نادر، هیزم ،کتری سیاه و چای اعلاء
راوی ، عبدالصاحب مرائی
درطول دفاع مقدس و درماموریت های مختلف دوستی به نام نادر وثوقی (مشهودی) داشتیم که از نیروهای تک تیرانداز گردان امام حسین ع تیپ 15 امام حسن مجتبی ع بود ، همه رزمندگان او را با چای تازه دم باغبونی یا چایی نادر می شناختند ، چایی نادر در بین بچه های رزمنده معروف و زبانزد بود ، دربدترین شرایط و کم ترین امکانات بساط چای آتشی را فراهم می کرد به عبارتی همیشه هیزم و کتری سیاه و قند و چای وی آماده وبا توقف لنکروز و یا اتوبوس درمسیرهای مختلف جبهه ها و درمدت زمان بسیار کم و در شرایط سخت به گونه ای که بعضی وقت ها دوستان هم متوجه نمی شدند چای اعلا زغالی را فراهم آورده و برای نوشیدن آن رزمندگان را صدا می کرد.این رویه حتی بعد از پایان جنگ هم ادامه یافت و درگردهمایی ها ، مراسمات و جمع های دورهمی برای بزرگداشت شهدا و رزمندگان گوشه ای برنامه خود برای تهیه چای را اجرا می کرد و برای تحقق این برنامه همیشه عقب صندوق ماشین خود هیزم آماده داشته تا در حداقل زمان آتش را روشن و چای ذغالی نادری را دم کرده و عرضه نماید.
اولین ماموریت تیپ 15 امام حسن ع در اواخر اسفند سال 1364 بود که بعد از ماموریت فاو ما را به کردستان اعزام کردند ، همه تجهیزات را درون کامیون جا داده و نیروهای دسته شهید چمران از گردان امام حسین ع سوار بر اتوبوس شدیم ، برادران علی نمدساز ، عبدالصاحب غلامی ، فرشاددرویشی (بعدها به شهادت رسیدند) و دیگر دوستان از موقعیت تیپ درپادگان شهید بهروز غلامی معروف به سایت خیبر در کیلومتر 10 جاده اهواز-حمیدیه به طرف منطقه دهگلان درنزدیکی های شهرستان قروه پادگان شهیدکاظمی اعزام شدیم.
هوابسیار سرد و برف همه مسیر را فرا گرفته بود و اکثر رزمندگان تا کنون برف ندیده بودند ، نیمه های شب بود و خستگی راه و گرمای درون اتوبوس سبب شده بود همه برادران به خواب عمیقی فرو روند ، برادر نادر از این فرصت استفاده کرده و در اندیشه درست کردن چای افتاد ، به یکباره جرقه ای در ذهن او روشن شد ، بدون اینکه کسی متوجه بشود و بساط چای خود را به عقب اتوبوس برده و ضمن روشن کردن چراغ والر نفتی و گذاشتن کتری سیاه خود اقدام به دم کردن چای دراتوبوس نمود ، و شرایط اتوبوس در جاده مملو از برف و چاله که هر آن اتوبوس با تکان های شدیدی مواجه می شد اما نادر کاری به این حواشی نداشت و اصل برای او تهیه چای اعلاء بود که سرانجام بعد از دقایقی آماده شد.
یک مرتبه نادر در حالی که یک شیشه مربایی که رزمندگان از آن برای نوشیدن چای استفاده می کردند را پر از چای داغ کرده و برای رفع خستگی راننده و خوشحال نمودن وی به طرف ابتدای اتوبوس به راه افتاد . در ذهن نادر این عمل باید از جانب راننده با دست مریزاد و آفرین گفتن روبرو می شد.لیوان چای را به دست راننده داد ، راننده متعجب ولی از خوشحالی داشت بال بال می زد که چطور در آن هوای سرد و درآن بیابان و جاده خالی و در اتوبوس چای داغ تازه دم شده به دست او رسیده است ، ذهن راننده پر شده بود از سوالات و ابهامات فراوان و جوابی هم برای آن پیدا نمی کرد .
راننده بعد از تشکر فراوان از نادر گفت: پسرم ، من که جایی توقف نکردم ، رستورانی هم که بین راه نبود ، آب جوشی هم درمسیر من ندیدم ، بگو ببینم چگونه چایی درست کردی؟؟
برادر نادر با خوشحالی و از همه جا بی خبر و بادلی ساده و چشم انتظار تشکر و سپاس شنیدن گفت : عقب اتوبوس چراغ والر نفتی روشن کرده و روی آن آب جوش تهیه و چای دم کردم حالا نوش جانت بخور دوباره برایت لیوان را پر می کنم تا خستگی از تنت بیرون بره ، برای همه اتوبوس چای هست نگران نباش.
راننده وحشت زده و با ترس پا را روی ترمز گذاشت و لحظاتی بعد اتوبوس در جاده مملو از برف در کناری متوقف شد، او رو به نادر کرد و گفت: با چی درست کردی ؟
دوباره نادر گفت: با والر نفتی در بوفه عقب اتوبوس!!!
راننده شروع به داد و فریاد کردن کرد و همه بچه ها از خواب بیدار شدند ، راننده می گفت : آخه تو فکر نکردی اتوبوس ممکنه آتش بگیره ، آخه جاده پر از دست انداز و برفی که هر لحظه ماشین به طرفی غلطیده و دچار تکان های شدید می شود جای ......... به هر حال با وساطت بچه ها که دیگر خواب از چشمشان پریده بود غائله ختم به خیر شد و راننده مجدداً به سمت کردستان به راه افتاد اما حکایت چای ذغالی نادر در کتری سیاه باقی است و اگر روزی روزگاری گذرتان به نادر با آن روحیه شاد و صمیمی اش افتاد اولین حرفش این است چای می خوری؟؟ ....
#نادر_مشهودی
#چای_ذغالی_اعلاء
#عبدالصاحب_مرائی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی ، عبدالصاحب مرائی
درطول دفاع مقدس و درماموریت های مختلف دوستی به نام نادر وثوقی (مشهودی) داشتیم که از نیروهای تک تیرانداز گردان امام حسین ع تیپ 15 امام حسن مجتبی ع بود ، همه رزمندگان او را با چای تازه دم باغبونی یا چایی نادر می شناختند ، چایی نادر در بین بچه های رزمنده معروف و زبانزد بود ، دربدترین شرایط و کم ترین امکانات بساط چای آتشی را فراهم می کرد به عبارتی همیشه هیزم و کتری سیاه و قند و چای وی آماده وبا توقف لنکروز و یا اتوبوس درمسیرهای مختلف جبهه ها و درمدت زمان بسیار کم و در شرایط سخت به گونه ای که بعضی وقت ها دوستان هم متوجه نمی شدند چای اعلا زغالی را فراهم آورده و برای نوشیدن آن رزمندگان را صدا می کرد.این رویه حتی بعد از پایان جنگ هم ادامه یافت و درگردهمایی ها ، مراسمات و جمع های دورهمی برای بزرگداشت شهدا و رزمندگان گوشه ای برنامه خود برای تهیه چای را اجرا می کرد و برای تحقق این برنامه همیشه عقب صندوق ماشین خود هیزم آماده داشته تا در حداقل زمان آتش را روشن و چای ذغالی نادری را دم کرده و عرضه نماید.
اولین ماموریت تیپ 15 امام حسن ع در اواخر اسفند سال 1364 بود که بعد از ماموریت فاو ما را به کردستان اعزام کردند ، همه تجهیزات را درون کامیون جا داده و نیروهای دسته شهید چمران از گردان امام حسین ع سوار بر اتوبوس شدیم ، برادران علی نمدساز ، عبدالصاحب غلامی ، فرشاددرویشی (بعدها به شهادت رسیدند) و دیگر دوستان از موقعیت تیپ درپادگان شهید بهروز غلامی معروف به سایت خیبر در کیلومتر 10 جاده اهواز-حمیدیه به طرف منطقه دهگلان درنزدیکی های شهرستان قروه پادگان شهیدکاظمی اعزام شدیم.
هوابسیار سرد و برف همه مسیر را فرا گرفته بود و اکثر رزمندگان تا کنون برف ندیده بودند ، نیمه های شب بود و خستگی راه و گرمای درون اتوبوس سبب شده بود همه برادران به خواب عمیقی فرو روند ، برادر نادر از این فرصت استفاده کرده و در اندیشه درست کردن چای افتاد ، به یکباره جرقه ای در ذهن او روشن شد ، بدون اینکه کسی متوجه بشود و بساط چای خود را به عقب اتوبوس برده و ضمن روشن کردن چراغ والر نفتی و گذاشتن کتری سیاه خود اقدام به دم کردن چای دراتوبوس نمود ، و شرایط اتوبوس در جاده مملو از برف و چاله که هر آن اتوبوس با تکان های شدیدی مواجه می شد اما نادر کاری به این حواشی نداشت و اصل برای او تهیه چای اعلاء بود که سرانجام بعد از دقایقی آماده شد.
یک مرتبه نادر در حالی که یک شیشه مربایی که رزمندگان از آن برای نوشیدن چای استفاده می کردند را پر از چای داغ کرده و برای رفع خستگی راننده و خوشحال نمودن وی به طرف ابتدای اتوبوس به راه افتاد . در ذهن نادر این عمل باید از جانب راننده با دست مریزاد و آفرین گفتن روبرو می شد.لیوان چای را به دست راننده داد ، راننده متعجب ولی از خوشحالی داشت بال بال می زد که چطور در آن هوای سرد و درآن بیابان و جاده خالی و در اتوبوس چای داغ تازه دم شده به دست او رسیده است ، ذهن راننده پر شده بود از سوالات و ابهامات فراوان و جوابی هم برای آن پیدا نمی کرد .
راننده بعد از تشکر فراوان از نادر گفت: پسرم ، من که جایی توقف نکردم ، رستورانی هم که بین راه نبود ، آب جوشی هم درمسیر من ندیدم ، بگو ببینم چگونه چایی درست کردی؟؟
برادر نادر با خوشحالی و از همه جا بی خبر و بادلی ساده و چشم انتظار تشکر و سپاس شنیدن گفت : عقب اتوبوس چراغ والر نفتی روشن کرده و روی آن آب جوش تهیه و چای دم کردم حالا نوش جانت بخور دوباره برایت لیوان را پر می کنم تا خستگی از تنت بیرون بره ، برای همه اتوبوس چای هست نگران نباش.
راننده وحشت زده و با ترس پا را روی ترمز گذاشت و لحظاتی بعد اتوبوس در جاده مملو از برف در کناری متوقف شد، او رو به نادر کرد و گفت: با چی درست کردی ؟
دوباره نادر گفت: با والر نفتی در بوفه عقب اتوبوس!!!
راننده شروع به داد و فریاد کردن کرد و همه بچه ها از خواب بیدار شدند ، راننده می گفت : آخه تو فکر نکردی اتوبوس ممکنه آتش بگیره ، آخه جاده پر از دست انداز و برفی که هر لحظه ماشین به طرفی غلطیده و دچار تکان های شدید می شود جای ......... به هر حال با وساطت بچه ها که دیگر خواب از چشمشان پریده بود غائله ختم به خیر شد و راننده مجدداً به سمت کردستان به راه افتاد اما حکایت چای ذغالی نادر در کتری سیاه باقی است و اگر روزی روزگاری گذرتان به نادر با آن روحیه شاد و صمیمی اش افتاد اولین حرفش این است چای می خوری؟؟ ....
#نادر_مشهودی
#چای_ذغالی_اعلاء
#عبدالصاحب_مرائی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
نادر، هیزم ،کتری سیاه و چای اعلاء
راوی ، عبدالصاحب مرائی
#نادر_مشهودی
#چای_ذغالی_اعلاء
#عبدالصاحب_مرائی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی ، عبدالصاحب مرائی
#نادر_مشهودی
#چای_ذغالی_اعلاء
#عبدالصاحب_مرائی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
نادر، هیزم ،کتری سیاه و چای اعلاء
راوی ، عبدالصاحب مرائی
#نادر_مشهودی
#چای_ذغالی_اعلاء
#عبدالصاحب_مرائی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راوی ، عبدالصاحب مرائی
#نادر_مشهودی
#چای_ذغالی_اعلاء
#عبدالصاحب_مرائی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
ممد نبودی ببینی...
@Rajanews_com
سرود ماندگار «ممد نبودی ببینی» با نوای کویتیپور
#سالروز_آزادسازی_خرمشهر گرامی باد.
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
#سالروز_آزادسازی_خرمشهر گرامی باد.
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازیابی غرور و اعتماد به نفس ایرانیان در سوم خرداد 1361 : خرمشهر طی تاریخ چهار بار اشغال شده بود و تنها در سوم خرداد با همت جوانان ایرانی از ارتش و سپاه گرفته تا همه اقشار جامعه که با اقتدار متجاوزان از خاک ایران بیرون رانده شدند
#سالروز_آزادسازی_خرمشهر گرامی باد.
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
#سالروز_آزادسازی_خرمشهر گرامی باد.
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
معجزه تاریخ دو سده اخیر ایران
به بهانه سالروز آزادسازی خرمشهر:
قبل از جنگ به خرمشهر می گفتند عروس شهرهای ایران ،بندر تجاری پررونقی که از سال های قبل بندر رقیبش ، بصره عراق را از دور خارج کرده بود؛ خانه های ویلایی زیبایی داشت و خیابان های شهر را گل های منحصر به فردی تزیین کرده بود.
در تاریخ شهر خرمشهر چهار بار توسط مهاجمین و دشمنان ایران زمین اشغال شده است، دو بار توسط انگلیسی ها ،یک بار توسط حاکم بغداد علی پاشا از حکومت عثمانی و چهارمین بار نیز بوسیله صدام حسین.
بار اول سال 1253 ه.ق توسط علی پاشا والی بغداد که این هجوم به محمره با غارت و کشتار و اسارت خیل عظیمی از مردم منطقه همراه بود و دلیل وی برای هجوم و اشغال محمره ادعای حاکمیت بر محمره (خرمشهر ) و نواحی مجاور آن بود.
بار دوم اشغال خرمشهر در تاریخ 1851م (1273 ه.ق) بود که پس از لشکر کشی ایرانیان به هرات که بخشی از ایران آن روز بود ، نیروهای انگلیسی خرمشهر را به اشغال درآوردند و تنها زمانی از خرمشهر خارج شدند که ایران منطقه هرات و نواحی مجاور را از دست داده و واگذار کرد.
بار سوم اشغال خرمشهر در جریان اشغال ایران در شهریور 1320 که مصادف با جنگ جهانی دوم بود روسها و انگلیسی ها سیاست بی طرفی ایران را در جنگ نادیده گرفته و خاک کشورمان توسط نیروهای روس و انگلیس اشغال شد؛انگلیسی ها از خرمشهر تا اهواز را اشغال کردند اما بعد از پایان جنگ خود انگلیسی ها منطقه اشغالی را ترک کردند.
در بار چهارم زمانیکه ایران دچار انقلاب شده بود و از نظر اقتصادی،نظامی ،سیاسی و ....در وضعیت بدی قرار داشت ارتش کاملاً مجهز عراق هجومی سراسری به مرزهای غربی کشور را آغاز کرد که علی رغم عدم آمادگی نظام سیاسی برای مقابله جدی، نیروهای مردمی به فرمان امام در جبهه ها حضور یافته و نیروهای عراقی را در دروازه های شهر زمینگیر کردند و اگر از این نیروهای شجاع حمایت می شد عراق نمی توانست شهر را به اشغال درآورد اما علی رغم بی مهریها و عدم پشتیبانی نیروهای مدافع شهر ایستادگی و مقاومت رزمندگان داخل شهر که طیف مختلفی از ارتش،سپاه، نیروهای مردمی از زن و مرد را در بر می گرفت در تاریخ 24 مهر 1359 به خاطر رشادت و شهادت بسیاری از رزمندگان به خونین شهر تغییر نام داده و سرانجام دشمن پس از 34 روز توانست خرمشهر را به اشغال خود در آورد و قسمت غربی شهر در تاریخ4/8/1359 به اشغال در آمد و به مدت 19 ماه از خاک میهن دور شد، تا این که با شهامت و ایثار رزمندگان در عملیات بیت المقدس در تاریخ 3/3/1361 از چنگال اشغالگران آزاد شد و شور و ولوله عجیبی سرتاسر ایران را فرا گرفت که تاریخ نظیر آن را نداشت؛ چرا که برای اولین بار ایرانیان توانسته بودند مناطق از دست رفته خویش را بدون اتکا و حمایت نیروهای خارجی از دشمن بازپس گرفته و از جدایی این مناطق از میهن که در دو سده اخیر بی نظیر بوده است ،نقشی جاودان از خویش در تاریخ کشور بر جای بگذارند.
#خرمشهر
#خونین_شهر
#تبلور_غرور_ملی
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
به بهانه سالروز آزادسازی خرمشهر:
قبل از جنگ به خرمشهر می گفتند عروس شهرهای ایران ،بندر تجاری پررونقی که از سال های قبل بندر رقیبش ، بصره عراق را از دور خارج کرده بود؛ خانه های ویلایی زیبایی داشت و خیابان های شهر را گل های منحصر به فردی تزیین کرده بود.
در تاریخ شهر خرمشهر چهار بار توسط مهاجمین و دشمنان ایران زمین اشغال شده است، دو بار توسط انگلیسی ها ،یک بار توسط حاکم بغداد علی پاشا از حکومت عثمانی و چهارمین بار نیز بوسیله صدام حسین.
بار اول سال 1253 ه.ق توسط علی پاشا والی بغداد که این هجوم به محمره با غارت و کشتار و اسارت خیل عظیمی از مردم منطقه همراه بود و دلیل وی برای هجوم و اشغال محمره ادعای حاکمیت بر محمره (خرمشهر ) و نواحی مجاور آن بود.
بار دوم اشغال خرمشهر در تاریخ 1851م (1273 ه.ق) بود که پس از لشکر کشی ایرانیان به هرات که بخشی از ایران آن روز بود ، نیروهای انگلیسی خرمشهر را به اشغال درآوردند و تنها زمانی از خرمشهر خارج شدند که ایران منطقه هرات و نواحی مجاور را از دست داده و واگذار کرد.
بار سوم اشغال خرمشهر در جریان اشغال ایران در شهریور 1320 که مصادف با جنگ جهانی دوم بود روسها و انگلیسی ها سیاست بی طرفی ایران را در جنگ نادیده گرفته و خاک کشورمان توسط نیروهای روس و انگلیس اشغال شد؛انگلیسی ها از خرمشهر تا اهواز را اشغال کردند اما بعد از پایان جنگ خود انگلیسی ها منطقه اشغالی را ترک کردند.
در بار چهارم زمانیکه ایران دچار انقلاب شده بود و از نظر اقتصادی،نظامی ،سیاسی و ....در وضعیت بدی قرار داشت ارتش کاملاً مجهز عراق هجومی سراسری به مرزهای غربی کشور را آغاز کرد که علی رغم عدم آمادگی نظام سیاسی برای مقابله جدی، نیروهای مردمی به فرمان امام در جبهه ها حضور یافته و نیروهای عراقی را در دروازه های شهر زمینگیر کردند و اگر از این نیروهای شجاع حمایت می شد عراق نمی توانست شهر را به اشغال درآورد اما علی رغم بی مهریها و عدم پشتیبانی نیروهای مدافع شهر ایستادگی و مقاومت رزمندگان داخل شهر که طیف مختلفی از ارتش،سپاه، نیروهای مردمی از زن و مرد را در بر می گرفت در تاریخ 24 مهر 1359 به خاطر رشادت و شهادت بسیاری از رزمندگان به خونین شهر تغییر نام داده و سرانجام دشمن پس از 34 روز توانست خرمشهر را به اشغال خود در آورد و قسمت غربی شهر در تاریخ4/8/1359 به اشغال در آمد و به مدت 19 ماه از خاک میهن دور شد، تا این که با شهامت و ایثار رزمندگان در عملیات بیت المقدس در تاریخ 3/3/1361 از چنگال اشغالگران آزاد شد و شور و ولوله عجیبی سرتاسر ایران را فرا گرفت که تاریخ نظیر آن را نداشت؛ چرا که برای اولین بار ایرانیان توانسته بودند مناطق از دست رفته خویش را بدون اتکا و حمایت نیروهای خارجی از دشمن بازپس گرفته و از جدایی این مناطق از میهن که در دو سده اخیر بی نظیر بوده است ،نقشی جاودان از خویش در تاریخ کشور بر جای بگذارند.
#خرمشهر
#خونین_شهر
#تبلور_غرور_ملی
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
معجزه تاریخ دو سده اخیر ایران
به بهانه سالروز آزادسازی خرمشهر:
#خرمشهر
#خونین_شهر
#تبلور_غرور_ملی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
به بهانه سالروز آزادسازی خرمشهر:
#خرمشهر
#خونین_شهر
#تبلور_غرور_ملی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
معجزه تاریخ دو سده اخیر ایران
به بهانه سالروز آزادسازی خرمشهر:
#خرمشهر
#خونین_شهر
#تبلور_غرور_ملی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
به بهانه سالروز آزادسازی خرمشهر:
#خرمشهر
#خونین_شهر
#تبلور_غرور_ملی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
اولین زمستان جنگ (1)
راوی : یوسف متانت
اولین زمستان جنگ بود. سال 1359
ما در خط پدافندی سوسنگرد در سنگرهای حاشیه رودخانه سمت چپ پل منهدم شده که به طرف کشتارگاه قدیم . (در مسیر سوسنگرد به هویزه)
زمستان بسیار سختی بود. امکانات برای حفر سنگر بجز بیل و کلنگ و آنهم خیلی کم .
سنگرها در حاشیه رودخانه که در اکثر مواقع در اثر بالا و پایین آمدن آب در داخل سنگرها نفوذ میکرد.
و ما هم ناچار کف سنگرها را با موزائیک منازلی که در اثر اصابت گلوله های سلاح سنگین تخریب شده بودن و آجر و سایر مصالح پوشانده و بعد یه لایه پلاستیک و بعد یه تیکه موکت و آخر سر هم پتو .ولی بازهم اثر اوقات آب از همه اینها گذشته و پتوهای زیرانداز را هم خیس میکرد.
بعلت تنگی جا و نبود امکانات و تجهیزات ساخت سنگر ، اکثر سنگرها تنگ و جا برای اعضا خیلی کم و فشرده و خوابیدن هم مثل میگو. یعنی بدلیل تنگی جا ، مجبور بودیم پاها را در داخل شکم جمع کرده و فقط به یکطرف چپ یا راست بخوابیم. اگر میخواستیم غلت بخوریم مجبور بودیم بلند شده و بنشینیم و به طرف دلخواه بخوابیم.
هر سنگر پنج الی شش نفر.
نگهبانی بصورتی بود که اعضای هرسنگر باید خودشان به نوبت در ورودی سنگر روی گونی خاک در سرما و اگر هوا بارانی بود ، زیر پلاستیک و روی همان گونی درب ورودی سنگر به مدت دوساعت نشسته و هر چند دقیقه ای یک تیر یا هوایی یا بطرف عراقیها شلیک کنه تا دشمن بدونه که ما بیداریم و آماده.
هوا بسیار سرد و وسیله گرمایشی چراخ والوری کوچک . سنگر تنگ مثل قبر و شاید از قبر بدتر. چون قبرها به اندازه طول قامت اموات کنده میشوند ، بطوریکه مرده در قبر احساس راحتی میکنه ولی در سنگر بدلیل تنگی جا ما نمیتوانستیم با پای کشیده بخوابیم. هر چند دقیقه هم با ژ3 دم در سنگر یک شلیک، هرشب انگار شب اول قبرمون بود.
ولی با وجود همه این فشارها و عذاب و تنگی جا و شب بیداری و سوز و سرما ، ولی با دلهایی شاد و امیدوار که بلاخره روزی بعثی را از خاک ایران اخراج خواهیم. همه اون فشارها و عذابها را با جان و دل خریدار بودیم.
یک روز اول صبح از طرف فرماندهی سپاه سوسنگرد به بنده و مصطفی دهدار ماموریت داده شد که به اتفاق چند نفر دیگر از رزمنده گان که از سایر شهرها بودن ، پس از عبور از رودخانه کرخه در سوسنگرد به پشت سر عراقیها در محور سوسنگرد بستان رخنه نموده و لودری را که در حال احداث سنگر و استحکامات برای دشمن بود ، شناسایی و منهدم نماییم.
برای عبور از رودخانه کرخه (در شهر سوسنگرد جاری است) به محل از پیش تعیین شده رسیدیم.قرار بود بوسیله قایقی که با طناب به پایه سیم برق در اینطرف رودخانه بسته شده با گرفتن سیم بگسلی که در ارتفاع بالاتر از سطح آب در دو سمت رودخانه مهار و بسته شده بود، از عرض رودخانه عبور کنیم.
صبحانه را که شامل قطعه ای پنیر و یک عدد نان لواش سرد بود با ولع تمام در بین راه تا رسیدن به محل استقرار قایق خوردیم. جای یک لیوان چای داغ شیرین خالی بود ؛هرچه گشتیم خبری از قایق نبود.
یک سر طنابی به پایه برق بسته ولی سر دیگرش زیر آب بود . که بعداً معلوم شد ، در اثر بالا آمدن آب رودخانه و به دلیل کوتاه بودن طناب ، قایق زیر آب رفته .در آن هوای سرد و مه آلود با هر جان کندنی بود ، قایق را بالا کشیده و پس از تخلیه آب داخل آن آماده برای رفتن به سمت دیگر رودخانه شدیم.
ادامه دارد .........
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : یوسف متانت
اولین زمستان جنگ بود. سال 1359
ما در خط پدافندی سوسنگرد در سنگرهای حاشیه رودخانه سمت چپ پل منهدم شده که به طرف کشتارگاه قدیم . (در مسیر سوسنگرد به هویزه)
زمستان بسیار سختی بود. امکانات برای حفر سنگر بجز بیل و کلنگ و آنهم خیلی کم .
سنگرها در حاشیه رودخانه که در اکثر مواقع در اثر بالا و پایین آمدن آب در داخل سنگرها نفوذ میکرد.
و ما هم ناچار کف سنگرها را با موزائیک منازلی که در اثر اصابت گلوله های سلاح سنگین تخریب شده بودن و آجر و سایر مصالح پوشانده و بعد یه لایه پلاستیک و بعد یه تیکه موکت و آخر سر هم پتو .ولی بازهم اثر اوقات آب از همه اینها گذشته و پتوهای زیرانداز را هم خیس میکرد.
بعلت تنگی جا و نبود امکانات و تجهیزات ساخت سنگر ، اکثر سنگرها تنگ و جا برای اعضا خیلی کم و فشرده و خوابیدن هم مثل میگو. یعنی بدلیل تنگی جا ، مجبور بودیم پاها را در داخل شکم جمع کرده و فقط به یکطرف چپ یا راست بخوابیم. اگر میخواستیم غلت بخوریم مجبور بودیم بلند شده و بنشینیم و به طرف دلخواه بخوابیم.
هر سنگر پنج الی شش نفر.
نگهبانی بصورتی بود که اعضای هرسنگر باید خودشان به نوبت در ورودی سنگر روی گونی خاک در سرما و اگر هوا بارانی بود ، زیر پلاستیک و روی همان گونی درب ورودی سنگر به مدت دوساعت نشسته و هر چند دقیقه ای یک تیر یا هوایی یا بطرف عراقیها شلیک کنه تا دشمن بدونه که ما بیداریم و آماده.
هوا بسیار سرد و وسیله گرمایشی چراخ والوری کوچک . سنگر تنگ مثل قبر و شاید از قبر بدتر. چون قبرها به اندازه طول قامت اموات کنده میشوند ، بطوریکه مرده در قبر احساس راحتی میکنه ولی در سنگر بدلیل تنگی جا ما نمیتوانستیم با پای کشیده بخوابیم. هر چند دقیقه هم با ژ3 دم در سنگر یک شلیک، هرشب انگار شب اول قبرمون بود.
ولی با وجود همه این فشارها و عذاب و تنگی جا و شب بیداری و سوز و سرما ، ولی با دلهایی شاد و امیدوار که بلاخره روزی بعثی را از خاک ایران اخراج خواهیم. همه اون فشارها و عذابها را با جان و دل خریدار بودیم.
یک روز اول صبح از طرف فرماندهی سپاه سوسنگرد به بنده و مصطفی دهدار ماموریت داده شد که به اتفاق چند نفر دیگر از رزمنده گان که از سایر شهرها بودن ، پس از عبور از رودخانه کرخه در سوسنگرد به پشت سر عراقیها در محور سوسنگرد بستان رخنه نموده و لودری را که در حال احداث سنگر و استحکامات برای دشمن بود ، شناسایی و منهدم نماییم.
برای عبور از رودخانه کرخه (در شهر سوسنگرد جاری است) به محل از پیش تعیین شده رسیدیم.قرار بود بوسیله قایقی که با طناب به پایه سیم برق در اینطرف رودخانه بسته شده با گرفتن سیم بگسلی که در ارتفاع بالاتر از سطح آب در دو سمت رودخانه مهار و بسته شده بود، از عرض رودخانه عبور کنیم.
صبحانه را که شامل قطعه ای پنیر و یک عدد نان لواش سرد بود با ولع تمام در بین راه تا رسیدن به محل استقرار قایق خوردیم. جای یک لیوان چای داغ شیرین خالی بود ؛هرچه گشتیم خبری از قایق نبود.
یک سر طنابی به پایه برق بسته ولی سر دیگرش زیر آب بود . که بعداً معلوم شد ، در اثر بالا آمدن آب رودخانه و به دلیل کوتاه بودن طناب ، قایق زیر آب رفته .در آن هوای سرد و مه آلود با هر جان کندنی بود ، قایق را بالا کشیده و پس از تخلیه آب داخل آن آماده برای رفتن به سمت دیگر رودخانه شدیم.
ادامه دارد .........
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
اولین زمستان جنگ
راوی : یوسف متانت
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : یوسف متانت
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اولین زمستان جنگ (2)
راوی : یوسف متانت
........
......تعداد گروه بدین قرار بود؛
من و مصطفی از بهبهان.
دو پاسدار قزوینی
دو پاسدار نورآباد ممسنی
دوپاسدار تبریزی
جمعاً هشت نفر.
چون برای اولین بار بود که میخواستیم با این روش ؛ (گرفتن بگسل مهار در بالای سطح آب و حرکت دادن و جابجایی دستها ، مثل کشیدن طنابی به سمت خود) از عرض رودخانه بگذریم و نداشتن تجربه کافی ، همگی به قایق سوار و چند نفر نشسته و دوسه نفر اقدام به گرفتن بگسل و کشیدن به سمت خودمان کردیم که چون کشیدن دستها باهم و هماهنگ نبود ، باعث بهم خوردن تعادل قایق و واژگونیش در اولین قدم شدیم .
همگی تا بالای زانو در آن هوای سرد و مه آلود خیس شده و با وجود سرما و خیس شدن نتوانستیم از خنده خودداری کنیم.
مجدداً قایق را از آب خالی کرده و سوار شدیم و قرار شد که فقط دونفر ،در دو سر قایق سیم بگسل را هماهنگ باهم کشیده تا به آن سمت برسیم. اینکار هم خالی از خطر نبود و باز ضمن بهم خوردن تعادل قایق مقداری آب وارد آن گردیده و بیش از پیش باعث خیس شدن لباس و پوتینها گردید.
مصطفی که اصلاً شنا بلد نبود و همان اولین لحظه در اثر عدم تعادل پایش به تخته بدنه قایق خورده بود و سیاه شده و در کف قایق نشسته و با هر دودست دولبه پهلوهای قایق را محکم چسبیده بود؛
میگفت حواستون به من باشه ، که اگه افتادم تو آب با این تفنگ و فشنگ و لباس خیس ، مثل یه سنگ که تو آب بیفته و دیگه بالا نیاد میشم.
با هر مشقتی بود و با دعا و التماس از خدا و ائمه اطهار بلاخره به آن سمت رودخانه رسیدیم.
تجهیزات ما منحصراً تفنگهای ژ3 و چند عدد نارنجک دستی و یه قبضه آرپی جی بود که در اختیار برادران ترک بود.
به محض ورود به اولین خانه های مسکونی آنطرف رودخانه ، مورد استقبال بزرگی از سگهای ولگرد واقع شدیم.
یکی از برادران قزوینی بدون رعایت اصل اختفا در فاصله نزدیک اقدام به شلیک کرد که خدا را شکر نه تنها به سگی اصابت نکرد ، بلکه باعث آکاهی عراقیها از وجود ما در آنطرف رودخانه گردید.
چون بلافاصله اقدام به شلیک به خانه هایی که ما در حوالی آنها ایستاده بودیم کردند.
بلاخره به مسیری که از زمینهای کشاورزی و باغهای صیفی کاری در سمت چپ رودخانه بطرفی که احتمال کمتری به درگیری با دشمن میدادیم در حالیکه رودخانه در سمت راست ما بطرف دشمن شروع به پیشروی کردیم.
هوا همچنان مه آلود و با هر قدمی که به جلو برمیداشتیم بخیال خود که به دشمن نزدیکتر میشدیم...
نه دوربین و نه بیسیم و نه غذا و نه نقشه نداشتیم.
فقط میخواستیم هر طور شده بنا به دستور فرماندهی لودری را که مشغول احداث سنگر برای دشمن بود را منهدم کنیم.
بعد از چند ساعت راهپیمایی و بالا آمدن آفتاب ، تازه متوجه شدیم که در کنار رودخانه عُبید یا همان رودخانه بستان و در آخرین نقطه چسبیده به رودخانه و پشت دشمن هستیم.
قرار شد که دو نفر دو نفر با فاصله به اندازه ای که صدای همدیگر را بشنویم ، به طرف دشمن حرکت کنیم.
اول برادران تبریزی با آرپی جی و بعد دوبرادر قزوینی و بعد دوبرادر نور آبادی و آخری هم من و مصطفی بصورت خمیده و بعد سینه خیز و بعضی جاها بصورت نشسته بطرف دشمن و جاییکه فکر میکردیم لودر آنجاست حرکت کردیم.
قرار بود که هر دونفر بعد از اولی بعنوان محافظ و پشتیبانی از نفرات جلوتر از خودش عمل کند.
.......ادامه دارد
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : یوسف متانت
........
......تعداد گروه بدین قرار بود؛
من و مصطفی از بهبهان.
دو پاسدار قزوینی
دو پاسدار نورآباد ممسنی
دوپاسدار تبریزی
جمعاً هشت نفر.
چون برای اولین بار بود که میخواستیم با این روش ؛ (گرفتن بگسل مهار در بالای سطح آب و حرکت دادن و جابجایی دستها ، مثل کشیدن طنابی به سمت خود) از عرض رودخانه بگذریم و نداشتن تجربه کافی ، همگی به قایق سوار و چند نفر نشسته و دوسه نفر اقدام به گرفتن بگسل و کشیدن به سمت خودمان کردیم که چون کشیدن دستها باهم و هماهنگ نبود ، باعث بهم خوردن تعادل قایق و واژگونیش در اولین قدم شدیم .
همگی تا بالای زانو در آن هوای سرد و مه آلود خیس شده و با وجود سرما و خیس شدن نتوانستیم از خنده خودداری کنیم.
مجدداً قایق را از آب خالی کرده و سوار شدیم و قرار شد که فقط دونفر ،در دو سر قایق سیم بگسل را هماهنگ باهم کشیده تا به آن سمت برسیم. اینکار هم خالی از خطر نبود و باز ضمن بهم خوردن تعادل قایق مقداری آب وارد آن گردیده و بیش از پیش باعث خیس شدن لباس و پوتینها گردید.
مصطفی که اصلاً شنا بلد نبود و همان اولین لحظه در اثر عدم تعادل پایش به تخته بدنه قایق خورده بود و سیاه شده و در کف قایق نشسته و با هر دودست دولبه پهلوهای قایق را محکم چسبیده بود؛
میگفت حواستون به من باشه ، که اگه افتادم تو آب با این تفنگ و فشنگ و لباس خیس ، مثل یه سنگ که تو آب بیفته و دیگه بالا نیاد میشم.
با هر مشقتی بود و با دعا و التماس از خدا و ائمه اطهار بلاخره به آن سمت رودخانه رسیدیم.
تجهیزات ما منحصراً تفنگهای ژ3 و چند عدد نارنجک دستی و یه قبضه آرپی جی بود که در اختیار برادران ترک بود.
به محض ورود به اولین خانه های مسکونی آنطرف رودخانه ، مورد استقبال بزرگی از سگهای ولگرد واقع شدیم.
یکی از برادران قزوینی بدون رعایت اصل اختفا در فاصله نزدیک اقدام به شلیک کرد که خدا را شکر نه تنها به سگی اصابت نکرد ، بلکه باعث آکاهی عراقیها از وجود ما در آنطرف رودخانه گردید.
چون بلافاصله اقدام به شلیک به خانه هایی که ما در حوالی آنها ایستاده بودیم کردند.
بلاخره به مسیری که از زمینهای کشاورزی و باغهای صیفی کاری در سمت چپ رودخانه بطرفی که احتمال کمتری به درگیری با دشمن میدادیم در حالیکه رودخانه در سمت راست ما بطرف دشمن شروع به پیشروی کردیم.
هوا همچنان مه آلود و با هر قدمی که به جلو برمیداشتیم بخیال خود که به دشمن نزدیکتر میشدیم...
نه دوربین و نه بیسیم و نه غذا و نه نقشه نداشتیم.
فقط میخواستیم هر طور شده بنا به دستور فرماندهی لودری را که مشغول احداث سنگر برای دشمن بود را منهدم کنیم.
بعد از چند ساعت راهپیمایی و بالا آمدن آفتاب ، تازه متوجه شدیم که در کنار رودخانه عُبید یا همان رودخانه بستان و در آخرین نقطه چسبیده به رودخانه و پشت دشمن هستیم.
قرار شد که دو نفر دو نفر با فاصله به اندازه ای که صدای همدیگر را بشنویم ، به طرف دشمن حرکت کنیم.
اول برادران تبریزی با آرپی جی و بعد دوبرادر قزوینی و بعد دوبرادر نور آبادی و آخری هم من و مصطفی بصورت خمیده و بعد سینه خیز و بعضی جاها بصورت نشسته بطرف دشمن و جاییکه فکر میکردیم لودر آنجاست حرکت کردیم.
قرار بود که هر دونفر بعد از اولی بعنوان محافظ و پشتیبانی از نفرات جلوتر از خودش عمل کند.
.......ادامه دارد
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
اولین زمستان جنگ
راوی : یوسف متانت
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : یوسف متانت
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
روایت افقی و عمودی
راوی : حسن احسان پور
امرالله درویش نژاد پسر خاله بنده و بسیار شوخ طبع و فردی بی آلایش و بی غل غشی بودند عجیب اینجا بود که قبل از اعزام آخر و شهادت که به مرخصی آمده بود من و امرالله و یکی از دوستان دیگه که از هم محلی های پشت مسجد امام حسن مجتبی ع بود به خیابان رفته و بستنی خوردیم.
در حین بستنی خوردن امرالله گفت : من فردا به منطقه و جبهه می روم ولی دیگر عمودی (سالم ) نخواهم آمد و افقی (شهید) مرا می آورند. خدایش رحمت وجایگاهش را رفیع بگرداند.
پیش بینی امرالله درست از آب در آمد و روز بعد به جبهه عزیمت نموده و درتاریخ چهارم شهریور ماه ۶۴ در منطقه عمومی کوشک پاسگاه زید بر اثر ترکش توپ های زمانی فرانسوی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
#امرالله_درویش_نژاد
#پیش_بینی_شهادت
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : حسن احسان پور
امرالله درویش نژاد پسر خاله بنده و بسیار شوخ طبع و فردی بی آلایش و بی غل غشی بودند عجیب اینجا بود که قبل از اعزام آخر و شهادت که به مرخصی آمده بود من و امرالله و یکی از دوستان دیگه که از هم محلی های پشت مسجد امام حسن مجتبی ع بود به خیابان رفته و بستنی خوردیم.
در حین بستنی خوردن امرالله گفت : من فردا به منطقه و جبهه می روم ولی دیگر عمودی (سالم ) نخواهم آمد و افقی (شهید) مرا می آورند. خدایش رحمت وجایگاهش را رفیع بگرداند.
پیش بینی امرالله درست از آب در آمد و روز بعد به جبهه عزیمت نموده و درتاریخ چهارم شهریور ماه ۶۴ در منطقه عمومی کوشک پاسگاه زید بر اثر ترکش توپ های زمانی فرانسوی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
#امرالله_درویش_نژاد
#پیش_بینی_شهادت
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
شهید امرالله درویش نژاد در جمع همرزمان در منطقه عملیاتی هورالعظیم
#امرالله_درویش_نژاد
#پیش_بینی_شهادت
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
#امرالله_درویش_نژاد
#پیش_بینی_شهادت
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
کانال پرورش ماهی
شلمچه: شرق بصره
بصره بزرگ ترین بندر عراق و دومین شهر عراق بعد از بغداد می باشد و اهمیت بسیاری از دیدگاه دسترسی به آب های آزاد و تبادلات اقتصادی کشور عراق دارد لذا از نظر مسئولان عراقی دارای جایگاه و اهمیت بالایی برخوردار می باشد .
از طرف دیگر به دلیل نزدیکی به مرز ایران و همچنین وابستگی آن با رودخانه اروند رود که بین ایران و عراق جریان دارد و تنها راه ارتباط این بندر با آب های خلیج فازس می باشد خود نقطه ضعف مهمی برای این منطقه استراتژیک شده است و رهبران عراق از چند دهه قبل با آگاهی از این مشکل به فکر چاره افتاده افتاده تا از آسیب های وارده به این کشور در جریات تصرف بصره یا حتی سواحل شرقی شط العرب مقابل این شهر جلوگیری نمایند با این سابقه که در دوران پهلوی دو کشور به عنوان دشمن اصلی همدیگر تلقی شده و ارتش های دو کشور با تاکید بر اهمیت شهر و بندر بصره طرح و مانورهای نظامی خویش را طراحی و اجرا می نمودند .
بر همین اساس مسئولان عراق عراق از آغاز دهه 70 میلادی یک سری استحکامات و موانع پدافندی و تاخیری را در شرق بصره ایجاد نمودند که یکی از این استحکامات کانال پرورش ماهی می باشد که دو منظوره بوده و هم در زمان جنگ می توان استفاده نظامی کرده و هم در زمان صلح برای طرح های اقتصادی.
کانال پرورش ماهی در حقیقت سد و دژی استوار برای بصره و تنومه به حساب می آمد که این کانال از شمال به نهر کتیبان و در جنوب به نهر دوعیجی در جنوب شلمچه غرب شلمچه ادامه می یافت و دارای ابعادی به طول 30 کیلومتر و عرض یک کیلومتر بود عمق آب در کنارههای کانال 50 سانتیمتر و در اواسط آن دو متر و نیم بود. سیل بندهای دو طرف کانال که هر یک 1.5 متر ارتفاع و 10 متر عرض داشتند ذخایر آب این کانال از یک بند انحرافی در شمال کانال به آن پمپاژ می شد و عبور از این کانال به شدت مشکل بود. این کانال کاربرد اقتصادی نیز داشت اما کاربری مهم این آن دیوار دفاعی بصره بود. در حقیقت از این کانال دژ مستحکمی ساخته شده بود که کاربرد نظامی موثری برای دشمن داشت.
#کانال_پرورش_ماهی
#بندر_بصره
#استحکامات_موانع_نظامی
#شرق_بصره
#تنومه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
شلمچه: شرق بصره
بصره بزرگ ترین بندر عراق و دومین شهر عراق بعد از بغداد می باشد و اهمیت بسیاری از دیدگاه دسترسی به آب های آزاد و تبادلات اقتصادی کشور عراق دارد لذا از نظر مسئولان عراقی دارای جایگاه و اهمیت بالایی برخوردار می باشد .
از طرف دیگر به دلیل نزدیکی به مرز ایران و همچنین وابستگی آن با رودخانه اروند رود که بین ایران و عراق جریان دارد و تنها راه ارتباط این بندر با آب های خلیج فازس می باشد خود نقطه ضعف مهمی برای این منطقه استراتژیک شده است و رهبران عراق از چند دهه قبل با آگاهی از این مشکل به فکر چاره افتاده افتاده تا از آسیب های وارده به این کشور در جریات تصرف بصره یا حتی سواحل شرقی شط العرب مقابل این شهر جلوگیری نمایند با این سابقه که در دوران پهلوی دو کشور به عنوان دشمن اصلی همدیگر تلقی شده و ارتش های دو کشور با تاکید بر اهمیت شهر و بندر بصره طرح و مانورهای نظامی خویش را طراحی و اجرا می نمودند .
بر همین اساس مسئولان عراق عراق از آغاز دهه 70 میلادی یک سری استحکامات و موانع پدافندی و تاخیری را در شرق بصره ایجاد نمودند که یکی از این استحکامات کانال پرورش ماهی می باشد که دو منظوره بوده و هم در زمان جنگ می توان استفاده نظامی کرده و هم در زمان صلح برای طرح های اقتصادی.
کانال پرورش ماهی در حقیقت سد و دژی استوار برای بصره و تنومه به حساب می آمد که این کانال از شمال به نهر کتیبان و در جنوب به نهر دوعیجی در جنوب شلمچه غرب شلمچه ادامه می یافت و دارای ابعادی به طول 30 کیلومتر و عرض یک کیلومتر بود عمق آب در کنارههای کانال 50 سانتیمتر و در اواسط آن دو متر و نیم بود. سیل بندهای دو طرف کانال که هر یک 1.5 متر ارتفاع و 10 متر عرض داشتند ذخایر آب این کانال از یک بند انحرافی در شمال کانال به آن پمپاژ می شد و عبور از این کانال به شدت مشکل بود. این کانال کاربرد اقتصادی نیز داشت اما کاربری مهم این آن دیوار دفاعی بصره بود. در حقیقت از این کانال دژ مستحکمی ساخته شده بود که کاربرد نظامی موثری برای دشمن داشت.
#کانال_پرورش_ماهی
#بندر_بصره
#استحکامات_موانع_نظامی
#شرق_بصره
#تنومه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
اولین زمستان جنگ (3)
راوی : یوسف متانت
......گلوله های خمپاره با فواصل نچندان منظم در اطراف ما بزمین اصابت میکردند و منفجر میشدند . با هر انفجار صدای اشهد من و مصطفی باهم قاطی میشد.
طوری گلوله های خمپاره و رگبار مسلسل فضای اطراف ما دو نفر را پُر کرده بود که فکر میکردیم یه گردان به دشمن حمله کرده.
از همرزمانمان هیچگونه اطلاعی نداشتیم . ولی هر چه بود ، همه گلوله ها بطرف ما شلیک میشد و در اطراف ما منفجر میگردیدند. انگار که اصلاً غیر از ما دونفر کسی در آن منطقه نبوده است.
جلو و چپ و راست که نمیتوانستیم برویم. بعد از ساعتی که به سالی می ماند ، تصمیم گرفتیم که به عقب برگردیم تا لااقل از دید و تیر دشمن در امان باشیم. ماندن ما در آنجا ضرورتی نداشت.
به عقب و بطرف رودخانه با زحمت و سینه خیز و دعا و .. تا به نزدیکی اطاق تلمبه خانه ای که ذکرش رفت رسیدیم. به خیال اینکه دیگر دیده نمیشویم.
چند قدم مانده تا به اطاق تلمبه برسیم که صدای سوت گلوله خمپاره در فضای بالای سرمان شنیده شد . بلافاصله خیز رفته و به زمین چسبیدیم . گلوله چند قدم آن طرف تر درست به اطاق تلمبه خانه اصابت کرد و باعث انهدام کامل اطاق گردیده.
تعجب ما از این بود که چرا به سایر دوستان که همراه ما بودن ،هیچگونه شلیکی نمیشود. نه خمپاره و نه مسلسل.مصطفی خیلی ترسیده بود .خودم هم دست کمی از مصطفی نداشتم و سعی میکردم او را دلداری بدهم.
گفتم مصطفی انگار ما براشون خیلی گرون قیمتیم که اینجوری خرج کشتنمان میکنند.گفت: نمیدانم چرا به اون شش نفر اولی شلیک نمی کنند.
به شوخی گفتم:حتماً قوم و خویش اند.
گله ای گاو بی چوپان که از مردم منطقه بجا مانده بود و کسی نتوانسته بود گاوهایش را با خود از منطقه بیرون در حوالی اطاق به چرا مشغول بودن که با صدای انفجار گلوله های خمپاره وحشت زده به هر سو میدویدند. گوساله های تازه متولد شده دنبال مادرهایشان و بخیال جای امن در منطقه روان شده و بیشتر در مورد خطر اصابت ترکش قرار میگرفتند.
سرمان را بلند کردیم که وضعیت منطقه و خودمان را بهتر ببینیم که ناگهان گلوله بعدی به نزدیکی گاو وگوساله ها به زمین رسید و باعث ترکش خوردن یکی از گوساله های نر بزرگ شد.بد جوری از ناحیه ران زخمی شده بود. حرکت کردن و نعره کشیدنش دل هر انسان را بدرد می آورد. وضع نگران کننده و اسفباری داشت .
از روز اول جنگ یه خنجر بلند و تیز به فانسقه ام بسته بودم ،که اکثراً بدرد باز کردن جعبه های مهمات و کمپوت و کنسرو میخورد و تا آن روز سر هیچ جنبنده ای را نبریده بود.
مصطفی با اشاره به خنجر گفت : سرش را ببُر تا زجر نکشه.گفتم :دلم نمیاد اینکار را انجام بدم.
ادامه دارد......
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : یوسف متانت
......گلوله های خمپاره با فواصل نچندان منظم در اطراف ما بزمین اصابت میکردند و منفجر میشدند . با هر انفجار صدای اشهد من و مصطفی باهم قاطی میشد.
طوری گلوله های خمپاره و رگبار مسلسل فضای اطراف ما دو نفر را پُر کرده بود که فکر میکردیم یه گردان به دشمن حمله کرده.
از همرزمانمان هیچگونه اطلاعی نداشتیم . ولی هر چه بود ، همه گلوله ها بطرف ما شلیک میشد و در اطراف ما منفجر میگردیدند. انگار که اصلاً غیر از ما دونفر کسی در آن منطقه نبوده است.
جلو و چپ و راست که نمیتوانستیم برویم. بعد از ساعتی که به سالی می ماند ، تصمیم گرفتیم که به عقب برگردیم تا لااقل از دید و تیر دشمن در امان باشیم. ماندن ما در آنجا ضرورتی نداشت.
به عقب و بطرف رودخانه با زحمت و سینه خیز و دعا و .. تا به نزدیکی اطاق تلمبه خانه ای که ذکرش رفت رسیدیم. به خیال اینکه دیگر دیده نمیشویم.
چند قدم مانده تا به اطاق تلمبه برسیم که صدای سوت گلوله خمپاره در فضای بالای سرمان شنیده شد . بلافاصله خیز رفته و به زمین چسبیدیم . گلوله چند قدم آن طرف تر درست به اطاق تلمبه خانه اصابت کرد و باعث انهدام کامل اطاق گردیده.
تعجب ما از این بود که چرا به سایر دوستان که همراه ما بودن ،هیچگونه شلیکی نمیشود. نه خمپاره و نه مسلسل.مصطفی خیلی ترسیده بود .خودم هم دست کمی از مصطفی نداشتم و سعی میکردم او را دلداری بدهم.
گفتم مصطفی انگار ما براشون خیلی گرون قیمتیم که اینجوری خرج کشتنمان میکنند.گفت: نمیدانم چرا به اون شش نفر اولی شلیک نمی کنند.
به شوخی گفتم:حتماً قوم و خویش اند.
گله ای گاو بی چوپان که از مردم منطقه بجا مانده بود و کسی نتوانسته بود گاوهایش را با خود از منطقه بیرون در حوالی اطاق به چرا مشغول بودن که با صدای انفجار گلوله های خمپاره وحشت زده به هر سو میدویدند. گوساله های تازه متولد شده دنبال مادرهایشان و بخیال جای امن در منطقه روان شده و بیشتر در مورد خطر اصابت ترکش قرار میگرفتند.
سرمان را بلند کردیم که وضعیت منطقه و خودمان را بهتر ببینیم که ناگهان گلوله بعدی به نزدیکی گاو وگوساله ها به زمین رسید و باعث ترکش خوردن یکی از گوساله های نر بزرگ شد.بد جوری از ناحیه ران زخمی شده بود. حرکت کردن و نعره کشیدنش دل هر انسان را بدرد می آورد. وضع نگران کننده و اسفباری داشت .
از روز اول جنگ یه خنجر بلند و تیز به فانسقه ام بسته بودم ،که اکثراً بدرد باز کردن جعبه های مهمات و کمپوت و کنسرو میخورد و تا آن روز سر هیچ جنبنده ای را نبریده بود.
مصطفی با اشاره به خنجر گفت : سرش را ببُر تا زجر نکشه.گفتم :دلم نمیاد اینکار را انجام بدم.
ادامه دارد......
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
اولین زمستان جنگ
راوی : یوسف متانت
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : یوسف متانت
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شور و هیجان رزمندگان تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در آستانه عملیات بدر
در آستانه عملیات رزمندگان در جبهه های حق علیه باطل از شور و شعف زاید الوصفی برخوردار می شدند که تصور و تجسم آن بسیار مشکل می باشد فیلم حاضر گوشه ناچیزی از این احساسات را در رزمندگان گردان سیدالشهدا ع تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در عملیات بدر در سال 1363 نشان می دهد بسیاری از این عزیزان برای اعتلای اسلام و ایران جان شیرین خود را فدا نمودند
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
در آستانه عملیات رزمندگان در جبهه های حق علیه باطل از شور و شعف زاید الوصفی برخوردار می شدند که تصور و تجسم آن بسیار مشکل می باشد فیلم حاضر گوشه ناچیزی از این احساسات را در رزمندگان گردان سیدالشهدا ع تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در عملیات بدر در سال 1363 نشان می دهد بسیاری از این عزیزان برای اعتلای اسلام و ایران جان شیرین خود را فدا نمودند
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
اولین زمستان جنگ (4)
راوی : یوسف متانت
......با وجودیکه از دید دیده بانهای عراقی ،بدلیل رسیدن به سیلبند طبیعی و خاکی کنار رودخانه ناپدید شده بودیم ، ولی شلیک خمپاره تا نیم ساعتی بعد ادامه داشت.
وضع بغرنجی داشتیم .از طرفی از سرنوشت دوستان همرزم بی خبر بودیم.
از طرفی گرسنگی و خستگی کلافه مان کرده بود.
از طرف دیگر راه برگشت را میدانستیم ولی مطمئن نبودیم که دشمن راه برگشت را برایمان براحتی قابل استفاده نموده باشد.
چند لحظه پشت سیل بند نشسته تا استراحتی کوتاه کنیم.
ساعت نزدیک به چهار بعد از ظهر بود. هوا آفتابی و دلچسب ، جای پلو باقلا و سیر ماست و یه لیوان جای خالی بود.
مصطفی همان اول صبح پایش که به قایق خورده بود، سیاه و دردناک شده بود ، طوری که باعث لنگش او گردیده بود.
به موازات رودخانه بطرف سوسنگرد به راه افتادیم. و نگران از اینکه تا به محل سیم بگسل و قایق برسیم ، اگر عراقیها کاری به کارمان نداشته باشند، چه جوری با فرماندهی سپاه تماس بگیریم تا ما را از رودخانه عبور دهند.
درد پای مصطفی زیاد شده بود و مجبور شدم که به عنوان تکیه گاه دستش را روی شانه ام قرار دهم تا به این طریق در راه رفتن کمکی به او کرده باشم.
حالا دیگر صدای شلیک و انفجار گلوله ها خاموش شده و به خمیده گی سیل بند رسیده بودیم .
هر دو مثل طفلان مسلم در تعذیه خوانی دستها را به گردن هم حمایل و تکیه داده بودیم و بطرف سوسنگرد در حال حرکت ، که ناگهان از محل انحنای سیل بند ، صدایی با زبان فارسی ما را به توقف و دستها بالا و اسلحه به زمین امر کرد.
چون انتظار وجود احدی غیر از خودمان را در آنجا نداشتیم ، اولش ترسیدیم و ایستادیم .ولی وقتی متوجه شدم که فارسی صحبت میکنه و ایرانی است.
نا خودآگاه گفتم : آشناست.
صدا گفت آشنا کیست؟گفتم ایرانی هستیم.
گفت : در اینجا چه کار میکنید و ماموریتان چیست.؟و از پشت خاکریز بیرون آمد و خندید و ما هم با او خندیدیم.
گفتم :خودت اینجا چکار میکنی و از کدام واحد و یگان هستی؟ تو که تفنگ نداری ، چرا بدون تفنگ هستی و بدون اسلحه به ما دستور ایست و اسلحه به زمین دادی؟
جوانی شاید در حدود 19 یا 18 سال و خنده رو با لباس نیمه نظامی و نیمه شخصی.
گفت با من بیایید تا شما را پهلوی فرمانده مان ببرم.
با او به راه افتادیم در خمیده گی بعدی به محل استقرارشان رسیدیم. ما اول صبح از همین محل رد شده بودیم ولی احدی در آنجا نبود.
فرمانده شان که تقریباً همسن ما بود بهمراه بقیه به استقبال ما آمدن و باهم دست دادیم.
خودشان را معرفی کردند و گفتند :از نیروهای دکتر چمران هستیم. و با توپخانه ارتش که در منطقه مستقر هستند در ارتباطیم.
وقتی از علت حضور ما دو نفر در منطقه جویا شد.
گفتیم که برای انهدام لودر دشمن که در حال سنگر سازی است آمده ایم.
خندید و گفت:دو نفره و فقط با ژ3 و نارنجک دستی.
با خنده گفتم نه هشت نفر بودیم با یک آر پی جی و نارنجک و ژ3.
گفت پس بقیه نفرات کو؟
گفتم : آنها با فاصله زیاد از ما جدا شدن و به طرف عراقیها رفتن. و چون بیسیم و دوربین نداریم از آنها بی خبریم.
با خنده و با اشاره به پای مصطفی گفت :انگار پاش مجروح شده.
گفتم نه . اول صبح به قایق خورده و اذیتش میکنه.
خودشان مجهز به دوربین و بیسیم و موشک دراگون بودن. یه قایق هم پشت سرشون لب رودخونه به چوبی بسته شده بود.
از ما سوال کرد که نهار خوردین؟
گفتم نه. و خیلی گرسنه ایم.
به همان جوان خنده رو گفت : بهشون غذا بده.
تون ماهی با نون لواش سرد. واقعاً راست گفتن ؛ وقتی گرسنه باشیم نون خالی بهترین لذت را به آدم گرسنه میده.
ادامه دارد.....
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
راوی : یوسف متانت
......با وجودیکه از دید دیده بانهای عراقی ،بدلیل رسیدن به سیلبند طبیعی و خاکی کنار رودخانه ناپدید شده بودیم ، ولی شلیک خمپاره تا نیم ساعتی بعد ادامه داشت.
وضع بغرنجی داشتیم .از طرفی از سرنوشت دوستان همرزم بی خبر بودیم.
از طرفی گرسنگی و خستگی کلافه مان کرده بود.
از طرف دیگر راه برگشت را میدانستیم ولی مطمئن نبودیم که دشمن راه برگشت را برایمان براحتی قابل استفاده نموده باشد.
چند لحظه پشت سیل بند نشسته تا استراحتی کوتاه کنیم.
ساعت نزدیک به چهار بعد از ظهر بود. هوا آفتابی و دلچسب ، جای پلو باقلا و سیر ماست و یه لیوان جای خالی بود.
مصطفی همان اول صبح پایش که به قایق خورده بود، سیاه و دردناک شده بود ، طوری که باعث لنگش او گردیده بود.
به موازات رودخانه بطرف سوسنگرد به راه افتادیم. و نگران از اینکه تا به محل سیم بگسل و قایق برسیم ، اگر عراقیها کاری به کارمان نداشته باشند، چه جوری با فرماندهی سپاه تماس بگیریم تا ما را از رودخانه عبور دهند.
درد پای مصطفی زیاد شده بود و مجبور شدم که به عنوان تکیه گاه دستش را روی شانه ام قرار دهم تا به این طریق در راه رفتن کمکی به او کرده باشم.
حالا دیگر صدای شلیک و انفجار گلوله ها خاموش شده و به خمیده گی سیل بند رسیده بودیم .
هر دو مثل طفلان مسلم در تعذیه خوانی دستها را به گردن هم حمایل و تکیه داده بودیم و بطرف سوسنگرد در حال حرکت ، که ناگهان از محل انحنای سیل بند ، صدایی با زبان فارسی ما را به توقف و دستها بالا و اسلحه به زمین امر کرد.
چون انتظار وجود احدی غیر از خودمان را در آنجا نداشتیم ، اولش ترسیدیم و ایستادیم .ولی وقتی متوجه شدم که فارسی صحبت میکنه و ایرانی است.
نا خودآگاه گفتم : آشناست.
صدا گفت آشنا کیست؟گفتم ایرانی هستیم.
گفت : در اینجا چه کار میکنید و ماموریتان چیست.؟و از پشت خاکریز بیرون آمد و خندید و ما هم با او خندیدیم.
گفتم :خودت اینجا چکار میکنی و از کدام واحد و یگان هستی؟ تو که تفنگ نداری ، چرا بدون تفنگ هستی و بدون اسلحه به ما دستور ایست و اسلحه به زمین دادی؟
جوانی شاید در حدود 19 یا 18 سال و خنده رو با لباس نیمه نظامی و نیمه شخصی.
گفت با من بیایید تا شما را پهلوی فرمانده مان ببرم.
با او به راه افتادیم در خمیده گی بعدی به محل استقرارشان رسیدیم. ما اول صبح از همین محل رد شده بودیم ولی احدی در آنجا نبود.
فرمانده شان که تقریباً همسن ما بود بهمراه بقیه به استقبال ما آمدن و باهم دست دادیم.
خودشان را معرفی کردند و گفتند :از نیروهای دکتر چمران هستیم. و با توپخانه ارتش که در منطقه مستقر هستند در ارتباطیم.
وقتی از علت حضور ما دو نفر در منطقه جویا شد.
گفتیم که برای انهدام لودر دشمن که در حال سنگر سازی است آمده ایم.
خندید و گفت:دو نفره و فقط با ژ3 و نارنجک دستی.
با خنده گفتم نه هشت نفر بودیم با یک آر پی جی و نارنجک و ژ3.
گفت پس بقیه نفرات کو؟
گفتم : آنها با فاصله زیاد از ما جدا شدن و به طرف عراقیها رفتن. و چون بیسیم و دوربین نداریم از آنها بی خبریم.
با خنده و با اشاره به پای مصطفی گفت :انگار پاش مجروح شده.
گفتم نه . اول صبح به قایق خورده و اذیتش میکنه.
خودشان مجهز به دوربین و بیسیم و موشک دراگون بودن. یه قایق هم پشت سرشون لب رودخونه به چوبی بسته شده بود.
از ما سوال کرد که نهار خوردین؟
گفتم نه. و خیلی گرسنه ایم.
به همان جوان خنده رو گفت : بهشون غذا بده.
تون ماهی با نون لواش سرد. واقعاً راست گفتن ؛ وقتی گرسنه باشیم نون خالی بهترین لذت را به آدم گرسنه میده.
ادامه دارد.....
#اولین_زمستان_جنگ
#محور_سوسنگرد
#یوسف_متانت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/najaf46
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46