سفیر
210 subscribers
775 photos
86 videos
27 files
1.61K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
ذبح علاقه
◄جهانشاه معماریان
ابراهیم دبیری مسئول مخابرات گردان بدر تنها چند روز بعد از عقد همسرش به جبهه آمده بود و همسرش مرتب براي او نامه می‌فرستاد و او بعد از خواندن نامه آنها را پاره می‌كرد و دور می‌ریخت! يك بار به اصرار علت اين كار را پرسيدم، قول گرفت تا زماني كه زنده است به كسي نگويم! وقتي از من مطمئن شد گفت: من و همسرم با عشق و علاقه خاصی با هم ازدواج کردیم اما همسرم در نامه‌های که مرتب برایم می‌نویسد، مدام از دلتنگي‌هايش و عدم حضور من در كنارش می‌نویسد.
وقتي نامه‌ها را می‌خوانم احساس می‌کنم باید برگردم و کنارش باشم. برای همین بعد از خواندن آنها پاره می‌کنم و دور می‌ریزم، تا مجدد هوس خواندن آنها را نکنم چرا که می‌ترسم شوق حضور در جبهه و دفاع از كشورم در من سست شود و به شهر برگردم.
همان لحظه یاد این شعر مولانا افتادم: هر کس که تو را شناخت جان را چه کند، فرزند و عیال و خانمان را چه کند، دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی، دیوانه تو هر دو جهان را چه کند. او را در آغوش گرفتم و بوسيدم و به حال او غبطه خوردم كه چنين جوانان نابی با این سن و سال کم براي دفاع از ناموس و كشور در كنار ما هستند و ما از وجود آنها کمتر بهره می‌بریم. جوانان برومندي كه پشت به دنيا كرده و ره صدساله را يك شبه طي کرده‌اند. سرانجام اين جوان رعنا و دوست داشتني در 21 بهمن 1361 به ديدار معبود خود رهسپار و به اعلی‌علیین رسید.
#ابراهیم_دبیری
#اخلاص
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
حنظله های جنگ
راوی : مسعود مبشرنژاد
"حمید بهمئی" یکی از فرماندهان دسته گروهان ما بود ، حدود یک هفته از ازدواجش مي گذشت. عملیات خیبر شروع شده بود.روز ششم اسفند 1362 درمحور الصخره در شرق دجله وقتی می خواست آرپی‌جی شلیک کند مثل اکثر شهدا از سمت راست صورت ، نزديك چشم راست تیر خورد و آسماني شد.
#حمید_بهمئی
#گردان_عاشورا
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
نماز شب
راوی: محمدامین پوررکنی
زمستان 65 کردستان هوای بسیار سردی داشت و بچه های جنوب اصلاً با آن آب و هوا سازگاری نداشتند. زمانی که در قروه بودیم از شدت برف و سرما آب درون منبع یخ زده بود ."جعفر عاکف" هنگام خواب نيروهاي گروهان می آمد پیش ما در مقر فرماندهی می خوابید تا برای نماز شب بیدارش کنم و در آن سرمای سوزان جعفر وضو می گرفت تا نماز شبش را بخواند.
#فرهنگ_جبهه
#گردان_امام_حسین
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#استراتژی_دفاع_متحرک
#نماز_شب_جعفر_عاکف
http://telegram.me/safeer59
آخرین خلوت عارفانه
◄نورالله افشار
غروب شب قبل از عملیات والفجر مقدماتی در بهمن‌ماه سال 1361در منطقه العماره عراق به دور از چشم نیروها گوشه‌ خلوتی در حال قدم زدن بودم که متوجه یکی از نیروها شدم که در حال ایستاده، پتویی روی خود کشیده و در حال گریه و عبادت خالصانه است. گوشه‌ای پنهان شدم و بدون برهم زدن خلوتش، محو تماشای او شدم.
این بزرگوار با اشک و ناله مرتب با ذکر "اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلک" طلب شهادت می‌کرد و تنها چند ساعت بعد از شروع عملیات غلامعباس مکوندی، فرمانده سپاه بهبهان که به‌سختی توانسته بود مجوز ورود به عملیات را، از فرماندهان بالادستی بگیرد مزد آخرین خلوت خود را با خدای خویش گرفت و خالصانه در نبردی بی‌امان به دیدار معبودش رهسپار شد.
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#غلامعباس_مکوندی
#گردان_بدر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
نیروی ستادی-عملیاتی
راوی : عبدالصاحب مرایی و سعید مهاجر
در شهر حلبچه سر چهار اصلی در مرکز شهر لندکروز جمعیت زیادی را سوار كرده و در حال حرکت به خط مقدم بود . یک مرتبه درحین حرکت هم یکدیگر را صدا زدیم من دنبال ماشین او می دویدم و او دست دراز کرده بود که باهم احوال پرسی کنیم اما موفق نشدیم . او اسم مرا نمی دانست فقط اطلاع داشت درتیپ نوحه می خوانم.
من و او از هم جدا شدیم ، یک ساعت بعد علی شیخ رباط خبر شهادتش را به من داد و گفت : همشهریت شهید شد و او کسی نبود مگر"حاج خیرالله صفری زاده" که علی رغم مسئولیت های بالا و عضو شورای فرماندهی قرارگاه کربلا به عنوان یک نیروی عادی و در کسوت بسیجی درخط مقدم و عملیات حاضر می شد.
#خیرالله_صفری_زاده
#مسئول_حفاظت_اطلاعات_قرارگاه_کربلا
#فرماندهان_بی_ادعا
#عملیات_والفجر_10
#حلبچه
http://telegram.me/safeer59
آقا صمد دوست داشتنئ
◄جهانشاه معماریان
پاییز سال 1361 چند ماه قبل از عملیات والفجر مقدماتی یک روز جهت اعزام وارد بسیج شدم که دیدم برادر، عزیز رنجبر مسئول اعزام نیروها ناراحت بود، علت را که جویا شدم گفت: این نیرو با وجودی که از ناحیه پا کاملا مشکل دارد اما اصرار رفتن به جبهه می‌کند و می‌گوید حتی در واحد تدارکات هم حاضر است خدمتگزار رزمندگان باشد و الان ساعتی است که ماشین نیروها را نگه داشته و اجازه حرکت نمی‌دهد. رفتم با او صحبت کردم، اما از عشق و علاقه وافر خودش به امام گفت و این‌که شنیدن خبر شهادت هر روز دوستانش برای او بسیار سخت است. حرف‌هایش مرا تحت تاثیر قرار داد.
با برادر رنجبر صحبت کردم و قول دادم خودم مواظبش باشم تا فقط در واحد تدارکات در عقبه مشغول به کار باشد و برای عملیات به خط مقدم درگیری نرود. خلاصه هر طور بود توانستم رضایت عزیز را برای اعزامش بگیریم.
با ورود او به مینی‌بوس همه او را در آغوش گرفتند و صلوات فرستادند و ماشین حرکت کرد. برادر صمد نیکو جوان بسیار خوش‌اخلاق و مهربان و دوست داشتنی بود که با وجود مشکلات جسمی، بی‌ریا و خالصانه سال‌ها در واحد تدارکات در عقبه مناطق عملیاتی به رزمندگان خدمت کرد و سرانجام بر اثر شدت بیماری جسمیش در سال 75 به رحمت ایزدی پیوست. اما حتم دارم ارزش خدمات او در پیشگاه خداوند از یک شهید کمتر نیست.
#صمد_نیکو
#بسیجیان_بی_ادعا
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
پرواز روح
◄علی موحدیان
بعد از عملیات والفجر مقدماتی در بهمن‌ماه سال 1361 در منطقه شیب نیسان نيروهاي زيادي از گردان بدر که فرماندهی آن بر عهده محمد شعبانی بود، شهید، مجروح و یا اسیر شده بودند. خود برادر شعبانی هم مجروح شده بود و حاج يدالله مواساتی به‌عنوان فرمانده جايگزين او شد. چند روز بعد گردان بدر پس از بازسازی مجدد مأموریت پاکسازی سنگرهای فتح شده توسط تیپ زرهی نجف اشرف در منطقه را به عهده گرفت.
همان روز با نیروهای گردان حركت كرديم و نیمه‌های شب در منطقه شیب نیسان وارد شیاری شديم كه عمود بر سنگرهای دشمن بود. با رسیدن به هر سنگر و انداختن نارنجک یا شلیک چندین گلوله در حال پاکسازی سنگرها بودیم که ناگهان رگبار تیرباری از سوی دشمن در فاصله 40 متری همه ما را زمین‌گیر کرد. موقعیت تيربار به‌گونه‌ای بود که امكان هرگونه حرکتی را از ما می‌گرفت و همه را در تنگنا قرار داده بود. هوا داشت روشن می‌شد. علی برکت با یک قبضه سلاح آر.پی.چی تصمیم گرفت از سنگر خارج شود و تيربار را هدف قرار دهد.
هرچه خواستم جلوی او را بگیرم موفق نشدم و گفت: باید برای نجات بچه‌ها از این وضعیت، هر طور شده کار تیربار را یک‌سره کنم! جلوی سنگر تمام قد ایستاد تا شلیک کند من پشت سرش ايستادم و او شلیک كرد اما گلوله به هدف نخورد و تیربارچی متوجه علی شد، و سلاح را به سمت او چرخانید، رگبار گلوله‌ها بر بدن علی نشست و از پشت در بغل من افتاد، او را سريع به داخل سنگر كشاندم سينه، گردن و پهلوي او سوراخ سوراخ شده بود و خونريزي شديدی داشت.
سرش را روی پايم گذاشتم، خم شدم و با بغض در گلو به او گفتم: علی جان تحمل کن الان تو را به عقب منتقل می‌کنیم اما به‌سختی گفت: خدایا این خون ناقابل را از من بپذیر و نفس آخرش را کشید در آغوشم جاودانه شد و آسمانی شد.
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#علی_برکت_رضایی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#گردان_بدر
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
همزمانی تشییع دو برادر
راوی: مهدی برکت
پس از شهادت شهید "عبدالحسین نخعی" به همراه برادران مسجد بردی جهت استقبال از پیکر مطهرش تا پل مارون درپنج کیلومتری بهبهان رفتیم ، در آنجا ماشینی که حامل جنازه شهیدی بود از راه رسيد . نزد راننده رفتيم . وقتی راننده مدارک مربوط به شهید داخل ماشین رابه ما نشان داد متوجه شديم مربوط به شهید "عباس نخعی" است که چند روز قبل درآبادان به شهادت رسیده بود و خانواده اش هنوز از این قضیه مطلع نبودند و تنها چند ساعت بعد آمبولانس ديگر با پیکر برادرش "عبدالحسین نخعي" هم از راه رسيد و هر دو شهید با هم تشیع شدند تشيع هم زمان دو شهيد براي يك خانواده مصيبت زيادي براي آنها داشت.
#حسین_نخعی
#عباس_نخعی
#بهبهان
#خانواده_ایثارگر
http://telegram.me/safeer59
مهارت ویژه
راوی: سلمان شاهین فر
شستن ظرف ها در جبهه بعد از نهار و يك استراحت چند دقيقه اي بصورت نوبتي و توسط کسی که شهردار آن روز بود صورت مي گرفت اما بیشتر اوقات وقتی از استراحت بعد از نهار از خواب بلند می شدیم تا ظرفها را بشوئیم می دیدیم ظرفها شسته شده است . کسي که این کار را انجام مي داد ، خیلی در کارش مهارت داشت چون کسی متوجه نمی شد.

حدس مان به بعضی افراد می رفت که البته اشتباه بود واکس زدن پوتین ها هم به همین شکل بود ، صبح که از خواب بلند می شدیم ، می دیدیم پوتین بچه ها همه واکس خورده و مرتب كنارهم چيده شده ، در یکی از شب ها هر کاری می کردم خوابم نمی برد ، صدای راز و نیاز همیشگی و شبانه "داود دانایی" را داشتم می شنیدم ؛ با خود گفتم : الان که عبادتش تمام شود می رود می خوابد . راز و نیازش که تمام شد دیدم دست بکار شد و به آرامی ، طوری که کسی بیدار نشود شروع کرد به واکس زدن پوتین ها. تازه آن موقع بود که فهمیدم كسي كه ظرفها را می شست و پوتین ها را واکس می زد فرمانده گروهان مان داود دانایی بوده است.
#داوود_دانایی
#شهید_شیمیایی
#کربلای_5_جاده_شهید_صفوی
#لشکر_7_ولیعصر
#ایثار_فداکاری
#اخلاص

http://telegram.me/safeer59
کار اداری در نیمه شب
راوی: نجف زراعت پیشه
بعد از عملیات والفجر 8 تازه از مرخصی برگشته بودم . در پادگان شهید غلامی (سایت خیبر) و درون چادری که محل استقرار نیروها بود ؛ با مفقودالاثر شدن برادران "اکبر دهدار"،"یونس ستونه" وچند نفر ديگر از همرزمان در محور کارخانه نمک در فاو جای خالی شان خیلی اذیتم می کرد. ساعت دو بامداد بود که برادر "عبدالله رنجبر" درون چادر آمد و مرا از خواب بیدار کرد و گفت: از واحد طرح و عملیات شما را خواسته اند خیلی عجیب بود مگر نمی شد تا چند ساعت دیگر صبر کرد تا صبح به دنبال کار انتقالی بروم.
به اتفاق برادر عبدالله در آن نیمه ی شب به پرسنلی تیپ رفته و تقاضای انتقالی از گردان امام حسین(ع) به واحد طرح و عملیات را کردم ؛ راه اندازی کار اداری در نیمه شب از جمله موارد ثبت شده در اذهان رزمندگان به عنوان نمادي از فرهنگ ناب دفاع مقدس است . با قبول تقاضای انتقالی و پیوستن به واحد طرح و عملیات از برادر رنجبر خداحافظی کردم و سحرگاه به عنوان پیش قراولان تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع)رهسپار مناطق شمال غرب و ارتفاعات سلیمانیه کردستان در منطقه عملیاتی والفجر 9 شدیم.
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#فرهنگ_جبهه
#عبدالله_رنجبر
http://telegram.me/safeer59
پرخوری ممنوع
راوی: ماشاءالله مصدر
سال 63 در هورالهویزه ، "امرالله درویش نژاد" مسول تدارکات پاسگاه ما بود و حدیثی را از پیامبر اکرم (ص) انتخاب و آن را توی سنگرش نصب کرده بود که تمام بیماری ها از پرخوری است. "امرالله" با یادآوری این حدیث تقسیم ، غذاي بچه ها را کنترل و مدیریت می کرد و هر کس که اضافه تر از سهمش می خواست او را به آن حدیث حواله می داد.
#فرهنگ_جبهه
#امرالله_درویش_نژاد
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#هورالعظیم
#اسراف
http://telegram.me/safeer59
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علی یونسی وزیر اسبق اطلاعات سال ۱۴۰۰:
غفلت از موساد سبب شده که نفوذ کند و این گونه ضربه بزند. به گونه ای که صریحا مسئولین جمهوری اسلامی را تهدید کند... در زمان ما و قبل از ما چنین نفوذهایی وجود نداشت[!!!] و آنچه که می گفتند کار اسرائیل است ثابت شد که نبود. شروع شده بود و اگر این مسیر ادامه پیدا می کرد حتما این اتفاق نمی افتاد. ولی بعد از ما به دلیل رقابت سرویس های اطلاعاتی، موازی کاری که در وزارت اطلاعات رخ داد و سازمان های جدیدی که در مقابل وزارت اطلاعات ایجاد شد، وزارت اطلاعات را تضعیف کردند.
آن سازمان های جدید و موازی وزارت اطلاعات به جای اینکه با نفوذ مبارزه کنند مشغول کنترل و مبارزه با خودی ها شدند. میدان برای نفوذ سرویس های جاسوسی دنیا باز شد و امروز ما حق داریم برای همه جا و هر اتفاقی که رخ بدهد نگران باشیم. مبارزه با نفوذ باشد نه عناصر داخلی که منتقد و معترض هستند. الآن برای خیلی از سازمان های اطلاعاتی ما کنترل و مواظبت عناصر داخلی است و نفوذ دشمن نیست. اگر افراد متملق، چاپلوس و افراطی را تعطیل کنیم دروازه ورود نفوذی ها راحت بسته می‌شود.#جاسوسی
#نفوذ
#دستگاه_اطلاعاتی_کارآمد
http://telegram.me/safeer59
مظلومیت یک رزمنده
راوی: سعید مهاجر و عبدالصاحب مرایی
"محمد علی مزعفر"،درگروهان ذوالفقار بود و درد دل های زیادی داشت، از جمله خاطره ای که هیچ وقت اجازه نداد جایی نقل کنم ؛ او ازمحله ای بودکه هوادار منافق زیاد داشت. بخاطر همین طعنه و کنایه زیاد به او می زدند. محمد علی قدیم ها کشتی گیر بود، ظاهرا یک باردر تمرین حریفش فني روي او اجرا می کند و درست جایي فرود می آید که لبه تشک کشتی بوده و گردن محمدعلی آسيب جدي مي بيند ودیگر نمی تواند تا آخر عمرکشتی بگیرد به همين خاطر هميشه زاویه گردشِ گردنش محدود بود.
"محمد علی مزعفر" از روحیه اي سرزنده و متواضع برخوردار بود و از انجام هیچ کاری براي کمک به بچه های جبهه كوتاهي نمي كرد. در عملیات بدر در جناح غربی خط مقدم علی رغم این که در فصل زمستان بودیم ، وسط روز که هوا گرم می شد و نور مستقیم آفتاب بچه ها را تشنه کرده بود . در آن وضعيت محمدعلی با یک کلمن کوچک نیروها را آب می داد و همه را به یاد لبِ تشنه اباعبدالله (ع)در صحرای کربلا می انداخت و سرانجام به ياران شهيدش پیوست.
#محمدعلی_مزعفر
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
جواب دندان شکن
راوی: غلامرضا دبیری
"ابراهیم دبیری" در عملیات والفجر مقدماتی در تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی (ع) به همراه پدر و سه تن از برادرانش در جبهه حضور داشتند. چند روز قبل از آغاز عملیات ، پدرش از ناحیه معده دچار ناراحتی می شود و مجبور بازگشت به بهبهان ؛ اما به دلیل وخامت حالش توسط فرزند بزرگش حاج اسماعیل برای درمان به تهران منتقل می شود. درهمین ایام عملیات والفجر مقدماتی نیز آغاز می شود و ابراهیم در آن عملیات به شهادت می رسد و پدر به علت کار درمانش در تهران، از شهادت فرزندش بی خبر می ماند .
هنگام بازگشت پدر شهید از تهران ، در نزدیکی بهبهان،حاج اسماعیل که از قبل جریان را می دانست مقدمه چینی می کند تا شهادت ابراهیم را به او اطلاع می دهد. اما پدرش بلافاصله می گوید : می دانم که ابراهیم شهید شده و تا لحظه ای که به خانه می رسد ، این موضوع برایش عادی می شود ؛ اما با گریه حاضرین او نیز چند دقیقه ای گریه می کند.
پس از دقایقی از حضور پدر شهید در منزل ، یکی از افراد خانواده به او می گوید دیشب منافقین پشت دیوار خانه شعاری علیه "ابراهيم" نوشته اند که: قاتل مجاهدین خلق به درک واصل شد. پدر شهید به محض شنیدن این خبر می گوید: بروید دنبال عباس مفید خطاط ، وقتی آقاي مفيد مي آيد به او مي گويد: پشت دیوار خانه ام این شعر را با خط خوش بنویس: بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است *** که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است / هنوز پس سالها از گذشت شهادت "ابراهیم دبیری"آثاری از این شعر بر دیوار منزل به جا مانده و خود نمایی می کند.
#ابراهیم_دبیری
#گردان_بدر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_والفجر_مقدماتی
http://telegram.me/safeer59
سون تزو : زمان جنگیدن و نجنگیدن
«من کاری می‌کنم که دشمن نقاط قوت من را نقاط ضعف تلقی کند، و نقاط ضعف مرا نقاط قوت بگیرد و در عین حال، نقاط قوت وی را به نقطه‌ی ضعف بدل می‌کنم و به کشف نقاط ضعف وی می‌پردازم... رد پای خود را بدان‌گونه پنهان می‌کنم که قابل کشف نباشد؛ و سکوت پیشه می‌کنم تا هیچ‌کس نتواند صدایم را بشنود. آدمی‌زاده‌ی عصبی‌مزاج ممکن است از جا در رود و شدیدا خشمگین گردد و کارش به مرگ بیانجامد. کسی که به آسانی از جا درمی‌رود، زودخشم و لجوج است و سریعا دست به عمل می‌زند و به مشکلات توجه نمی‌کند.

"جنگ اهریمنی است که باید از آن دوری جست. باید دشمن را با کمترین تخریب و تلفات ممکن فتح کرد، و اصلا در بعضی شرایط وارد جنگ نشد".
#سون_تزو
#استراتژیست_چینی
http://telegram.me/safeer59
باوقار
راوی : حسن تقی زاده،نجف زراعت پیشه
تا زمان شهادت از بسیجیان مخلص و مهربان گروهان ابوالفضل (ع) گردان فجر بهبهان بود. هرکاری به او محول می کردی فرقی به حالش نداشت تدارکات ، امدادگر ، پشتیبانی بدون تامل و مخلصانه انجام می داد. در دوي صبحگاهی موقعی که سرود "این فریاد از علی تو بشنو پا محکم بر زمین بکوبان "خوانده می شد چنان پا بر زمین می کوباند و با گفتن بکوب دیگر همرزمانش را تشويق مي كرد که وصف ناشدنی می باشد.
وقتي در عملیات خیبر زمانی که چند نفر نیروی شهادت طلب برای حفاظت از سه راهی البیضه به العزیز برای خروج نیروهای گردان 1و2و3 داوطلب خواستند همراه برادر حسن نواب و چند نفردیگر داوطلب شدند و به عمليات رفتند . ما فکر نمی کردیم دیگر آنها را زنده برگردند اما به لطف خدا فاتحانه از آن عمليات سالم برگشتند.
در شهر و جبهه با همه رفتار گرمی و مهربانی داشت ، موقع رفتن به صحرا و تفريح به دلیل کمبود وسیله به خنده می گفت : به ما می گویند باند بی وسیله ."غلامحسین بهبهان آبادی" بالاخره در عملیات کربلای پنج مورد حمله شیمیایی قرار گرفت و مجروح شد و با حال وخیمش به دیگر برادران کمک می کرد و سرانجام در بیمارستان رهنمون تهران به شهادت رسید.
#غلامحسین_بهبهانی
#رزمنده_شجاع_باوقار
#فرهنگ_جبهه
#کربلای_5
#لشکر_7_ولیعصر
#گردان_فجر
http://telegram.me/safeer59
اجازه مادر
راوی : حبیب الله عباداریان
حاج آقا شجاعی دريک کلمه "آقا " بود و بس ، نه اينکه الان بخواهيم او را آسمانى معرفى کنم نه ، او زمينى بود اما روح آسمانى داشت. در روز های آغاز جنگ مي خواست در جبهه باشد ، اما مي گفت : من تا اجازه مادرم را نداشته باشم اينجا نمي مانم ، سال 1360 درشهرسوسنگرد بودم که خبر دادند سيد به جبهه آمده . بعد از مدتی براى ديدارش به مقر بهبهانى ها رفتم و خوشحال از ديدن سيد ؛ گفتم: چکار کردى توانستى بيايى؟ گفت : رضايت مادرم راگرفتم.
بعد از آن دیدار نیم ساعته ، سيد سوار ماشين شد و به منطقه دهلاويه رفت ؛ يک ساعت نگذشته بود که با بيسيم به من گفتند: سيد شهيد شد . باورم نمي شد چون علاقه مرا به سيد مي دانستند ؛گفتند : الان او را مي آورند بيمارستان سوسنگرد . بهت زده منتظر رسیدن پيکر او در بيمارستان بودم. وقتي او را ديدم روي برانکارد با آرامش خوابيده بود ظاهراً ترکش کوچکى به قلبش خورده بود ؛ با دوربين كوچكي كه همراهم بود عكسي از او به يادگار گرفتم. تنها چند روز بعد از اجازه مادرش براي آمدن به جبهه با آرامش خاطر شربت شهادت نوشید.
#جبهه_سوسنگرد
#حاج_آقا_شجاعی
#مادر
#فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59
نترس
راوی : عبدالرحیم کاووسی
آدم عجیبی بود ،کم حرف ، پرکار ، نترس ، با اخلاص ، ایثارگر ، شجاعتش در عرصه نبرد زبانزد همه بود ، قبل از عملیات بدر با تدبیر فرماندهان و مسئولین تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع) گروهان ذوالفقار تشکیل شد که گلچینی از بهترین و زبده ترین نیروها بود."مهیار برفر " هم جزء همین گروهان بود . یک روز داشتم پشت ساختمان گروهان سیدالشهداء(ع) در سایت خیبر لباس هایم را می شستم شلواری که پوشیده بودم سر زانویش پاره بود برادر برفر چشمش افتاد به آن پارگی و خیلی متواضعانه گفت: مگه شلواری غیر از این نداری ؟ خندیدم و گفتم: نه ؛ همین را که دارم می پوشم.
رفت و بعد از چند دقیقه با یک شلواری کُره ای نو که آن روزها خیلی خواهان داشت و فقط به نیروهای قدیمی و با سابقه و یا افراد خاص تعلق می گرفت برگشت و گفت: این مال شما . هر چه اصرار کردم که نمي شود و نمی خواهم فایده ای نداشت و آ‌ن را به من هديه داد ."مهیار برفر"حتی به اندازه یک شلوار هم دلبستگی به این دنیا نداشت و مانند خیلی از دوستانش در حماسه فتح فاو در والفجر 8 بار خود را بست و به اعلی علیین رسید.
#مهیار_برفر
#شجاع
#فرهنگ_جبهه
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
تواضع
راوی: نجف زراعت پیشه
پس از عملیات کربلای پنج در نهر جاسم پشت یک خاکریز کوتاه در کنار اروند صغیر در حال پدافند بودیم. در آنجا فرمانده گروهان برادر حاتم رزمه به صورت کاملاً خمیده حرکت می کرد و من نیز به واسطه قد بلندی که داشتم در برخی نقاط به صورت چهاردست و پا جابجا می شدم و به جرأت می توان گفت آن خط از سخت ترین خطوط پدافندی بود که فاصله ما با عراقی ها در برخی جاها به كمتر سی متر می رسید و آتش طرفین در شب به مثابه انجام یک عملیات بود.
در آن منطقه "محسن اکبری" و "مجید محسنی" فعالانه در خط کنار برادران رزمنده به عنوان يك نيروي عادي حضور داشتند و به انجام کارهای آنجا می پرداختند و خم به ابرو نمي آوردند و من بعنوان فرمانده شرمنده کارهای آنها در خط بودم چون از روز ورودم به جبهه محسن فرمانده من بود.
در یکی از آن روزها طاقت نياوردم و محسن را به کناری کشیدم و گفتم: من خجالت می کشم از این که شما در این جا به عنوان یک نیروی عملیاتی ساده حضور داريد و من مسئولیت دارم. وی مرا در آغوش گرفت و گفت: باعث افتخار است كه شما در اینجا فرمانده هستید و ما هم از شما اطاعت می کنيم و از هیچ تلاشی براي انجام کارهای خط فروگذاری نمی کرد. این کلام و اخلاق محسن اکبری باعث شد اعتقاد و الفت بین ما دو چندان شود و از او خواستم تا اشتباهاتم را به من گوشزد كرده و تجارب گرانبهای خودش را در اختیار من قرار دهد.
#فرهنگ_جبهه
#نهر_جاسم
#گردان_فتح
#لشکر_7_ولیعصر
#محسن_اکبری
http://telegram.me/safeer59
دل نبستن به دنیا
راوی : قدرت الله قاسمپور
از ابتدای کودکی تا دوم دبیرستان تمامی کلاسهای درس را با "شاهرخ یوسفی" گذاراندم. شاهرخ همیشه یک شاگرد ممتاز بود و ازهیج کوششی درکمک به دانش آموزان ضعیف دریغ نمی کرد. تابستانها تمامی کارهایمان با هم بود. خانواده او تمام امکانات رفاهی از جمله تویوتای صفر كیلومتر و موتور سیکلت 125 یاماها را كه در آن زمان كمتر جواني در شهر داشت دراختیارش گذاشته بودند تا او را از رفتن به جبهه منصرف کنند اما بی نتیجه بود . او هرگز دلبسته مادیات نبود و همه آنچه داشت به فقرا و یا به جبهه کمک می کرد.
مادرش می گفت : حرکات این بچه بسیار عجیب است ، تمام خرجي خانه دست اوست ، اما موقع خرید برای خودش ، از من پول طلب می كند ؛ وقتي من علت را می پرسیدم می گفت : دوست دارم برای خريد مايحتاج خودم از دست مادرم پول بگیرم چون احترام به پدر و مادرطبق دستورات ديني واجب است. چون فرزند اول بود و از طرفي پدرش هم در كويت كار مي كرد مسئوليت خانواده بيشتر بر عهده او بود براي همين خانواده او نزد آیت الله منتظری به قم رفته و مجوز نرفتن به جبهه وی را گرفتند اما او خود را مقلد امام مي دانست و برای نرفتن به جبهه قانع نشد.
بسیار با نظم بود و در منطقه هم هميشه به ديگران كمك مي كرد ، گاه از فرط خستگی وقتي همه خواب می رفتند ، شاهرخ بیدار می ماند و سلاح های سایر دوستان را شبانه تميز می کرد . شب قبل از عملیات خيبر شاهرخ بيدار بود و مي گفت : اگر بدانید فردا چه روز بزرگی است هیچ کدام خواب نمی رفتید و سرانجام فردای آن روز در عملیات خیبر "شاهرخ یوسفی" به جمع دیگر شهدا پیوست و به آرزویش رسید.
#شاهرخ_یوسفی
#بی_اعتنایی_به_دنیا
#گردان_سیدالشهدا
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
http://telegram.me/safeer59