پَر
27 subscribers
18 photos
8 videos
اگر حرفی بود:
@pardarvan
Download Telegram
Channel created
Channel name was changed to «پَر»
دین موجودیتی نیست که به زمان وابسته باشد. اگر اینطور بود باید به عدالت خدا شک می‌کرد. باور و ایمان به یک عقیده و دین مجزا از زمان است. باور به خدا و پیامبران و آخرت برای نخستین انسان همان قدر قابل دسترس است که برای انسان در قرن بیست و یک.

@pardarca
دین یا کامل‌تر از آن، «ایمان» از جنس وقایع علمی نیست که اثبات شدنی باشند. با علم نمی‌شود به ایمان رسید. جنس ایمان فرق می‌کند از جنس علم. علم موجودیتی است محدود به زمان اما ایمان حقیقتی است مجزا از زمان. از ماده.

دلم می‌خواست می‌شد تا صبح حرف می‌زدیم از این دغدغه‌ی مشترک.
@pardarca
واژه‌ها توی سرم رژه می‌روند. هجوم می‌آورند. از آدم‌هایی که می‌بینم تا درخت‌ها. تا آسمان. دو اتفاق خوب افتاد. یکی فهمیدن حساسیت به قهوه. دیگری فاصله‌گرفتن از گوشی. هر دو من را به خودم بیشتر نزدیک کرده. و ساکت‌تر. و ساکن‌تر.

عاشق آدم‌ها هستم. عاشق آن جواهر درونی‌شان که برای بعضی پیداست و برای بعضی هنوز نه. فکر می‌کنم برای مادرها پیداتر است. فکر می‌کنم مادرها به خود واقعی‌شان نزدیک‌ترند. چون زمان کمتری برای «خودشان نبودن» دارند.

امروز موقع پیک‌آپ در مدرسه به آن خانم تُپُل گفتم
You are so beautiful.
Your face is beautiful.
مجالی نشد تا دوباره فکر کنم. یک دفعه آمد جلوی چشمم. با دو یا شاید سه کودکی که داشت. شبیه
Adele بود.

‌و هنوز در سرگردانی‌ ام که خدایا تو چرا این همه عاشق ما هستی؟چرا؟ چه چیزی در وجود ما هست که خبر نداریم؟

@pardarca
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
انگار بنا بر این است که حوادث زندگی در جهتی پیش بروند تا تمام قضاوت‌های ما از دیگران را بشورند. تمام قضاوت‌های ما از پدر و مادرمان، از دوستان‌مان و حتی از خودمان.

انگار بنا بر این است که هر لحظه با صفحه سفید به زندگی خودمان و دیگران نگاه کنیم.

@pardarca
Regrets: Night Prayers if you understand what I mean.

@pardarca
ایمان، جذبه‌ی عشقی است همسو با عقل.

@pardarca
هم خوشحال بودم و هم تا حدی نه.

حداقل هفت سال بود که من به فرمان خدا روزه می‌گرفتم. نماز می‌خواندم. حجاب می‌گذاشتم. همه دلیل‌اش فرمان خدا بود. تسلیم بود. حتی نه ترس از مجازات و آخرت. نه ابدا.

توصیفی که خدا از خودش در قرآن می‌کرد و تمام آنچه من در زمین واقعی بازی می‌دیدم، رحمت محض بود.
باور به جهنم با دیدن و لمس کردن و غرق شدن در رحمت بی‌انتهای خدا برای من رنگ می‌باخت.

نهار را در کشتی کروز با دوستش خورده بود. اصلا اشاره‌ای نکرد که غذا چه بوده. اما گفت این همکارم اهل روزه‌های طولانی است.

از من پرسید بیشترین زمانی که روزه گرفتی چند روز بوده؟
همان سی روز ماه رمضان جوابم بود.

دوباره اصلاح کرد که منظورم بیشترین مدت روزی که روزه گرفتی؟

فکر می‌کردم صحبت‌مان به همان‌جا ختم شده. من رستوران‌گردی و کافه‌گردی را با او شروع کرده بودم. ساعت‌های زیادی با هم نشسته بودیم پای ویدیوهای آشپزی. پای پیدا کردن رستوران‌های خوب و بالا پایین کردن منوی کافه‌ها.

سرم گرم کاری بود که یک دفعه آمد توی آشپزخانه و گفت راستی خواستم بگم من شروع کردم به روزه گرفتن.


گفت تصمیم گرفتم چند روزی روزه بگیرم.

اوایل فصل پاییز بود. جوابش را دادم که چقدر خوب، حالا که روزها هم رو به کوتاه‌تر شدن هستند و راحت‌تر می‌توانی از پس‌اش بربیایی.

گفت نه. منظورم مدل روزه دوستم است که آب هم بخورم.

از اینجا به بعدش من فقط به معنای ایمان فکر می‌کردم. به اینکه چرا باید برای پذیرش خدا این‌قدر سفت و سخت باشی. این قدر مقاوم. لجوج.

اما با چند ساعت حرف زدنِ یک همکار که چند ساعت بیشتر هم ندیده با‌شی‌اش حاضر بشوی دست از غذا خوردن بکشی.

کاش می‌دانستم دگمه‌ی ایمان آدم‌ها کجاست؟

@pardarca
اگر عاشق شده باشی باید تجربه کرده باشی‌اش. از یک جایی به بعد فکر می‌کنی هر جا که هستی طرف هم هست. کم‌کم به خودت بیشتر می‌رسی. به لباس‌ پوشیدنت. ظاهرت.

عاشقی‌ات اگر ادامه‌‌دارتر شود، و اگر طرف مقابل‌ات آدم در دسترسی نباشد به هر دلیل، تو باز عوض می‌شوی. سعی می‌کنی خودت را در حد او کنی. کم‌کم ورزش شاید بکنی، کتاب بخوانی، عطر بزنی.

و باز هم حضورش را همه جا حس کنی. انگار دارد تو را تماشا می‌کند. زندگی‌ات را.

باید یکبار هم که شده عاشق شده باشی تا طعم ایمان در زمین خدا را مزه‌مزه کنی.

تا حضورش را.

و پاییز شروع فصل عشق‌بازی با خداست. با سحرهایش.

@pardarca
امام صادق (ع): نگاه به نامحرم تیری است از تیرهای زهرآگین شیطان. هر کس آن را برای خدا ترک کند و نه غیرخدا، خداوند ایمانی به او می‌دهد که مزه آن را بچشد.

@pardarca
آهنگ مو به موی رضا بهرام را می‌گذارم. چقدر این صدا و این موسیقی گوشم را می‌نوازد و چقدر رانندگی حس قدرتمندی است که خدا را شکر خیلی دیر تجربه‌اش کردم.

لذتی که مانده بود برای سی و شش سالگی.

@pardarca
هنوز آماده خواب نشدیم. سرش توی بغلم است که می‌پرسد:

«مامان میدونستی بعضی‌ها دو تا بابا دارند؟»

جواب می‌دهم «نه. کی مثلا؟»

اسم یکی از همکلاسی‌هایش را می‌برد. همان دختری که صبح‌ها بدون لباس گرم و لرزان توی صف کلاس بود. اتفاقا پدرش را هم دیده بودم و مرد خونگرمی بود.

بیشتر کنکاش می‌کنم که چطور شد این موضوع را فهمیدی.

جواب می‌دهد خودش آمد و به من گفت من دو تا بابا دارم. تو چی؟

دو تا بابا یا دو تا مامان یا یک مامان و یک بابا داری؟

نمی‌دانم چطور مساله را پیش ببرم. جواب‌هایی که می‌دهم بدتر موضوع را باز می‌کند. آخرش به شوخی می‌گویم کاش می‌گفتی من یک بابا و یک مامان و یک داداش دارم.

آخر شب که با همسرم حرف می‌زنم پیشنهاد می‌دهد که:«فقط بگو نه. من نمی‌دانستم همچین چیزی را و موضوع را عوض کن».


صبح موقع وضو، توی آینه صورتم را می‌بینم. شروع می‌کنم به حرف زدن با خودم و با حاضرانی که غایبند. به انگلیسی نطق می‌کنم و آخرش به همه آدم‌های رنگین‌کمانی حق‌ می‌دهم.

و دوباره می‌رسم به اینجا که وقتی فردی وجود خداوند را قبول ندارد چرا باید فرمانبردارش باشد؟

و این مثال می‌آید توی ذهنم. ایمان به منزله یک میز است با چهار پایه. و تمام احکام دین، مانند وسایلی هستند روی میز. خب برای کسی که میزی مثل ایمان ندارد قطعا صحبت از اشیا روی میز هم بی‌فایده است.

نماز صبح را تمام می‌کنم و می‌روم سراغ قرآنم. رسیده ام به سوره صافات. به آیه ۵۷. «و اگر توفیق و رحمت پروردگارم نبود حتما از احضارشدگان در دوزخ بودم».


بله به ایمان خودت مغرور نشو.نعمتی بوده نه از طرف خودت.


@pardarca
❤2