هم خوشحال بودم و هم تا حدی نه.
حداقل هفت سال بود که من به فرمان خدا روزه میگرفتم. نماز میخواندم. حجاب میگذاشتم. همه دلیلاش فرمان خدا بود. تسلیم بود. حتی نه ترس از مجازات و آخرت. نه ابدا.
توصیفی که خدا از خودش در قرآن میکرد و تمام آنچه من در زمین واقعی بازی میدیدم، رحمت محض بود.
باور به جهنم با دیدن و لمس کردن و غرق شدن در رحمت بیانتهای خدا برای من رنگ میباخت.
نهار را در کشتی کروز با دوستش خورده بود. اصلا اشارهای نکرد که غذا چه بوده. اما گفت این همکارم اهل روزههای طولانی است.
از من پرسید بیشترین زمانی که روزه گرفتی چند روز بوده؟
همان سی روز ماه رمضان جوابم بود.
دوباره اصلاح کرد که منظورم بیشترین مدت روزی که روزه گرفتی؟
فکر میکردم صحبتمان به همانجا ختم شده. من رستورانگردی و کافهگردی را با او شروع کرده بودم. ساعتهای زیادی با هم نشسته بودیم پای ویدیوهای آشپزی. پای پیدا کردن رستورانهای خوب و بالا پایین کردن منوی کافهها.
سرم گرم کاری بود که یک دفعه آمد توی آشپزخانه و گفت راستی خواستم بگم من شروع کردم به روزه گرفتن.
گفت تصمیم گرفتم چند روزی روزه بگیرم.
اوایل فصل پاییز بود. جوابش را دادم که چقدر خوب، حالا که روزها هم رو به کوتاهتر شدن هستند و راحتتر میتوانی از پساش بربیایی.
گفت نه. منظورم مدل روزه دوستم است که آب هم بخورم.
از اینجا به بعدش من فقط به معنای ایمان فکر میکردم. به اینکه چرا باید برای پذیرش خدا اینقدر سفت و سخت باشی. این قدر مقاوم. لجوج.
اما با چند ساعت حرف زدنِ یک همکار که چند ساعت بیشتر هم ندیده باشیاش حاضر بشوی دست از غذا خوردن بکشی.
کاش میدانستم دگمهی ایمان آدمها کجاست؟
@pardarca
حداقل هفت سال بود که من به فرمان خدا روزه میگرفتم. نماز میخواندم. حجاب میگذاشتم. همه دلیلاش فرمان خدا بود. تسلیم بود. حتی نه ترس از مجازات و آخرت. نه ابدا.
توصیفی که خدا از خودش در قرآن میکرد و تمام آنچه من در زمین واقعی بازی میدیدم، رحمت محض بود.
باور به جهنم با دیدن و لمس کردن و غرق شدن در رحمت بیانتهای خدا برای من رنگ میباخت.
نهار را در کشتی کروز با دوستش خورده بود. اصلا اشارهای نکرد که غذا چه بوده. اما گفت این همکارم اهل روزههای طولانی است.
از من پرسید بیشترین زمانی که روزه گرفتی چند روز بوده؟
همان سی روز ماه رمضان جوابم بود.
دوباره اصلاح کرد که منظورم بیشترین مدت روزی که روزه گرفتی؟
فکر میکردم صحبتمان به همانجا ختم شده. من رستورانگردی و کافهگردی را با او شروع کرده بودم. ساعتهای زیادی با هم نشسته بودیم پای ویدیوهای آشپزی. پای پیدا کردن رستورانهای خوب و بالا پایین کردن منوی کافهها.
سرم گرم کاری بود که یک دفعه آمد توی آشپزخانه و گفت راستی خواستم بگم من شروع کردم به روزه گرفتن.
گفت تصمیم گرفتم چند روزی روزه بگیرم.
اوایل فصل پاییز بود. جوابش را دادم که چقدر خوب، حالا که روزها هم رو به کوتاهتر شدن هستند و راحتتر میتوانی از پساش بربیایی.
گفت نه. منظورم مدل روزه دوستم است که آب هم بخورم.
از اینجا به بعدش من فقط به معنای ایمان فکر میکردم. به اینکه چرا باید برای پذیرش خدا اینقدر سفت و سخت باشی. این قدر مقاوم. لجوج.
اما با چند ساعت حرف زدنِ یک همکار که چند ساعت بیشتر هم ندیده باشیاش حاضر بشوی دست از غذا خوردن بکشی.
کاش میدانستم دگمهی ایمان آدمها کجاست؟
@pardarca
اگر عاشق شده باشی باید تجربه کرده باشیاش. از یک جایی به بعد فکر میکنی هر جا که هستی طرف هم هست. کمکم به خودت بیشتر میرسی. به لباس پوشیدنت. ظاهرت.
عاشقیات اگر ادامهدارتر شود، و اگر طرف مقابلات آدم در دسترسی نباشد به هر دلیل، تو باز عوض میشوی. سعی میکنی خودت را در حد او کنی. کمکم ورزش شاید بکنی، کتاب بخوانی، عطر بزنی.
و باز هم حضورش را همه جا حس کنی. انگار دارد تو را تماشا میکند. زندگیات را.
باید یکبار هم که شده عاشق شده باشی تا طعم ایمان در زمین خدا را مزهمزه کنی.
تا حضورش را.
و پاییز شروع فصل عشقبازی با خداست. با سحرهایش.
@pardarca
عاشقیات اگر ادامهدارتر شود، و اگر طرف مقابلات آدم در دسترسی نباشد به هر دلیل، تو باز عوض میشوی. سعی میکنی خودت را در حد او کنی. کمکم ورزش شاید بکنی، کتاب بخوانی، عطر بزنی.
و باز هم حضورش را همه جا حس کنی. انگار دارد تو را تماشا میکند. زندگیات را.
باید یکبار هم که شده عاشق شده باشی تا طعم ایمان در زمین خدا را مزهمزه کنی.
تا حضورش را.
و پاییز شروع فصل عشقبازی با خداست. با سحرهایش.
@pardarca
هنوز آماده خواب نشدیم. سرش توی بغلم است که میپرسد:
«مامان میدونستی بعضیها دو تا بابا دارند؟»
جواب میدهم «نه. کی مثلا؟»
اسم یکی از همکلاسیهایش را میبرد. همان دختری که صبحها بدون لباس گرم و لرزان توی صف کلاس بود. اتفاقا پدرش را هم دیده بودم و مرد خونگرمی بود.
بیشتر کنکاش میکنم که چطور شد این موضوع را فهمیدی.
جواب میدهد خودش آمد و به من گفت من دو تا بابا دارم. تو چی؟
دو تا بابا یا دو تا مامان یا یک مامان و یک بابا داری؟
نمیدانم چطور مساله را پیش ببرم. جوابهایی که میدهم بدتر موضوع را باز میکند. آخرش به شوخی میگویم کاش میگفتی من یک بابا و یک مامان و یک داداش دارم.
آخر شب که با همسرم حرف میزنم پیشنهاد میدهد که:«فقط بگو نه. من نمیدانستم همچین چیزی را و موضوع را عوض کن».
صبح موقع وضو، توی آینه صورتم را میبینم. شروع میکنم به حرف زدن با خودم و با حاضرانی که غایبند. به انگلیسی نطق میکنم و آخرش به همه آدمهای رنگینکمانی حق میدهم.
و دوباره میرسم به اینجا که وقتی فردی وجود خداوند را قبول ندارد چرا باید فرمانبردارش باشد؟
و این مثال میآید توی ذهنم. ایمان به منزله یک میز است با چهار پایه. و تمام احکام دین، مانند وسایلی هستند روی میز. خب برای کسی که میزی مثل ایمان ندارد قطعا صحبت از اشیا روی میز هم بیفایده است.
نماز صبح را تمام میکنم و میروم سراغ قرآنم. رسیده ام به سوره صافات. به آیه ۵۷. «و اگر توفیق و رحمت پروردگارم نبود حتما از احضارشدگان در دوزخ بودم».
بله به ایمان خودت مغرور نشو.نعمتی بوده نه از طرف خودت.
@pardarca
«مامان میدونستی بعضیها دو تا بابا دارند؟»
جواب میدهم «نه. کی مثلا؟»
اسم یکی از همکلاسیهایش را میبرد. همان دختری که صبحها بدون لباس گرم و لرزان توی صف کلاس بود. اتفاقا پدرش را هم دیده بودم و مرد خونگرمی بود.
بیشتر کنکاش میکنم که چطور شد این موضوع را فهمیدی.
جواب میدهد خودش آمد و به من گفت من دو تا بابا دارم. تو چی؟
دو تا بابا یا دو تا مامان یا یک مامان و یک بابا داری؟
نمیدانم چطور مساله را پیش ببرم. جوابهایی که میدهم بدتر موضوع را باز میکند. آخرش به شوخی میگویم کاش میگفتی من یک بابا و یک مامان و یک داداش دارم.
آخر شب که با همسرم حرف میزنم پیشنهاد میدهد که:«فقط بگو نه. من نمیدانستم همچین چیزی را و موضوع را عوض کن».
صبح موقع وضو، توی آینه صورتم را میبینم. شروع میکنم به حرف زدن با خودم و با حاضرانی که غایبند. به انگلیسی نطق میکنم و آخرش به همه آدمهای رنگینکمانی حق میدهم.
و دوباره میرسم به اینجا که وقتی فردی وجود خداوند را قبول ندارد چرا باید فرمانبردارش باشد؟
و این مثال میآید توی ذهنم. ایمان به منزله یک میز است با چهار پایه. و تمام احکام دین، مانند وسایلی هستند روی میز. خب برای کسی که میزی مثل ایمان ندارد قطعا صحبت از اشیا روی میز هم بیفایده است.
نماز صبح را تمام میکنم و میروم سراغ قرآنم. رسیده ام به سوره صافات. به آیه ۵۷. «و اگر توفیق و رحمت پروردگارم نبود حتما از احضارشدگان در دوزخ بودم».
بله به ایمان خودت مغرور نشو.نعمتی بوده نه از طرف خودت.
@pardarca
❤2
شنبههای ونکووری
قشنگترین قاب راهپیمایی این هفته را میدهم به این خانمها. اینکه چند دقیقهای بیخیال کسب و کارت بشوی و بیایی بیرون تا همکلام شوی با اقلیتی که از حق حرف میزنند. در خیابان رابسون.
در اوج و شلوغی برندهای لوکس دنیا.
دلم خواست جای شما بودم و
میدانستم کجای وجودتان لرزیده.
@pardarca
قشنگترین قاب راهپیمایی این هفته را میدهم به این خانمها. اینکه چند دقیقهای بیخیال کسب و کارت بشوی و بیایی بیرون تا همکلام شوی با اقلیتی که از حق حرف میزنند. در خیابان رابسون.
در اوج و شلوغی برندهای لوکس دنیا.
دلم خواست جای شما بودم و
میدانستم کجای وجودتان لرزیده.
@pardarca
۱۶
بعد از دعای کمیل، خواب از چشمانم پریده بود. با تمام خستگی که از صبح در پاهایم جمع شده بود، گریههای کمیل، همه را شسته بود و جایش را داده بود به چشمهایی باز و سوزناک.
دلم خواندن میخواست. خواندنی درست. نه از این جملههای تازه باب شده که معلوم نمیکند نوشتار است یا گفتار و چقدر گاهی دور است از ادب.
دلم ادبیات میخواست. چیزی از جنس ادب. از جنس شعر.
کتابی که در مورد فلسطین خریده بودم تا حدی جواب بود. منتهی ترجمه بود از عربی به انگلیسی. و من دوست دارم واژهها را دست اول بنوشم. نه دست چندم.
به خانم الخنسا در تلگرام پیام دادم. شاید بهانهای شود برای یاد گرفتن عربی.
خدایا تو خوب خودت از دلیل گریههای امشبم با خبری. خدایا تو چقدر خوب میدانی چقدر نزدیکم به سقوط. خودت هوایم را داشته باش. نگذار غرق شوم. دستم را بگیر.
@pardarca
بعد از دعای کمیل، خواب از چشمانم پریده بود. با تمام خستگی که از صبح در پاهایم جمع شده بود، گریههای کمیل، همه را شسته بود و جایش را داده بود به چشمهایی باز و سوزناک.
دلم خواندن میخواست. خواندنی درست. نه از این جملههای تازه باب شده که معلوم نمیکند نوشتار است یا گفتار و چقدر گاهی دور است از ادب.
دلم ادبیات میخواست. چیزی از جنس ادب. از جنس شعر.
کتابی که در مورد فلسطین خریده بودم تا حدی جواب بود. منتهی ترجمه بود از عربی به انگلیسی. و من دوست دارم واژهها را دست اول بنوشم. نه دست چندم.
به خانم الخنسا در تلگرام پیام دادم. شاید بهانهای شود برای یاد گرفتن عربی.
خدایا تو خوب خودت از دلیل گریههای امشبم با خبری. خدایا تو چقدر خوب میدانی چقدر نزدیکم به سقوط. خودت هوایم را داشته باش. نگذار غرق شوم. دستم را بگیر.
@pardarca
۱۸
شنبهها و یکشنبهها را دوست دارم خسته شروع کنم. اگر فرصتی باشد بعد از بینالطلوعین میخوابم و حوالی ساعت ده بیدار میشوم. آن هم فقط بیدار، نه بر پا.
اگر کتابی باشد که مشغول خواندنش باشم به تخت میآورم و تا حوالی ظهر بلند بلند کلماتش را صدا میزنم.
دلم برای خواندنیهای واقعی تنگ شده. برای خواندنیهای روزمره آدمها. اما هر چقدر فضاهای خواندنی مثل threads را بالا و پایین میکنم متاسفانه ابتذال میبینم و کینه و بغض و نفرت.
من اما شاکرم. به خاطر همه چیز الحمدالله ربالعالمین.
دیروز تلفنی مجالی شد تا با مادرم حرف بزنم. گفت یکی از بستگانمان، آقای گیلانی فوت شده.
من خاطرات پررنگ و نزدیکی از آقای گیلانی در ذهنم دارم. از همان کودکی چهرهاش، صدایش و حتی آن مغازه ظروف کرایهای که داشت توی ذهنم حک شده. فوتش برایم عجیب بود.
اما احساس کردم همان میانبر رسیدن به خداست. فکر کردن به مرگ.
شاید باید برگردم و مستند شنود را دوباره گوش کنم. یا هر چیزی که یاد مرگ را در ذهنم پررنگتر کند.
از وقتی مادر شدم اولین فکری که بعد از مرگ خودم به ذهنم میآید، ناراحتی بچههایم است. اینکه چقدر غصه خواهند خورد ناراحتم میکند.
حدس میزنم بقیه مادرها هم همینطور باشند.
@pardarca
شنبهها و یکشنبهها را دوست دارم خسته شروع کنم. اگر فرصتی باشد بعد از بینالطلوعین میخوابم و حوالی ساعت ده بیدار میشوم. آن هم فقط بیدار، نه بر پا.
اگر کتابی باشد که مشغول خواندنش باشم به تخت میآورم و تا حوالی ظهر بلند بلند کلماتش را صدا میزنم.
دلم برای خواندنیهای واقعی تنگ شده. برای خواندنیهای روزمره آدمها. اما هر چقدر فضاهای خواندنی مثل threads را بالا و پایین میکنم متاسفانه ابتذال میبینم و کینه و بغض و نفرت.
من اما شاکرم. به خاطر همه چیز الحمدالله ربالعالمین.
دیروز تلفنی مجالی شد تا با مادرم حرف بزنم. گفت یکی از بستگانمان، آقای گیلانی فوت شده.
من خاطرات پررنگ و نزدیکی از آقای گیلانی در ذهنم دارم. از همان کودکی چهرهاش، صدایش و حتی آن مغازه ظروف کرایهای که داشت توی ذهنم حک شده. فوتش برایم عجیب بود.
اما احساس کردم همان میانبر رسیدن به خداست. فکر کردن به مرگ.
شاید باید برگردم و مستند شنود را دوباره گوش کنم. یا هر چیزی که یاد مرگ را در ذهنم پررنگتر کند.
از وقتی مادر شدم اولین فکری که بعد از مرگ خودم به ذهنم میآید، ناراحتی بچههایم است. اینکه چقدر غصه خواهند خورد ناراحتم میکند.
حدس میزنم بقیه مادرها هم همینطور باشند.
@pardarca
❤2
۱۹
دلم میخواهد هر چه زودتر خاک روی گلدان برگ موزی که امروز خریدم را عوض کنم. خاک بیشتری پای گیاهش بریزم و گلدان مناسبتری برایش پیدا کنم. اما خستگی در پاهایم مانده.
پناه آوردهام به تخت. هر چند امروز روز خوبی بود. پر از نور و پر از حرکت اما حالا که روز به انتهایش رسیده، من هم رسیدهام.
شبهای پاییز را بیشتر از شبهای تابستان میخوابم. آن هم تقریبا یک
سره.
با اینکه ولع زیادی برای دوست شدن با مادر همکلاسیهای پسرم دارم اما منتظر شدم دیگران پا پیش بگذارند. من هر بار شروع کنندهی رابطهای بودم ، معمولا با سرعت گازش را گرفته بودم و نهایت در یک اوج، بدون هیچ توضیحی
رابطه را ترک کرده بودم.
حالا اما میخواهم صبر کنم تا هر چیزی به زمان خودش پیش بیاید.
@pardarca
دلم میخواهد هر چه زودتر خاک روی گلدان برگ موزی که امروز خریدم را عوض کنم. خاک بیشتری پای گیاهش بریزم و گلدان مناسبتری برایش پیدا کنم. اما خستگی در پاهایم مانده.
پناه آوردهام به تخت. هر چند امروز روز خوبی بود. پر از نور و پر از حرکت اما حالا که روز به انتهایش رسیده، من هم رسیدهام.
شبهای پاییز را بیشتر از شبهای تابستان میخوابم. آن هم تقریبا یک
سره.
با اینکه ولع زیادی برای دوست شدن با مادر همکلاسیهای پسرم دارم اما منتظر شدم دیگران پا پیش بگذارند. من هر بار شروع کنندهی رابطهای بودم ، معمولا با سرعت گازش را گرفته بودم و نهایت در یک اوج، بدون هیچ توضیحی
رابطه را ترک کرده بودم.
حالا اما میخواهم صبر کنم تا هر چیزی به زمان خودش پیش بیاید.
@pardarca
۲۰
امشب بچهها را با بوستان سعدی خواباندیم. با یکی روبهی دید بیدست و پای.
با شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
و چقدر از خودم خجالت کشیدم که سعدی کجا و من کجا. چقدر شناخت درست و کاملی از خدا داشته. از خودش. شرمام آمد از خودم.
از خودخواهیهای خودم. و چقدر بیخبر و چراغ خاموش بودهام.
خدایا لطفا تنظیمات من را همیشه روی کارخانه نگهدار و به من اعتمادی نداشته باش.
خدایا خودت افسار زندگی من را هر لحظه و هر آن، دست خودت نگهدار. باور کن من به نفسی بندم.
@pardarca
امشب بچهها را با بوستان سعدی خواباندیم. با یکی روبهی دید بیدست و پای.
با شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
و چقدر از خودم خجالت کشیدم که سعدی کجا و من کجا. چقدر شناخت درست و کاملی از خدا داشته. از خودش. شرمام آمد از خودم.
از خودخواهیهای خودم. و چقدر بیخبر و چراغ خاموش بودهام.
خدایا لطفا تنظیمات من را همیشه روی کارخانه نگهدار و به من اعتمادی نداشته باش.
خدایا خودت افسار زندگی من را هر لحظه و هر آن، دست خودت نگهدار. باور کن من به نفسی بندم.
@pardarca
❤1