سفیر
208 subscribers
778 photos
86 videos
27 files
1.62K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
http://s3.picofile.com/file/7538124301/imam.jpg
صدور انقلاب از دیدگاه امام خمینی ره :

این معنی غلط را از صدور انقلاب برداشت نکنند که ما می خواهیم کشورگشایی کنیم ما همه کشورهای مسلمین را از خودمان می دانیم،همه کشورها باید در محل خودشان باشند.معنی صدور انقلاب این است که همه ملت ها بیدار شوند و خودشان را از این گرفتاری که دارند و تحت سلطه ای که هستند و از این که همه ی مخازن آنها دارد به باد می رود و خودشان به نحو فقر زندگی می کنند نجات دهند....ما می خواهیم این چیزی که در ایران واقع شد این بیداری و این که خودشان را از ابرقدرتها فاصله دادند و دست آنها را از مخازن خود کوتاه کردند و این در همه ی ملت ها و در همه ی دولت ها واقع شود،آرزوی ما این است.( صحیفه ی نور ج13ص15)

#صدور_انقلاب
#امام_خمینی

http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
جنگ ،تجربه و عبرت
نجف زراعت پیشه

این روزها مصادف با آغاز جنگ تحمیلی می باشد جنگ ناخواسته و غیر منتظره که با 12 لشکر زرهی مکانیزه توسط عراق به سرتاسر مرزهای ایران آغاز شد

ارتش ایران به دلیل شرایط بعد از انقلاب و پاکسازی های درون آن به کلی تضعیف و آمادگی مقابله در این سطح عملیاتی را نداشت

جانشین فرمانده کل قوا بنی صدر تلاشی برای انسجام و آمادگی ساختاری در نیروها انجام نداده و هشت ماه دوران قبل از جنگ به اختلاف و تنش وی با سایر ارکان نظام گذشت
سپاه پاسداران این مولود انقلاب اسلامی نوپا ، جوان و فاقد تجربه و تجهیزات مورد نیاز برای جنگی کلاسیک بود و در بین فرماندهان آن برای ورود گسترده به جنگ اختلاف نظر بود.

کشور در اوج اختلافات جناحی بین رئیس جمهور و نیروهای حزب الهی بسر می برد.

بحث خودمختاری و تجزیه طلبی به خصوص کردستان بخش عظیمی از نیروها را به خود اختصاص داده بود.

سازمان مجاهدین (منافقین) با بکارگیری میلیشیای نظامی خویش وارد فاز نظامی شده و خیابان ها صحنه نبرد نظامی و ترورهای گسترده شده بود.

در چنین شرایطی ارتش بعث عراق با بهانه عدم اجرای معاهده 1975 و عقب نشینی ایران از برخی مناطق مورد ادعا در قصرشیرین و مهران با تصرف آنها نهایتاً در 26 شهریور این معاهده را که حاصل بیش از 400 سال جنگ،درگیری و مناقشه بود پاره کرده و تهاجم نظامی همه جانبه ای را به مرزهای ایران آغاز نمود.
برای مقابله با این تهاجم متاسفانه دیدگاه واحدی وجود نداشت ، برخی نیروها نظیر سپاه،مردمی معتقد به عدم آرامش دشمن و ضربه زدن به آن برای توقف پیشروی افسارگسیخته آنها بودند و برخی فرماندهان و در راس آنها بنی صدر معتقد به فقدان آمادگی و شرایط مناسب در مقابل سیل تهاجم ارتش عراق بودند و بر اساس همین دیدگاه معتقد به عقب نشینی مقطعی و به انتظار نشستن برای فرصت مناسب برای ضربه زدن و جارو کردن آنها بودند و به اصطلاح استراتژی دادن زمین و گرفتن زمان.

عملیات و شبیخون نهم دی 1359 با تنها 28 نفر به فرماندهی ستوان دوم ارتش غیور اصلی صحت راهکار اول را نشان داد که سبب شد نیروهای مهاجم از جاده حمیدیه-اهواز تا بستان عقب نشینی نمایند.

در بررسی جنگ اگر ما در همان روزها مانع تراشی بنی صدر برای بکارگیری نیروهای مردمی و سپاه و استفاده از پتانسیل آنها در مقابل متجاوزان نبود شاید شرایط جنگ به گونه دیگری رقم می خورد و ما شاهد پیشروی دشمن در این سطح گسترده نبودیم به هر حال غرض از بیان این مطالب با گذشت سه دهه استفاده از تجارب و عبرت گرفتن برای عدم تکرار شدن آنها می باشد.
#جنگ
#عبرت
#غیوراصلی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
سفیر pinned Deleted message
http://yon.ir/nCP12
لشکر 9 بدر(سپاه بدر) میراث
ماندگارشهید اسماعیل دقایقی : (1)
پس از آزادسازی خرمشهر و تصمیم بر استراتژی تعقیب متجاوز در خاک عراق تصمیم گرفته شد که یک تیپ مستقل را با استفاده از نیروهای عراقی سازماندهی نموده تا پس از مدتی بتوانند مستقل شده و به عراق برگردند و بدون کمک ما در راستای آرمانشان که سرنگونی رژیم بعثی صدام بود فعالیت کنند لذا سازماندهی نیروهای عراقی در چارچوب یک تشکیلات منسجم اولین هدف بود تا قبل از این نیروهای عراقی عمدتا آموزش می‌دیدند و به عنوان متخصص در برخی یگان‌ها و لشکرهای سپاه – مثلا به عنوان تکنسین فنی،‌ یا در مواردی برای مترجمی اسرای عراقی یا فعالیت‌های شنود مکالمات بی سیمی بعثی‌ها از آنها استفاده می‌کردیم. اما کار سازمان یافته‌ای را با آنها آغاز نکرده بودیم.از طرف دیگر در جریان پیشروی در خاک عراق و نزدیکی به شهرهای عراق و ورود احتمالی به آنها به مصلحت ما نبود که نیروهای ایرانی وارد شهرها و روستاهای عراق شوند و برای غلبه بر مشکلات ناشی از روبرو شدن مردم عراق با رزمندگان ایرانی صلاح در ایجاد و سازماندهی تشکیلاتی از خود عراقی ها بود.انتخاب اسماعیل دقایقی به عنوان فرمانده تیپ مستقل بدر دلایلی نظیر ایمان ، دقت نظر ، صبر و حوصله بالا و قدرت مدیریتی در هدایت نیروهای فوق داشت.http://telegram.me/safeer59

سابقه :
هسته اولیه این یگان، در سال 1362 در شرق بصره شکل گرفت. در آنجا از تعدادی رزمنده مسلمان عراقی گردانی به نام "شهید صدر" تشکیل و در پدافند پاسگاه زید به کار گرفته شد. این گردان زیر امر لشکر 7 ولیعصر(عج) خوزستان قرار داشت. در عملیات خیبر صحبت تشکیل تیپ امام صادق(ع) از این نیروها بود و در عملیات بدر، این نیروها با عنوان گردانهای شهید صدر در کنار لشکر 25 کربلا، قرارگاه نجف 2 را تشکیل دادند و اقدامات درخور توجهی از آنان مشاهده شد. بعد از عملیات بدر نیز مسئولیت پدافند قسمتی از هور را به عهده گرفتند و در تدابیر بعدی مسئولان سپاه، قرار شد که ترکیب این نیروها با نیروهای قرارگاه رمضان، "تیپ بدر" را به وجود آورد و عشایر مبارز تحت امر قرارگاه نصرت نیز در چارچوب این تیپ قرار بگیرند.

مجاهدان (نظامیان و نیروهای مردمی عراقی پناهنده شده به ایران) :
با رسميت يافتن فعاليت تيپ مستقل 9 بدر، شهيد دقايقي به فرماندهي سپاه پيشنهاد كرد كه دفاتر سپاه در شهرستان ها از هيچ مجاهد عراقي پذيرش به عمل نياورند، و اگر كسي از آنان خواسته باشد با رژيم صدام مبارزه كند، بايد به تيپ 9 بدر بپيوندد....نامگذاري تيپ بدر به علت ارایه پيشنهاد در ماه مبارك رمضان و در شب سالگرد جنگ تاريخي بدر صورت گرفت، اين تيپ اولين عمليات مستقل و گسترده خود را در چارچوب عمليات بدر در سال 63 به مورد اجرا گذاشت چرا كه مجاهدين عراقي پيش از آن به صورت پراكنده و پدافندي در خطوط مرزي يا به صورت عمليات پارتيزاني در داخل خاك عراق عمل مي كردند. آرزوي شهيد دقايقي اين بود كه بتواند جوانان مجاهد عراقي را در يك تشكيلات منسجم و مستقل سازماندهي نمايد و از اين طريق هويت مجاهدين عراقي را در افكار عمومي جهان ابراز نمايد. لذا در آغاز كار به گردآوري مجاهدين عراقي كه در آن موقع در جبهه ها و شهرهاي مختلف ايران پراكنده بودند، اقدام نمود. صدها تن از مجاهدين عراقي شامل نظامیان و نیروهای مردمی عراقی پناهنده به ایران که در اهواز، تهران، اصفهان، قم و سوسنگرد سكونت داشتند كه با همكاري دفاتر سپاه در شهرهاي مختلف ايران همه آن ها را بسيج و روانه جبهه كرد.
اسماعيل دقايقي را مي توان اولين فرمانده اي دانست كه به مجاهدين عراقي، در چارچوب يك تشكيلات منظم، اصالت و هويت قانوني بخشيد، و آنان را از حالت انزوا و پراكنده كاري و گروهگرايي خارج كرد. زيرا مجاهدين عراقي پيش از تشكيل تيپ 9 بدر در درون احزاب گوناگون سياسي عمل مي كردند، و به هويت هاي سياسي محكوم بودند. لذا تيپ 9 بدر اولين يگاني بود كه مجاهدين عراقي با هويت جامع و يكپارچه عراقي و نه به عنوان گروه سياسي و پيرو كامل ولايت و تابع روحانيت اصيل در پرتو مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق گردهم آمدند.
اسماعیل دقایقی برای سازماندهی و اداره این لشکر زحمات زیادی کشید. یاد گرفتن کامل زبان عربی، آموختن ویژگی‌ها و فرهنگ عراقی‌ها، و درک تفاوت‌های ناشی از تفاوت فرهنگ و بینش نیروهای مجاهدین عراقی و اسرای عراقی جزو سختی‌های کار فرماندهی تیپ بدر بود.
#اسماعیل_دقایقی_ابوابراهیم
#تیپ_9_بدر
#لشکر_9_بدر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
lish.ir/18Xw
لشکر 9 بدر(سپاه بدر) میراث ماندگارشهید اسماعیل دقایقی : (2)

اسرای عراقی ( توابین):
بعد از مدتی که دقایقی کار سازماندهی نیروهای مجاهد عراقی را به پیش برد،‌ تصمیم گرفته شد تا در کنار مجاهدین عراقی از اسرای داوطلب یا «احرار» هم استفاده نمایند. در حقیقت برخی اسرای داوطلب عراقی به صورت انفرادی در بعضی عملیات‌های قبلی خوب درخشیده بودند و عده‌ای از اسرای داوطلب وارد فاز سازماندهی نیروها شدند.
اعتماد به اسرا که تا ساعاتی قبل علیه شما می جنگیدند مشکل بود و ریسک مدیریتی این کار بسیار بالا بود و این خطر وجود داشت که اسرا می‌توانستند به عنوان داوطلب جنگ با عراق به تیپ بدر بپیوندند و هنگام عمل کردن در مرزها،‌ در موقعیتی که کسی هم نبود از فرار آنها جلوگیری کند،‌ از مرزها عبور کنند بگریزند یا در مواقع حساس ضربه وارد نمایند. در ابتدا پس از انجام مصاحبه و شناسایی تعدادی از اسرا، جذب و در تیپ بدر سازماندهی شده که به آن ها توابین گفته می شد.
مدیریت کردن این دو گروه متفاوت – یکی مجاهدین و دیگری احرار یا اسرای داوطلب – کار بسیار سختی بود. هر یک از این نیروها روحیه خاصی داشتند. غالبا بین این دو بینش اختلاف نظر وجود داشت و سازماندهی این گروه‌های متفاوت در درون یک لشکر کار بسیار سختی بود. تركيب نيروهاي تيپ 9 بدر از كليه اقوام و عشاير شمال و جنوب عراق شكل گرفته بود، به طوري كه مجاهدين اهل سنت استان هاي كردستان عراق تا مجاهدين عشاير جنوب در اين تيپ حضور داشتند. از سوي ديگر حضور نيروهايي با تفكرات متفاوت كه وابستگي شان را به برخي از احزاب سياسي معارض هچنان حفظ كرده بودند، موجب بروز يك سلسله مسائل خاص و مشكلاتي براي تيپ 9 بدر شده بود. با اين وصف مي توان گفت كه اسماعيل دقايقي ناچار بود يكسري ملاحظات مذهبي، سياسي و اجتماعي و گرايش هاي متفاوت درون تيپ را به شدت رعايت كند و از بروز تنش جلوگيري به عمل بياورد. http://telegram.me/safeer59
اخلاق و رفتار متواضعانه و مسئولانه اسماعيل باعث شده بود كه در همه موقعيت ها و حتي در درون خانواده هاي مجاهدين و توابین عراقي جا داشته باشد. اخلاص و تدبير و كارداني او موجب تقويت روز افزون روحيه و ميزان آمادگي رزمي همه اقشار مجاهدين شده بود. او با شناخت ظرافت های نیروهای تحت امر به حل مشكلات و كمبودهاي مجاهدين كه واقعا «مهاجر في سبيل الله» بودند در تمامی زمینه ها مي پرداخت. وقتي عشاير مهاجر در منطقه از كمبود غذا رنج مي بردند، اسماعيل بيدرنگ با مسئولان ذيربط تماس مي گرفت و امكانات لازم را فراهم مي ساخت. چرا كه تواضع و فروتني صادقانه نسبت به مجاهدين عراقي از خصوصيات بارز شهيد دقايقي بود. طوري كه در جبهه ها و در حين عمليات يك فرمانده صرف نبود، بلكه در انتقال مجروحين به پشت جبهه كمك مي كرد، رانندگي قايق و خودرو را نيز به عهده مي گرفت.
#اسماعیل_دقایقی_ابوابراهیم
#تیپ_9_بدر
#لشکر_9_بدر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
lish.ir/18Xw
لشکر 9 بدر(سپاه بدر) میراث ماندگارشهید اسماعیل دقایقی :(3)

حدود سه سال از راه اندازي تيپ 9 بدر نگذشته بود كه دقايقي با توسعه نيروي انساني و تجهيزات نظامي آن را به لشكر تبديل كرد، كه اين لشكر به يكي از لشكرهاي پويا و فعال و مكانيزه در رديف ساير لشكرهاي فعال در جبهه تبديل شد. نكته اساسي در مورد شهيد دقايقي اين است كه او از صحنه سياسي عراق شناخت خوب و اطلاعات زياد داشت و بدين وسيله با فكر روشن و باز توانست يكي از پيچيده ترين تشكيلات نظامي را علی رغم تفاوت های فرهنگی از نظر قومی ، عشیره ای مذهبی فرماندهي و هدايت كند. http://telegram.me/safeer59

سردار اسماعیل دقایقی بالاخره روز ۲۸دی ماه سال ۱۳۶۵هنگامي كه در عمليات كربلاي 5 براي انجام ماموريت شناسايي و به عهده گرفتن ماموریت برای یگان، با يك دستگاه موتور سيكلت عازم محور بود که در مسير راه مورد اصابت بمباران هواپيماهاي متجاوز عراق قرار گرفت و به لقاي حق شتافت. نحوه شهادت اسماعیل از زبان یکی از همرزمان :
«بعد از اين که مأموريت اجراي عمليات کربلاي 5 به فرماندهي لشكر 9 بدر ابلاغ شد،برادر اسماعيل به پادگان آمد تا گردا ن ها را آماده کند. صبح يکشنبه28 دي سال 1365 به من گفت : يک دستگاه موتورسيكلت آماده کنيد تا به خط برويم. بلافاصله آماده شديم و با موتورسيكلت به طرف خط حرکت کرديم، تا او خط را شناسايي کند. درمسير راه تا خط مقدم متوجه شديم که هواپيماي دشمن در نزديكي ما درحال پرواز هستند. به ناچار موتور را پارک کرده و پياده شديم و به طرف کانالي به راه افتاديم. آقاي دقايقي چند قدم جلوتر از من حركت می كرد كه ناگهان بمب هاي خوش هاي دشمن به زمين اصابت كرد و ما هر دو زخمي شديم. اسماعيل از ناحيه پا جراحت برداشت. به هر زحمتي بود وارد کانال شديم. چند متر جلوتر سنگري را مشاهده کرديم و به سمت آن حرکت کرديم که ناگهان صداي سوت راکتي ما را به خود متوجه کرد. به سرعت به حالت خيز درآمديم. با انفجار راکت، کانال به شدت تکان خورد و هر کدام از ما به سويي پرتاب شديم.من احساس کردم سقفي بر سر ما فرو ريخت.اسماعيل را صدا کردم ولي جوابي نشنيدم... گردو خاک کمتر شد... دقت کردم ديدم اسماعيل آرام گرفته است»
و این چنین بود که ماه بدر به محاق رفته و به آرزوی دیرینه خویش رسید.

#اسماعیل_دقایقی
#تیپ_9_بدر
#لشکر_9_بدر
#ابوابراهیم
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
http://lish.ir/18XF

lish.ir/18Xw

شب عرفانی ما
راوی : نجف زراعت پیشه

شب جمعه ای بعد از عملیات بدر در تابستان 64 بود ........
آن شب حالم خیلی دگرگون شده بود ............
پاسگاه شهید دیم در اعماق هور و نزدیک ترین پاسگاه به خط دشمن در محور البیضه عراق ..............
در این موقع ها معمولاً بچه ها برای شارژ روحی به کناره ای رفته و با تفکر،خلوت کردن با خود ، دعا و یا قرائت قرآن خودشان را تسکین می دادند.........
به اصطلاح آنروزها می گفتند طرف عرفانی شده ...و بعد این مرحله می شد طرف نور بالا می زنه برای رفتن و شهید شدن ...
خلاصه ما آن شب عرفانی شده بودیم و به دنبال جای دنج در روی پاسگاه می گشتیم
(پاسگاه درون هور و باتلاق هورالهویزه از یونولیت های دومتر و نیم در یک ونیم متری از کائوچو یا فیبر ساخته شده بود که با روکش فلزی محافظت و با پیچ و مهره به همدیگر متصل می شد و هر پاسگاه از دهها قطعه یونولیت ساخته که در میان نیزارهای هور بسان ریل قطار طولی حدود صد متر داشته و به صورت شاخک هایی به اطراف رفته تا از نفوذ دشمن به خطوط ما جلوگیری نماید)
مسیر سنگر مهمات پاسگاه را در پیش گرفتم که دورترین نقطه البته قبل از کمین بود اما از یک سمت دیگر و نقطه انحرافی پاسگاه........
رادیوی دو موج و هندزفری را نیز با خودم برده بودم..........
هور علاوه بر دشمن رودرو بایستی مواظب غواص های دشمن هم می بودی چرا که در صورت غفلت با سیم سرت را جدا و کنار بدنت می گذاشتند................
درون سنگر جا گرفتم و با حال خراب و کاملا عرفانی موج رادیو را روی کانالی که قرار بود دعای روح بخش کمیل پخش نماید گذاشتم.....
هندزفری را نیز در گوش گذاشته و به حالت انتظار به سیاهی هور خیره شدم............
در تفکر و خیال ، که چقدر ما سعادتمندیم که در نزدیک ترین مکان به کربلای حسین ع قرار داریم و عرض ارادت می کنیم ......و چقدر خدا ما را دوست داره که.......
در آن لحظات اصلاً در فکرم خطر غواص یا سایر خطرات اصلأ مطرح نبود یعنی حس نمی کردم و به حالت فوق برای آغاز دعای کمیل لحظه شماری می کردم که دیگر چیزی نفهمیدم.......

یکدفعه احساس کردم دستی شانه ام را تکان می دهد ....
ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود...
در آن حالت که به واقع برای تجدید قوای روحی به سنگر انتهایی آمده بودم سلاحی نیز با خودم نیاورده بودم...
چشمان خود را باز و بسته کرده و در تاریکی هوا قد خمیده انسانی را دیدم ، دقت کردم عراقی نبود،آشنا بود و نفس راحتی کشیدم ...داود بود
داود با تبسم خاص شانه ام را به اهستگی تکان داده و بعد زیر گردنم را گرفت و گفت از سر شب دارم تو را رصد می کنم و ترسم این است که در اینجا با مشکل روبرو شوی به خاطر حمله احتمالی غواص های دشمن یا خطرات احتمالی دیگر ....

حالا بلند شو و به سنگرت برای استراحت برو.....
گفتم داود من اومدم دعای کمیل گوش بگیرم...
لبخندی زد و گفت : می دانی ساعت چنده...
و من متوجه شدم ساعت از دو نیمه شب گذشته و دعای کمیل رادیو نیز تمام شده است
ناراحت و غمگین از این که نتوانستم از آن فیض ببرم بساطم را جمع کردم و دست از پا درازتر به سمت سنگر خویش برگشتم و در سنگر خویش خوابیدم ...
اما دو سوال و ابهام در آن لحظه و روز بعد ذهنم را فرا گرفته بود:

اول اینکه داود چرا من را رصد می کرد؟؟؟؟؟؟
بعدها به این نتیجه رسیدم که آن شب ما محل نماز شب داود را اشغال نموده بودیم و موقعش بود که با زبان خوش آنجا را تخلیه نماییم وگرنه ..........

دوم راستی فرمانده پاسگاه ما برادر یونس ستونه نبود پس داود در پاسگاه ما چکار می کند؟؟؟؟
حقیقتش داود در گردان دیگر بود و عادتش این بود که حتی مرخصی ها را به شهرستان بابت وضعیت نامناسب جو آن نمی رفت و در عوض به یگان هایی که در خط پدافند می کردند می آمد و چون یونس مریض شده بود داود به پاسگاه ما آمد و آن روزها ما برخوردار از این مرد و رزمنده الگو از همه حیث شدیم و خود داود نیز به دنبال گمشده اش بود و تلاش می کرد آن را بیابد(ذوب شدن فی الله و شهادت).......

این بود خاطره شبی که عرفانی شدیم اما خواب آن را با خودش برد و به عبارتی ........

#خاطره_داود_دانایی_پاسگاه_شهید_دیم
#هورالعظیم_پدافندی_عملیات_بدر_1364
#فرهنگ_جبهه_دعای_کمیل_عرفانی_شدن
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
https://bit.ly/2HpkK3p

بازمانده : (1)
راوی : سید روح الله مرتضوی
(خاطره و دلنوشته راوی و نگارنده از سه روز محاصره در نی زار و مرداب های حد فاصل نهر جاسم و دژ مقابل کانال زوجی در شلمچه در مجاورت اروند صغیر و عروج یاران و دوستان در آغوش وی)
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده صیدی صیاد رفته باشد

الان زمستان نود و پنج است، دفاع مقدس چنین روزهایی حال و هوایی دیگر داشت.
سی سال می گذشت از سالهای حماسه و ایثار.
زمستان شصت و پنج، حال و هوایی دیگر داشت.
روزگاری که کسانی به قصد نابودی ایران کمر بستند و هجوم خود را آغاز کردند.
مرزها را در نوردیدند و شهرهای خرم ما را خونین کردند.
این یکسوی ماجرا بود، اما سوی دیگرش ایثار بود و رشادت.
جوانانی که ناموس وطن را در معرض خطر دیدند، رگ غیرتشان به جوش آمد و خروشان رفتند به میدان نبرد. آنان جان خود را سدی کردند در برابر مهاجمان.
بودند از ایشان دانش آموزانی که کلاس و درس را رها کردند.
معلمانی که گچ را کنار گذاشتند و اسلحه برداشتند.
همه بودند. همه. هر که دل در گرو میهن داشت، دل از خانه و کاشانه برید...
بودند از ایشان تازه دامادانی که چه نو عروسانی را که سیاه پوش نکردند.
در میانشان که بودی شمیم عطرشان را حس نمی کردی، جزیی می شدی از آنها.
اینک که سالها میگذرد از آن سالها، در این کویر صفا و صمیمت تنها دلخوشی مان یاد آن ایثارهاست و شجاعتها و یادی کردم از دیماه شصت و پنج.


#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
http://bit.do/eFnQR
بازمانده : (2)
راوی: سید روح الله مرتضوی
امدادگران نفس زنان برانکارد را بر زمین گذاشتند.
کنار دژ بودم در جمع فاتحین.
چشمانم سیاهی میرفت. همه جا سیاه شد. شب شد. خود را پشت نهر جاسم میدیدم...
شب بود.بیست و شش دیماه شصت و پنج.
پشت نهر جاسم پناه گرفته بودیم و آماده عملیات. نهر جاسم بخشی بود از شلمچه، در خاک عراق.
هدف، حمله به خاکریزی بود، در چند صد متری، پیش رویمان.
خاکریزی بود بنام دژ.
یک هفته ای میگذشت از شروع عملیات کربلای پنج.
سکوت و آرامش، تمام دشت را فرا گرفته بود.
آسمان صاف بود و لکه های ابرش در مقابل ماه چیزی برای گفتن نداشت.
تک و توکی صدای شلیک تیری یا انفجار توپی و خمپاره ای می آمد، اما از دور.
برای رسیدن به دژ می بایست از نهر جاسم عبور کنیم.
نهر جاسم و دژ، دو ضلع موازی بودند از یک مربع که اضلاع دیگرش، اروند صغیر در سمت چپ و میدانی در سمت راست.
حرکت آغاز شد.
از روی پل کوچک نهر جاسم گذشتیم.
دژ دیواری بود دیوسان، بلند و سیاه. گویی جنبده ای آنجا نمی جنبید.
نفرات گروهان، به ستون و پشت سر هم حرکت می کردیم.
مجید، تیربارچی بود، من هم کمک.
آرپیجی زنها جلو بودند و تیربارها پشت سرشان. بقیه نفرات هم بعد از ما، تک تیرانداز ،امداد گر و...
بیسیم چی هم پا به پای فرمانده می آمد.
آرپیجی ها و تیربارها هر کدام دو نفر کمکی داشتند.
دژ را در چند قدمی خود میدیدیم و کلیدش را در دست.
دژ خالی بود یا نبود، اما خالی به نظر میرسید. عراقیان گویی انتظار حمله ما را نداشتند. لحظاتی مانده بود تا آنان را غافلگیر کنیم.
غافلگیر شدیم.
به نیمه راه نرسیده بودیم که آتشباری از روبرویمان آغاز شد.
دژ یکپارچه آتش، مسلسلها بر روی جاده مستقر شده بودند و شلیک میکردند. توفانی از تیر و جهنمی از آتش.
رگبار مسلسل، باد خزان بود در جنگل. درختان تنومند را تاب تحمل وزش باد نبود. برگهای پرپر شده با رنگ و رویی زرد نقش بر زمین میشدند.
سرخی را به لاله ها دادند و خود زرد مردند.
نیروها زمینگیر شدند.
من هم در کنار مجید نترس بودم.
تیری به دستم خورد.
اول فکر کردم که کسی با من برخورد کرده است، هر کس میتوانست بر میگشت، خون که از دستم جاری شد، فهمیدم که تیر خورده ام.
پشت تنه نخلی،افتاده بر زمین، پناه گرفتیم.
کمک دوم همراهمان، ترسیده بود و بیقراری میکرد. میلرزید و هذیان میگفت. مجید هر کاری کرد نتوانست او را آرام کند، بر سرش داد کشید: برو به جهنم!
در آن لحظات فرار عیب نبود. رفت.
مجید با چفیه دستم را بست، خون بند آمد.
تیر از چپ و راست، بالا و پایین، عبور میکرد.
تیرها رسام بودند و روشن، همچون شهابی آتشین.
گفتم چه کنیم. مجید گفت آماده باش تا برگردیم.
تیری زوزه کشان، از میان نیزار گذشت و آمد.
تیر مستقیم سر مجید را هدف گرفته بود و می آمد.
کلاهخود مجید را پاره کرد.
مات مجید را مینگریستم.
اما مجید سالم ماند، تیر کمانه کرد.
سالم ماند تا الگویی بشود برای ایثارگران.
در همین موقع که بر زمین نشسته بودیم، تیری به زانوی راستم اصابت کرد. مجید چفیه ای از دور کمرش باز کرد و از بالای ران، پایم را بست.
عقب نشینی آغاز شده بود و نیروها در حال برگشتن بودند.
محل استقرار ما نیزاری بود در حاشیه اروند صغیر.
هوا سرد بود و زمین خیس و لیز.
به کمک مجید چند متری به عقب برگشتم. مرا روی زمین و بر روی نی های شکسته، با خود می کشید.
ناگاه لیز خوردم به سمت آب. خیس شدم.
داد زدم:مجید! حواست کجاست؟
لبخندی زد. تا گردن در آب بود و از افتادن من به درون آب جلوگیری میکرد.
بر زمین محکمی جای گرفتیم.
یکی یکی از کنارمان میگذشتند و عقب میرفتند. به سختی نفس میکشیدم.
عادل، هنگام عبور گفت : مجید سینه بندش را باز کن تا راحت نفس بکشد.گفتم امیر رفتنی نیستم.
مجید از آب بیرون آمد و کنارم نشست. میان نی ها بودیم. زمان میگذشت و از حجم آتش کاسته میشد. آرامش برقرار شده بود و آتش دشمن، خاکستر. منطقه خالی شده بود از نیروهای خودی. ساعتی بیش از آغاز عملیات نگذشته بود.
من بودم و مجید، تنهای تنها.مجید سالم بود و پای برگشتن هم داشت ، اما حاضر نبود برگردد.گفتم: مجید چرا نشسته ای؟ برو.
گفت، کجا؟.................
#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
http://bit.do/eFnQR
بازمانده : (۳)
راوی: سید روح الله مرتضوی

عصر همان روز قبل از عملیات، در شهرک دوعیجی بودیم. میان نخلستان. جانپناه کوچکی کنده بودیم با دست. آماده برای عملیات. غروب بود و تا تاریکی شب، می بایست به انتظار بنشینیم. از هر دری و هر جایی صحبت میکردیم. از دبستان، از گذشته و از خاطرات مشترک.
هردو هجده ساله بودیم، متولد چهل و هفت.
مجید از عکسی می گفت که تابستان همان سال با هم رفته بودیم عکاسی. برای دبیرستان میخواست. عکاس از پرده ای رنگارنگ برای زمینه استفاده کرده بود و مجید را در باغی پرکل نشان میداد. به همین علت، دبیرستان آن را نپذیرفته بود.
می گفت و می گفتم.
مجید، که مشغول آماده کردن تیربارش بود، اما به ناگاه گفت:
روح الله! اگر حادثه ای برایم پیش آمد مرا به عقب برگردان، و مطمئن باش من ترا تنها نخواهم گذاشت.
آرامش بعد از توفان را تجربه میکردیم. من بودم و مجید. گفتم، مجید برو.
گفت: کجا؟ با هم می رویم.
گفتم مجید، تو را بخدا برو، بخاطر من نمان. گفتم از قول بعدازظهر گذشتم، برو و نمان.
مجید گفت یا هردو می رویم یا هردو می مانیم.
کلاشینکف را با دست چپ به سمت مجید گرفتم. اگه نری می زنم.
خندید.
گفت تو که می تونی، اونارو بزن. به سمت دژ اشاره میکرد.
لبخندش هر لحظه شیرین تر میشد.
دلم گرفته بود.
توفان شروع شده بود و امواج به راه افتاده بودند.
پلک هایم سدی بود بر سر راه اشکم.
دستان مجید در دستم بود، و گرمای محبت رفقاتش، تمام وجودم را گرم میکرد.
می گفت از جده ات فاطمه زهرا کمک بخواه تا برگردیم.
زیر نور ماه، مجید را می نگریستم.
دراز کشیده بودم. کنارم نشسته بود.
نفس های واپسین، چه پرشور بود.
ماه آسمان، از رشک بدرش، پاره پاره شد.
عاقبت گریستم...
مجید سر بر سینه ام گذاشت.
آرام، آرام، میان نی ها، در آب فرو رفت.
سر و سینه اش بالاتر از آب بود.
دست های گرمش، کم کم
سرد میشد.
سرد سرد.
مجید رفت.
رفت که رفت.
رفت و ایثار را جاودانه کرد.
تیر بر قلبش خورده بود.
#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
lish.ir/191H
بازمانده : (۴)
راوی: سید روح الله مرتضوی
مجید رفته بود.تنها مانده بودم.آرامش،حکمفرما بود و فقط سکوت بود و دیگر هیچ.
آب بالا آمده بود. مد بود. اروند صغیر از طریق رودخانه اروند، به خلیج فارس متصل میشد.
ایرانیان، پس از عملیاتی ناموفق و شکست خورده، عقب نشینی کرده بودند و به پشت نهر جاسم برگشته بودند.امکان ضد حمله عراق وجود داشت.
پل بر روی نهر را برای جلوگیری از هجوم نیروهای دشمن منفجر کرده بودند. اگر ماشین جنگی دشمن آنان را تعقیب می کرد از گروهانمان کسی سالم نمی ماند.ساعاتی گذشت.
درازکشیده بر زمین، نگاهم به آسمان بود. هوا صاف بود و ماه درخشان.
پنج صبح نشده بود که صدایی شنیدم. صدای خش خشی در نیزارها. صدا هر لحظه واضح تر میشد. بسان ماری زخمی و بخود پیچان، سینه خیزکنان آمد و آمد. مقابل خود مجروحی دیدم که با تعجب نگاهم میکرد.
حال خوشی نداشت. موجی شده بود. تعادلش را از دست داده بود.
تو کی هستی؟گفتم مجروحم.نفس نفس میزد. رمقی برای حرکت کردن نداشت. کنارم نشست.( شهید لشکر دره شوری)
سبزه بود. خونریزی هنوز نتوانسته بود ابروهای مصمم اش را بی اراده نماید.
چهره ای داشت کاری.ریش پرش نشان میداد سه چهار سالی از من بزرگتر باشد.
اولین دیدارمان بود.گفت و گو شروع شد.گفتم همین مسیر را ادامه بده و برو بسمت بچه ها.
گفت چرا خودت نمی ری؟اشاره کردم به دست و پای از کار افتاده و خون آلود خودم.
گفتم تو می تونی آروم آروم حرکت کنی و بری اما من...گفت منم نایی برای رفتن ندارم.
به شوخی گفتم آرپیجی زن باشی، روستایی هم باشی، تنبلی معنا نداره.
گفت از جام تکون نمیخورم تا امدادگر بیاد.امدادگر کجا بود برادر؟
سئوالم باعث ناراحتیش شد، چرا که لحن پرسشم، امر به رفتن میکرد.
گفت حالا که اینطوره، فقط با آمبولانس میرم عقب!
نمیدانم چرا دلش را شکستم و گفتم:آمبولانس؟دیگر چیزی نگفتم. دوست نداشتم ناراحتش کنم.
دلم پر است از خون.این موج خون را سر فرونشستن نیست.......
صبح شد.منطقه عملیاتی را بخوبی میدیدم.باتلاقی بود وحشتناک.نه راه پس، نه راه پیش.می ماندم می مردم، میرفتم عراقیان مرا میدیدند و میزدند.بیخیالی درمان درماندگی است.
روزنامه های کیهان و اطلاعات، تنها روزنامه های آنروزهایمان بود.
رسالت هم بود، اما در جبهه نبود. مخالف دولت بود.
به عادت، همیشه چند جدول بریده از اطلاعات را بهمراه داشتم، جدول کیهان سخت بود.
از بسیجی مجروح کمک خواستم برای باز کردن دکمه جیب لباسم. دکمه بزرگتر از سوراخ جا دکمه بود. خودم نمی توانستم.کمکم کرد و قلم و کاغذی از جیبم برداشتم.
نمیدانم چی فکر میکرد آن دوست ناشناخته ام در باره من. آیا فکر میکرد میخواهم وصیت نامه بنویسم؟ نمی دانم.همینکه گفتم جدول حل کنیم، آتیش گرفت.الان چه موقع حل جدوله؟! تو دیوونه ای.از خیرش گذشتم.گذاشتم تو جیبم.
خود را رها کردم. آیا کاری از دستم بر می آمد؟هرچه بادا باد!
آفتاب، دامن پر مهرش را گسترانده بود.اروند صغیر آرام بود، بدون جریان.
امواجی داشت کوتاه و ظریف، چند مرغابی بر آب شنا میکردند و قوت و روزی خود را در زیر آب جستجو میکردند.حسی داشتم، غریب.
مرغابی که سر به زیر آب میبرد من نیز چشمان خود را میبستم، سوار بر سمند رویا، سفر میکردم در خیالات، میرفتم...
مجید دستم را میگرفت و بالا میکشید. از آن بالاها دیگر رغبتی نداشتم که پایین را نگاه کنم. از خاک جدا شده بودم، پرنده ای بودم همبال دوستانم. به آرزویم رسیده بودم...
با صدای بسیجی باز به خود آمدم که می گفت میخوام برم عقب پیش بچه ها.
گفتم الان؟تکون بخوری دیده میشی.ببیننت تکه تکه ات میکنن.گفتم صبر کن تا امشب. هوا که تاریک شد برو.
گفت یعنی میخوای تا شب اینجا بمونی؟پاسخی نداشتم اما گفتم:مگه جز این چاره ای داریم؟گوشش بدهکار حرفهای من نبود.مصمم بود برای رفتن.
دستانش را بر لبه جاده گذاشت و خود را بالا کشید.نیم تنه اش را برد بالا. بالای جاده.
عراقیان او را دیدند. صدایش میزدند. میخواستند به سمتشان برود.
نرفت.پایین هم نیامد.برای عراقیان دست تکان میداد.
با التماس میگفتم بیا پایین یا برو پیششون. براشون دست تکون نده.
دیگر نمیتوانستم بگویم هرچه بادا باد، یعنی اینکه ضربان قلبم، تمام وجودم را به تپش واداشته بود.
بوی خون، زمین و آسمان را فرا گرفته بود.صدای مسلسلها آمد.آخرین دست و پا زدنهایش، رقص مستانه عاشقی بود برای معشوق.دیگر تیرها را نمی شمردم.
مگر میشود شلیکهای تیربار را شمرد؟
مشکی بود سوراخ سوراخ. پیکر خونینش از هر طرف خونریزی داشت. فریادهایجانخراشش، در فضا میپیچید.از بالای جاده افتاد.افتاد پایین بر روی من.
در آغوشم گرفت. از شدت درد مرا میفشرد. هم ناله شدم با ناله هایش.
جان دادم از جان دادنش.
#شهید_لشکر_دره_شوری
#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://yon.ir/arer9
بازمانده : (5)
راوی : سید روح الله مرتضوی
نخستین روز، پایانش را آغاز کرده بود.
خورشید بیست و هفتمین روز دی ماه، خسته از یک روز تابش مداوم، اما کم رمق، در پشت نیزارهای آن سوی اروند صغیر آرام گرفته بود و آماده میشد برای خواب شبانه اش.
غروب بود.
غروب دلگیر است.
غروب روزهای تنهایی دلگیرتر است.
غروب آنگاه که نور آسمانها، زمین را ترک میکند و سیاهی شب را فرا میخواند، رو به قبله ای را می ماند دست در گریبان با مرگ، در واپسین ساعات زندگی.
غروب آسمان را رنگ پریده کرده بود.
اگر آبادی مسلمان نشینی، در آن نزدیکی بود اینک باید دل میسپردم به صدای اذان گویش و شهادتش به بزرگی و یکتایی خداوند. خدایی که پروردگار تمامی عالم و همه بندگانش میباشد.
مجید سمت چپم بود در مشهد خود، میان آبها، و دیگر بسیجی شهید در سمت راستم آرمیده بود آسوده و فارغ از درد و رنج.
در پناهشان بودم، میان آن دو.
من کجا و آنان کجا؟
آنان سر بر دامان فرشتگان، سرمست بودند از جمال معشوق خود، ناظر بودند به وجه الله.
و من اما، این پایین، پای بند گل و لای در کنار اروند.
کم کم احساس سرما میکردم.
سر و صدایی از آن سوی کانال توجهم را جلب کرد.
نی های شروع کردند به تکان خوردن و جابجا شدن.
دستهایی نی ها را کنار میزد.
پرده باز شد.
سه نفر عرب، آن سوی اروند، روبرویم ایستاده بودند به فاصله چند متر. شاید ده متر.
با چشمانی جویا، جستجو میکردند این سوی آب را.
در وسط، عربی بود چاق با اسلحه کمری و دو لاغر در دو طرفش با کلاشینکف.
چاق، افسر بود و ارشد.
مستقیم مرا نگاه میکرد.
چشم در چشم.
نفس در سینه ام حبس بود.
احساس خفگی میکردم.
دم فرو رفته ام را هوای بازدمی نبود.
یارای روی برگرداندن که نداشتم هیچ، پلک هم نمی زدم...
آن روزها اما، روزهای خدا بود.
آن روزها خدا در میانمان بود.
میدیدیم که او از رگ گردن به ما نزدیکتر است.
با او سخن نمیگفتیم.نجوا میکردیم.
معشوقی بود که عاشقانه بر گردش میچرخیدیم.
جز او کسی نبود.
خواسته هایمان را بی مقدمه بیان میکردیم.
آن روزها سلاحی داشتیم بنام "وجعلنا"
و جعلنا، حافظ ما بود در مقابل دشمن.
و جعلنا می خواندیم و با توکل پیش میرفتیم.
هواپیمای دشمن که می آمد، وجعلنا میخواندیم و پناه میگرفتیم.
به خط که میزدیم، وجعلنا میخواندیم و حمله میکردیم.
پیامبر در شب هجرت، وجعلنا خوانده بود.
بی آنکه زبان بگشایم، خواندم:
"و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیانهم فهم لا یبصرون"
آیه را به آخر نرسانده بودم که نی ها دیواری شد میان من و آنان.
رفتند.
آنان رفته بودند و چیزی ندیده بودند.
#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
بازمانده : (7)
راوی : سید روح الله مرتضوی
با خود می اندیشیدم آیا امروز را به پایان میرسانم.
دیگر دوست نداشتم که نظاره گر غروب خورشید باشم.
از خدا میخواستم قبل از ظهر و پیش از آنکه خورشید آسمان چهارم بر من عمود بتابد مرا به آسمانها برده باشد.
احساس سبکی میکردم.
جزءای شده بودم از اطرافم. با آبها و نی ها ، احساس خویشی میکردم. نگاهم با آنها گفتگو میکرد.
اطرافم همه زیبایی بود. دیدار در آخرین لحظات همیشه زیباست.
آماده بودم برای رفتن.
ساکم را بسته و بر دوش افکنده بودم.
بالهای پروازم آماده بود برای اوج گرفتن.
شهادت تنها خواسته ام بود.
چشمانم را میبستم و به شوق دیدن دنیایی دیگر، چشم میگشودم...
صدای انفجار خمپاره ای ناگاه مرا به خود آورد.
بازهم ترکش.
دیگر رغبتی نداشتم که خونهای صورتم را تمییز کنم اما خون که به دهانم سرازیر شد چفیه دور زخم دستم را بازکردم و بر زخم صورتم فشردم.
ترکش زیر گوش راستم جا خوش کرد.
دهانم باز نمیشد.
آن سمت کانال، پنجاه متری بالاتر چند سرباز عراقی نگهبان بودند. بلند که صحبت میکردند صدایشان را میشنیدم، بدون اینکه حرفهایشان را بفهم.
پلی بود بر روی اروند صغیر جنب دژ، پلی بود فلزی و مسیر حرکت عراقیان.
پلی بود مهم. اگر توانسته بودیم آن پل را تصرف کنیم، ارتباط این سوی و آن سوی اروندشان قطع میشد و ضربه ای بود به آنان. پل هدف عملیاتمان بود. شکست خوردیم و ماموریتمان ناتمام ماند و ختم شد به عقب نشینی. آن هم چه عقب نشینی؟
با سی کشته.
سربازان نگهبان پل، مسلح بودند به دوشیکا.
متوجه حضور من شدند. مسلسل سنگینشان به سمتم چرخید.
شاید این دوشیکا میتوانست مرا از تنهایی نجات دهد.
زبان خشکم خشکتر شد. ضربان قلبم را احساس میکردم.
تپش قلبم از روی ترس نبود، اضطراب و اشتیاق دیدار دوستانم تمام وجودم را میلرزاند.
مسلسل به سمتم نشانه رفت.
صدای شلیک را میشنیدم و ریزش نی ها را بر سر و رویم میدیدم، پنداری بارانی بود از نقل و نبات، بر سر و روی دامادی بر آستانه حجله.
دوشیکا هم حریفم نشد اما گلوله هایش نی ها را از پا انداخت و کمرشان را خم کرد.
پنداشتند مرده ام.
تیر باران قطع شد.
امیدم رفت. کسی به انتظارم نبود.
دیگر فهمیده بودم که آسمانیان مرا به حال خود رها کرده اند.
کسی مرا به میهمانی آن بالاها دعوت نمیکرد.
سفره من همین خاک است و روزی من همین آب است و گل.
باید کاری کرد!
آیا باید دست بر روی دست بگذارم و همچنان بازیگر نقش مردگان باشم؟
کاری هم میتوانستم انجام بدهم؟
هرچه شد بشود. چند متری عقب آمدم. با دست چپم نی ها را میگرفتم و خود را بر زمین میکشیدم. به هنگام تکان خوردن، درد پایم غیر قابل تحمل میشد. آمدم بالا و بر جاده قرار گرفتم. گودالی دیدم. گودالی به اندازه یک قبر. جای امنی بود. خود را به درون گودال انداختم.
زمان به کندی میگذشت. بازدم ساعتی بعد از دم.
عصر شده بود و میبایست غروبی دیگر را از ته گودال نظاره کنم. از ته دنیا.
به ستوه آمده بودم از این جان سختی.
پس چرا من نمی میرم؟
آیا محکوم شده بودم به ماندن؟
کم کم دلم از خدا هم میگرفت.
این درد و رنج را پایانی نبود.
نجواهای عاشقانه ام با خدا، جای خود را به شکایتهایم واگذار کرده بود.
نه نایی داشتم برای نالیدن و نه دهانی که بتوانم آن را بگشایم از برای فریاد کشیدن.
نا امید شده بودم. نا امید نا امید.
اینک که خدا دست بر روی دست گذاشته است و مرا رها کرده است و تنها نظاره گر است، میدان خالی شده بود برای حضور شیطان.
اینک که رانده شده بودم و فراموش شده، به آغوش شیطان پناه بردم.
شیطان تمام قد حاضر شد و کنارم نشست.
آستینها را بالا بزن و تمام کن این کار ناتمام را.
کلید حل مشکل را بدستم داد.
خودکشی!
نارنجکی بر کمرم بسته بود.
آن را از فانوسقه ام جدا کردم و به هزار سختی، تنها با دست چپ، ضامنش را کشیدم.
با شیطان بگومگو میکردم.
بکنم یا نکنم؟
کاش پرسیده بودم که آیا خودکشی در این شرایط حرام است یا نه؟ افسوس نپرسیده بودم.
دیوانه شده بودم از صدای ضربه های گوشخراش چه کنم چه کنم.
عقل میگفت تو که خواهی مرد، پس زودتر بمیر و کمتر درد بکش.
آمده بودم برای شهادت.
شهادت اسبی بود که مرا تا بهشت میبرد، اما زیر پای این چموش خودکشی راهی نمی جستم، جز جهنم.
امان از دل و آرزوهایش.
مدتها بود که عقلم مغلوب قلبم گشته بود.با هزار زحمت ضامن نارنجک را جا زدم.غروبی دیگر شب شد
#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
بازمانده : (8)
راوی : سید روح الله مرتضوی

سومین روز بود. 29 دی 65.
صبح، بعد از شبی سخت از راه رسیده بود.
خورشید دامن پر مهر خود را اما ، هنوز نگشوده بود.
هرچند سرما دیگر برایم گزندگی پیشین را نداشت، اما طلوع آفتاب را لحظه شماری میکردم.
منطقه را باری دیگر نگریستم.
دژی بزرگ در پیش، دوستانی شاید در پشت، پشت نهر جاسم. سمت چپ آب بود و میدانی گسترده در راست.
بخار آب صبحگاهی، بخار برخاسته از اروند، زیبایی منطقه را دو چندان کرده بود. روح آب به پرواز در آمده بود.
لبخند خورشید به دنیایی می ارزید.
تابید.
سرمای زمین در آغوش گرمای آسمان جان داد.
یخ پلکهای خفته ام که آب شد، پرده چشمان کنار رفت. پرتو نور آفتاب، نیزه هایی بودند طلایی رنگ که مهر خورشید را تا اعماق وجودم فرو میبرد.
پیاده نظام در این منطقه؟
در خلاف جهت تابش نور، نیروهایی در حرکت بودند. از نهر به سمت دژ.
پس مسلسلهای دژ بانان چرا آنان را به رگبار نمیبندند؟
آیا عراقی بودند و آشنا برای دژنشینان؟
آیا عراق منطقه را بازپس گرفته؟
خبرهایی بوده و من خواب مانده!
پرسشها، پی در پی برایم مطرح میشد.
جا مانده بودم از شهادت، حال باید تن بسپارم به زنجیر اسارت؟
ناله ام حرکتشان را سریعتر کرد آمدند بالای سرم. دسته ای بودند ده دوازده نفری.
نه تفنگهایشان را دیدم و نه پوتین های گل آلودشان را. تمام حواسم به برانکاردی بود که با آنان بود.
ناله ام را که شنیدند بالای سرم قرار گرفتند.
در محاصره چشمانشان بودم. چشمان عقاب در جستجوی شکار.
بالای سرم قرار گرفته بودند و من، هدف تفنگهایشان.
فشار لوله کلاش بر سرم بود.
آیا میکشند یا میبرند؟
دیگر مرگ و زندگی برایم معنایی نداشت.
نمیدانستم مرده ام یا زنده؟
نه اینکه نمیدانستم، میدانستم. اما بودن و نبودن برایم فرقی نداشت.
سی سال بعد که به آن روزها بر میگردم، خنده ام میگیرد. چقدر سبکبار و راحت بودم.
چقدر زیبا بود نترسیدن از مرگ.
توانی نداشتم برای بالا بردن دستها...
اما به ناگاه خود را خوشبخترین زخمی شلمچه یافتم. فارسی صحبت میکردند.
چه زیباست این فارسی!
اما...
اما صحبتهایشان نه بویی از آشنایی داشت نه بویی از همزبانی.
چه نازیبا صحبت میکردند.
بکشیم یا ببریم؟
هرچند که از شدت ضعف صدایم در نمی آمد، اما زبانم بند آمده بود از صحبتهایشان.
گفتم ایرانیم.
گفتند دروغ میگویی.
بسیجی هستم، لشکر ولیعصر!
بجا مانده ای میدانستند مرا از ارتش عراق.
میگفتند که ما از پشت، دژ را گرفته ایم و تو اینجا؟ ایرانیان که از این مسیر نیامده اند.
باورش برایشان مشکل بود که چند شب را اینجا صبح کرده باشم.
دلیل آوردن از لباس و شکل و شمایلم، برایشان قانع کننده نبود.
پلاک و کارت شناسائیم را جعلی میدانستند.
گفتم میشنوید؟ فارسی حرف میزنم.
اینها دیگر سر و کله شان از کجا پیدا شد؟
آیا اینها هم میخواستند یک شبه ره صد ساله را طی کنند؟
شنیدم که گفتند ما هم عربی بلدیم.
رگبار سئولاتشان بی پناهیم را نشان گرفته بود.
دیگر کار از "وجعلنا" گذشته بود، نوبت، نوبت "انا لله" بود.
مانده بودم مات و حیران، با چشمانی ملتمس ترحمشان...
صدایی آشنا از جمعشان بگوشم رسید:
ایرانیست.
چشم بسته غیب گفت!
سردسته شان عذر خواهی کرد بخاطر اشتباهش. گفت برویم.
گفتم آیا مرا با خود نمیبرید؟
گفتند ما در حال ماموریت هستیم بدون نیروی امدادی اضافی.
گفتم برانکارد دارید، نروید.
گفتند میروند و کمک خواهند فرستاد.
آیا ایرانی بودند؟؟؟
رفتند.
رفتنشان را دیدم، اما آمدن امدادگران را تا پایان روز بیهوده به انتظار نشسته بودم.
#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
خط پدافندی عملیات #کربلای_پنج دژ جلو #نهر_جاسم فروردین 1366 : از معدود پدافندی هایی که هر شب آن به مثابه یک عملیات بود و شدت آتش طرفین به حداکثر می رسید و نخل های بی سر و خاکریز فرو نشسته از نشانه های آن در عکس هویداست و عروج یاران که هیچگاه از قلوب ما محو نخواهد شد . http://telegram.me/safeer59
بازمانده : (۹)
راوی : سید روح الله مرتضوی

آفتاب سومین روز پس از عملیات، به نیمه راه خود رسیده بود.
ظهر بود.
خوش خیالانه آمدن امدادگران را لحظه شماری میکردم.
دسته ای از نیروهای ایرانی، صبح به هنگام عبور از کنارم، وعده اش را داده بودند.
مانده بودم که آیا می آیند یا نمی آیند؟
دژ به دست سپاهیان ایران فتح شده بود.
رزمندگان در کنار دژ پناه گرفته بودند.
این سوی دژ غلغله بود، آنسوی را نمیدانم.
لندکروزرها می آمدند و میرفتند.
یادش بخیر آن روزها به رانندگان میگفتند حواستان جمع!
جاده لندکروز دارد!
صدای هیاهو و شادی از فتح، به گوش میرسید.
دژی که برای ما طلسم شده بود، اینک کلیدش در دست این شجاعان و افتخار ایرانیان بود.
دژ توسنی بود رام به زیر پای این دریادلان.
*
سال شصت و پنج بود.
اوج بمبارانها و از بین رفتن بی پناهان.
عده ای از مردم سرخورده بودند از جنگ و بی تاب از ادامه طولانی مدت آن.
فشار جنگ سبک زندگی آنها را به سالها قبل برگردانده بود.
خاموشیها فراگیر بود.گاز نبود. صف نفت طولانی بود. چای و پنیر سهمیه ای، قابل خوردن نبود.
دریغ از پیدا شدن یک قوطی شیر برای شیرخواری.
اظطراب از بیم بمبارانهای هوایی و موشکهای عراقی، بیقرارشان کرده بود.
مردم خانه و زندگی خود را رها کرده بودند و برای حفظ جان خود و فرزندانشان به مکانهای امن پناه برده بودند
بودند از این مکانهای امن، تک چادری در میان بیابانی.
شهرنشینان به روستاها رفته بودند بدون کمترین امکانات بهداشتی.
بازار افسردگی پررونق بود و لبخند بر لبان مردمانش خشکیده.
خوابشان کابوس بود و پریشانتر از بیداری.
رویای شیرینشان در خواب، صلح بود و آرامش.
نطفه بیماریهای ناشناخته سالهای بعد، در حال شکل گرفتن بود.
امواج دردهای بی درمان در راه بود.
عده ای دیگر اما :
دلگرم بودند به کلام پیرشان و امامشان.
کاری نداشتند در زندگی، بجز ادای تکلیف.
و اگر این جنگ بیست سال هم طول میکشید سالیانش را نمیشمردند.
نه اینکه نشمارند، که زندگی بدون جنگ و جهاد برایشان بی معنا بود.
مال که عددی نبود، از جان عزیزانشان با لبخند برای اسلام و حفظ آن میگذشتند.
سختیهای دنیا چیزی نبود در نظرشان بجز شیرینی آخرت.
اینان یقین داشتند که قدس را از راه کربلا فتح خواهند کرد.
دعای خیر و پشتیبان اینان، کمکهای مردمی به جبهه بود که نمیگذاشت رزمندگان در مقابل دشمن کمر خم کنند.
شنیدن اینکه پیرزنی تمامی دارایی اش را، ولو یک عدد تخم مرغ، به جبهه کمک کرده است، کافی بود که رزمنده ای بسان رستم دستان گام بردارد.
سال شصت و پنج بود و اینان آماده شنیدن فرمان شروع عملیات سرنوشت ساز.
*
روز کم کم به پایان میرسید. برای جلب توجه چند شلیک هوایی کردم.
کسی متوجه نشد.

#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
#قرآن و #معنویت جبران کننده کمبودهای امکانات پشتیبانی و تجهیزاتی در جبهه‌های نبرد بود و سلاحی بود برنده برای غلبه بر غیرممکن‌های طبیعی و مصنوعی مرسوم : براستی عبور از اروند خروشان، باتلاقهای هورالهویزه ، رمل های فکه ، استحکامات افسانه‌ای شلمچه، قلل سربه فلک کشیده شمال غرب با نیروهای کم تجربه و سلاح های ابتدایی چگونه امکان پذیر شد؟ و چگونه مجهزترین و آزموده ترین ارتش خاورمیانه در غیاب آمادگی ارتش ایران مغلوب بسیجی های کم سن و سال و فاقد تجربه و تجهیزات پیشرفته شد؟؟ http://telegram.me/safeer59
http://bit.do/eFnQR
بازمانده : (10)
راوی: سید روح الله مرتضوی
(آخرین قسمت)
سی ام دیماه شصت و پنج هم از راه رسید.
روزی همچون سه روزی که بر من گذشته بود.
صبح شده بود.
دیگر،طلوع آفتاب در آن وضع و حالت برایم غریبه نبود، اما خورشید خانم هنوز برای روی گشودن، ناز میکرد.
سرمای وجودم، تشنه آغوش گرم مادرانه اش بود.
آفتاب دی ماه بی رمق بود، اما بی دریغ بود.
سه روز تمام، دامان پر مهرش، گرما بخش زندگیم بود، در آن نیزار سرد و مرطوب.
درمانده بر جاده، میان گودالی افتاده بودم.
دژ و فاتحینش را مینگریستم، تحرکشان را میدیدم، اما توانی برای استمداد و کمک خواهی در خود نمیدیدم.
پرندگان نیزار را کرکسهایی میدیدم نشسته به انتظار، تا مرگ برایشان سفره ای بگستراند.
نفسهایم، نفس نفس بود.
ناگاه متوجه حرکت یکنفر پیاده از کنار خودم شدم.
بی سیم چی بود.
صدایش کردم.
گویی مرده ای از درون قبر او را به خود میخواند.
ترسید و بر زمین چسبید.
-کی هستی؟
با صدایی که تنها خودم شنونده آن بودم، بازماندگیم را برایش تعریف کردم.
گفت از من چه میخواهی؟
بجز کمک چه انتظاری میتوانستم از او داشته باشم.
گفت به تنهایی نمی توانم ترا جابجا کنم.
گفتم بی سیم چی هستی. بی سیم بزن برای کمک.
گفت میروم و امدادگران را خبر میکنم.
آیا راست میگفت؟
فراموش نخواهد کرد؟
دوست نداشتم برود.
دلم گرفته بود.
دلم گرفته بود برای یک دست گریه سیر و پر آب.
اما دیگر آبی در بدن نداشتم تا شاهد اشکهایم باشد.
رفت و تا رسیدن به دژ، قدمهایش را میشمردم.
هشتاد قدم!
آخرین تیر ترکش را رها کرده بودم.
چشمانم بسته شد. دیگر چشمانم هم از چشم انتظاری به تنگ آمده بود.
ساعتی گذشت.
دوان دوان دو بسیجی آمدند.
دست و پایم را گرفتند. یا علی گفتند و به کول خود انداختند.
داد و فریاد سر دادم. مرا زمین بگذارید، مردم از درد.
رفتند برانکارد آوردند.
...
تیربار مجید را ولو شده بر جاده دیدم و برای آخرین بار لبخند یخ بسته اش را نگریستم.
لبخندش آیا بخاطر میهمان نوازی ملکوتیان بود و کروبیان؟
یا
تمسخر و به هیچ انگاشتن دنیا بود و خاکیان؟
...
دراز کشیده بر برانکارد رفتم به سوی دنیا.
دنیا به استقبالم آمد. تمام قد به استقبالم آمد.
آغوش اغواگرش، با دستان سیاهش چنانم تنگ میفشارد تا رقیبی باشد برای
یاد مجید و مجیدها...

#عملیات_کربلای_5
#نهر_جاسم_شلمچه
#اروند_صغیر
#محاصره
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com
از یاد رفتگان :
راوی : نجف زراعت پیشه

همه می گویند باید مدیون کسانی باشیم که ازنفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم...

کسانی که به جبهه رفتند ، رزم نمودند ، ترکش خوردند عده ای جانباز و عده ای دیگر اسیر شدند
و برخی هم شهید شدند
همه فقط این روی سکه را می بینند
اما
قسمت مهم دیگری مورد غفلت قرار گرفته ....

چشم انتظاری پدران ، مادران و همسران......

پرستاری شب و روز از جانبازان و ایثارگران.......

اما مدیون تر به مادران و همسرانی که پا به پای رزمندگان و جانبازان ایستادند و بدون چشم داشت مادی و تنها با دید انسانی و اسلامی دوران جنگ و بعد از آن را تحمل نمودند.

مادران و همسرانی که در هنگام حضور رزمندگان در جبهه‌های جنگ در ستادهای پشتیبانی به بسته بندی هدایا ، دوخت و دوز لباسها، شستن لباس ها ،ملافه ها و پتوهای جبهه می پرداختند و تعدادی از آنها از اثرات شیمیایی همراه این البسه و پتوها که شیمیایی شده و هیچ مرجعی برای پیگیری و درمان آنان ایجاد نشد و در یادها فراموش شدند.

همسزان و مادران جانبازان که آب شدن آنها را دیدند و خود در این وانفسای رقابت های دنیوی و .... ذره ذره سوختند و ساختند

همسران و مادرانی که رفتارهای عصبی ناشی از موج انفجار جانبازان را در خانه تحمل نموده و دم نمی آورند

همسران و مادرانی که زخم زبان و کنایه بی خبران و مغرضان را درهر لحظه و هر ساعت می شنوند ، می بینند و زجر می کشند

همسران و مادرانی که سوختند صبر کردند اما خبری از پیکر جگر گوشه هایشان نیامد
همسران و مادرانی که چشم‌هایشان به در دوخته شد اما........
و
پدرانی که همه این زخم ها و دردها را طی این سال ها در سینه خویش پنهان و با سکوت معنادار خویش به دوردست ها می نگرند ....

بیایید مواظب این نگاه ها و بغض های نهفته باشیم .
#بازماندگان_شهدا
#جانبازان_آزادگان
#همسران_مادران_پدران
http://telegram.me/safeer59
http://Www.safeer.blogfa.com