شنبههای ونکووری
قشنگترین قاب راهپیمایی این هفته را میدهم به این خانمها. اینکه چند دقیقهای بیخیال کسب و کارت بشوی و بیایی بیرون تا همکلام شوی با اقلیتی که از حق حرف میزنند. در خیابان رابسون.
در اوج و شلوغی برندهای لوکس دنیا.
دلم خواست جای شما بودم و
میدانستم کجای وجودتان لرزیده.
@pardarca
قشنگترین قاب راهپیمایی این هفته را میدهم به این خانمها. اینکه چند دقیقهای بیخیال کسب و کارت بشوی و بیایی بیرون تا همکلام شوی با اقلیتی که از حق حرف میزنند. در خیابان رابسون.
در اوج و شلوغی برندهای لوکس دنیا.
دلم خواست جای شما بودم و
میدانستم کجای وجودتان لرزیده.
@pardarca
۱۶
بعد از دعای کمیل، خواب از چشمانم پریده بود. با تمام خستگی که از صبح در پاهایم جمع شده بود، گریههای کمیل، همه را شسته بود و جایش را داده بود به چشمهایی باز و سوزناک.
دلم خواندن میخواست. خواندنی درست. نه از این جملههای تازه باب شده که معلوم نمیکند نوشتار است یا گفتار و چقدر گاهی دور است از ادب.
دلم ادبیات میخواست. چیزی از جنس ادب. از جنس شعر.
کتابی که در مورد فلسطین خریده بودم تا حدی جواب بود. منتهی ترجمه بود از عربی به انگلیسی. و من دوست دارم واژهها را دست اول بنوشم. نه دست چندم.
به خانم الخنسا در تلگرام پیام دادم. شاید بهانهای شود برای یاد گرفتن عربی.
خدایا تو خوب خودت از دلیل گریههای امشبم با خبری. خدایا تو چقدر خوب میدانی چقدر نزدیکم به سقوط. خودت هوایم را داشته باش. نگذار غرق شوم. دستم را بگیر.
@pardarca
بعد از دعای کمیل، خواب از چشمانم پریده بود. با تمام خستگی که از صبح در پاهایم جمع شده بود، گریههای کمیل، همه را شسته بود و جایش را داده بود به چشمهایی باز و سوزناک.
دلم خواندن میخواست. خواندنی درست. نه از این جملههای تازه باب شده که معلوم نمیکند نوشتار است یا گفتار و چقدر گاهی دور است از ادب.
دلم ادبیات میخواست. چیزی از جنس ادب. از جنس شعر.
کتابی که در مورد فلسطین خریده بودم تا حدی جواب بود. منتهی ترجمه بود از عربی به انگلیسی. و من دوست دارم واژهها را دست اول بنوشم. نه دست چندم.
به خانم الخنسا در تلگرام پیام دادم. شاید بهانهای شود برای یاد گرفتن عربی.
خدایا تو خوب خودت از دلیل گریههای امشبم با خبری. خدایا تو چقدر خوب میدانی چقدر نزدیکم به سقوط. خودت هوایم را داشته باش. نگذار غرق شوم. دستم را بگیر.
@pardarca
۱۸
شنبهها و یکشنبهها را دوست دارم خسته شروع کنم. اگر فرصتی باشد بعد از بینالطلوعین میخوابم و حوالی ساعت ده بیدار میشوم. آن هم فقط بیدار، نه بر پا.
اگر کتابی باشد که مشغول خواندنش باشم به تخت میآورم و تا حوالی ظهر بلند بلند کلماتش را صدا میزنم.
دلم برای خواندنیهای واقعی تنگ شده. برای خواندنیهای روزمره آدمها. اما هر چقدر فضاهای خواندنی مثل threads را بالا و پایین میکنم متاسفانه ابتذال میبینم و کینه و بغض و نفرت.
من اما شاکرم. به خاطر همه چیز الحمدالله ربالعالمین.
دیروز تلفنی مجالی شد تا با مادرم حرف بزنم. گفت یکی از بستگانمان، آقای گیلانی فوت شده.
من خاطرات پررنگ و نزدیکی از آقای گیلانی در ذهنم دارم. از همان کودکی چهرهاش، صدایش و حتی آن مغازه ظروف کرایهای که داشت توی ذهنم حک شده. فوتش برایم عجیب بود.
اما احساس کردم همان میانبر رسیدن به خداست. فکر کردن به مرگ.
شاید باید برگردم و مستند شنود را دوباره گوش کنم. یا هر چیزی که یاد مرگ را در ذهنم پررنگتر کند.
از وقتی مادر شدم اولین فکری که بعد از مرگ خودم به ذهنم میآید، ناراحتی بچههایم است. اینکه چقدر غصه خواهند خورد ناراحتم میکند.
حدس میزنم بقیه مادرها هم همینطور باشند.
@pardarca
شنبهها و یکشنبهها را دوست دارم خسته شروع کنم. اگر فرصتی باشد بعد از بینالطلوعین میخوابم و حوالی ساعت ده بیدار میشوم. آن هم فقط بیدار، نه بر پا.
اگر کتابی باشد که مشغول خواندنش باشم به تخت میآورم و تا حوالی ظهر بلند بلند کلماتش را صدا میزنم.
دلم برای خواندنیهای واقعی تنگ شده. برای خواندنیهای روزمره آدمها. اما هر چقدر فضاهای خواندنی مثل threads را بالا و پایین میکنم متاسفانه ابتذال میبینم و کینه و بغض و نفرت.
من اما شاکرم. به خاطر همه چیز الحمدالله ربالعالمین.
دیروز تلفنی مجالی شد تا با مادرم حرف بزنم. گفت یکی از بستگانمان، آقای گیلانی فوت شده.
من خاطرات پررنگ و نزدیکی از آقای گیلانی در ذهنم دارم. از همان کودکی چهرهاش، صدایش و حتی آن مغازه ظروف کرایهای که داشت توی ذهنم حک شده. فوتش برایم عجیب بود.
اما احساس کردم همان میانبر رسیدن به خداست. فکر کردن به مرگ.
شاید باید برگردم و مستند شنود را دوباره گوش کنم. یا هر چیزی که یاد مرگ را در ذهنم پررنگتر کند.
از وقتی مادر شدم اولین فکری که بعد از مرگ خودم به ذهنم میآید، ناراحتی بچههایم است. اینکه چقدر غصه خواهند خورد ناراحتم میکند.
حدس میزنم بقیه مادرها هم همینطور باشند.
@pardarca
❤2
۱۹
دلم میخواهد هر چه زودتر خاک روی گلدان برگ موزی که امروز خریدم را عوض کنم. خاک بیشتری پای گیاهش بریزم و گلدان مناسبتری برایش پیدا کنم. اما خستگی در پاهایم مانده.
پناه آوردهام به تخت. هر چند امروز روز خوبی بود. پر از نور و پر از حرکت اما حالا که روز به انتهایش رسیده، من هم رسیدهام.
شبهای پاییز را بیشتر از شبهای تابستان میخوابم. آن هم تقریبا یک
سره.
با اینکه ولع زیادی برای دوست شدن با مادر همکلاسیهای پسرم دارم اما منتظر شدم دیگران پا پیش بگذارند. من هر بار شروع کنندهی رابطهای بودم ، معمولا با سرعت گازش را گرفته بودم و نهایت در یک اوج، بدون هیچ توضیحی
رابطه را ترک کرده بودم.
حالا اما میخواهم صبر کنم تا هر چیزی به زمان خودش پیش بیاید.
@pardarca
دلم میخواهد هر چه زودتر خاک روی گلدان برگ موزی که امروز خریدم را عوض کنم. خاک بیشتری پای گیاهش بریزم و گلدان مناسبتری برایش پیدا کنم. اما خستگی در پاهایم مانده.
پناه آوردهام به تخت. هر چند امروز روز خوبی بود. پر از نور و پر از حرکت اما حالا که روز به انتهایش رسیده، من هم رسیدهام.
شبهای پاییز را بیشتر از شبهای تابستان میخوابم. آن هم تقریبا یک
سره.
با اینکه ولع زیادی برای دوست شدن با مادر همکلاسیهای پسرم دارم اما منتظر شدم دیگران پا پیش بگذارند. من هر بار شروع کنندهی رابطهای بودم ، معمولا با سرعت گازش را گرفته بودم و نهایت در یک اوج، بدون هیچ توضیحی
رابطه را ترک کرده بودم.
حالا اما میخواهم صبر کنم تا هر چیزی به زمان خودش پیش بیاید.
@pardarca
۲۰
امشب بچهها را با بوستان سعدی خواباندیم. با یکی روبهی دید بیدست و پای.
با شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
و چقدر از خودم خجالت کشیدم که سعدی کجا و من کجا. چقدر شناخت درست و کاملی از خدا داشته. از خودش. شرمام آمد از خودم.
از خودخواهیهای خودم. و چقدر بیخبر و چراغ خاموش بودهام.
خدایا لطفا تنظیمات من را همیشه روی کارخانه نگهدار و به من اعتمادی نداشته باش.
خدایا خودت افسار زندگی من را هر لحظه و هر آن، دست خودت نگهدار. باور کن من به نفسی بندم.
@pardarca
امشب بچهها را با بوستان سعدی خواباندیم. با یکی روبهی دید بیدست و پای.
با شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
و چقدر از خودم خجالت کشیدم که سعدی کجا و من کجا. چقدر شناخت درست و کاملی از خدا داشته. از خودش. شرمام آمد از خودم.
از خودخواهیهای خودم. و چقدر بیخبر و چراغ خاموش بودهام.
خدایا لطفا تنظیمات من را همیشه روی کارخانه نگهدار و به من اعتمادی نداشته باش.
خدایا خودت افسار زندگی من را هر لحظه و هر آن، دست خودت نگهدار. باور کن من به نفسی بندم.
@pardarca
❤1
۲۶
دیروز را در کنار خانواده رعنا گذراندیم. اهل فلسطین هستند و اینجا استاد دانشگاست.
گفت برای بهار برنامه دارد تا جمعی از دانشجویان را به اردن ببرد. دانشگاههای اردن را نشانشان بدهد و از فلسطین بیشتر برایشان بگوید.
وفادار به وطن بود.
تو فکر کن یک استاد ایرانی در خارج از کشور همچین کاری بکند و با جمعی از دانشجوها به ایران سفر کند. چقدر مؤثر خواهد بود در نشان دادن تصویر واقعی ایران به دنیای بیرون.
@pardarca
دیروز را در کنار خانواده رعنا گذراندیم. اهل فلسطین هستند و اینجا استاد دانشگاست.
گفت برای بهار برنامه دارد تا جمعی از دانشجویان را به اردن ببرد. دانشگاههای اردن را نشانشان بدهد و از فلسطین بیشتر برایشان بگوید.
وفادار به وطن بود.
تو فکر کن یک استاد ایرانی در خارج از کشور همچین کاری بکند و با جمعی از دانشجوها به ایران سفر کند. چقدر مؤثر خواهد بود در نشان دادن تصویر واقعی ایران به دنیای بیرون.
@pardarca
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۹
بعد از اینکه سوره ذاریات تمام شد، نوبت رسید به سوره مُلک با صدای عبدالباسط. و نوبت رسید به اشک.
ناخواسته. بیعلت.
از همان اشکها که بعدش حس خوب داری. حس سبکی.
خدایا نعمت اشک را از ما نگیر.
@pardarca
بعد از اینکه سوره ذاریات تمام شد، نوبت رسید به سوره مُلک با صدای عبدالباسط. و نوبت رسید به اشک.
ناخواسته. بیعلت.
از همان اشکها که بعدش حس خوب داری. حس سبکی.
خدایا نعمت اشک را از ما نگیر.
@pardarca
❤1👍1
۳۱
دچار عطش وصفناپذیری برای ارتباط با آدمها شدم.
شاید یک دلیلش تمام این پنجسالی باشد که در خانه، مادر بودم.
دلم میخواهد از دل و افکار تمام آدمها سر در بیاورم. از احساساتشان. از رازهای پنهانیشان. از آن حرفها که باید خیلی صمیمی شوی تا بشنوی.
پرستاری که امروز سِرُم آهن را تزریق میکرد و مراقبم بود، وقتی التهاب روی پوستم را دید گفت چقدر آرامی.
از کجا آرامشات را میآوری؟
به خنده گفتم چون مجالی شد بدون بچهها باشم.
و من تنها چیزی که مدتهاست در خودم سراغ ندارم آرامش است.
از وقتی مادر شدم انگار سوار یک تِرن سریع السیر شده باشم که هر ثانیه در حال بالا پایین شدن و تغییر جهت دادن است.
تقریبا تمام روزها بدون برنامه جلو میرود و در حال حاضر تنها رؤیایم سفر به ایران است.
امروز بیوقفه باران بارید و از ساعت هشت که آفتاب باید سر میزد، یکسره ابر بود تا ساعت چهار و نیم که غروب شد.
@pardarca
دچار عطش وصفناپذیری برای ارتباط با آدمها شدم.
شاید یک دلیلش تمام این پنجسالی باشد که در خانه، مادر بودم.
دلم میخواهد از دل و افکار تمام آدمها سر در بیاورم. از احساساتشان. از رازهای پنهانیشان. از آن حرفها که باید خیلی صمیمی شوی تا بشنوی.
پرستاری که امروز سِرُم آهن را تزریق میکرد و مراقبم بود، وقتی التهاب روی پوستم را دید گفت چقدر آرامی.
از کجا آرامشات را میآوری؟
به خنده گفتم چون مجالی شد بدون بچهها باشم.
و من تنها چیزی که مدتهاست در خودم سراغ ندارم آرامش است.
از وقتی مادر شدم انگار سوار یک تِرن سریع السیر شده باشم که هر ثانیه در حال بالا پایین شدن و تغییر جهت دادن است.
تقریبا تمام روزها بدون برنامه جلو میرود و در حال حاضر تنها رؤیایم سفر به ایران است.
امروز بیوقفه باران بارید و از ساعت هشت که آفتاب باید سر میزد، یکسره ابر بود تا ساعت چهار و نیم که غروب شد.
@pardarca
❤1