هوالمحبوب
آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد
صبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد
وان که گیسویِ تو را رسمِ تَطاول آموخت
هم تواند کَرَمَش دادِ منِ غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع بُبریدم
که عنانِ دلِ شیدا به لبِ شیرین داد
گنجِ زر گر نَبُوَد، کُنجِ قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد
بعد از این دستِ من و دامنِ سرو و لبِ جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کفِ غصه دوران، دلِ حافظ خون شد
از فراقِ رُخَت ای خواجه قوامُ الدین، داد
شعر: #حافظ
خط: #اکبرنژاد
آن که رخسارِ تو را رنگِ گل و نسرین داد
صبر و آرام توانَد به منِ مسکین داد
وان که گیسویِ تو را رسمِ تَطاول آموخت
هم تواند کَرَمَش دادِ منِ غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع بُبریدم
که عنانِ دلِ شیدا به لبِ شیرین داد
گنجِ زر گر نَبُوَد، کُنجِ قناعت باقیست
آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد
بعد از این دستِ من و دامنِ سرو و لبِ جوی
خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد
در کفِ غصه دوران، دلِ حافظ خون شد
از فراقِ رُخَت ای خواجه قوامُ الدین، داد
شعر: #حافظ
خط: #اکبرنژاد
❤1
غزلی از قول شیطان:
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود
میخواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود
هفصد هزار سال به طاعت ببودهام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود
آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهای
چون کردمی که با منش این در میانه بود
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود
ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
#سنایی
با او دلم به مهر و مودت یگانه بود
سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود
عرش مجید جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویش
آدم میان حلقهٔ آن دام دانه بود
میخواست تا نشانهٔ لعنت کند مرا
کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان
امید من به خلد برین جاودانه بود
هفصد هزار سال به طاعت ببودهام
وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود
در لوح خواندهام که یکی لعنتی شود
بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود
آدم ز خاک بود من از نور پاک او
گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود
گفتند مالکان که نکردی تو سجدهای
چون کردمی که با منش این در میانه بود
جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن
کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود
دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید
صد چشمه آن زمان زد و چشمم روانه بود
ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست
ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود
#سنایی
هوالمحبوب
عشق تو ز خاص و عام پنهان چکنم
دردی که زحد گذشت درمان چکنم
خواهم که دلم به دیگری میل کند
من خواهم و دل نخواهد ای جان چکنم
شعر: #ابوسعیدابوالخیر
خط: #اکبرنژاد
عشق تو ز خاص و عام پنهان چکنم
دردی که زحد گذشت درمان چکنم
خواهم که دلم به دیگری میل کند
من خواهم و دل نخواهد ای جان چکنم
شعر: #ابوسعیدابوالخیر
خط: #اکبرنژاد
هوالمحبوب
ساختار عشق کل این جهان
هرچه باشد در جهان اعضای آن
این جهان کل است و کل یکپارچه
معنی یکپارچه دانی که چه؟
معنی یکپارچه پیوستگی است
معنی پیوستگی همبستگی است
این جهان کل است و کل را وحدت است
وحدتی کز جمع و ربط کثرت است
هرچه موجود است اندر این جهان
باهر آن موجود دیگر بسته دان
ذره ذره اندر این کل وجود
هرچه هست و بود خواهد بود وبود
با هم اندر ارتباط دائمند
بر وجود و هستی هم قائمند
نقش این عالم نمیدانم که چیست
چون مرا بر کل آن اشراف نیست
نقش هر جزئی که در این عالم است
حفظ کل در ارتباط با هم است
عامل این ارتباط عشق است و بس
این جهان نامرتبط کی دیده کس
عشق می آرد به هم افلاک را
کهکشان را ذره ها در خاک را
عشق کارش هست باهم آوری
پرورش دادن یکی آن دیگری
عاشقان گل ، همه گل پرورند
زحمت گل پروری بر جان خرند
هر که را عشق کبوتر در سر است
نیک بنگر او کبوتر پرور است
عاشقان راستین مادر وشند
مادران در عشق کودک بی غشند
پرورش دادن نشان عاشقی است
خواستن بی پروریدن فاسقی است
پرورش اما نه مالک بودن است
عشق با تملیک مهلک بودن است
ده به معشوقت فضای رشد و زیست
یاری اش کن تا بداند خود که کیست
راه بگزیند شکوفایی کند
خویشتن جوید به خود آیی کند
عشق آن باشد که شادانت کند
شور و شوق اندر دل و جانت کند
عشق پرواز است از خود سوی غیر
عشق پویایی و جویایی و سیر
عشق خود گستردن خودهای ماست
عشق از با خود نشستن ها جداست
عشق جراتمندی و حیدردلی است
نی نشست و خورد و خواب و کاهلی است
عاشقی شور است و خودجوشی و شوق
هیچ عاشق دیده ای بی حال و ذوق ؟
عاشقی اما پر است از سوز و آه
گریه های عاشقان بر این گواه
چون هر آنچه دوست داری رفتنی است
داغ حسرت بر دلت زان ماندنی است
عشق او بگزین که خود عشق آفرید
این جهان با عشق از او آمد پدید
عاشق او شو که عشق کامل است
عشق را در عشقبازان عامل است
پرورش از جمله اوصاف اوست
رب اگر می نامی اش نامی نکواست
گر تو عشق او گزینی این جهان
جمله معشوق تو باشد بی گمان
تا تو هستی در جهان هر گوشه ای
هست بهر عشقبازی توشه ای
هر که عاشق گشت بر کل وجود
بر گل و گِل هر دو می آرد سجود
شادیت گر از گل و خار و خس است
خوش به حالت چون تو کی شادان کس است
چون به جوش آید دلت زین عشق پاک
می خروشی پایکوبان سینه چاک
شادی این عشق رقصانت کند
شور و شوق اندر دل و جانت کند
آه اگر خورشید عشق افسرده شد
آدمی دلمرده تر از مرده شد
آه اگر در دل نگیرد آتشش
وای اگر بر جان نباشد تابشش
ای خدا از عشق رقصان کن مرا
گر نرقصیدم تو درمان کن مرا
@raghceghalam
ساختار عشق کل این جهان
هرچه باشد در جهان اعضای آن
این جهان کل است و کل یکپارچه
معنی یکپارچه دانی که چه؟
معنی یکپارچه پیوستگی است
معنی پیوستگی همبستگی است
این جهان کل است و کل را وحدت است
وحدتی کز جمع و ربط کثرت است
هرچه موجود است اندر این جهان
باهر آن موجود دیگر بسته دان
ذره ذره اندر این کل وجود
هرچه هست و بود خواهد بود وبود
با هم اندر ارتباط دائمند
بر وجود و هستی هم قائمند
نقش این عالم نمیدانم که چیست
چون مرا بر کل آن اشراف نیست
نقش هر جزئی که در این عالم است
حفظ کل در ارتباط با هم است
عامل این ارتباط عشق است و بس
این جهان نامرتبط کی دیده کس
عشق می آرد به هم افلاک را
کهکشان را ذره ها در خاک را
عشق کارش هست باهم آوری
پرورش دادن یکی آن دیگری
عاشقان گل ، همه گل پرورند
زحمت گل پروری بر جان خرند
هر که را عشق کبوتر در سر است
نیک بنگر او کبوتر پرور است
عاشقان راستین مادر وشند
مادران در عشق کودک بی غشند
پرورش دادن نشان عاشقی است
خواستن بی پروریدن فاسقی است
پرورش اما نه مالک بودن است
عشق با تملیک مهلک بودن است
ده به معشوقت فضای رشد و زیست
یاری اش کن تا بداند خود که کیست
راه بگزیند شکوفایی کند
خویشتن جوید به خود آیی کند
عشق آن باشد که شادانت کند
شور و شوق اندر دل و جانت کند
عشق پرواز است از خود سوی غیر
عشق پویایی و جویایی و سیر
عشق خود گستردن خودهای ماست
عشق از با خود نشستن ها جداست
عشق جراتمندی و حیدردلی است
نی نشست و خورد و خواب و کاهلی است
عاشقی شور است و خودجوشی و شوق
هیچ عاشق دیده ای بی حال و ذوق ؟
عاشقی اما پر است از سوز و آه
گریه های عاشقان بر این گواه
چون هر آنچه دوست داری رفتنی است
داغ حسرت بر دلت زان ماندنی است
عشق او بگزین که خود عشق آفرید
این جهان با عشق از او آمد پدید
عاشق او شو که عشق کامل است
عشق را در عشقبازان عامل است
پرورش از جمله اوصاف اوست
رب اگر می نامی اش نامی نکواست
گر تو عشق او گزینی این جهان
جمله معشوق تو باشد بی گمان
تا تو هستی در جهان هر گوشه ای
هست بهر عشقبازی توشه ای
هر که عاشق گشت بر کل وجود
بر گل و گِل هر دو می آرد سجود
شادیت گر از گل و خار و خس است
خوش به حالت چون تو کی شادان کس است
چون به جوش آید دلت زین عشق پاک
می خروشی پایکوبان سینه چاک
شادی این عشق رقصانت کند
شور و شوق اندر دل و جانت کند
آه اگر خورشید عشق افسرده شد
آدمی دلمرده تر از مرده شد
آه اگر در دل نگیرد آتشش
وای اگر بر جان نباشد تابشش
ای خدا از عشق رقصان کن مرا
گر نرقصیدم تو درمان کن مرا
@raghceghalam
هوالمحبوب
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
شعر: #حافظ
خط: #اکبرنژاد
#بداهه_نویسی
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
شعر: #حافظ
خط: #اکبرنژاد
#بداهه_نویسی
❤1🔥1
هوالمحبوب
مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است
گیسو مفشان توبه ی مارا مشکن
چون تویه ی عاشقان به مویی بند است
شعر: #سعید_بیابانکی
خط: #اکبرنژاد
مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است
گیسو مفشان توبه ی مارا مشکن
چون تویه ی عاشقان به مویی بند است
شعر: #سعید_بیابانکی
خط: #اکبرنژاد
🔥2