فرماندهان گمنام، بئادعا
◄یوسف حمیدی
اسفند سال 1362 در منطقه هورالهویزه وقتي نيروها ميخواستند براي عمليات خيبر آماده و سوار قايقها شوند، به دلیل فاصلهای که قایق تا خشکی داشت بچهها مجبور بودند با پوتین در هوای سرد وارد آب شده و بعد سوار قایقها شوند.
خیسی پا در آن سرما برای نیروها طی چندین ساعت تا رسیدن به منطقه عملیاتی خوشایند نبود و آنها را اذیت میکرد. بهروز غلامی فرمانده تیپ و عبدالعلی بهروزی جانشین و حبیبالله شمایلی بهعنوان معاون ایشان که نظارهگر اين صحنه بودند، سريع رفتند و لباس مبدل پوشيدند و با چفيه سروصورتشان را طوري گرفتند كه كسي آنها را نشناسد و بين خشكي و قايق داخل آب به حالت خمیده قرار گرفتند. تعدادی از نیروها که آنها را نمیشناختند پا روی کمر این فرماندهان میگذاشتند و سوار قایق میشدند! من اين سه عزيز را شناختم و از اینهمه بزرگواري آنها که اینچنین به فکر رزمندگان هستند اشک در چشمانم حلقه زده بود.
بدون اینکه کسی بفهمد رفتم به آنها گفتم: به خدا قسم يا به همه میگویم شما که هستید یا بلند شويد و از اينجا برويد.! هر چه آنها اصرار کردند که کوتاه بیایم، قبول نکردم و هر طور بود با خواهش و تمنا آنها را بلند كردم اما باز دست از تلاش بر نداشته و هر طور بود چند تكه چوب الوار مانند پيدا كردند و آنها را کنار قایق گذاشتند، تا نيروها برای سوار شدن مشکلی نداشته باشند. اینها فرماندهان ارشد ما بودند، كه بیادعا مردانه جنگیدند و در نهایت جان خود را برای آزادی سرزمین خود فدا کرده و به قافله شهدا پيوستند و جاودانه شدند.
نظر شهدا در آن لحظه پیدا کردم.
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#عبدالعلی_بهروزی
#حبیب_الله_شمایلی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄یوسف حمیدی
اسفند سال 1362 در منطقه هورالهویزه وقتي نيروها ميخواستند براي عمليات خيبر آماده و سوار قايقها شوند، به دلیل فاصلهای که قایق تا خشکی داشت بچهها مجبور بودند با پوتین در هوای سرد وارد آب شده و بعد سوار قایقها شوند.
خیسی پا در آن سرما برای نیروها طی چندین ساعت تا رسیدن به منطقه عملیاتی خوشایند نبود و آنها را اذیت میکرد. بهروز غلامی فرمانده تیپ و عبدالعلی بهروزی جانشین و حبیبالله شمایلی بهعنوان معاون ایشان که نظارهگر اين صحنه بودند، سريع رفتند و لباس مبدل پوشيدند و با چفيه سروصورتشان را طوري گرفتند كه كسي آنها را نشناسد و بين خشكي و قايق داخل آب به حالت خمیده قرار گرفتند. تعدادی از نیروها که آنها را نمیشناختند پا روی کمر این فرماندهان میگذاشتند و سوار قایق میشدند! من اين سه عزيز را شناختم و از اینهمه بزرگواري آنها که اینچنین به فکر رزمندگان هستند اشک در چشمانم حلقه زده بود.
بدون اینکه کسی بفهمد رفتم به آنها گفتم: به خدا قسم يا به همه میگویم شما که هستید یا بلند شويد و از اينجا برويد.! هر چه آنها اصرار کردند که کوتاه بیایم، قبول نکردم و هر طور بود با خواهش و تمنا آنها را بلند كردم اما باز دست از تلاش بر نداشته و هر طور بود چند تكه چوب الوار مانند پيدا كردند و آنها را کنار قایق گذاشتند، تا نيروها برای سوار شدن مشکلی نداشته باشند. اینها فرماندهان ارشد ما بودند، كه بیادعا مردانه جنگیدند و در نهایت جان خود را برای آزادی سرزمین خود فدا کرده و به قافله شهدا پيوستند و جاودانه شدند.
نظر شهدا در آن لحظه پیدا کردم.
#عملیات_خیبر
#شرق_دجله
#عبدالعلی_بهروزی
#حبیب_الله_شمایلی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
به بهانه روز پزشک :
کادر بهداشت و درمان در دوران دفاع مقدس نقش مهمی در کمک به مجروحین و جانبازان جنگ داشتند. آنها در شرایط سخت و دشوار و بعضاً در خط مقدم جبهه و زیر آتش شدید دشمن با ایثار و فداکاری جان خود را برای نجات جان رزمندگان مجروح و حادثه دیده خود فدا کردند و در این مسیر سربازان مجروح دشمن نیز از قلم نمی افتادند و در این مسیر جامعه پزشکی بیش از ۴۰۰۰ نفر از کادر درمانی شامل پزشکان،امدادگران،پرستاران و پیراپزشکان به شهادت رسیدند. از جمله این شهدا دکتر مجید بقایی فرمانده قرارگاه یکم کربلا و دکتر مصطفی شهیدزاده مسئولیت کمیته پزشکی جهاد استان خوزستان و عضو فعال ستاد امداد پزشکی استان خوزستان و مسئول امداد پزشکی جبهه ها می باشد روحشان شاد و راهشان مستدام
#مجید_بقایی_فرمانده_قرارگاه_کربلا
#مصطفی_شهید_زاده
#روز_پزشک
http://telegram.me/safeer59
کادر بهداشت و درمان در دوران دفاع مقدس نقش مهمی در کمک به مجروحین و جانبازان جنگ داشتند. آنها در شرایط سخت و دشوار و بعضاً در خط مقدم جبهه و زیر آتش شدید دشمن با ایثار و فداکاری جان خود را برای نجات جان رزمندگان مجروح و حادثه دیده خود فدا کردند و در این مسیر سربازان مجروح دشمن نیز از قلم نمی افتادند و در این مسیر جامعه پزشکی بیش از ۴۰۰۰ نفر از کادر درمانی شامل پزشکان،امدادگران،پرستاران و پیراپزشکان به شهادت رسیدند. از جمله این شهدا دکتر مجید بقایی فرمانده قرارگاه یکم کربلا و دکتر مصطفی شهیدزاده مسئولیت کمیته پزشکی جهاد استان خوزستان و عضو فعال ستاد امداد پزشکی استان خوزستان و مسئول امداد پزشکی جبهه ها می باشد روحشان شاد و راهشان مستدام
#مجید_بقایی_فرمانده_قرارگاه_کربلا
#مصطفی_شهید_زاده
#روز_پزشک
http://telegram.me/safeer59
مهمان پردردسر
راوی: مسعود اکبری و حبیب الله سقاوی
"محسن اکبری" جمعی گروهان غواصی و خط شکن ذوالفقار در عملیات بدر بود .در جریان عملیات گلوله ای به سرش خورد و درجمجمه او جا خوش کرد و به طور معجزه آسایی زنده ماند . بعد از عملیات محسن با وجود مجروحيتش به همراه "مجید محسنی" که تازه از اتاق عمل آمده بود تا تثبیت نيروها درپاسگاههای آبی در کنار بچه ها ماند . در آن مدت باند سفید رنگی دور سرش پیچیده بود ومرتب حاج کمال صادقی به او می گفت: برای درمان مجروحيت سرت به عقب برو . ولی محسن ماندن در خط را بر درمان جراحتی که برداشته بود ، ترجیح می داد و مدام به ما می گفت: این باند شاهد و گواه من در روز جزاست . سرانجام "محسن اكبري" به جمع دوستان شهيدش پيوست.
#فرهنگ_جبهه
#محسن_اکبری
#مجید_محسنی
#گردان_فجر
#لشکر_7_ولیعصر
http://telegram.me/safeer59
راوی: مسعود اکبری و حبیب الله سقاوی
"محسن اکبری" جمعی گروهان غواصی و خط شکن ذوالفقار در عملیات بدر بود .در جریان عملیات گلوله ای به سرش خورد و درجمجمه او جا خوش کرد و به طور معجزه آسایی زنده ماند . بعد از عملیات محسن با وجود مجروحيتش به همراه "مجید محسنی" که تازه از اتاق عمل آمده بود تا تثبیت نيروها درپاسگاههای آبی در کنار بچه ها ماند . در آن مدت باند سفید رنگی دور سرش پیچیده بود ومرتب حاج کمال صادقی به او می گفت: برای درمان مجروحيت سرت به عقب برو . ولی محسن ماندن در خط را بر درمان جراحتی که برداشته بود ، ترجیح می داد و مدام به ما می گفت: این باند شاهد و گواه من در روز جزاست . سرانجام "محسن اكبري" به جمع دوستان شهيدش پيوست.
#فرهنگ_جبهه
#محسن_اکبری
#مجید_محسنی
#گردان_فجر
#لشکر_7_ولیعصر
http://telegram.me/safeer59
اعزام پنهانئ
◄حسین کرم نسب
محمود راجي از جوانان بسيار خوشسیما، و مهربانی بود که بهواسطه اخلاق نیکویش در دل بچههاي جنگ و حتي خانواده و فاميل جايگاه خاصي داشت. پاییز سال 1362، بهطور پنهاني جهت شركت در عمليات خيبر خود را به نیروهای آماده عملیات در آبادان رسانید.
خانواده او با پيگيري فراوان جای او را پيدا كرده و خود را به مدرسه شهيد اندرزگو محل استقرار نیروهای گردان 2 در آبادان میرسانند و از نگهباني تقاضاي ملاقات با او میکنند. محمود از همهجا بیخبر وقتي بيرون مدرسه میآید بهطور ناغافل خانوادهاش او را میگیرند و بهزور سوار ماشين میکنند و حتي اجازه نمیدهند وسايلش را بردارد و با خود به بهبهان برمیگردانند!
چند روز بعد محمود در يك فرصت مناسب از دست خانواده فرار میکند و دوباره به جمع نیروهای گردان 2 سیدالشهدا (ع) پیوست و در عملیات خیبر در شرق دجله در مصاف عاشورایی و سخت در اولین اعزامش در اسفندماه 62 به شهادت رسید و پیکر مطهرش به دلیل شرایط سخت جنگي در کنار رودخانه دجله باقي ماند و 16 سال بعد در سال 78 توسط گروه تفحص پیکر او به همراه تعداد دیگری از همرزمانش شناسایی و به بهبهان منتقل شد و با شکوه فراوان تشییع گردید.
#عملیات_خیبر
#گردان_سیدالشهدا
#شرق_دجله
#الصخره_البیضه
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄حسین کرم نسب
محمود راجي از جوانان بسيار خوشسیما، و مهربانی بود که بهواسطه اخلاق نیکویش در دل بچههاي جنگ و حتي خانواده و فاميل جايگاه خاصي داشت. پاییز سال 1362، بهطور پنهاني جهت شركت در عمليات خيبر خود را به نیروهای آماده عملیات در آبادان رسانید.
خانواده او با پيگيري فراوان جای او را پيدا كرده و خود را به مدرسه شهيد اندرزگو محل استقرار نیروهای گردان 2 در آبادان میرسانند و از نگهباني تقاضاي ملاقات با او میکنند. محمود از همهجا بیخبر وقتي بيرون مدرسه میآید بهطور ناغافل خانوادهاش او را میگیرند و بهزور سوار ماشين میکنند و حتي اجازه نمیدهند وسايلش را بردارد و با خود به بهبهان برمیگردانند!
چند روز بعد محمود در يك فرصت مناسب از دست خانواده فرار میکند و دوباره به جمع نیروهای گردان 2 سیدالشهدا (ع) پیوست و در عملیات خیبر در شرق دجله در مصاف عاشورایی و سخت در اولین اعزامش در اسفندماه 62 به شهادت رسید و پیکر مطهرش به دلیل شرایط سخت جنگي در کنار رودخانه دجله باقي ماند و 16 سال بعد در سال 78 توسط گروه تفحص پیکر او به همراه تعداد دیگری از همرزمانش شناسایی و به بهبهان منتقل شد و با شکوه فراوان تشییع گردید.
#عملیات_خیبر
#گردان_سیدالشهدا
#شرق_دجله
#الصخره_البیضه
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
سربازان مَهدئ
◄مصطفی رشیدپور
تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع) در سال 1361 به فرماندهی حسن درویش تشکیل و تا فرماندهی یزدان مویدنیا و انحلال تیپ در شهریور 1365 و ایجاد تیپ 48 فتح توسط نیروهای تازه وارد استان کهگیلویه و بویراحمد ادامه پیدا کرد، بعد از عمليات خیبر همه نیروهای اين تیپ که از شهرستانهای مختلف خوزستان و استان لرستان و بخصوص خرمآباد بودند درسایت خیبر(پادگان شهید غلامی) حضور داشتند.
نیروهای بهبهان که بهترین دوستان ما بودند و در جنگیدن شجاعتشان زبانزده همه بود در سایت خیبر حضور پررنگتری داشتند، در ورزش صبحگاهی، وقتي دو گردان نیروهای ما بهم نزدیک میشدند نفر لیدر ما شعار میداد: اینا کیاند؟! و همه با صدای بلند میگفتیم: سربازانِ مهدیاند! یا میگفتیم: بسیجین. بسیجی. و همه روحيه میگرفتیم. اما وقتی گردان نیروهای بهبهان كنار ما عبور ميكرد و ليدر ما ميگفت اينا كياند؟! ما هم ميگفتيم: بهبهونیاند، بهبهونی! و نيروهاي بهبهان که از پاسخ ما غافلگیر میشدند كلي با ما میخندیدند و این شوخطبعیها بخصوص در اول صبح، باعث شور و نشاط و رفاقت بیشتر در بین همه ما میشد.
#مصطفی_رشیدپور
#مدافع_حرم
#طنز_جبهه
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄مصطفی رشیدپور
تیپ 15 امام حسن مجتبی (ع) در سال 1361 به فرماندهی حسن درویش تشکیل و تا فرماندهی یزدان مویدنیا و انحلال تیپ در شهریور 1365 و ایجاد تیپ 48 فتح توسط نیروهای تازه وارد استان کهگیلویه و بویراحمد ادامه پیدا کرد، بعد از عمليات خیبر همه نیروهای اين تیپ که از شهرستانهای مختلف خوزستان و استان لرستان و بخصوص خرمآباد بودند درسایت خیبر(پادگان شهید غلامی) حضور داشتند.
نیروهای بهبهان که بهترین دوستان ما بودند و در جنگیدن شجاعتشان زبانزده همه بود در سایت خیبر حضور پررنگتری داشتند، در ورزش صبحگاهی، وقتي دو گردان نیروهای ما بهم نزدیک میشدند نفر لیدر ما شعار میداد: اینا کیاند؟! و همه با صدای بلند میگفتیم: سربازانِ مهدیاند! یا میگفتیم: بسیجین. بسیجی. و همه روحيه میگرفتیم. اما وقتی گردان نیروهای بهبهان كنار ما عبور ميكرد و ليدر ما ميگفت اينا كياند؟! ما هم ميگفتيم: بهبهونیاند، بهبهونی! و نيروهاي بهبهان که از پاسخ ما غافلگیر میشدند كلي با ما میخندیدند و این شوخطبعیها بخصوص در اول صبح، باعث شور و نشاط و رفاقت بیشتر در بین همه ما میشد.
#مصطفی_رشیدپور
#مدافع_حرم
#طنز_جبهه
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
شرکت ساختوساز
◄حبیبالله عباداریان
عدم موفقیت در عملیاتهای رمضان، والفجر مقدماتی و والفجر یک، سبب شد تا ستاد جنگ و بخصوص سپاه به فکر انجام عملیات از طریق باتلاقهای هورالهویزه باشند. منطقه هور به دلیل پوشش نیزارهای بلند و آبهای گسترده میتوانست علاوه بر کم کردن آتش ادوات توپخانه و حملات هوایی دشمن، نقش نیروی پیاده را در این منطقه بسیار افزایش داده و تاثیر بسیار خوبی داشته باشد، به همین منظور علی هاشمی با تشکیل قرارگاه سری نصرت در اسفندماه سال 1361 مأمور انجام این وظیفه بزرگ و مهم شد.
غافلگیر کردن نیروهای دشمن به شیوههای خاص یکی از مهمترین اهداف این قرارگاه بود و باید کلیه فعالیتهای شناسایی و اطلاعاتی بهصورت کاملا پنهانی و سری انجام میگرفت. لذا علی هاشمی (معروف به سردار هور) بیشتر نیروهای خود را از ساکنین بومی شهرهای دشت آزادگان، اهواز و نیروهای قدیمی سپاه سوسنگرد انتخاب میکرد. یکی از نیروهای زبده و توانمند انتخابی علی هاشمی، لطفالله جهانتاب بود، تمام نیروهای قرارگاه نصرت میبایست در حفظ کامل اطلاعات بسیار حساس و مراقب بودند، چرا که با توجه به نفوذ نیروهای دشمن و منافقین کوچکترین خطای این افراد میتوانست موقعیت این قرارگاه و اهداف آن را زیر سؤال برده و خطرساز باشد.
لطفالله هم بهخوبی همه این موارد را میدانست، برای همین هرگاه خانواده و دوستان در مورد وظیفه و مسئولیت او در منطقه عملیاتی سؤال میکردند میگفت: دریکی شرکتهای تابعه آستان قدس که جهت بازسازی شهر سوسنگرد مشغول بازسازی منازل خسارت دیده است فعالیت میکند. وقتی دوستان از او توضیح بیشتری در مورد کارش میخواستند قسم میخورد که محل کار او نه کاری به توپ و خمپاره دارد و نه حتی خودش سلاح به دست است! و اینچنین حافظ اطلاعات محرمانه بود. با این صحبتها همه فکر میکردند او از سپاه خارج شده است و درگیر کار ساختوساز خانههای تخریب شده است! اما با پایان عملیات خیبر و تثبیت جایگاه قرارگاه نصرت، نقش و توانمندی حاج لطفالله در واحد شناسایی این عملیات برای همه مشخص شد.
#لطف_الله_جهانتاب
#قرارگاه_سری_نصرت
#حفاظت_اطلاعات
http://telegram.me/safeer59
◄حبیبالله عباداریان
عدم موفقیت در عملیاتهای رمضان، والفجر مقدماتی و والفجر یک، سبب شد تا ستاد جنگ و بخصوص سپاه به فکر انجام عملیات از طریق باتلاقهای هورالهویزه باشند. منطقه هور به دلیل پوشش نیزارهای بلند و آبهای گسترده میتوانست علاوه بر کم کردن آتش ادوات توپخانه و حملات هوایی دشمن، نقش نیروی پیاده را در این منطقه بسیار افزایش داده و تاثیر بسیار خوبی داشته باشد، به همین منظور علی هاشمی با تشکیل قرارگاه سری نصرت در اسفندماه سال 1361 مأمور انجام این وظیفه بزرگ و مهم شد.
غافلگیر کردن نیروهای دشمن به شیوههای خاص یکی از مهمترین اهداف این قرارگاه بود و باید کلیه فعالیتهای شناسایی و اطلاعاتی بهصورت کاملا پنهانی و سری انجام میگرفت. لذا علی هاشمی (معروف به سردار هور) بیشتر نیروهای خود را از ساکنین بومی شهرهای دشت آزادگان، اهواز و نیروهای قدیمی سپاه سوسنگرد انتخاب میکرد. یکی از نیروهای زبده و توانمند انتخابی علی هاشمی، لطفالله جهانتاب بود، تمام نیروهای قرارگاه نصرت میبایست در حفظ کامل اطلاعات بسیار حساس و مراقب بودند، چرا که با توجه به نفوذ نیروهای دشمن و منافقین کوچکترین خطای این افراد میتوانست موقعیت این قرارگاه و اهداف آن را زیر سؤال برده و خطرساز باشد.
لطفالله هم بهخوبی همه این موارد را میدانست، برای همین هرگاه خانواده و دوستان در مورد وظیفه و مسئولیت او در منطقه عملیاتی سؤال میکردند میگفت: دریکی شرکتهای تابعه آستان قدس که جهت بازسازی شهر سوسنگرد مشغول بازسازی منازل خسارت دیده است فعالیت میکند. وقتی دوستان از او توضیح بیشتری در مورد کارش میخواستند قسم میخورد که محل کار او نه کاری به توپ و خمپاره دارد و نه حتی خودش سلاح به دست است! و اینچنین حافظ اطلاعات محرمانه بود. با این صحبتها همه فکر میکردند او از سپاه خارج شده است و درگیر کار ساختوساز خانههای تخریب شده است! اما با پایان عملیات خیبر و تثبیت جایگاه قرارگاه نصرت، نقش و توانمندی حاج لطفالله در واحد شناسایی این عملیات برای همه مشخص شد.
#لطف_الله_جهانتاب
#قرارگاه_سری_نصرت
#حفاظت_اطلاعات
http://telegram.me/safeer59
تمامیت ارضی ایران :دومین خنجر روسیه از پشت به ایران :
✅ یکی وقتی مسکو هم مانند پکن در شورای همکاری خلیج فارس، ادعاهای امارات بر سر جزایر سه گانه را تایید میکند
✅ دوم تلاش برای واگذاری مرز زنگزور به آذربایجان و خفگی ژئوپلیتیکی برای ایران:
لاوروف وزیر خارجه روسیه : «این رهبری ارمنستان است که در حال خرابکاری در توافقنامه [اتصال جمهوری آذربایجان و نخجوان از طریق منطقه سیونیک ارمنستان] است که پاشینیان آن را امضا کرده است. درک استدلال پشت چنین موضعی دشوار است.»
پ.ن. تاریخ این ادعا را بارها و بارها ثابت نموده است اما مسئولان کشور ایران ..........
#روسیه_خیانت
#روسیه_منافع_ملی
#حفظ_تمامیت_ارضی_ایران
#دالان_زنگزور
#جزایر_سه_گانه
#ابوموسی_تمبین
http://telegram.me/safeer59
✅ یکی وقتی مسکو هم مانند پکن در شورای همکاری خلیج فارس، ادعاهای امارات بر سر جزایر سه گانه را تایید میکند
✅ دوم تلاش برای واگذاری مرز زنگزور به آذربایجان و خفگی ژئوپلیتیکی برای ایران:
لاوروف وزیر خارجه روسیه : «این رهبری ارمنستان است که در حال خرابکاری در توافقنامه [اتصال جمهوری آذربایجان و نخجوان از طریق منطقه سیونیک ارمنستان] است که پاشینیان آن را امضا کرده است. درک استدلال پشت چنین موضعی دشوار است.»
پ.ن. تاریخ این ادعا را بارها و بارها ثابت نموده است اما مسئولان کشور ایران ..........
#روسیه_خیانت
#روسیه_منافع_ملی
#حفظ_تمامیت_ارضی_ایران
#دالان_زنگزور
#جزایر_سه_گانه
#ابوموسی_تمبین
http://telegram.me/safeer59
عشق و ترس در اولین عملیات (1)
◄فتح اله آبروشن
شب پيش از اعزام نيروها براي عملیات خیبر در سال 1362 غوغايي از شور و شوق و صحنههای وصفنشدنی از شهدا و عاشقاني بر پا بود كه تا صبح، در گوشه و كنار تپه عرفان در سايت خيبر مشغول عبادت و راز و نیاز و نوشتن وصيّتنامه بودند و گويي اين مصرع شعر حافظ كه چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي وصف حال اینچنین افراد و آن شب بود.
صبح با نیروهای گردان به فرماندهی یوسف حمیدی جهت اعزام به خط در صف ایستاده بودیم که دستور سوار شدن به اتوبوسها و حرکت داده شد. من آر.پی.جی زن بودم، سیفالله خشنودی هم که کمک من بود به دستشویی رفته بود، یک باره چند بار فریاد زدم صبر کنید! کمک. کمک! همه سراسیمه برگشتند که ببینند چه اتفاقی افتاده! یونس ستونه فرمانده دسته ما، سریع پیش من آمد تا علت فریاد کمک خواستن من را جویا شود! گفتم: کمک آر.پی.جی من رفته دستشویی و هنوز نیامده! صدای خنده همه نیروها بلند شد. اما یونس مرا از صف بیرون کشید و با حرکت کلاغپر جلوی بچهها تنبیه کرد.
خلاصه با آمدن سیفالله حرکت کردیم، در بین راه دلشوره عجيبي داشتم، اولین عملیات برایم بسیار غرورانگیز بود، فکر درگیر شدن با دشمن، شلیک آر.پی.جی، صدای انفجار بدجور ذهنم را به خود درگیر کرده بود. وقتی بهصورت دلربای بعضی از دوستان عزیزی که در کنارم بودند نگاه میکردم، بهخوبی شهادت در چهره آنها را میتوان حدس زد. چند ساعت بعد به مکانی رسیدیم و برای اولین بار سوار بالگرد شدیم. وجودم مملو از ترس، شور، عشق و تشویش و نگرانی بود.
بالگرد ما را در جاده خندق (الحچرده) پیاده کرد و به فرماندهی برادر ستونه بهصورت ستونی در جادهای که اجساد نیروهای عراقی در دو طرف آن رها بود به سمت خط مقدم حرکت کردیم. اطرافمان جز نیزار و آب چیزی دیده نمیشد. بعد از ساعتها پیادهروی، شب به سنگرها و ادوات منهدم شده دشمن رسیدیم و مستقر شدیم، اما همزمان دشمن با شلیک گلولههای منور متوجه حضور ما شد و حملات شدید خود را با ریختن انواع گلوله بر سر ما شروع کرد، بوي باروت همه فضا را پر کرده بود.
خیلی جدی به علیرضا گفتم: مگر اينها با ما پدرکشتگی دارند كه اينچنين با ریختن انواع مهمات میخواهند ما را بکشند؟! با خنده گفت: مگر جنگ غیر از این است خوب ما هم برای دفاع از کشورمان در اینجا هستیم. تازه فهمیدم چه سؤال بیموردی کردهام! علیرضا گفت: این هم شب عملیاتی كه آرزويش را داشتي حالا ببینم چند مرد حلاجی؟! شدت آتش همه را زمینگیر کرده بود و کسی جرات سر بلند کردن نداشت. من از ترس روی زمین دراز کشیده بودم و صورتم را با کلاه خُود گرفته بودم و به دلم نهیب میزدم، مگر نه اینکه عاشق شب عملیات بودی! پس چرا اینهمه ترس.؟!
در همین لحظه بهیکباره ورق برگشت و یک صف از شیر مردان تیربارچی و آر.پی.جی زن ما چنان خط دشمن را در هم کوبیدند که اکثر تیربارچیهای عراقی خاموش شدند و نیروها جان تازهای گرفتند. یک لحظه بسیجی کم سن و سالی که در كنار من بود چند گلوله خورد و زخمی شد و خود را در شیار کوچکی که مسير عبور نیروها انداخت و به همه قسم میداد و التماس میکرد تا برای پاک شدن گناهانش از روی بدنش عبور کنند! پیش خودم فکر میکردم مگر یک نوجوان با این سن و سال کم چه گناهی مرتکب شده باشد که چنین درخواستی میکند و چند دقیقه بعد به دلیل شدت جراحات به آرزویش رسید و به شهادت رسید و من هنوز در دل به خود نهیب میزدم که شجاعت این نوجوان كجا و تو کجا؟!
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄فتح اله آبروشن
شب پيش از اعزام نيروها براي عملیات خیبر در سال 1362 غوغايي از شور و شوق و صحنههای وصفنشدنی از شهدا و عاشقاني بر پا بود كه تا صبح، در گوشه و كنار تپه عرفان در سايت خيبر مشغول عبادت و راز و نیاز و نوشتن وصيّتنامه بودند و گويي اين مصرع شعر حافظ كه چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي وصف حال اینچنین افراد و آن شب بود.
صبح با نیروهای گردان به فرماندهی یوسف حمیدی جهت اعزام به خط در صف ایستاده بودیم که دستور سوار شدن به اتوبوسها و حرکت داده شد. من آر.پی.جی زن بودم، سیفالله خشنودی هم که کمک من بود به دستشویی رفته بود، یک باره چند بار فریاد زدم صبر کنید! کمک. کمک! همه سراسیمه برگشتند که ببینند چه اتفاقی افتاده! یونس ستونه فرمانده دسته ما، سریع پیش من آمد تا علت فریاد کمک خواستن من را جویا شود! گفتم: کمک آر.پی.جی من رفته دستشویی و هنوز نیامده! صدای خنده همه نیروها بلند شد. اما یونس مرا از صف بیرون کشید و با حرکت کلاغپر جلوی بچهها تنبیه کرد.
خلاصه با آمدن سیفالله حرکت کردیم، در بین راه دلشوره عجيبي داشتم، اولین عملیات برایم بسیار غرورانگیز بود، فکر درگیر شدن با دشمن، شلیک آر.پی.جی، صدای انفجار بدجور ذهنم را به خود درگیر کرده بود. وقتی بهصورت دلربای بعضی از دوستان عزیزی که در کنارم بودند نگاه میکردم، بهخوبی شهادت در چهره آنها را میتوان حدس زد. چند ساعت بعد به مکانی رسیدیم و برای اولین بار سوار بالگرد شدیم. وجودم مملو از ترس، شور، عشق و تشویش و نگرانی بود.
بالگرد ما را در جاده خندق (الحچرده) پیاده کرد و به فرماندهی برادر ستونه بهصورت ستونی در جادهای که اجساد نیروهای عراقی در دو طرف آن رها بود به سمت خط مقدم حرکت کردیم. اطرافمان جز نیزار و آب چیزی دیده نمیشد. بعد از ساعتها پیادهروی، شب به سنگرها و ادوات منهدم شده دشمن رسیدیم و مستقر شدیم، اما همزمان دشمن با شلیک گلولههای منور متوجه حضور ما شد و حملات شدید خود را با ریختن انواع گلوله بر سر ما شروع کرد، بوي باروت همه فضا را پر کرده بود.
خیلی جدی به علیرضا گفتم: مگر اينها با ما پدرکشتگی دارند كه اينچنين با ریختن انواع مهمات میخواهند ما را بکشند؟! با خنده گفت: مگر جنگ غیر از این است خوب ما هم برای دفاع از کشورمان در اینجا هستیم. تازه فهمیدم چه سؤال بیموردی کردهام! علیرضا گفت: این هم شب عملیاتی كه آرزويش را داشتي حالا ببینم چند مرد حلاجی؟! شدت آتش همه را زمینگیر کرده بود و کسی جرات سر بلند کردن نداشت. من از ترس روی زمین دراز کشیده بودم و صورتم را با کلاه خُود گرفته بودم و به دلم نهیب میزدم، مگر نه اینکه عاشق شب عملیات بودی! پس چرا اینهمه ترس.؟!
در همین لحظه بهیکباره ورق برگشت و یک صف از شیر مردان تیربارچی و آر.پی.جی زن ما چنان خط دشمن را در هم کوبیدند که اکثر تیربارچیهای عراقی خاموش شدند و نیروها جان تازهای گرفتند. یک لحظه بسیجی کم سن و سالی که در كنار من بود چند گلوله خورد و زخمی شد و خود را در شیار کوچکی که مسير عبور نیروها انداخت و به همه قسم میداد و التماس میکرد تا برای پاک شدن گناهانش از روی بدنش عبور کنند! پیش خودم فکر میکردم مگر یک نوجوان با این سن و سال کم چه گناهی مرتکب شده باشد که چنین درخواستی میکند و چند دقیقه بعد به دلیل شدت جراحات به آرزویش رسید و به شهادت رسید و من هنوز در دل به خود نهیب میزدم که شجاعت این نوجوان كجا و تو کجا؟!
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
عشق و ترس در اولین عملیات (2)
◄فتح اله آبروشن
با وجود ترس اما مصمم بلند شدم و زیر نور منورها و سفیر گلولههایی که به سمتم میآمد و گویی دستی از غیب آنها را به طرف دیگری هدایت میکرد، باصلابت گام برداشتم، در معركه مردانهای که فضایش پر شده بود از عطر شهدا، بیامان شروع به شلیک آر.پی.جی کردم و مرتب فریاد میزدم خشنودی گلوله برسان و او هم سریع گلولهها را به دستم میداد، و چند ساعات بعد که صداي تكبير از همه سو بلند شد، احساس غرور و نويد پيروزي برایمان نزديك بود و با جانفشانی همه نیروها، خط دشمن در العزیر در شرق دجله به دست فاتحان ما افتاد و تصرف شد. وقتی از بالاي خاكريز زیر نور منورهایی که هنوز شلیک میشد به اطراف نگاه کردیم تازه متوجه شدیم چه منطقه مهمی را تصرف کرده بودیم، چند ایستگاه عظیم نفتی و اتوبان بزرگ العماره - بصره که امتداد آن نامعلوم بود.
با روشن شدن هوا چند قارقارک عراقی پيدا شدند و تیرهای میخی و سمی را بهصورت خوشهای به سمت ما شليك كردند، ناگهان یکی از آنها از پشت به کمرم خورد و کامل وارد بدنم شد! از شدت درد و خونریزی زمینگیر شدم، سیفالله خشنودی و سید ابول شجاعی و رحمان نیکو، با کمک هم مرا روی شکم خواباندند تا تیر را از کمر من بیرون بیاورند. سید ابول با چاقویی که همراهش بود، كار جراحي را شروع كرد و میخ که به شکل سه پیکانی بود از كمر من بیرون آورد و با خوشحالی فریاد میزد: فتحالله، فتحالله، بیرونش آوردم. بیرونش آوردم! بعد زخم مرا باندپیچی كردند. و کمی از درد من کاسته شد.
ساعتی بعد یوسف حمیدی در سمت فرمانده گردان از نیروها خواست هرکس سنگری برای استراحتی کوتاه پیدا کرده و یا جان پناهی برای خود حفر درست کند. من و خشنودی سنگر کوچکی درست کردیم. ساعتي استراحت کردیم، اما نگاه من به نیزارهاي روبهرو بود كه متوجه جنبوجوش یک نفر با زیرپوش سفید شدم! گلولهای به نزدیکی او شلیک كردم که با ترس از درون نیزار بیرون آمد و خود را تسلیم کرد.
فرد سن بالایی بود که فارسی را خوب صحبت میکرد و قسم میخورد که شیعه است و در کربلا براي امرار و معاش خانواده خود دستفروشی ميكرده که به دستور صدام و بهزور نیروهای بعث و ترس از اعدام مجبور شده به جبهه بیاید و در نیزارها پنهان شده تا در موقعیت مناسبی بتواند خود را تسليم نيروهاي ما كند، دقایقی بعد بسیاری از نیروهای دیگر که وضعیتی مثل او داشتند و بهزور به جبهه آمده بودند، بدون اینکه حتی یک گلوله هم به سمت ما شلیک کنند از نیزارها بیرون آمده و خود را تسلیم کردند. در منطقهای که ما بودیم هفتصد نفر نیروي عادي و درجهدار به اسارت ما درآمدند و دستهدسته آنها را به عقب منتقل كرديم.
در آن عمليات من يك سرگرد عراقي بنام سعدون را اسیر کردم و به سنگر خودمان آوردم. هر چی عزیز رنجبر میگفت باید او را با اسرا به عقب منتقل کنیم قبول نکردم و هر طور بود روی دوش آن سرگرد سوار شدم و میان نیروهای گردان میچرخیدم و به هر جا سرک میکشیدم و همه میخندیدند و چند ساعت بعد آن سرگرد را با بقیه اسرا به عقب منتقل کردیم. با شرکت در اولین عملیات، ترس من تبدیل به عشق و امید برای سالهای بعد حضورم در میدان نبرد در کنار دوستان شهیدی شد که نام و یادشان تا ابد در دل همه ما جاری و ساریست.
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄فتح اله آبروشن
با وجود ترس اما مصمم بلند شدم و زیر نور منورها و سفیر گلولههایی که به سمتم میآمد و گویی دستی از غیب آنها را به طرف دیگری هدایت میکرد، باصلابت گام برداشتم، در معركه مردانهای که فضایش پر شده بود از عطر شهدا، بیامان شروع به شلیک آر.پی.جی کردم و مرتب فریاد میزدم خشنودی گلوله برسان و او هم سریع گلولهها را به دستم میداد، و چند ساعات بعد که صداي تكبير از همه سو بلند شد، احساس غرور و نويد پيروزي برایمان نزديك بود و با جانفشانی همه نیروها، خط دشمن در العزیر در شرق دجله به دست فاتحان ما افتاد و تصرف شد. وقتی از بالاي خاكريز زیر نور منورهایی که هنوز شلیک میشد به اطراف نگاه کردیم تازه متوجه شدیم چه منطقه مهمی را تصرف کرده بودیم، چند ایستگاه عظیم نفتی و اتوبان بزرگ العماره - بصره که امتداد آن نامعلوم بود.
با روشن شدن هوا چند قارقارک عراقی پيدا شدند و تیرهای میخی و سمی را بهصورت خوشهای به سمت ما شليك كردند، ناگهان یکی از آنها از پشت به کمرم خورد و کامل وارد بدنم شد! از شدت درد و خونریزی زمینگیر شدم، سیفالله خشنودی و سید ابول شجاعی و رحمان نیکو، با کمک هم مرا روی شکم خواباندند تا تیر را از کمر من بیرون بیاورند. سید ابول با چاقویی که همراهش بود، كار جراحي را شروع كرد و میخ که به شکل سه پیکانی بود از كمر من بیرون آورد و با خوشحالی فریاد میزد: فتحالله، فتحالله، بیرونش آوردم. بیرونش آوردم! بعد زخم مرا باندپیچی كردند. و کمی از درد من کاسته شد.
ساعتی بعد یوسف حمیدی در سمت فرمانده گردان از نیروها خواست هرکس سنگری برای استراحتی کوتاه پیدا کرده و یا جان پناهی برای خود حفر درست کند. من و خشنودی سنگر کوچکی درست کردیم. ساعتي استراحت کردیم، اما نگاه من به نیزارهاي روبهرو بود كه متوجه جنبوجوش یک نفر با زیرپوش سفید شدم! گلولهای به نزدیکی او شلیک كردم که با ترس از درون نیزار بیرون آمد و خود را تسلیم کرد.
فرد سن بالایی بود که فارسی را خوب صحبت میکرد و قسم میخورد که شیعه است و در کربلا براي امرار و معاش خانواده خود دستفروشی ميكرده که به دستور صدام و بهزور نیروهای بعث و ترس از اعدام مجبور شده به جبهه بیاید و در نیزارها پنهان شده تا در موقعیت مناسبی بتواند خود را تسليم نيروهاي ما كند، دقایقی بعد بسیاری از نیروهای دیگر که وضعیتی مثل او داشتند و بهزور به جبهه آمده بودند، بدون اینکه حتی یک گلوله هم به سمت ما شلیک کنند از نیزارها بیرون آمده و خود را تسلیم کردند. در منطقهای که ما بودیم هفتصد نفر نیروي عادي و درجهدار به اسارت ما درآمدند و دستهدسته آنها را به عقب منتقل كرديم.
در آن عمليات من يك سرگرد عراقي بنام سعدون را اسیر کردم و به سنگر خودمان آوردم. هر چی عزیز رنجبر میگفت باید او را با اسرا به عقب منتقل کنیم قبول نکردم و هر طور بود روی دوش آن سرگرد سوار شدم و میان نیروهای گردان میچرخیدم و به هر جا سرک میکشیدم و همه میخندیدند و چند ساعت بعد آن سرگرد را با بقیه اسرا به عقب منتقل کردیم. با شرکت در اولین عملیات، ترس من تبدیل به عشق و امید برای سالهای بعد حضورم در میدان نبرد در کنار دوستان شهیدی شد که نام و یادشان تا ابد در دل همه ما جاری و ساریست.
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
قدمت بین الحرمین به چه زمانی باز می گردد؟
بینالحرمین، به صحن یا میدان میان حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل (ع) گفته میشود. در چند دهۀ اخیر، این اصطلاح در ادبیات عاشورایی بسیار گفته میشود. سوای حرمین، خود بینالحرمین هم تقدس و جایگاهی در میان دوستداران اهلبیت (ع) یافته است. در اشعار و نوحهخوانی مداحان، واژۀ بینالحرمین بهوفور دیده و شنیده میشود؛ اما این اصطلاح، اصطلاحی نو است و تا چند دهۀ پیش گفته نمیشد.رجوع به کتب تاریخی، زندگینامهها و حتی دانشنامهها و اشعار قدیمی آیینی نشان میدهد که تا پیش از تخریب خانههای میان حرمین، نام بینالحرمین مرسوم نبوده است. تنها نامی که از بینالحرمین دیده میشود، بازار بینالحرمین تهران است که در زمان قاجار ساخته شده و میان دو مسجد شاه و جامع تهران است.
پیش از ساخت بینالحرمین، آنجا محلهای مثل دیگر محلات کربلا بوده و بافتی قدیمی داشته است؛ کوچه پس کوچههای باریک و پیچ در پیچ و خانهها و مغازههای مردم. آیتﷲ سید محسن حکیم در این اندیشه بود که دو حرم را توسعه دهد و به یکدیگر متصل کند؛ اما تملک خانهها و مغازهها، هم هزینۀ هنگفتی داشت و هم رضایت مالکان سخت و دور از دسترس بود. در این میان، وجود برخی مدارس و مساجد نیز مسئله را دشوارتر میکرد.
در ۱۳۹۳ ق ادارۀ عتبات عالیات در عراق را وزارت اوقاف عراق به دست میگیرد و در سال ۱۴۰۰ ق کارگروهی برای بازسازی و توسعۀ حرمین تشکیل میشود.
صدام در محرم ۱۴۰۵ ق/۱۹۸۴ م با حضور در کربلا اعلام میکند که دهها میلیون دینار برای توسعۀ حرمین و نیز اتصالشان به میدان واحدی اختصاص خواهد داد. در این طرح اراضی و محلات اطراف حرم خریداری شد. مبلغ یک میلیون دینار عراقی – معادل ۱۰ میلیون دلار برای توسعۀ حرمین و احداث بینالحرمین به استاندار کربلا داده شد.پس از دو سال، در سوم جمادی الثانی ۱۴۰۷ ق/۱۹۸۷ م بینالحرمین به همراه دیگر طرحهای توسعه حرمین – مانند تجدید طلاکاری گنبد حرم امام حسین (ع) – افتتاح شد.در طرح توسعۀ حرمین، خانهها، بازار و مغازهها به عرض ۴۰ متر از بین رفت. در این میان برخی آثار تاریخی، مدارس علمیه و مساجد قدیمی و نیز برخی مقبرههای بزرگان تخریب شد.در دو طرف بینالحرمین، ساختمانهای تجاری ساخته شد. این ساختمانها تا سال ۱۹۹۱ م بودند. پس از انتفاضه با تخریب این ساختمانها، بینالحرمین گستردهتر شد.
بازسازی و توسعۀ عتبات عالیات، برای حکومت صدام نه فقط از جهت به دست آوردن حمایت شیعیان و قبایل شیعه اهمیت داشت، بلکه بسیاری از رؤسا و مسئولان کشورهای اسلامی در سفر به عراق به کربلا و دیگر عتبات میرفتند. بازدید مسئولان دیگر کشورها، نوعی انگیزۀ سیاسی بود تا حکومت صدام به عمران و بازسازی عتبات توجه کند. در دورۀ احمد حسن البکر و بعد در دورۀ صدام، بسیاری از رؤسای جمهور و مقامات دیگر کشورهای اسلامی به کربلا آمدند. جعفر النمیری و مشیر سید سوار رؤسای جمهور سودان، علی سالم الربیعی رئیس جمهور یمن، مأمون عبدالقیوم رئیس جمهور مالزی، محمد داوود خان رئیس جمهور افغانستان و بعدها حسن کونجی رئیس جمهور نیجریه و جودت صونای رئیس جمهور ترکیه در سفرشان به عراق، به زیارت امام حسین (ع) در کربلا نیز رفتند. در رژیم گذشته خاندان پهلوی مانند رضاشاه و محمدرضا شاه، غلامرضا، اشرف و فرح دیبا بارها به کربلا سفر کردند. صدام خود بارها در مناسبتهای گوناگون به کربلا سفر کرده است. این مسئله نشانگر آن است که کربلا نهتنها از جهت مذهبی، بلکه از جهت سیاسی نیز اهمیت دارد. اهمیت مذهبی و سیاسی – چه سیاست داخلی و چه خارجی – حکومت را به بازسازی ترغیب میکرد.
بعد از دو جنگ صدام با ایران و کویت و انزوای بینالمللی عراق، صدام زیارتهای دیپلماتیک از کربلا را تعطیل کرد و این بُعد از اهمیت سیاسی کربلا برای حکومت صدام از بین رفت. قیام شیعیان در انتفاضۀ ۱۹۹۱ م و حمله به کربلا، صدمات بسیاری به حرمین کربلا وارد ساخت. اگرچه سالهای بعد، حکومت صدام در پی بازسازی برآمد، اما تا زمان پس از صدام آثار حمله به حرمین کربلا دیده میشد. پس از انتفاضه و صدمات فراوان به حرم، بینالحرمین توسعه یافت. در ۱۴۱۵ ق/۱۹۹۴ م به همت شیعیان بغداد درختکاری بینالحرمین انجام شد.
در هر صورت بنای بینالحرمین به زمان دولت صدام باز میگردد که با تملک ساختمانهای میان دو حرم انجام گرفت و پس از آن اصطلاح «بینالحرمین» وارد ادبیات عاشورایی و آیینی شد.
#بین_الحرمین
#کربلای_معلی
http://telegram.me/safeer59
بینالحرمین، به صحن یا میدان میان حرم امام حسین و حضرت ابوالفضل (ع) گفته میشود. در چند دهۀ اخیر، این اصطلاح در ادبیات عاشورایی بسیار گفته میشود. سوای حرمین، خود بینالحرمین هم تقدس و جایگاهی در میان دوستداران اهلبیت (ع) یافته است. در اشعار و نوحهخوانی مداحان، واژۀ بینالحرمین بهوفور دیده و شنیده میشود؛ اما این اصطلاح، اصطلاحی نو است و تا چند دهۀ پیش گفته نمیشد.رجوع به کتب تاریخی، زندگینامهها و حتی دانشنامهها و اشعار قدیمی آیینی نشان میدهد که تا پیش از تخریب خانههای میان حرمین، نام بینالحرمین مرسوم نبوده است. تنها نامی که از بینالحرمین دیده میشود، بازار بینالحرمین تهران است که در زمان قاجار ساخته شده و میان دو مسجد شاه و جامع تهران است.
پیش از ساخت بینالحرمین، آنجا محلهای مثل دیگر محلات کربلا بوده و بافتی قدیمی داشته است؛ کوچه پس کوچههای باریک و پیچ در پیچ و خانهها و مغازههای مردم. آیتﷲ سید محسن حکیم در این اندیشه بود که دو حرم را توسعه دهد و به یکدیگر متصل کند؛ اما تملک خانهها و مغازهها، هم هزینۀ هنگفتی داشت و هم رضایت مالکان سخت و دور از دسترس بود. در این میان، وجود برخی مدارس و مساجد نیز مسئله را دشوارتر میکرد.
در ۱۳۹۳ ق ادارۀ عتبات عالیات در عراق را وزارت اوقاف عراق به دست میگیرد و در سال ۱۴۰۰ ق کارگروهی برای بازسازی و توسعۀ حرمین تشکیل میشود.
صدام در محرم ۱۴۰۵ ق/۱۹۸۴ م با حضور در کربلا اعلام میکند که دهها میلیون دینار برای توسعۀ حرمین و نیز اتصالشان به میدان واحدی اختصاص خواهد داد. در این طرح اراضی و محلات اطراف حرم خریداری شد. مبلغ یک میلیون دینار عراقی – معادل ۱۰ میلیون دلار برای توسعۀ حرمین و احداث بینالحرمین به استاندار کربلا داده شد.پس از دو سال، در سوم جمادی الثانی ۱۴۰۷ ق/۱۹۸۷ م بینالحرمین به همراه دیگر طرحهای توسعه حرمین – مانند تجدید طلاکاری گنبد حرم امام حسین (ع) – افتتاح شد.در طرح توسعۀ حرمین، خانهها، بازار و مغازهها به عرض ۴۰ متر از بین رفت. در این میان برخی آثار تاریخی، مدارس علمیه و مساجد قدیمی و نیز برخی مقبرههای بزرگان تخریب شد.در دو طرف بینالحرمین، ساختمانهای تجاری ساخته شد. این ساختمانها تا سال ۱۹۹۱ م بودند. پس از انتفاضه با تخریب این ساختمانها، بینالحرمین گستردهتر شد.
بازسازی و توسعۀ عتبات عالیات، برای حکومت صدام نه فقط از جهت به دست آوردن حمایت شیعیان و قبایل شیعه اهمیت داشت، بلکه بسیاری از رؤسا و مسئولان کشورهای اسلامی در سفر به عراق به کربلا و دیگر عتبات میرفتند. بازدید مسئولان دیگر کشورها، نوعی انگیزۀ سیاسی بود تا حکومت صدام به عمران و بازسازی عتبات توجه کند. در دورۀ احمد حسن البکر و بعد در دورۀ صدام، بسیاری از رؤسای جمهور و مقامات دیگر کشورهای اسلامی به کربلا آمدند. جعفر النمیری و مشیر سید سوار رؤسای جمهور سودان، علی سالم الربیعی رئیس جمهور یمن، مأمون عبدالقیوم رئیس جمهور مالزی، محمد داوود خان رئیس جمهور افغانستان و بعدها حسن کونجی رئیس جمهور نیجریه و جودت صونای رئیس جمهور ترکیه در سفرشان به عراق، به زیارت امام حسین (ع) در کربلا نیز رفتند. در رژیم گذشته خاندان پهلوی مانند رضاشاه و محمدرضا شاه، غلامرضا، اشرف و فرح دیبا بارها به کربلا سفر کردند. صدام خود بارها در مناسبتهای گوناگون به کربلا سفر کرده است. این مسئله نشانگر آن است که کربلا نهتنها از جهت مذهبی، بلکه از جهت سیاسی نیز اهمیت دارد. اهمیت مذهبی و سیاسی – چه سیاست داخلی و چه خارجی – حکومت را به بازسازی ترغیب میکرد.
بعد از دو جنگ صدام با ایران و کویت و انزوای بینالمللی عراق، صدام زیارتهای دیپلماتیک از کربلا را تعطیل کرد و این بُعد از اهمیت سیاسی کربلا برای حکومت صدام از بین رفت. قیام شیعیان در انتفاضۀ ۱۹۹۱ م و حمله به کربلا، صدمات بسیاری به حرمین کربلا وارد ساخت. اگرچه سالهای بعد، حکومت صدام در پی بازسازی برآمد، اما تا زمان پس از صدام آثار حمله به حرمین کربلا دیده میشد. پس از انتفاضه و صدمات فراوان به حرم، بینالحرمین توسعه یافت. در ۱۴۱۵ ق/۱۹۹۴ م به همت شیعیان بغداد درختکاری بینالحرمین انجام شد.
در هر صورت بنای بینالحرمین به زمان دولت صدام باز میگردد که با تملک ساختمانهای میان دو حرم انجام گرفت و پس از آن اصطلاح «بینالحرمین» وارد ادبیات عاشورایی و آیینی شد.
#بین_الحرمین
#کربلای_معلی
http://telegram.me/safeer59
ثبت اولین خاطره
◄نجف زراعتپیشه
هفتم اسفند 1362 وقتي تانکها و نیروهای کماندویی و هواپيماهاي دشمن از جلو و سمت راست در دشت العزیر در شرق رودخانه دجله به سمت ما بیامان شلیک ميكردند، بعد از 16 ساعت درگیری مستمر و پاتکهای پیدرپی دشمن و فقدان پشتیبانی لازم به دليل پهنه آبهای 40 کیلومتری هور در پشت سر و وخامت اوضاع و تلفات سنگین، دستور عقبنشینی صادر شد و ما به ستون یک به سمت جاده خندق شروع به دويدن كرديم. عدم امکان پشتيباني، خستگی و بیخوابی، گرسنگی و کمبنیه بودن من به دلیل نوجواني و ديدن پیکر شهدایی که از بهترين دوستانمان بوده و تنها ساعتی پیش در کنار هم بودیم، روحيه و توان حرکت از من گرفته شد.
تجهیزات و کولهپشتی بر جسم فشار زیاد آورده بود و نفسم را به شماره افتاد، از دويدن ایستادم و خودم را براي شهادت يا اسارت آماده كردم. در آن لحظات سخت عبدالله رنجبر، میثم ترکی زاده با تک لول 23 میلیمتری به سمت هواپیماهای دشمن شليك ميكردند، به دلیل مقاومت مثالزدنی نیروهای گردان 4و 5 و همچنین تلقی دشمن از ورود نیروهای تازهنفس به خط العزیر به ناگاه صحنه جنگ برگشت و يگان زرهی و کماندهای عراق شروع به عقبنشینی كردند. با این تغییر دوباره دستور برگشت به نیروهای ما صادر شد و به همراه بقیه خودمان را به سیل بند کنار رودخانه دجله رساندیم.
یک مرتبه متوجه دفترچه کوچکی زیر خاکهای کنار یک جسد عراقی شدم، آن را برداشته و تمیز کردم و از شرایط دوران آموزشی و حس تنهایی و دور شدن از دوستان تازه شهیدم که گویی سختی چند سال بر من گذشته بود، چندجملهای نوشتم. اين حس خوب نوشتن در همان چند ماه اول حضورم در جبهه مرا مصمم کرد تا براي ثبت خاطرات خودم و ديگر دوستان تا پایان جنگ تلاش کنم و بعد از جنگ هم این روند را از زبان همه عزیزانی که در دوران هشتساله دفاع حضور داشتند ادامه دادم، گاهی فکر میکنم همه اینها را باید مدیون آن دفترچهای باشم که به خواست خدا و نظر شهدا در آن لحظه پیدا کردم.
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄نجف زراعتپیشه
هفتم اسفند 1362 وقتي تانکها و نیروهای کماندویی و هواپيماهاي دشمن از جلو و سمت راست در دشت العزیر در شرق رودخانه دجله به سمت ما بیامان شلیک ميكردند، بعد از 16 ساعت درگیری مستمر و پاتکهای پیدرپی دشمن و فقدان پشتیبانی لازم به دليل پهنه آبهای 40 کیلومتری هور در پشت سر و وخامت اوضاع و تلفات سنگین، دستور عقبنشینی صادر شد و ما به ستون یک به سمت جاده خندق شروع به دويدن كرديم. عدم امکان پشتيباني، خستگی و بیخوابی، گرسنگی و کمبنیه بودن من به دلیل نوجواني و ديدن پیکر شهدایی که از بهترين دوستانمان بوده و تنها ساعتی پیش در کنار هم بودیم، روحيه و توان حرکت از من گرفته شد.
تجهیزات و کولهپشتی بر جسم فشار زیاد آورده بود و نفسم را به شماره افتاد، از دويدن ایستادم و خودم را براي شهادت يا اسارت آماده كردم. در آن لحظات سخت عبدالله رنجبر، میثم ترکی زاده با تک لول 23 میلیمتری به سمت هواپیماهای دشمن شليك ميكردند، به دلیل مقاومت مثالزدنی نیروهای گردان 4و 5 و همچنین تلقی دشمن از ورود نیروهای تازهنفس به خط العزیر به ناگاه صحنه جنگ برگشت و يگان زرهی و کماندهای عراق شروع به عقبنشینی كردند. با این تغییر دوباره دستور برگشت به نیروهای ما صادر شد و به همراه بقیه خودمان را به سیل بند کنار رودخانه دجله رساندیم.
یک مرتبه متوجه دفترچه کوچکی زیر خاکهای کنار یک جسد عراقی شدم، آن را برداشته و تمیز کردم و از شرایط دوران آموزشی و حس تنهایی و دور شدن از دوستان تازه شهیدم که گویی سختی چند سال بر من گذشته بود، چندجملهای نوشتم. اين حس خوب نوشتن در همان چند ماه اول حضورم در جبهه مرا مصمم کرد تا براي ثبت خاطرات خودم و ديگر دوستان تا پایان جنگ تلاش کنم و بعد از جنگ هم این روند را از زبان همه عزیزانی که در دوران هشتساله دفاع حضور داشتند ادامه دادم، گاهی فکر میکنم همه اینها را باید مدیون آن دفترچهای باشم که به خواست خدا و نظر شهدا در آن لحظه پیدا کردم.
#عملیات_خیبر
#گردان_امام_حسین
#شرق_دجله_العزیر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
آزادئ اسرا
◄ یدالله پازند
در ساعات پایانی حضور نیروهای عملیاتی در شرق دجله در اسفند 1362و در جریان عملیات خیبر، دستور عقبنشینی به جزایر مجنون صادر شد. عبدالعلي بهروزی فرمانده تیپ بالغ بر صد نفر از اسرای عراقی را در جاده خندق (الحچرده) به دلیل نبود قایق جهت انتقال به عقب آزاد کرد و به آنها گفت: با وجودی که در میدان نبرد هستیم و میتوانیم طبق قوانین جنگ به شما شلیک کنیم، اما شما را آزاد میکنیم و امیدوارم مثل یک سفیر از جانب ما به سمت نیروها و مردم و خانوادههای خود برگردید و به آنها بگویید ما دشمن شما نیستیم و برای دفاع از سرزمینمان وارد این جنگ شدیم.
اکثر آنها نیروها جیشالشعبی بودند که با زور اسلحه و تهدید کشتن، توسط نیروهای امنیتی صدام از کوچه و بازار بخصوص شهرهای شیعهنشین عراق جهت جنگ علیه ایران فرستاده شده بودند و نه تنها انگیزهای برای جنگیدن نداشتند، بلکه با امور نظامی و تجهیزات جنگي هم کاملا ناآشنا بودند و برادر بهروزی چون اشراف کامل به این قضیه داشت اجازه نداد کسی کوچکترین آسیبی به آنها بزند و همه را آزاد کرد.
#عملیات_خیبر
#فرهنگ_جبهه
#جاده_خندق
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄ یدالله پازند
در ساعات پایانی حضور نیروهای عملیاتی در شرق دجله در اسفند 1362و در جریان عملیات خیبر، دستور عقبنشینی به جزایر مجنون صادر شد. عبدالعلي بهروزی فرمانده تیپ بالغ بر صد نفر از اسرای عراقی را در جاده خندق (الحچرده) به دلیل نبود قایق جهت انتقال به عقب آزاد کرد و به آنها گفت: با وجودی که در میدان نبرد هستیم و میتوانیم طبق قوانین جنگ به شما شلیک کنیم، اما شما را آزاد میکنیم و امیدوارم مثل یک سفیر از جانب ما به سمت نیروها و مردم و خانوادههای خود برگردید و به آنها بگویید ما دشمن شما نیستیم و برای دفاع از سرزمینمان وارد این جنگ شدیم.
اکثر آنها نیروها جیشالشعبی بودند که با زور اسلحه و تهدید کشتن، توسط نیروهای امنیتی صدام از کوچه و بازار بخصوص شهرهای شیعهنشین عراق جهت جنگ علیه ایران فرستاده شده بودند و نه تنها انگیزهای برای جنگیدن نداشتند، بلکه با امور نظامی و تجهیزات جنگي هم کاملا ناآشنا بودند و برادر بهروزی چون اشراف کامل به این قضیه داشت اجازه نداد کسی کوچکترین آسیبی به آنها بزند و همه را آزاد کرد.
#عملیات_خیبر
#فرهنگ_جبهه
#جاده_خندق
#عبدالعلی_بهروزی
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
حسین بن علی نوری بود در ظلمات زمانه:
پیام نهضت حسینی ع این بود مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت و خواری می باشد و راز ماندگاری نام او و یاران با وفایش همین نکته اساسی بوده است .
#نهضت_حسینی
#رهرو_صادق
http://telegram.me/safeer59
پیام نهضت حسینی ع این بود مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت و خواری می باشد و راز ماندگاری نام او و یاران با وفایش همین نکته اساسی بوده است .
#نهضت_حسینی
#رهرو_صادق
http://telegram.me/safeer59
دائی همتی هم رفت😢
بریده ای از
آوسنه دهلاویه-۲
حدیث یک تولد
……
دایی همتی با خواهر زاده اش که خیلی جوان بود به جنگ (سوسنگرد) آمده بود. و چون او دایی صداش میزد، همه بچه های دیگه هم بهش می گفتن دایی.
تنها پل ماشين رو سوسنگرد، كه دو طرف مركزى شهر رو به هم وصل مى كرد، در روزهاى آغازين جنگ تخريب شده بود. تنها وسیله ما برای عبور از رودخانه و رفتن به سمت دیگر جاده سوسنگرد-بُستان قایق بود. اما بعدها این پل چوبی ارتباط ما با آن طرف آب را خیلی آسان کرد.
پل دست سازى بود كه دايى همتى بروجردی قبل از عمليات ٢٦ اسفند ٥٩ ساخته بود. چهار تا سيم بكسل بود كه دستمان را به دو تاى بالا، راست يا چپ مى گرفتيم و روى دو تاى پايين رو دايى همتی با چوب هاي كه به هم سيم پيچ شده بود يك پل چوبى درست كرده بود. پلى به عرض ٢ تا ٣ متر و طول حدود ٨٠ متر يا بيشتر.
روزهاى زيادى وقتى در حال ساخت پل بود دايى را مى ديديم، برايش دست تكان مى داديم و خسته نباشى مى گفتيم و با قايق مى رفتيم آن طرف آب. اون زمان، ما ديده بان ها از معدود نيروهايى بوديم كه اجازه عبور از آب رو داشتيم.
وقتى كار پل تمام شد دايى كنار پل مى نشست و برايمان دعا مى كرد كه غروب سالم بر گرديم.
اگر از من بپرسند براى جنگ چه كرده اى پاسخم اين است: هيچ كار.
اما دايى همتى خيلى حرف دارد. پينه هاى دستش را نشانت مى دهد. كف دست هايش را كه سيم بكسل بريده بود به عنوان شاهد به رُخت مى كشد و مى تواند پلى را كه ساخته، بدهد به نامش سند بزنند.
اين پل و پل هاى زيادى مثل اين، قاب عكس هاى زيباى جنگ هستند.
از روى پل كه مى گذشتى مثل بانوج (گهواره عشائرى) تكان مى خورد. وقتى دايى همتى ترس ما رو مى ديد مى گفت نترسين. جورى ساختمش كه تانك هم مى تونه از روش رد بشه😂😂.
بعدها البته پل را با سيم بكسل هاى ديگرى به زمين متصل كردند كه تكان هايش خيلى كمتر شد.
این دايی همتی ست و شاهکارش، مهندسی و اجرای ساخت پل چوبی سوسنگرد.
هر جا و هر فرصتی که بشه از دایی همتی ها ی جنگ گفت غنیمته.
عکس و داستان دایی همتی مال همه ایران است.
حميد
#يادداشتهاى_قطارى
انگلستان
۳۱ می ۲۰۱۷
@hbghoddusi
http://telegram.me/safeer59
بریده ای از
آوسنه دهلاویه-۲
حدیث یک تولد
……
دایی همتی با خواهر زاده اش که خیلی جوان بود به جنگ (سوسنگرد) آمده بود. و چون او دایی صداش میزد، همه بچه های دیگه هم بهش می گفتن دایی.
تنها پل ماشين رو سوسنگرد، كه دو طرف مركزى شهر رو به هم وصل مى كرد، در روزهاى آغازين جنگ تخريب شده بود. تنها وسیله ما برای عبور از رودخانه و رفتن به سمت دیگر جاده سوسنگرد-بُستان قایق بود. اما بعدها این پل چوبی ارتباط ما با آن طرف آب را خیلی آسان کرد.
پل دست سازى بود كه دايى همتى بروجردی قبل از عمليات ٢٦ اسفند ٥٩ ساخته بود. چهار تا سيم بكسل بود كه دستمان را به دو تاى بالا، راست يا چپ مى گرفتيم و روى دو تاى پايين رو دايى همتی با چوب هاي كه به هم سيم پيچ شده بود يك پل چوبى درست كرده بود. پلى به عرض ٢ تا ٣ متر و طول حدود ٨٠ متر يا بيشتر.
روزهاى زيادى وقتى در حال ساخت پل بود دايى را مى ديديم، برايش دست تكان مى داديم و خسته نباشى مى گفتيم و با قايق مى رفتيم آن طرف آب. اون زمان، ما ديده بان ها از معدود نيروهايى بوديم كه اجازه عبور از آب رو داشتيم.
وقتى كار پل تمام شد دايى كنار پل مى نشست و برايمان دعا مى كرد كه غروب سالم بر گرديم.
اگر از من بپرسند براى جنگ چه كرده اى پاسخم اين است: هيچ كار.
اما دايى همتى خيلى حرف دارد. پينه هاى دستش را نشانت مى دهد. كف دست هايش را كه سيم بكسل بريده بود به عنوان شاهد به رُخت مى كشد و مى تواند پلى را كه ساخته، بدهد به نامش سند بزنند.
اين پل و پل هاى زيادى مثل اين، قاب عكس هاى زيباى جنگ هستند.
از روى پل كه مى گذشتى مثل بانوج (گهواره عشائرى) تكان مى خورد. وقتى دايى همتى ترس ما رو مى ديد مى گفت نترسين. جورى ساختمش كه تانك هم مى تونه از روش رد بشه😂😂.
بعدها البته پل را با سيم بكسل هاى ديگرى به زمين متصل كردند كه تكان هايش خيلى كمتر شد.
این دايی همتی ست و شاهکارش، مهندسی و اجرای ساخت پل چوبی سوسنگرد.
هر جا و هر فرصتی که بشه از دایی همتی ها ی جنگ گفت غنیمته.
عکس و داستان دایی همتی مال همه ایران است.
حميد
#يادداشتهاى_قطارى
انگلستان
۳۱ می ۲۰۱۷
@hbghoddusi
http://telegram.me/safeer59
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مسعود رجوی در کنار مریم قجر همسر مهدی ابریشمچی از کادرهای ارشد سازمان مجاهدین خلق بود که به خاطر استحکام سازمان و دستور سازمانی از وی طلاق گرفته و بلافاصله و بدون طی نمودن شرایط شرعی به عقد و ازدواج رهبری سازمان مسعود رجوی درمی آید و اینک در حرم امام حسین ع دست به دعا برداشته تا همگام با ارتش بعثی به جنگ هم میهنان خود بیایند ؟ و چقدر ناشیانه فیلم بازی می کند .
#سازمان_مجاهدین_خلق
#مسعود_رجوی
#کربلای_معلی
#هل_من_ناصرا_ینصرنی
http://telegram.me/safeer59
#سازمان_مجاهدین_خلق
#مسعود_رجوی
#کربلای_معلی
#هل_من_ناصرا_ینصرنی
http://telegram.me/safeer59
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اسرا (آزادگان)
ویدیوی زیر اردوگاه و کمپ اسرای ایرانی در الانبار را به تصویر کشیده است.
اردوگاه الرمادی ، استان الانبار به مرکزیت شهر رمادی در مرز اردن و سوریه که تعداد 16 اردوگاه در این استان بود. این اردوگاهها در پادگان 14 رمضان ارتش عراق که یکی از بزرگترین پادگانهای خاورمیانه است. اولین اردوگاه در این پادگان به نام رمادی 1 در سال اول جنگ تشکیل شد.این اردوگاه تشکیل شده بود از 20 بند، هر بند 8 آسایشگاه که در زمانهای مختلف تعداد نفرات هر آسایشگاه از 50 نفر تا 80 نفر در حال تغییر بود.
اردوگاه یا کمپ التاش در ۴۰ کیلومتری رمادی، در یک بیابان لم یزرع قرار دارد.این کمپ در سال ۱۳۵۹ تأسیس شد.مردم ساکن این اردوگاه تا قبل از حمله عراق به کویت اسرای ایرانی و کردهایی بودند که یا اسیر شده بودند یا خود به این منطقه آمده بودند. در سال ۱۳۷۰ عده ای از ایرانیان فارسی زبان در این منطقه سکونت کردند. خانههای ساخته شده از حلبی و نبود بهداشت از جمله مهمترین مشکلات این اردوگاه است .
#اسرا
#آزادگان
#الرمادی
#الانبار
http://telegram.me/safeer59
ویدیوی زیر اردوگاه و کمپ اسرای ایرانی در الانبار را به تصویر کشیده است.
اردوگاه الرمادی ، استان الانبار به مرکزیت شهر رمادی در مرز اردن و سوریه که تعداد 16 اردوگاه در این استان بود. این اردوگاهها در پادگان 14 رمضان ارتش عراق که یکی از بزرگترین پادگانهای خاورمیانه است. اولین اردوگاه در این پادگان به نام رمادی 1 در سال اول جنگ تشکیل شد.این اردوگاه تشکیل شده بود از 20 بند، هر بند 8 آسایشگاه که در زمانهای مختلف تعداد نفرات هر آسایشگاه از 50 نفر تا 80 نفر در حال تغییر بود.
اردوگاه یا کمپ التاش در ۴۰ کیلومتری رمادی، در یک بیابان لم یزرع قرار دارد.این کمپ در سال ۱۳۵۹ تأسیس شد.مردم ساکن این اردوگاه تا قبل از حمله عراق به کویت اسرای ایرانی و کردهایی بودند که یا اسیر شده بودند یا خود به این منطقه آمده بودند. در سال ۱۳۷۰ عده ای از ایرانیان فارسی زبان در این منطقه سکونت کردند. خانههای ساخته شده از حلبی و نبود بهداشت از جمله مهمترین مشکلات این اردوگاه است .
#اسرا
#آزادگان
#الرمادی
#الانبار
http://telegram.me/safeer59
غلتک راهسازئ
◄حسین کرم نسب
به همراه چند نفر از نیروهای گردان جهت حضور در عملیات خیبر در سال 1362 سوار بالگرد شدیم و بعد از طی مسیری در جاده خندق پیاده شده و به سمت خط مقدم العزیر در شرق رودخانه دجله به راه افتادیم. در مسیر متوجه یک دستگاه ماشین غلتک راهسازی شدیم، پس از بررسی، متوجه شدیم سالم است و فقط سوخت ندارد.
از یک کامیون عراقی فرو رفته در نیزارهای اطراف جاده مقداری گازوئیل کشیدیم و آن را روشن کردیم و سوار غلتک شدیم و حرکت کردیم، در آن شرایط جنگی شوخیهای ما با نیروهایی که پیاده در حال حرکت بودند باعث روحیه آنها میشد.
#عملیات_خیبر
#شرق_بصره
#جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
◄حسین کرم نسب
به همراه چند نفر از نیروهای گردان جهت حضور در عملیات خیبر در سال 1362 سوار بالگرد شدیم و بعد از طی مسیری در جاده خندق پیاده شده و به سمت خط مقدم العزیر در شرق رودخانه دجله به راه افتادیم. در مسیر متوجه یک دستگاه ماشین غلتک راهسازی شدیم، پس از بررسی، متوجه شدیم سالم است و فقط سوخت ندارد.
از یک کامیون عراقی فرو رفته در نیزارهای اطراف جاده مقداری گازوئیل کشیدیم و آن را روشن کردیم و سوار غلتک شدیم و حرکت کردیم، در آن شرایط جنگی شوخیهای ما با نیروهایی که پیاده در حال حرکت بودند باعث روحیه آنها میشد.
#عملیات_خیبر
#شرق_بصره
#جاده_خندق
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
http://telegram.me/safeer59
خط سیر موشک
◄حبیبالله عباداریان
چهارم آبان ماه 1362 در کنار لطفالله جهانتاب در محوطه قرارگاه سری نصرت در منطقه رفیع، دشت آزادگان نشسته بودیم و نگاهمان به آسمان بود که متوجه شدیم دو موشک بزرگ از سمت عراق به سمت ایران درحرکت است. به حاج لطفالله گفتم: به دلم اثر کرده این موشکها به سمت بهبهان میروند!
با عجله خود را به اتاق فرماندهی رسانده و سعی کردم با سپاه بهبهان تماس برقرار کنم چند دقیقه بعد که تماس برقرار شد، صداى انفجاری بسیار مهیبی از پشت تلفن به گوشم رسید! میدانستم اتفاق بسیار وحشتناک و ناگواری در شهر رُخ داده است! همان موقع امور قرارگاه را به دیگر دوستان سپردم و سریع حرکت کردم و صبح زود به بهبهان رسیدم.
متأسفانه حدس من درست بود و موشك به مدرسه راهنمایی شهید حمدالله پیروز در نزدیک ساختمان سپاه اصابت کرده بود! این حادثه آنقدر وحشیانه بود که باعث شهادت و زخمی شدن بسیار از دانش آموزان این مدرسه شد. فرداي آن روز موقع تشییع آن دانش آموزان نوجوان و معصوم در گلزار شهدا و دیدن آنهمه صحنههای دردناک از خانوادههای داغ دیدهای که فرزندان خود را از دست داده بودند، روز بسیار تلخ و دردآوری بود.
اگرچه موقع دیدن آن موشکها هیچ كاري از دست من به عمل نمیآمد، اما تا مدتها درگیری ذهنی داشتم و گویی خودم را مقصر میدانستم و میگفتم ای کاش میشد به طریقی جلوی این موشکها را بگیرم! بعد از سالها هنوز وقتی بر مزار پاک آن دانش آموزان میروم یاد آن حادثه تلخ، روحیه مرا به هم میریزد. یاد و نام همه آن 74دانشآموز و معلمین بیگناهی که در کلاس درس به شهادت رسیدند همیشه جاودانه است.
#جنگ_شهرها
#مدرسه_راهنمایی_پیروز_بهبهان
#موشک_اسکاد_بی
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
◄حبیبالله عباداریان
چهارم آبان ماه 1362 در کنار لطفالله جهانتاب در محوطه قرارگاه سری نصرت در منطقه رفیع، دشت آزادگان نشسته بودیم و نگاهمان به آسمان بود که متوجه شدیم دو موشک بزرگ از سمت عراق به سمت ایران درحرکت است. به حاج لطفالله گفتم: به دلم اثر کرده این موشکها به سمت بهبهان میروند!
با عجله خود را به اتاق فرماندهی رسانده و سعی کردم با سپاه بهبهان تماس برقرار کنم چند دقیقه بعد که تماس برقرار شد، صداى انفجاری بسیار مهیبی از پشت تلفن به گوشم رسید! میدانستم اتفاق بسیار وحشتناک و ناگواری در شهر رُخ داده است! همان موقع امور قرارگاه را به دیگر دوستان سپردم و سریع حرکت کردم و صبح زود به بهبهان رسیدم.
متأسفانه حدس من درست بود و موشك به مدرسه راهنمایی شهید حمدالله پیروز در نزدیک ساختمان سپاه اصابت کرده بود! این حادثه آنقدر وحشیانه بود که باعث شهادت و زخمی شدن بسیار از دانش آموزان این مدرسه شد. فرداي آن روز موقع تشییع آن دانش آموزان نوجوان و معصوم در گلزار شهدا و دیدن آنهمه صحنههای دردناک از خانوادههای داغ دیدهای که فرزندان خود را از دست داده بودند، روز بسیار تلخ و دردآوری بود.
اگرچه موقع دیدن آن موشکها هیچ كاري از دست من به عمل نمیآمد، اما تا مدتها درگیری ذهنی داشتم و گویی خودم را مقصر میدانستم و میگفتم ای کاش میشد به طریقی جلوی این موشکها را بگیرم! بعد از سالها هنوز وقتی بر مزار پاک آن دانش آموزان میروم یاد آن حادثه تلخ، روحیه مرا به هم میریزد. یاد و نام همه آن 74دانشآموز و معلمین بیگناهی که در کلاس درس به شهادت رسیدند همیشه جاودانه است.
#جنگ_شهرها
#مدرسه_راهنمایی_پیروز_بهبهان
#موشک_اسکاد_بی
#بهبهان
http://telegram.me/safeer59
حنابندان
◄حسین کرم نسب
سال 1362 بعد از پایان دوره آبی خاکی مربیان و تکاوران نیروی دریایی ارتش در بندرانزلی، بچههاي بهبهان با همت اكبر بركت رضايي یک مراسم حنابندان راه انداختیم و هر كس از راه میرسید او را به زور میگرفتیم و سرش را حنا ميگذاشتيم! مربي شنا كه از سروصدای بچهها ناراحت شده بود آمد تذكر بدهد يك مرتبه اکبر بركت او را گرفت و يك مشت حنا روي سرش گذاشت! ديگر حرفي برايش نمانده بود و همه کلی خندیدیم، آن شب پر شد از خاطرات بسیار خوب، در کنار دوستان و همرزمانی که در عملیاتهای بعد بسیاری از آنها به شهادت رسیدند.
#فرهنگ_جبهه
#حنابندان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
◄حسین کرم نسب
سال 1362 بعد از پایان دوره آبی خاکی مربیان و تکاوران نیروی دریایی ارتش در بندرانزلی، بچههاي بهبهان با همت اكبر بركت رضايي یک مراسم حنابندان راه انداختیم و هر كس از راه میرسید او را به زور میگرفتیم و سرش را حنا ميگذاشتيم! مربي شنا كه از سروصدای بچهها ناراحت شده بود آمد تذكر بدهد يك مرتبه اکبر بركت او را گرفت و يك مشت حنا روي سرش گذاشت! ديگر حرفي برايش نمانده بود و همه کلی خندیدیم، آن شب پر شد از خاطرات بسیار خوب، در کنار دوستان و همرزمانی که در عملیاتهای بعد بسیاری از آنها به شهادت رسیدند.
#فرهنگ_جبهه
#حنابندان
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#طنز_جبهه
http://telegram.me/safeer59
جشن پتو یا پتو پیچ
آب پتو (اُ پتو)
از جمله سرگرمیها و شیطنتهای بچه های جنگ که غالباً نوجوان ، جوان و حتی سنین بالا هم بودند جشن پتو یا پتو پیچ بود . بچه های جنگ که کل روز را به آموزش های رزمی و یا نشستن در کلاس های اخلاقی گذرانده و اینک لحظاتی فرصت استراحت برایشان فراهم شده بود باز دست از شیطنت و جنب و جوش برنمی داشتند به هر حال سن نوجوانی و ابتدای جوانی بود و انرژی های تخلیه نشده که بلافاصله برنامه ریزی ، طراحی و اجرا می شد و مصداق های آن آشنا و غریب یا نیروی عادی و فرمانده یا حتی مهمان نیز را در بر می گرفت ضمن این که شب و روز هم نمی شناخت ، کافی بود فرصتی پیش آید و با یک برنامه جامع و با رعایت اصل غافلگیری طعمه از همه جا بی خبر را به کمین گاه کشانده و مثل اجل معلق بر سرش آوار می شدند البته اگر در شب بود این عملیات با غافلگیری بیشتری اجرا می شد. (البته قابل ذکر است نمونه های مشابه جشن پتو نظیر انداختن در آبهای رودخانه ، هورالهویزه ، زیر آب بردن سر افراد زیر آب، پاتک به تدارکات و ...... نیز دیده شده است)
جشن پتو بعد از برنامه ریزی از سوی ارکان اصلی به سایر بچه ها ابلاغ و بلافاصله با پیغام فرد مورد نظر را به سمت چادر یا آسایشگاه دعوت می نمودند و در یک موقعیت مناسب در حالی که فرد مورد نظر در دنیای خود سیر می کرد یا با دیگری گرم گفتگو بود به یک باره چراغ ها خاموش و یا از پشت سر ناغافل پتویی روی سر وی انداخته و دستجمعی تا جایی که امکان داشت او را زده و به عبارتی از خجالت او در می آمدند و زمانی که احساس می نمودند دیگر نای عکس العمل نداشته و یا بیم خطر جانی می رفت او را رها نموده و هر کدام مثل بچه های ساکت و سر براه در جای خویش می نشستند ؛ با روشن شدن چراغ چادر گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته : گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است .
همه بچه ها معقول و ساکت سر جایشان نشسته بودند و اصلاً معلوم نبود چه کسی کتک زده و چه کسی کتکخورده، جالب است این فعالیت و عملکرد به صورت عرفی در جمع بچه های جنگ پذیرفته شده بود و بچهها در عین اینکه کتک میخوردند این کار خیلی هم برایشان لذتبخش بود حال اگر کسی به صورت استثنایی از این کار ناراحت و عصبانی می شد این دیگر مشکل خودش بود که نتوانسته بود خودش را با جمع بچه های جنگ وفق دهد ؛ بسیاری از این عاملان جشن پتو و افرادی که در حرکت غافلگیری جشن پتو کتک های زیادی را تحمل نمودند اینک به قافله شهیدان پیوسته و تنها با یادآوری این خاطرات لبخند تلخی بر لبان بازماندگان و دوستان و رفقای آنها بر جای می ماند خدا کند حتی به شرط تلافی بیشتر ما را فراموش ننمایند...................
#طنز_جبهه
#جشن_پتو
#پتو_پیچ
#آب_پتو_یا_اُ_پتو
http://telegram.me/safeer59
آب پتو (اُ پتو)
از جمله سرگرمیها و شیطنتهای بچه های جنگ که غالباً نوجوان ، جوان و حتی سنین بالا هم بودند جشن پتو یا پتو پیچ بود . بچه های جنگ که کل روز را به آموزش های رزمی و یا نشستن در کلاس های اخلاقی گذرانده و اینک لحظاتی فرصت استراحت برایشان فراهم شده بود باز دست از شیطنت و جنب و جوش برنمی داشتند به هر حال سن نوجوانی و ابتدای جوانی بود و انرژی های تخلیه نشده که بلافاصله برنامه ریزی ، طراحی و اجرا می شد و مصداق های آن آشنا و غریب یا نیروی عادی و فرمانده یا حتی مهمان نیز را در بر می گرفت ضمن این که شب و روز هم نمی شناخت ، کافی بود فرصتی پیش آید و با یک برنامه جامع و با رعایت اصل غافلگیری طعمه از همه جا بی خبر را به کمین گاه کشانده و مثل اجل معلق بر سرش آوار می شدند البته اگر در شب بود این عملیات با غافلگیری بیشتری اجرا می شد. (البته قابل ذکر است نمونه های مشابه جشن پتو نظیر انداختن در آبهای رودخانه ، هورالهویزه ، زیر آب بردن سر افراد زیر آب، پاتک به تدارکات و ...... نیز دیده شده است)
جشن پتو بعد از برنامه ریزی از سوی ارکان اصلی به سایر بچه ها ابلاغ و بلافاصله با پیغام فرد مورد نظر را به سمت چادر یا آسایشگاه دعوت می نمودند و در یک موقعیت مناسب در حالی که فرد مورد نظر در دنیای خود سیر می کرد یا با دیگری گرم گفتگو بود به یک باره چراغ ها خاموش و یا از پشت سر ناغافل پتویی روی سر وی انداخته و دستجمعی تا جایی که امکان داشت او را زده و به عبارتی از خجالت او در می آمدند و زمانی که احساس می نمودند دیگر نای عکس العمل نداشته و یا بیم خطر جانی می رفت او را رها نموده و هر کدام مثل بچه های ساکت و سر براه در جای خویش می نشستند ؛ با روشن شدن چراغ چادر گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته : گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده است .
همه بچه ها معقول و ساکت سر جایشان نشسته بودند و اصلاً معلوم نبود چه کسی کتک زده و چه کسی کتکخورده، جالب است این فعالیت و عملکرد به صورت عرفی در جمع بچه های جنگ پذیرفته شده بود و بچهها در عین اینکه کتک میخوردند این کار خیلی هم برایشان لذتبخش بود حال اگر کسی به صورت استثنایی از این کار ناراحت و عصبانی می شد این دیگر مشکل خودش بود که نتوانسته بود خودش را با جمع بچه های جنگ وفق دهد ؛ بسیاری از این عاملان جشن پتو و افرادی که در حرکت غافلگیری جشن پتو کتک های زیادی را تحمل نمودند اینک به قافله شهیدان پیوسته و تنها با یادآوری این خاطرات لبخند تلخی بر لبان بازماندگان و دوستان و رفقای آنها بر جای می ماند خدا کند حتی به شرط تلافی بیشتر ما را فراموش ننمایند...................
#طنز_جبهه
#جشن_پتو
#پتو_پیچ
#آب_پتو_یا_اُ_پتو
http://telegram.me/safeer59