فکری برای آینده : خاطره نویسی
چه بر ما و یاران گذشت.........؟
در عملیات خیبر پنجم اسفند ماه 1362 از منطقه شط علی در دشت آزادگان با بالگردهای هوانیروز ارتش به جاده خندق یا الحچرده منتقل شده و شب در محور العزیر وارد عمل شدیم و با تصرف سیلبند العزیر مجاور پل العزیر پشت رودخانه دجله استقرار یافتیم ، هنوز سن من به 16 سال نرسیده بود با روشنایی روز ششم اسفند صبح و عصر با پاتک های شدید دشمن روبرو شدیم که به دلیل فقدان پشتیبانی لجستیکی و آتش در محاصره قرار گرفته و تانک ها و نیروهای کماندویی دشمن به چند ده متری ما رسیده بودند و دستور عقب نشینی داده شد و نیروها به ستون از منطقه به حالت دو و به سرعت شروع به عقب نشینی نمودند
بعد از طی مسیر حدود هفتصد متر از نفس افتادم و با مشاهده آتش دشمن در جا ایستادم ، پیش خودم گفتم همین جا می مانم هر چه می خواهد بشود دیگر توانایی قدم برداشتن نداشتم ، صحنه اسارت و کشته شدن را پیش روی خودم تصور نمودم اما زمان طولانی نگذشته بود که ورق برگشت ، بعد از چند دقیقه مجددا با عقب نشینی عراقی ها؟؟!! نیروهای ما هم طبق دستور مجدداً به خط عملیاتی برگشته و در سنگرها مستقر شدیم
در مسیر پیش خودم فکر می کردم که در این جنگ یا کشته می شوم و یا زنده بر می گردم خوب است حوادث این لحظات را برای خودم یا دیگران ثبت نمایم ، در مسیر که پیکر شهدا با پتو پوشانده شده بود و جسد سرازان عراقی نیز در گوشه و کنار انداخته بود زیر جسد یک عراقی دفترچه ای را مشاهده نمودم و با برداشتن و تمیز نمودن آن فکر نگارش خاطرات دفاع مقدس و دلنوشته ها را آغاز نمودم .
نوشته ضمیمه اولین دلنوشته در کنار رودخانه دجله عملیات خیبر در غروب روز ششم اسفند 1362 می باشد که تا تا آخرین روزهای دفاع مقدس ادامه داشت شاید بتواند گوشه ای ناچیز از روحیه و ابعاد شخصیتی رزمندگان ایران را در دوران دفاع مقدس و همچنین شجاعت و غیرت آنان را برای تاریخ و آیندگان به منصه ظهور برساند.
#فرهنگ_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
#آینده_نگری
#خاطرات_خودنوشت
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
چه بر ما و یاران گذشت.........؟
در عملیات خیبر پنجم اسفند ماه 1362 از منطقه شط علی در دشت آزادگان با بالگردهای هوانیروز ارتش به جاده خندق یا الحچرده منتقل شده و شب در محور العزیر وارد عمل شدیم و با تصرف سیلبند العزیر مجاور پل العزیر پشت رودخانه دجله استقرار یافتیم ، هنوز سن من به 16 سال نرسیده بود با روشنایی روز ششم اسفند صبح و عصر با پاتک های شدید دشمن روبرو شدیم که به دلیل فقدان پشتیبانی لجستیکی و آتش در محاصره قرار گرفته و تانک ها و نیروهای کماندویی دشمن به چند ده متری ما رسیده بودند و دستور عقب نشینی داده شد و نیروها به ستون از منطقه به حالت دو و به سرعت شروع به عقب نشینی نمودند
بعد از طی مسیر حدود هفتصد متر از نفس افتادم و با مشاهده آتش دشمن در جا ایستادم ، پیش خودم گفتم همین جا می مانم هر چه می خواهد بشود دیگر توانایی قدم برداشتن نداشتم ، صحنه اسارت و کشته شدن را پیش روی خودم تصور نمودم اما زمان طولانی نگذشته بود که ورق برگشت ، بعد از چند دقیقه مجددا با عقب نشینی عراقی ها؟؟!! نیروهای ما هم طبق دستور مجدداً به خط عملیاتی برگشته و در سنگرها مستقر شدیم
در مسیر پیش خودم فکر می کردم که در این جنگ یا کشته می شوم و یا زنده بر می گردم خوب است حوادث این لحظات را برای خودم یا دیگران ثبت نمایم ، در مسیر که پیکر شهدا با پتو پوشانده شده بود و جسد سرازان عراقی نیز در گوشه و کنار انداخته بود زیر جسد یک عراقی دفترچه ای را مشاهده نمودم و با برداشتن و تمیز نمودن آن فکر نگارش خاطرات دفاع مقدس و دلنوشته ها را آغاز نمودم .
نوشته ضمیمه اولین دلنوشته در کنار رودخانه دجله عملیات خیبر در غروب روز ششم اسفند 1362 می باشد که تا تا آخرین روزهای دفاع مقدس ادامه داشت شاید بتواند گوشه ای ناچیز از روحیه و ابعاد شخصیتی رزمندگان ایران را در دوران دفاع مقدس و همچنین شجاعت و غیرت آنان را برای تاریخ و آیندگان به منصه ظهور برساند.
#فرهنگ_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
#آینده_نگری
#خاطرات_خودنوشت
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله_العزیر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
قطعهی 598 در بهشتزهرا
نرخ دولتی دلار که از سالهای اول انقلاب تا تابستان 1367 هفت تومان بود با پذیرش قطعنامه 598 در بازار آزاد به 120 تومان رسید ، وقتی اخبار ساعت 2 بعدازظهر چهارشنبه 29 تیر 67، خبر مهم پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل را از جانب ایران اعلام کرد، خیلیها شوکه شدند؛ از همه بیشتر آنانی که از بالا رفتن نرخ ارز هر روز سودهای نجومی به جیب میزدند و به نفعشان بود که جنگ هرگز تمام نشود،و بعد از پذیرش قطعنامه یکمرتبه دلار به 35 تومان سقوط کرد؛ با اعلام این خبر و سقوط نرخ دلار بخش اعظمی از سرمایه بادآوردهشان را باد برد ، بعد از شرایط سخت جنگ بهیکباره با در پیش گرفتن دوران سازندگی و باز شدن درهای باز اقتصادی تجارت و واردات آزاد شد و بسیاری از تجار و افراد فعال در اقتصاد نتوانستند با تغییر قیمتها بدهیهای خود را بدهند و در نتیجه خیلیها روانه بیمارستان و عدهای ورشکست شدند و تعدادی هم سکته کردند، از آن میان حتی شماری جان به جانآفرین تسلیم کردند و رهسپار بهشت زهرا شدند، . در آن زمان معروف بود در بهشت زهرا قطعهای به شماره 598 درست شده است.
#قطعنامه_598
#عوارض_جنگ
#سقوط_ارزش_دلار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
نرخ دولتی دلار که از سالهای اول انقلاب تا تابستان 1367 هفت تومان بود با پذیرش قطعنامه 598 در بازار آزاد به 120 تومان رسید ، وقتی اخبار ساعت 2 بعدازظهر چهارشنبه 29 تیر 67، خبر مهم پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل را از جانب ایران اعلام کرد، خیلیها شوکه شدند؛ از همه بیشتر آنانی که از بالا رفتن نرخ ارز هر روز سودهای نجومی به جیب میزدند و به نفعشان بود که جنگ هرگز تمام نشود،و بعد از پذیرش قطعنامه یکمرتبه دلار به 35 تومان سقوط کرد؛ با اعلام این خبر و سقوط نرخ دلار بخش اعظمی از سرمایه بادآوردهشان را باد برد ، بعد از شرایط سخت جنگ بهیکباره با در پیش گرفتن دوران سازندگی و باز شدن درهای باز اقتصادی تجارت و واردات آزاد شد و بسیاری از تجار و افراد فعال در اقتصاد نتوانستند با تغییر قیمتها بدهیهای خود را بدهند و در نتیجه خیلیها روانه بیمارستان و عدهای ورشکست شدند و تعدادی هم سکته کردند، از آن میان حتی شماری جان به جانآفرین تسلیم کردند و رهسپار بهشت زهرا شدند، . در آن زمان معروف بود در بهشت زهرا قطعهای به شماره 598 درست شده است.
#قطعنامه_598
#عوارض_جنگ
#سقوط_ارزش_دلار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
جلوتر از زمان
امیر فروزی
اوایل انقلاب یک میل عمومی در بین نیروهای انقلابی (مثل بعضی از دبیران و مهندسین و حتی پزشکان) برای گذراندن دوره کتاب جامعالمقدمات بود. اگرچه این دوره بیشتر جهت تقویت زبان عربی و آشنایی با مفاهیم قرآنی و اخلاقی بود، اما مدرک گذراندن این دوره برای استخدام در بعضی از ارکانهای انقلابی هم بیتاثیر نبود. اما احمد وتری هر وقت درباره این موضوعات با من صحبت میکرد نظر بسیار متفاوت و دوراندیشی داشت.
او همیشه میگفت: ما باید برای پیشرفت کشور در همه رشتهها متخصص تربیت کنیم و علاوه بر یاد گرفتن علوم قرآنی و دینی بتوانیم پایههای علوم فنی مهندسی را در بین جوانان متعهد و انقلابی توسعه دهیم تا کشور نیازمند نیروی خارجی نباشد، در این صورت است که میتوانیم کشور را از وابستگی نجات دهیم و حتی اگر نیاز باشد به کشورهای دیگر در زمینه علمی کمک کنیم.
احمد به آنچه میگفت عمل میکرد و همیشه از دوستانش که دبیر بودند میخواست همه تلاش خود را برای بالا بردن توان علمی و ذهنی دانش آموزان انجام دهند تا کشور درآینده دچار کمبود نیروهای متخصص نباشد و اینچنین برای پیشبرد توسعه علمی بهبهان و استان احساس وظیفه و تلاش میکرد.
بعد از پیروزی انقلاب با همین دیدگاه توسعه محورش وارد سپاه شد. با شروع جنگ احمد وتری در اولین دوره آموزشی خلبانی سپاه تحت نظارت هواپیمایی کشوری شرکت کرد و جزو اولین خلبانان سپاه دوره خود را با موفقیت به اتمام رساند و بعد از استخدام در سپاه با طرح و برنامههای بسیار راهبردی منشا اهداف بسیار عالی شد.
او در طول جنگ همواره بر بالا بردن توان علمی رزمندگان تاکید میکرد و با شناسایی افراد علاقهمند و توانا، سعی میکرد آنها را با وجود شرایط جنگی برای رفتن به دانشگاه و یادگیری علوم و فنون مورد نیاز کشور تشویق کند. سرانجام احمد وتری، فرمانده شجاع گردان صف در تاریخ 25 اردیبهشت 1361در عملیات بیتالمقدس در جریان آزادسازی خرمشهر به دوستان شهیدش پیوست و جاودانه شد.
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
امیر فروزی
اوایل انقلاب یک میل عمومی در بین نیروهای انقلابی (مثل بعضی از دبیران و مهندسین و حتی پزشکان) برای گذراندن دوره کتاب جامعالمقدمات بود. اگرچه این دوره بیشتر جهت تقویت زبان عربی و آشنایی با مفاهیم قرآنی و اخلاقی بود، اما مدرک گذراندن این دوره برای استخدام در بعضی از ارکانهای انقلابی هم بیتاثیر نبود. اما احمد وتری هر وقت درباره این موضوعات با من صحبت میکرد نظر بسیار متفاوت و دوراندیشی داشت.
او همیشه میگفت: ما باید برای پیشرفت کشور در همه رشتهها متخصص تربیت کنیم و علاوه بر یاد گرفتن علوم قرآنی و دینی بتوانیم پایههای علوم فنی مهندسی را در بین جوانان متعهد و انقلابی توسعه دهیم تا کشور نیازمند نیروی خارجی نباشد، در این صورت است که میتوانیم کشور را از وابستگی نجات دهیم و حتی اگر نیاز باشد به کشورهای دیگر در زمینه علمی کمک کنیم.
احمد به آنچه میگفت عمل میکرد و همیشه از دوستانش که دبیر بودند میخواست همه تلاش خود را برای بالا بردن توان علمی و ذهنی دانش آموزان انجام دهند تا کشور درآینده دچار کمبود نیروهای متخصص نباشد و اینچنین برای پیشبرد توسعه علمی بهبهان و استان احساس وظیفه و تلاش میکرد.
بعد از پیروزی انقلاب با همین دیدگاه توسعه محورش وارد سپاه شد. با شروع جنگ احمد وتری در اولین دوره آموزشی خلبانی سپاه تحت نظارت هواپیمایی کشوری شرکت کرد و جزو اولین خلبانان سپاه دوره خود را با موفقیت به اتمام رساند و بعد از استخدام در سپاه با طرح و برنامههای بسیار راهبردی منشا اهداف بسیار عالی شد.
او در طول جنگ همواره بر بالا بردن توان علمی رزمندگان تاکید میکرد و با شناسایی افراد علاقهمند و توانا، سعی میکرد آنها را با وجود شرایط جنگی برای رفتن به دانشگاه و یادگیری علوم و فنون مورد نیاز کشور تشویق کند. سرانجام احمد وتری، فرمانده شجاع گردان صف در تاریخ 25 اردیبهشت 1361در عملیات بیتالمقدس در جریان آزادسازی خرمشهر به دوستان شهیدش پیوست و جاودانه شد.
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
سلام به خرمشهر (1)
◄حسین کرم نسب
سال 1361 به همراه ایرج عبداللهی پس از اتمام مأموریتمان در گروهان جنگهای نامنظم شهید چمران تیپ المهدی شیراز، متوجه شدیم عملیات آزادسازی خرمشهر به زودی آغاز میشود. سریع خودمان را به گردان صف در سپنتا اهواز رساندیم و با بقیه نیروها بهطرف منطقه عملیاتی خرمشهر حرکت کردیم.
ساعتی پس از حرکت در مسیر جاده اهواز به خرمشهر ماشینها ما را کنار ایستگاه صلواتی پیاده کردند و پس از خوردن آب و شربت و استراحت کوتاهی بهصورت پیاده بهطرف خرمشهر ادامه مسیر دادیم، من همانجا قمقمه آبم را پر از شربت آبلیمو کردم. بعد از یک پیادهروی طولانی شب به خاکریزهای تازه احداث شده در نزدیک خرمشهر رسیدیم. پس از استراحت کوتاهی فرماندهان ما را بیدار کردند و بهصورت ستون یکنفره بهطرف دشمن حرکت کردیم پس از عبور از ميدان مين و رسيدن به خاکریز دشمن با صدای اللهاکبر و تیراندازی، درگیریها آغاز شد.
طبق دستور فرماندهان قرار شد نیروها پس از عبور از خاکریز از سمت چپ به دشمن هجوم برده و سنگرها را پاکسازی کنیم. اما تعدادی از ما بهاشتباه از مسیر سمت راست رفتیم و ناخواسته پشت سر دشمن در شیاری به کمین نشستیم. غافلگیری نیروهای دشمن در همان ابتدا کاملا مشخص بود. ساعتی گذشت و ما بدون تکلیف منتظر دستور فرماندهی بودیم، همان زمان یک ماشین سنگین نظامی در فاصله کم بهطرف ما میآمد، بچهها از من خواستند با آر.پی.جی آن را هدف قرار دهم.
اما هوا تاریک بود و نمیتوانستم تشخیص دهم این ماشین خودی است یا دشمن! با شلیک منورهای خوشهای توسط هواپیماهای دشمن همهجا روشن شد و متوجه شدم ماشین خودی نیست و آن را هدف قرار دادم، پس از پیشروی مجدد همزمان مشغول پاکسازی سنگرها شدیم. در آن منطقه هر ۱۵ متری یک تانک زرهپوش و یک نفربر قرار داشت و مشخص بود عراق با تجهیزات تا دندان مسلح براي جلوگیری از آزادسازی خرمشهر وارد كارزار این عملیات شده است. همان شب با شجاعت نیروها، توانستیم تمام آن ادوات و تجهیزات را، سالم به غنیمت بگیریم
صدای فتح اللهاکبر نیروهای خودی كه از پشت سرمان میآمد تازه فهميديم در چه شرايط سخت و خطرناکی قرار گرفتهایم، از پشت سر نیروهای خودی و از روبهرو نیروهای دشمن به ما شلیک میکردند. برای برونرفت از این وضعیت خطرناک هر طور بود خودمان را به خط خودی نزدیک کردیم و با داد و فریاد و هر شيوهاي که بود توانستیم آنها را متوجه خودمان کرده و جان سالم بدر بریم و بعد از پيوستن به بقيه نیروها به سمت پل خرمشهر كه هدف اصلي ما بود حرکت کردیم.
نماز صبح را در حرکت خواندیم در ادامه پیشروی به روستای رسیدیم که عراقیها عکسهای صدام را به تمام دیوارهای منازل نصب کرده بودند ساعتی در آنجا ماندیم و بعد از پاکسازی عکسهای صدام و بیرون راندن نیروهای دشمن که هنوز در روستا مستقر بودند به طرف پُل خرمشهر رفتیم. به دلیل پیادهروی طولانی دهانم پر از خاک شده بود و به شدت احساس تشنگی میکردم. یاد قمقمه و شربت آبليمويی افتادم که روز قبل آن را پر کرده بودم. خواستم از آن بخورم که دیدم شربت آبلیمو قمقمه را سياه كرده و بوی بسیار بدی میدهد! مجبور شدم آن را دور انداختم......
#خرمشهر
#عملیات_بیت_المقدس
#حسین_کرم_نسب
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
◄حسین کرم نسب
سال 1361 به همراه ایرج عبداللهی پس از اتمام مأموریتمان در گروهان جنگهای نامنظم شهید چمران تیپ المهدی شیراز، متوجه شدیم عملیات آزادسازی خرمشهر به زودی آغاز میشود. سریع خودمان را به گردان صف در سپنتا اهواز رساندیم و با بقیه نیروها بهطرف منطقه عملیاتی خرمشهر حرکت کردیم.
ساعتی پس از حرکت در مسیر جاده اهواز به خرمشهر ماشینها ما را کنار ایستگاه صلواتی پیاده کردند و پس از خوردن آب و شربت و استراحت کوتاهی بهصورت پیاده بهطرف خرمشهر ادامه مسیر دادیم، من همانجا قمقمه آبم را پر از شربت آبلیمو کردم. بعد از یک پیادهروی طولانی شب به خاکریزهای تازه احداث شده در نزدیک خرمشهر رسیدیم. پس از استراحت کوتاهی فرماندهان ما را بیدار کردند و بهصورت ستون یکنفره بهطرف دشمن حرکت کردیم پس از عبور از ميدان مين و رسيدن به خاکریز دشمن با صدای اللهاکبر و تیراندازی، درگیریها آغاز شد.
طبق دستور فرماندهان قرار شد نیروها پس از عبور از خاکریز از سمت چپ به دشمن هجوم برده و سنگرها را پاکسازی کنیم. اما تعدادی از ما بهاشتباه از مسیر سمت راست رفتیم و ناخواسته پشت سر دشمن در شیاری به کمین نشستیم. غافلگیری نیروهای دشمن در همان ابتدا کاملا مشخص بود. ساعتی گذشت و ما بدون تکلیف منتظر دستور فرماندهی بودیم، همان زمان یک ماشین سنگین نظامی در فاصله کم بهطرف ما میآمد، بچهها از من خواستند با آر.پی.جی آن را هدف قرار دهم.
اما هوا تاریک بود و نمیتوانستم تشخیص دهم این ماشین خودی است یا دشمن! با شلیک منورهای خوشهای توسط هواپیماهای دشمن همهجا روشن شد و متوجه شدم ماشین خودی نیست و آن را هدف قرار دادم، پس از پیشروی مجدد همزمان مشغول پاکسازی سنگرها شدیم. در آن منطقه هر ۱۵ متری یک تانک زرهپوش و یک نفربر قرار داشت و مشخص بود عراق با تجهیزات تا دندان مسلح براي جلوگیری از آزادسازی خرمشهر وارد كارزار این عملیات شده است. همان شب با شجاعت نیروها، توانستیم تمام آن ادوات و تجهیزات را، سالم به غنیمت بگیریم
صدای فتح اللهاکبر نیروهای خودی كه از پشت سرمان میآمد تازه فهميديم در چه شرايط سخت و خطرناکی قرار گرفتهایم، از پشت سر نیروهای خودی و از روبهرو نیروهای دشمن به ما شلیک میکردند. برای برونرفت از این وضعیت خطرناک هر طور بود خودمان را به خط خودی نزدیک کردیم و با داد و فریاد و هر شيوهاي که بود توانستیم آنها را متوجه خودمان کرده و جان سالم بدر بریم و بعد از پيوستن به بقيه نیروها به سمت پل خرمشهر كه هدف اصلي ما بود حرکت کردیم.
نماز صبح را در حرکت خواندیم در ادامه پیشروی به روستای رسیدیم که عراقیها عکسهای صدام را به تمام دیوارهای منازل نصب کرده بودند ساعتی در آنجا ماندیم و بعد از پاکسازی عکسهای صدام و بیرون راندن نیروهای دشمن که هنوز در روستا مستقر بودند به طرف پُل خرمشهر رفتیم. به دلیل پیادهروی طولانی دهانم پر از خاک شده بود و به شدت احساس تشنگی میکردم. یاد قمقمه و شربت آبليمويی افتادم که روز قبل آن را پر کرده بودم. خواستم از آن بخورم که دیدم شربت آبلیمو قمقمه را سياه كرده و بوی بسیار بدی میدهد! مجبور شدم آن را دور انداختم......
#خرمشهر
#عملیات_بیت_المقدس
#حسین_کرم_نسب
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
سلام به خرمشهر (2)
◄حسین کرم نسب
چند دقیقه بعد با صداي انفجاري شدید خمپارهای که در نزدیک ما اصابت کرد روی زمین درازکش شدم، اما ایرج عبدالهی که در کنار من بود از ناحیه پا به شدت مجروح شد و بهسختی او را به عقب منتقل كرديم. فاصله ما تنها چند كیلومتر به شهر بود و فشار حملات روی ما بیشتر میشد چرا که دشمن میدانست هدف ما تصرف پل است و رسیدن به آن، يعني فتح كامل خرمشهر!
با وجود خستگی و بیخوابی چند روز گذشته ساعت ۱۱ صبح بچههای گردان ما به پُل رسیدند و بقيه هم ساعتي بعد به ما ملحق شدند. اما دشمن براي جلوگيري از عبور نیروهای ما، پُل را منفجر كرده بود تا بتواند زمان بیشتری از ما بگیرد و ما را زمینگیر کند. پیشروی ما ادامه داشت و ما هر طور بود توانستیم زیر آتش وارد منطقه گمرک شویم پس از درگیریهای شدید در سولههای گمرک، توانستیم با گرفتن تلفات زیاد و گرفتن تعداد زیادی اسیر منطقه گمرک را آزاد کنیم.
در ادامه پیشروی به میدانی رسیدیم که عراقیها تعدادی ماشین و تیرآهن را برای جلوگیری از فرود چتربازان ما، بهصورت عمودی رو به آسمان نگه داشتند بودند در آن کارزار ديدن چنين صحنه و چيدماني واقعا خندهدار بود.
به دلیل وسعت شهر هنوز نیروهای متجاوز عراقی در بسیاری از قسمتهای خرمشهر پنهان بودند و در خیلی از مناطق روی ما تسلط داشتند و با ریختن انواع گلوله تلاش میکردند هر طور شده خرمشهر را دوباره پس بگیرند. بعد از نبردي سخت توانستیم وارد ساختمان بلندی شویم که شبیه کاروانسرا بود و در نزدیکی منطقه گمرک قرار داشت، هر طور بود با چند نفر دیگر به بالای پشتبام آن ساختمان رفتیم. از آن بالا جزیره مینو کاملا پیدا بود و اروند بهخوبی در تیررس ما قرار داشت. بعضی از عراقیها با شنا و عدهای هم برای سوار شدن به قایق، با پارو به جان هم افتاده بودند تا بتوانند سریعتر فرار کنند و خود را به پشت رودخانه اروند برسانند.
در همین لحظه یک بالگرد عراقی که زیر آن تور بزرگی پر از ملزومات تدارکاتی بود از راه رسید اما با آتش همهجانبه نیروهای ما مورد هدف قرار گرفت و مجبور شد آن تور را بیهدف رها کند و در نخلستانهای پشت اروند سقوط کرد و صدای اللهاکبر بچهها طنینانداز شد. با سقوط بالگرد همه نیروها جان تازهای گرفتند. چند روز بعد که نبرد به درون کوچهها و خانهها کشیده شد، عراقیها يا در حال فرار بودند يا خود را تسليم ميكردند.
رودخانه اروند پر شده بود از اجساد نيروهاي دشمن كه با حركت آب بالا و پائين میشدند. پس از روزها نبرد سخت و بیامان، سرانجام در سوم خرداد 1361خرمشهر به دست نیروهای دلاور ما بهطور کامل آزاد شد و با غرور، جشن پیروزی را در مسجد جامع برگزار کردیم و نماز و سجده شكر بجاي آورديم. اما جاي همه همرزمان شهيدي كه بیهیچ منت و ادعايي و با شجاعت و دلاورمردي و نثار جان خود، دشمن تا دندان مسلح را از اين خاك و بخصوص خرمشهر بیرون رانده بودند بسيار خالي بود. بیشک یاد و نامشان تا ابد بر بلندای تاریخ این شهر جاودانه و همیشه به یادگار خواهد ماند.
#خرمشهر
#عملیات_بیت_المقدس
#حسین_کرم_نسب
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
◄حسین کرم نسب
چند دقیقه بعد با صداي انفجاري شدید خمپارهای که در نزدیک ما اصابت کرد روی زمین درازکش شدم، اما ایرج عبدالهی که در کنار من بود از ناحیه پا به شدت مجروح شد و بهسختی او را به عقب منتقل كرديم. فاصله ما تنها چند كیلومتر به شهر بود و فشار حملات روی ما بیشتر میشد چرا که دشمن میدانست هدف ما تصرف پل است و رسیدن به آن، يعني فتح كامل خرمشهر!
با وجود خستگی و بیخوابی چند روز گذشته ساعت ۱۱ صبح بچههای گردان ما به پُل رسیدند و بقيه هم ساعتي بعد به ما ملحق شدند. اما دشمن براي جلوگيري از عبور نیروهای ما، پُل را منفجر كرده بود تا بتواند زمان بیشتری از ما بگیرد و ما را زمینگیر کند. پیشروی ما ادامه داشت و ما هر طور بود توانستیم زیر آتش وارد منطقه گمرک شویم پس از درگیریهای شدید در سولههای گمرک، توانستیم با گرفتن تلفات زیاد و گرفتن تعداد زیادی اسیر منطقه گمرک را آزاد کنیم.
در ادامه پیشروی به میدانی رسیدیم که عراقیها تعدادی ماشین و تیرآهن را برای جلوگیری از فرود چتربازان ما، بهصورت عمودی رو به آسمان نگه داشتند بودند در آن کارزار ديدن چنين صحنه و چيدماني واقعا خندهدار بود.
به دلیل وسعت شهر هنوز نیروهای متجاوز عراقی در بسیاری از قسمتهای خرمشهر پنهان بودند و در خیلی از مناطق روی ما تسلط داشتند و با ریختن انواع گلوله تلاش میکردند هر طور شده خرمشهر را دوباره پس بگیرند. بعد از نبردي سخت توانستیم وارد ساختمان بلندی شویم که شبیه کاروانسرا بود و در نزدیکی منطقه گمرک قرار داشت، هر طور بود با چند نفر دیگر به بالای پشتبام آن ساختمان رفتیم. از آن بالا جزیره مینو کاملا پیدا بود و اروند بهخوبی در تیررس ما قرار داشت. بعضی از عراقیها با شنا و عدهای هم برای سوار شدن به قایق، با پارو به جان هم افتاده بودند تا بتوانند سریعتر فرار کنند و خود را به پشت رودخانه اروند برسانند.
در همین لحظه یک بالگرد عراقی که زیر آن تور بزرگی پر از ملزومات تدارکاتی بود از راه رسید اما با آتش همهجانبه نیروهای ما مورد هدف قرار گرفت و مجبور شد آن تور را بیهدف رها کند و در نخلستانهای پشت اروند سقوط کرد و صدای اللهاکبر بچهها طنینانداز شد. با سقوط بالگرد همه نیروها جان تازهای گرفتند. چند روز بعد که نبرد به درون کوچهها و خانهها کشیده شد، عراقیها يا در حال فرار بودند يا خود را تسليم ميكردند.
رودخانه اروند پر شده بود از اجساد نيروهاي دشمن كه با حركت آب بالا و پائين میشدند. پس از روزها نبرد سخت و بیامان، سرانجام در سوم خرداد 1361خرمشهر به دست نیروهای دلاور ما بهطور کامل آزاد شد و با غرور، جشن پیروزی را در مسجد جامع برگزار کردیم و نماز و سجده شكر بجاي آورديم. اما جاي همه همرزمان شهيدي كه بیهیچ منت و ادعايي و با شجاعت و دلاورمردي و نثار جان خود، دشمن تا دندان مسلح را از اين خاك و بخصوص خرمشهر بیرون رانده بودند بسيار خالي بود. بیشک یاد و نامشان تا ابد بر بلندای تاریخ این شهر جاودانه و همیشه به یادگار خواهد ماند.
#خرمشهر
#عملیات_بیت_المقدس
#حسین_کرم_نسب
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
🟥 اوضاع آنقدر خرابه که حتماً باید آقا بیاد تا درست شود .......
🟣برای چه می اید ؟؟
❇️ او بیاید تا عدل برقرار شود .... ظلم از بین برود ...... آرامش جایگزین شود و .....
🟣 وظیفه ما چیست؟
🟣 آیا در این دوران تا چه اندازه برای استقبال و یاری او تلاش کرده ایم یا خدای نخواسته مانع ایجاد نموده ایم ؟؟
🟣 اگر او بیاید چگونه او را می پذیریم یا خدای ناکرده مخالف عقاید خود دانسته و مخالفت می کنیم ؟؟
🟣 آیا در زندگی حق الناسی بر گردن ما نیست؟ حقی را پایمال نکرده ایم ؟ حقیقت را به مسلخ مصلحت قربانی نکرده ایم ؟
🟣 اگر همین ساعت ندای اناالمهدی عج بیاید آیا می توانیم از دلبستگی های خود دست برداشته و همراه وی عازم شویم ؟؟
🟣آیا او ..................................
✅ «معجم البلدان» و «آثار البلاد و اخبار العباد» نوشتهاند : شیعیان کاشان در قرن هفتم هر صبح جمعه اسبی را زین کرده به بیرون از دروازۀ شهر میبردند و انتظار ظهور میکشیدند........
✅ تاریخ «حبیب السیر» و تاریخ «روضة الصفا» هم از اجرای همین برنامه در زمان دولت سربداران در سبزوار خبر دادهاند.
این تصاویر در سریال «سربداران» (محمدعلی نجفی، ۱۳۶۲) بازسازی شده جائیکه شیخ حسن جوری و شاگردش، عزیزالدین مجدّی هفتصد سال پیش در حال هجرت از باشتین هستند و جماعتی را میبینند که با پرچم و طبل و نقاره و اسبی سفید ظاهر میشوند و آهنگی مینوازند یعنی "هفت صد سال" پیش هم تو این مملکت فکر میکردن اوضاع انقدر خرابه که حتما باید آقا بیاد تا درست بشه...
#مهدی_موعود
#عدالت_گستر_جهانی
#صلح_آرامش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
🟣برای چه می اید ؟؟
❇️ او بیاید تا عدل برقرار شود .... ظلم از بین برود ...... آرامش جایگزین شود و .....
🟣 وظیفه ما چیست؟
🟣 آیا در این دوران تا چه اندازه برای استقبال و یاری او تلاش کرده ایم یا خدای نخواسته مانع ایجاد نموده ایم ؟؟
🟣 اگر او بیاید چگونه او را می پذیریم یا خدای ناکرده مخالف عقاید خود دانسته و مخالفت می کنیم ؟؟
🟣 آیا در زندگی حق الناسی بر گردن ما نیست؟ حقی را پایمال نکرده ایم ؟ حقیقت را به مسلخ مصلحت قربانی نکرده ایم ؟
🟣 اگر همین ساعت ندای اناالمهدی عج بیاید آیا می توانیم از دلبستگی های خود دست برداشته و همراه وی عازم شویم ؟؟
🟣آیا او ..................................
✅ «معجم البلدان» و «آثار البلاد و اخبار العباد» نوشتهاند : شیعیان کاشان در قرن هفتم هر صبح جمعه اسبی را زین کرده به بیرون از دروازۀ شهر میبردند و انتظار ظهور میکشیدند........
✅ تاریخ «حبیب السیر» و تاریخ «روضة الصفا» هم از اجرای همین برنامه در زمان دولت سربداران در سبزوار خبر دادهاند.
این تصاویر در سریال «سربداران» (محمدعلی نجفی، ۱۳۶۲) بازسازی شده جائیکه شیخ حسن جوری و شاگردش، عزیزالدین مجدّی هفتصد سال پیش در حال هجرت از باشتین هستند و جماعتی را میبینند که با پرچم و طبل و نقاره و اسبی سفید ظاهر میشوند و آهنگی مینوازند یعنی "هفت صد سال" پیش هم تو این مملکت فکر میکردن اوضاع انقدر خرابه که حتما باید آقا بیاد تا درست بشه...
#مهدی_موعود
#عدالت_گستر_جهانی
#صلح_آرامش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
Telegram
سفیر
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🟥 اوضاع آنقدر خرابه که حتماً باید آقا بیاد تا درست شود .......
🟣برای چه می اید ؟؟
❇️ او بیاید تا عدل برقرار شود .... ظلم از بین برود ...... آرامش جایگزین شود و .....
🟣 وظیفه ما چیست؟
🟣 آیا در این دوران تا چه اندازه برای استقبال و یاری او تلاش کرده ایم یا خدای نخواسته مانع ایجاد نموده ایم ؟؟
🟣 اگر او بیاید چگونه او را می پذیریم یا خدای ناکرده مخالف عقاید خود دانسته و مخالفت می کنیم ؟؟
🟣 آیا در زندگی حق الناسی بر گردن ما نیست؟ حقی را پایمال نکرده ایم ؟ حقیقت را به مسلخ مصلحت قربانی نکرده ایم ؟
🟣 اگر همین ساعت ندای اناالمهدی عج بیاید آیا می توانیم از دلبستگی های خود دست برداشته و همراه وی عازم شویم ؟؟
🟣آیا او ..................................
#مهدی_موعود
#عدالت_گستر_جهانی
#صلح_آرامش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
🟣برای چه می اید ؟؟
❇️ او بیاید تا عدل برقرار شود .... ظلم از بین برود ...... آرامش جایگزین شود و .....
🟣 وظیفه ما چیست؟
🟣 آیا در این دوران تا چه اندازه برای استقبال و یاری او تلاش کرده ایم یا خدای نخواسته مانع ایجاد نموده ایم ؟؟
🟣 اگر او بیاید چگونه او را می پذیریم یا خدای ناکرده مخالف عقاید خود دانسته و مخالفت می کنیم ؟؟
🟣 آیا در زندگی حق الناسی بر گردن ما نیست؟ حقی را پایمال نکرده ایم ؟ حقیقت را به مسلخ مصلحت قربانی نکرده ایم ؟
🟣 اگر همین ساعت ندای اناالمهدی عج بیاید آیا می توانیم از دلبستگی های خود دست برداشته و همراه وی عازم شویم ؟؟
🟣آیا او ..................................
#مهدی_موعود
#عدالت_گستر_جهانی
#صلح_آرامش
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
ننگ صلح و سازش
حمید حکیم الهی
چند ماه بعد از شروع جنگ در زمستان سال 1359 دشمن توانسته بود با گذشت 90 کیلومتر از مرزهای بینالمللی از جنوب و غرب وارد کشور ما شود لذا در بهمنماه همین سال اولین هیئت صلح، جهت پایان دادن به جنگ با افرادی بسیار مهمی همچون "کورت والدهایم"دبیر کل سازمان ملل متحد"ژنرال ضیاءالحق" رئیسجمهور پاکستان،"یاسر عرفات"رهبر جبهه آزادیبخش فلسطین و نمایندگان کشورهای همسایه جهت مذاکره وارد ایران شده و قرار بود از مناطق عملیاتی و مرزهای بینالمللی در خوزستان بازدید کنند.
دکتر مجید بقایی که فرماندهی منطقه و جبهه شوش را بر عهده داشت به من گفت: سریع خودت را به روابط عمومی سپاه شوش برسان و 8 متر پارچه سفید و چند ماژیک با رنگهای مختلف تحویل بگیر و همراه خودت بیاور. من هم اطاعت امر کرده و سریع آنچه خواسته بود برایش فراهم کردم.
مجید با دست خط زیبایی که داشت روی پارچه نوشت: ما پاسداران و بسیجیان مستقر در جبهه شوش بنا به رسالتی که یاران و دوستان شهیدمان بر دوش ما گذاشتهاند اعلام میکنیم، ننگ صلح و سازش با کفار متجاوز بعثی را هرگز نخواهیم پذیرفت و حتی اگر جسم ما قطعه قطعه شود باز هم تا آخر بر سر عهد و پیمانمان برای بیرون راندن دشمن از خاک کشورمان پایبند خواهیم بود و تا پای جان مقاومت میکنیم.
بعد خودش آن را امضاء کرد و به من گفت: اين پارچه را ببر و از تكتک نیروهای رزمنده در خط امضاء بگیر. من هم پارچه را به تمام سنگرها بردم، همه نیروهای حاضر در منطقه متن را خوانده و امضاء کردند. طومار امضاء که جمع شد دكتر مجید بقایی به من گفت: با هر وسیلهای که میتوانی خودت را سریع به اهواز برسان و آن را به داوود کریمی فرماندهی کل منطقه عملیاتی جنوب در گلف برسان. من هم سریع پارچه امضاء شده را به دست برادر داوود کریمی رساندم.
با چنین طومارهایي که از جانب رزمندگان و حمایت مردم بر ادامه جنگ تا رسیدن به اهداف بهحق ایران، که شناسایی و محکومیت دشمن متجاوز، عقبنشینی آنان تا مرزهای بینالمللی، نوشته و جمعآوری میشد همه بر ادامه جنگ تاکید داشتند و همین یکصدایی و همدلی عمومی در کل کشور باعث شد تا آن هیئت اعزامی که با فشار صدام نگاه یک طرفهای برای پایان دادن به جنگ داشتند نتوانند به اهداف خود دست یابند و کاری از پیش برند. اما سرانجام در تابستان سال 1367 با صدور قطعنامه 598 و اعلام پايان جنگ با تحقق شروط مردم ایران این قطعنامه مورد موافقت امام خمینی ره قرار گرفت و به تصویب رسید.
#شرایط_ایران_برای_پایان_جنگ
#شعارها_در_جنگ
#شهید_مجید_بقایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
حمید حکیم الهی
چند ماه بعد از شروع جنگ در زمستان سال 1359 دشمن توانسته بود با گذشت 90 کیلومتر از مرزهای بینالمللی از جنوب و غرب وارد کشور ما شود لذا در بهمنماه همین سال اولین هیئت صلح، جهت پایان دادن به جنگ با افرادی بسیار مهمی همچون "کورت والدهایم"دبیر کل سازمان ملل متحد"ژنرال ضیاءالحق" رئیسجمهور پاکستان،"یاسر عرفات"رهبر جبهه آزادیبخش فلسطین و نمایندگان کشورهای همسایه جهت مذاکره وارد ایران شده و قرار بود از مناطق عملیاتی و مرزهای بینالمللی در خوزستان بازدید کنند.
دکتر مجید بقایی که فرماندهی منطقه و جبهه شوش را بر عهده داشت به من گفت: سریع خودت را به روابط عمومی سپاه شوش برسان و 8 متر پارچه سفید و چند ماژیک با رنگهای مختلف تحویل بگیر و همراه خودت بیاور. من هم اطاعت امر کرده و سریع آنچه خواسته بود برایش فراهم کردم.
مجید با دست خط زیبایی که داشت روی پارچه نوشت: ما پاسداران و بسیجیان مستقر در جبهه شوش بنا به رسالتی که یاران و دوستان شهیدمان بر دوش ما گذاشتهاند اعلام میکنیم، ننگ صلح و سازش با کفار متجاوز بعثی را هرگز نخواهیم پذیرفت و حتی اگر جسم ما قطعه قطعه شود باز هم تا آخر بر سر عهد و پیمانمان برای بیرون راندن دشمن از خاک کشورمان پایبند خواهیم بود و تا پای جان مقاومت میکنیم.
بعد خودش آن را امضاء کرد و به من گفت: اين پارچه را ببر و از تكتک نیروهای رزمنده در خط امضاء بگیر. من هم پارچه را به تمام سنگرها بردم، همه نیروهای حاضر در منطقه متن را خوانده و امضاء کردند. طومار امضاء که جمع شد دكتر مجید بقایی به من گفت: با هر وسیلهای که میتوانی خودت را سریع به اهواز برسان و آن را به داوود کریمی فرماندهی کل منطقه عملیاتی جنوب در گلف برسان. من هم سریع پارچه امضاء شده را به دست برادر داوود کریمی رساندم.
با چنین طومارهایي که از جانب رزمندگان و حمایت مردم بر ادامه جنگ تا رسیدن به اهداف بهحق ایران، که شناسایی و محکومیت دشمن متجاوز، عقبنشینی آنان تا مرزهای بینالمللی، نوشته و جمعآوری میشد همه بر ادامه جنگ تاکید داشتند و همین یکصدایی و همدلی عمومی در کل کشور باعث شد تا آن هیئت اعزامی که با فشار صدام نگاه یک طرفهای برای پایان دادن به جنگ داشتند نتوانند به اهداف خود دست یابند و کاری از پیش برند. اما سرانجام در تابستان سال 1367 با صدور قطعنامه 598 و اعلام پايان جنگ با تحقق شروط مردم ایران این قطعنامه مورد موافقت امام خمینی ره قرار گرفت و به تصویب رسید.
#شرایط_ایران_برای_پایان_جنگ
#شعارها_در_جنگ
#شهید_مجید_بقایی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نقشۀ متحرک تغییرات روزانه مرزی ایران و عراق در جنگ هشتساله
#روزشمار_جنگ_عراق_علیه_ایران
#جنگ
#دفاع_مقدس
#انیمیشن_جنگ_هشت_ساله_عراق_علیه_ایران
#کانال_JAYNEGAREH@
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
#روزشمار_جنگ_عراق_علیه_ایران
#جنگ
#دفاع_مقدس
#انیمیشن_جنگ_هشت_ساله_عراق_علیه_ایران
#کانال_JAYNEGAREH@
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
نهار خونین
عبدالکریم مسکنتی
سال 1360 با نيروهای بهبهان از جبهه سوسنگرد جهت پدافندي به خط منطقه دهلاویه اعزام شديم، به دلیل حجم آتش بالا و در تيررس بودن ما، هر ماشيني كه به خط وارد میشد مورد اصابت دشمن قرار میگرفت لذا توزيع غذا يك بار در روز و فقط موقع نهار صورت ميگرفت و همزمان وعده شام و صبحانه فردا هم جلوي هر سنگر تحويل داده میشد.
يك روز وقتی ماشين توزيع غذا رسيد با زدن تك بوقی اعلام حضور كرد، در حال خارج شدن از سنگر براي تحويل گرفتن غذا بودم که با صدای سوت خمپاره 81م.م روي زمين درازكش و با انفجاری مهیبی میخکوب شدم! چند لحظه بعد که گردوخاک فرو نشست، متوجه شدم گلوله درست عقب ماشین غذا اصابت کرده و راننده و نیروی تدارکاتی بنام کریم كه یک رزمنده اهل آذربایجان و مسئول توزیع غذا بود، در دم به شهادت رسيده بودند. چون اكثر نيروهايي كه در سنگر بودند اولين حضور آنها در منطقه بود و میدانستم با ديدن اين صحنه روحيه آنها بهم ميريزد از آمدن آنها جلوگيري كردم.
وقتی به سمت ماشین غذا رفتم اثری از نیروی تدارکاتی نبود و تمام بدنش قطعه قطعه شده بود! با كمك چند نفر تکههای پیکرش که با غذاها درآمیخته و در اطراف پراکنده بود در كيسهاي جمعآوری كرده و آن را به عقب منتقل کردیم، با وجود گرسنگي زياد نيروها، به کمک محمدرضاحقيقت (محمدرضا حقیقت در 24 مرداد 1362 در پدافندی عملیات رمضان به شهادت رسید)مجبور شديم نانهاي خشك دور ريخته روزهاي قبل را كه در گوشهای جمع كرده بوديم بين نیروها تقسيم كنیم و تا فردا ظهر بدون غذا در آن شرايط سخت جنگي تحمل كنیم! این خاطره صحنه کوچکی از صبر رزمندگان و همچنین ایثار و ازخودگذشتگی نیروهای تدارکاتی بود که در سختترين صحنههای نبرد با فداکاری و با نثار جان خود مايحتاج رزمندگان را تأمین كرده، به دست آنها میرساندند.
#نهار_خونین
#محمدرضا_حقیقت
#عبدالکریم_مسکنتی
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
عبدالکریم مسکنتی
سال 1360 با نيروهای بهبهان از جبهه سوسنگرد جهت پدافندي به خط منطقه دهلاویه اعزام شديم، به دلیل حجم آتش بالا و در تيررس بودن ما، هر ماشيني كه به خط وارد میشد مورد اصابت دشمن قرار میگرفت لذا توزيع غذا يك بار در روز و فقط موقع نهار صورت ميگرفت و همزمان وعده شام و صبحانه فردا هم جلوي هر سنگر تحويل داده میشد.
يك روز وقتی ماشين توزيع غذا رسيد با زدن تك بوقی اعلام حضور كرد، در حال خارج شدن از سنگر براي تحويل گرفتن غذا بودم که با صدای سوت خمپاره 81م.م روي زمين درازكش و با انفجاری مهیبی میخکوب شدم! چند لحظه بعد که گردوخاک فرو نشست، متوجه شدم گلوله درست عقب ماشین غذا اصابت کرده و راننده و نیروی تدارکاتی بنام کریم كه یک رزمنده اهل آذربایجان و مسئول توزیع غذا بود، در دم به شهادت رسيده بودند. چون اكثر نيروهايي كه در سنگر بودند اولين حضور آنها در منطقه بود و میدانستم با ديدن اين صحنه روحيه آنها بهم ميريزد از آمدن آنها جلوگيري كردم.
وقتی به سمت ماشین غذا رفتم اثری از نیروی تدارکاتی نبود و تمام بدنش قطعه قطعه شده بود! با كمك چند نفر تکههای پیکرش که با غذاها درآمیخته و در اطراف پراکنده بود در كيسهاي جمعآوری كرده و آن را به عقب منتقل کردیم، با وجود گرسنگي زياد نيروها، به کمک محمدرضاحقيقت (محمدرضا حقیقت در 24 مرداد 1362 در پدافندی عملیات رمضان به شهادت رسید)مجبور شديم نانهاي خشك دور ريخته روزهاي قبل را كه در گوشهای جمع كرده بوديم بين نیروها تقسيم كنیم و تا فردا ظهر بدون غذا در آن شرايط سخت جنگي تحمل كنیم! این خاطره صحنه کوچکی از صبر رزمندگان و همچنین ایثار و ازخودگذشتگی نیروهای تدارکاتی بود که در سختترين صحنههای نبرد با فداکاری و با نثار جان خود مايحتاج رزمندگان را تأمین كرده، به دست آنها میرساندند.
#نهار_خونین
#محمدرضا_حقیقت
#عبدالکریم_مسکنتی
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_72_ملت
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
شعار نویسی بر روی گلوله و موشک (پرتابه) :
چنین پیامهایی در زمان اصابت موشک به هدف که به قطعات غیرقابل خواندن تبدیل میشوند عمدتاً برای مصرف رسانههای اجتماعی درنظر گرفته شده است به همین دلیل از آنها عکس گرفته میشود و در شبکههای اجتماعی منتشر میشود. اهداف شعار نویسی بر روی موشک ها و گلوله ها به دلایل زیر است :
✅ رساندن پیام
✅ عامل روحیه بخشیدن به نیروهای خودی و تضعیف روحیه مقابل .
✅ برنامه های هدفمندی برای ایجاد نفرت از حریف به خصوص توسط کودکان
✅ اعلام اهداف تهاجم و جنگ با حریف باشد
✅ نشانه های اعتقادی و مذهبی باشد
✅ ثبت و انتشار نام کشته شدگان در نبرد
✅ گرفتن انتقام
نوشتن روی پرتابه به سمت دشمن یک رسم دوران جنگ است که حداقل ۲۰۰۰ سال قدمت دارد. اولین نمونه شناخته شده، یک گلوله در دوران یونانی باستان است که از سرب ساخته شده است.
#جنگ_روانی
#تبلیغات_در_جنگ
#روحیه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
چنین پیامهایی در زمان اصابت موشک به هدف که به قطعات غیرقابل خواندن تبدیل میشوند عمدتاً برای مصرف رسانههای اجتماعی درنظر گرفته شده است به همین دلیل از آنها عکس گرفته میشود و در شبکههای اجتماعی منتشر میشود. اهداف شعار نویسی بر روی موشک ها و گلوله ها به دلایل زیر است :
✅ رساندن پیام
✅ عامل روحیه بخشیدن به نیروهای خودی و تضعیف روحیه مقابل .
✅ برنامه های هدفمندی برای ایجاد نفرت از حریف به خصوص توسط کودکان
✅ اعلام اهداف تهاجم و جنگ با حریف باشد
✅ نشانه های اعتقادی و مذهبی باشد
✅ ثبت و انتشار نام کشته شدگان در نبرد
✅ گرفتن انتقام
نوشتن روی پرتابه به سمت دشمن یک رسم دوران جنگ است که حداقل ۲۰۰۰ سال قدمت دارد. اولین نمونه شناخته شده، یک گلوله در دوران یونانی باستان است که از سرب ساخته شده است.
#جنگ_روانی
#تبلیغات_در_جنگ
#روحیه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
رنگ باختن ناسیونالیسم قومی
راوی : عبدالرسول قاسمی
درعملیات عظیم خیبر و سختي فراوان با نیروهای تیپ 15 آبی-خاکی امام حسن مجتبی(ع) پشت رودخانه دجله رسیديم و سعی كرديم روستاهای الصخره و البیضه را پاکسازی كنيم .پس از هفت روز نبرد مردانه در شرایط نابرابر که امکان هیچگونه حمایت تدارکاتی وتسلیحاتی از جانب نیروهای خودی وجود نداشت با توجه به ملحق نشدن نیروهای دیگر در منطقه طلایه و زید مجبور به عقب نشینی و استقرار در جزایر مجنون شدیم.
در این بین برخی از برادران به خاطر مجروح شدن و فقدان امکانات برای تخلیه آن ها به اسارت دشمن در آمدند که از جمله آنها می توان به برادر عرب زبانی از منطقه شادگان به نام "احمد جاسمی" اشاره کرد.ضربات مرگباركابل و مشت و لگد عراقي ها بود که مدام نثار این برادر رزمنده عرب زبان می شد و با دشنام های رکیک او را خائن به قوم عرب می دانستند. اما این رزمنده و آزاده دلاور در زیر این ضربات و شکنجه ها فریاد می زد: من قبل از این که عرب باشم ایرانی هستم و تكرار این فریاد و دفاع سبب جری تر شدن بعثی ها و اذیت و آزار بیشتر این آزاده عزیز می شد و اين شكنجه ها هر روز تا موقع برگشت ما از اسارت ادامه داشت.
#فرهنگ_جبهه
#احمد_جاسمی
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی : عبدالرسول قاسمی
درعملیات عظیم خیبر و سختي فراوان با نیروهای تیپ 15 آبی-خاکی امام حسن مجتبی(ع) پشت رودخانه دجله رسیديم و سعی كرديم روستاهای الصخره و البیضه را پاکسازی كنيم .پس از هفت روز نبرد مردانه در شرایط نابرابر که امکان هیچگونه حمایت تدارکاتی وتسلیحاتی از جانب نیروهای خودی وجود نداشت با توجه به ملحق نشدن نیروهای دیگر در منطقه طلایه و زید مجبور به عقب نشینی و استقرار در جزایر مجنون شدیم.
در این بین برخی از برادران به خاطر مجروح شدن و فقدان امکانات برای تخلیه آن ها به اسارت دشمن در آمدند که از جمله آنها می توان به برادر عرب زبانی از منطقه شادگان به نام "احمد جاسمی" اشاره کرد.ضربات مرگباركابل و مشت و لگد عراقي ها بود که مدام نثار این برادر رزمنده عرب زبان می شد و با دشنام های رکیک او را خائن به قوم عرب می دانستند. اما این رزمنده و آزاده دلاور در زیر این ضربات و شکنجه ها فریاد می زد: من قبل از این که عرب باشم ایرانی هستم و تكرار این فریاد و دفاع سبب جری تر شدن بعثی ها و اذیت و آزار بیشتر این آزاده عزیز می شد و اين شكنجه ها هر روز تا موقع برگشت ما از اسارت ادامه داشت.
#فرهنگ_جبهه
#احمد_جاسمی
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
گرای معکوس
راوی : مرتضی قربانی
ششم فروردین ماه سال ۱۳۶۶ عملیات کربلای5 در منطقه نهر جاسم شلمچه مستقر شديم ، چون از سمت "سبیل گلو" بچه های ما را مرتب با گلوله مي زدند براي حفاظت بهتر شب ها تا صبح مشغول سنگر زدن بوديم. يك شب از فرط خستگي بعد از كار خوابم برد و نماز صبحم قضا شد. یک مرتبه آب سردی روی صورتم احساس کردم و از خواب پريدم ،"سید شمس الله نمازي" را ديم كه بالای سرم ایستاده خواستم به او تشر بزنم كه متوجه حالات خاص او درچهره اش شدم."سید" اصلا مثل هر روز نبود در دلم گفتم : امروز خدا رحم کند ، چند روز قبل برادرش "سيد شهاب" شهید شده بود.
سيدگفت: مرتضی امروز برویم و گرای سنگر تک تیرانداز دشمن را به قبضه خمپاره 60 بدهیم تا او را هدف قرار دهد ، هرچه گفتم : سيد جان من خیلی خسته ام و مسئوليت اين كار با من است دست بردار نبود ؛ "محسن اکبری" هم آمد کمک سید ؛ با محسن خیلی رودربایستی داشتم و مجبور شدم با سيد برويم محل مورد نظر. سید شمس الله گرا می داد به"مصطفی شبانه" او هم از بالاي قبضه خمپاره 60 شليك مي كرد. چند متر به چپ ، چند متر به راست ، اما به هدف نمي خورد ، به سید گفتم : امروز بخت با ما یار نیست ، اما او اصرار داشت كه هر طور شده بايد هدف را بزنيم .
چند بارهم تک تیرانداز عراقی ما را هدف گرفتند اما به ما نخورد ، يك مرتبه صدای قناسه آمد ؛ دیدم سید از پشت زمین خورد . يك دستم را زیر کمرش گرفته و دست ديگرم را زیرسرش ، مغز سید کف دستم را پرکرد ؛ لامصب دقیق زده بود به پیشانی سید و همان جا در دستان من آسماني شد و من ماندم با یک دنیا حسرت . تا آخر ماموریت پدافندی ، نه حوصله و نه دل و دماغ هیچ کس را نداشتم.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی : مرتضی قربانی
ششم فروردین ماه سال ۱۳۶۶ عملیات کربلای5 در منطقه نهر جاسم شلمچه مستقر شديم ، چون از سمت "سبیل گلو" بچه های ما را مرتب با گلوله مي زدند براي حفاظت بهتر شب ها تا صبح مشغول سنگر زدن بوديم. يك شب از فرط خستگي بعد از كار خوابم برد و نماز صبحم قضا شد. یک مرتبه آب سردی روی صورتم احساس کردم و از خواب پريدم ،"سید شمس الله نمازي" را ديم كه بالای سرم ایستاده خواستم به او تشر بزنم كه متوجه حالات خاص او درچهره اش شدم."سید" اصلا مثل هر روز نبود در دلم گفتم : امروز خدا رحم کند ، چند روز قبل برادرش "سيد شهاب" شهید شده بود.
سيدگفت: مرتضی امروز برویم و گرای سنگر تک تیرانداز دشمن را به قبضه خمپاره 60 بدهیم تا او را هدف قرار دهد ، هرچه گفتم : سيد جان من خیلی خسته ام و مسئوليت اين كار با من است دست بردار نبود ؛ "محسن اکبری" هم آمد کمک سید ؛ با محسن خیلی رودربایستی داشتم و مجبور شدم با سيد برويم محل مورد نظر. سید شمس الله گرا می داد به"مصطفی شبانه" او هم از بالاي قبضه خمپاره 60 شليك مي كرد. چند متر به چپ ، چند متر به راست ، اما به هدف نمي خورد ، به سید گفتم : امروز بخت با ما یار نیست ، اما او اصرار داشت كه هر طور شده بايد هدف را بزنيم .
چند بارهم تک تیرانداز عراقی ما را هدف گرفتند اما به ما نخورد ، يك مرتبه صدای قناسه آمد ؛ دیدم سید از پشت زمین خورد . يك دستم را زیر کمرش گرفته و دست ديگرم را زیرسرش ، مغز سید کف دستم را پرکرد ؛ لامصب دقیق زده بود به پیشانی سید و همان جا در دستان من آسماني شد و من ماندم با یک دنیا حسرت . تا آخر ماموریت پدافندی ، نه حوصله و نه دل و دماغ هیچ کس را نداشتم.
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
سکانی
راوی : یدالله پازند ، محمود صراف و نجف زراعت پیشه
عبدالحمید گوهری ، پاسدار خوش اخلاق و شجاعی بود که در اولین ديدار همه را جذب خود می كرد . قبل عملیات خیبر به جمع نیروهای سکانی تیپ که بعدها گردان نوح نبی(ع) نام گرفت پیوست و بعد از عملیات خیبر به گردان امام حسین (ع ) رفت و مشغول آموزش های آبی خاکی شد. درعملیات بدربه همراه نیروها طی 2 شب از اذان مغرب تا طلوع صبح در قایق های چینکو پشت سرنیروهای گروهان خط شکن غواصی ذوالفقار به عنوان پشتیبان در حال پارو زدن درهورالهویزه برای رسیدن به سواحل شرقي دجله بوديم.
تجربه و آموزش های عبدالحمید در این لحظات حساس بسیار راهگشا بود ، دقیقاً هنگام شکستن خط که همراه با آتش شدید نیروهای دشمن بود و همگام با شکستن خط دشمن توسط غواص ها ، نیروهای پشتیبانی باید قایق ها را روشن کرده و به سیل بند الصخره در شرق دجله می زدند تا عملیات تعقيب نیروهای دشمن کامل شود .
سکانی و موتور قایق ما به دلیل اصابت ترکش خمپاره با مشکل روبرو شده بود ، هر چه طناب موتور را مي كشيديم روشن نمی شد ؛ تجمع قایق ها در آبراه باریک و شدت انفجارات ناشی از شلیک خمپاره ها و رگبارهای دشمن بیم تلفات زياد و شکست عملیات در محور بود. در آن لحظات سخت عبدالحمید از قایق مجاور به قایق ما پرید و با سختی و مشقت توانست قایق را روشن كند تا خود را به سیل بند برسانیم و پاکسازی آن جا را شروع كنيم . در همین درگیری ها "عبدالحمید گوهري"هدف گلوله تیربار چی دشمن واقع شده و به آرزوی خود رسید.
#عبدالحمید_گوهری
#عملیات_بدر
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی : یدالله پازند ، محمود صراف و نجف زراعت پیشه
عبدالحمید گوهری ، پاسدار خوش اخلاق و شجاعی بود که در اولین ديدار همه را جذب خود می كرد . قبل عملیات خیبر به جمع نیروهای سکانی تیپ که بعدها گردان نوح نبی(ع) نام گرفت پیوست و بعد از عملیات خیبر به گردان امام حسین (ع ) رفت و مشغول آموزش های آبی خاکی شد. درعملیات بدربه همراه نیروها طی 2 شب از اذان مغرب تا طلوع صبح در قایق های چینکو پشت سرنیروهای گروهان خط شکن غواصی ذوالفقار به عنوان پشتیبان در حال پارو زدن درهورالهویزه برای رسیدن به سواحل شرقي دجله بوديم.
تجربه و آموزش های عبدالحمید در این لحظات حساس بسیار راهگشا بود ، دقیقاً هنگام شکستن خط که همراه با آتش شدید نیروهای دشمن بود و همگام با شکستن خط دشمن توسط غواص ها ، نیروهای پشتیبانی باید قایق ها را روشن کرده و به سیل بند الصخره در شرق دجله می زدند تا عملیات تعقيب نیروهای دشمن کامل شود .
سکانی و موتور قایق ما به دلیل اصابت ترکش خمپاره با مشکل روبرو شده بود ، هر چه طناب موتور را مي كشيديم روشن نمی شد ؛ تجمع قایق ها در آبراه باریک و شدت انفجارات ناشی از شلیک خمپاره ها و رگبارهای دشمن بیم تلفات زياد و شکست عملیات در محور بود. در آن لحظات سخت عبدالحمید از قایق مجاور به قایق ما پرید و با سختی و مشقت توانست قایق را روشن كند تا خود را به سیل بند برسانیم و پاکسازی آن جا را شروع كنيم . در همین درگیری ها "عبدالحمید گوهري"هدف گلوله تیربار چی دشمن واقع شده و به آرزوی خود رسید.
#عبدالحمید_گوهری
#عملیات_بدر
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
معانقه
راوی: غلامرضا رئیس پور
دستور عقب نشینی داده بودند درحال برگشت به عقب بودیم که "غلامرضا مظفری" ،من و "بهروز ساختمانی" را صدا زد و گفت: بیائید تا با هم معانقه کنیم. گفتم: حالا چه وقت معانقه است؟ گفت: من رفتنی هستم ،گفتم: بابا شوخی نکن ؛ ما که داریم با هم برمی گردیم ؛ گفت: نه و اصرار به معانقه با ما داشت ؛ به گرمي ما را در آغوش گرفت و صورتمان را بوسيد.
ما برگشتيم اما او ماند و به شهادت رسيد و تا مدت ها نیز پیکر مطهرش در همان منطقه باقی ماند ؛ بعدها توسط گروه تفحص پيدا و براي تشيع به بهبهان انتقال داده شد.
#شهید_غلامرضا_مظفری
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: غلامرضا رئیس پور
دستور عقب نشینی داده بودند درحال برگشت به عقب بودیم که "غلامرضا مظفری" ،من و "بهروز ساختمانی" را صدا زد و گفت: بیائید تا با هم معانقه کنیم. گفتم: حالا چه وقت معانقه است؟ گفت: من رفتنی هستم ،گفتم: بابا شوخی نکن ؛ ما که داریم با هم برمی گردیم ؛ گفت: نه و اصرار به معانقه با ما داشت ؛ به گرمي ما را در آغوش گرفت و صورتمان را بوسيد.
ما برگشتيم اما او ماند و به شهادت رسيد و تا مدت ها نیز پیکر مطهرش در همان منطقه باقی ماند ؛ بعدها توسط گروه تفحص پيدا و براي تشيع به بهبهان انتقال داده شد.
#شهید_غلامرضا_مظفری
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
حالش از حال من و تو بهتر است
راوی: بهروز سرحدی و فتح الله آبروشن
در عملیات کربلای پنج کنار نهر جاسم ، دقایقی پس از شهادت "محمود پورکاسب" برادرش حسین را دیدم ، به محض دیدنِ من گفت: محمود را ندیدی؟ گفتم: چرا او را دیده ام. گفت: حالش چطور بود؟ گفتم: خیلی خوب. گفت: قسم بخور. گفتم: به خدا حالش از حالِ من و تو بهتر است.
خدا می داند که نمی شد به پیکر پاره پاره شهید "محمود پوركاسب" دست زد ؛ به سختی و بوسیله پتو توانستیم پیکر او را به عقب بازگردانیم.
#محمود_پورکاسب
#گردان_فتح
#کربلای_5
#نهر_جاسم
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی: بهروز سرحدی و فتح الله آبروشن
در عملیات کربلای پنج کنار نهر جاسم ، دقایقی پس از شهادت "محمود پورکاسب" برادرش حسین را دیدم ، به محض دیدنِ من گفت: محمود را ندیدی؟ گفتم: چرا او را دیده ام. گفت: حالش چطور بود؟ گفتم: خیلی خوب. گفت: قسم بخور. گفتم: به خدا حالش از حالِ من و تو بهتر است.
خدا می داند که نمی شد به پیکر پاره پاره شهید "محمود پوركاسب" دست زد ؛ به سختی و بوسیله پتو توانستیم پیکر او را به عقب بازگردانیم.
#محمود_پورکاسب
#گردان_فتح
#کربلای_5
#نهر_جاسم
#فرهنگ_جبهه
#تپه_عرفان
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
تعقل ، تفکر و انجام رسالت پاسداری در جنگ توصیه امام برای پاسداران
عملیات طریق القدس دومین عملیات موفق در راستای آزادسازی مناطق اشغالی میهن ایران از لوث متجاوزان بود که در جریان آن شهر بستان آزاد شده و نیروهای ایرانی موفق شدند به تنگه چذابه و مرزهای بین المللی رسیده و به دلیل موانع طبیعی موجود در منطقه شامل باتلاق های هورالهویزه در جنوب و رمل های فکه در شمال ارتباط تدارکاتی و لجستیکی نیروهای دشمن در مناطق بالادست و پایین دست در خرمشهر قطع شد و مجبور به صرف زمان و مسیر طولانی از درون خاک عراق شد.
طبیعی بود که دشمن برای حفظ منطقه مقاومت زیادی از خود نشان داده و پاتک های مکرر و شدید دشمن نشان گویایی از آن بود ، تعداد شهدا به نحو چشمگیری افزایش یافته و از سوی دیگر سازمان سپاه نیز در حال گسترش بود و برای یگانهای جدید ، فرماندهانی انتخاب می شدند. بواسطه تعداد زیاد شهدا و سخت بودن پذیرش قضیه و مسائل شرعی ناشی از مسئولیت شرعی آن کار به مشکل خورد و تعدادی از فرماندهان صحنه نبرد دیگر مسئولیت فرماندهی را نمیپذیرفتند، استدلال آنها برای عدم پذیرش مسئولیت این بود که میگفتند:
" بچههای مردم زیر دست ما شهید میشوند، نمیتوانیم مسئولیت قبول کنیم. میگفتند: فرد دیگری فرمانده شود، ما هم به او کمک میکنیم. "
حسن باقری و محسن رضایی چاره کار را در دیدار با امام خمینی (ره) به عنوان فرمانده کل قوا دیدند.نزدیک به بیست نفر داخل اتاق امام شدند. ابتدا حسن باقری توضیحاتی از عملیات را با کشیدن کالک عملیات روی یک برگ کاغذ سفید ارائه داده و امام چند سؤال پرسیدند و حسن پاسخ داد. سپس محسن رضایی شروع به صحبت کرد و گفت:
وضعیت جنگ به جایی رسیده که میخواهیم عملیاتهای وسیع تر انجام دهیم، و با استقبال نیروهای مردمی باید سازمان رزم سپاه گسترش یابد اما فرماندهان از پذیرفتن مسئولیت سرباز می زنند چون نگراناند که بچههای مردم زیر دستشان شهید شوند و درخواست میکنند به جای فرمانده، نیروی عادی بشوند و یا صحنه جنگ را ترک کرده و درسشان را بخوانند.
امام مطالبی با این مضمون فرمودند که :
".......باید شکر کنید این کار به دست شما انجام میشود. خدا شما را انتخاب کرده، اسم شهدا در لوح محفوظی است کاری نداشته باشید چه کسی کشته میشود چه کسی کشته نمیشود. منتهی از روی تعقل و فکر کار کنید. خودتان را بیخودی به کشتن ندهید. شجاعت با تهور فرق میکند." ....... "ای کاش من هم یک پاسدار بودم......."
با اتمام جلسه بچهها یکییکی دست امام را بوسیدند. حسن باقری گفت: دعا کنید شهید شویم. امام گفتند:
"دعا میکنم شما پیروز بشوید. "
***فرماندهان از این ملاقات و فرمایشات امام روحیۀ تازهای به دست آوردند و تردیدشان از بین رفت.
در پایان دیدار، حسن باقری بانی یک عکس یادگاری شد ، حسن باقری همیشه دوربین همراهش بود. گفت: اجازه میفرمایید یک عکس با شما بگیریم؟ امام فرمود: اشکالی ندارد. همانطوری که نشسته بودند بچهها روی سر امام ریختند. آقامحسن گفت: چرا بسیجیبازی در میآورید. شلوغ نکنید. امام فرمود: اشکالی ندارد.(https://dnws.ir/002OIv)
#تعقل_تدبیر
#تکلیف_در_جنگ
#جایگاه_پاسدار
#ای_کاش_من_یک_پاسدار_بودم
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
عملیات طریق القدس دومین عملیات موفق در راستای آزادسازی مناطق اشغالی میهن ایران از لوث متجاوزان بود که در جریان آن شهر بستان آزاد شده و نیروهای ایرانی موفق شدند به تنگه چذابه و مرزهای بین المللی رسیده و به دلیل موانع طبیعی موجود در منطقه شامل باتلاق های هورالهویزه در جنوب و رمل های فکه در شمال ارتباط تدارکاتی و لجستیکی نیروهای دشمن در مناطق بالادست و پایین دست در خرمشهر قطع شد و مجبور به صرف زمان و مسیر طولانی از درون خاک عراق شد.
طبیعی بود که دشمن برای حفظ منطقه مقاومت زیادی از خود نشان داده و پاتک های مکرر و شدید دشمن نشان گویایی از آن بود ، تعداد شهدا به نحو چشمگیری افزایش یافته و از سوی دیگر سازمان سپاه نیز در حال گسترش بود و برای یگانهای جدید ، فرماندهانی انتخاب می شدند. بواسطه تعداد زیاد شهدا و سخت بودن پذیرش قضیه و مسائل شرعی ناشی از مسئولیت شرعی آن کار به مشکل خورد و تعدادی از فرماندهان صحنه نبرد دیگر مسئولیت فرماندهی را نمیپذیرفتند، استدلال آنها برای عدم پذیرش مسئولیت این بود که میگفتند:
" بچههای مردم زیر دست ما شهید میشوند، نمیتوانیم مسئولیت قبول کنیم. میگفتند: فرد دیگری فرمانده شود، ما هم به او کمک میکنیم. "
حسن باقری و محسن رضایی چاره کار را در دیدار با امام خمینی (ره) به عنوان فرمانده کل قوا دیدند.نزدیک به بیست نفر داخل اتاق امام شدند. ابتدا حسن باقری توضیحاتی از عملیات را با کشیدن کالک عملیات روی یک برگ کاغذ سفید ارائه داده و امام چند سؤال پرسیدند و حسن پاسخ داد. سپس محسن رضایی شروع به صحبت کرد و گفت:
وضعیت جنگ به جایی رسیده که میخواهیم عملیاتهای وسیع تر انجام دهیم، و با استقبال نیروهای مردمی باید سازمان رزم سپاه گسترش یابد اما فرماندهان از پذیرفتن مسئولیت سرباز می زنند چون نگراناند که بچههای مردم زیر دستشان شهید شوند و درخواست میکنند به جای فرمانده، نیروی عادی بشوند و یا صحنه جنگ را ترک کرده و درسشان را بخوانند.
امام مطالبی با این مضمون فرمودند که :
".......باید شکر کنید این کار به دست شما انجام میشود. خدا شما را انتخاب کرده، اسم شهدا در لوح محفوظی است کاری نداشته باشید چه کسی کشته میشود چه کسی کشته نمیشود. منتهی از روی تعقل و فکر کار کنید. خودتان را بیخودی به کشتن ندهید. شجاعت با تهور فرق میکند." ....... "ای کاش من هم یک پاسدار بودم......."
با اتمام جلسه بچهها یکییکی دست امام را بوسیدند. حسن باقری گفت: دعا کنید شهید شویم. امام گفتند:
"دعا میکنم شما پیروز بشوید. "
***فرماندهان از این ملاقات و فرمایشات امام روحیۀ تازهای به دست آوردند و تردیدشان از بین رفت.
در پایان دیدار، حسن باقری بانی یک عکس یادگاری شد ، حسن باقری همیشه دوربین همراهش بود. گفت: اجازه میفرمایید یک عکس با شما بگیریم؟ امام فرمود: اشکالی ندارد. همانطوری که نشسته بودند بچهها روی سر امام ریختند. آقامحسن گفت: چرا بسیجیبازی در میآورید. شلوغ نکنید. امام فرمود: اشکالی ندارد.(https://dnws.ir/002OIv)
#تعقل_تدبیر
#تکلیف_در_جنگ
#جایگاه_پاسدار
#ای_کاش_من_یک_پاسدار_بودم
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
غرق در عبادت
راوی :امیر فروزی، عبدالرحمن مسکنتی، حبیب الله سقاوی، جواد نعمت الهی
تقریبا دو روز قبل از عملیات رمضان در تابستان 61 یک شب ساعت 2 نوبت نگهبانی و پست من روی دژ بود ، هنگام رفتن متوجه شدم کسی غرق در عبادت با خداي خود است ؛ نزدیک تر شدم دیدم برادر"محمد شجاعی" جانشین گردان رعد تیپ بعثت است.
او مردی خوش چهره ، خوشرو ، و متواضع بود. تمام خوبیها از چهره جذابش پيدا بود ، او روحیه بالای نظامی داشت و از ناحیه یک دست جانباز بود .
در آن سکوت شب همنوا با مولایش با خالق هستی راز و نیاز می کرد ، از کنار او گذشتم و بر روی دژ به مدت دوساعت نگهبانی دادم ، هنگام برگشتنم او همچنان مشغول عبادت و سر به سجده بود . خلوت شبانه او را اکثر رزمندگان عملیات رمضان به خوبي به ياد دارند،.
#محمد_شجاعی
#گردان_رعد
#عملیات_رمضان
#عبادت_خالصانه
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59
راوی :امیر فروزی، عبدالرحمن مسکنتی، حبیب الله سقاوی، جواد نعمت الهی
تقریبا دو روز قبل از عملیات رمضان در تابستان 61 یک شب ساعت 2 نوبت نگهبانی و پست من روی دژ بود ، هنگام رفتن متوجه شدم کسی غرق در عبادت با خداي خود است ؛ نزدیک تر شدم دیدم برادر"محمد شجاعی" جانشین گردان رعد تیپ بعثت است.
او مردی خوش چهره ، خوشرو ، و متواضع بود. تمام خوبیها از چهره جذابش پيدا بود ، او روحیه بالای نظامی داشت و از ناحیه یک دست جانباز بود .
در آن سکوت شب همنوا با مولایش با خالق هستی راز و نیاز می کرد ، از کنار او گذشتم و بر روی دژ به مدت دوساعت نگهبانی دادم ، هنگام برگشتنم او همچنان مشغول عبادت و سر به سجده بود . خلوت شبانه او را اکثر رزمندگان عملیات رمضان به خوبي به ياد دارند،.
#محمد_شجاعی
#گردان_رعد
#عملیات_رمضان
#عبادت_خالصانه
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
https://www.aparat.com/safeer59