روانــشـناســـے زنـــدگـــــے🌙
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_هفتادوپنجم مردها جمع شدن و جنازه رو برای تشییع به سمت قبرستون بردن.تو تمام مسیر فرخنده و خجسته دخترهای زهرا خانوم دستهامو گرفته بودن که زمین نخورم خانوم جون اروم و بی صدا اشک میریخت اما زن عمو با صدای بلند با آقاجان…
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هفتادوششم
پایان مراسم هفتم پدربزرگم پدر منو به صدا کرد و گفت ماجرای نیر و نباید کسی بفهمه چون با تو خیلی صمیمی بودنمیخوام خونواده آقا باقر از تو دل چرکین بشن از اینکه تو چشای پدرم نگاه کنم خجالت میکشیدم باورم نمیشد نیر اونی نبود که نشون میداد عصبانیت پدرم از نیر انقد زیاد بود که تو دلم دعا کردم هیچ وقت دستش بهش نرسه سراغ خانوم جان رفتم دلم گرفته بود و خانوم جون متوجه حالم بود بغلم کرد و به گریه افتادم گفتم کاش میشد برای همیشه اینجا بمونم.خانوم جون صورتمو بوسید و گفت دلت و به زندگیت خوش کن مادر گفتم خوش نیست اهالی اون خونه باهام سردن اکبر صبح تا غروب سر کاره وقتی هم میاد باید بریم اتاق فخر السادات شبم که برمیگردیم میگه ساکت باش تا من بخوابم اصلا توجهی بهم نمیکنه نمیدونم چرا جدیدا از هم کلام شدن باهام طفره میره تنها دلخوشیم دایه رضوان هست که اونم از ترس فخر السادات کم میبینم.خانوم جون طبق معمول شروع به نصیحتم کرد و گفت
صبور باش بلاخره میرید خونه خودتون و مستقل میشید و زندگی ات شکل واقعیشو پیدا میکنه همه اول زندگی سختی دارن هیچ منطقی پشت حرفهای خانوم جون نبود گفتم تو خونه پدرم مونده بودم دیگه هی گفتید رفتارهای بچه گونه ات و بزار کنار بزرگ شو شوهرم دادین و از اینجا رفتم نه خونه پدر رنگ خوشی دیدم نه شوهر.خانوم جون باز بوسیدم و گفت بخاطر بارداری حساس شدی بچه ات دنیا بیاد دیگه وقت اینکه ببینی کی چیکار میکنه رو نمیکنی بچه نمک زندگیه مراسم هفت هم تموم شد و من بهونه ای برای بیشتر موندن نداشتم و با اکبر به خونه برگشتم.موجودی که تو وجودم هر روز رشد میکرد منو وابسته خودش کرده بود بیشتر اوقات خودمو به مریضی میزدم تا تو اتاق بیشتر بمونم وقت تنهاییم گاهی تمرین خط میکردم و کتاب میخوندم مراسم ها و رفت و آمدخونه فخر السادات و جمعهای پر از طعنه و کنایه و غیبتشون همچنان ادامه داشت و بی مهری های اکبر هم باعث شده بود بیشتر احساس تنهایی کنم بارداری من هم شده بود جزء سرگرمی هاشون به روشهای مختلف تست میکردن تا جنسیت بچه رو بفهمن اما اسم دختر که می اومد انگار فحش رکیکی نثار فخر السادات کردن.فخر السادات چنان روی جنسیت بچه حساس بود که میترسیدم بچه ام دختر بشه همش میگفت همه ما شکممون که نخلی بود پسر زاییدیم من زینت سمیه عمه بی بی مطمئنم نوه ام پسره بین اونا فقط خاله عذری ۳ تا دختر داشت که ۲ تاشون که ازدواج کرده بودن شمال بودن و فقط سمیه نزدیک خاله بود اما زینت ۴ تا پسر داشت و یه دختر که اصلا به مادرش نرفته بودخیلی کسل و بی حال بودم اما از ترس فخر السادات نمیتونستم بخوابم خودش مستقیم چیزی بهم نمیگفت به اکبر میگفت اونم با کلی غر زدن نمیزاشت زیاد بخوابم یا اینکه خودش پیش خاله ها ادای بتول و درمیاورد و میگفت انقد خورده و خوابیده انگار گاومیشی رو گوشه اتاق بستن درسته دلخوشی از بتول نداشتم اما زن بابام بود خوشم نمی اومد مضحکه این و اون بشه اما جرات اینکه اعتراضی کنم نداشتم مخصوصا که اکبر حامی من نبودماه چهارم و پنجم که رسیدم فخرالسادات گفت دیگه برا آموزش قرآن اتاق من نیا سختت میشه اما تو اتاق هم نمون راه برو و تو کارها به طاهره کمک کن تا زایمان راحتی داشته باشی.از وقتی برای کمک به طاهره میرفتم همیشه میدیدم با آقا یواشکی حرف میزنه و اگه متوجه حضور من میشدن اقا بلند بلند سفارش کاری رو به طاهره میدادنمیدونستم سر و سِر اونا باهم چی بود اما طاهره جوری نبود که بشه گفت فرضی از این حرفها میتونه باشه تو اون خونه همه کار میکردن حتی منیژه و منیره هم کارهای خودشونو میکردن و منتظر کمک طاهره نمی موندن.یه روز بلافاصله بعد رفتن اکبر احساس کردم کسی به در اتاق میزنه اولش ترسیدم هوا تازه روشن شده بود آروم رفتم کنار در و بدون اینکه باز کنم آروم گفتم بله صدای دایه رضوان و شنیدم که گفت منم باز کن در و باز کردم و دایه رضوان فوری وارد اتاق شد و در و بست.حیران گفتم خیر است دایه این وقت صبح اتفاقی افتاده؟دایه گفت خیر هست انشاءالله من به اتاقم میرم و بعد رفتن من حیاط و دور و برپا اگه کسی نبود بیا اتاق من دایه رفت و دلشوره بدی به جونم افتادبا عجله روسری پشمی بزرگم و رو سرم انداختم و با احتیاط از اتاق خارج شدم تا جلوی اتاق دایه رسیدم دایه رضوان بیرون دویید و گفت قول بده آروم باشی.گفتم چشم دایه منو به اتاقش برد گفتم دایه جون میشه بگی چی شده بخدا دلواپسم کردی دایه به سمت پستو رفت و منم دنبالش راه افتادم پرده روکنار زد از چیزی که میدیدم یه لحظه خوف کردم اول فکر کردم توهم زدم زبونم بند اومده بود آب دهنم و به زور قورت دادم و برگشتم سمت دایه رضوان
ادامه دارد
❤️
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هفتادوششم
پایان مراسم هفتم پدربزرگم پدر منو به صدا کرد و گفت ماجرای نیر و نباید کسی بفهمه چون با تو خیلی صمیمی بودنمیخوام خونواده آقا باقر از تو دل چرکین بشن از اینکه تو چشای پدرم نگاه کنم خجالت میکشیدم باورم نمیشد نیر اونی نبود که نشون میداد عصبانیت پدرم از نیر انقد زیاد بود که تو دلم دعا کردم هیچ وقت دستش بهش نرسه سراغ خانوم جان رفتم دلم گرفته بود و خانوم جون متوجه حالم بود بغلم کرد و به گریه افتادم گفتم کاش میشد برای همیشه اینجا بمونم.خانوم جون صورتمو بوسید و گفت دلت و به زندگیت خوش کن مادر گفتم خوش نیست اهالی اون خونه باهام سردن اکبر صبح تا غروب سر کاره وقتی هم میاد باید بریم اتاق فخر السادات شبم که برمیگردیم میگه ساکت باش تا من بخوابم اصلا توجهی بهم نمیکنه نمیدونم چرا جدیدا از هم کلام شدن باهام طفره میره تنها دلخوشیم دایه رضوان هست که اونم از ترس فخر السادات کم میبینم.خانوم جون طبق معمول شروع به نصیحتم کرد و گفت
صبور باش بلاخره میرید خونه خودتون و مستقل میشید و زندگی ات شکل واقعیشو پیدا میکنه همه اول زندگی سختی دارن هیچ منطقی پشت حرفهای خانوم جون نبود گفتم تو خونه پدرم مونده بودم دیگه هی گفتید رفتارهای بچه گونه ات و بزار کنار بزرگ شو شوهرم دادین و از اینجا رفتم نه خونه پدر رنگ خوشی دیدم نه شوهر.خانوم جون باز بوسیدم و گفت بخاطر بارداری حساس شدی بچه ات دنیا بیاد دیگه وقت اینکه ببینی کی چیکار میکنه رو نمیکنی بچه نمک زندگیه مراسم هفت هم تموم شد و من بهونه ای برای بیشتر موندن نداشتم و با اکبر به خونه برگشتم.موجودی که تو وجودم هر روز رشد میکرد منو وابسته خودش کرده بود بیشتر اوقات خودمو به مریضی میزدم تا تو اتاق بیشتر بمونم وقت تنهاییم گاهی تمرین خط میکردم و کتاب میخوندم مراسم ها و رفت و آمدخونه فخر السادات و جمعهای پر از طعنه و کنایه و غیبتشون همچنان ادامه داشت و بی مهری های اکبر هم باعث شده بود بیشتر احساس تنهایی کنم بارداری من هم شده بود جزء سرگرمی هاشون به روشهای مختلف تست میکردن تا جنسیت بچه رو بفهمن اما اسم دختر که می اومد انگار فحش رکیکی نثار فخر السادات کردن.فخر السادات چنان روی جنسیت بچه حساس بود که میترسیدم بچه ام دختر بشه همش میگفت همه ما شکممون که نخلی بود پسر زاییدیم من زینت سمیه عمه بی بی مطمئنم نوه ام پسره بین اونا فقط خاله عذری ۳ تا دختر داشت که ۲ تاشون که ازدواج کرده بودن شمال بودن و فقط سمیه نزدیک خاله بود اما زینت ۴ تا پسر داشت و یه دختر که اصلا به مادرش نرفته بودخیلی کسل و بی حال بودم اما از ترس فخر السادات نمیتونستم بخوابم خودش مستقیم چیزی بهم نمیگفت به اکبر میگفت اونم با کلی غر زدن نمیزاشت زیاد بخوابم یا اینکه خودش پیش خاله ها ادای بتول و درمیاورد و میگفت انقد خورده و خوابیده انگار گاومیشی رو گوشه اتاق بستن درسته دلخوشی از بتول نداشتم اما زن بابام بود خوشم نمی اومد مضحکه این و اون بشه اما جرات اینکه اعتراضی کنم نداشتم مخصوصا که اکبر حامی من نبودماه چهارم و پنجم که رسیدم فخرالسادات گفت دیگه برا آموزش قرآن اتاق من نیا سختت میشه اما تو اتاق هم نمون راه برو و تو کارها به طاهره کمک کن تا زایمان راحتی داشته باشی.از وقتی برای کمک به طاهره میرفتم همیشه میدیدم با آقا یواشکی حرف میزنه و اگه متوجه حضور من میشدن اقا بلند بلند سفارش کاری رو به طاهره میدادنمیدونستم سر و سِر اونا باهم چی بود اما طاهره جوری نبود که بشه گفت فرضی از این حرفها میتونه باشه تو اون خونه همه کار میکردن حتی منیژه و منیره هم کارهای خودشونو میکردن و منتظر کمک طاهره نمی موندن.یه روز بلافاصله بعد رفتن اکبر احساس کردم کسی به در اتاق میزنه اولش ترسیدم هوا تازه روشن شده بود آروم رفتم کنار در و بدون اینکه باز کنم آروم گفتم بله صدای دایه رضوان و شنیدم که گفت منم باز کن در و باز کردم و دایه رضوان فوری وارد اتاق شد و در و بست.حیران گفتم خیر است دایه این وقت صبح اتفاقی افتاده؟دایه گفت خیر هست انشاءالله من به اتاقم میرم و بعد رفتن من حیاط و دور و برپا اگه کسی نبود بیا اتاق من دایه رفت و دلشوره بدی به جونم افتادبا عجله روسری پشمی بزرگم و رو سرم انداختم و با احتیاط از اتاق خارج شدم تا جلوی اتاق دایه رسیدم دایه رضوان بیرون دویید و گفت قول بده آروم باشی.گفتم چشم دایه منو به اتاقش برد گفتم دایه جون میشه بگی چی شده بخدا دلواپسم کردی دایه به سمت پستو رفت و منم دنبالش راه افتادم پرده روکنار زد از چیزی که میدیدم یه لحظه خوف کردم اول فکر کردم توهم زدم زبونم بند اومده بود آب دهنم و به زور قورت دادم و برگشتم سمت دایه رضوان
ادامه دارد
❤️
❤9😐1
☑️ یادمون باشه
تصویر زندگیمون، همون چیزیه که با قلم افکارمون ترسیم میکنیم.
اگر نقصی توی تصویر زندگیمون میبینیم،
بهتره با پاک کنی از جنس انرژی و اندیشه مثبت
اون رو پاک کنیم و مجددا با قلم افکارمون
شروع به طراحی و رفع اون نقص کنیم💚♥️
☑️ یادمون باشه
که بزرگترین مسائل رو آدمها
خودشون با طرز فکر و دیدشون نسبت به دنیای اطراف میسازن.
پس بهتره عدسی و لنز دوربین فکرمون رو
با دستمالی از جنس محبت و عاطفه و عشق و بخشش، پاک کنیم تا عکس زندگیمون شفافتر و زیباتر بیفته💚♥️
#کانالانرژیمثبت
💎
https://t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
تصویر زندگیمون، همون چیزیه که با قلم افکارمون ترسیم میکنیم.
اگر نقصی توی تصویر زندگیمون میبینیم،
بهتره با پاک کنی از جنس انرژی و اندیشه مثبت
اون رو پاک کنیم و مجددا با قلم افکارمون
شروع به طراحی و رفع اون نقص کنیم💚♥️
☑️ یادمون باشه
که بزرگترین مسائل رو آدمها
خودشون با طرز فکر و دیدشون نسبت به دنیای اطراف میسازن.
پس بهتره عدسی و لنز دوربین فکرمون رو
با دستمالی از جنس محبت و عاطفه و عشق و بخشش، پاک کنیم تا عکس زندگیمون شفافتر و زیباتر بیفته💚♥️
#کانالانرژیمثبت
💎
https://t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
❤1
🔸اگر كفشتان تنگ است یا در طول روز زیاد راه رفتید یا خیلی ایستادید و کف پایتان درد گرفته
🔸چند مداد کف زمین بگذارید و کف پایتان را روی مدادها حرکت بدید تا درد و خستگی پایتان از بین برود
t.me/ravanshenasiravansabz ✨
🌐 instagram.com/nafistr66
🔸چند مداد کف زمین بگذارید و کف پایتان را روی مدادها حرکت بدید تا درد و خستگی پایتان از بین برود
t.me/ravanshenasiravansabz ✨
🌐 instagram.com/nafistr66
❤4
روانــشـناســـے زنـــدگـــــے🌙
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_هفتادوششم پایان مراسم هفتم پدربزرگم پدر منو به صدا کرد و گفت ماجرای نیر و نباید کسی بفهمه چون با تو خیلی صمیمی بودنمیخوام خونواده آقا باقر از تو دل چرکین بشن از اینکه تو چشای پدرم نگاه کنم خجالت میکشیدم باورم نمیشد…
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هفتادوهفتم
دایه رضوان تکونم داد و گفت خیر ببینی دختر پشیمونم نکن تو رو خداهمان طور مبهوت گفتم نه خوبم خیالت راحت یه قدم جلو رفتم و رو زمین نشستم درست میدیدم نیر بودپاهاش و مثل یه جنین تو بغلش جمع کرده بود و خوابیده بود تموم صورتش کبود بود دستم و به سمت صورتش دراز کردم میخواستم ببینم واقعیه یا نه دایه دستم و گرفت و کشوند سمت اتاق و گفت بیا بشین مادر تا صبح کابوس میدیده تازه طاهره براش کمی دمنوش آورد تا تونست یکم بخوابه با تعجب گفتم اینجا چیکار میکنه؟دایه رضوان گفت دیشب اخر شب طاهره اونو جلوی در دیده انگار به هوای تو اومده طاهره وقتی نشونه هاش و گفت زودچادر سرم انداختم و رفتم سراغش راستش وقتی خونتون مهمونی رفته بودیم برام از تصمیمش گفت اونموقع همچین روزی رو میدیدم نمیدونی با چه مکافاتی اونو به خونه اوردم حالا هم پاشو و به اتاقت برو اگه میدونستم خوابیده سراغت نمی اومدم.از بس بین ناله هاش اسم تو رو صدا کرد که مجبور شدم بیام دنبالت با التماس همونطور که گریه میکردم گفتم تو رو خدا بزارید بمونم تا بیدار بشه دایه رضوان گفت نمیشه مادر برو بزار یه فکر درست و حسابی بکنم.ناچار بلند شدم تموم تن و بدنم میلرزید دایه دستپاچه صورتمو بوسید و گفت آروم باش مادر برو بگیر بخواب تو رو خدا کاری نکن شک کنن اول بزار ببینم چی شده اگه قرار شد بمونه کاری میکنم که بتونی بیایی ببینیش.تا از در خارج شدم یهو طاهره جلوم سبز شدنگران برگشتم سمت دایه رضوان که اونم عادی به طاهره گفت نگاه کن ببین کسی نباشه تا نازبانو بره اتاقش به اتاقم که رسیدم قلبم مثل یه گنجیشک داشت میزد نمیدونستم نیر با اون وضعیت تو اون خونه چیکار میکنه.نزدیک ظهر به سختی بلند شدم و به اتاق فخر السادات رفتم.طاهره دایم بین اون حیاط و این حیاط میرفت و می اومد فخر السادات نگاهی بهم کرد و گفت چرا رنگت پریده گفتم نمیدونم حتما خوب نخوابیدم برا اونه فخر السادات گفت نکنه مریض شدی؟تا غروب اتاق فخر السادات موندم اکبر هم یه راست اومد اتاق مادرش و گوشه اتاق دراز کشید و چرت زدکمی بعد آقا اومد و پاکت شیرینی و شاهدانه دستش بود با دیدن من گفت چطوری نازبانو؟قبل من فخر السادات گفت خوب نیست انگار مریض شده آقا گفت اره چند وقتیه میبینم شادابی گذشته رو نداره کمی مکث کرد و گفت از فردا برو اتاق دایه رضوان گلدوزی یاد بگیر فخر السادات عین برق گرفته سر جاش جابجا شد و گفت وا چه کاریه اگه حوصله اش سر بره میاد پیش من قرآن یاد میگیره آقا گفت گاهی تنوع لازمه از وقتی به این خونه اومده دایم داره با تو قرآن میخونه بزار یه هنرم کنارش یاد بگیره.فخر السادات دستپاچه گفت اصلا میگم سمیه بیادبهش گلدوزی یاد بده یا نه با منیره بره خیاط خونه آقا کلافه گفت یه روز میگی این دختر ظرفیت معاشرت نداره و قدغن کردم با کسی حرف بزنه الان میگی بیادبهش گلدوزی یاد بده فخر السادات از این حرف آقا خیلی عصبی شد دلش نمیخواست جلوی ما گفته بشه.بلاخره چون دید آقا کوتاه بیا نیست قبول کردآقا گفت خودم به رضا میگم به دایه بگه بعد رو به من کرد و گفت هر موقع دایه رضوان صدات کرد برو نزار روزهات یکنواخت بشه اب هم یکجا باشه میگنده بعد هم نگاهی به اکبر کرد و گفت اونم که صبح میره شب میاد موقعی هم که هست قربان نبودنش.فرداش تا شب منتظر بودم تا دایه خبر بده اما خبری نشد نگران بودم که نکنه چیزی شده فردای اون روز بدون اینکه رختخوابم و جمع کنم برای شستن صورتم به حیاط رفتم.طاهره همونطور که پاهاشو رو زمین میکشید و از دالان می اومد گفت دایه پیغام داده که اگر دوست داری بعدخوردن صبحونه برای گلدوزی کردن به اتاقش بریدخوشحال شدم و فوری به اتاقم رفتم و رختخوابمو جمع کردم و بیرون اومدم فخر السادات با اخم تو ایوون بود با اخم گفت اول صبحونه بخور بعد برو دم ظهر هم اینجا باش نمیخوام زیاد رو کمرت بشینی.گفتم یه لقمه تو مطبخ خوردم و با عجله از دالان گذشتم و به اتاق دایه رضوان رسیدم.وقتی وارد اتاق شدم دیدم دایه رضوان تنها وسط اتاق نشسته و یه جعبه سوهان جلوش گذاشته و داره قرقره های رنگی رو مرتب میکنه تا منو دید با لبخند گفت خوش اومدی شاگردسلام کردم و یکراست سمت پستو رفتم هنوز باور نمیکردم اون چیزی که دیده بودم واقعی بود یا نه پرده رو بالا زدم نیر زانوهاشو بغل کرده بود و گوشه پستو نشسته بود حالم خراب شد بافاصله کنارش نشستم و دستش و گرفتم و گفتم نیر اینجا چیکار میکنی؟ نیر بدون اینکه جوابمو بده اشکهاش روی گونه هاش ریخت سرشو بالا کرد و تا نگاهش بهم افتاد هق هقش شروع شد و منو به بغل کرد.همون موقع طاهره سینی صبحونه رو اورد دستپاچه شدم و پرده رو انداختم.طاهره چیزی به دایه رضوان گفت و رفت.بعد رفتنش به دایه گفتم من از طاهره خوشم نمیاد میترسم بره چیزی به فخر السادات بگه دایه لبخندی زد و گفت طاهره دختر خوبیه نگران نباش
❤️
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هفتادوهفتم
دایه رضوان تکونم داد و گفت خیر ببینی دختر پشیمونم نکن تو رو خداهمان طور مبهوت گفتم نه خوبم خیالت راحت یه قدم جلو رفتم و رو زمین نشستم درست میدیدم نیر بودپاهاش و مثل یه جنین تو بغلش جمع کرده بود و خوابیده بود تموم صورتش کبود بود دستم و به سمت صورتش دراز کردم میخواستم ببینم واقعیه یا نه دایه دستم و گرفت و کشوند سمت اتاق و گفت بیا بشین مادر تا صبح کابوس میدیده تازه طاهره براش کمی دمنوش آورد تا تونست یکم بخوابه با تعجب گفتم اینجا چیکار میکنه؟دایه رضوان گفت دیشب اخر شب طاهره اونو جلوی در دیده انگار به هوای تو اومده طاهره وقتی نشونه هاش و گفت زودچادر سرم انداختم و رفتم سراغش راستش وقتی خونتون مهمونی رفته بودیم برام از تصمیمش گفت اونموقع همچین روزی رو میدیدم نمیدونی با چه مکافاتی اونو به خونه اوردم حالا هم پاشو و به اتاقت برو اگه میدونستم خوابیده سراغت نمی اومدم.از بس بین ناله هاش اسم تو رو صدا کرد که مجبور شدم بیام دنبالت با التماس همونطور که گریه میکردم گفتم تو رو خدا بزارید بمونم تا بیدار بشه دایه رضوان گفت نمیشه مادر برو بزار یه فکر درست و حسابی بکنم.ناچار بلند شدم تموم تن و بدنم میلرزید دایه دستپاچه صورتمو بوسید و گفت آروم باش مادر برو بگیر بخواب تو رو خدا کاری نکن شک کنن اول بزار ببینم چی شده اگه قرار شد بمونه کاری میکنم که بتونی بیایی ببینیش.تا از در خارج شدم یهو طاهره جلوم سبز شدنگران برگشتم سمت دایه رضوان که اونم عادی به طاهره گفت نگاه کن ببین کسی نباشه تا نازبانو بره اتاقش به اتاقم که رسیدم قلبم مثل یه گنجیشک داشت میزد نمیدونستم نیر با اون وضعیت تو اون خونه چیکار میکنه.نزدیک ظهر به سختی بلند شدم و به اتاق فخر السادات رفتم.طاهره دایم بین اون حیاط و این حیاط میرفت و می اومد فخر السادات نگاهی بهم کرد و گفت چرا رنگت پریده گفتم نمیدونم حتما خوب نخوابیدم برا اونه فخر السادات گفت نکنه مریض شدی؟تا غروب اتاق فخر السادات موندم اکبر هم یه راست اومد اتاق مادرش و گوشه اتاق دراز کشید و چرت زدکمی بعد آقا اومد و پاکت شیرینی و شاهدانه دستش بود با دیدن من گفت چطوری نازبانو؟قبل من فخر السادات گفت خوب نیست انگار مریض شده آقا گفت اره چند وقتیه میبینم شادابی گذشته رو نداره کمی مکث کرد و گفت از فردا برو اتاق دایه رضوان گلدوزی یاد بگیر فخر السادات عین برق گرفته سر جاش جابجا شد و گفت وا چه کاریه اگه حوصله اش سر بره میاد پیش من قرآن یاد میگیره آقا گفت گاهی تنوع لازمه از وقتی به این خونه اومده دایم داره با تو قرآن میخونه بزار یه هنرم کنارش یاد بگیره.فخر السادات دستپاچه گفت اصلا میگم سمیه بیادبهش گلدوزی یاد بده یا نه با منیره بره خیاط خونه آقا کلافه گفت یه روز میگی این دختر ظرفیت معاشرت نداره و قدغن کردم با کسی حرف بزنه الان میگی بیادبهش گلدوزی یاد بده فخر السادات از این حرف آقا خیلی عصبی شد دلش نمیخواست جلوی ما گفته بشه.بلاخره چون دید آقا کوتاه بیا نیست قبول کردآقا گفت خودم به رضا میگم به دایه بگه بعد رو به من کرد و گفت هر موقع دایه رضوان صدات کرد برو نزار روزهات یکنواخت بشه اب هم یکجا باشه میگنده بعد هم نگاهی به اکبر کرد و گفت اونم که صبح میره شب میاد موقعی هم که هست قربان نبودنش.فرداش تا شب منتظر بودم تا دایه خبر بده اما خبری نشد نگران بودم که نکنه چیزی شده فردای اون روز بدون اینکه رختخوابم و جمع کنم برای شستن صورتم به حیاط رفتم.طاهره همونطور که پاهاشو رو زمین میکشید و از دالان می اومد گفت دایه پیغام داده که اگر دوست داری بعدخوردن صبحونه برای گلدوزی کردن به اتاقش بریدخوشحال شدم و فوری به اتاقم رفتم و رختخوابمو جمع کردم و بیرون اومدم فخر السادات با اخم تو ایوون بود با اخم گفت اول صبحونه بخور بعد برو دم ظهر هم اینجا باش نمیخوام زیاد رو کمرت بشینی.گفتم یه لقمه تو مطبخ خوردم و با عجله از دالان گذشتم و به اتاق دایه رضوان رسیدم.وقتی وارد اتاق شدم دیدم دایه رضوان تنها وسط اتاق نشسته و یه جعبه سوهان جلوش گذاشته و داره قرقره های رنگی رو مرتب میکنه تا منو دید با لبخند گفت خوش اومدی شاگردسلام کردم و یکراست سمت پستو رفتم هنوز باور نمیکردم اون چیزی که دیده بودم واقعی بود یا نه پرده رو بالا زدم نیر زانوهاشو بغل کرده بود و گوشه پستو نشسته بود حالم خراب شد بافاصله کنارش نشستم و دستش و گرفتم و گفتم نیر اینجا چیکار میکنی؟ نیر بدون اینکه جوابمو بده اشکهاش روی گونه هاش ریخت سرشو بالا کرد و تا نگاهش بهم افتاد هق هقش شروع شد و منو به بغل کرد.همون موقع طاهره سینی صبحونه رو اورد دستپاچه شدم و پرده رو انداختم.طاهره چیزی به دایه رضوان گفت و رفت.بعد رفتنش به دایه گفتم من از طاهره خوشم نمیاد میترسم بره چیزی به فخر السادات بگه دایه لبخندی زد و گفت طاهره دختر خوبیه نگران نباش
❤️
❤16👍1
Forwarded from LUX l خانواده محصولات لوکس
💜 با خانواده محصولات لوکس، هر روز یه حس تازه از زیبایی و لطافت رو تجربه کن ✨
🌸 از لطافت پوست تا نرمی و درخشندگی موها، لوکس با رایحههای دلانگیز و محصولات متنوعش، مراقبت روزانه رو به لحظهای لذتبخش تبدیل میکنه.
💕 زیبایی و لطافت رو با لوکس به روتین هر روزت اضافه کن
🛍 خرید مستقیم با تخفیف 👇🏻👇🏻
از دیجی کالا: با تخفیف بخرید
از اسنپ مارکت: با تخفیف بخرید
🌸 از لطافت پوست تا نرمی و درخشندگی موها، لوکس با رایحههای دلانگیز و محصولات متنوعش، مراقبت روزانه رو به لحظهای لذتبخش تبدیل میکنه.
💕 زیبایی و لطافت رو با لوکس به روتین هر روزت اضافه کن
🛍 خرید مستقیم با تخفیف 👇🏻👇🏻
از دیجی کالا: با تخفیف بخرید
از اسنپ مارکت: با تخفیف بخرید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای جذب مردی که علاقهای نشون نمیده، باید زیرکانه و با جذابیت طبیعی خودت این کار را انجام بدی. چند راهکار زیرکانه:
💕 بیشتر روی خودت تمرکز کن: کاری کن که متوجه بشه بدون حضورش هم، خودت خوشبختی و زندگیات جریان داره.
💕 هوشمندانه کممحلی کن: به جای جلب توجه مستقیم، کمکم از دسترسش دور شو و بذار خودش دنبالت بیاد.
💕 تغییرات کوچک: در رفتار یا ظاهر خودت تغییراتی ایجاد کن که ناخودآگاه توجه اون رو به تو جلب کنه.
💕 ابراز غیرمستقیم نیاز: با نشانههایی که خیلی واضح نباشن، ولی نشون بده که به حمایت یا توجه اون احتیاج داری.
https://t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
💕 بیشتر روی خودت تمرکز کن: کاری کن که متوجه بشه بدون حضورش هم، خودت خوشبختی و زندگیات جریان داره.
💕 هوشمندانه کممحلی کن: به جای جلب توجه مستقیم، کمکم از دسترسش دور شو و بذار خودش دنبالت بیاد.
💕 تغییرات کوچک: در رفتار یا ظاهر خودت تغییراتی ایجاد کن که ناخودآگاه توجه اون رو به تو جلب کنه.
💕 ابراز غیرمستقیم نیاز: با نشانههایی که خیلی واضح نباشن، ولی نشون بده که به حمایت یا توجه اون احتیاج داری.
https://t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
❤1
آزادی فقط برداشتنِ زنجیر نیست؛ پذیرفتنِ مسئولیتِ قدم بعدی هم هست. کسی که همیشه تقصیر را به گردنِ سرنوشت، خانواده یا جهان میاندازد، شاید از قفس بیرون آمده باشد، اما هنوز اختیار زندگیاش را به دیگری سپرده است...
- نیکوس کازانتزاکیس
✅
- نیکوس کازانتزاکیس
✅
❤1🥱1
هیچکس یکباره به آدمِ دیگری تبدیل نمیشود. تصمیمهای کوچکی که هر روز تکرار میکنیم، کمکم راهِ آشنای ذهنمان میشوند؛ تا جایی که یک روز میبینیم عادتهایمان دارند بهجای ما انتخاب میکنند...
- ویلیام جیمز
✅
t.me/ravanshenasiravansabz ✨
🌐 instagram.com/nafistr66
- ویلیام جیمز
✅
t.me/ravanshenasiravansabz ✨
🌐 instagram.com/nafistr66
❤1
روانــشـناســـے زنـــدگـــــے🌙
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_هفتادوهفتم دایه رضوان تکونم داد و گفت خیر ببینی دختر پشیمونم نکن تو رو خداهمان طور مبهوت گفتم نه خوبم خیالت راحت یه قدم جلو رفتم و رو زمین نشستم درست میدیدم نیر بودپاهاش و مثل یه جنین تو بغلش جمع کرده بود و خوابیده…
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هفتادوهشتم
دهنش سفته حالا هم فقط گفت که تو صبحونه نخوردی حالا دیگه مطمئن بودم که تو اون خونه خبرایی هست که من بی اطلاع هستم.دایه سینی صبحونه روجلومون هل داد و گفت بخور یادت نره برا چی اینجا اومدی نباید بهونه دست فخر السادات بدیم.بعد هم دست نیر و گرفت و بلندش کرد و گفت منیره رفته خیاط خونه منیژه هم با بچه اش سرگرمه بلند شو آبی به صورتت بزن و بیانیر بدون هیچ حرفی رفت.دایه کنار در وایساد وهمونطور که نگاهش میکرد گفت بمیرم براش تا خود صبح ده بار از خواب پرید بعد به طرفم برگشت و گفت تو خبر نداری پدر و مادرش کجان؟گفتم والا خودش میگفت سر راهی هست دایه با عصبانیت گفت تف به روی اون مادر اگه زنده هست و تف به قبرش اگه مرده هس وقتی یه زن مادر میشه باید تحت هر شرایطی برای بچه ای که بدنیا آورده فداکاری کنه.دایه طوری حرف میزد که انگار مادر بودن و تجربه کرده.دایه ناراحت گفت اگه اینجا رو نداشت خدا میدونه چه بلایی ممکن بود به سرش بیاد نیر برگشت و دوباره به پستو رفت دایه لقمه گرفت و با مهربونی تو دهنش گذاشت باز اشکهای نیر راه افتاد و گفت باید از اینجا برم تا باعث دردسر شما نشدم.دایه با تشر گفت تو هیچ جا نمیری غد بازی دراوردن دیگه بسه بعد با محبت سر نیر و بوسید. وگفت درکت میکنم نیر جان منم بهای سنگینی برای عشق دادم تموم جوانی ام زیبایی ام خونواده امو فدای عشقم کردم یادت میاد روزی که از خودت برام گفتی گفتم منویاد خودم میندازی اون شور و حال و که از تو دیدم فقط زمانی که عشق و تجربه کرده بودم تو خودم دیدم.بعد صبحونه دایه تکه پارچه ای برداشت و یه برگ روش کشید و ناشیانه شروع به دوخت کرد و گفت میدونم الان که برگردی فخر السادات نمونه کار میخواد امروز دیگه به یاد گرفتن نمیرسی.برگشتم سمت نیر و گفتم ازحسینعلی چخبر؟راسته که مصطفی هم با شما بودنیر با تعجب گفت مگه تو مصطفی رو میشناسی؟گفتم اره همونی که پدر و کتک زد همونی که بتول ومیخواست و یه شب مست به خونه امون اومد بهت که گفته بودم گفتم حالا تو بگو با اون چی کار داشتید؟نیر گفت چند روزی بود که پدر بزرگت بیحال بود و طلعت هم برای عموش بی تابی میکردزهرا خانوم گفت بریم بالای سرش دعای عدیله بخونیم طلعت و زهرا خانوم رفتن و من و بتول موندیم بتول هم که از اتاق بیرون نمی اومد تا رفتن دیدم که حسینعلی از دیوار پرید تو حیاط و گفت آماده شو که بریم مصطفی هم سر جاده منتظر اون هست.پول زیادی که جمع کرده بودم بهش دادم تا اماده شدم و برگشتم دیدم حسینعلی از صندوقخونه بیرون اومد و از صندوقچه پول برداشته
هر چی گفتم دست به اون پولا نزن قبول نکرد و گفت اصلا تو بمون من میرم منم از ترسم دنبالش راه افتادم اشک ازچشمهای نیر جاری شد و گفت بخدا حسینعلی خوب بود مصطفی هواییش کرد من فقط میدونستم مصطفی دوستشه نمیدونستم که همونیه که پدرت و کتک زده گفتم خب بعدش چی شدگفت هیچی با مصطفی به اتاقکی که اجاره کرده بود رفتیم ده روزی از خونه تکون نخوردیم تا آبها از آسیاب بیفته مصطفی به همسایه ها گفته بود اینا زن و شوهرن و برای کار به شهر اومدن حسینعلی جلوی من همه پولها و طلاها رو به مصطفی داد اونا میخواستن باهم نونوایی راه بندازن.حسینعلی تا ناراحتی منو دید گفت خیلی زود پولها و طلاهای اونا رو پس میدیم.یه روز صبح از خونه بیرون رفتن منم که حوصله ام سر رفته بود اتاق کثیف مصطفی رو مثل دسته گل کردم که دیدم مصطفی با چشمای قرمز و لباسهای خاک و خلی به خونه برگشت و گفت حسینعلی پشیمون شده و به خونه ارباب برگشته.چنگی به صورتم زدم و گفتم ارباب اونو زنده نمیزاره اونم گفت نترس چند روزی تنبه میشه از تو هم خواسته به خونه علی برگردی و عذرخواهی کنی گفتم اصلا میدونی چی میگی من و حسینعلی دو ساله برای این کار نقشه کشیدیم اصلا پول و طلاها رو بده تا برگردم.یهو قاطی کرد و بهم حمله کرد و زیر مشت و لگد گرفت همسایه ها ریختن تا جدامون کنن که به اونا هم گفت این زن به شوهرش خیانت کرده و اونم دیوونه شده و یه دور هم همسایه ها منو زدن و به زور خودمو نجات دادم.یه شب و تو کوچه ها و پشت درختها صبح کردم و دیدم نمیتونم برگردم روستا اومدم اینجا خدا دایه رضوان و خیر بده که پناهم داددایه مضطرب گفت نازبانو پرده صندوق خونه رو بنداز منیژه داره میاد فکر کنم فهمیده تو اینجایی سریع رفتم کنار دایه نشستم و آروم گفتم تا کی میخوای پنهونش کنی اخرش که چی؟دایه رضوان زیر لب گفت هنوز یه جو اعتبار پیش یه نفر دارم که کارها رو مطابق میلم سر و سامان بده.منیژه وارد اتاق شد و بلند شدم و سلام دادم دایه گفت بیا تو مادر محمد کجاس؟منیژه گفت پیش پدرش،رضا خونه اومده دندونش درد میکرد نمیدونم چیکار کنم
❤️
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هفتادوهشتم
دهنش سفته حالا هم فقط گفت که تو صبحونه نخوردی حالا دیگه مطمئن بودم که تو اون خونه خبرایی هست که من بی اطلاع هستم.دایه سینی صبحونه روجلومون هل داد و گفت بخور یادت نره برا چی اینجا اومدی نباید بهونه دست فخر السادات بدیم.بعد هم دست نیر و گرفت و بلندش کرد و گفت منیره رفته خیاط خونه منیژه هم با بچه اش سرگرمه بلند شو آبی به صورتت بزن و بیانیر بدون هیچ حرفی رفت.دایه کنار در وایساد وهمونطور که نگاهش میکرد گفت بمیرم براش تا خود صبح ده بار از خواب پرید بعد به طرفم برگشت و گفت تو خبر نداری پدر و مادرش کجان؟گفتم والا خودش میگفت سر راهی هست دایه با عصبانیت گفت تف به روی اون مادر اگه زنده هست و تف به قبرش اگه مرده هس وقتی یه زن مادر میشه باید تحت هر شرایطی برای بچه ای که بدنیا آورده فداکاری کنه.دایه طوری حرف میزد که انگار مادر بودن و تجربه کرده.دایه ناراحت گفت اگه اینجا رو نداشت خدا میدونه چه بلایی ممکن بود به سرش بیاد نیر برگشت و دوباره به پستو رفت دایه لقمه گرفت و با مهربونی تو دهنش گذاشت باز اشکهای نیر راه افتاد و گفت باید از اینجا برم تا باعث دردسر شما نشدم.دایه با تشر گفت تو هیچ جا نمیری غد بازی دراوردن دیگه بسه بعد با محبت سر نیر و بوسید. وگفت درکت میکنم نیر جان منم بهای سنگینی برای عشق دادم تموم جوانی ام زیبایی ام خونواده امو فدای عشقم کردم یادت میاد روزی که از خودت برام گفتی گفتم منویاد خودم میندازی اون شور و حال و که از تو دیدم فقط زمانی که عشق و تجربه کرده بودم تو خودم دیدم.بعد صبحونه دایه تکه پارچه ای برداشت و یه برگ روش کشید و ناشیانه شروع به دوخت کرد و گفت میدونم الان که برگردی فخر السادات نمونه کار میخواد امروز دیگه به یاد گرفتن نمیرسی.برگشتم سمت نیر و گفتم ازحسینعلی چخبر؟راسته که مصطفی هم با شما بودنیر با تعجب گفت مگه تو مصطفی رو میشناسی؟گفتم اره همونی که پدر و کتک زد همونی که بتول ومیخواست و یه شب مست به خونه امون اومد بهت که گفته بودم گفتم حالا تو بگو با اون چی کار داشتید؟نیر گفت چند روزی بود که پدر بزرگت بیحال بود و طلعت هم برای عموش بی تابی میکردزهرا خانوم گفت بریم بالای سرش دعای عدیله بخونیم طلعت و زهرا خانوم رفتن و من و بتول موندیم بتول هم که از اتاق بیرون نمی اومد تا رفتن دیدم که حسینعلی از دیوار پرید تو حیاط و گفت آماده شو که بریم مصطفی هم سر جاده منتظر اون هست.پول زیادی که جمع کرده بودم بهش دادم تا اماده شدم و برگشتم دیدم حسینعلی از صندوقخونه بیرون اومد و از صندوقچه پول برداشته
هر چی گفتم دست به اون پولا نزن قبول نکرد و گفت اصلا تو بمون من میرم منم از ترسم دنبالش راه افتادم اشک ازچشمهای نیر جاری شد و گفت بخدا حسینعلی خوب بود مصطفی هواییش کرد من فقط میدونستم مصطفی دوستشه نمیدونستم که همونیه که پدرت و کتک زده گفتم خب بعدش چی شدگفت هیچی با مصطفی به اتاقکی که اجاره کرده بود رفتیم ده روزی از خونه تکون نخوردیم تا آبها از آسیاب بیفته مصطفی به همسایه ها گفته بود اینا زن و شوهرن و برای کار به شهر اومدن حسینعلی جلوی من همه پولها و طلاها رو به مصطفی داد اونا میخواستن باهم نونوایی راه بندازن.حسینعلی تا ناراحتی منو دید گفت خیلی زود پولها و طلاهای اونا رو پس میدیم.یه روز صبح از خونه بیرون رفتن منم که حوصله ام سر رفته بود اتاق کثیف مصطفی رو مثل دسته گل کردم که دیدم مصطفی با چشمای قرمز و لباسهای خاک و خلی به خونه برگشت و گفت حسینعلی پشیمون شده و به خونه ارباب برگشته.چنگی به صورتم زدم و گفتم ارباب اونو زنده نمیزاره اونم گفت نترس چند روزی تنبه میشه از تو هم خواسته به خونه علی برگردی و عذرخواهی کنی گفتم اصلا میدونی چی میگی من و حسینعلی دو ساله برای این کار نقشه کشیدیم اصلا پول و طلاها رو بده تا برگردم.یهو قاطی کرد و بهم حمله کرد و زیر مشت و لگد گرفت همسایه ها ریختن تا جدامون کنن که به اونا هم گفت این زن به شوهرش خیانت کرده و اونم دیوونه شده و یه دور هم همسایه ها منو زدن و به زور خودمو نجات دادم.یه شب و تو کوچه ها و پشت درختها صبح کردم و دیدم نمیتونم برگردم روستا اومدم اینجا خدا دایه رضوان و خیر بده که پناهم داددایه مضطرب گفت نازبانو پرده صندوق خونه رو بنداز منیژه داره میاد فکر کنم فهمیده تو اینجایی سریع رفتم کنار دایه نشستم و آروم گفتم تا کی میخوای پنهونش کنی اخرش که چی؟دایه رضوان زیر لب گفت هنوز یه جو اعتبار پیش یه نفر دارم که کارها رو مطابق میلم سر و سامان بده.منیژه وارد اتاق شد و بلند شدم و سلام دادم دایه گفت بیا تو مادر محمد کجاس؟منیژه گفت پیش پدرش،رضا خونه اومده دندونش درد میکرد نمیدونم چیکار کنم
❤️
❤9🤯1
روانــشـناســـے زنـــدگـــــے🌙
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_هفتادوهشتم دهنش سفته حالا هم فقط گفت که تو صبحونه نخوردی حالا دیگه مطمئن بودم که تو اون خونه خبرایی هست که من بی اطلاع هستم.دایه سینی صبحونه روجلومون هل داد و گفت بخور یادت نره برا چی اینجا اومدی نباید بهونه دست فخر…
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هفتادونهم
دایه زود بلند شد و یکم نشاسته به منیژه دادو گفت اینو با یکم آب و نمک بپز وکمی سرد شد بگو پای دندونش بگیره اگه چرک داشت خودش سر باز میکنه بزار کارنازبانو تموم بشه خودم میام.منیژه با من خوش و بش مختصری کرد و رفت.نگاهم به طاقچه افتاد از اون پاکتهای شاهدانه و شیرینی که آقا از مغازه خاصی میخرید اونجا هم بودحدسش سخت نبود که بفهمم چه خبره اما حیا مانع میشدبپرسم دایه بلند شد و پارچه سفیدی داد دستم و گفت دورشو کوک بزن اما من بلد نبودم خودش با زغال یه گل پنچ پر کشید و بعد شروع به کوک زدن کرد گفتم خیلی ساده هست بدید من انجام بدم دایه گفت بدوز اینو به فخر السادات هدیه بده .پارچه رو گرفتم اما بلد نبودم حتی سوزن و دستم بگیرم دایه هر چی یاد داد من بیشتر گیج زدم اخر سر سوزن و تو انگشتم فرو کردم و پارچه خونی شددایه هم از این بی دست و پایی من تعجب کرد هم خنده اش گرفت گفت به به عروس فخرالسادات و ببین مادر جان تو باید از خودت جنم نشون بدی درسته کارها رو طاهره و فخر السادات میکنن اما تو هم باید یاد بگیری خودت و به اکبر و بقیه ثابت کنی کمی گذشت و منیره از خیاط خونه اومد و یکراست اومد دم اتاق دایه و سلام کرد دایه بلند شد و رفت دم در و گفت مگه نگفتم تنها برنگرد مادرت یا آقات بفهمن باز به من گله میکنند و مکافات راه میندازن منیره خودشو لوس کرد وچشمکی به دایه زد و گفت حالا هم تنها نیومدم تو دنبالم اومدی تامنو دید سرشو اورد تو و احوالپرسی کرد دایه گفت یادت نره باید ساعت دو بریم پیش عطار منیره گفت نه من نمیام هنوز طعم تلخ دوای قبلیش تو دهنمه دایه به کمر منیره زد و گفت غرغر نکن ساعت دو منتظرم بعد رفتن منیره به دایه گفتم چرا دخترهای آقا انقد شما رو دوس دارن دایه خندید وگفت چون من هم دوسشون دارم این محبت هست که محبت میاره اگه تو به کسی مدام محبت کنی دیر یا زود جواب میده
با طعنه گفتم چرا نسخه تون برای فخر السادات جواب نداده.دایه با لحنی که تذکر توش بود گفت سعی کن سفیر خوبی باشی و خبر چینی نکنی یه وقتهای ندونستن یعنی آرامش اینکه من بدونم فخر السادات منو دوس نداره چه دردی از من دوا میکنه با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم من اهل خبر چینی نیستم فکر کردم خودتون از رفتارش متوجه شده باشید.دایه گفت میدونم اما اون بیشتر با خودش جنگ داره و بیشتر خودشو عذاب میده و قلبش سیاه میکنه با کینه خواستم برگردم که دایه گفت نیر بهم گفته که آدم رازداری هستی امامراقب باش حتی به اکبر هم چیزی نگی من به وقتش به همه میگم چشمی گفتم و به اون یکی حیاط برگشتم رفتم اتاق فخر السادات دیدم مشغول پاک کردن سبزی هست سلام دادم اونم خشک جوابمو داد رفتم جلو و مشغول پاک کردن شدم که فخر السادات زیر چشمی داشت نگام میکرد اخر سر گفت تو سبزی پاک نکن داری همرو حروم میکنی پاشو برو به طاهره کمک کن.عصر وجیهه و عمه بی بی قراره بیان دارم آش ماش درست میکنم راستی به طاهره بگو به منیژه و منیره هم بگه عصر بیان اینجاعصر شد و عمه بی بی و وجیهه اومدن و ما رو برای شام دعوت کردن و به فخر السادات هم حالی کردن که باید اونم پاگشا کنه صبح روز بعد منتظر شدم تا حیاط خلوت شد بدو خودمو اون طرف رسوندم و در زدم و وارد اتاق شدم دایه رضوان بی حوصله لباس تا میزد سلام دادم و گفت بیا تو مادر گفتم چیزی شده انگار حوصله ندارین به سمت پستو رفتم و پرده رو بالا زدم نیر باز داشت گریه میکرد همونطور که پرده رو بالا نگهداشته بودم برگشتم سمت دایه و گفتم باز چی شده گفت هیچی خانوم گیر داده بود که باید برم ببینم مصطفی حسینعلی رو کجا سر به نیست کرده دم غروب با هزار مکافات به بهونه نماز خوندن تو مسجد بیرون رفتیم نمیدونی خونه مصطفی کجا بود خیلی دور بود همش دلشوره داشتم که نکنه رضا و حسین نگرانم بشن و برن مسجد دنبالم گفتم چی شد پیداش کردین؟دایه گفت من ساده بودم که دنبال این بچه راه افتادم فکر میکنی چی دیدیم؟با دهن باز نگاهم به دایه بود و ادامه داد هیچی حسنعلی و مصطفی باهم از خونه بیرون اومدن و فوکولهاشونو هم شونه کرده بودن داشتن میرفتن پی عیاشی و الواتی
نیر به هق هق افتاد وگفت بهت گفتم نبش قبر نکن و سرکوفتم نزن دایه همونطور که نشسته بود سمت پستو رفت و سر نیر و بغل کرد و گفت من علط بکنم بهت سرکوفت بزنم بخدا اقبالت بلند بوده و خدا بهت رحم کرده تا الان پاک و پاکیزه موندی
ادامه دارد...
❤️
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هفتادونهم
دایه زود بلند شد و یکم نشاسته به منیژه دادو گفت اینو با یکم آب و نمک بپز وکمی سرد شد بگو پای دندونش بگیره اگه چرک داشت خودش سر باز میکنه بزار کارنازبانو تموم بشه خودم میام.منیژه با من خوش و بش مختصری کرد و رفت.نگاهم به طاقچه افتاد از اون پاکتهای شاهدانه و شیرینی که آقا از مغازه خاصی میخرید اونجا هم بودحدسش سخت نبود که بفهمم چه خبره اما حیا مانع میشدبپرسم دایه بلند شد و پارچه سفیدی داد دستم و گفت دورشو کوک بزن اما من بلد نبودم خودش با زغال یه گل پنچ پر کشید و بعد شروع به کوک زدن کرد گفتم خیلی ساده هست بدید من انجام بدم دایه گفت بدوز اینو به فخر السادات هدیه بده .پارچه رو گرفتم اما بلد نبودم حتی سوزن و دستم بگیرم دایه هر چی یاد داد من بیشتر گیج زدم اخر سر سوزن و تو انگشتم فرو کردم و پارچه خونی شددایه هم از این بی دست و پایی من تعجب کرد هم خنده اش گرفت گفت به به عروس فخرالسادات و ببین مادر جان تو باید از خودت جنم نشون بدی درسته کارها رو طاهره و فخر السادات میکنن اما تو هم باید یاد بگیری خودت و به اکبر و بقیه ثابت کنی کمی گذشت و منیره از خیاط خونه اومد و یکراست اومد دم اتاق دایه و سلام کرد دایه بلند شد و رفت دم در و گفت مگه نگفتم تنها برنگرد مادرت یا آقات بفهمن باز به من گله میکنند و مکافات راه میندازن منیره خودشو لوس کرد وچشمکی به دایه زد و گفت حالا هم تنها نیومدم تو دنبالم اومدی تامنو دید سرشو اورد تو و احوالپرسی کرد دایه گفت یادت نره باید ساعت دو بریم پیش عطار منیره گفت نه من نمیام هنوز طعم تلخ دوای قبلیش تو دهنمه دایه به کمر منیره زد و گفت غرغر نکن ساعت دو منتظرم بعد رفتن منیره به دایه گفتم چرا دخترهای آقا انقد شما رو دوس دارن دایه خندید وگفت چون من هم دوسشون دارم این محبت هست که محبت میاره اگه تو به کسی مدام محبت کنی دیر یا زود جواب میده
با طعنه گفتم چرا نسخه تون برای فخر السادات جواب نداده.دایه با لحنی که تذکر توش بود گفت سعی کن سفیر خوبی باشی و خبر چینی نکنی یه وقتهای ندونستن یعنی آرامش اینکه من بدونم فخر السادات منو دوس نداره چه دردی از من دوا میکنه با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم من اهل خبر چینی نیستم فکر کردم خودتون از رفتارش متوجه شده باشید.دایه گفت میدونم اما اون بیشتر با خودش جنگ داره و بیشتر خودشو عذاب میده و قلبش سیاه میکنه با کینه خواستم برگردم که دایه گفت نیر بهم گفته که آدم رازداری هستی امامراقب باش حتی به اکبر هم چیزی نگی من به وقتش به همه میگم چشمی گفتم و به اون یکی حیاط برگشتم رفتم اتاق فخر السادات دیدم مشغول پاک کردن سبزی هست سلام دادم اونم خشک جوابمو داد رفتم جلو و مشغول پاک کردن شدم که فخر السادات زیر چشمی داشت نگام میکرد اخر سر گفت تو سبزی پاک نکن داری همرو حروم میکنی پاشو برو به طاهره کمک کن.عصر وجیهه و عمه بی بی قراره بیان دارم آش ماش درست میکنم راستی به طاهره بگو به منیژه و منیره هم بگه عصر بیان اینجاعصر شد و عمه بی بی و وجیهه اومدن و ما رو برای شام دعوت کردن و به فخر السادات هم حالی کردن که باید اونم پاگشا کنه صبح روز بعد منتظر شدم تا حیاط خلوت شد بدو خودمو اون طرف رسوندم و در زدم و وارد اتاق شدم دایه رضوان بی حوصله لباس تا میزد سلام دادم و گفت بیا تو مادر گفتم چیزی شده انگار حوصله ندارین به سمت پستو رفتم و پرده رو بالا زدم نیر باز داشت گریه میکرد همونطور که پرده رو بالا نگهداشته بودم برگشتم سمت دایه و گفتم باز چی شده گفت هیچی خانوم گیر داده بود که باید برم ببینم مصطفی حسینعلی رو کجا سر به نیست کرده دم غروب با هزار مکافات به بهونه نماز خوندن تو مسجد بیرون رفتیم نمیدونی خونه مصطفی کجا بود خیلی دور بود همش دلشوره داشتم که نکنه رضا و حسین نگرانم بشن و برن مسجد دنبالم گفتم چی شد پیداش کردین؟دایه گفت من ساده بودم که دنبال این بچه راه افتادم فکر میکنی چی دیدیم؟با دهن باز نگاهم به دایه بود و ادامه داد هیچی حسنعلی و مصطفی باهم از خونه بیرون اومدن و فوکولهاشونو هم شونه کرده بودن داشتن میرفتن پی عیاشی و الواتی
نیر به هق هق افتاد وگفت بهت گفتم نبش قبر نکن و سرکوفتم نزن دایه همونطور که نشسته بود سمت پستو رفت و سر نیر و بغل کرد و گفت من علط بکنم بهت سرکوفت بزنم بخدا اقبالت بلند بوده و خدا بهت رحم کرده تا الان پاک و پاکیزه موندی
ادامه دارد...
❤️
❤5
میگن تو فنلاند مردم صحبت های روزمره غیر ضروری ندارن، عادت صحبت کردن از آب و هوا رو ندارن، آدما اگه سکوتشون بشکنن برا یه دیالوگ عمیق و واقعی و مهم هست، به قول خودشون کلمات نقره ای هستن اما سکوت طلایی هست، ما سعی میکنیم ساکت بمونیم و بیشتر فکر کنیم…
برای مردم یک کشور عادتی ستودنیتر از این نشنیدم، شاید برای همینه که یکی از شادترین مردم جهان رو داره...
https://t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
✅
برای مردم یک کشور عادتی ستودنیتر از این نشنیدم، شاید برای همینه که یکی از شادترین مردم جهان رو داره...
https://t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
✅
👌1
✅ارائه مدرک تحصیلی کاملا قانونی با استعلام✅
#گواهینامه #معافیت_کارت_سربازی #کارت_ملی #شناسنامه #مدارک_تحصیلی #دیپلم تا #دکتری
و هزاران خدمات دیگر برای شما عزیزان 🙏
⭕️مشاوره اخذ مدارک دانشگاه آزاد ⭕️
‼️ترفیع شغل و زندگی خود را با ما تجربه کنید💯
📞 09914938655
🧑💻 @Madarek_Online_ir
👩💻 @Madarek_Online_ir
جهت ارتباط با مجموعه 👇
https://t.me/iiranyar
https://t.me/iiranyar
#گواهینامه #معافیت_کارت_سربازی #کارت_ملی #شناسنامه #مدارک_تحصیلی #دیپلم تا #دکتری
و هزاران خدمات دیگر برای شما عزیزان 🙏
⭕️مشاوره اخذ مدارک دانشگاه آزاد ⭕️
‼️ترفیع شغل و زندگی خود را با ما تجربه کنید💯
📞 09914938655
🧑💻 @Madarek_Online_ir
👩💻 @Madarek_Online_ir
جهت ارتباط با مجموعه 👇
https://t.me/iiranyar
https://t.me/iiranyar
#پرسش_و_پاسخ
سوال من راجبه خیانته همسر یکی از دوستامه ک ازم کمک خواسته
ایشون از روی شواهد متوجه شدن ک شوهرش بهش خیانت میکنه ۱۰ ماهه ک ازدواج کرده و ۳ ماهه حاملس و متوجه شده همسرش بهش خیانت کرده شوهرش پذیرفته ک خیانت کرده و پشیمونه منتها زنش نمیتونه کنار بیاد فکر میکنه احتمال دوباره خیانت کردن شوهرش هست باید چیکار کنه تو این شرایط؟
لطفا راهنمایی کنین
t.me/ravanshenasiravansabz ✨
🌐 instagram.com/nafistr66
سوال من راجبه خیانته همسر یکی از دوستامه ک ازم کمک خواسته
ایشون از روی شواهد متوجه شدن ک شوهرش بهش خیانت میکنه ۱۰ ماهه ک ازدواج کرده و ۳ ماهه حاملس و متوجه شده همسرش بهش خیانت کرده شوهرش پذیرفته ک خیانت کرده و پشیمونه منتها زنش نمیتونه کنار بیاد فکر میکنه احتمال دوباره خیانت کردن شوهرش هست باید چیکار کنه تو این شرایط؟
لطفا راهنمایی کنین
t.me/ravanshenasiravansabz ✨
🌐 instagram.com/nafistr66
روانــشـناســـے زنـــدگـــــے🌙
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_هفتادونهم دایه زود بلند شد و یکم نشاسته به منیژه دادو گفت اینو با یکم آب و نمک بپز وکمی سرد شد بگو پای دندونش بگیره اگه چرک داشت خودش سر باز میکنه بزار کارنازبانو تموم بشه خودم میام.منیژه با من خوش و بش مختصری کرد…
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هشتادم
صدای در اتاق منیژه اومد و دایه زود پرده رو انداخت و به نیر گفت ساکت باش دایه زود رفت سمت در و منم دنبالش رفتم منیژه محمد به بغل جلو اومد محمد گریه میکرد و آب دماغش به راه بودسلام کردم و منیژه گفت تا بچه ات دنیا نیومده کیف عالم و ببر بعدش باید گیر بچه باشی دایه محمد و گرفت و گفت من نگهش میدارم تو برو به کارات برس و منیژه از خدا خواسته رفت.برگشتیم تو اتاق نیر سرشو بیرون اورد و گفت رفت دایه گفت آره اما باید وجودتو تو این خونه علنی کنم اینطور نمیشه بعد رو کرد به من و گفت اکبر و فخر السادات تو مراسم پدر بزرگت سراغ نیر و نگرفتن.گفتم چرا فقط اکبر پرسید منم به سفارش پدر و خانوم جون گفتم رفته شهر خونه خواهر ارباب دایه کمی فکر کرد و از تو کیسه یه گلدوزی نا تمام داد دستم و گفت من باید برم بیرون تو اینو بردار و برونمیدونستم دایه میخواد چیکار کنه اما از فکر اینکه پدرم نیر و اینجا پیدا کنه دلم آشوب میشدچند روز همینطور گذشت و یه روز آقا خونه اومد و لباسهاشو عوض کرد و به فخر السادات گفت امشب علی آقا برا شام میاد اینجا عصر تو قهوه خونه ای که گاهی همدیگرو میبینم قرار داریم.فخر السادات گفت چرا قهوه خونه خب میاوردیشون خونه اقا گفت نمیشه چند نفر دیگه هم از دوستای قدیم هستن شب میارمش تا شب دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.بلاخره پدر و آقا اومدن پدر سگرمه هاش تو هم بود و هر چی اقا و فخر السادات تعارف میکردن با یه کلمه جواب میداد فقط من و اقا دلیل این رفتار و میدونستیم آقا کلی شوخی کرد تا یکم یخ پدر آب شد و لبخند کمرنگی روی لباش نشست.اون شب پدر موند و فردا بعد صبحونه خواست بره منو صدا کرد و طرمو بوسید و یه مقدار پول بهم داد و گفت با خانوم جونت داریم تدارک سیسمونی رو میبینیم گفتم ممنون زحمت میکشید پدرگفت خانوم جون میگه باید ماه هفتم بیاریم بعدگفت اصلا دور و بر این دختره دزد نگردی ها اولا بخاطر آبروی خودمون که جلو داماد ومادرشوهرت بد نشیم به هر حال هر کی رو با دوستاش قضاوت میکنن بعد هم فقط بخاطر وساطت اون خانوم محترم و آقا باقر از خونش گذشتم.فهمیدم منظورش از خانوم محترم دایه هست
خواستم بگم نیر دزد نیست که پدر گفت نمیخوام هیچ وقت دیگه اسمش و بشنوم یادت نره ما هیچ وقت اونو نمیشناختیم
یه مدت خونه ما کار کرد و ردش کردیم حالا که اصرار به نگهداشتنش دارن خوب و بدش پای خودشون.روز بعد دایه تصمیمش و عملی کرد و نیر و به پسرها و عروسهاش نشون دادمنیره و منیژه که اونو میشناختن با دیدنش جا خوردن دایه رضوان بدون دستپاچگی گفت دیروز که برا خرید رفته بودم اونو اتفاقی دیدم پرسیدم اینجا چیکار میکنی گفت برای کار خونه خواهر ارباب اومدم اما از کار تو اونجا راضی نیستم.منم که کار کردن و زیر و زرنگیشو خونه پدر نازبانو دیده بودم بهش گفتم اگه میخواد تسویه کنه و برای کار بیاد اینجا راستش من دیگه سنی ازم گذشته و توانش و ندارم و کمک لازمم
اینطور شد که نیر خدمتکار اون خونه شد و با اینکه دایه هیچ انتظاری ازش نداشت اما نیر از هیچ خدمتی کم نمیزاشت.گلدان ها رو آب میداد حیاط و آب و جارو میکرد میرآب خبر میکرد عذا میپخت و با زبر و زرنگیش خودشو تو دل اهالی اون خونه جا کرده بودـحتی فخر السادات که تعریف زرنگی نیر و شنیده بود به دایه رضوان پیغام فرستاده بود که گاهی نیر و برای کمک طاهره بفرسته این حیاط اما دایه رضوان قبول نکرده بود و گفته بود کارهای اینور زیاده دایه حتی با طاهره هم خیلی مهربون بود و هواشو داشت.گاهی که پیش دایه رضوان برای گلدوزی میرفتم دائم نیر و مشغول کار میدیدم حتی نمیزاشت دایه تکون بخوره کم کم به اونا حسودی میکردم دایه رضوان داشت جای منو تو قلب نیر هم میگرفت هیچ علاقه ای به گلدوزی کردن نداشتم اما برای اینکه بتونم برم اون حیاط مجبوری یاد میگرفتم روزها همینطور میگذشتن و شکمم بزرگتر شده بود یکی از روزها حالم خوش نبود حتی حال رفتن پیش دایه رضوان و هم نداشتم و تا تونستم خوابیدم اما قبلش به طاهره خبر دادم به دایه بگه که من ناخوشم و نمیرم فخر السادات از ذوق نرفتنم به اتاق دایه رضوان خودش برام غذا اورد و سفارش کرد همرو بخورم ناهار عدس پلو با گوشت بود و عطرش اشتهامو تحریک میکردبعد از ظهر حالم بهتر شده بود و تا دیدم کاری ندارم و تا اومدن اکبر هم وقت زیادی مونده بساط گلدوزیم و جمع کردم و رفتم سمت اتاق دایه رضوان در زدم و تا اومدم وارد اتاق بشم نیر در و باز کرد و نیمه بدنش و از لای در آورد بیرون و با صدای آرومی گفت اینجا چیکار میکنی دایه رضوان سردرد بدی داره و حالش خوب نیست و خوابیده حالش خوب نیست برو یه وقت دیگه بیااز رفتار نیر بیشتر از اینکه دلخور بشم تعجب کردم شک نداشتم نیر داره دروغ میگه خوب میشناختمش دروغ گفتنشو میتونستم از حالت چشمهاش بفهمم
❤️
#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_هشتادم
صدای در اتاق منیژه اومد و دایه زود پرده رو انداخت و به نیر گفت ساکت باش دایه زود رفت سمت در و منم دنبالش رفتم منیژه محمد به بغل جلو اومد محمد گریه میکرد و آب دماغش به راه بودسلام کردم و منیژه گفت تا بچه ات دنیا نیومده کیف عالم و ببر بعدش باید گیر بچه باشی دایه محمد و گرفت و گفت من نگهش میدارم تو برو به کارات برس و منیژه از خدا خواسته رفت.برگشتیم تو اتاق نیر سرشو بیرون اورد و گفت رفت دایه گفت آره اما باید وجودتو تو این خونه علنی کنم اینطور نمیشه بعد رو کرد به من و گفت اکبر و فخر السادات تو مراسم پدر بزرگت سراغ نیر و نگرفتن.گفتم چرا فقط اکبر پرسید منم به سفارش پدر و خانوم جون گفتم رفته شهر خونه خواهر ارباب دایه کمی فکر کرد و از تو کیسه یه گلدوزی نا تمام داد دستم و گفت من باید برم بیرون تو اینو بردار و برونمیدونستم دایه میخواد چیکار کنه اما از فکر اینکه پدرم نیر و اینجا پیدا کنه دلم آشوب میشدچند روز همینطور گذشت و یه روز آقا خونه اومد و لباسهاشو عوض کرد و به فخر السادات گفت امشب علی آقا برا شام میاد اینجا عصر تو قهوه خونه ای که گاهی همدیگرو میبینم قرار داریم.فخر السادات گفت چرا قهوه خونه خب میاوردیشون خونه اقا گفت نمیشه چند نفر دیگه هم از دوستای قدیم هستن شب میارمش تا شب دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.بلاخره پدر و آقا اومدن پدر سگرمه هاش تو هم بود و هر چی اقا و فخر السادات تعارف میکردن با یه کلمه جواب میداد فقط من و اقا دلیل این رفتار و میدونستیم آقا کلی شوخی کرد تا یکم یخ پدر آب شد و لبخند کمرنگی روی لباش نشست.اون شب پدر موند و فردا بعد صبحونه خواست بره منو صدا کرد و طرمو بوسید و یه مقدار پول بهم داد و گفت با خانوم جونت داریم تدارک سیسمونی رو میبینیم گفتم ممنون زحمت میکشید پدرگفت خانوم جون میگه باید ماه هفتم بیاریم بعدگفت اصلا دور و بر این دختره دزد نگردی ها اولا بخاطر آبروی خودمون که جلو داماد ومادرشوهرت بد نشیم به هر حال هر کی رو با دوستاش قضاوت میکنن بعد هم فقط بخاطر وساطت اون خانوم محترم و آقا باقر از خونش گذشتم.فهمیدم منظورش از خانوم محترم دایه هست
خواستم بگم نیر دزد نیست که پدر گفت نمیخوام هیچ وقت دیگه اسمش و بشنوم یادت نره ما هیچ وقت اونو نمیشناختیم
یه مدت خونه ما کار کرد و ردش کردیم حالا که اصرار به نگهداشتنش دارن خوب و بدش پای خودشون.روز بعد دایه تصمیمش و عملی کرد و نیر و به پسرها و عروسهاش نشون دادمنیره و منیژه که اونو میشناختن با دیدنش جا خوردن دایه رضوان بدون دستپاچگی گفت دیروز که برا خرید رفته بودم اونو اتفاقی دیدم پرسیدم اینجا چیکار میکنی گفت برای کار خونه خواهر ارباب اومدم اما از کار تو اونجا راضی نیستم.منم که کار کردن و زیر و زرنگیشو خونه پدر نازبانو دیده بودم بهش گفتم اگه میخواد تسویه کنه و برای کار بیاد اینجا راستش من دیگه سنی ازم گذشته و توانش و ندارم و کمک لازمم
اینطور شد که نیر خدمتکار اون خونه شد و با اینکه دایه هیچ انتظاری ازش نداشت اما نیر از هیچ خدمتی کم نمیزاشت.گلدان ها رو آب میداد حیاط و آب و جارو میکرد میرآب خبر میکرد عذا میپخت و با زبر و زرنگیش خودشو تو دل اهالی اون خونه جا کرده بودـحتی فخر السادات که تعریف زرنگی نیر و شنیده بود به دایه رضوان پیغام فرستاده بود که گاهی نیر و برای کمک طاهره بفرسته این حیاط اما دایه رضوان قبول نکرده بود و گفته بود کارهای اینور زیاده دایه حتی با طاهره هم خیلی مهربون بود و هواشو داشت.گاهی که پیش دایه رضوان برای گلدوزی میرفتم دائم نیر و مشغول کار میدیدم حتی نمیزاشت دایه تکون بخوره کم کم به اونا حسودی میکردم دایه رضوان داشت جای منو تو قلب نیر هم میگرفت هیچ علاقه ای به گلدوزی کردن نداشتم اما برای اینکه بتونم برم اون حیاط مجبوری یاد میگرفتم روزها همینطور میگذشتن و شکمم بزرگتر شده بود یکی از روزها حالم خوش نبود حتی حال رفتن پیش دایه رضوان و هم نداشتم و تا تونستم خوابیدم اما قبلش به طاهره خبر دادم به دایه بگه که من ناخوشم و نمیرم فخر السادات از ذوق نرفتنم به اتاق دایه رضوان خودش برام غذا اورد و سفارش کرد همرو بخورم ناهار عدس پلو با گوشت بود و عطرش اشتهامو تحریک میکردبعد از ظهر حالم بهتر شده بود و تا دیدم کاری ندارم و تا اومدن اکبر هم وقت زیادی مونده بساط گلدوزیم و جمع کردم و رفتم سمت اتاق دایه رضوان در زدم و تا اومدم وارد اتاق بشم نیر در و باز کرد و نیمه بدنش و از لای در آورد بیرون و با صدای آرومی گفت اینجا چیکار میکنی دایه رضوان سردرد بدی داره و حالش خوب نیست و خوابیده حالش خوب نیست برو یه وقت دیگه بیااز رفتار نیر بیشتر از اینکه دلخور بشم تعجب کردم شک نداشتم نیر داره دروغ میگه خوب میشناختمش دروغ گفتنشو میتونستم از حالت چشمهاش بفهمم
❤️
Forwarded from .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عامل اصلی بیچارگی جوونای ایرانی = دهن بینی💔
صحبت های محقق ایرانیِ ساکن انگلیس درباره عامل اصلی بدبختی ایرانیا! پیام بهرامپور، بنیانگذار مجموعه "بیشتر از یک نفر" و فارغالتحصل علوم اعصاب کاربردی.
برای ساختن یه سیستم مالی کارآمد که توی اقتصاد فعلی ایران کار کنه، کافیه آموزشهای رایگان پیام بهرامپور رو توی کانال تلگرامش دنبال کنی👇
@MoneyinCrisis
@MoneyinCrisis
@MoneyinCrisis
صحبت های محقق ایرانیِ ساکن انگلیس درباره عامل اصلی بدبختی ایرانیا! پیام بهرامپور، بنیانگذار مجموعه "بیشتر از یک نفر" و فارغالتحصل علوم اعصاب کاربردی.
برای ساختن یه سیستم مالی کارآمد که توی اقتصاد فعلی ایران کار کنه، کافیه آموزشهای رایگان پیام بهرامپور رو توی کانال تلگرامش دنبال کنی👇
@MoneyinCrisis
@MoneyinCrisis
@MoneyinCrisis
🤷♀1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچ ثروتی بالاتر از مهربانی نیست ،
یادت باشه تو خیلی ثروتمندی
پس تا میتوانی از این ثروتت بخشش
کن تا خداوند از در مهربانیش به تو ببخشاید
❤️
https://t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
یادت باشه تو خیلی ثروتمندی
پس تا میتوانی از این ثروتت بخشش
کن تا خداوند از در مهربانیش به تو ببخشاید
❤️
https://t.me/+PAMvx-g5HM7no9_Z
❤2