جبرانش کنیم. راهش این است که عمق و خلاقیت بیشتری در همان چند نیاز محدودِ انتخابی ایجاد کنیم. این‌طوری بخشی از سوگِ تنوع‌طلبی را می‌توانیم آرام کنیم.

به‌نظرم مهم‌ترین سود این توافق این است که دست سر خودمان برمی‌داریم، خودمان را سرزنش نمی‌کنیم و دیگر انتظار بی‌جا و مخرب از خودمان نداریم.

وقتی بدانیم کیستیم و چه چیزی و چه‌قدر از زندگی می‌خواهیم، وقتی با خودمان توافق کنیم هنگامی که به آن رسیدیم به خودمان قباله‌ی رضایت و آزادی بدهیم، و خارخارِ حرص و طمع برای ناخنک زدن به دیگر چیزها و نیازها را ببینیم و بپذیریم، ولی برایش گردن نگذاریم و تنها به برنامه‌ها و نیازهای از پیش‌تعیین‌شده برسیم و با آنها خوش باشیم، زندگی پُر از فراوانی و موهبت می‌شود.

مرتضی مهراد

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤4👍2
چرا ادبیات ما را سِحر می‌کند؟

پرنده، یک آشیان
عنکبوت، یک تار
انسان، دوستی


ویلیام بلِیک

این شعر پرتاب انسان است به چشم‌اندازی دور تا بتواند از فاصله‌ای قابل‌توجه به خودش نگاه کند. شاید بپرسید سود این کار چیست. یوسا در جُستارِ چرا ادبیات؟ چنین پاسخ می‌دهد: ادبیات راه می‌دهد به شناخت و درک انسان در یکپارچه‌ترین و موثرترین شکلش.

علم، فلسفه و چیزهایی از این دست هر کدام متخصص‌های قابلی هستند، اما تنها از جنبه‌ای محدود انسان را می‌شکافند. تنها ادبیات است که می‌تواند تمام قطعات برآمده از علوم و شهود را در یک پازل بزرگ کنار هم بچیند و با اقتدار بگوید: این است انسان.

همه‌ی آدم‌ها تمام علوم و فلسفه را نمی‌فهمند. حق هم دارند. ولی همه‌ی آدم‌ها می‌توانند تصویرشان را در آینه‌ی ادبیات باز‌شناسند و به حقیقت وجودشان پی ببرند.

کنارِهم نشاندن سه کلمه‌ی پرنده و عنکبوت و انسان برای روشن کردنِ یکی از عمیق‌ترین احساسات و نیازهای بشری، آن‌ هم طوری که همه بفهمند و از فهمیدنش دل‌شان هُری بریزد پایین، تنها از ادبیات برمی‌آید.

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6👍4
خوشی لذت‌بخش است؟

زِیدی اسمیت می‌گوید لذت آن چیزی است که در لحظه‌ای که انجام می‌دهی، آنی پاداشش را می‌گیری. اما به همان سرعت که به‌دست آمده، به همان سرعت نیز پژمرده می‌شود و حتی اثرات ناخوشایند به‌جا می‌گذارد.

ولی خوشی حکایت دیگری است. مهم‌ترین رازی که در مورد خوشی از ما پنهان کرده‌اند این است که تقریبا هیچ لذتی در آن نیست، بلکه ترکیب عجیبی است از وحشت و درد و وجد.

برعکس لذت، خوشی فقط یک عنصر نیست، بلکه معجونی است از دو عنصر تلخ (وحشت و درد) و یک عنصر شیرین (وجد).

کارِ هنری، عشق ورزیدن، بچه بزرگ کردن، کار کردن، درس خواندن و حتی انجام کارهای ملال‌انگیز خانه، همگی به‌غایت عناصر وحشت و درد را در خودشان دارند،‌ ولی اگر بتوانیم با ذهن‌آگاهی و تمرکز و عشق، عنصر وجد را هم به‌شان اضافه کنیم، آن وقت سرچشمه‌ای از خوشی به‌دست می‌آید که می‌توان تا ابد از آن سیراب شد.


@morteza_mehraad
mehraad.com
❤5👍2👏1
نوش‌داروی جنون.pdf
839 KB
وقتی کاری از دست آدم ساخته نیست، می‌زند به سرش.


پس از خواندن نمایشنامه‌ی تمام نخ، اثر شل سیلوراستاین این جمله زد به سرم.

موقعیت‌های زیادی هست که درِشان کاری ازم ساخته نیست و قاعدتا از شدت جنونْ ناخن به دیوار می‌کشم و کرکره‌ی زندگی‌ام پایین کشیده می‌شود.

در طول ماه گذشته، چندین بار این قطعه را خوانده‌ام و هر بار از خودم پرسیده‌ام: نوش‌داروی جنون چیست؟

فعلا یک پاسخ بیشتر ندارم و آن هم کتاب خواندن است، آن هم ترجیحا ادبیات.

رمان، شعر، داستان کوتاه، نمایشنامه و یا جُستار ادبی؛ از این میان بالاخره یک‌ آدمی پیدا می‌شود که دوستانه باهام حرف بزند و آتشم را گلستان بکند.

پی‌نوشت:
خواندن قطعه‌ی پیوست‌شده لطفی‌ست در حق خودتان.

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6👍1
چرا درد آدم را دیوانه می‌کند؟

وقتی انسانی از درد دیوانه می‌شود
دیگران دردش را نه،
تنها دیوانگی‌هایش را می‌بینید.

مورات منتس

زمانی که آدم باور کند درد کارش را یکسره ساخته و دیوانه‌اش کرده، دیوانه می‌شود.

شکی نیست که درد آدم را فلج می‌کند و باعث می‌شود کارهایی بکند که تصورش را هم نمی‌کرد. اما این جنون نیست. این آدمی است که با درد می‌جنگد، زمین می‌خورد و باز سرپا می‌شود.

جنون ناشی از درد زمانی کاری می‌شود که آدم وا بدهد. این دیوانگی پله‌ی یکی مانده به مرگ است.

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👍3
Forwarded from آن‌ها
#زبان_بازی

دوستمون مجتبی می‌گن: افغان‌ها وقتی گوشی آنتن نمی‌ده می‌گن گوشی رخ نمی‌ده

🍃برای منی که با واژه آنتن راحت نیستم، گزینه قشنگیه
@anhaaparat
👍5❤3😍2
هویت چطور متولد می‌شود؟

هویت با حرکت رابطه‌ای تنگاتنگ دارد.

دِروتا سوآپا

روی نیمکت پارک کز کرده‌ام و پشت هم سیگار دود می‌کنم و با چند پرسشِ چموش کلنجار می‌روم.

فکرم می‌لغزد به دنیای آرتور کریستال: «تنبلیْ کاری نکردن نیست، بلکه مشقت و جان‌کندنی‌ است که تنبل‌ها برای شروع هر کاری تجربه می‌کنند؛ کسانی که مدام با اینرسی‌شان شاخ‌به‌شاخ می‌شوند.»

این تعریف کریستال در مورد من عجیب صادق است. هر روز و پیش از انجام بسیاری از کارها این سوال‌ها را از خودم می‌پرسم: «خب که چی؟ اصلا معنی این همه کار چیست؟ قرار است ته‌اش چه بشود؟» و واقعیت این است که اغلب اوقات راه به جایی نمی‌برم.

می‌آیم خانه و این جمله را از مجموعه داستان کمدِ اولگا توکارچوک رونویسی می‌کنم و این یادداشت آرام‌آرام شکل می‌گیرد. سایه‌ی معنی کم‌کم از پشت مه غلیظِ مسخرگیِ دنیا در چشم‌اندازی دور رخ می‌نماید. آرامش و گرمای خانه، این دو گمشده‌ی ابدی، نقاب از چهره برمی‌دارند و بهم لبخند می‌زنند.

نمی‌خواهم زیادی ماجرا را عشقی کنم. این‌ها لِیلی‌هایی بی‌وفایند که دیربه‌دیر می‌آیند و زودبه‌زود خیانت می‌کنند. ناز و طلب زیاد دارند. رُس آدم را می‌کشند تا اندکی بیشتر کنار آدم بمانند.

این یادداشت هنوز ادامه دارد و تا زمانی که می‌نویسم همگی کنارم نشسته‌اند. گویی به محض این‌که دست از نوشتن بردارم به‌سرعت دود هوا می‌شوند و باز من تاریک و سرد و نمور می‌شوم.

دوست ندارم، ولی می‌خواهم یادداشت را تمام کنم. اما نه یک تمامِ معمولی. می‌خواهم چیزی بنویسم که مثل طلسم عمل کند و پایِ معنی و آرامش و گرمای خانه را توی خانه‌ام بند کند: این جمله را روی کاغذ سفید غول‌پیکریْ چسبیده به سینه‌ی دیوار اتاقم می‌نویسم:

هویت و زندگی از حرکت می‌آید. مبادا بایستی که مرگ پشت در است.


ساده‌ی سخن این‌که، حرکت و تکاپو نیازی به معنی ندارد، بلکه خود مولد معنی و هویت است.



🛎 پی‌نوشت یک:
جمله‌ی آغازین یادداشت را دِروتا سوآپا گفته: مترجمِ فارسی آثار اولگا توکارچوک. اولگا توکارچوک نویسنده‌ای لهستانی و نوبل‌برده است.

🛎 پی‌نوشت دو:
هر چیزی از این آدم گیر آوردید بخوانید. سحرانگیز است. گزیده‌ای از آثارش را برایتان فهرست کرده‌ام.
• بچه‌های سبز
• کمد
• بر استخوان‌های مردگان (ترجمه‌ی کاوه میرعباسی)


🍬 جستارهای پیشنهادی درباره‌ی هویت و معنی:
• هویت فردی چیست؟
• هویت مستقل یعنی چه؟
• معنی زندگی چیست؟
• زندگی معنی‌دار و معنی‌ساز

@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6
به یاد کودکی

یک ساعتی است باران بند آمده. موزاییک‌های خشک‌شده و موزاییک‌های هنوز خیسِ پارک کَفَش را مثل صفحه‌ی شطرنج کرده‌اند.

هوس می‌کنم تا آن سر پارک روی موزاییک‌های خیس لِی‌لِی کنم.

مکث می‌کنم. همراه با آهی کِش‌دار سیگارم را زیر کفشم لگدمال می‌کنم و می‌‌آیم خانه.


پی‌نوشت یک:
من هر شب پیاده‌روی می‌روم.
زین‌پس می‌خواهم گزارشی کوتاه از پیاده‌روی‌هایم منتشر کنم.

این هم از هشتگ تا راحت پیدایش کنیم.

#از_پیاده‌روی
🌃 شب اول

پی‌نوشت دو:
امروز فهمیدم دمای ۱۸ تا ۲۲ درجه، ترجیحا بارانی، هم‌سازترین و خواستنی‌ترین حال‌وهوا برای پیاده‌روی است.

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍11❤1
معتاد به دستاورد

رضایت و آرامش لزوما در رسیدن به چیز خاصی نیست. یعنی مستقیم به دستاورد گره نخورده، بلکه ذهنیتی است که از سپاس‌گزاری جان می‌گیرد.

اگرچه اندوهْ ذاتِ زندگی و خمیرمایه‌ی هنر و هنرمندانه زیستن است، اما آدم افسرده حتی قادر نیست از تختش بیرون بیاید، چه رسد به این‌که بخواهد خلاقانه زندگی کند.

بنابراین، نمی‌شود غصه را ریشه‌کن کرد. نمی‌شود هم بهش باخت. باید یاد گرفت چطور به یک همزیستی نسبتا مسالمت‌آمیز رسید.

برای همین، تصور می‌کنم اتفاقا برای پیشرفت و حصول دستاورد باید راضی بود و آرام. اینجاست که خلاقیت شکوفا می‌شود و آدم به حرکت و تکاپو می‌افتد.

ذهنی که مدام تشنه باشد، ذهنی که معتاد به دستاورد و نتیجه باشد، نمی‌تواند صبورپیشه باشد، نمی‌تواند دوره‌های طولانی و جان‌کاهِ تلاش کردن و نتیجه ندیدن را تاب بیاورد (که قاعده‌ی موفقیت است.)

کلیدش این است که راضی و سپاس‌گزار باشد در برابر چیزهایی که دارد، و بُردبار وُ پُرتکاپو حرکت کند برای خواسته‌هایش.

اگر آدم از داشته‌هایش راضی نباشد، از دستاوردهایش هم راضی نخواهد بود.



✍️ یک پی‌نوشت عملی:
شروع کرده‌ام به فهرست کردن دارایی‌هایی که از داشتن‌شان خوشحالم و بودنشان را محترم می‌شمارم.

۱. سلامتی
۲. دوستانی اندک، اما شایسته
۳. نوشتن

❤️ دوست دارم فهرست‌ شما را هم بخوانم.


جستارهای پیشنهادی:
• رضایت از زندگی و ارزش‌های فردی
•
رضایت از زندگی و دیگری
•
معنای زندگی و حل مسئله
•
تک‌راز آرامش ذهنی در زندگی

@morteza_mehraad
mehraad.com
👍8❤2