۲۶
دیروز را در کنار خانواده رعنا گذراندیم. اهل فلسطین هستند و اینجا استاد دانشگاست.
گفت برای بهار برنامه دارد تا جمعی از دانشجویان را به اردن ببرد. دانشگاههای اردن را نشانشان بدهد و از فلسطین بیشتر برایشان بگوید.
وفادار به وطن بود.
تو فکر کن یک استاد ایرانی در خارج از کشور همچین کاری بکند و با جمعی از دانشجوها به ایران سفر کند. چقدر مؤثر خواهد بود در نشان دادن تصویر واقعی ایران به دنیای بیرون.
@pardarca
دیروز را در کنار خانواده رعنا گذراندیم. اهل فلسطین هستند و اینجا استاد دانشگاست.
گفت برای بهار برنامه دارد تا جمعی از دانشجویان را به اردن ببرد. دانشگاههای اردن را نشانشان بدهد و از فلسطین بیشتر برایشان بگوید.
وفادار به وطن بود.
تو فکر کن یک استاد ایرانی در خارج از کشور همچین کاری بکند و با جمعی از دانشجوها به ایران سفر کند. چقدر مؤثر خواهد بود در نشان دادن تصویر واقعی ایران به دنیای بیرون.
@pardarca
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۲۹
بعد از اینکه سوره ذاریات تمام شد، نوبت رسید به سوره مُلک با صدای عبدالباسط. و نوبت رسید به اشک.
ناخواسته. بیعلت.
از همان اشکها که بعدش حس خوب داری. حس سبکی.
خدایا نعمت اشک را از ما نگیر.
@pardarca
بعد از اینکه سوره ذاریات تمام شد، نوبت رسید به سوره مُلک با صدای عبدالباسط. و نوبت رسید به اشک.
ناخواسته. بیعلت.
از همان اشکها که بعدش حس خوب داری. حس سبکی.
خدایا نعمت اشک را از ما نگیر.
@pardarca
❤1👍1
۳۱
دچار عطش وصفناپذیری برای ارتباط با آدمها شدم.
شاید یک دلیلش تمام این پنجسالی باشد که در خانه، مادر بودم.
دلم میخواهد از دل و افکار تمام آدمها سر در بیاورم. از احساساتشان. از رازهای پنهانیشان. از آن حرفها که باید خیلی صمیمی شوی تا بشنوی.
پرستاری که امروز سِرُم آهن را تزریق میکرد و مراقبم بود، وقتی التهاب روی پوستم را دید گفت چقدر آرامی.
از کجا آرامشات را میآوری؟
به خنده گفتم چون مجالی شد بدون بچهها باشم.
و من تنها چیزی که مدتهاست در خودم سراغ ندارم آرامش است.
از وقتی مادر شدم انگار سوار یک تِرن سریع السیر شده باشم که هر ثانیه در حال بالا پایین شدن و تغییر جهت دادن است.
تقریبا تمام روزها بدون برنامه جلو میرود و در حال حاضر تنها رؤیایم سفر به ایران است.
امروز بیوقفه باران بارید و از ساعت هشت که آفتاب باید سر میزد، یکسره ابر بود تا ساعت چهار و نیم که غروب شد.
@pardarca
دچار عطش وصفناپذیری برای ارتباط با آدمها شدم.
شاید یک دلیلش تمام این پنجسالی باشد که در خانه، مادر بودم.
دلم میخواهد از دل و افکار تمام آدمها سر در بیاورم. از احساساتشان. از رازهای پنهانیشان. از آن حرفها که باید خیلی صمیمی شوی تا بشنوی.
پرستاری که امروز سِرُم آهن را تزریق میکرد و مراقبم بود، وقتی التهاب روی پوستم را دید گفت چقدر آرامی.
از کجا آرامشات را میآوری؟
به خنده گفتم چون مجالی شد بدون بچهها باشم.
و من تنها چیزی که مدتهاست در خودم سراغ ندارم آرامش است.
از وقتی مادر شدم انگار سوار یک تِرن سریع السیر شده باشم که هر ثانیه در حال بالا پایین شدن و تغییر جهت دادن است.
تقریبا تمام روزها بدون برنامه جلو میرود و در حال حاضر تنها رؤیایم سفر به ایران است.
امروز بیوقفه باران بارید و از ساعت هشت که آفتاب باید سر میزد، یکسره ابر بود تا ساعت چهار و نیم که غروب شد.
@pardarca
❤1
۳۶
خدایا ممنون بابت تمام چیزهایی که به دنیا اضافه کردی تا برای ما لذتبخش و قابلتحملاش کنی.
مثل طلوع خورشید، مثل باران، مثل فرزند، مثل عشق، مثل پرندگان کوچکی که در هوای سرد، پای پنجره میآیند، مثل اولین جرعه چای بعد از ساعتها روزهداری، مثل آن حس سبُکی بعد از گریه برای سیدالشهدا، مثل بغلکردنهای محکمی که حرفهای زیادی برای گفتن دارند، مثل ایران.
مثل بخاری پایین تخت که پاهای سردم را نزدیکاش میکنم.
@pardarca
خدایا ممنون بابت تمام چیزهایی که به دنیا اضافه کردی تا برای ما لذتبخش و قابلتحملاش کنی.
مثل طلوع خورشید، مثل باران، مثل فرزند، مثل عشق، مثل پرندگان کوچکی که در هوای سرد، پای پنجره میآیند، مثل اولین جرعه چای بعد از ساعتها روزهداری، مثل آن حس سبُکی بعد از گریه برای سیدالشهدا، مثل بغلکردنهای محکمی که حرفهای زیادی برای گفتن دارند، مثل ایران.
مثل بخاری پایین تخت که پاهای سردم را نزدیکاش میکنم.
@pardarca