قضاوت را بايد كنار گذاشت. قضاوت نوعي بيماري است كه مانع آرامش شما مي شود.
وقتي قضاوت مي كنيد، نمي توانيد در زمان حال باشيد؛
هميشه در حال مقايسه هستيد. پيوسته به جلو و عقب مي رويد،
اما هرگز در اين مكان و زمان نيستيد. فقط اين مكان و زمان است كه وجود دارد؛
نه بد و نه خوب. به هيچ وجه نمي توان به شما گفت كه كدام بهتر است؛
زيرا چيز ديگري براي مقايسه وجود ندارد. زمان حال به تنهايي و با تمام زيبايي اش حضور دارد.
ارزيابي و مقايسه، اثري از نفس دارد. نفس اصلاح گر بزرگي است و با اصلاح زنده است.
هميشه شما را عذاب مي دهد: « اصلاح كن! بهتر كن! »
در حالي كه چيزي براي اصلاح كردن و بهتر شدن وجود ندارد. وقتي قضاوت به ميان مي آيد،
درجا آنرا ناديده بگيريد. خودتان را بيهوده شكنجه نكنيد و عذاب ندهيد.
🍁🍁
وقتي قضاوت مي كنيد، نمي توانيد در زمان حال باشيد؛
هميشه در حال مقايسه هستيد. پيوسته به جلو و عقب مي رويد،
اما هرگز در اين مكان و زمان نيستيد. فقط اين مكان و زمان است كه وجود دارد؛
نه بد و نه خوب. به هيچ وجه نمي توان به شما گفت كه كدام بهتر است؛
زيرا چيز ديگري براي مقايسه وجود ندارد. زمان حال به تنهايي و با تمام زيبايي اش حضور دارد.
ارزيابي و مقايسه، اثري از نفس دارد. نفس اصلاح گر بزرگي است و با اصلاح زنده است.
هميشه شما را عذاب مي دهد: « اصلاح كن! بهتر كن! »
در حالي كه چيزي براي اصلاح كردن و بهتر شدن وجود ندارد. وقتي قضاوت به ميان مي آيد،
درجا آنرا ناديده بگيريد. خودتان را بيهوده شكنجه نكنيد و عذاب ندهيد.
🍁🍁
نوشتم: برایم دعا کن رفیقِ گرمابه و گلستانِ من! دعا کن بعد از این، فقط دلخوشی باشد و آرامش باشد و برکت باشد و عشق... نوشتم: به قدری بارهای سنگینتر از طاقتم برداشتهام و فراتر از توانم با بیرحمترین حریفهای روزگار جنگیدهام و به قدری شکستهام و سرپایی خودم را ترمیم کردهام که سد طاقتم عمیقا نازک شده و به کوچکترین اندوهی، به هم میریزم. خودم میفهمم چقدر شکننده تر از سابقم و چقدر برای هیچ اندوهِ اضافهتری طاقت ندارم. برایش نوشتم: بگو خدا اینروزها بیشتر مراقبم باشد، از قوی بودن و تنهایی بارِ همه چیز را به دوش کشیدن خستهام. نیاز دارم برای مدتی همه چیز آرام باشد و فرصت کنم خودم را بغل بگیرم و از خودم دلجویی کنم و با خودم مهربان باشم. 🍃🌺🍃
⭕️ اگر از شما بپرسند از ۷ مهارتی نام ببرید که هرکسی باید حتما در زندگی آنها را بداند چه جوابی میدهید؟
شاید ذهنتان به سمت مهارتهایی مثل کار کردن با دستگاههای هوشمند و چیزهایی ازایندست برود؛ اما باید بدانید قضیه بسیار سادهتر از این حرفهاست.
۷مهارت وجود دارد که یادگرفتنشان به زندگی بهترتان کمک میکنند؛ مهارتهایی که هم سخت و هم آساناند و همین تضاد عجیبشان است که گاهی خیلی از ما را دچار چالشی سخت برای آموختنشان میکند:
- سکوت، واژهای که هزاران قصه پشت خودش دارد. شاید باورش سخت باشد اما سکوت و خودداری وقت خشم؛ سکوت درباره چیزهایی که نمیدانیم واقعا مهارت بزرگی است که آموختنش حتما بر داناییتان میافزاید.
- هوش هیجانی کمکتان میکند زندگی عاطفی، اجتماعی و کاری بسیار بهتری داشته باشید.
- مدیریت زمان و بهترین استفاده از لحظات زندگی
- مهارت خوب گوش دادن؛ بسیاری وقتها فقط فکر میکنیم شنونده خوبی هستیم. درواقع اغلب مشغول فکر کردن به چیزی هستیم که خودمان میخواهیم بگوییم.
- قدرت «نه گفتن» مهارت واقعا مهمی است که بار زیادی از استرس و فشارتان را کم خواهد کرد.
- خوب خوابیدن و تمرین برای داشتن یک خواب آرام
- تفکرات مثبت و مثبتاندیشی
شاید ذهنتان به سمت مهارتهایی مثل کار کردن با دستگاههای هوشمند و چیزهایی ازایندست برود؛ اما باید بدانید قضیه بسیار سادهتر از این حرفهاست.
۷مهارت وجود دارد که یادگرفتنشان به زندگی بهترتان کمک میکنند؛ مهارتهایی که هم سخت و هم آساناند و همین تضاد عجیبشان است که گاهی خیلی از ما را دچار چالشی سخت برای آموختنشان میکند:
- سکوت، واژهای که هزاران قصه پشت خودش دارد. شاید باورش سخت باشد اما سکوت و خودداری وقت خشم؛ سکوت درباره چیزهایی که نمیدانیم واقعا مهارت بزرگی است که آموختنش حتما بر داناییتان میافزاید.
- هوش هیجانی کمکتان میکند زندگی عاطفی، اجتماعی و کاری بسیار بهتری داشته باشید.
- مدیریت زمان و بهترین استفاده از لحظات زندگی
- مهارت خوب گوش دادن؛ بسیاری وقتها فقط فکر میکنیم شنونده خوبی هستیم. درواقع اغلب مشغول فکر کردن به چیزی هستیم که خودمان میخواهیم بگوییم.
- قدرت «نه گفتن» مهارت واقعا مهمی است که بار زیادی از استرس و فشارتان را کم خواهد کرد.
- خوب خوابیدن و تمرین برای داشتن یک خواب آرام
- تفکرات مثبت و مثبتاندیشی
👍2
شكست هاى انسان هاى بزرگ:
#والت_دیزنی :
موسس شهر بازی دیزنی لند و شرکت والت دیزنی ( آفریننده میکی موس سفید برفی و.. ) برنده ۲۲ جایزه اسکار.
از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد چرا که رئیسش فکر می کرد تخیل خلاقیت و ایده های خوب ندارد.
.
#جی_کی_رولینگ نویسنده سری کتابهای هری پاتر :
پردرآمد ترین نویسنده تاریخ و برنده عنوان “تاثیر گذار ترین زن بریتانیا”
پس از جدایی از همسر از دست دادن شغل و مرگ مادرش کتابی نوشت که دوازده بار توسط انتشارات مختلف رد شد.
.
#توماس_ادیسون :
دارنده امتیاز ۲۵۰۰ اختراع که مهم ترین آنها لامپ الکتریکی است.
معلم مدرسه اش به او گفته بود که زیادی احمق است و هیچ چیز یاد نخواهد گرفت.
.
#گروه_بیتلز :
تاثیر گذار ترین گروه موسیقی قرن بیستم با فروش جهانی تا ۱ میلیارد نسخه از آثار.
توسط کمپانی سازنده موسیقی رد شدند چرا که کمپانی از صدا و موسیقی با گیتار آنها خوشش نیامد.
.
#آلبرت_انیشتن :
نظریه پرداز نسبیت و برنده جایزه نوبل فیزیک.
تا سن چهار سالگی قادر به حرف زدن نبود و اطرافیان او را “فردی غیر اجتماعی با رویاهای احمقانه” می شناختند.
.
#مایکل_جردن :
بسکتبالیست حرفه ای سابق و معروف با عنوان بهترین بسکتبالیستی که تا به حال بوده است.
از تیم بسکتبال دبیرستانش اخراج شد و به قول خودش بارها و پشت سر هم شکست خورد.
.
نگذارید هیچ چیز و هیچ کس جلوی شما را برای رسیدن به موفقیت بگیرد
.
شروع کن و امیدوار باش !
همین الان که تو داری این پیام رو میخونی خیلیای دیگه هستن دارن توی خلوت خودشون بی سر و صدا تلاش می کنن و یه روز موفقیتشون مثل بمب صدا میده !!!
#والت_دیزنی :
موسس شهر بازی دیزنی لند و شرکت والت دیزنی ( آفریننده میکی موس سفید برفی و.. ) برنده ۲۲ جایزه اسکار.
از دفتر روزنامه ای که در آن مشغول به کار بود اخراج شد چرا که رئیسش فکر می کرد تخیل خلاقیت و ایده های خوب ندارد.
.
#جی_کی_رولینگ نویسنده سری کتابهای هری پاتر :
پردرآمد ترین نویسنده تاریخ و برنده عنوان “تاثیر گذار ترین زن بریتانیا”
پس از جدایی از همسر از دست دادن شغل و مرگ مادرش کتابی نوشت که دوازده بار توسط انتشارات مختلف رد شد.
.
#توماس_ادیسون :
دارنده امتیاز ۲۵۰۰ اختراع که مهم ترین آنها لامپ الکتریکی است.
معلم مدرسه اش به او گفته بود که زیادی احمق است و هیچ چیز یاد نخواهد گرفت.
.
#گروه_بیتلز :
تاثیر گذار ترین گروه موسیقی قرن بیستم با فروش جهانی تا ۱ میلیارد نسخه از آثار.
توسط کمپانی سازنده موسیقی رد شدند چرا که کمپانی از صدا و موسیقی با گیتار آنها خوشش نیامد.
.
#آلبرت_انیشتن :
نظریه پرداز نسبیت و برنده جایزه نوبل فیزیک.
تا سن چهار سالگی قادر به حرف زدن نبود و اطرافیان او را “فردی غیر اجتماعی با رویاهای احمقانه” می شناختند.
.
#مایکل_جردن :
بسکتبالیست حرفه ای سابق و معروف با عنوان بهترین بسکتبالیستی که تا به حال بوده است.
از تیم بسکتبال دبیرستانش اخراج شد و به قول خودش بارها و پشت سر هم شکست خورد.
.
نگذارید هیچ چیز و هیچ کس جلوی شما را برای رسیدن به موفقیت بگیرد
.
شروع کن و امیدوار باش !
همین الان که تو داری این پیام رو میخونی خیلیای دیگه هستن دارن توی خلوت خودشون بی سر و صدا تلاش می کنن و یه روز موفقیتشون مثل بمب صدا میده !!!
.
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت : آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت :
خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت :پنج چیز است:
تا راست تمام نشده دروغ نگویم تامال حلال تمام نشده، حرام نخورم تا از عیب و گناه خود پاک نگردم،
عیب مردم نگویم. تا روزیِ خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان،
غافل نباشم دانشمند گفت :
حقاً که تمام علوم را دریافته ای ،
هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است.
🌼شبتون زیبا 🍃
دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید و به او گفت چرا به جای تحصیل علم ، چوپانی می کنی؟
چوپان در جواب گفت : آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.
دانشمند گفت :
خلاصه دانشها چیست ؟
چوپان گفت :پنج چیز است:
تا راست تمام نشده دروغ نگویم تامال حلال تمام نشده، حرام نخورم تا از عیب و گناه خود پاک نگردم،
عیب مردم نگویم. تا روزیِ خدا تمام نشده، به در خانهٔ دیگری نروم.
تا قدم به بهشت نگذاشته ام، از هوای نفس و شیطان،
غافل نباشم دانشمند گفت :
حقاً که تمام علوم را دریافته ای ،
هر کس این پنج خصلت را داشته باشد از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است.
🌼شبتون زیبا 🍃
.
دوستی میگفت
تنور دلت گرم…….!
معنی این جمله را بعدها فهمیدم…
هرجا که از دلم مایه گذاشتم و اتفاق خوبی افتاد یاد حرفش افتادم
انگار تنور دلت که گرم باشد نان مهربانیاش را میخوری
هرچه دلت گرمتر، مهربانیات بیشتر و روزگارت آبادتر است
" تنور دلتون گرم رفقا" 🕊🧡
.
دوستی میگفت
تنور دلت گرم…….!
معنی این جمله را بعدها فهمیدم…
هرجا که از دلم مایه گذاشتم و اتفاق خوبی افتاد یاد حرفش افتادم
انگار تنور دلت که گرم باشد نان مهربانیاش را میخوری
هرچه دلت گرمتر، مهربانیات بیشتر و روزگارت آبادتر است
" تنور دلتون گرم رفقا" 🕊🧡
.
ممکن است همهی ما در دوره های مختلف زندگی به تواناییهایمان شک کنیم.
اما اگر باور داشته باشید که به اندازهی افراد دیگر، ارزشمند نیستید، عمیقاً احساس «بیمصرفی» خواهید کرد.
اگر این احساس برای شما آشنا است، باید توجه داشته باشید که احساس ارزشمندی چیزی نیست که دیگران بتوانند به شما بدهند،
بلکه خودتان باید آن را بسازید.
بپذیرید که همهی ما استعدادهای خاص خودمان را داریم و باید به استعدادهای خودمان افتخار کنیم تا به این باور برسیم که ارزش ما به بودن ماست نه به چگونگی بودن ما و همگی ما افراد ارزشمندی هستیم.
اما اگر باور داشته باشید که به اندازهی افراد دیگر، ارزشمند نیستید، عمیقاً احساس «بیمصرفی» خواهید کرد.
اگر این احساس برای شما آشنا است، باید توجه داشته باشید که احساس ارزشمندی چیزی نیست که دیگران بتوانند به شما بدهند،
بلکه خودتان باید آن را بسازید.
بپذیرید که همهی ما استعدادهای خاص خودمان را داریم و باید به استعدادهای خودمان افتخار کنیم تا به این باور برسیم که ارزش ما به بودن ماست نه به چگونگی بودن ما و همگی ما افراد ارزشمندی هستیم.
❣سرتاسر هدف از اینجا بودن , بیداری برای آن حقیقت است
که شما نه جسم , نه ذهن , و نه فاعل هستید ,
که شما واقعیت مطلق هستید .
این واقعاً تنها چیزی است که باید با آن نگران باشید.
هر چیز دیگری از خودش مراقبت خواهد کرد.
بعبارتی دیگر , نگران از سالم یا بیمار بودن ,
ثروتمند یا فقیر , منحرف یا دارای عقل سلیم نباشید. هیچ تفاوتی درست نکنید.
شما اینجا هستید تا برای فطرت واقعی خودتان ,
برای واقعیت زندگی خودتان , از آنچه که واقعاً هستید بیدار شوید ,
و نه از آنچه که به نظر میرسد باشید.
به یک روز اجازه ندهید برود که همهویتی خودتان با دنیا را صرف نظر نکنید.
یا از راه تسلیم , یا از راه خودشناسی , یا از راه حضور ذهن , یا از راه مشاهده .
هر آنچه را که باید عمل کنید انجام دهید.
اما اجازه ندهید روزی برود که دنیا تصرفی بر شما داشته باشد و شما هیچکاری نکنید.🍃🍃🍃🍃
👤رابرت آدامز
که شما نه جسم , نه ذهن , و نه فاعل هستید ,
که شما واقعیت مطلق هستید .
این واقعاً تنها چیزی است که باید با آن نگران باشید.
هر چیز دیگری از خودش مراقبت خواهد کرد.
بعبارتی دیگر , نگران از سالم یا بیمار بودن ,
ثروتمند یا فقیر , منحرف یا دارای عقل سلیم نباشید. هیچ تفاوتی درست نکنید.
شما اینجا هستید تا برای فطرت واقعی خودتان ,
برای واقعیت زندگی خودتان , از آنچه که واقعاً هستید بیدار شوید ,
و نه از آنچه که به نظر میرسد باشید.
به یک روز اجازه ندهید برود که همهویتی خودتان با دنیا را صرف نظر نکنید.
یا از راه تسلیم , یا از راه خودشناسی , یا از راه حضور ذهن , یا از راه مشاهده .
هر آنچه را که باید عمل کنید انجام دهید.
اما اجازه ندهید روزی برود که دنیا تصرفی بر شما داشته باشد و شما هیچکاری نکنید.🍃🍃🍃🍃
👤رابرت آدامز
.
بگذار زندگی راه خودش را برود
بگذار خیال کند که ما هنوز
برای گردش یک سال دیگر ،
یک روز دیگر ،
یک بوسهی دیگر ،
به او وفادار خواهیم ماند ..
بگذار نداند که ما در پریشانی پرسشهایمان
بارها با مرگ خوابیدهام ..
ما برای زندگی ،
نه به هوا نیازمندیم
نه به عشق ،
نه به آزادی
ما برای ادامه ،
تنها
به دروغی محتاجیم که فریبمان بدهد
و آنقدر بزرگ باشد که دهان هر سوالی را ببندد
#عزیز_نسین
🌹♥️
بگذار زندگی راه خودش را برود
بگذار خیال کند که ما هنوز
برای گردش یک سال دیگر ،
یک روز دیگر ،
یک بوسهی دیگر ،
به او وفادار خواهیم ماند ..
بگذار نداند که ما در پریشانی پرسشهایمان
بارها با مرگ خوابیدهام ..
ما برای زندگی ،
نه به هوا نیازمندیم
نه به عشق ،
نه به آزادی
ما برای ادامه ،
تنها
به دروغی محتاجیم که فریبمان بدهد
و آنقدر بزرگ باشد که دهان هر سوالی را ببندد
#عزیز_نسین
🌹♥️
🌹*شب سردی بود ...*🤶
*زن بيرون ميوهفروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه میخريدند.*
*شاگرد ميوهفروش، تُند تُند پاكتهاى ميوه را داخل ماشين مشترىها میگذاشت و انعام میگرفت.*
*زن پیش خودش فكر كرد چه میشد او هم میتوانست ميوه بخرد و ببرد خانه...*
*کمی نزديکتر رفت..* *چشمش افتاد به جعبه چوبى بيرون مغازه كه ميوههاى خراب و گنديده داخلش بود.*
*با خودش گفت: «چه خوبه سالمترهاشو ببرم خونه».*
*می توانست قسمتهاى خراب ميوهها را جدا كند و بقيه را به بچههايش بدهد...*
*هم اسراف نمیشد و هم بچههايش شاد میشدند.*
*برق خوشحالى در چشمانش دويد...*
*ديگر سردش نبود!*
*زن رفت جلو؛*
*نشست پاى جعبه ميوه.*
*تا دستش را برد داخل جعبه،*
*شاگرد ميوهفروش گفت: « دست نزن ننه !*
*بلند شو و برو رد كارت! »*
*زن زود بلند شد،*
*خجالت كشيد.*
*چند تا از مشترىها نگاهش كردند.*
*صورتش را قرص گرفت...* *دوباره سردش شد و...*
*راهش را كشيد و رفت ...*
*چند قدم بيشتر دور نشده بود كه خانمى صدايش زد:*
*«مادرجون، مادرجون ! »*
*زن ايستاد،*
*برگشت و به آن زن نگاه كرد زن لبخندى زد و به او گفت:*
*« اينارو براى شما گرفتم. »*
*سه تا پلاستيك دستش بود ،*
*پُر از ميوه؛ موز، پرتقال و انار ...*
*زن گفت : دستت درد نكنه،*
*اما من مستحق نيستم.*
*زن گفت : « اما من مستحقم مادر ...*
*من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به همنوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسانها و احترام گذاشتن به همه آنها بىهيچ توقعى؛*
*اگه اينارو نگيرى،*
*دلمو شكستى.*
*جون بچههات بگير »*
*زن منتظر جواب زن نماند،*
*ميوهها را داد دست زن و سريع دور شد...*
*زن هنوز ايستاده بود و رفتن زن را نگاه میكرد....*
*قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود،*
*غلتيد روى صورتش دوباره گرمش شده بود...*
*با صدايى لرزان گفت:*
*« پير شى !...*
*خير ببينى...*
*آبرومو خریدی مادر»*
*🔻هيچ ورزشى براى قلب، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست*
❤️
🌹♥️
*زن بيرون ميوهفروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه میخريدند.*
*شاگرد ميوهفروش، تُند تُند پاكتهاى ميوه را داخل ماشين مشترىها میگذاشت و انعام میگرفت.*
*زن پیش خودش فكر كرد چه میشد او هم میتوانست ميوه بخرد و ببرد خانه...*
*کمی نزديکتر رفت..* *چشمش افتاد به جعبه چوبى بيرون مغازه كه ميوههاى خراب و گنديده داخلش بود.*
*با خودش گفت: «چه خوبه سالمترهاشو ببرم خونه».*
*می توانست قسمتهاى خراب ميوهها را جدا كند و بقيه را به بچههايش بدهد...*
*هم اسراف نمیشد و هم بچههايش شاد میشدند.*
*برق خوشحالى در چشمانش دويد...*
*ديگر سردش نبود!*
*زن رفت جلو؛*
*نشست پاى جعبه ميوه.*
*تا دستش را برد داخل جعبه،*
*شاگرد ميوهفروش گفت: « دست نزن ننه !*
*بلند شو و برو رد كارت! »*
*زن زود بلند شد،*
*خجالت كشيد.*
*چند تا از مشترىها نگاهش كردند.*
*صورتش را قرص گرفت...* *دوباره سردش شد و...*
*راهش را كشيد و رفت ...*
*چند قدم بيشتر دور نشده بود كه خانمى صدايش زد:*
*«مادرجون، مادرجون ! »*
*زن ايستاد،*
*برگشت و به آن زن نگاه كرد زن لبخندى زد و به او گفت:*
*« اينارو براى شما گرفتم. »*
*سه تا پلاستيك دستش بود ،*
*پُر از ميوه؛ موز، پرتقال و انار ...*
*زن گفت : دستت درد نكنه،*
*اما من مستحق نيستم.*
*زن گفت : « اما من مستحقم مادر ...*
*من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به همنوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسانها و احترام گذاشتن به همه آنها بىهيچ توقعى؛*
*اگه اينارو نگيرى،*
*دلمو شكستى.*
*جون بچههات بگير »*
*زن منتظر جواب زن نماند،*
*ميوهها را داد دست زن و سريع دور شد...*
*زن هنوز ايستاده بود و رفتن زن را نگاه میكرد....*
*قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود،*
*غلتيد روى صورتش دوباره گرمش شده بود...*
*با صدايى لرزان گفت:*
*« پير شى !...*
*خير ببينى...*
*آبرومو خریدی مادر»*
*🔻هيچ ورزشى براى قلب، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست*
❤️
🌹♥️
❤3🥴2👍1
تو جامعه تو هر موقعیتی و مقامی که قرار داری هرگز به خودت اجازه نده با راننده تاکسی، کارگر، کارمند، فروشنده، فروشگاهها، کارمندت که ازت حقوق میگیره، رفتگر، و هر کس دیگه که فکر میکنی جایگاهش تو اجتماع از تو پایینتره بد رفتاری کنی... زمین گرده، میچرخه خودتو تو همون موقعیت قرار میده تا طعم حقارتو بچشی!
تو هیچی نیستی.
همهمون آخرش زیر یه مشت خاک میپوسیم!
با مردم مهربون باش. غرورتو بذار کنار و خودتو از هیچکس بالاتر ندون.
هیچی به اندازهی قلب بزرگ تو رو به خواستههات نمیرسونه.
تو این روزا هوای همو داشته باشیم 🤍
🌹❤
تو هیچی نیستی.
همهمون آخرش زیر یه مشت خاک میپوسیم!
با مردم مهربون باش. غرورتو بذار کنار و خودتو از هیچکس بالاتر ندون.
هیچی به اندازهی قلب بزرگ تو رو به خواستههات نمیرسونه.
تو این روزا هوای همو داشته باشیم 🤍
🌹❤
❤5
🍃
"قــــــــــرار بـــــــــود با ســــــــواد شویم"
یک عمر صبح زود بیدار شدیم لباس فرم پوشیدیم صبحانه خورده و نخورده خواب و بیدار خوشحال یا ناراحت با ذوق یا به زور راه افتادیم به سمت مدرسه
قرار بود با سواد شویم
روی نیمکت های چوبی نشستیم صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم
قرار بود با سواد شویم
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم
قرار بود با سواد شویم
از شعر گفتند از گذشته های دور گفتند از مناطق حاصل خیز گفتند از جامعه گفتند از فیثاغورث گفتند از قانون جاذبه گفتند از جدول مندلیف گفتند استرس ترس نگرانی دلهره حرف مردم شب بیداری و تارک دنیا شدن کنکور شوخی نداشت باید دانشجو می شدیم قرار بود با سواد شویم دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل تمام شد
تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟
و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
ماچقدر سواد انسانیت داریم؟
قرار بود با سواد شویم
...
"قــــــــــرار بـــــــــود با ســــــــواد شویم"
یک عمر صبح زود بیدار شدیم لباس فرم پوشیدیم صبحانه خورده و نخورده خواب و بیدار خوشحال یا ناراحت با ذوق یا به زور راه افتادیم به سمت مدرسه
قرار بود با سواد شویم
روی نیمکت های چوبی نشستیم صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم
قرار بود با سواد شویم
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم
قرار بود با سواد شویم
از شعر گفتند از گذشته های دور گفتند از مناطق حاصل خیز گفتند از جامعه گفتند از فیثاغورث گفتند از قانون جاذبه گفتند از جدول مندلیف گفتند استرس ترس نگرانی دلهره حرف مردم شب بیداری و تارک دنیا شدن کنکور شوخی نداشت باید دانشجو می شدیم قرار بود با سواد شویم دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل تمام شد
تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟
و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
ماچقدر سواد انسانیت داریم؟
قرار بود با سواد شویم
...
👍1
روز ۱۸ ژانویه (۲۸ دی) روز جهانی آدم برفی است. این تاریخ به شکل آدم برفی برمی گردد: “۸” نماد آدم برفی و “۱” به معنای چوب یا جارو او است. روز جهانی آدم برفی اولین بار در سال ۲۰۱۱ برگزار شد.
گفتنی ها حاکیست تاریخ مکتوب آدم برفی به سال ۱۴۹۲ میلادی برمیگردد. “جورجو واساری” هنرمند همعصر میکل آنژ، در زندگینامهای که از او نوشته، برای نخستین بار به سازهای از برف اشاره میکند که استاد در زمستان سال ۱۴۹۲/۱۴۹۳ درحیاط قصر مدیچی، خاندان حاکم بر ایتالیای آن زمان ساخته است.
گفتنی ها حاکیست تاریخ مکتوب آدم برفی به سال ۱۴۹۲ میلادی برمیگردد. “جورجو واساری” هنرمند همعصر میکل آنژ، در زندگینامهای که از او نوشته، برای نخستین بار به سازهای از برف اشاره میکند که استاد در زمستان سال ۱۴۹۲/۱۴۹۳ درحیاط قصر مدیچی، خاندان حاکم بر ایتالیای آن زمان ساخته است.
❤1
#ردپای آدم برفی در استوره و تاریخ:
#از استوره ایرانی دیوسپید تا آدم برفی
#مرد برفی در افسانههای محلی هیمالیا
18 ژانویه برابر با ۲۸ دیماه هرسال، روز جهانی آدم برفی نام گرفته است. در بیشتر واژه نامهها آدم برفی را آدمکی خیالی معرفی کرده اند که در کوههای هیمالیا زندگی میکند.
در افسانههای محلی مردمانی که در دامان هیمالیا زندگی میکنند، در این کوهستان موجودی درشت پیکر به نام Yeti یا «مرد برفی» زندگی میکند و گفته میشود که بومیان و کوهنوردان گاهی در هوای بد کوهستان مرد برفی یا یتی را میبینند. نام محلی دیگر مرد برفی Mirka به معنی «مرد وحشی» است که بر پایه یک افسانه محلی «هرکس او را می بیند یا کشته میشود یا میمیرد.»
#دیوسرما در استوره های ایرانی:
شاید کمتر کسی به این نکته توجه کرده است که ردپای مرد برفی یا همان آدم برفی را میتوان در استورههای ایرانی پیدا کرد. در استورههای ایرانی، سرما به دیوی سخت کشنده و مردمکش تشبیه شده که مرگوس/ملکوس نام دارد. دیوسرما پدیده ای اهریمنی است که نامش از مرگ برگرفته شده و جهان را درگیر سرما و زمستان بلند میکند و آن سرمای طولانی و سختی که دیو سرما برای مردم می آورد، بیشتر مردم و چهارپایان را نابود میکند.
#دیو سپید در شاهنامه فردوسی:
یکی از داستانهای پرکشش شاهنامه فردوسی، داستان نبرد رستم با دیو سپید است. دیو سپید سرکرده دیوان مَزَن/ مازنی یا مازنداران بود که در غاری در«هفتکوه» خانه داشت و پس از آن که سپاه ایران به تصرف مازندران رفت به درخواست شاه مازندران آسمان شب را با ابر سیاهی پوشاند تا سپاهیان راه را گم کنند و در بامدادان دیدگان آنان دچار برفکوری (فوتوکراتیت) شد و جهان پیش چشمشان تیره و تار شد و آنان گرفتار دیو سرما شدند. رستم برای کینخواهی سپاهیان ایران و ازپای در آوردن دیو سپید به کمک کیکاوس شتافت و برای رسیدن به دیو سپید از هفت خان گذشت. در خان هفتم که جنگ رستم با دیو سپید است رستم به غاری که دیو سپید در آن خفته بود، می رسد. اندام دیو از بزرگی همه غار را فرا گرفته بود و یالی مانند یال شیر داشت. رستم با دیو سپید میجنگد و او را از پای در میآورد. در ادامه داستان، برای درمان برفکوری کیکاوس و سپاهیان روشی درمانی که شاید «نمادین» باشد، بازگو میشود. در پایان این نبرد پیروزمندانه، رستم جگر دیوسفید را نزد کاووس نابینا آورد و قطرهای از خون جگر بر چشمان کیکاوس چکاند و نور به دیدگان او بازگشت. سپاهیان ایران نیز همچنین بینایی خود را باز یافتند و به جشن پرداختند.
میدانیم که مازندران در داستان هفت خان رستم در شاهنامه با استان مازندران امروزی ایران یکی نیست. مازندران امروزی پیشتر، تبرستان نامیده میشد اما در شاهنامه مازندران نزدیک یمگان است و یمگان در ولایت بدخشان افغانستان امروزی است.
یکی دیگر از ویژگیهای دیو سپید این بود که در برابر گرمای آفتاب توانش را از دست میداد. یعنی با تابیدن آفتاب و گرم شدن برفها این دیو سپید از سرمایش و توان کشندگیاش کاسته میشود و گویی به خواب میرود. از این روی رستم شکیبایی میکند تا هوا گرم شود و دیو سرمای کوهستان از رمق بیافتند آنگاه به سویش میتازد.
بدو گفت اولاد چون آفتاب / شود گرم دیو اندرآید به خواب
به نظر میرسد، این کوهستان بسیار برف گیر و بلندبالا در داستان هفت خان رستم که از آن با نام «هفت کوه» یاد میشود و دیو سپید سرما در آن خانه دارد، همان کوه وفریه Vafraya یا برفمند در زامیاد یشت اوستاست که احتمالا همان رشته کوه هیمالیا بلندترین کوههای زمین یا به اصطلاح بام دنیاست چون نام هیمالیا از واژهٔ سانسکریت Himālaya هیمالَیا به معنی «برفستان» یا همان برفمند گرفته شده است و میدانیم که رشته کوه همالیا در جغرافیای امروز افغانستان امتداد یافته و رشته کوه هندوکش نام گرفته و از جنوب ولایت بدخشان گذشته و در دره بامیان به کوه بابا ختم میشود .
از دیدگاه نگارنده، پدر آدم برفیهای امروزی «دیو سرما» یا «مرگوس» اوستایی است که «دیو سپید» نیز نامیده شده و خاستگاهش کوههای سربه فلک کشیده هیمالیا یا برفمند بوده است. چنانکه در ادامه اشاره خواهم کرد در اروپا نیز تا میانه سده نوزدهم میلادی آدم برفی همچون پدر استورهای خود در ایران، چهره ای دیوسان و ترسناک داشته است.
#آدم برفی
#از استوره ایرانی دیوسپید تا آدم برفی
#مرد برفی در افسانههای محلی هیمالیا
18 ژانویه برابر با ۲۸ دیماه هرسال، روز جهانی آدم برفی نام گرفته است. در بیشتر واژه نامهها آدم برفی را آدمکی خیالی معرفی کرده اند که در کوههای هیمالیا زندگی میکند.
در افسانههای محلی مردمانی که در دامان هیمالیا زندگی میکنند، در این کوهستان موجودی درشت پیکر به نام Yeti یا «مرد برفی» زندگی میکند و گفته میشود که بومیان و کوهنوردان گاهی در هوای بد کوهستان مرد برفی یا یتی را میبینند. نام محلی دیگر مرد برفی Mirka به معنی «مرد وحشی» است که بر پایه یک افسانه محلی «هرکس او را می بیند یا کشته میشود یا میمیرد.»
#دیوسرما در استوره های ایرانی:
شاید کمتر کسی به این نکته توجه کرده است که ردپای مرد برفی یا همان آدم برفی را میتوان در استورههای ایرانی پیدا کرد. در استورههای ایرانی، سرما به دیوی سخت کشنده و مردمکش تشبیه شده که مرگوس/ملکوس نام دارد. دیوسرما پدیده ای اهریمنی است که نامش از مرگ برگرفته شده و جهان را درگیر سرما و زمستان بلند میکند و آن سرمای طولانی و سختی که دیو سرما برای مردم می آورد، بیشتر مردم و چهارپایان را نابود میکند.
#دیو سپید در شاهنامه فردوسی:
یکی از داستانهای پرکشش شاهنامه فردوسی، داستان نبرد رستم با دیو سپید است. دیو سپید سرکرده دیوان مَزَن/ مازنی یا مازنداران بود که در غاری در«هفتکوه» خانه داشت و پس از آن که سپاه ایران به تصرف مازندران رفت به درخواست شاه مازندران آسمان شب را با ابر سیاهی پوشاند تا سپاهیان راه را گم کنند و در بامدادان دیدگان آنان دچار برفکوری (فوتوکراتیت) شد و جهان پیش چشمشان تیره و تار شد و آنان گرفتار دیو سرما شدند. رستم برای کینخواهی سپاهیان ایران و ازپای در آوردن دیو سپید به کمک کیکاوس شتافت و برای رسیدن به دیو سپید از هفت خان گذشت. در خان هفتم که جنگ رستم با دیو سپید است رستم به غاری که دیو سپید در آن خفته بود، می رسد. اندام دیو از بزرگی همه غار را فرا گرفته بود و یالی مانند یال شیر داشت. رستم با دیو سپید میجنگد و او را از پای در میآورد. در ادامه داستان، برای درمان برفکوری کیکاوس و سپاهیان روشی درمانی که شاید «نمادین» باشد، بازگو میشود. در پایان این نبرد پیروزمندانه، رستم جگر دیوسفید را نزد کاووس نابینا آورد و قطرهای از خون جگر بر چشمان کیکاوس چکاند و نور به دیدگان او بازگشت. سپاهیان ایران نیز همچنین بینایی خود را باز یافتند و به جشن پرداختند.
میدانیم که مازندران در داستان هفت خان رستم در شاهنامه با استان مازندران امروزی ایران یکی نیست. مازندران امروزی پیشتر، تبرستان نامیده میشد اما در شاهنامه مازندران نزدیک یمگان است و یمگان در ولایت بدخشان افغانستان امروزی است.
یکی دیگر از ویژگیهای دیو سپید این بود که در برابر گرمای آفتاب توانش را از دست میداد. یعنی با تابیدن آفتاب و گرم شدن برفها این دیو سپید از سرمایش و توان کشندگیاش کاسته میشود و گویی به خواب میرود. از این روی رستم شکیبایی میکند تا هوا گرم شود و دیو سرمای کوهستان از رمق بیافتند آنگاه به سویش میتازد.
بدو گفت اولاد چون آفتاب / شود گرم دیو اندرآید به خواب
به نظر میرسد، این کوهستان بسیار برف گیر و بلندبالا در داستان هفت خان رستم که از آن با نام «هفت کوه» یاد میشود و دیو سپید سرما در آن خانه دارد، همان کوه وفریه Vafraya یا برفمند در زامیاد یشت اوستاست که احتمالا همان رشته کوه هیمالیا بلندترین کوههای زمین یا به اصطلاح بام دنیاست چون نام هیمالیا از واژهٔ سانسکریت Himālaya هیمالَیا به معنی «برفستان» یا همان برفمند گرفته شده است و میدانیم که رشته کوه همالیا در جغرافیای امروز افغانستان امتداد یافته و رشته کوه هندوکش نام گرفته و از جنوب ولایت بدخشان گذشته و در دره بامیان به کوه بابا ختم میشود .
از دیدگاه نگارنده، پدر آدم برفیهای امروزی «دیو سرما» یا «مرگوس» اوستایی است که «دیو سپید» نیز نامیده شده و خاستگاهش کوههای سربه فلک کشیده هیمالیا یا برفمند بوده است. چنانکه در ادامه اشاره خواهم کرد در اروپا نیز تا میانه سده نوزدهم میلادی آدم برفی همچون پدر استورهای خود در ایران، چهره ای دیوسان و ترسناک داشته است.
#آدم برفی
مادربزرگم نظریهٔ بسیار جالبی داشت.
میگفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم
اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛
همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم.
در این مورد، به عنوان مثال
اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم؛
شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل میکند.
برای لحظهای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمی گیرد که با مرور زمان فروکش میکند تا انفجار تازهای جایگزین آن شود.
هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعلهور نگه میدارد
و از آنجا که یکی از عوامل آتشزا همان سوختی است که به وجودمان میرسد،
انفجار تنها هنگامی ایجاد میشود
که سوخت موجود باشد.
خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است.
اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعلهور میکند،
قوطی کبریت وجودش نم برمیدارد
و هیچ یک از چوب کبریتهایش
هیچوقت روشن نمیشود...
مثل آب برای شکلات
•#لورا_اسکوئیول
مادربزرگم نظریهٔ بسیار جالبی داشت.
میگفت هر یک از ما با یک قوطی کبریت در وجودمان متولد می شویم
اما خودمان قادر نیستیم کبریتها را روشن کنیم؛
همان طور که دیدی برای این کار محتاج اکسیژن و شمع هستیم.
در این مورد، به عنوان مثال
اکسیژن از نفس کسی می آید که دوستش داریم؛
شمع می تواند هر نوع موسیقی، نوازش، کلام یا صدایی باشد که یکی از چوب کبریتها را مشتعل میکند.
برای لحظهای از فشار احساسات گیج میشویم و گرمای مطبوعی وجودمان را دربرمی گیرد که با مرور زمان فروکش میکند تا انفجار تازهای جایگزین آن شود.
هر آدمی باید به این کشف و شهود برسد که چه عاملی آتش درونش را پیوسته شعلهور نگه میدارد
و از آنجا که یکی از عوامل آتشزا همان سوختی است که به وجودمان میرسد،
انفجار تنها هنگامی ایجاد میشود
که سوخت موجود باشد.
خلاصهٔ کلام، آن آتش غذای روح است.
اگر کسی به موقع درنیابد که چه چیزی آتش درون را شعلهور میکند،
قوطی کبریت وجودش نم برمیدارد
و هیچ یک از چوب کبریتهایش
هیچوقت روشن نمیشود...
مثل آب برای شکلات
•#لورا_اسکوئیول
👍1
کمد لباساشو باز کرد گفت هر کدومو خواستی بردار !
دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله
گفتم اینا که همه نو هستن !
گفت میدونم !
ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید !
مرغوبه جنسشون !
به قول شما امروزیا « برنده »
خندیدم گفتم مامان بزرگ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ؟!
گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ،
یه آدم خاص بیاد ،
یه حال خاص بیاد ،
یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ...
سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ،
قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام !
اما دیگه تو ۸۳ سالگی خاص و غیر خاصی نیست !
دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه !
درس زندگی داشت بهم میداد !
درس سخت زندگی ...
هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم !
ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خستهایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعتمان را بیشتر و بیشتر میکنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!
اسفند را باید نشست
باید خستگی در کرد
باید چای یا قهوه نوشید...
یازده ماه تمام، دردها، رنجها و حتی خوشیها را به جان خریدن که الکی نیست، هست؟!
اسفند را نباید دوید
اسفند را باید با کفشهای کتانی، قدم زد!
پس روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ...
چه خاطراتی که زنده نمی شوند...
چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند...
وچه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود...
چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و
چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد...
چه آدم ها که دلم را گرم کردند و
چه آدم ها که دلم را شکستند...
چه چیزها كه فکرش را هم نمیکردم و شد ...
و چه چیزها كه فکرم را پرکرد و نشد...
چه آدم ها که
شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان...
و چه.......!
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود...
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
و تو جان من...
من برای تمام آدم های روی این زمین آرزوی سعادت دارم،
تو كه عزیز دلی و جای خود داری!
بخند كه بهاری که در راه است...
با شكوفه لبخند تو زیباتر خواهد بود
آرزو دارم ...
هر طپش قلبت
آمیخته با آمین های خدا
برای آرزوهای قشنگت باشد...
روز خوبی داشته ،در پناه خدای مهربان باشید
🙏🌹❤
دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله
گفتم اینا که همه نو هستن !
گفت میدونم !
ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید !
مرغوبه جنسشون !
به قول شما امروزیا « برنده »
خندیدم گفتم مامان بزرگ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ؟!
گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ،
یه آدم خاص بیاد ،
یه حال خاص بیاد ،
یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ...
سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ،
قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام !
اما دیگه تو ۸۳ سالگی خاص و غیر خاصی نیست !
دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه !
درس زندگی داشت بهم میداد !
درس سخت زندگی ...
هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم !
ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خستهایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعتمان را بیشتر و بیشتر میکنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!
اسفند را باید نشست
باید خستگی در کرد
باید چای یا قهوه نوشید...
یازده ماه تمام، دردها، رنجها و حتی خوشیها را به جان خریدن که الکی نیست، هست؟!
اسفند را نباید دوید
اسفند را باید با کفشهای کتانی، قدم زد!
پس روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ...
چه خاطراتی که زنده نمی شوند...
چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند...
وچه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود...
چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و
چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد...
چه آدم ها که دلم را گرم کردند و
چه آدم ها که دلم را شکستند...
چه چیزها كه فکرش را هم نمیکردم و شد ...
و چه چیزها كه فکرم را پرکرد و نشد...
چه آدم ها که
شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان...
و چه.......!
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود...
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
و تو جان من...
من برای تمام آدم های روی این زمین آرزوی سعادت دارم،
تو كه عزیز دلی و جای خود داری!
بخند كه بهاری که در راه است...
با شكوفه لبخند تو زیباتر خواهد بود
آرزو دارم ...
هر طپش قلبت
آمیخته با آمین های خدا
برای آرزوهای قشنگت باشد...
روز خوبی داشته ،در پناه خدای مهربان باشید
🙏🌹❤
❤4
بهار بیاید ،
گلایه ات را به
پرستوها می برم وقتیکه
پیامبر ِ عشقْ ،(قاصدکها را میگویم )، در پی ِ دستهای تو روانه شان کردم و
زخمی و تنها و دستْ خالی بازگشتتد .
بهار بیاید
دست نسیم را می گیرم به تماشای بهارنارنجها می برم ، باید شهادت دهند چه دخیلها که نبستم به شاخه های خشک ِ ترنجْ ، که شاید یوسف ِ من عطر ِ تنش را به باد بسپُرَد ،
بهار بیاید
از آسمان می خواهم به حرمت ِ زانوان ِ ملتمس ِوخسته ام ، فریاد بزند و بگوید چه برفهایی را
به شادمانی ِ قدمهایت نگاه داشت که بیایی ،، نیامدی ..بغض شد و نبارید ..
نبارید
ساعتها
روزها
ماهها
بهار بیاید
چتر تنهایی ام را نشانش میدهم که در حسرت ِ دستهای ما بسته ماند ،
آخر یک نفر ، زیر یک چتر ، عاشقانه ای ندارد
این بهار که بیاید
روزه ی عاشقی می گیرم ، نماز ِ استغاثه میخوانم ، دست ِ چهار فصل را میگیرم ، مباهله ی عشقْ به راه
می اندازم که : خدایا فصل پنجمی میخواهیم بنام " فصل دلتنگی "
تا بهار شکوفه کند ..
تابستان عطر شالیزار باشد و انگور ..
پاییز ، چتر باشد و باران و معشوق ..
زمستان ، برف باشد و دست باشد و حرف ..
و
فصل ِ دلتنگی ، عشق باشد و عشق باشد و شعر ...
گلایه ات را به
پرستوها می برم وقتیکه
پیامبر ِ عشقْ ،(قاصدکها را میگویم )، در پی ِ دستهای تو روانه شان کردم و
زخمی و تنها و دستْ خالی بازگشتتد .
بهار بیاید
دست نسیم را می گیرم به تماشای بهارنارنجها می برم ، باید شهادت دهند چه دخیلها که نبستم به شاخه های خشک ِ ترنجْ ، که شاید یوسف ِ من عطر ِ تنش را به باد بسپُرَد ،
بهار بیاید
از آسمان می خواهم به حرمت ِ زانوان ِ ملتمس ِوخسته ام ، فریاد بزند و بگوید چه برفهایی را
به شادمانی ِ قدمهایت نگاه داشت که بیایی ،، نیامدی ..بغض شد و نبارید ..
نبارید
ساعتها
روزها
ماهها
بهار بیاید
چتر تنهایی ام را نشانش میدهم که در حسرت ِ دستهای ما بسته ماند ،
آخر یک نفر ، زیر یک چتر ، عاشقانه ای ندارد
این بهار که بیاید
روزه ی عاشقی می گیرم ، نماز ِ استغاثه میخوانم ، دست ِ چهار فصل را میگیرم ، مباهله ی عشقْ به راه
می اندازم که : خدایا فصل پنجمی میخواهیم بنام " فصل دلتنگی "
تا بهار شکوفه کند ..
تابستان عطر شالیزار باشد و انگور ..
پاییز ، چتر باشد و باران و معشوق ..
زمستان ، برف باشد و دست باشد و حرف ..
و
فصل ِ دلتنگی ، عشق باشد و عشق باشد و شعر ...
✍مولانا ميگه؛
زندگي مثل يك كيسه است
كه هزار گره داره
هرگره تو يه مرحله باز ميشه
يكي تو دبستان، ازدواج، خونه...
در گشاد عقده ها گشتي تو پير
عقده ي چندي دگر بگشاده گير
عقده را بگشاده گير اي منتهي
عقده ي سخت است خود كيسه تهي
بدترين گره اينه بييني تو كيسه هيچ خبري نيست
زياد به خودت سخت نگير ...!
🌹❤
زندگي مثل يك كيسه است
كه هزار گره داره
هرگره تو يه مرحله باز ميشه
يكي تو دبستان، ازدواج، خونه...
در گشاد عقده ها گشتي تو پير
عقده ي چندي دگر بگشاده گير
عقده را بگشاده گير اي منتهي
عقده ي سخت است خود كيسه تهي
بدترين گره اينه بييني تو كيسه هيچ خبري نيست
زياد به خودت سخت نگير ...!
🌹❤
👍4