کار درخشان چیست؟
یک
کار درخشان آنی است که سریع باشد و خوب. درست مثل یک رستوران باکیفیت.
ظرافتِ همنشینیِ سرعت و کیفیت اینجاست که کمابیش ماهیتی جمعنشدنی و ازهمدورشونده دارند.
هنر و تجربهی زیادی میخواهد کنار هم نشاندن این دو. کار سریع محتمل است خراب شود، و کار خوبِ کُند شاید هرگز به نتیجه نرسد.
دو
باران امشب شدیداً شدیدن گرفته. 😉
#از_پیادهروی
🌃 شب دوم
@morteza_mehraad
mehraad.com
یک
کار درخشان آنی است که سریع باشد و خوب. درست مثل یک رستوران باکیفیت.
ظرافتِ همنشینیِ سرعت و کیفیت اینجاست که کمابیش ماهیتی جمعنشدنی و ازهمدورشونده دارند.
هنر و تجربهی زیادی میخواهد کنار هم نشاندن این دو. کار سریع محتمل است خراب شود، و کار خوبِ کُند شاید هرگز به نتیجه نرسد.
کار خوب آنی است که سریع باشد و خوب.
دو
باران امشب شدیداً شدیدن گرفته. 😉
#از_پیادهروی
🌃 شب دوم
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍11❤2
ساده زیباست
پارک
زیر نور چراغ پارک برای اولین بار متوجه میشوم یک پشه واقعا چهقدر کوچک است. این چیزِ مینیاتوری عصب و عضله دارد. زندگی میکند.
این شگفتی بهم میگوید کوچک و ساده همیشه زیباست.
خانه
بعد از هزار جور شلنگتخته فهمیدم فهرست کارهای روزانه هر چه خلوتتر و بیاداتر باشد، موثرتر است و احتمال انجام دادنش بیشتر.
پینوشت یک:
دفترچهی برنامهریزیام تمام شد. خودم را لَنگ خرید نکردم. سرنوشت این سررسید تاریخگذشته این بود که یار من باشد.
پینوشت دو
«لحظهی خر» (آخرین مورد فهرست) نام جستار رواییایی است که دربارهی جداییام دارم مینویسم.
اسمش را از جستار اولگا توکارچوک با نام «لحظهی خرس» گرفتهام.
«لحظهی خرس» چون در سالهای دور در مجلهی داستان چاپ شده و دیگر شامل قانون کپیرایت نمیشود، بهزودی منتشرش میکنم (زیباترین قطعه دربارهی چیستیِ واقعیت و حقیقت همین جستار است).
«لحظهی خر» هم بماند برای زمانی که حسابی جا افتاد و لعاب انداخت. آن موقع دعوتتان میکنم.
#از_پیادهروی
🌃 شب سوم
@morteza_mehraad
mehraad.com
پارک
زیر نور چراغ پارک برای اولین بار متوجه میشوم یک پشه واقعا چهقدر کوچک است. این چیزِ مینیاتوری عصب و عضله دارد. زندگی میکند.
این شگفتی بهم میگوید کوچک و ساده همیشه زیباست.
خانه
بعد از هزار جور شلنگتخته فهمیدم فهرست کارهای روزانه هر چه خلوتتر و بیاداتر باشد، موثرتر است و احتمال انجام دادنش بیشتر.
پینوشت یک:
دفترچهی برنامهریزیام تمام شد. خودم را لَنگ خرید نکردم. سرنوشت این سررسید تاریخگذشته این بود که یار من باشد.
پینوشت دو
«لحظهی خر» (آخرین مورد فهرست) نام جستار رواییایی است که دربارهی جداییام دارم مینویسم.
اسمش را از جستار اولگا توکارچوک با نام «لحظهی خرس» گرفتهام.
«لحظهی خرس» چون در سالهای دور در مجلهی داستان چاپ شده و دیگر شامل قانون کپیرایت نمیشود، بهزودی منتشرش میکنم (زیباترین قطعه دربارهی چیستیِ واقعیت و حقیقت همین جستار است).
«لحظهی خر» هم بماند برای زمانی که حسابی جا افتاد و لعاب انداخت. آن موقع دعوتتان میکنم.
#از_پیادهروی
🌃 شب سوم
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍10
اولْ زندگی
پرنده آواز میخواند، نه برای اینکه پاسخی دارد، بلکه چون آوازی در گلویش هست.
- مایا آنجلو
👁 چشمانداز:
اگر زیاد به معنیِ زندگی فکر کنی، از زیستنش بازمیمانی. معنی از پسِ زیستن میآید.
@morteza_mehraad
mehraad.com
پرنده آواز میخواند، نه برای اینکه پاسخی دارد، بلکه چون آوازی در گلویش هست.
- مایا آنجلو
👁 چشمانداز:
اگر زیاد به معنیِ زندگی فکر کنی، از زیستنش بازمیمانی. معنی از پسِ زیستن میآید.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍7❤2🕊2
تنها کتاب است که میماند
میخواستم بلغزم توی اینستاگرام که به خودم گفتم: «بیا بهجاش یه پاراگراف از کتابِ رها و ناهشیار مینویسم رو بخونیم.»
خواندن همانا و حلِ یک مشکل همانا.
شبکههای اجتماعی (درست مثل تلویزیون) نه برای حل مشکل، بلکه بهمنظور ایجاد نیاز درست شدهاند (چون بنیادشان کسب درآمد است).
تنها کتاب برای باز کردن گرهای از آدم آفریده شده، و تنها کتاب هرگز آدم را ناامید نمیکند.
پینوشت:
تصویر قفسهی کتابخانهام که ویژهی نشر عزیزِ اطراف است و بهنظرم خوب میتواند عشق بیاندازهام بهش را نشان دهد.
#از_پیادهروی_کتابی
🌃 شب چهارم
@morteza_mehraad
mehraad.com
میخواستم بلغزم توی اینستاگرام که به خودم گفتم: «بیا بهجاش یه پاراگراف از کتابِ رها و ناهشیار مینویسم رو بخونیم.»
خواندن همانا و حلِ یک مشکل همانا.
شبکههای اجتماعی (درست مثل تلویزیون) نه برای حل مشکل، بلکه بهمنظور ایجاد نیاز درست شدهاند (چون بنیادشان کسب درآمد است).
تنها کتاب برای باز کردن گرهای از آدم آفریده شده، و تنها کتاب هرگز آدم را ناامید نمیکند.
پینوشت:
تصویر قفسهی کتابخانهام که ویژهی نشر عزیزِ اطراف است و بهنظرم خوب میتواند عشق بیاندازهام بهش را نشان دهد.
#از_پیادهروی_کتابی
🌃 شب چهارم
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍11
چطور میفهمی کیستی؟
دیروز جملهای نقل کردم از مایا آنجلو و چشماندازی برایش ترسیم کردم.
👁 چشمانداز:
اگر زیاد به معنیِ زندگی فکر کنی، از زیستنش بازمیمانی. معنی از پسِ زیستن میآید.
زیستن یعنی چه؟
هر چه بیشتر به جملهی آنجلو فکر کردم متوجه شدم قابلیت بیشتری برای تأمل و مکث دارد. دیروز نوشتم زیستن مقدم بر معنی است. امروز از خودم میپرسم زیستن واقعا یعنی چه؟
یکی از نشانههای یک زندگی واقعی و پارویزمین تجربه کردن عواطف و احساسات بشری است.
برای همین هنر و ادبیات برای انسان بسیار ارزشمند و ضروری است، چرا که زمینههایی فراهم میکند تا انسان بتواند احساساتش را تجربه کند.
هنگام تجربهی احساس و عاطفه است که دستمان میآید چه چیزی شور و شوق را در وجود ما شعلهور میکند. چه چیزی ما را مثل فنر از جا میپرانَد.
بنابراین، کماکان دَرْ بر همان پاشنهای میچرخد که فروید میگوید: «اصل لذت». شور، شوق، وجد، عشق.
اسمش چندان مهم نیست. حرف این است که انسان برای زیستن باید چیزی بیابد که بتواند از خود بیخودش کند. مجنون و فرهادش کند.
انسان چطور میفهمد لیلی و شیرینش چیست؟ اول افزایش تجربههای میدانیِ زندگی، دوم درک و تجربهی احساساتِ برآمده از آن تجربهها. و در مرحلهی آخر، خودآگاهی و اندیشه دربارهی این احساسات راه باز میکند برای تولد معنی و البته هویت.
وقتی احساس کنیم چه چیزی ما را شعلهور میکند، وقتی تجربهی عاطفی وجدآوری از مواجهه با چیزی داریم، میتوانیم بپرسیم آن چیست که چنین کاری با ما میکند. و این یعنی میفهمیم ما کیستیم و برای چه زندگی میکنیم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
دیروز جملهای نقل کردم از مایا آنجلو و چشماندازی برایش ترسیم کردم.
پرنده آواز میخواند، نه برای اینکه پاسخی دارد، بلکه چون آوازی در گلویش هست.
👁 چشمانداز:
اگر زیاد به معنیِ زندگی فکر کنی، از زیستنش بازمیمانی. معنی از پسِ زیستن میآید.
زیستن یعنی چه؟
هر چه بیشتر به جملهی آنجلو فکر کردم متوجه شدم قابلیت بیشتری برای تأمل و مکث دارد. دیروز نوشتم زیستن مقدم بر معنی است. امروز از خودم میپرسم زیستن واقعا یعنی چه؟
یکی از نشانههای یک زندگی واقعی و پارویزمین تجربه کردن عواطف و احساسات بشری است.
برای همین هنر و ادبیات برای انسان بسیار ارزشمند و ضروری است، چرا که زمینههایی فراهم میکند تا انسان بتواند احساساتش را تجربه کند.
هنگام تجربهی احساس و عاطفه است که دستمان میآید چه چیزی شور و شوق را در وجود ما شعلهور میکند. چه چیزی ما را مثل فنر از جا میپرانَد.
بنابراین، کماکان دَرْ بر همان پاشنهای میچرخد که فروید میگوید: «اصل لذت». شور، شوق، وجد، عشق.
اسمش چندان مهم نیست. حرف این است که انسان برای زیستن باید چیزی بیابد که بتواند از خود بیخودش کند. مجنون و فرهادش کند.
انسان چطور میفهمد لیلی و شیرینش چیست؟ اول افزایش تجربههای میدانیِ زندگی، دوم درک و تجربهی احساساتِ برآمده از آن تجربهها. و در مرحلهی آخر، خودآگاهی و اندیشه دربارهی این احساسات راه باز میکند برای تولد معنی و البته هویت.
وقتی احساس کنیم چه چیزی ما را شعلهور میکند، وقتی تجربهی عاطفی وجدآوری از مواجهه با چیزی داریم، میتوانیم بپرسیم آن چیست که چنین کاری با ما میکند. و این یعنی میفهمیم ما کیستیم و برای چه زندگی میکنیم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍7❤2
با درگذشتهها چهکار میکنند؟
پاتوق ثابتم برای پیادهروی پارک سرکوچهمان است. در یکی از ردیفِ خانههای روبهروی پارک پیرمرد تنومندی زندگی میکرد که دو هفته پیش مُرد.
چند روز اول مراسمی بود و بروبیایی. روزهای بعد اوضاع آرامتر شد. یکییکی پارچهنوشتههای سیاه را هم کندند.
دیشب نزدیک ساعت ۱۲ رفتم پیادهروی. درِ خانهی درگذشته باز شد. چند بانوی جوان آمدند بیرون و بالا و پایین کوچه را پاییدند. برگشتند داخل و با یک کیسهی سیاهِ بزرگ و سنگین که از دو سمت گرفته بودند، دوباره پا گذاشتند توی کوچه. کیسه را روی آسفالت میکشیدند. یک لنگه آستینِ پیراهن از دهنهی کیسه آویزان بود. دروغ چرا، به فکرم رسید نکند جسدی مُثلهشده آن توست. وقتی کیسه را ول کردند کنار سطل زبالهی سرِکوچه و کلهوپا شد و یک کُپه لباس مردانه ریخت بیرون، شب سیاهتر و سنگینتر از معمول بهنظرم آمد.
کرمم گل کرد و نزدیک کیسه شدم. همزمان با عکس گرفتن به کلمههایی فکر میکردم که قادر باشند سنگینی این ماجرا را بهدوش بکشند و انعکاس بدهند. از خودم پرسیدم: واقعا با لباسهای درگذشته چه باید کرد؟
خیال میکردم باید این حادثه غمگینم بکند از سرنوشت بشر، ولی نکرد. حتی لبخند زدم. بعدش خندیدم. ایرادش کجاست؟
عکسها بیجان بودند. برای همین ریختم دور. دور ریختن و دور ریخته شدن. این سرنوشت خاک است.
#از_پیادهروی
🌃 شب پنجم
@morteza_mehraad
mehraad.com
پاتوق ثابتم برای پیادهروی پارک سرکوچهمان است. در یکی از ردیفِ خانههای روبهروی پارک پیرمرد تنومندی زندگی میکرد که دو هفته پیش مُرد.
چند روز اول مراسمی بود و بروبیایی. روزهای بعد اوضاع آرامتر شد. یکییکی پارچهنوشتههای سیاه را هم کندند.
دیشب نزدیک ساعت ۱۲ رفتم پیادهروی. درِ خانهی درگذشته باز شد. چند بانوی جوان آمدند بیرون و بالا و پایین کوچه را پاییدند. برگشتند داخل و با یک کیسهی سیاهِ بزرگ و سنگین که از دو سمت گرفته بودند، دوباره پا گذاشتند توی کوچه. کیسه را روی آسفالت میکشیدند. یک لنگه آستینِ پیراهن از دهنهی کیسه آویزان بود. دروغ چرا، به فکرم رسید نکند جسدی مُثلهشده آن توست. وقتی کیسه را ول کردند کنار سطل زبالهی سرِکوچه و کلهوپا شد و یک کُپه لباس مردانه ریخت بیرون، شب سیاهتر و سنگینتر از معمول بهنظرم آمد.
کرمم گل کرد و نزدیک کیسه شدم. همزمان با عکس گرفتن به کلمههایی فکر میکردم که قادر باشند سنگینی این ماجرا را بهدوش بکشند و انعکاس بدهند. از خودم پرسیدم: واقعا با لباسهای درگذشته چه باید کرد؟
خیال میکردم باید این حادثه غمگینم بکند از سرنوشت بشر، ولی نکرد. حتی لبخند زدم. بعدش خندیدم. ایرادش کجاست؟
عکسها بیجان بودند. برای همین ریختم دور. دور ریختن و دور ریخته شدن. این سرنوشت خاک است.
#از_پیادهروی
🌃 شب پنجم
@morteza_mehraad
mehraad.com
💔5👍3❤2
خاک کردنِ تنبلی
وقتی با حریفِ چموشِ تنبلی و کاهلی دستبهیقه میشویم، پرسیدن و پاسخ یافتن برای این سه پرسش، آن هم بهطور همزمان، میتواند دست بالا را به ما بدهد.
یک. چرا اقدام نمیکنم؟
دو. چطور میتوانم اقدام کنم؟
و در نسخهی پیشرفته:
سه. چطور میتوانم قدمهای بزرگتری بردارم؟
@morteza_mehraad
mehraad.com
وقتی با حریفِ چموشِ تنبلی و کاهلی دستبهیقه میشویم، پرسیدن و پاسخ یافتن برای این سه پرسش، آن هم بهطور همزمان، میتواند دست بالا را به ما بدهد.
یک. چرا اقدام نمیکنم؟
دو. چطور میتوانم اقدام کنم؟
و در نسخهی پیشرفته:
سه. چطور میتوانم قدمهای بزرگتری بردارم؟
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍9❤1
در انتهای دردْ دری بود
این جملهی اسپینوزا آنقدر برایم هیجانانگیز است که دوست دارم خال بزنم روی بدنم.
وقتی بفهمی. دیگر رنج نمیکشی. وقتی علت و سِیر واقع را بدانی آرام میگیری.
در انتهای دردْ اگر دری باشد، آن درْ فهمیدن است.
آدمهای اطراف ما عوضی نیستند و با ما دشمنی ندارد. بلکه مشکلاتی دارند که باعث میشود به خودشان و دیگران آسیب بزنند.
البته که سادهلوحی نیست. خوشقلبی افراطی هم نیست. ضمن اینکه ما مسئول مشکلات دیگران نیستیم و قرار نیست هزینهشان به پای ما باشد.
مسئلهی مهم خود ماییم. روزی که دیگران را زیادی جدی نگیریم، اختلالهایشان را دشمنی نپنداریم و زشتیهایتان را به خودمان نگیریم، روز جشن ماست. روزی که:
@morteza_mehraad
mehraad.com
این جملهی اسپینوزا آنقدر برایم هیجانانگیز است که دوست دارم خال بزنم روی بدنم.
مویه مکن
خشمگین مشو
ادراک کن
وقتی بفهمی. دیگر رنج نمیکشی. وقتی علت و سِیر واقع را بدانی آرام میگیری.
در انتهای دردْ اگر دری باشد، آن درْ فهمیدن است.
آدمهای اطراف ما عوضی نیستند و با ما دشمنی ندارد. بلکه مشکلاتی دارند که باعث میشود به خودشان و دیگران آسیب بزنند.
البته که سادهلوحی نیست. خوشقلبی افراطی هم نیست. ضمن اینکه ما مسئول مشکلات دیگران نیستیم و قرار نیست هزینهشان به پای ما باشد.
مسئلهی مهم خود ماییم. روزی که دیگران را زیادی جدی نگیریم، اختلالهایشان را دشمنی نپنداریم و زشتیهایتان را به خودمان نگیریم، روز جشن ماست. روزی که:
مویه نکنیم
خشمگین نشویم
و بهجایش
ادراک کنیم.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍11❤2
همیشه انتخابش با توست
بیهوا موسیقی هولناکی از راه هدفون هجوم میآورد توی گوشم. سراسیمه درش میآورم. اگرچه موسیقی بهغایت زیباست، ولی پرتابم میکند به دردناکترین روزهایم.
دلم بههم میخورد. روشن و واضح میبینم که دارم میلغزم توی درهی افسردگی.
جلوی قطار افکارم را میگیرم. بلندبلند با خودم حرف میزنم.
«مگه اون روزهای تلخ تموم نشده؟ مگه سوگواری نکردی؟ مگه آزاد نشدی؟ مگه الان همهچیز دلچسب و خوشگوار نیست؟»
پاسخ همهشان مثبت است.
ذهنم میپرد وسط گفتوگو با خودم: «اون چند سالی که عمرت رو باختی چی میشه؟»
با صدایی بلند بهش میگویم: «غصه برای باخت، خودش یه باخت دیگهس.»
به رسم چیزی که پیشتر اینجا نوشتم، شروع میکنم به نوشتن سیاههای از موهبتهای قشنگ زندگیام.
۱. یافتن مسیر حرفهایام
۲. داشتن رسانههایی کارآمد و خوانندههایی ژرفنگر و نکتهسنج
۳. برگشتن به لذتِ گرمِ امنیتِ خانه
سینهام را با چند مرتبه دموبازدم عمیق و آگاهانه جلا میدهم. موسیقی خیلی وقت است جایش را به سکوتی خوشآهنگ داده. روحم آرام گرفته.
زیرلب زمزمه میکنم: «همیشه انتخاب زیبایی با توست.»
@morteza_mehraad
mehraad.com
بیهوا موسیقی هولناکی از راه هدفون هجوم میآورد توی گوشم. سراسیمه درش میآورم. اگرچه موسیقی بهغایت زیباست، ولی پرتابم میکند به دردناکترین روزهایم.
دلم بههم میخورد. روشن و واضح میبینم که دارم میلغزم توی درهی افسردگی.
جلوی قطار افکارم را میگیرم. بلندبلند با خودم حرف میزنم.
«مگه اون روزهای تلخ تموم نشده؟ مگه سوگواری نکردی؟ مگه آزاد نشدی؟ مگه الان همهچیز دلچسب و خوشگوار نیست؟»
پاسخ همهشان مثبت است.
ذهنم میپرد وسط گفتوگو با خودم: «اون چند سالی که عمرت رو باختی چی میشه؟»
با صدایی بلند بهش میگویم: «غصه برای باخت، خودش یه باخت دیگهس.»
به رسم چیزی که پیشتر اینجا نوشتم، شروع میکنم به نوشتن سیاههای از موهبتهای قشنگ زندگیام.
۱. یافتن مسیر حرفهایام
۲. داشتن رسانههایی کارآمد و خوانندههایی ژرفنگر و نکتهسنج
۳. برگشتن به لذتِ گرمِ امنیتِ خانه
سینهام را با چند مرتبه دموبازدم عمیق و آگاهانه جلا میدهم. موسیقی خیلی وقت است جایش را به سکوتی خوشآهنگ داده. روحم آرام گرفته.
زیرلب زمزمه میکنم: «همیشه انتخاب زیبایی با توست.»
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍7❤3
Frozen In Time - Secret Garden
این همان موسیقی است.
یکی از شاهکارهای Secret Garden که بینیاز از معرفی است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
یکی از شاهکارهای Secret Garden که بینیاز از معرفی است.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👍3
اشتیاق چیست و از کجا میآید؟
دوست تازهیافتهام، حسینِ عزیز، امروز پرسید چطور میشود شور و اشتیاق بیشتری داشت؟
سوال بزرگی است. پاسخ کوتاهی ندارد. ولی از سه جنبه میشود بهش نزدیک شد.
یک
بیاشتیاقی انسان ایرانیِ امروز طبیعی است. توضیحی بیش از این لازم ندارد.
دو
این جملهی چارلز بوکوفسکی را پرینت کردهام و زدهام بالای لپتاپم تا همیشه یادم بماند این بهترین توصیه برای پُراشتیاق زیستن است:
وودی آلن در مصاحبهای میگوید زندگی در حالت عریانش دهشتناک و کابوسوار است و برای زیستن آدم باید دروغی برای خودش دستوپا کند.
گاهی از خودم میپرسم در همین ایرانی که ملت لَنگ نان شباند، کتاب و ادبیات و اندیشه واقعا به چهکاری میآید؟
هیچ پاسخی ندارم جز اینکه «من دوستش دارم. غیر از این، چیزی برایم معنی ندارد.»
سالهای طولانی معلم زبان بودم. اما روزی تصمیم گرفتم برای همیشه رهایش کنم. چون دیگر برایم معنی ندارد. مرا به وجد نمیآورد. موقع تدریس زبان بغض نمیکنم، ولی موقع نوشتن چرا. نمونهاش همین حالا.
سه
بیاشتیاقی ذات بشر است. خیلی نمیشود دستکاریاش کرد. درخت هم اگر اندازهی انسان خودآگاه بود، یقه میدرید و سر به صحرا میگذاشت.
بهتر است با این ذاتِ اندوهگینْ از غمِ خودآگاهی کنار بیاییم.
برای پایانبندی برویم نزدِ حافظ، این پیرِ خرابات، این قلهی ادبیات و اندیشه:
هیچ موجودی اندازهی انسان سنگینیِ بارِ هستی را روی دوشش حس نمیکند و مغزش را نمیتراکاند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
دوست تازهیافتهام، حسینِ عزیز، امروز پرسید چطور میشود شور و اشتیاق بیشتری داشت؟
سوال بزرگی است. پاسخ کوتاهی ندارد. ولی از سه جنبه میشود بهش نزدیک شد.
یک
بیاشتیاقی انسان ایرانیِ امروز طبیعی است. توضیحی بیش از این لازم ندارد.
دو
این جملهی چارلز بوکوفسکی را پرینت کردهام و زدهام بالای لپتاپم تا همیشه یادم بماند این بهترین توصیه برای پُراشتیاق زیستن است:
عشقت را بیاب و بُگذار جانت را بگیرد.
وودی آلن در مصاحبهای میگوید زندگی در حالت عریانش دهشتناک و کابوسوار است و برای زیستن آدم باید دروغی برای خودش دستوپا کند.
گاهی از خودم میپرسم در همین ایرانی که ملت لَنگ نان شباند، کتاب و ادبیات و اندیشه واقعا به چهکاری میآید؟
هیچ پاسخی ندارم جز اینکه «من دوستش دارم. غیر از این، چیزی برایم معنی ندارد.»
سالهای طولانی معلم زبان بودم. اما روزی تصمیم گرفتم برای همیشه رهایش کنم. چون دیگر برایم معنی ندارد. مرا به وجد نمیآورد. موقع تدریس زبان بغض نمیکنم، ولی موقع نوشتن چرا. نمونهاش همین حالا.
سه
بیاشتیاقی ذات بشر است. خیلی نمیشود دستکاریاش کرد. درخت هم اگر اندازهی انسان خودآگاه بود، یقه میدرید و سر به صحرا میگذاشت.
بهتر است با این ذاتِ اندوهگینْ از غمِ خودآگاهی کنار بیاییم.
برای پایانبندی برویم نزدِ حافظ، این پیرِ خرابات، این قلهی ادبیات و اندیشه:
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهی کار به نامِ منِ دیوانه زدند
هیچ موجودی اندازهی انسان سنگینیِ بارِ هستی را روی دوشش حس نمیکند و مغزش را نمیتراکاند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍9👏2🕊2
از ترسیدن شرمنده نباش
ترسیدن ایرادی ندارد
ترسیدن راهنمای توست
ترسیدن میگوید حواست به چه چیزی باید باشد
تجربه ترسناک است
برای همین
بترس
ولی کارِ درست را با اعتمادبهنفس انجام بده
اگر وا بدهی به ترس
اگر ترس نگذارد کاری را بکنی که میخواهی
سرت کلاه گشادی میرود
@morteza_mehraad
mehraad.com
ترسیدن ایرادی ندارد
ترسیدن راهنمای توست
ترسیدن میگوید حواست به چه چیزی باید باشد
تجربه ترسناک است
برای همین
بترس
ولی کارِ درست را با اعتمادبهنفس انجام بده
اگر وا بدهی به ترس
اگر ترس نگذارد کاری را بکنی که میخواهی
سرت کلاه گشادی میرود
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍8❤3👏2🕊2
زندگیِ موثر چهطور چیزی است؟
همیشه از رنج فراری بودم، ولی اوضاع فکر کردنم بدک نبود. برای همین اندکی رشد میکردم، اما مدام متوقف میشدم. فرار از رنج پژمرده و بیطاقتم میکرد.
برای درمان، این رمزِ راهگشای دو مرحلهای را چراغ راهم کردهام.
یک
لحظهای که میترسی
لحظهای که مضطربی
بمان کنارِ خودت
بمان کنارِ کاری که میکنی
دو
روی احساسات و دردهایت درنگ کن
بدان چرا و از کجا آمدهاند؟
و از خودت بپرس:
این زبانبستهها میخواهند چه چیزی به من بگویند؟
* حافظ
@morteza_mehraad
mehraad.com
تحملِ رنج
در کنار تامل در رنج
میشود موثر زیستن
همیشه از رنج فراری بودم، ولی اوضاع فکر کردنم بدک نبود. برای همین اندکی رشد میکردم، اما مدام متوقف میشدم. فرار از رنج پژمرده و بیطاقتم میکرد.
برای درمان، این رمزِ راهگشای دو مرحلهای را چراغ راهم کردهام.
یک
لحظهای که میترسی
لحظهای که مضطربی
بمان کنارِ خودت
بمان کنارِ کاری که میکنی
مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش*
دو
روی احساسات و دردهایت درنگ کن
بدان چرا و از کجا آمدهاند؟
و از خودت بپرس:
این زبانبستهها میخواهند چه چیزی به من بگویند؟
* حافظ
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍9🕊3
سبکبال و سبکپا
مولانا
بیایید امروز به این فکر کنیم چه اضافهباری را میتوانیم زمین بگذاریم؟
چه چیزی زدن قیدش رهایمان میکند؟
آدمی
وسیلهای
باوری
نگاهی
نیازی
و ...
آسوده کردن شانهمان از زیر کدام بارْ سبکبال و سبکپایمان میکند؟
@morteza_mehraad
mehraad.com
چون نخواهی
رنج نمانَد
مولانا
بیایید امروز به این فکر کنیم چه اضافهباری را میتوانیم زمین بگذاریم؟
چه چیزی زدن قیدش رهایمان میکند؟
آدمی
وسیلهای
باوری
نگاهی
نیازی
و ...
آسوده کردن شانهمان از زیر کدام بارْ سبکبال و سبکپایمان میکند؟
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍12❤3🕊1💯1
دوستانی اندک
اما شایسته
وودی آلن طناز بانمکی است. میگوید:
اگر شما هم مثل من، پس از خواندنش گفتید: «ئه! اینکه منم»، ورودتان را به این قبیله خوشآمد میگویم.
تخصص من در انتخاب دوستانی بود که نه درستوحسابی بهم گوش میکردند، نه میفهمیدند چه میگویم. این بود که تخم خودتردیدی و خودسانسوری تبدیل به هرزهزاری گسترده شد.
اما امروز شروع کردهام به کاری که رومن رولان میگوید: یافتن «دوستانی اندک، اما شایسته.» نمونهاش همین حلقهی ادبی کوچک، ولی برازندهی ما. واقعیت اینکه شگفتزده شدهام.
بانو قهرمانی صرفا از حرفهایم پی برد پیرو چه مکتب فلسفیای هستم. اغلب دوستان زندگی قبلیام حتی کلمهی فلسفه به گوششان هم نخورده بود، چه برسد به اینجور کشفها.
بانو سعادت کژفهمیام از رمانِ شبْ یک شبْ دو را مرمت کرد و درکم از رمان را تغییر داد.
وقتی صحبت از فرمهای سینمایی شد، کیف کردم که هر دو عزیز هم علاقه نشان دادند و هم بسیار بیشتر از من سواد و دانشش را داشتند.
همین باعث شد جسورتر و خود اصیلم باشم. خودم را زندگی کنم. بیسانسور و بیترس.
یک مسیر تازه
من تمام عمرم یا تنها بودم با آدمهای اشتباه. همین چند سال پیش به این نتیجهی قطعی رسیده بودم که آدم اجتماع نیستم.
اما در همین مدت اخیر چندین تجربهی مشابه داشتهام از یافتن دوستانی بهتر از آبِ روان. عزیزانی که لَطیفاند و لُطفاَفزا.
اما چهطور چنین شد؟
رواندرمانی مرا با خودم آشنا کرد. عزتنفس لگدمالم را، مثل آن روش ژاپنی که چینیشکستهها با طلا بند میزنند، بند زد و نشانم داد گوهری درونم دارد. همهی ما گوهری در درون داریم، ولی غبار رویش را گرفته.
غبارروبیاش هرچند زمانبَر است، جانکاه نیست. فرایند اعتماد به خویشتنِ خودمان است. فرایند گوش دادن به زمزمهی آرامی است که از درونمان میآید. چیزی که به شهود هم معروف است.
یک نجوایی آن پایین و درون ما هست که میگوید چه چیزی درست است برای ما. راه را نشان میدهد. اما مشکل اینجاست که ساده میشود نشنیدهاش گرفت.
مهمترین یافتهی زندگیام تا کنون این بود که به نجوا و تردید درونم گوش کنم. فهمیدم کافی است به تردید درونم ایمان داشته باشم.
اگر زندگی یک ناجی داشته باشد، این کلمههایند:
چرا که:
سپاسنامه:
از بانو سعادت که بانی خیر شدند و این حلقه را شکل دادند، سپاسگزارم.
و به استاد شاهین کلانتری که سخاوتمندانه و با قلبی بزرگ بستر این شگفتی را فراهم کردند، سپاس میگویم.
پینوشت:
* شعر از عطار است.
کانال عزیزان:
@Shahinkalantari
@bidemajnoon9
@parisasaadat
@morteza_mehraad
mehraad.com
اما شایسته
وودی آلن طناز بانمکی است. میگوید:
تنها تخصصم تو زندگیم انتخاب آدمهای اشتباه برای دوست داشتن بوده.
اگر شما هم مثل من، پس از خواندنش گفتید: «ئه! اینکه منم»، ورودتان را به این قبیله خوشآمد میگویم.
تخصص من در انتخاب دوستانی بود که نه درستوحسابی بهم گوش میکردند، نه میفهمیدند چه میگویم. این بود که تخم خودتردیدی و خودسانسوری تبدیل به هرزهزاری گسترده شد.
اما امروز شروع کردهام به کاری که رومن رولان میگوید: یافتن «دوستانی اندک، اما شایسته.» نمونهاش همین حلقهی ادبی کوچک، ولی برازندهی ما. واقعیت اینکه شگفتزده شدهام.
بانو قهرمانی صرفا از حرفهایم پی برد پیرو چه مکتب فلسفیای هستم. اغلب دوستان زندگی قبلیام حتی کلمهی فلسفه به گوششان هم نخورده بود، چه برسد به اینجور کشفها.
بانو سعادت کژفهمیام از رمانِ شبْ یک شبْ دو را مرمت کرد و درکم از رمان را تغییر داد.
وقتی صحبت از فرمهای سینمایی شد، کیف کردم که هر دو عزیز هم علاقه نشان دادند و هم بسیار بیشتر از من سواد و دانشش را داشتند.
همین باعث شد جسورتر و خود اصیلم باشم. خودم را زندگی کنم. بیسانسور و بیترس.
یک مسیر تازه
من تمام عمرم یا تنها بودم با آدمهای اشتباه. همین چند سال پیش به این نتیجهی قطعی رسیده بودم که آدم اجتماع نیستم.
اما در همین مدت اخیر چندین تجربهی مشابه داشتهام از یافتن دوستانی بهتر از آبِ روان. عزیزانی که لَطیفاند و لُطفاَفزا.
اما چهطور چنین شد؟
رواندرمانی مرا با خودم آشنا کرد. عزتنفس لگدمالم را، مثل آن روش ژاپنی که چینیشکستهها با طلا بند میزنند، بند زد و نشانم داد گوهری درونم دارد. همهی ما گوهری در درون داریم، ولی غبار رویش را گرفته.
غبارروبیاش هرچند زمانبَر است، جانکاه نیست. فرایند اعتماد به خویشتنِ خودمان است. فرایند گوش دادن به زمزمهی آرامی است که از درونمان میآید. چیزی که به شهود هم معروف است.
یک نجوایی آن پایین و درون ما هست که میگوید چه چیزی درست است برای ما. راه را نشان میدهد. اما مشکل اینجاست که ساده میشود نشنیدهاش گرفت.
مهمترین یافتهی زندگیام تا کنون این بود که به نجوا و تردید درونم گوش کنم. فهمیدم کافی است به تردید درونم ایمان داشته باشم.
اگر زندگی یک ناجی داشته باشد، این کلمههایند:
مکث کن
تأمل کن
بشنو درونت را
چرا که:
راهِ [درونت] بگویدت که چون باید رفت*
سپاسنامه:
از بانو سعادت که بانی خیر شدند و این حلقه را شکل دادند، سپاسگزارم.
و به استاد شاهین کلانتری که سخاوتمندانه و با قلبی بزرگ بستر این شگفتی را فراهم کردند، سپاس میگویم.
پینوشت:
* شعر از عطار است.
کانال عزیزان:
@Shahinkalantari
@bidemajnoon9
@parisasaadat
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤9👍3👏2🕊1
چرا باید آدمکُشمان را ببخشیم؟
همیشه رابطهام با پدرم شکرآب بوده. از زمانی که یادم میآید همیشه تلاش نافرجامی کردهام تا حالیاش کنم چرا خرابیم؟ چهطور زخمیام کرده؟ و چرا اصلا خودش زخمی است؟
امروز اما در سیویک سالگی دیگر رها کردهام. تلاش برای درمان کسی که خودش قصدی برای درمان ندارد، اتلاف انرژی است و سبب سرخوردگی.
زخم زدن نشانهی زخمی بودن است. و اغلب آدمهای پیرامون ما زخمیاند. کینه به دل گرفتن از این آدمها، نمک روی زخمِ خودمان پاشیدن است.
این بینش که کسی که زخم زده، خودش زخمی است، و کسی را نداشته تا زخمش را مرهم کند، و برای همین زهرش را روی دیگران میریزد، خودْ تسکین بزرگی است.
این بهمعنی حق دادن به ایشان یا ستمپذیری نیست، بلکه یعنی میتوانیم با این آگاهیْ از زخمهایشان در امان بمانیم.
التیامبخشترین مزیتِ گُذر از زخمزنندگان این است که تلاش و عشق آدم متمرکز میشود روی خودش، و این دلنشینترین احساس دنیاست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
همیشه رابطهام با پدرم شکرآب بوده. از زمانی که یادم میآید همیشه تلاش نافرجامی کردهام تا حالیاش کنم چرا خرابیم؟ چهطور زخمیام کرده؟ و چرا اصلا خودش زخمی است؟
امروز اما در سیویک سالگی دیگر رها کردهام. تلاش برای درمان کسی که خودش قصدی برای درمان ندارد، اتلاف انرژی است و سبب سرخوردگی.
زخم زدن نشانهی زخمی بودن است. و اغلب آدمهای پیرامون ما زخمیاند. کینه به دل گرفتن از این آدمها، نمک روی زخمِ خودمان پاشیدن است.
این بینش که کسی که زخم زده، خودش زخمی است، و کسی را نداشته تا زخمش را مرهم کند، و برای همین زهرش را روی دیگران میریزد، خودْ تسکین بزرگی است.
این بهمعنی حق دادن به ایشان یا ستمپذیری نیست، بلکه یعنی میتوانیم با این آگاهیْ از زخمهایشان در امان بمانیم.
التیامبخشترین مزیتِ گُذر از زخمزنندگان این است که تلاش و عشق آدم متمرکز میشود روی خودش، و این دلنشینترین احساس دنیاست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍13👏5🕊1
بیگانه؛_جستارهایی_در_خوداندیشی_مرتضی_مهراد_1.pdf
751.4 KB
دانلود رایگان کتابِ من:
«بیگانه: جُستارهایی در خوداندیشی»
خوداندیشی فرایند اعتماد به خودمان است.
فرایند پذیرش کاستیها و پرورش تواناییهاست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
«بیگانه: جُستارهایی در خوداندیشی»
خوداندیشی فرایند اعتماد به خودمان است.
فرایند پذیرش کاستیها و پرورش تواناییهاست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤13👏2🕊2🥰1
تو پاسخ را میدانی
«نمیدانم چهکاری درست است» در اغلب اوقات پوششی است برای پنهان کردن ترس.
بهویژه اگر زمانِ قابلتوجهی برای تأمل و همفکری صرف کرده باشی.
اینجا باید همان کاری را بکنی که از وحشتش استخوانت آب میشود و از دلهرهاش چشمهایت سیاهی میروند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
اگر زیاد فکر میکنی، یعنی از دستبهکار شدن میترسی، وگرنه پاسخ را میدانی.
«نمیدانم چهکاری درست است» در اغلب اوقات پوششی است برای پنهان کردن ترس.
بهویژه اگر زمانِ قابلتوجهی برای تأمل و همفکری صرف کرده باشی.
اینجا باید همان کاری را بکنی که از وحشتش استخوانت آب میشود و از دلهرهاش چشمهایت سیاهی میروند.
@morteza_mehraad
mehraad.com
👍13🕊1