This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فاصله خانه و جاده
سرزمین خانهبهدوشها (Nomadland)
قاعدتا همین دیالوگ باید قانعتان کند فیلم را ببینید. اما بگذارید من هم یک چیز اضافه کنم.
این فیلم، یک فیلم عادی نیست که داستانی برای سرگرمی بگوید. یک مکاشفه آرام، اما لذتبخش است. فیلمی که منبع الهامش ناداستانی است درباره زندگی واقعی خانهبهدوشهای آمریکا.
برای همین، این فیلم خیال نیست. زندگی است. نه فقط چون ریشه در واقعیت دارد، بلکه چون حقیقتی از زندگی خود ما را آشکار میکند؛ حقیقتی آکنده از تصمیمهایی که جسورانهاند، اما پرهزینه و تلخ. انتخابهایی که اصیلاند، اما زخم میزنند. تنهاییای که انتخاب میشود، نه تحمل.
کلویی ژائو از دل جادهها، کارهای روزمره و سکوتهای طولانی، حقایقی از این دست را بیرون میکشد؛ حقایقی که مدتها با آدم میماند و به این فکر میاندازد که از خودش بپرسد: سرزمین خانهبهدوشها کجاست؟
نقد فیلم
@morteza_mehraad
mehraad.com
- من بیخانمان نیستم. فقط خونه ندارم. یکی نیستند. نه؟
- نه.
سرزمین خانهبهدوشها (Nomadland)
قاعدتا همین دیالوگ باید قانعتان کند فیلم را ببینید. اما بگذارید من هم یک چیز اضافه کنم.
این فیلم، یک فیلم عادی نیست که داستانی برای سرگرمی بگوید. یک مکاشفه آرام، اما لذتبخش است. فیلمی که منبع الهامش ناداستانی است درباره زندگی واقعی خانهبهدوشهای آمریکا.
برای همین، این فیلم خیال نیست. زندگی است. نه فقط چون ریشه در واقعیت دارد، بلکه چون حقیقتی از زندگی خود ما را آشکار میکند؛ حقیقتی آکنده از تصمیمهایی که جسورانهاند، اما پرهزینه و تلخ. انتخابهایی که اصیلاند، اما زخم میزنند. تنهاییای که انتخاب میشود، نه تحمل.
کلویی ژائو از دل جادهها، کارهای روزمره و سکوتهای طولانی، حقایقی از این دست را بیرون میکشد؛ حقایقی که مدتها با آدم میماند و به این فکر میاندازد که از خودش بپرسد: سرزمین خانهبهدوشها کجاست؟
نقد فیلم
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8🕊4
هنرِ پیدا کردن سنگ
سرزمین خانهبهدوشها
گفتوگوی عجیبی است. پرسش و پاسخ به هم نمیآیند. آدم انتظار دارد بشنود: پرندهای نادر، گیاهی کمیاب یا شاید چیزی ارزشمند. اما پاسخ فقط یک کلمه است: سنگ. در نگاه اول، هیچ چیز خاصی در آن نیست. وسط صحرا مگر چیزی جز سنگ هم پیدا میشود؟ هر طرف را نگاه کنی، زمین پر است از سنگ.
اما جذابیت ماجرا دقیقا همینجاست. ویکتور اشکلوفسکی در جستار مشهورش، هنر بهمثابه فن، مینویسد: «هنر برای این است که سنگ دوباره سنگ شود.» حرفش این است که ما آنقدر به جهان عادت میکنیم که دیگر آن را نمیبینیم. ما اسم و کارکرد چیزها را میدانیم و خیال میکنیم آنها را میشناسیم.
اما حقیقت این است که ما بیشتر با عادتهایمان میبینیم تا با چشمهایمان. آشناییِ بیش از حد، جای دیدن را میگیرد. سنگ دیگر سنگ نیست؛ فقط بخشی از پسزمینهای است که دیگر به چشم نمیآید.
فِرن اما هنوز توانایی دیدن را از دست نداده است. او از پیدا کردن یک تکه سنگ ذوق میکند؛ نه چون سنگ چیز نادری است، بلکه چون هنوز میتواند به چیزی اینهمه آشنا، جور دیگری بنگرد. انگار جهان برایش هنوز کاملا مصرف نشده است.
انسان با فرایند بزرگ شدن ناگزیر به زندگی عادت میکند، اما هنر همین است: بیگانه کردن چیزهای آشنا؛ طوری که دوباره بتوان خودِ آن چیز را دید، نه تصویری که به دیدنش عادت کردهایم یا دیگران به ما دیکته کردهاند. زیبایی لزوما در کشف چیزهای تازه نیست؛ در تازه دیدن چیزهای آشناست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
- چی پیدا کردی؟
- سنگ.
سرزمین خانهبهدوشها
گفتوگوی عجیبی است. پرسش و پاسخ به هم نمیآیند. آدم انتظار دارد بشنود: پرندهای نادر، گیاهی کمیاب یا شاید چیزی ارزشمند. اما پاسخ فقط یک کلمه است: سنگ. در نگاه اول، هیچ چیز خاصی در آن نیست. وسط صحرا مگر چیزی جز سنگ هم پیدا میشود؟ هر طرف را نگاه کنی، زمین پر است از سنگ.
اما جذابیت ماجرا دقیقا همینجاست. ویکتور اشکلوفسکی در جستار مشهورش، هنر بهمثابه فن، مینویسد: «هنر برای این است که سنگ دوباره سنگ شود.» حرفش این است که ما آنقدر به جهان عادت میکنیم که دیگر آن را نمیبینیم. ما اسم و کارکرد چیزها را میدانیم و خیال میکنیم آنها را میشناسیم.
اما حقیقت این است که ما بیشتر با عادتهایمان میبینیم تا با چشمهایمان. آشناییِ بیش از حد، جای دیدن را میگیرد. سنگ دیگر سنگ نیست؛ فقط بخشی از پسزمینهای است که دیگر به چشم نمیآید.
فِرن اما هنوز توانایی دیدن را از دست نداده است. او از پیدا کردن یک تکه سنگ ذوق میکند؛ نه چون سنگ چیز نادری است، بلکه چون هنوز میتواند به چیزی اینهمه آشنا، جور دیگری بنگرد. انگار جهان برایش هنوز کاملا مصرف نشده است.
انسان با فرایند بزرگ شدن ناگزیر به زندگی عادت میکند، اما هنر همین است: بیگانه کردن چیزهای آشنا؛ طوری که دوباره بتوان خودِ آن چیز را دید، نه تصویری که به دیدنش عادت کردهایم یا دیگران به ما دیکته کردهاند. زیبایی لزوما در کشف چیزهای تازه نیست؛ در تازه دیدن چیزهای آشناست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤17🕊3🤝1
تن باریکِ خیال
تئودور مردیست که برای دیگران نامههای عاشقانه مینویسد، اما خودش بیزبان است. این مردِ پرتناقض با هوشوارهای بیتن رابطه میآغازد و عاشق یک خیال میشود.
اما همین خیال، کُنجِ تاریکی را در وجودش روشن میکند که آدمهای واقعی اطرافش نمیتوانند. رابطهای که میان تئودور و سامانتا برقرار میشود، همان رابطهای است که میان ما و فیلم آفریده میشود. فیلم هم تن ندارد. اما همان کاری را میکند که سامانتا با تئو میکند؛ حضور داشتن.
اینکه آدم حس کند یک نفر کنارش حضور دارد لذتبخش است. اما برای حس کردن گرمای حضور یک نفر لزوما نیازی به تن نیست؛ این حس دیده شدن است که آدم را از درون گرم میکند.
سامانتا تئو را لمس نمیکند، اما بودنش را میبیند و تردیدهایش را میشنود. برچسب نمیزند، زخمهایش را انکار نمیکند و ازش نمیخواهد آدم دیگری باشد. فرشته نیست، فقط یک حضورِ روراست است.
فیلم او هم با شکیبایی کنار آدم مینشیند؛ طوری که آرامآرام شروع میکنی به زبان یافتن؛ به وجود داشتن.
و این سینماست. چیزی را لمس میکنی که تن ندارد، اما آنقدری که باید، واقعی است.
نقد کامل
@morteza_mehraad
mehraad.com
تئودور مردیست که برای دیگران نامههای عاشقانه مینویسد، اما خودش بیزبان است. این مردِ پرتناقض با هوشوارهای بیتن رابطه میآغازد و عاشق یک خیال میشود.
اما همین خیال، کُنجِ تاریکی را در وجودش روشن میکند که آدمهای واقعی اطرافش نمیتوانند. رابطهای که میان تئودور و سامانتا برقرار میشود، همان رابطهای است که میان ما و فیلم آفریده میشود. فیلم هم تن ندارد. اما همان کاری را میکند که سامانتا با تئو میکند؛ حضور داشتن.
اینکه آدم حس کند یک نفر کنارش حضور دارد لذتبخش است. اما برای حس کردن گرمای حضور یک نفر لزوما نیازی به تن نیست؛ این حس دیده شدن است که آدم را از درون گرم میکند.
سامانتا تئو را لمس نمیکند، اما بودنش را میبیند و تردیدهایش را میشنود. برچسب نمیزند، زخمهایش را انکار نمیکند و ازش نمیخواهد آدم دیگری باشد. فرشته نیست، فقط یک حضورِ روراست است.
فیلم او هم با شکیبایی کنار آدم مینشیند؛ طوری که آرامآرام شروع میکنی به زبان یافتن؛ به وجود داشتن.
و این سینماست. چیزی را لمس میکنی که تن ندارد، اما آنقدری که باید، واقعی است.
نقد کامل
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤14🕊2❤🔥1
تیز
گابور شغلش این است که در سیرک، به سمت سیبل چاقو پرتاب کند؛ سیبلی که انسانی رویش به صلیب کشیده شده. آن انسان، ادل است؛ معشوقهاش.
فکر میکنم بیش از پانزده سال است این گفتوگو در ذهنم مانده. نمیتوانم گفتوگویی عاشقانهتر از این تصور کنم؛ گفتوگویی که همزمان از عشق بگوید، از تلخی واقعیت، از فداکاری و از مضحکهی غمانگیز زندگی.
آوارگی این دو برایم الهامبخش است. خانه برایشان محدود به مکانی نیست که یافت میشود. این دو نفر در خودشان، رابطه و کارشان خانه میکنند. خانه برایشان لحظهایست که دو نفر تصمیم میگیرند در گرماگرم تمام خطرها کنار هم بمانند.
ادل میفهمد که گابور بدون چاقوهایش دیگر گابور نیست. پس برای اینکه او همان مردی بماند که دوستش دارد، باید نقش خودش را در نمایش او بپذیرد. و گابور هم میفهمد که برای زیستن در این عشق، نباید دستش بلرزد؛ باید چاقوهایش را به سوی کسی پرتاب کند که مرگ او، کمتر از مرگ خودش نیست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
اَدل: برویم؟دختری روی پل (۱۹۹۹)
گابور: کجا؟
ادل: هر جا. هر جا برویم، بالاخره چند چاقو پیدا میشود که تو سمتم پرت کنی، نه؟
گابور شغلش این است که در سیرک، به سمت سیبل چاقو پرتاب کند؛ سیبلی که انسانی رویش به صلیب کشیده شده. آن انسان، ادل است؛ معشوقهاش.
فکر میکنم بیش از پانزده سال است این گفتوگو در ذهنم مانده. نمیتوانم گفتوگویی عاشقانهتر از این تصور کنم؛ گفتوگویی که همزمان از عشق بگوید، از تلخی واقعیت، از فداکاری و از مضحکهی غمانگیز زندگی.
آوارگی این دو برایم الهامبخش است. خانه برایشان محدود به مکانی نیست که یافت میشود. این دو نفر در خودشان، رابطه و کارشان خانه میکنند. خانه برایشان لحظهایست که دو نفر تصمیم میگیرند در گرماگرم تمام خطرها کنار هم بمانند.
ادل میفهمد که گابور بدون چاقوهایش دیگر گابور نیست. پس برای اینکه او همان مردی بماند که دوستش دارد، باید نقش خودش را در نمایش او بپذیرد. و گابور هم میفهمد که برای زیستن در این عشق، نباید دستش بلرزد؛ باید چاقوهایش را به سوی کسی پرتاب کند که مرگ او، کمتر از مرگ خودش نیست.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤7👌3🕊2
اینترنت؛ بیرونِ ذهن انسان؟
اتاقهای پشتی اولین فیلم بلند کِین پارسونز، فیلمساز بیستسالهای است که کارش را با فیلمسازی در یوتیوب آغاز کرده.
شگفتانگیزتر از خود فیلم، نقطهی آغاز آن است: عکسی ناشناس از یک فضای اداری خالی با دیوارهای زرد و نور مهتابی؛ تصویری که در نگاه اول شاید هیچ اهمیت خاصی نداشته باشد. اما اینترنت این عکس را به افسانهای جمعی تبدیل کرد و پارسونز از دل آن جهانی ساخت که فقط دربارهی ترس نیست.
از خیلی سال پیش میگفتم انسانها اینترنت را باید همسنگ ساختِ زبان و کشفِ آتش بدانند. نه چون جهانی تازه آفریده، بلکه چون شیوهی تجربه کردن جهان را دگرگون کرده است.
عجیب اینجاست که اتاقهای پشتی خود از دل اینترنت متولد شده، اما مرا به پرسشی دیگر رساند: نکند انسان با ساختن اینترنت، بخشی از تجربهی درونی خودش را به بیرون درز داده است؟
در این یادداشت، از دل فیلم به سراغ رابطهی ذهن، حافظه، اینترنت و تجربهی انسانی رفتهام؛ رابطهای که شاید به پاسخ روشنی نرسد، اما از کنار پرسشهایش نمیتوان ساده گذشت.
🔗 اتاقهای پشتی | ذهنِ جهانآفرین
@morteza_mehraad
mehraad.com
اتاقهای پشتی اولین فیلم بلند کِین پارسونز، فیلمساز بیستسالهای است که کارش را با فیلمسازی در یوتیوب آغاز کرده.
شگفتانگیزتر از خود فیلم، نقطهی آغاز آن است: عکسی ناشناس از یک فضای اداری خالی با دیوارهای زرد و نور مهتابی؛ تصویری که در نگاه اول شاید هیچ اهمیت خاصی نداشته باشد. اما اینترنت این عکس را به افسانهای جمعی تبدیل کرد و پارسونز از دل آن جهانی ساخت که فقط دربارهی ترس نیست.
از خیلی سال پیش میگفتم انسانها اینترنت را باید همسنگ ساختِ زبان و کشفِ آتش بدانند. نه چون جهانی تازه آفریده، بلکه چون شیوهی تجربه کردن جهان را دگرگون کرده است.
عجیب اینجاست که اتاقهای پشتی خود از دل اینترنت متولد شده، اما مرا به پرسشی دیگر رساند: نکند انسان با ساختن اینترنت، بخشی از تجربهی درونی خودش را به بیرون درز داده است؟
در این یادداشت، از دل فیلم به سراغ رابطهی ذهن، حافظه، اینترنت و تجربهی انسانی رفتهام؛ رابطهای که شاید به پاسخ روشنی نرسد، اما از کنار پرسشهایش نمیتوان ساده گذشت.
🔗 اتاقهای پشتی | ذهنِ جهانآفرین
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8👍4🕊1
چهارشنبه هفتهی آینده فصل چهارم سریال تد لاسو منتشر میشود.
به همین مناسبت، قصد دارم همزمان با پخش فصل جدید، هر هفته نقدی تحلیلی دربارهی هر قسمت بنویسم.
جیسون سودِیکیس، خالق و بازیگر نقش تد لاسو، دربارهی این شخصیت میگوید: «دوست داشتم شخصیتی بسازم که در برابر چیزهای منفی مثل ظرف تفلون عمل کند.»
واقعا هم تد لاسو چنین آدمی است؛ مردی که اجازه نمیدهد تلخیهای جهان بهسادگی به او بچسبند. اما زیر این خوشبینیِ خیرهکننده، تناقضی پنهان است.
همان چیزی که به او امکان دوام آوردن میدهد، میتواند زخمهایش را هم پنهان کند. تد لاسو مردی امیدوار و باورمند است، اما پشت این امیدواری، انسانی قرار دارد که باید بهای باورهایش را بپردازد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
به همین مناسبت، قصد دارم همزمان با پخش فصل جدید، هر هفته نقدی تحلیلی دربارهی هر قسمت بنویسم.
جیسون سودِیکیس، خالق و بازیگر نقش تد لاسو، دربارهی این شخصیت میگوید: «دوست داشتم شخصیتی بسازم که در برابر چیزهای منفی مثل ظرف تفلون عمل کند.»
واقعا هم تد لاسو چنین آدمی است؛ مردی که اجازه نمیدهد تلخیهای جهان بهسادگی به او بچسبند. اما زیر این خوشبینیِ خیرهکننده، تناقضی پنهان است.
همان چیزی که به او امکان دوام آوردن میدهد، میتواند زخمهایش را هم پنهان کند. تد لاسو مردی امیدوار و باورمند است، اما پشت این امیدواری، انسانی قرار دارد که باید بهای باورهایش را بپردازد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6🤩3🕊1
با خودم گفتم بنشینم یک فیلم سبک و هیجانانگیز ببینم برای سرگرم شدن؛ آن هم احتمالا در چند شب. فشار (Pressure) انتخاب مناسبی به نظر میرسید. به خودم آمدم و دیدم پاسی از شب گذشته و فیلم را یکنفس تا آخر دیدهام.
خیلی چیزهایش خوب است، اما شیرینکاری اصلیاش به نظرم انتخاب بازیگرهاست. بهویژه اندرو اسکاتِ دوستداشتنی و مرموز؛ بازیگری که هر نقشی را بازی کند، ناخودآگاه منتظری کارِ عجیبی ازش سر بزند.
اینجا هم در نقش یک نابغه میدرخشد؛ مردی همزمان مجنون و خردمند. یک جا برای رسیدن به خواستهاش توی صورت فرمانده کل قوا فریاد میکشد و جایی دیگر، با گفتن «بیربط است» از کنار احتمال فاجعهای شخصی بهراحتی میگذرد. آخر هم نمیفهمی با مردی آرام و خانوادهدوست طرفی یا با یک خوره روانی.
داستان دربارهی آدمهایی است که باید فشارِ برنامهریزی در چند ساعت مانده به عملیات بزرگ ارتش متفقین در ساحل نرماندی (D-Day) را تحمل کنند. ریتم روایت با شتابی حسابشده همان فشار را به تماشاگر منتقل میکند.
و راستش را بخواهید، آنقدرها هم فیلم سبکی نیست. چند بار یقهی آدم را میگیرد و نمیگذارد فقط سرگرم بمانی.
@morteza_mehraad
mehraad.com
خیلی چیزهایش خوب است، اما شیرینکاری اصلیاش به نظرم انتخاب بازیگرهاست. بهویژه اندرو اسکاتِ دوستداشتنی و مرموز؛ بازیگری که هر نقشی را بازی کند، ناخودآگاه منتظری کارِ عجیبی ازش سر بزند.
اینجا هم در نقش یک نابغه میدرخشد؛ مردی همزمان مجنون و خردمند. یک جا برای رسیدن به خواستهاش توی صورت فرمانده کل قوا فریاد میکشد و جایی دیگر، با گفتن «بیربط است» از کنار احتمال فاجعهای شخصی بهراحتی میگذرد. آخر هم نمیفهمی با مردی آرام و خانوادهدوست طرفی یا با یک خوره روانی.
داستان دربارهی آدمهایی است که باید فشارِ برنامهریزی در چند ساعت مانده به عملیات بزرگ ارتش متفقین در ساحل نرماندی (D-Day) را تحمل کنند. ریتم روایت با شتابی حسابشده همان فشار را به تماشاگر منتقل میکند.
و راستش را بخواهید، آنقدرها هم فیلم سبکی نیست. چند بار یقهی آدم را میگیرد و نمیگذارد فقط سرگرم بمانی.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8🕊4🔥2
دوستان درباره منابع دسترسی و دانلود فیلم و سریال پرسیدهاند.
من معمولا از اینها استفاده میکنم.
1. @filmgirbot
2. @ducinema2
3. @Video_Archives
4. @donyayeserialtel
5. @digimoviez_site
6. @zarfilmzz
7. @avamovie_in
یک راه دیگر هم این است که در نوار جستوجوی خود تلگرام، نام اصلی فیلم را (ترجیحا به انگلیسی) جستوجو کنید؛ خیلی وقتها پیدا میشود.
@morteza_mehraad
mehraad.com
من معمولا از اینها استفاده میکنم.
1. @filmgirbot
2. @ducinema2
3. @Video_Archives
4. @donyayeserialtel
5. @digimoviez_site
6. @zarfilmzz
7. @avamovie_in
یک راه دیگر هم این است که در نوار جستوجوی خود تلگرام، نام اصلی فیلم را (ترجیحا به انگلیسی) جستوجو کنید؛ خیلی وقتها پیدا میشود.
@morteza_mehraad
mehraad.com
🙏7❤5👍2🕊2
قسمت نخست فصل چهارم امیدوارکننده و تماشایی است. تد لاسو همان مرد همیشگی است؛ شاید حتی تیزتر و بامزهتر. از تماشای این قسمت لذت بردم.
نقدش هم تقدیم شما:
تد لاسو | همیشه بامزه، همیشه مهربان
@morteza_mehraad
mehraad.com
نقدش هم تقدیم شما:
تد لاسو | همیشه بامزه، همیشه مهربان
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤6🕊2
هفته پیش که درباره دان درِیپر، شخصیت اصلی مد من، مینوشتم، بیاختیار یاد این قطعه افتادم.
این موسیقی را حوالی سال ۱۳۹۳ شنیدم؛ زمانی که پشت میز اتاقم مشغول خواندن برای کارشناسی ارشد ترجمه بودم. وسط لغت انگلیسی و گرامر خواندن، این قطعه مثل صاعقه بر سرم فرود آمد. چند دقیقهای ازش نگذشته بود که سر بلند کردم ببینم نام آهنگ چیست و چه کسی میخواند. نام نداشت.
بیخیالش شدم و به نیوشیدن ادامه دادم. از آن سال تا امروز، این قطعه مثل عزیزی گرامی همیشه همراه من بوده. جواهری است برای خودش؛ از شعر مشیری که رنج و لطافت را یکجا جمع کرده، تا موسیقی مدرنش و شجریان که اثر را زنده کرده و به آن جان داده.
جالب اینجاست که آن سال خیال میکردم برای رسیدن به چیزی میخوانم. آزمون کارشناسی ارشد را قبول شدم و به تهران رفتم. اما آن دو سال برای من آغاز دورهای شد که هرچه جلوتر میرفتم، به جای پاسخهای بیشتر و شفافتر، با پرسشهای بزرگتر و مبهمتری روبهرو میشدم. شده بودم مثل نُوالیس که «فلسفه را صرفاً نام دیگر دلتنگیِ غربت میدانست.»
خلاصه وسط نوشتن دربارهی مردی آمریکایی در دهه ۱۹۶۰ که در جهان تبلیغات زندگی میکند، یاد مرد دیگری افتادم؛ مردی که در شعر مشیری، هرچه بیشتر مینوشد، تشنهتر میشود.
من این وصال متنها را دوست دارم. چرا که در این مورد، زیر تفاوتهای این سه، یک چیز سمج و انسانی باقی میماند: آدمی که چیزی میخواهد، به دستش میآورد و باز چیزی کم دارد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
این موسیقی را حوالی سال ۱۳۹۳ شنیدم؛ زمانی که پشت میز اتاقم مشغول خواندن برای کارشناسی ارشد ترجمه بودم. وسط لغت انگلیسی و گرامر خواندن، این قطعه مثل صاعقه بر سرم فرود آمد. چند دقیقهای ازش نگذشته بود که سر بلند کردم ببینم نام آهنگ چیست و چه کسی میخواند. نام نداشت.
بیخیالش شدم و به نیوشیدن ادامه دادم. از آن سال تا امروز، این قطعه مثل عزیزی گرامی همیشه همراه من بوده. جواهری است برای خودش؛ از شعر مشیری که رنج و لطافت را یکجا جمع کرده، تا موسیقی مدرنش و شجریان که اثر را زنده کرده و به آن جان داده.
جالب اینجاست که آن سال خیال میکردم برای رسیدن به چیزی میخوانم. آزمون کارشناسی ارشد را قبول شدم و به تهران رفتم. اما آن دو سال برای من آغاز دورهای شد که هرچه جلوتر میرفتم، به جای پاسخهای بیشتر و شفافتر، با پرسشهای بزرگتر و مبهمتری روبهرو میشدم. شده بودم مثل نُوالیس که «فلسفه را صرفاً نام دیگر دلتنگیِ غربت میدانست.»
خلاصه وسط نوشتن دربارهی مردی آمریکایی در دهه ۱۹۶۰ که در جهان تبلیغات زندگی میکند، یاد مرد دیگری افتادم؛ مردی که در شعر مشیری، هرچه بیشتر مینوشد، تشنهتر میشود.
من این وصال متنها را دوست دارم. چرا که در این مورد، زیر تفاوتهای این سه، یک چیز سمج و انسانی باقی میماند: آدمی که چیزی میخواهد، به دستش میآورد و باز چیزی کم دارد.
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11🕊1
تد لاسو بهنظرم بامزهتر و جذابتر شده. آدم وقتی چیزی را مینویسد، تازه میفهمد واقعا با چی طرف است.
برای همین، به نظرم قسمت دوم بهترین سنگ بنایی بود که میشد برای این فصل بنا گذاشت.
و راستی، برای اینکه اینجا شلوغ نشود، برنامه انتشار نقدها تقریبا اینطور خواهد بود.
شنبهها، نقد سریال تد لاسو
سهشنبهها، نقد سریال مد من
@morteza_mehraad
mehraad.com
برای همین، به نظرم قسمت دوم بهترین سنگ بنایی بود که میشد برای این فصل بنا گذاشت.
و راستی، برای اینکه اینجا شلوغ نشود، برنامه انتشار نقدها تقریبا اینطور خواهد بود.
شنبهها، نقد سریال تد لاسو
سهشنبهها، نقد سریال مد من
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤8🕊1
جدا از اینکه من فیلمهایی را که در محیط بسته و با شخصیتهای اندک ساخته میشوند دوست دارم، دعوت درونمایه و اجرای جذابی هم دارد.
ساده سخنش این است که اگر دو زوج خلوضع را در یک آپارتمانِ دربسته بیندازیم و حدود دو ساعت آنجا نگه داریم، چه بلایی سر هم میآورند؟
این محدودیت فرمی شخصیتها را زیادی به هم نزدیک میکند؛ آنقدر نزدیک که رابطه واقعیشان دیگر قابل پنهان کردن نیست.
دعوت آینهای است که زوجهای سازگار در آن دلگرمی میبینند، ناکوکها جهنم، و آنهایی که هنوز وارد این بازی نشدهاند هشداری بزرگ. و البته همه میتوانند به آن بخندند.
♾ دعوت | خردهجنایتهای زن و شوهری
@morteza_mehraad
mehraad.com
ساده سخنش این است که اگر دو زوج خلوضع را در یک آپارتمانِ دربسته بیندازیم و حدود دو ساعت آنجا نگه داریم، چه بلایی سر هم میآورند؟
این محدودیت فرمی شخصیتها را زیادی به هم نزدیک میکند؛ آنقدر نزدیک که رابطه واقعیشان دیگر قابل پنهان کردن نیست.
دعوت آینهای است که زوجهای سازگار در آن دلگرمی میبینند، ناکوکها جهنم، و آنهایی که هنوز وارد این بازی نشدهاند هشداری بزرگ. و البته همه میتوانند به آن بخندند.
♾ دعوت | خردهجنایتهای زن و شوهری
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤11👍2🕊1
پس از پیادهروی صبح، بیهدف برای دل خودم مینوشتم که اواسط نوشتن به نظرم آمد یادداشت دارد از دست من خارج میشود و به جای دیگری میرود.
همهچیز از یک سوال شروع شد: اگر کلمهها نبودند، چه میکردیم؟
پاسخ دادم: احتمالا تجربهها، رنجها و شادیهایمان فقط اتفاق میافتادند و تمام میشدند. اما کلمه میآید و میگوید: «صبر کن. این چیزی که تجربه میکنی، نام دارد.»
به گمانم نامیدن میتواند زمان را نگه دارد. زمانِ پیوستهجاری، هنگامی که کلمهها و آواها تولید میشوند، کش میآید. مگر نه اینکه تجربهها و لحظهها یکی پس از دیگری میآیند و میگذرند؟ پس چطور است که پس از پایان، تجربه در ذهن ما تداوم مییابد؟ چطور اینقدر عمیق در تاروپود ما میدود؟
ما لحظه را، به کمک زبان، آنقدر از زاویههای مختلف میکاویم که آن لحظه تبدیل میشود به حجم بزرگی از حسها، تصویرها و برداشتها. اینطوری کلمهها شکافهای خالی میان لحظهها را پر میکنند تا اینکه بالاخره سنگین میشوند و میمانند.
زبان حتی آنقدر گستاخ است که با ساختن فعلهایی برای گذشته و آینده، انسان را از زمان حال میکَند و به جاهایی میبرد که اصلا وجود ندارند؛ کلمهها میتوانند از آینده دلآشوبه بیاورند و معنی گذشته را تغییر دهند.
حالا جالب اینجا است که تمام این کلمهکاریها و فکرها، بیآنکه از ابتدا قصدش را داشته باشم، مرا رساند به ورود؛ فیلمی درباره اینکه انسان چگونه در بستر زبان و زمان زندگی میکند.
♾️ ورود | خودت را باور نکن
@morteza_mehraad
mehraad.com
همهچیز از یک سوال شروع شد: اگر کلمهها نبودند، چه میکردیم؟
پاسخ دادم: احتمالا تجربهها، رنجها و شادیهایمان فقط اتفاق میافتادند و تمام میشدند. اما کلمه میآید و میگوید: «صبر کن. این چیزی که تجربه میکنی، نام دارد.»
به گمانم نامیدن میتواند زمان را نگه دارد. زمانِ پیوستهجاری، هنگامی که کلمهها و آواها تولید میشوند، کش میآید. مگر نه اینکه تجربهها و لحظهها یکی پس از دیگری میآیند و میگذرند؟ پس چطور است که پس از پایان، تجربه در ذهن ما تداوم مییابد؟ چطور اینقدر عمیق در تاروپود ما میدود؟
ما لحظه را، به کمک زبان، آنقدر از زاویههای مختلف میکاویم که آن لحظه تبدیل میشود به حجم بزرگی از حسها، تصویرها و برداشتها. اینطوری کلمهها شکافهای خالی میان لحظهها را پر میکنند تا اینکه بالاخره سنگین میشوند و میمانند.
زبان حتی آنقدر گستاخ است که با ساختن فعلهایی برای گذشته و آینده، انسان را از زمان حال میکَند و به جاهایی میبرد که اصلا وجود ندارند؛ کلمهها میتوانند از آینده دلآشوبه بیاورند و معنی گذشته را تغییر دهند.
حالا جالب اینجا است که تمام این کلمهکاریها و فکرها، بیآنکه از ابتدا قصدش را داشته باشم، مرا رساند به ورود؛ فیلمی درباره اینکه انسان چگونه در بستر زبان و زمان زندگی میکند.
♾️ ورود | خودت را باور نکن
@morteza_mehraad
mehraad.com
❤10👎1👏1