پیشهام بنایی است
با شکیبایی
گچ میگیرم
شکستهایم را
با سیمان پر میکنم
خلأهایم را
و
با خشتهای صبر
تا ثریا،
راست میبرم بالا
این بنا را
#شعر
@nahid40rasti02
با شکیبایی
گچ میگیرم
شکستهایم را
با سیمان پر میکنم
خلأهایم را
و
با خشتهای صبر
تا ثریا،
راست میبرم بالا
این بنا را
#شعر
@nahid40rasti02
❤10👏4🥰2
گران شده
— بعد از آزادنویسی صبحگاهی این طرف و آن طرف چرخیدم و تاب خوردم _البته ذهنی_ تا به یک ایده رسیدم. طرح اولیه را نوشتم.
— سرگرم پختن ناهارشدم. باید زن خانه باشی تا بفهمی که انتخاب غذای ظهر و شب سختتر از مدت زمانی است که برای پختنش صرف میکنی.
—با الهه علیزاده مرور کردیم مولفههای زمان و مکان را. کتاب «هنر پرسشگری» را ورق به ورق جلو میبرد. با کلام زیبا و هنرش در بیان، یادگیری مخاطب را دو چندان میکند.
— استاد از شیراز وبینار نویسندهساز را برگزار کرد. بیست و پنج دقیقه آزادنویسی را در بارهی صبر نوشتیم. البته در قالب نامهای به خودمان. آن قدر گرم نوشتن بودم که زمان از دستم رفت. صفحهام را رفرش کردم دیدم ای دل غافل بیست دقیقه است کلاس تمام شده و من فقط به موزیک گوش میدهم و مینویسم.
کمی از نامهام را با شما به اشتراک میگذارم:
«خودت که میدانی غوره دوست ندارم. پس چرا هی سوال و جواب میکنی. از آن ترشی زنندهاش بیزارم. هی دهانم جمع بشود و لپم فرو برود و چشمانم کوچک شوند که به کجا برسم.
گذشت آن روزها که از راه رسیدن به صبر شیرینی دریافت میکردی.
آن شیرینیها مداومت میخواست، به درد آدمهای ماشینی امروزی که تمام شیرینها را با فر و مکانیزه دریافت میکنند، نمیخورد ...» متن کامل نامهام را در کانالم منتشر میکنم.
—رفتم پیادهروی. هوای پاییزی، خنکیی دلبرانهای دارد. خواستم نان شیرمال همیشگی را بخرم. «بیست درصد گران شده.» جملهای بود که فروشنده گفت. چاره چیست؟ دوست دارم صبحها با قهوهام تکهای شیرمال کمشیرینی را بخورم.
رفتم داروخانه قرصهای مکمل کلسیم و منیزیوم بخرم. «پنجاه درصد گران شده.» باز هم فروشندهی داروخانه گفت. دود از سرم بلند شد. چاره چیست؟ نخورم؟ اما «پوک میشود استخوانهایت و یکهو میافتی و احیانن فلج میشوی و خوار و ذلیل خانواده. دوست داری؟» خدا گواه است عین جملهی پزشکم است. چاره چیست؟ به جهنم و گورش، میخرمش.
خمیر دندان خواستم. «چهل درصد گران شده.» در جواب چشمان گرد شدهی من گفت. چاره چیست؟ دندانهایم که نباید بپوسد و از بین برود و بعد خرج پر کردن و ایمپلنت و بدبختیهای دیگرش بیاید. خریدمش.
—برگشتم خانه. متوجه شدم شاهین کلانتری داستان کوتاهم را در سایت گذاشته و چند نفر هم خواندهاند و کامنت گذاشتهاند. برای نوشتن داستانِ هر «کارگاه داستان کوتاه» ساعتها وقت گذاشتهام. هر جمله هر کلمه هر ویرگول هر اینتر را، بارها و بارها امتحان کردهام. گاهی احساس میکنم دقتم رو به وسواسی میشود. یادم میآید همین داستان «هیاهوی بیخبری» را یک بار، چهار ساعت بدون وقفه نوشتم و ویرایش کردم. باز هم دلخواهم نشد. باز روز بعد و بعدتر. دست از سرش برنمیداشتم. تا کمی مطابق میلم شد. گفته بودم که جلسات بازخورد هر کارگاه و هر کلاس برایم آموزندهتر از خود کلاس بوده. تشویقها یا تنبیههای کلامی که شاهین کلانتری میگوید، یک درس است. به جرأت میتوانم بگویم.
—شام خوردم.
—«پیشهام بنایی است» عنوان شعری بود که در کانالم منتشر کردم.
— رفتم برای خواب. راستی قرص «گران شده» را خوردم و خمیر دندان «گران شده» را هم به دندانهایم کشیدم.
شیرمال «گران شده» میماند برای فردا صبحم.
#گزارش_نیک
@nahid40rasti02
— بعد از آزادنویسی صبحگاهی این طرف و آن طرف چرخیدم و تاب خوردم _البته ذهنی_ تا به یک ایده رسیدم. طرح اولیه را نوشتم.
— سرگرم پختن ناهارشدم. باید زن خانه باشی تا بفهمی که انتخاب غذای ظهر و شب سختتر از مدت زمانی است که برای پختنش صرف میکنی.
—با الهه علیزاده مرور کردیم مولفههای زمان و مکان را. کتاب «هنر پرسشگری» را ورق به ورق جلو میبرد. با کلام زیبا و هنرش در بیان، یادگیری مخاطب را دو چندان میکند.
— استاد از شیراز وبینار نویسندهساز را برگزار کرد. بیست و پنج دقیقه آزادنویسی را در بارهی صبر نوشتیم. البته در قالب نامهای به خودمان. آن قدر گرم نوشتن بودم که زمان از دستم رفت. صفحهام را رفرش کردم دیدم ای دل غافل بیست دقیقه است کلاس تمام شده و من فقط به موزیک گوش میدهم و مینویسم.
کمی از نامهام را با شما به اشتراک میگذارم:
«خودت که میدانی غوره دوست ندارم. پس چرا هی سوال و جواب میکنی. از آن ترشی زنندهاش بیزارم. هی دهانم جمع بشود و لپم فرو برود و چشمانم کوچک شوند که به کجا برسم.
گذشت آن روزها که از راه رسیدن به صبر شیرینی دریافت میکردی.
آن شیرینیها مداومت میخواست، به درد آدمهای ماشینی امروزی که تمام شیرینها را با فر و مکانیزه دریافت میکنند، نمیخورد ...» متن کامل نامهام را در کانالم منتشر میکنم.
—رفتم پیادهروی. هوای پاییزی، خنکیی دلبرانهای دارد. خواستم نان شیرمال همیشگی را بخرم. «بیست درصد گران شده.» جملهای بود که فروشنده گفت. چاره چیست؟ دوست دارم صبحها با قهوهام تکهای شیرمال کمشیرینی را بخورم.
رفتم داروخانه قرصهای مکمل کلسیم و منیزیوم بخرم. «پنجاه درصد گران شده.» باز هم فروشندهی داروخانه گفت. دود از سرم بلند شد. چاره چیست؟ نخورم؟ اما «پوک میشود استخوانهایت و یکهو میافتی و احیانن فلج میشوی و خوار و ذلیل خانواده. دوست داری؟» خدا گواه است عین جملهی پزشکم است. چاره چیست؟ به جهنم و گورش، میخرمش.
خمیر دندان خواستم. «چهل درصد گران شده.» در جواب چشمان گرد شدهی من گفت. چاره چیست؟ دندانهایم که نباید بپوسد و از بین برود و بعد خرج پر کردن و ایمپلنت و بدبختیهای دیگرش بیاید. خریدمش.
—برگشتم خانه. متوجه شدم شاهین کلانتری داستان کوتاهم را در سایت گذاشته و چند نفر هم خواندهاند و کامنت گذاشتهاند. برای نوشتن داستانِ هر «کارگاه داستان کوتاه» ساعتها وقت گذاشتهام. هر جمله هر کلمه هر ویرگول هر اینتر را، بارها و بارها امتحان کردهام. گاهی احساس میکنم دقتم رو به وسواسی میشود. یادم میآید همین داستان «هیاهوی بیخبری» را یک بار، چهار ساعت بدون وقفه نوشتم و ویرایش کردم. باز هم دلخواهم نشد. باز روز بعد و بعدتر. دست از سرش برنمیداشتم. تا کمی مطابق میلم شد. گفته بودم که جلسات بازخورد هر کارگاه و هر کلاس برایم آموزندهتر از خود کلاس بوده. تشویقها یا تنبیههای کلامی که شاهین کلانتری میگوید، یک درس است. به جرأت میتوانم بگویم.
—شام خوردم.
—«پیشهام بنایی است» عنوان شعری بود که در کانالم منتشر کردم.
— رفتم برای خواب. راستی قرص «گران شده» را خوردم و خمیر دندان «گران شده» را هم به دندانهایم کشیدم.
شیرمال «گران شده» میماند برای فردا صبحم.
#گزارش_نیک
@nahid40rasti02
❤12💯2👏1👌1
بیرحمانه
از صبح همه به کار بودیم. برای تمیزکاری. از پنجرهها شروع کردیم. رسیدیم به دیوارها. پشت تابلوهای فرش کثیف بود. همه را گذاشتیم زمین. جارو برقی را گرفتیم به جانشان. نه شُلشُلی، سفت و سفتولی. از تابلوها رفتیم سراغ فرشها. لولهشان کردیم. پشت فرشها هم گناه دارند. آب و کف درست کردیم برای سرامیکهای زیر و اطراف فرش.
با حولهی نمدار خشکشان کردیم. مبلها را خواباندیم. همان کاری را کردیم که با فرشها و تابلوها. مبل به مبل صندلی به صندلی. میز ناهارخوریِ سنگین را برعکس کردیم. پایههایش رفت هوا. تا توانستیم «زیرِ رویهی میز» را گردگیری کردیم. بعد پایهها روی زمین آرام گرفت.
کثیفی آشپزخانه بیرحمانه خودنمایی کرد. رفتیم آنجا. ظرفها را درآوردیم. کابینت به کابینت. کف و سقف و بالای سر و زیر کابینتها را قبل از ظرفها شستیم. تمام شد.
نردبان گذاشتیم سقف کُل خانه را بشوریم. صدای زنگ آیفون آمد. در را باز کردیم. خانم همسایهی طبقهی بالا بود با یک عالم لباس. همه پشت به رو. گفت: «لطفن اینها را برایم بشویید. لباسشوییمان خراب است. بعد شستهها را بریزید توی سبد خودم میآیم میبرمشان.»
خواستیم بگوییم: «خسته نباشی. فرمایش دیگری باشد؟ خواهر، مادر، دوستِ دیگری غیر از ما که ندارید؟ میخواهید روی بند گذاشتن و خشک کردن و تا کردنشان هم با ما باشد؟ تعارف نکنید تو رو خدا. بعد هم میآوریم طبقهی بالا تحویل میدهیم. میخواهید؟» نگفتیم.
پنج تا کیسه لباس بود. قر و قاطی.
سرسام گرفتیم. کلههامان داغ شده بود. خدایا به ما چه مربوط این همه لباس را بشوییم؟ یک صبح تا شب هم گیرِ لباسها و لباسشویی باشیم. چقدر بعضیها پرو تشریف دارند.
چرا تنها شدم؟ بقیه کجا رفتند؟ تنهایی گریه میکنم با این همه کار.
با چشمان خیس، پریدم از خواب.
خوردن یک بشقاب سوپ این همه رویا را لازم داشت؟
#خوابنگاری
@nahid40rasti02
از صبح همه به کار بودیم. برای تمیزکاری. از پنجرهها شروع کردیم. رسیدیم به دیوارها. پشت تابلوهای فرش کثیف بود. همه را گذاشتیم زمین. جارو برقی را گرفتیم به جانشان. نه شُلشُلی، سفت و سفتولی. از تابلوها رفتیم سراغ فرشها. لولهشان کردیم. پشت فرشها هم گناه دارند. آب و کف درست کردیم برای سرامیکهای زیر و اطراف فرش.
با حولهی نمدار خشکشان کردیم. مبلها را خواباندیم. همان کاری را کردیم که با فرشها و تابلوها. مبل به مبل صندلی به صندلی. میز ناهارخوریِ سنگین را برعکس کردیم. پایههایش رفت هوا. تا توانستیم «زیرِ رویهی میز» را گردگیری کردیم. بعد پایهها روی زمین آرام گرفت.
کثیفی آشپزخانه بیرحمانه خودنمایی کرد. رفتیم آنجا. ظرفها را درآوردیم. کابینت به کابینت. کف و سقف و بالای سر و زیر کابینتها را قبل از ظرفها شستیم. تمام شد.
نردبان گذاشتیم سقف کُل خانه را بشوریم. صدای زنگ آیفون آمد. در را باز کردیم. خانم همسایهی طبقهی بالا بود با یک عالم لباس. همه پشت به رو. گفت: «لطفن اینها را برایم بشویید. لباسشوییمان خراب است. بعد شستهها را بریزید توی سبد خودم میآیم میبرمشان.»
خواستیم بگوییم: «خسته نباشی. فرمایش دیگری باشد؟ خواهر، مادر، دوستِ دیگری غیر از ما که ندارید؟ میخواهید روی بند گذاشتن و خشک کردن و تا کردنشان هم با ما باشد؟ تعارف نکنید تو رو خدا. بعد هم میآوریم طبقهی بالا تحویل میدهیم. میخواهید؟» نگفتیم.
پنج تا کیسه لباس بود. قر و قاطی.
سرسام گرفتیم. کلههامان داغ شده بود. خدایا به ما چه مربوط این همه لباس را بشوییم؟ یک صبح تا شب هم گیرِ لباسها و لباسشویی باشیم. چقدر بعضیها پرو تشریف دارند.
چرا تنها شدم؟ بقیه کجا رفتند؟ تنهایی گریه میکنم با این همه کار.
با چشمان خیس، پریدم از خواب.
خوردن یک بشقاب سوپ این همه رویا را لازم داشت؟
#خوابنگاری
@nahid40rasti02
❤13😁3👏1
❤13👏3
من هم آدمم عین بقیه
راهرَوی غروبگاهی میشورد و میبرد به هوا، افکار منفیام را. از بچگی پیادهروی را دوست داشتهام. قول دادهام که هر روز پایبندش باشم. هیچ تراپی جواب نمیدهد وقت پریشانی خاطرم.
خیابانهای پر آدم حالم را جا میآورد. دیدنشان بیادم میآورد که من هم آدمم. عین بقیه.
راه که میروم کمتر از احساساتم متوقع میشوم.
فکر میکنم راه رفتن، شکل مؤدبانهای از فرار کردن است. فراری که نه کسی را نگران میکند، نه لازم است بابتش توضیح بدهی. میروی بیرون. بیآنکه مقصدی داشته باشی یا کسی منتظرت باشد. انگار با هر قدم، کمی از سنگینی خودت را جایی در خیابان جا میگذاری.
آدمها را تماشا میکنم. یکی عجله دارد، یکی پشت چراغ قرمز با تلفن حرف میزند، یکی دست دیگری را گرفته و بیآنکه بداند، دارد از یک روز معمولی خاطره میسازد. از سرگذشت هیچکدام خبر ندارم. همین ندانستن آرامم میکند. میفهمم غم من آنقدرها هم که در خلوت بزرگ میشود، استثنایی نیست.
در خانه، فکرهایم، زیادی به خودشان اهمیت میدهند. هر کدام میخواهند اول شنیده شوند. یکی گذشته را به رخم میکشد، دیگری آینده را تهدید میکند.
خیابان مجال این خودنماییها را نمیدهد. صدای اتوبوس میآید، دوچرخهای رد میشود، کودکی بهانه میگیرد و زنی از پشت پنجرهی خانهاش گلدانها را آب میدهد. دنیا بیاعتنا به آشفتگی من به کار خودش مشغول است. این بیاعتنایی، برخلاف آنچه تصور میکردم گاهی مهربانانه است.
به مرور فهمیدهام که قرار نیست هر مشکلی را حل کنم. بعضی چیزها فقط باید از آدم عبور کنند. مثل همین غروب که هرقدر هم بخواهم نگهش دارم، تاریک میشود.
وقتی برمیگردم، معمولن چیزی عوض نشده. خانه همان خانه است، کارهای ناتمام همان. دلخوریها هم شاید فردا دوباره سر باز کنند.
اما من کمی از آن آدمی که یک ساعت پیش از خانه بیرون زده بود، فاصله گرفتهام.
شاید تمام فایده راه رفتن همین باشد. اینکه آدم گاهی از خودش دور شود، نه برای آنکه خودش را گم کند، برای آنکه وقتی برمیگردد، تحمل خودش آسانتر شده باشد.
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
راهرَوی غروبگاهی میشورد و میبرد به هوا، افکار منفیام را. از بچگی پیادهروی را دوست داشتهام. قول دادهام که هر روز پایبندش باشم. هیچ تراپی جواب نمیدهد وقت پریشانی خاطرم.
خیابانهای پر آدم حالم را جا میآورد. دیدنشان بیادم میآورد که من هم آدمم. عین بقیه.
راه که میروم کمتر از احساساتم متوقع میشوم.
فکر میکنم راه رفتن، شکل مؤدبانهای از فرار کردن است. فراری که نه کسی را نگران میکند، نه لازم است بابتش توضیح بدهی. میروی بیرون. بیآنکه مقصدی داشته باشی یا کسی منتظرت باشد. انگار با هر قدم، کمی از سنگینی خودت را جایی در خیابان جا میگذاری.
آدمها را تماشا میکنم. یکی عجله دارد، یکی پشت چراغ قرمز با تلفن حرف میزند، یکی دست دیگری را گرفته و بیآنکه بداند، دارد از یک روز معمولی خاطره میسازد. از سرگذشت هیچکدام خبر ندارم. همین ندانستن آرامم میکند. میفهمم غم من آنقدرها هم که در خلوت بزرگ میشود، استثنایی نیست.
در خانه، فکرهایم، زیادی به خودشان اهمیت میدهند. هر کدام میخواهند اول شنیده شوند. یکی گذشته را به رخم میکشد، دیگری آینده را تهدید میکند.
خیابان مجال این خودنماییها را نمیدهد. صدای اتوبوس میآید، دوچرخهای رد میشود، کودکی بهانه میگیرد و زنی از پشت پنجرهی خانهاش گلدانها را آب میدهد. دنیا بیاعتنا به آشفتگی من به کار خودش مشغول است. این بیاعتنایی، برخلاف آنچه تصور میکردم گاهی مهربانانه است.
به مرور فهمیدهام که قرار نیست هر مشکلی را حل کنم. بعضی چیزها فقط باید از آدم عبور کنند. مثل همین غروب که هرقدر هم بخواهم نگهش دارم، تاریک میشود.
وقتی برمیگردم، معمولن چیزی عوض نشده. خانه همان خانه است، کارهای ناتمام همان. دلخوریها هم شاید فردا دوباره سر باز کنند.
اما من کمی از آن آدمی که یک ساعت پیش از خانه بیرون زده بود، فاصله گرفتهام.
شاید تمام فایده راه رفتن همین باشد. اینکه آدم گاهی از خودش دور شود، نه برای آنکه خودش را گم کند، برای آنکه وقتی برمیگردد، تحمل خودش آسانتر شده باشد.
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
❤11👏2🔥1🥰1
تعمید
مجموعه داستان «تعمید» را میخوانم. کتاب روایت انسانهایی است که هر روز در کوچه و خیابان میبینیمشان. آنهایی که در نسل اندر نسل در فقر زیستهاند.
مسعود ریاحی با درآمیختن تخیل و واقعیت و با آوردن تمثیل، به اتفاقات معمولی زندگی جان میبخشد. او شیوهای تازه و نقادانه برای بیان روایتهایش به کار میبرد. آشنا کردن امور غریب و غریب کردن امور آشنا یا به تعبیری عادی جلوه دادن اتفاقات غیرطبیعی به موضوعاتی روزمره.
نویسنده، خیال مخاطب را تحریک میکند و مخاطبِ دلزده از داستانهای تکراری را وارد فضاهای فانتزی و دردناک اجتماعی میکند و کمکم تا بیراهههای فکری خودش میبرد و گاهی همانجا مخاطب را رها میکند.
مسعود ریاحی مجموعه داستان طنزی آمیخته با هراس و حزن نوشته است.
تردیدهایی میان اندوهگین شدن خندیدن یا ترسیدن زمینهی اصلی نه داستان کوتاه این مجموعه است.
#معرفی_کتاب
@nahid40rasti02
مجموعه داستان «تعمید» را میخوانم. کتاب روایت انسانهایی است که هر روز در کوچه و خیابان میبینیمشان. آنهایی که در نسل اندر نسل در فقر زیستهاند.
مسعود ریاحی با درآمیختن تخیل و واقعیت و با آوردن تمثیل، به اتفاقات معمولی زندگی جان میبخشد. او شیوهای تازه و نقادانه برای بیان روایتهایش به کار میبرد. آشنا کردن امور غریب و غریب کردن امور آشنا یا به تعبیری عادی جلوه دادن اتفاقات غیرطبیعی به موضوعاتی روزمره.
نویسنده، خیال مخاطب را تحریک میکند و مخاطبِ دلزده از داستانهای تکراری را وارد فضاهای فانتزی و دردناک اجتماعی میکند و کمکم تا بیراهههای فکری خودش میبرد و گاهی همانجا مخاطب را رها میکند.
مسعود ریاحی مجموعه داستان طنزی آمیخته با هراس و حزن نوشته است.
تردیدهایی میان اندوهگین شدن خندیدن یا ترسیدن زمینهی اصلی نه داستان کوتاه این مجموعه است.
#معرفی_کتاب
@nahid40rasti02
❤10👏2
آماده با ژست
با دوربینِ تنش
عکسهای آفتابی میگیرد
از آدمها
از کوچه
از خیابان
از برجهای سر به فلک کشیده
از آوازِ دستهای پرنده
از جوی آبی رونده
از برگهای رقصان، با تخم دوزرده
از فرود آمدن
شعر من در همین صفحه
تاریکخانهات کجاست
خورشیدِ نورپاشنده؟
شنبه آمد
#شنبه_گو
@nahid40rasti02
با دوربینِ تنش
عکسهای آفتابی میگیرد
از آدمها
از کوچه
از خیابان
از برجهای سر به فلک کشیده
از آوازِ دستهای پرنده
از جوی آبی رونده
از برگهای رقصان، با تخم دوزرده
از فرود آمدن
شعر من در همین صفحه
تاریکخانهات کجاست
خورشیدِ نورپاشنده؟
شنبه آمد
#شنبه_گو
@nahid40rasti02
❤8🥰1
Forwarded from
ساختار تفکر | یادآوری وبیکارهای معماری تفکر
ساختار تفکر چیست؟
مهمان امروز: رفته گل بچینه🌻
وبیکارهای معماری تفکر
شنبه تا چهارشنبه
ساعت ۱۶
ورود برای همه رایگان و آزاد
اگر با وبیکارها آشنایی ندارید این پست مال شماست.
مشتاق دیدار شما هستم. 🌞
https://fanotech.ir/vauw4
به دوستاتون بگید و با هم بیاید که زبانِ زندگی یاد بگیریم.
سرزبان
ساختار تفکر چیست؟
مهمان امروز: رفته گل بچینه🌻
وبیکارهای معماری تفکر
شنبه تا چهارشنبه
ساعت ۱۶
ورود برای همه رایگان و آزاد
اگر با وبیکارها آشنایی ندارید این پست مال شماست.
مشتاق دیدار شما هستم. 🌞
https://fanotech.ir/vauw4
به دوستاتون بگید و با هم بیاید که زبانِ زندگی یاد بگیریم.
سرزبان
❤7
وصلههای جور
چهارخانه باشد یا گلدار؟ ساده باشد یا راهدار؟ کدام را میپسندم؟ با چه طرحی کار زیباتر میشود؟
طرح هر روز زندگی را با کدام پارچه طراحی کنم که ایدهآلم باشد؟ با هر کدام کار میکنم، جایی لنگ میزند. قشنگ نمیشود. از عبارت کلیشهای «پستی و بلندی زندگی» هم حالم بهم میخورد. احتمالاً شما هم همینطور. هزاران بار پندهای تکراری را شنیدهایم یا حتا با خط خوش نوشتهایم و به دیوار زدهایم. از صبر و تحمل نیز.
چه کنیم که این نامردروزگار دست از اذیت کردن برنمیدارد. کاری به کارش نداریم او کارمان دارد. ما فقط به تکرارهای تکراریِ اندرزها محتاجیم.
گاهی فکر میکنم شاید اشکال از پارچهی زندگی نیست، از الگویی است که سالهاست میخواهم زندگی را با آن ببرم و بدوزم. الگویی که دیگر اندازهام نیست، اما دلم نمیآید دورش بیندازم. هر بار از گوشهای کوتاهش میکنم، از جایی وصلهاش میزنم، درزی را میشکافم و دوباره میدوزم.
غافل از اینکه هر بار که خیال میکنم همه چیز سر جای خودش قرار گرفته ناگهان دستی از راه میرسد و تمام نخها را میکشد. دوباره میمانم و مشتی پارچه و قیچی و آرزوهایی که دیگر حتی حوصله اندازه گرفتنشان را ندارم.
با این همه، صبح که بشود باز سراغ همان چرخ خیاطی قدیمی میروم. یا از سر امید است یا از سر عادت. خب بلد هم نیستم با زندگی کاری جز دوختن و شکافتن بکنم.
راستش را بخواهید، دیگر حتی نمیدانم دنبال زیبایی هستم یا فقط میخواهم چیزی بدوزم که کمتر آزارم بدهد. لباسی که مجبور نباشم مدام در آن خودم را جمع و جور کنم و وانمود کنم اندازهام است.
به گمانم تمام آرزوی آدم در میانه این همه شلوغی همین است؛ تکهای آرامش.
و من باز سوزن را نخ میکنم و پارهگیها را میدوزم. نه این که صبورتر شدهام، نه، چون هنوز این زندگی هر چقدر هم بدقواره، تنها لباسی با وصلههای جور است که برای پوشیدن دارم.
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
چهارخانه باشد یا گلدار؟ ساده باشد یا راهدار؟ کدام را میپسندم؟ با چه طرحی کار زیباتر میشود؟
طرح هر روز زندگی را با کدام پارچه طراحی کنم که ایدهآلم باشد؟ با هر کدام کار میکنم، جایی لنگ میزند. قشنگ نمیشود. از عبارت کلیشهای «پستی و بلندی زندگی» هم حالم بهم میخورد. احتمالاً شما هم همینطور. هزاران بار پندهای تکراری را شنیدهایم یا حتا با خط خوش نوشتهایم و به دیوار زدهایم. از صبر و تحمل نیز.
چه کنیم که این نامردروزگار دست از اذیت کردن برنمیدارد. کاری به کارش نداریم او کارمان دارد. ما فقط به تکرارهای تکراریِ اندرزها محتاجیم.
گاهی فکر میکنم شاید اشکال از پارچهی زندگی نیست، از الگویی است که سالهاست میخواهم زندگی را با آن ببرم و بدوزم. الگویی که دیگر اندازهام نیست، اما دلم نمیآید دورش بیندازم. هر بار از گوشهای کوتاهش میکنم، از جایی وصلهاش میزنم، درزی را میشکافم و دوباره میدوزم.
غافل از اینکه هر بار که خیال میکنم همه چیز سر جای خودش قرار گرفته ناگهان دستی از راه میرسد و تمام نخها را میکشد. دوباره میمانم و مشتی پارچه و قیچی و آرزوهایی که دیگر حتی حوصله اندازه گرفتنشان را ندارم.
با این همه، صبح که بشود باز سراغ همان چرخ خیاطی قدیمی میروم. یا از سر امید است یا از سر عادت. خب بلد هم نیستم با زندگی کاری جز دوختن و شکافتن بکنم.
راستش را بخواهید، دیگر حتی نمیدانم دنبال زیبایی هستم یا فقط میخواهم چیزی بدوزم که کمتر آزارم بدهد. لباسی که مجبور نباشم مدام در آن خودم را جمع و جور کنم و وانمود کنم اندازهام است.
به گمانم تمام آرزوی آدم در میانه این همه شلوغی همین است؛ تکهای آرامش.
و من باز سوزن را نخ میکنم و پارهگیها را میدوزم. نه این که صبورتر شدهام، نه، چون هنوز این زندگی هر چقدر هم بدقواره، تنها لباسی با وصلههای جور است که برای پوشیدن دارم.
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
❤14👏1💯1
نقره خانم
امروز به این فکر افتادم که این همه سال برای پدر، مادر، برادر، خواهر، معلم، دوست، آشنا و حتا برای خودم نامه نوشتهام جز یک نفر؛ نقره خانم. نقره خانم عروسک دوران کودکیام بود. چقدر با او خاطره دارم. چه روزهای زیبایی با هم بودیم. پس چرا این همه وقت سراغی از او نگرفتهام؟
شروع میکنم.
از چادری که سرمان میکردیم و مینشستیم گوشهی باغچهی خانهی پدر بزرگ و نقره خانم با آن سایهی نقرهای پشت چشمش همیشه قشنگ بود، مینویسم. همان روزها گفته بودمش دلم میخواهد بزرگ که شدم پشت چشمم را نقرهای کنم. او هیچوقت جوابم نمیداد.
مینویسم حالا که خیلی بزرگ شدهام هنوز پشت چشمم را نقرهای نکردهام. چون من مثل او قشنگ نیستم. چون چند بار خانمهای میکاپ آرتیست به من گفتند نقرهای رنگ خنثا است و به تو که پوستت روشن است نمیآید و من خیلی دلم گرفت. از بیمحلی که به «ماتیک خانم» -عروسک خواهرم- میکردیم، مینویسم. آخر او همیشه لبهایش سرخ و من و نقره خانم لبهامان بیرنگ بود. برای همین لجمان میگرفت و فقط برایش اخم میکردیم.
از رازداریاش مینویسم که همهی حرفهایم را با دل راحت برای او میگفتم.
برایش مینویسم امروز برای موضوعی، خوشحالیِ گنگی زیر پوستم رفته اما چون مطمئن نیستم نمیتوانم بیشتر از این خوشحال باشم.
از صفحات صبحگاهی با صداهایی که شنیدم برایش نوشتم. هر صدایی میآمد، زیر گوشم گرفتم و با همان آوا نوشتم. صدای سامی و راکی سگهای خانه، صدای گنجشک درخت خانه، صدای موتور بیرون از خانه، صدای ماشین، هواپیما، یخچال، دیوار، شیر آب، سماور، زودپز، تلفن، موبایل و ...
گفتم که عضو مدرسهی نویسندگی شدهام. معلم و استادم شاهین کلانتری است. از حالا به بعد اسم کتابهایی که میخوانم و فیلمهایی که میبینم را برایش مینویسم. خواندن «خنیاگران گمنام» از زهرا عباسعلی و دیدن کمی از سریال «روز صفر» برای امشب بود. شاهین کلانتری در وبینار نویسندهساز پیشنهاد داده بود.
نوشتم گاهی تراس خانه، خیابان پیادهرویام میشود. چون باید هر روز پیادهروی برویم.
آخر نامهام به نقره خانم این بود:
«آب پرتقالگیری برقی خراب است. باید پرتقالها را با آب پرتقالگیری دستی بگیرم. جانم دارد بالا میآید. همه جا پرتقالی است. پرتقالیِ پرتقالی. همه آب پرتقال میخواهند. گفتم سیب هم دارم. قاچ کنید و بخورید. میگفتند فقط آب پرتقال میخواهیم. لیوانهای خالی پیدرپی جلو رویم است. همه دورتادور روی مبل و صندلی نشستهاند. مچ دستانم درد گرفته است. اما انگار اجبار دارم به حرفشان گوش بدهم. پرتقالهای یخچال تمام شد. غرولندکنان مانتو میپوشم تا بروم بخرم. از خواب میپرم.»
در پایان خداحافظی نکردم. نوشتم منتظر نامههای بعدیم باشد.
#گزارش_نیک
@nahid40rasti02
امروز به این فکر افتادم که این همه سال برای پدر، مادر، برادر، خواهر، معلم، دوست، آشنا و حتا برای خودم نامه نوشتهام جز یک نفر؛ نقره خانم. نقره خانم عروسک دوران کودکیام بود. چقدر با او خاطره دارم. چه روزهای زیبایی با هم بودیم. پس چرا این همه وقت سراغی از او نگرفتهام؟
شروع میکنم.
از چادری که سرمان میکردیم و مینشستیم گوشهی باغچهی خانهی پدر بزرگ و نقره خانم با آن سایهی نقرهای پشت چشمش همیشه قشنگ بود، مینویسم. همان روزها گفته بودمش دلم میخواهد بزرگ که شدم پشت چشمم را نقرهای کنم. او هیچوقت جوابم نمیداد.
مینویسم حالا که خیلی بزرگ شدهام هنوز پشت چشمم را نقرهای نکردهام. چون من مثل او قشنگ نیستم. چون چند بار خانمهای میکاپ آرتیست به من گفتند نقرهای رنگ خنثا است و به تو که پوستت روشن است نمیآید و من خیلی دلم گرفت. از بیمحلی که به «ماتیک خانم» -عروسک خواهرم- میکردیم، مینویسم. آخر او همیشه لبهایش سرخ و من و نقره خانم لبهامان بیرنگ بود. برای همین لجمان میگرفت و فقط برایش اخم میکردیم.
از رازداریاش مینویسم که همهی حرفهایم را با دل راحت برای او میگفتم.
برایش مینویسم امروز برای موضوعی، خوشحالیِ گنگی زیر پوستم رفته اما چون مطمئن نیستم نمیتوانم بیشتر از این خوشحال باشم.
از صفحات صبحگاهی با صداهایی که شنیدم برایش نوشتم. هر صدایی میآمد، زیر گوشم گرفتم و با همان آوا نوشتم. صدای سامی و راکی سگهای خانه، صدای گنجشک درخت خانه، صدای موتور بیرون از خانه، صدای ماشین، هواپیما، یخچال، دیوار، شیر آب، سماور، زودپز، تلفن، موبایل و ...
گفتم که عضو مدرسهی نویسندگی شدهام. معلم و استادم شاهین کلانتری است. از حالا به بعد اسم کتابهایی که میخوانم و فیلمهایی که میبینم را برایش مینویسم. خواندن «خنیاگران گمنام» از زهرا عباسعلی و دیدن کمی از سریال «روز صفر» برای امشب بود. شاهین کلانتری در وبینار نویسندهساز پیشنهاد داده بود.
نوشتم گاهی تراس خانه، خیابان پیادهرویام میشود. چون باید هر روز پیادهروی برویم.
آخر نامهام به نقره خانم این بود:
«آب پرتقالگیری برقی خراب است. باید پرتقالها را با آب پرتقالگیری دستی بگیرم. جانم دارد بالا میآید. همه جا پرتقالی است. پرتقالیِ پرتقالی. همه آب پرتقال میخواهند. گفتم سیب هم دارم. قاچ کنید و بخورید. میگفتند فقط آب پرتقال میخواهیم. لیوانهای خالی پیدرپی جلو رویم است. همه دورتادور روی مبل و صندلی نشستهاند. مچ دستانم درد گرفته است. اما انگار اجبار دارم به حرفشان گوش بدهم. پرتقالهای یخچال تمام شد. غرولندکنان مانتو میپوشم تا بروم بخرم. از خواب میپرم.»
در پایان خداحافظی نکردم. نوشتم منتظر نامههای بعدیم باشد.
#گزارش_نیک
@nahid40rasti02
❤12🥰2
Forwarded from
چند مدل پرسش داریم؟ | یادآوری وبیکارهای معماری تفکر
انواع پرسش چیست؟
مهمان امروز: خانم مبیناز ملائی🌻
وبیکارهای معماری تفکر
شنبه تا چهارشنبه
ساعت ۱۶
ورود برای همه رایگان و آزاد
اگر با وبیکارها آشنایی ندارید این پست مال شماست.
مشتاق دیدار شما هستم. 🌞
https://fanotech.ir/vauw4
به دوستاتون بگید و با هم بیاید که زبانِ زندگی یاد بگیریم.
سرزبان
انواع پرسش چیست؟
مهمان امروز: خانم مبیناز ملائی🌻
وبیکارهای معماری تفکر
شنبه تا چهارشنبه
ساعت ۱۶
ورود برای همه رایگان و آزاد
اگر با وبیکارها آشنایی ندارید این پست مال شماست.
مشتاق دیدار شما هستم. 🌞
https://fanotech.ir/vauw4
به دوستاتون بگید و با هم بیاید که زبانِ زندگی یاد بگیریم.
سرزبان
❤7
❤9🔥2✍1🥰1
نمیتوانم تخفیف بدهم
— فامیلی داریم که فوقِ فوقش سالی یک بار همدیگر را ببینیم. بزرگترها که بمیرند فاصلهها بیشتر میشود تمایلها کمتر. حالا سه هفته است که مدام به خوابم میآید؛ همان فامیل زنده را میگویم. خودش و خاهرش. خودش از من بزرگتر است خاهرش همسن من. در بیداری مهربانند در خاب هم همینطور. نمیدانم تعبیرش چیست. نوبت من نیست که زنگ بزنم. چندین بار، صد سال پیش بهشان زنگ زدهام. اما جوابی دریافت نکردهام. چرا آنها یکبار احوالم را نمیپرسند؟ غرورم اجازه نمیدهد گوشی را بردارم. منطق هم سر و کارش با دو دوتا چهارتاست. پس معادله قابل موازنه نیست. هیچطوری نمیتوانم تخفیف بدهم. باید خودم را گران نگه دارم. پس هیچی. میگذارم در خاب دوباره احوالپرس هم باشیم.
— برگریها، هاتداگیها، پیتزاییها بستنیفروشیها، لاتهایها، تمام پیادهروهای خیابان برج را بند آوردهاند. ازدحام برای آنهاست. جوانها چیزی میخورند یا مینوشند و سیگارهاست که دود میشود به آسمان. نگاه حسرتبار مانکنهای بوتیکها دنبالشان است. بیچارهها هر روز قر و قورشان را عوض میکنند اما دریغ از خوردن لقمهای یا نوشیدن قهوهای. سیگار پکزدن هم برود به گور آرزوهایشان.
راهم را کج میکنم تا بتوانم راهرَوی راحتتری داشته باشم.
— دو داستان کوتاه از «تلخون» صمد بهرنگی را میخوانم.
— در وبینار نویسندهساز «سی واژهی توافقی» را مرور کردیم. انتخابم واژههای شعر بود و خطخطی.
— شام نیمرویی میخورم. بدون نان. با کمی پنیر.
— آیا خواب راحتی خواهم داشت؟ جوابش را صبح به نقره خانم میگویم.
#گزارش_نیک
@nahid40rasti02
— فامیلی داریم که فوقِ فوقش سالی یک بار همدیگر را ببینیم. بزرگترها که بمیرند فاصلهها بیشتر میشود تمایلها کمتر. حالا سه هفته است که مدام به خوابم میآید؛ همان فامیل زنده را میگویم. خودش و خاهرش. خودش از من بزرگتر است خاهرش همسن من. در بیداری مهربانند در خاب هم همینطور. نمیدانم تعبیرش چیست. نوبت من نیست که زنگ بزنم. چندین بار، صد سال پیش بهشان زنگ زدهام. اما جوابی دریافت نکردهام. چرا آنها یکبار احوالم را نمیپرسند؟ غرورم اجازه نمیدهد گوشی را بردارم. منطق هم سر و کارش با دو دوتا چهارتاست. پس معادله قابل موازنه نیست. هیچطوری نمیتوانم تخفیف بدهم. باید خودم را گران نگه دارم. پس هیچی. میگذارم در خاب دوباره احوالپرس هم باشیم.
— برگریها، هاتداگیها، پیتزاییها بستنیفروشیها، لاتهایها، تمام پیادهروهای خیابان برج را بند آوردهاند. ازدحام برای آنهاست. جوانها چیزی میخورند یا مینوشند و سیگارهاست که دود میشود به آسمان. نگاه حسرتبار مانکنهای بوتیکها دنبالشان است. بیچارهها هر روز قر و قورشان را عوض میکنند اما دریغ از خوردن لقمهای یا نوشیدن قهوهای. سیگار پکزدن هم برود به گور آرزوهایشان.
راهم را کج میکنم تا بتوانم راهرَوی راحتتری داشته باشم.
— دو داستان کوتاه از «تلخون» صمد بهرنگی را میخوانم.
— در وبینار نویسندهساز «سی واژهی توافقی» را مرور کردیم. انتخابم واژههای شعر بود و خطخطی.
— شام نیمرویی میخورم. بدون نان. با کمی پنیر.
— آیا خواب راحتی خواهم داشت؟ جوابش را صبح به نقره خانم میگویم.
#گزارش_نیک
@nahid40rasti02
❤9🥰2👏1
Forwarded from
سلیقه داری؟ | یادآوری وبیکارهای معماری تفکر
پرسشهای بینظام(وابسته به شخص) چگونه پرسشهایی هستند؟
وبیکارهای معماری تفکر
شنبه تا چهارشنبه
ساعت ۱۶
ورود برای همه رایگان و آزاد
اگر با وبیکارها آشنایی ندارید این پست مال شماست.
مشتاق دیدار شما هستم. 🌞
https://fanotech.ir/vauw4
به دوستاتون بگید و با هم بیاید که زبانِ زندگی یاد بگیریم.
سرزبان
پرسشهای بینظام(وابسته به شخص) چگونه پرسشهایی هستند؟
وبیکارهای معماری تفکر
شنبه تا چهارشنبه
ساعت ۱۶
ورود برای همه رایگان و آزاد
اگر با وبیکارها آشنایی ندارید این پست مال شماست.
مشتاق دیدار شما هستم. 🌞
https://fanotech.ir/vauw4
به دوستاتون بگید و با هم بیاید که زبانِ زندگی یاد بگیریم.
سرزبان
❤5
خردِ دست کشیدن
نقره خانم
گاهی باید قرار بگذاریم. با چه کسی؟ با خودمان. مثل یک قمارباز واقعی.
قمارباز واقعی، دقیقن همان لحظهای که به اندازه کافی برده است، بازی را ترک میکند؛ چون از قبل با خودش قرار گذاشته است. او اجازه نمیدهد طمع، عقلش را به بازی بگیرد.
همین قاعده در زندگی ما نیز صادق است. گاهی هنرِ زندگی در به دست آوردن چیزهای بیشتر نیست، بلکه در دانستن زمانِ از دست کشیدن است. باید بدانیم کجا بایستیم از چه چیزی باید بگذریم و چه زمانی باید با همان داشتهها راضی باشیم.
بسیاری از ما نه از نداشتن، بلکه از زیاده خواستن آسیب میبینیم. قرارها یادمان میرود. آنقدر به دنبال پیروزیهای بزرگتر میدویم که فرصت لذت بردن از پیروزیهای کوچک را از دست میدهیم.
انسانها گاهی برای به دست آوردن چیزی که هنوز ندارند، آن چه را سالها برای ساختنش زحمت کشیدهاند، به خطر میاندازند.
به گمانم زندگی همان میز قماری است که همیشه قرار نیست برنده آن باشیم. گاهی باید باختی کوچک را پپذیریم تا تمام داراییمان را نبازیم. گاهی باید از رابطهای، آرزویی، رقابتی یا حتی راهی که روزگاری با اشتیاق آغاز کردهایم، کنار کشید.
اما دشوارترین بخش ماجرا این است که تشخیص دهیم چه زمانی قرار است از ادامه دادن دست بکشیم. چرا که بیشتر اوقات از سر لجاجت و ترس از شکست، پیش میرویم.
یکی از بزرگترین پیروزیهای انسان همین است که بداند چه چیزی ارزش جنگیدن دارد و چه چیزی ارزش رها کردن. گاهی آنکس که زودتر از پشت میز بلند میشود، نه بازنده است و نه ترسو؛ فقط میداند که قرار نیست برای اثبات برنده بودنش، همهچیز را ببازد.
با زندگی قرار به «اندازه خواستن و به موقع رفتن» بگذاریم.
*«قرار» یکی از سی واژهی توافقی همسفران نویسندهساز
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
نقره خانم
گاهی باید قرار بگذاریم. با چه کسی؟ با خودمان. مثل یک قمارباز واقعی.
قمارباز واقعی، دقیقن همان لحظهای که به اندازه کافی برده است، بازی را ترک میکند؛ چون از قبل با خودش قرار گذاشته است. او اجازه نمیدهد طمع، عقلش را به بازی بگیرد.
همین قاعده در زندگی ما نیز صادق است. گاهی هنرِ زندگی در به دست آوردن چیزهای بیشتر نیست، بلکه در دانستن زمانِ از دست کشیدن است. باید بدانیم کجا بایستیم از چه چیزی باید بگذریم و چه زمانی باید با همان داشتهها راضی باشیم.
بسیاری از ما نه از نداشتن، بلکه از زیاده خواستن آسیب میبینیم. قرارها یادمان میرود. آنقدر به دنبال پیروزیهای بزرگتر میدویم که فرصت لذت بردن از پیروزیهای کوچک را از دست میدهیم.
انسانها گاهی برای به دست آوردن چیزی که هنوز ندارند، آن چه را سالها برای ساختنش زحمت کشیدهاند، به خطر میاندازند.
به گمانم زندگی همان میز قماری است که همیشه قرار نیست برنده آن باشیم. گاهی باید باختی کوچک را پپذیریم تا تمام داراییمان را نبازیم. گاهی باید از رابطهای، آرزویی، رقابتی یا حتی راهی که روزگاری با اشتیاق آغاز کردهایم، کنار کشید.
اما دشوارترین بخش ماجرا این است که تشخیص دهیم چه زمانی قرار است از ادامه دادن دست بکشیم. چرا که بیشتر اوقات از سر لجاجت و ترس از شکست، پیش میرویم.
یکی از بزرگترین پیروزیهای انسان همین است که بداند چه چیزی ارزش جنگیدن دارد و چه چیزی ارزش رها کردن. گاهی آنکس که زودتر از پشت میز بلند میشود، نه بازنده است و نه ترسو؛ فقط میداند که قرار نیست برای اثبات برنده بودنش، همهچیز را ببازد.
با زندگی قرار به «اندازه خواستن و به موقع رفتن» بگذاریم.
*«قرار» یکی از سی واژهی توافقی همسفران نویسندهساز
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
❤11👏1
پاکتهای کاغذی
پدرم در خانه را باز کرد. یک پاکت کاغذی دستش بود. از پنجرهی اتاق نمیدیدم خریدش را. یا میوه بود یا شکلات. حدس زدم. کت و شلوار قهوهای پوشیده بود با ژیلهی طوسی. چطور این لباسش را ندیده بودم؟ صدایمان کرد. من زودتر شنیدم. خواستم بروم توی حیاط، از خاب پریدم.
خابم مرا یاد کتابفروشی «هفت داستان» خیابان برج انداخت. کتابهای خریده شده گاهی میرود توی پاکت کاغذی. این دو سال اخیر میبینم. پاکت پلاستیکی هم دارد. انتخاب من پاکت کاغذی است. زمان کودکی را به یاد میآوردَم. آن زمان که همه چیز در پاکتهای کاغذی کاهی رنگ گذاشته میشد. تا نوجوانیام همین گونه بود. خشکبار، میوه، گوشت، کیک، نان سوخاری... هر چه فکرش را کنی جایش در همین پاکتها بود. موقع خریدن پارچه، بزازها پارچه را در کاغذ کادو یا روزنامه میپیچیدند. پارچهفروشیهای معروف اهواز «کیمونو» «پرنیان» «پرنسس» «پیله» «آسیا» ... پارچههای شب و گرانقیمت را با کاغذهایی که اسم و آدرس خودشان رویشان چاپ شده بود، کادوپیچ میکردند.
پلاستیک برای جلد کتابها بود، سفرههای پلاستیکی برای غذاخوردن.
بعدها پاکتِ پلاستیکی یا نایلکس آمد. اولش چیز تازه و جالبی بود. سبک و ارزان. اگر باران میبارید، مثل پاکت کاغذی خیس و پاره نمیشد.
نایلکس جای پاکتهای کاغذی را گرفت؛ آرام و بدون سر وصدا. جوری که نفهمیدیم چه وقت آن پاکتهای کاهیرنگ از زندگیمان ناپدید شدند.
از نسل پاکتهای کاغذی گذشته، پستیشان مانده. خدا کند پاکتهای پستی کاغذی به جنس پلاستیکی روی خوش نشان ندهند.
شاید برای نسل امروز پاکت کاغذی فقط انتخابی برای حفظ محیط زیست باشد. اما
گاهی دلتنگی برای گذشته از همین چیزهای کوچک شروع میشود. چیزهایی که روزگاری آنقدر معمولی بودند که هرگز فکر نمیکردیم روزی نبودنشان را احساس کنیم.
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
پدرم در خانه را باز کرد. یک پاکت کاغذی دستش بود. از پنجرهی اتاق نمیدیدم خریدش را. یا میوه بود یا شکلات. حدس زدم. کت و شلوار قهوهای پوشیده بود با ژیلهی طوسی. چطور این لباسش را ندیده بودم؟ صدایمان کرد. من زودتر شنیدم. خواستم بروم توی حیاط، از خاب پریدم.
خابم مرا یاد کتابفروشی «هفت داستان» خیابان برج انداخت. کتابهای خریده شده گاهی میرود توی پاکت کاغذی. این دو سال اخیر میبینم. پاکت پلاستیکی هم دارد. انتخاب من پاکت کاغذی است. زمان کودکی را به یاد میآوردَم. آن زمان که همه چیز در پاکتهای کاغذی کاهی رنگ گذاشته میشد. تا نوجوانیام همین گونه بود. خشکبار، میوه، گوشت، کیک، نان سوخاری... هر چه فکرش را کنی جایش در همین پاکتها بود. موقع خریدن پارچه، بزازها پارچه را در کاغذ کادو یا روزنامه میپیچیدند. پارچهفروشیهای معروف اهواز «کیمونو» «پرنیان» «پرنسس» «پیله» «آسیا» ... پارچههای شب و گرانقیمت را با کاغذهایی که اسم و آدرس خودشان رویشان چاپ شده بود، کادوپیچ میکردند.
پلاستیک برای جلد کتابها بود، سفرههای پلاستیکی برای غذاخوردن.
بعدها پاکتِ پلاستیکی یا نایلکس آمد. اولش چیز تازه و جالبی بود. سبک و ارزان. اگر باران میبارید، مثل پاکت کاغذی خیس و پاره نمیشد.
نایلکس جای پاکتهای کاغذی را گرفت؛ آرام و بدون سر وصدا. جوری که نفهمیدیم چه وقت آن پاکتهای کاهیرنگ از زندگیمان ناپدید شدند.
از نسل پاکتهای کاغذی گذشته، پستیشان مانده. خدا کند پاکتهای پستی کاغذی به جنس پلاستیکی روی خوش نشان ندهند.
شاید برای نسل امروز پاکت کاغذی فقط انتخابی برای حفظ محیط زیست باشد. اما
گاهی دلتنگی برای گذشته از همین چیزهای کوچک شروع میشود. چیزهایی که روزگاری آنقدر معمولی بودند که هرگز فکر نمیکردیم روزی نبودنشان را احساس کنیم.
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
❤8🥰1
Forwarded from
پاگشاکنان
یک بار دیگر نگاهی به پردهها و به نردبان میاندازم. باز کنم نکنم؟ تصمیمم را میگیرم و از نردبان بالا میروم. پرده سرتاسری است. سه بار نردبان را جابجا کردم. پایین آمدم بالا رفتم تا پرده در آمد.
یک ساعت پیش رفته بودم خشکشویی سرِ خیابان. فردا شب عروسی دعوت داریم. لباس شبم را داده بوم خشکشویی. شلوغ بود. ایستادم تا نوبتم بشود.
دو خانم بلند صحبت میکردند. ناخواسته شنیدم. خانم مسنتر گفت: «اومِدم پَردا آپارتمانِ دختِرمو بسونم. سال اوِلیِس که شستیمشون. آخه مالِ جازِشس، خودامون اوِل تو خونه خیسوندیم و بعد یه دور پودر زِدیمو و بعدِی انداختیم تو لباسشویی و پیروزم آوردیم داددِیم خُششوی». خانم جوانتر گفت:«عه؟ عجب، آ پَردا خِراب نشد؟» گفت: «نه واسه چیچی خِراب شه. اِگِر اوِل کار میُوردیم خُششوی خِراب میشدُ و چرکمرده. اینجوری برق میافته.»
لباسم را گرفتم و برگشتم خانه. گفتم خوب است من هم همین کار را بکنم. آن خانم راست میگفت باید اول پردهها را با آب سرد بخیسانیم و بعد پودر بزنیم و بعد لباسشویی و سر آخر بروند خشکشویی.
حالا پردهها روی زمینند. خداییش کثیف نیستند. اما ویرم گرفته بشورمشان. شاید چند وقت دیگر بخواهم عروس و داماد را پاگشا کنم. خانه باید برق بزند. از پردهها شروع کنم بهتر است.
گیرهها را درآوردم. پردهی سرتاسری سنگین را بردم توی حمام. انداختم توی وان. آب را بازکردم. گذاشتم دو ساعت بخیسد.
خواستم پردهی اتاقها را باز کنم، نکردم.
بعد از دوساعت آمدم آب وان را خالی کنم. آب از وان قدیمی بسختی رد میشد. پردهی عریض، سنگین شده بود. با فلاکت از وان درآوردمش. روی زمین حمام ولو شد. پرِ آب بود. حالا کجا پودرش بزنم؟ سه تا قابلمه آوردم پرده را چپاندم تویشان. پودر و آب رویشان ریختم. کف آمد بالا. هر چه مشت میدادم کفها، بیشتر کف میکردند. لباسشویی توی آشپزخانه است. فکر کردم حالا این پردهی سنگین را چگونه به آشپزخانه برسانم. اشک توی چشمهایم آمد.
کمرم درد گرفته بود. پردهی پرِ آب را با بدبختی رساندم تا دم لباسشویی. هولش دادم توی مخزن. جا نمیشد. بالاخره درش را با هر دردسری بود بستم. روشنش کردم. آبگیری کرد. نمیتوانست بچرخد. خدایا چه خاکی به سرم کنم؟ لباسشویی زور میزد و نمیچرخید. فوری از برق در آوردمش. درش را باز کردم. آب با شتاب زد بیرون. آشپزخانه پر آب شد. نصف پرده تو لباسشویی بود نصفش روی زمین. درِ راهآب را برداشتم. خُلیُ و تُلیها از زیر کابینتها بیرون آمد. ای واویلا. تی آوردم. آبها را زدم رفت. حالا زمین آشپزخانه جرغابه شده. پودر زدم و دوباره سطل سطل از سینک آب ریختم. صد بار تی کشیدم. تمیز شد. یک سفرهی پلاستیکی پهن کردم روی زمین. پردهی لندهور را پرت کردم رویش.
تازه فهمیدم دستها و پاهایم کرخت شدهاند. هر کاری کردم کمرم را راست کنم نتوانستم. دولا دولا خودم را انداختم روی مبل هال. از ساعت ده ونیم صبح تا حالا یکریز پای این پرده جان خودم را گرفته بودم. ناهار که هیچی دریغ از یک فنجان چای. ساعت چهار بود. ای وای. ساعت سه وقت آرایشگاه داشتم برای رنگ کردن موهایم. هرچه خواستم بلند شوم نمیتوانستم. عضلات کمرم گرفته بود. پاهایم. شانههایم.
شوهرم آمد. خواهش کردم پرده را ببرد خشکشویی. گفت: «همین تازگی پردهها را دادی خشکشویی. هیچوقت پردهی به این بزرگی را توی خانه نمیشستی؟ خودت درآوردی خودت هم ببر.» گفتم: «تمام بدنم درد میکند. خدا شاهده نمیتونم تکون بخورم.» لج کرد و گفت من که نمیبرم. زنگ زدم به دخترم که شفاعتم را به پدرش بکند. خلاصهای برایش گفتم. فریادش از پشت تلفن بالا رفت: «از نردبان رفتین بالا؟ پرده خیسوندین؟ خب شما که یک ماه پیش ام ار آی کردید و دکتر گفت بیشتر از یک کیلو چیز برندارید، از پله بالا پایبن نروید. یادتون رفت؟ چی؟ نردبان؟ پردهی بزرگ سالن؟ این همه توصیه برا من بود؟ مگه شما فردا شب دعوت ندارین؟ شما که وقت آرایشگاه داشتید. بهتر که بابا هم محل نذاره. بهتر که پرده بپوسه.» انگار کار بدتر شد. عجب خبطی کردم به دخترم زنگ زدم.
بعد از دو ساعت شوهرم از اتاق آمد و پردهی بزرگ و سنگین و خیس را برد خشکشویی. دخترم کار خودش را کرده بود.
غروب که شد نالهام به آسمان بود. رفتیم بیمارستان با شوهرم. دکتر یک آمپول مسکن زد و دستور سه روز استراحت مطلق داد.
لباسشویی خراب شد، عروسی رفتنمان کنسل. تا من باشم یک روز قبل از رفتن جشنی، مراسمی به فکر کارهای سنگین نیفتم. خداییش پردهها هم تمیز بود.
«سالون دختِرم خیلی کوچیکِس آ یه تیکه بیشتِر پردهخور ندارِه.» موقع آمپول زدن حرفهای آن خانم یادم آمد.
اصلن من کی هستم که بخواهم عروس و داماد را پاگشا کنم؟
خوب شد پردههای اتاق خوابها را درنیاوردم.
#رخدادک
ناهید راستی
۲۸ مهر ۰۵
یک بار دیگر نگاهی به پردهها و به نردبان میاندازم. باز کنم نکنم؟ تصمیمم را میگیرم و از نردبان بالا میروم. پرده سرتاسری است. سه بار نردبان را جابجا کردم. پایین آمدم بالا رفتم تا پرده در آمد.
یک ساعت پیش رفته بودم خشکشویی سرِ خیابان. فردا شب عروسی دعوت داریم. لباس شبم را داده بوم خشکشویی. شلوغ بود. ایستادم تا نوبتم بشود.
دو خانم بلند صحبت میکردند. ناخواسته شنیدم. خانم مسنتر گفت: «اومِدم پَردا آپارتمانِ دختِرمو بسونم. سال اوِلیِس که شستیمشون. آخه مالِ جازِشس، خودامون اوِل تو خونه خیسوندیم و بعد یه دور پودر زِدیمو و بعدِی انداختیم تو لباسشویی و پیروزم آوردیم داددِیم خُششوی». خانم جوانتر گفت:«عه؟ عجب، آ پَردا خِراب نشد؟» گفت: «نه واسه چیچی خِراب شه. اِگِر اوِل کار میُوردیم خُششوی خِراب میشدُ و چرکمرده. اینجوری برق میافته.»
لباسم را گرفتم و برگشتم خانه. گفتم خوب است من هم همین کار را بکنم. آن خانم راست میگفت باید اول پردهها را با آب سرد بخیسانیم و بعد پودر بزنیم و بعد لباسشویی و سر آخر بروند خشکشویی.
حالا پردهها روی زمینند. خداییش کثیف نیستند. اما ویرم گرفته بشورمشان. شاید چند وقت دیگر بخواهم عروس و داماد را پاگشا کنم. خانه باید برق بزند. از پردهها شروع کنم بهتر است.
گیرهها را درآوردم. پردهی سرتاسری سنگین را بردم توی حمام. انداختم توی وان. آب را بازکردم. گذاشتم دو ساعت بخیسد.
خواستم پردهی اتاقها را باز کنم، نکردم.
بعد از دوساعت آمدم آب وان را خالی کنم. آب از وان قدیمی بسختی رد میشد. پردهی عریض، سنگین شده بود. با فلاکت از وان درآوردمش. روی زمین حمام ولو شد. پرِ آب بود. حالا کجا پودرش بزنم؟ سه تا قابلمه آوردم پرده را چپاندم تویشان. پودر و آب رویشان ریختم. کف آمد بالا. هر چه مشت میدادم کفها، بیشتر کف میکردند. لباسشویی توی آشپزخانه است. فکر کردم حالا این پردهی سنگین را چگونه به آشپزخانه برسانم. اشک توی چشمهایم آمد.
کمرم درد گرفته بود. پردهی پرِ آب را با بدبختی رساندم تا دم لباسشویی. هولش دادم توی مخزن. جا نمیشد. بالاخره درش را با هر دردسری بود بستم. روشنش کردم. آبگیری کرد. نمیتوانست بچرخد. خدایا چه خاکی به سرم کنم؟ لباسشویی زور میزد و نمیچرخید. فوری از برق در آوردمش. درش را باز کردم. آب با شتاب زد بیرون. آشپزخانه پر آب شد. نصف پرده تو لباسشویی بود نصفش روی زمین. درِ راهآب را برداشتم. خُلیُ و تُلیها از زیر کابینتها بیرون آمد. ای واویلا. تی آوردم. آبها را زدم رفت. حالا زمین آشپزخانه جرغابه شده. پودر زدم و دوباره سطل سطل از سینک آب ریختم. صد بار تی کشیدم. تمیز شد. یک سفرهی پلاستیکی پهن کردم روی زمین. پردهی لندهور را پرت کردم رویش.
تازه فهمیدم دستها و پاهایم کرخت شدهاند. هر کاری کردم کمرم را راست کنم نتوانستم. دولا دولا خودم را انداختم روی مبل هال. از ساعت ده ونیم صبح تا حالا یکریز پای این پرده جان خودم را گرفته بودم. ناهار که هیچی دریغ از یک فنجان چای. ساعت چهار بود. ای وای. ساعت سه وقت آرایشگاه داشتم برای رنگ کردن موهایم. هرچه خواستم بلند شوم نمیتوانستم. عضلات کمرم گرفته بود. پاهایم. شانههایم.
شوهرم آمد. خواهش کردم پرده را ببرد خشکشویی. گفت: «همین تازگی پردهها را دادی خشکشویی. هیچوقت پردهی به این بزرگی را توی خانه نمیشستی؟ خودت درآوردی خودت هم ببر.» گفتم: «تمام بدنم درد میکند. خدا شاهده نمیتونم تکون بخورم.» لج کرد و گفت من که نمیبرم. زنگ زدم به دخترم که شفاعتم را به پدرش بکند. خلاصهای برایش گفتم. فریادش از پشت تلفن بالا رفت: «از نردبان رفتین بالا؟ پرده خیسوندین؟ خب شما که یک ماه پیش ام ار آی کردید و دکتر گفت بیشتر از یک کیلو چیز برندارید، از پله بالا پایبن نروید. یادتون رفت؟ چی؟ نردبان؟ پردهی بزرگ سالن؟ این همه توصیه برا من بود؟ مگه شما فردا شب دعوت ندارین؟ شما که وقت آرایشگاه داشتید. بهتر که بابا هم محل نذاره. بهتر که پرده بپوسه.» انگار کار بدتر شد. عجب خبطی کردم به دخترم زنگ زدم.
بعد از دو ساعت شوهرم از اتاق آمد و پردهی بزرگ و سنگین و خیس را برد خشکشویی. دخترم کار خودش را کرده بود.
غروب که شد نالهام به آسمان بود. رفتیم بیمارستان با شوهرم. دکتر یک آمپول مسکن زد و دستور سه روز استراحت مطلق داد.
لباسشویی خراب شد، عروسی رفتنمان کنسل. تا من باشم یک روز قبل از رفتن جشنی، مراسمی به فکر کارهای سنگین نیفتم. خداییش پردهها هم تمیز بود.
«سالون دختِرم خیلی کوچیکِس آ یه تیکه بیشتِر پردهخور ندارِه.» موقع آمپول زدن حرفهای آن خانم یادم آمد.
اصلن من کی هستم که بخواهم عروس و داماد را پاگشا کنم؟
خوب شد پردههای اتاق خوابها را درنیاوردم.
#رخدادک
ناهید راستی
۲۸ مهر ۰۵
❤11
روز غرشها
نقره خانم
امروز روز غرش بود. آسمان اصفهان غرش کرد اما خیلی کم بارید. آمدم قوری را از روی کتری بردارم که دستهی قوری داغ را بدون دستگیره برداشتن همان و از دستم افتادن همان. دستم غرش کرد از داغی. درِ قوری افتاد و صد و پنجاه تکه شد.چایها ریخت روی کابینت و توی کشو و توی کابینتِ زیر کشو. چای و تفالهها بود که از هر گوشه غریدند و سر در آوردند. از آن طرف سوت زودپز غرید و تمام آب و مواد چربیِ داخل قابلمه از همان سوتِ ریز، پخشِ گاز و زمین آشپزخانه شد. گندمهای حلیم هم، توی قابلمه کف بالا آوردند، غرش کردند و بیرون پریدند. جایشان تنگ بود. خوبم بشود. حقم بود. چرا قابلمهی بزرگتر انتحاب نکردم؟ دوباره سطح گاز به گند کشیده شد. خواستیم با حلیم کمی عدسی بخوریم. عدسها هم در قابلمهی کوچک جوش آوردند. پوستهای عدس بود که جدا میشد و بیرون میریخت.
واجب است چای بخوریم؟ واجب است حلیم بخوریم آن هم با عدسی؟ کوفتم شد غذا. شاید هم من کمطاقتم. هان؟
به گمانم ما انسانها گاهی ناخواسته جوش میآوریم. ظرفمان کوچکتر از «چیزهایی» است که میبینیم یا میشنویم؛ فرای تحملمان. سریع بدون فکر باید غرش کنیم. دنیا به آخر میرسد بعد از کمی فکر واکنش نشان دهیم.
— سه روز پیش رخدادکی را در بخش رخدادکها نوشتم. اصلن فکر نمیکردم «نمونهی خوب رخدادکنویسی» باشد و بازنشر شود. نقره خانم خیلی خوشحال شدم. تو خوشحال نیستی؟
گاهی ناامیدم از نوشتن. اما یک چیزی تو سرم وول میخورد: سماجتی از جنس مداومت.
— کتاب «برگزیدهی حدیقهی سنایی به کوشش ناصر عاملی» را از کتابخانهام در میآورم. هدیهی دوستم.
میخوانم:
یافت آیینه رنگینی در راه
واندر او روی خویش کرد نگاه
بینی پخج دید و دو لب زشت
چشمی از آتش ورخی ز انگشت
چون بر او عیبش آیینه نهفت
بر زمینش زد آنزمان و بگفت
کانکه این زشت را خداوندست
بهر زشتیش را بیفکندست
گر چو من پر نگار بودی این
کی در این راه خوار بودی این
بیکسی او ز زشتخویی اوست
ذل او از سیاهرویی اوست
اینچنین جاهلی سوی دانا
اینت رعنا و اینت نابینا
نیست اینجا چو مر خرد را بر برگ
مرگ به با چنین حریفان مرگ»
ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی شاعر و عارف پارسیگوی قرن پنجم و ششم هزار سال پیش این شعر تمثیلی را سروده. هنوز تازه است.
— رفت و آمد توی خانه را میگذارم پای حساب پیادهروی. اما عذاب تهِ ته وجدان نمیگذارد بیحساب شوم؛ نیش میزند که خودت را گول نزن.
— شام چی بخورم این آخر شبی؟
— باید در بارهی «پرسشهای سلیقهای» بنویسم. تکلیف کلاس الهه علیزاده است. دوست دارم انجامش بدهم.
#گزارش_نیک
@nahid40rasti02
نقره خانم
امروز روز غرش بود. آسمان اصفهان غرش کرد اما خیلی کم بارید. آمدم قوری را از روی کتری بردارم که دستهی قوری داغ را بدون دستگیره برداشتن همان و از دستم افتادن همان. دستم غرش کرد از داغی. درِ قوری افتاد و صد و پنجاه تکه شد.چایها ریخت روی کابینت و توی کشو و توی کابینتِ زیر کشو. چای و تفالهها بود که از هر گوشه غریدند و سر در آوردند. از آن طرف سوت زودپز غرید و تمام آب و مواد چربیِ داخل قابلمه از همان سوتِ ریز، پخشِ گاز و زمین آشپزخانه شد. گندمهای حلیم هم، توی قابلمه کف بالا آوردند، غرش کردند و بیرون پریدند. جایشان تنگ بود. خوبم بشود. حقم بود. چرا قابلمهی بزرگتر انتحاب نکردم؟ دوباره سطح گاز به گند کشیده شد. خواستیم با حلیم کمی عدسی بخوریم. عدسها هم در قابلمهی کوچک جوش آوردند. پوستهای عدس بود که جدا میشد و بیرون میریخت.
واجب است چای بخوریم؟ واجب است حلیم بخوریم آن هم با عدسی؟ کوفتم شد غذا. شاید هم من کمطاقتم. هان؟
به گمانم ما انسانها گاهی ناخواسته جوش میآوریم. ظرفمان کوچکتر از «چیزهایی» است که میبینیم یا میشنویم؛ فرای تحملمان. سریع بدون فکر باید غرش کنیم. دنیا به آخر میرسد بعد از کمی فکر واکنش نشان دهیم.
— سه روز پیش رخدادکی را در بخش رخدادکها نوشتم. اصلن فکر نمیکردم «نمونهی خوب رخدادکنویسی» باشد و بازنشر شود. نقره خانم خیلی خوشحال شدم. تو خوشحال نیستی؟
گاهی ناامیدم از نوشتن. اما یک چیزی تو سرم وول میخورد: سماجتی از جنس مداومت.
— کتاب «برگزیدهی حدیقهی سنایی به کوشش ناصر عاملی» را از کتابخانهام در میآورم. هدیهی دوستم.
میخوانم:
یافت آیینه رنگینی در راه
واندر او روی خویش کرد نگاه
بینی پخج دید و دو لب زشت
چشمی از آتش ورخی ز انگشت
چون بر او عیبش آیینه نهفت
بر زمینش زد آنزمان و بگفت
کانکه این زشت را خداوندست
بهر زشتیش را بیفکندست
گر چو من پر نگار بودی این
کی در این راه خوار بودی این
بیکسی او ز زشتخویی اوست
ذل او از سیاهرویی اوست
اینچنین جاهلی سوی دانا
اینت رعنا و اینت نابینا
نیست اینجا چو مر خرد را بر برگ
مرگ به با چنین حریفان مرگ»
ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی شاعر و عارف پارسیگوی قرن پنجم و ششم هزار سال پیش این شعر تمثیلی را سروده. هنوز تازه است.
— رفت و آمد توی خانه را میگذارم پای حساب پیادهروی. اما عذاب تهِ ته وجدان نمیگذارد بیحساب شوم؛ نیش میزند که خودت را گول نزن.
— شام چی بخورم این آخر شبی؟
— باید در بارهی «پرسشهای سلیقهای» بنویسم. تکلیف کلاس الهه علیزاده است. دوست دارم انجامش بدهم.
#گزارش_نیک
@nahid40rasti02
❤8👏1
کوتاه، مدلِ دمی مور
شوشیک دو بار میگوید: «خانم مطمئن هستین؟ واقعن این مدل میخواین؟ خیلی کوتاه میشه. گفته باشم.» ای وای. او هم مرا دچار تردید میکند. اما من مصممتر میشوم.
دوازده سال است موهایم را در حد مرتب شدن زدهام. همیشه بلند است تا زیر شانههایم. اما حالا دلم یک مدل موی کوتاه میخواهد.
مدل موی دمیمور بازیگر زن فیلم «روح» دلم را برده است.
همهی این سالها از سلیقهی شخصیام دست کشیدهام. چرا؟ تحت تأثیر شوهرم و اطرافیانم: «موی کوتاه بهت نمیآد. حیف نیست موها به این پرپشتی رو کوتاه کنی؟ حالا جوونی میتونی موهات رو بلند نگه داری. بعدن نمیتونی و حسرتش رو میخوری و ...»
موهایم کوتاه میشود. کوتاهِ کوتاه. ترس برم میدارد. اما فوری به خودم مسلط میشوم. از تنگ و تا نمیاندازم خودم را. آن هم جلوی شوشیک.
برمیگردم خانه. اولین کسی که میگوید «چه خوب شد» شوهرم است و بعد از آن اطرافیانم. پس چه دردم بود این همه سال؟
سه سال بود دلم میخواست مویم را این مدلی بزنم. مانعم، احترام به نظر بقیه بود.
سالها از آن روز میگذرد.
الهه علیزاده در وبینار سرزبان از پرسشهای بینظام یا همان پرسشهای ترجیحی گفت و من یاد این خاطره افتادم.
به این فکر کردم که چقدر از انتخابهای شخصیام به خاطر سلیقهی دیگران گذشت کردهام؟
مطمئنم که ترجیح دادن حرف دیگران برایم حسرتهایی در پی نداشته است؟
به این گونه پرسشها چقدر اهمیت دادهام؟
مسئله از جایی شروع میشود که دیگران برای پرسشهای سلیقهای ما پاسخ تعیین میکنند. میگویند این رنگ به تو نمیآید، آن لباس مناسب سنت نیست، موهایت را کوتاه نکن، این موسیقی ارزش شنیده شدن ندارد و خیلی نظرات دیگر.
درست است که نظر ما هم همیشه بهترین انتخاب نیست اما گاهی معیارمان، سلیقهی دیگران میشود.
به نظرم سلیقههای شخصی مثل کوتاه کردن مو، خرید یک لباس، تغییر چیدمان خانه، انتخاب یک غذا، ترجیح یک رنگ خاص برای لباس، مو و ... بیشتر معنای استقلال دارد تا انتخاب.
سلیقهی شخصی قرار نیست همیشه بهترین انتخاب از نگاه دیگران باشد. کافی است انتخابی باشد که خودمان با آن احساس رضایت کنیم.
#سرزبان
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
شوشیک دو بار میگوید: «خانم مطمئن هستین؟ واقعن این مدل میخواین؟ خیلی کوتاه میشه. گفته باشم.» ای وای. او هم مرا دچار تردید میکند. اما من مصممتر میشوم.
دوازده سال است موهایم را در حد مرتب شدن زدهام. همیشه بلند است تا زیر شانههایم. اما حالا دلم یک مدل موی کوتاه میخواهد.
مدل موی دمیمور بازیگر زن فیلم «روح» دلم را برده است.
همهی این سالها از سلیقهی شخصیام دست کشیدهام. چرا؟ تحت تأثیر شوهرم و اطرافیانم: «موی کوتاه بهت نمیآد. حیف نیست موها به این پرپشتی رو کوتاه کنی؟ حالا جوونی میتونی موهات رو بلند نگه داری. بعدن نمیتونی و حسرتش رو میخوری و ...»
موهایم کوتاه میشود. کوتاهِ کوتاه. ترس برم میدارد. اما فوری به خودم مسلط میشوم. از تنگ و تا نمیاندازم خودم را. آن هم جلوی شوشیک.
برمیگردم خانه. اولین کسی که میگوید «چه خوب شد» شوهرم است و بعد از آن اطرافیانم. پس چه دردم بود این همه سال؟
سه سال بود دلم میخواست مویم را این مدلی بزنم. مانعم، احترام به نظر بقیه بود.
سالها از آن روز میگذرد.
الهه علیزاده در وبینار سرزبان از پرسشهای بینظام یا همان پرسشهای ترجیحی گفت و من یاد این خاطره افتادم.
به این فکر کردم که چقدر از انتخابهای شخصیام به خاطر سلیقهی دیگران گذشت کردهام؟
مطمئنم که ترجیح دادن حرف دیگران برایم حسرتهایی در پی نداشته است؟
به این گونه پرسشها چقدر اهمیت دادهام؟
مسئله از جایی شروع میشود که دیگران برای پرسشهای سلیقهای ما پاسخ تعیین میکنند. میگویند این رنگ به تو نمیآید، آن لباس مناسب سنت نیست، موهایت را کوتاه نکن، این موسیقی ارزش شنیده شدن ندارد و خیلی نظرات دیگر.
درست است که نظر ما هم همیشه بهترین انتخاب نیست اما گاهی معیارمان، سلیقهی دیگران میشود.
به نظرم سلیقههای شخصی مثل کوتاه کردن مو، خرید یک لباس، تغییر چیدمان خانه، انتخاب یک غذا، ترجیح یک رنگ خاص برای لباس، مو و ... بیشتر معنای استقلال دارد تا انتخاب.
سلیقهی شخصی قرار نیست همیشه بهترین انتخاب از نگاه دیگران باشد. کافی است انتخابی باشد که خودمان با آن احساس رضایت کنیم.
#سرزبان
#یادداشت_روزانه
@nahid40rasti02
❤9👏1
شعاع باور
امروز
چشمانم
در بالشی از شوقِ حیات
باز شد
از قلبم آفتاب سپیدهدم
سر زد
از کاسهی سرم پرسشهایی
شکفتید
و
در دستهایم
امید
از درختانِ خشک و خالی
ریشه زد
امروز شنبه است
#شنبه_گو
@nahid40rasti02
امروز
چشمانم
در بالشی از شوقِ حیات
باز شد
از قلبم آفتاب سپیدهدم
سر زد
از کاسهی سرم پرسشهایی
شکفتید
و
در دستهایم
امید
از درختانِ خشک و خالی
ریشه زد
امروز شنبه است
#شنبه_گو
@nahid40rasti02
❤2