یک برادر و هشت خواهر
بیاد غلامرضا مظفری و همه شهدای مفقودالجسد
زمستان سال ۶۱ عملیات والفجر مقدماتی وقتی غلامرضا برای آخرین بار به جبهه رفت پدر ومادرش دیگرخوراکشان شده بود گریه....
پدر دیگر دل و دماغ رفتن به مغازه را هم نداشت و وقتی هم می رفت یک کرسی (چهار پایه) را درپیاده رو می گذاشت تاشاید بتواند از دور دست برگشت فرزندش از جبهه را ببیند....
عملیات که آغاز گردید در منزل غلامرضا هم شور وغوغایی بود و پدر به هرکس که می توانست زنگ می زد و متوسل می شد تا شاید خبری از فرزندش کسب نماید........
وقتی خبر مفقودی غلامرضا به آنان رسید روز و شب خوراکشان شده بود گریه وناله .....
بعلت اینکه غلامرضا مفقود الجسد بود آنها قبری برای فرزندشان نداشتند تا بتوانند آنجا خودرا اندکی تسکین داده و آرام نمایند....
دیگر کسی لبخند از چهره آن پدر و مادر ندید و حاجی دیگر مغازه رفتنش به زور بود و وقتی هم که می رفت آنجا از دوستان غلامرضا در خصوص فرزندش می پرسید......
چهلم غلامرضا تقریبا مصادف شده بودبا عید ۶۲ و آن سال و دیگر سالها دیگر عیدی درمنزلشان نبود و موقع تحویل سال همه گریه می کردند....
تابستان ۱۳۶۲چند ماهی بود که از مفقود شدن غلامرضا گذشته بود و هنوز خبری از او نبود ؛ پدرش می گفت : شاید او زخمی شده و برگردد و نمی خواست شهادت وی را باور نماید.......
تابستان گرم خوزستان، زمانی که کولرهای گازی قدیمی روشن میشدند، دیگر صدای زنگ یا در خانه هم، به گوش ساکنین که در اتاق ها بودند نمیرسید و پدر و مادر او به خاطر این که اگر غلامرضا بیاید پشت در معطل نشود شبها در حیاط می نشستند و تا صبح با هم حرف می زدند و گریه می کردند...
یک شب خواهران متوجه شدند که پدر ومادر در اتاقی که کولر داشت نیستند ، دنبالشان که گشتند، آنها را در حیاط، دیدند که روی زمین، داخل ایوان، همانجایی که باد گرم کولر بیرون داده میشد نشسته اند و داشتند آرام آرام گریه می کردند......
وقتی از آنان سوال نمودند که چرا نیمه شبی اینجا نشسته اید؟ گفتند:داخل که هستیم حس می نمائیم انگار درب منزل را میزنند ؛ اگر غلامرضا بیاید و کلید نداشته باشد، ما صدای در را نمیشنویم و میماند پشت در تا صبح و هوا گرم است، اذیت میشو ؛ .هر دو همانجا نشسته تا شاید فرزندشان برگردد ویک وقت پشت در نماند....
آنان طاقت اینکه خودشان در زیر کولر بخوابند و پیکر فرزندشان در خاک گرم خوزستان باشد را اصلاً نداشتند و مدتی بیشتر نتوانستند دوری پسرشان را طاقت بیاورند و رفتند پیش فرزندشان تا شاید پیش او آرام گیرند.
دو سال بعد از پایان جنگ در مرداد ۱۳۶۹ وقتی اسرا برگشتند خیلی از پدران و مادران شهدا از فراق فرزندانشان دق کرده بودند ، چه کسی میداند جنگ چه سختی هایی داشت و چه خانواده هایی از دوری فرزندشان دق مرگ شدند و چه خانواده هایی تنها پسرشان را دادند ....
هنوز جنگ برای عده ای تمام نشده است....
خانواده هایی که پیکر مطهر فرزندشان به دستشان نرسیده وهنوز چشم انتظارند...
جانبازانی که درآسایشگاههای اعصاب و روان فکر می کنند هنوز جنگ است و هرلحظه خواب بمباران را می بینند....
جانبازان قطع نخاعی که سالهاست روی تخت خوابیده اند....
و جانبازان شیمیایی که با کپسول اکسیژن نفس می کشند....
موج انفجاری ها که هر لحظه در خانواده آنان غوغایی است.....
بازماندگان جبهه جنگ که در فراق دوستان و رفقای خویش می سوزند و می سازند.......
و
بی اعتنایی مسئولان که داغ خانواده شهدا ، ایثارگران و بازماندگان روزهای دفاع مقدس را تازه تر می کند و حیف و دریغایی که بر زبان جاری است .........
#غلامرضا_مظفری
#فرهنگ_ایثار_شهادت
#فراموشی_ایثار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
بیاد غلامرضا مظفری و همه شهدای مفقودالجسد
زمستان سال ۶۱ عملیات والفجر مقدماتی وقتی غلامرضا برای آخرین بار به جبهه رفت پدر ومادرش دیگرخوراکشان شده بود گریه....
پدر دیگر دل و دماغ رفتن به مغازه را هم نداشت و وقتی هم می رفت یک کرسی (چهار پایه) را درپیاده رو می گذاشت تاشاید بتواند از دور دست برگشت فرزندش از جبهه را ببیند....
عملیات که آغاز گردید در منزل غلامرضا هم شور وغوغایی بود و پدر به هرکس که می توانست زنگ می زد و متوسل می شد تا شاید خبری از فرزندش کسب نماید........
وقتی خبر مفقودی غلامرضا به آنان رسید روز و شب خوراکشان شده بود گریه وناله .....
بعلت اینکه غلامرضا مفقود الجسد بود آنها قبری برای فرزندشان نداشتند تا بتوانند آنجا خودرا اندکی تسکین داده و آرام نمایند....
دیگر کسی لبخند از چهره آن پدر و مادر ندید و حاجی دیگر مغازه رفتنش به زور بود و وقتی هم که می رفت آنجا از دوستان غلامرضا در خصوص فرزندش می پرسید......
چهلم غلامرضا تقریبا مصادف شده بودبا عید ۶۲ و آن سال و دیگر سالها دیگر عیدی درمنزلشان نبود و موقع تحویل سال همه گریه می کردند....
تابستان ۱۳۶۲چند ماهی بود که از مفقود شدن غلامرضا گذشته بود و هنوز خبری از او نبود ؛ پدرش می گفت : شاید او زخمی شده و برگردد و نمی خواست شهادت وی را باور نماید.......
تابستان گرم خوزستان، زمانی که کولرهای گازی قدیمی روشن میشدند، دیگر صدای زنگ یا در خانه هم، به گوش ساکنین که در اتاق ها بودند نمیرسید و پدر و مادر او به خاطر این که اگر غلامرضا بیاید پشت در معطل نشود شبها در حیاط می نشستند و تا صبح با هم حرف می زدند و گریه می کردند...
یک شب خواهران متوجه شدند که پدر ومادر در اتاقی که کولر داشت نیستند ، دنبالشان که گشتند، آنها را در حیاط، دیدند که روی زمین، داخل ایوان، همانجایی که باد گرم کولر بیرون داده میشد نشسته اند و داشتند آرام آرام گریه می کردند......
وقتی از آنان سوال نمودند که چرا نیمه شبی اینجا نشسته اید؟ گفتند:داخل که هستیم حس می نمائیم انگار درب منزل را میزنند ؛ اگر غلامرضا بیاید و کلید نداشته باشد، ما صدای در را نمیشنویم و میماند پشت در تا صبح و هوا گرم است، اذیت میشو ؛ .هر دو همانجا نشسته تا شاید فرزندشان برگردد ویک وقت پشت در نماند....
آنان طاقت اینکه خودشان در زیر کولر بخوابند و پیکر فرزندشان در خاک گرم خوزستان باشد را اصلاً نداشتند و مدتی بیشتر نتوانستند دوری پسرشان را طاقت بیاورند و رفتند پیش فرزندشان تا شاید پیش او آرام گیرند.
دو سال بعد از پایان جنگ در مرداد ۱۳۶۹ وقتی اسرا برگشتند خیلی از پدران و مادران شهدا از فراق فرزندانشان دق کرده بودند ، چه کسی میداند جنگ چه سختی هایی داشت و چه خانواده هایی از دوری فرزندشان دق مرگ شدند و چه خانواده هایی تنها پسرشان را دادند ....
هنوز جنگ برای عده ای تمام نشده است....
خانواده هایی که پیکر مطهر فرزندشان به دستشان نرسیده وهنوز چشم انتظارند...
جانبازانی که درآسایشگاههای اعصاب و روان فکر می کنند هنوز جنگ است و هرلحظه خواب بمباران را می بینند....
جانبازان قطع نخاعی که سالهاست روی تخت خوابیده اند....
و جانبازان شیمیایی که با کپسول اکسیژن نفس می کشند....
موج انفجاری ها که هر لحظه در خانواده آنان غوغایی است.....
بازماندگان جبهه جنگ که در فراق دوستان و رفقای خویش می سوزند و می سازند.......
و
بی اعتنایی مسئولان که داغ خانواده شهدا ، ایثارگران و بازماندگان روزهای دفاع مقدس را تازه تر می کند و حیف و دریغایی که بر زبان جاری است .........
#غلامرضا_مظفری
#فرهنگ_ایثار_شهادت
#فراموشی_ایثار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2
ما را به که میسپاری؟
راویان: چکیده خاطرات فرهاد روزخوش، لطفالله صالحی و یوسف متانت
اوایل دی ماه ۱۳۵۹ جمعی از پاسداران سپاه بهبهان خط پدافندی در کنار رودخانه شهر سوسنگرد مقابل ارتش تا دندان مسلح بعث حضور داشتند و هر یک ماه تا چهل روز گروهی تازه نفس جایگزین آنها میشدند، آن روز غوغایی برپا بود و زمزمه عملیات علیه نیروهای دشمن و راندن از خاک عزیزمان بود، در آن زمان ارتش به دلیل پاکسازی های بعد از انقلاب و کودتا کمبود نیروی انسانی داشت و برای تکمیل نیروی ماهر در رانندگی تانک ها، تیربارچی تانک نیاز به افرادی داشت. از سوی دیگر به دلیل عدم موفقیت ارتش در دو عملیات غرب دزفول و جاده ماهشهر - آبادان فرماندهی جنگ موافقت نموده بود که بچههای سپاه نیز به همراهی آنها به دشمن هجوم برند.
طلیعه وقوع عملیات از یک هفته قبل مشخص بود، نیروهای لشکر ۱۶ زرهی قزوین از هشت روز قبل مشغول نقل و انتقال وسیع تانک، نفربر، جیپهای حاوی تفنگ ۱۰۶ و موشک تاو بودند که این وضعیت مقابل همه نفرات مستقر در سوسنگرد بود.
از سپاه یک گردان بلالی بود که فرمانده آن در این مقطع حسین کلاهکج بود و گردان دیگر فرماندهی آن را حسین علم الهدی به عهده داشت و جمع زیادی از دانشجویان پیرو خط امام این گردان را همراهی میکرد، اما بازهم نیاز به نیرو داشت به همین خاطر از نیروهای مستقر در خط سوسنگرد درخواست نیرو نمودند و یحیی هاشمی مسئول خط تعدادی از نیروهای مستقر در خط را آماده همراهی با این دو گردان جهت عملیات به همراهی ارتش جمهوری اسلامی نمود؛ از این جمع افرادی نظیر رضا خاکسار به همراه لطف الله صالحی، رضا محسنی، محمد تقی نجفیان مقدم، مهدی برجسته، عبدالنبی افشار و من، همگی به انتخاب فرمانده دوستداشتنی عزیزمان یحیی هاشمی با یک مینی بوس سبزرنگ نو که تازه از ایران خودرو به سوسنگرد آمده بود، از سوسنگرد عازم هویزه شدیم.
عصر بود به هویزه رسیدیم و بعد از تجهیز و کارهای مقدماتی نیروها در در هویزه یک بازی دو گل کوچک انجام دادیم و شب ما و جمعی دیگر را جمع کردند و آقای حسین کلاهکج به عنوان فرماندهمان معرفی شد. ما و گروهی دیگر به فرماندهی حسین علم الهدای قرار شد فردای آن روز (۱۵ دی ماه ۱۳۵۹) به عنوان پیاده نظام تیپهای همدان، زنجان و قزوین از لشگر زرهی ۱۶ قزوین به این تیپها بپیوندیم.
شب خوابیدیم و صبح با شوق به تیپی پیوستیم که قرار بود از جناح پشت از سمت جنوب هویزه به نیروهای عراقی حمله کنیم ….. چه صبح زیبا و غرور انگیزی بود!
روز اول عملیات موفقیتآمیز بود و توانستیم تا عمق دشمن نفوذ کرده و آنها را به عقب برانیم، اما با توقف غیرمنتظره از سوی فرماندهی ارتش و عدم آرایش مناسب دفاعی از جانب یگان های زرهی، دشمن شبانه با ایجاد استحکامات دفاعی مناسب پاتک خویش را از ابتدای صبح آغاز نمود .
غافلگیری، عدم پشتیبانی به لحاظ مهمات و .... باعث شد شیرازه نیروهای خودی از هم گسسته شود و با هدف قرارگرفتن تانکها و نفربرهای خودی دستور عقبنشینی صادر شد در حالی که بچههای پیاده سپاه اطلاعی نداشتند و با توجه به محاصره توسط دشمن تعداد زیادی از نیروهای سپاه زخمی، اسیر یا به شهادت رسیدند.
از بیم آنکه ممکن است خودم هم زنده نمانم و آنوقت هیچ کس نداند که رضا خاکساری شهید شده است، در دفترچه یادداشتم که هنوز هم آن را دارم نوشتم ساعت ۸ صبح حمله کردیم و ساعت ۱۰ رضا شهید شد و ….
هیچوقت یادم نمیرود زمان اعزام نیرو به جبهه از سپاه بهبهان و آخرین جملهای که مادر رضا داد زد: رضا با خواهرت چکارکنم ؟! و رضا با آرامش گفت: او را به تو میسپارم و تو را هم به خدا …… و مینیبوس از داخل مقر سپاه بهبهان در دانشسرا حرکت کرد …..
ابوالقاسم دهقان فرمانده سپاه بهبهان که کاروان اعزامی را همراهی مینمود در راه به یحیی هاشمی گفت: یحیی ! دیدی وضعیت مادر رضا را ؟ پس مواظب رضا باش …..
به همین دلیل یحیی هاشمی در خط پدافندی سوسنگرد که کنار رودخانه بود خودش، رضا خاکساری و محمد ایقان در یک سنگر بودند.من و لطف الله صالحی و حاج رضا محسنی و محمد پورداراب هم در فاصله ۴-۵ متری در سنگر روبهرو مستقر بودیم ……
روزی رضا خاکساری نشسته بود دم سنگر و قرآن را با صوت به سبک عبدالباسط میخواند و یحیی هاشمی هم باصدای الله الله جمعیت را شبیه سازی میکرد.
***پ.ن.
نکته: چه عزیزانی برای اعتلای ایران و برپایی عدالت جان شیرین خود را فدا نمودند و پدر، مادر، خواهر و برادر این عزیزان چه سختیهایی را تحمل نمودند؛ آیا نظام و سیستم و مسئولین توانستند بخشی از این جانفشانی و ایثار جامعه ایثارگری را قدردان باشند؟؟؟؟
#عملیات_نصر_هویزه
#رضا_خاکساری
#مادران_شهدا
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
راویان: چکیده خاطرات فرهاد روزخوش، لطفالله صالحی و یوسف متانت
اوایل دی ماه ۱۳۵۹ جمعی از پاسداران سپاه بهبهان خط پدافندی در کنار رودخانه شهر سوسنگرد مقابل ارتش تا دندان مسلح بعث حضور داشتند و هر یک ماه تا چهل روز گروهی تازه نفس جایگزین آنها میشدند، آن روز غوغایی برپا بود و زمزمه عملیات علیه نیروهای دشمن و راندن از خاک عزیزمان بود، در آن زمان ارتش به دلیل پاکسازی های بعد از انقلاب و کودتا کمبود نیروی انسانی داشت و برای تکمیل نیروی ماهر در رانندگی تانک ها، تیربارچی تانک نیاز به افرادی داشت. از سوی دیگر به دلیل عدم موفقیت ارتش در دو عملیات غرب دزفول و جاده ماهشهر - آبادان فرماندهی جنگ موافقت نموده بود که بچههای سپاه نیز به همراهی آنها به دشمن هجوم برند.
طلیعه وقوع عملیات از یک هفته قبل مشخص بود، نیروهای لشکر ۱۶ زرهی قزوین از هشت روز قبل مشغول نقل و انتقال وسیع تانک، نفربر، جیپهای حاوی تفنگ ۱۰۶ و موشک تاو بودند که این وضعیت مقابل همه نفرات مستقر در سوسنگرد بود.
از سپاه یک گردان بلالی بود که فرمانده آن در این مقطع حسین کلاهکج بود و گردان دیگر فرماندهی آن را حسین علم الهدی به عهده داشت و جمع زیادی از دانشجویان پیرو خط امام این گردان را همراهی میکرد، اما بازهم نیاز به نیرو داشت به همین خاطر از نیروهای مستقر در خط سوسنگرد درخواست نیرو نمودند و یحیی هاشمی مسئول خط تعدادی از نیروهای مستقر در خط را آماده همراهی با این دو گردان جهت عملیات به همراهی ارتش جمهوری اسلامی نمود؛ از این جمع افرادی نظیر رضا خاکسار به همراه لطف الله صالحی، رضا محسنی، محمد تقی نجفیان مقدم، مهدی برجسته، عبدالنبی افشار و من، همگی به انتخاب فرمانده دوستداشتنی عزیزمان یحیی هاشمی با یک مینی بوس سبزرنگ نو که تازه از ایران خودرو به سوسنگرد آمده بود، از سوسنگرد عازم هویزه شدیم.
عصر بود به هویزه رسیدیم و بعد از تجهیز و کارهای مقدماتی نیروها در در هویزه یک بازی دو گل کوچک انجام دادیم و شب ما و جمعی دیگر را جمع کردند و آقای حسین کلاهکج به عنوان فرماندهمان معرفی شد. ما و گروهی دیگر به فرماندهی حسین علم الهدای قرار شد فردای آن روز (۱۵ دی ماه ۱۳۵۹) به عنوان پیاده نظام تیپهای همدان، زنجان و قزوین از لشگر زرهی ۱۶ قزوین به این تیپها بپیوندیم.
شب خوابیدیم و صبح با شوق به تیپی پیوستیم که قرار بود از جناح پشت از سمت جنوب هویزه به نیروهای عراقی حمله کنیم ….. چه صبح زیبا و غرور انگیزی بود!
روز اول عملیات موفقیتآمیز بود و توانستیم تا عمق دشمن نفوذ کرده و آنها را به عقب برانیم، اما با توقف غیرمنتظره از سوی فرماندهی ارتش و عدم آرایش مناسب دفاعی از جانب یگان های زرهی، دشمن شبانه با ایجاد استحکامات دفاعی مناسب پاتک خویش را از ابتدای صبح آغاز نمود .
غافلگیری، عدم پشتیبانی به لحاظ مهمات و .... باعث شد شیرازه نیروهای خودی از هم گسسته شود و با هدف قرارگرفتن تانکها و نفربرهای خودی دستور عقبنشینی صادر شد در حالی که بچههای پیاده سپاه اطلاعی نداشتند و با توجه به محاصره توسط دشمن تعداد زیادی از نیروهای سپاه زخمی، اسیر یا به شهادت رسیدند.
از بیم آنکه ممکن است خودم هم زنده نمانم و آنوقت هیچ کس نداند که رضا خاکساری شهید شده است، در دفترچه یادداشتم که هنوز هم آن را دارم نوشتم ساعت ۸ صبح حمله کردیم و ساعت ۱۰ رضا شهید شد و ….
هیچوقت یادم نمیرود زمان اعزام نیرو به جبهه از سپاه بهبهان و آخرین جملهای که مادر رضا داد زد: رضا با خواهرت چکارکنم ؟! و رضا با آرامش گفت: او را به تو میسپارم و تو را هم به خدا …… و مینیبوس از داخل مقر سپاه بهبهان در دانشسرا حرکت کرد …..
ابوالقاسم دهقان فرمانده سپاه بهبهان که کاروان اعزامی را همراهی مینمود در راه به یحیی هاشمی گفت: یحیی ! دیدی وضعیت مادر رضا را ؟ پس مواظب رضا باش …..
به همین دلیل یحیی هاشمی در خط پدافندی سوسنگرد که کنار رودخانه بود خودش، رضا خاکساری و محمد ایقان در یک سنگر بودند.من و لطف الله صالحی و حاج رضا محسنی و محمد پورداراب هم در فاصله ۴-۵ متری در سنگر روبهرو مستقر بودیم ……
روزی رضا خاکساری نشسته بود دم سنگر و قرآن را با صوت به سبک عبدالباسط میخواند و یحیی هاشمی هم باصدای الله الله جمعیت را شبیه سازی میکرد.
***پ.ن.
نکته: چه عزیزانی برای اعتلای ایران و برپایی عدالت جان شیرین خود را فدا نمودند و پدر، مادر، خواهر و برادر این عزیزان چه سختیهایی را تحمل نمودند؛ آیا نظام و سیستم و مسئولین توانستند بخشی از این جانفشانی و ایثار جامعه ایثارگری را قدردان باشند؟؟؟؟
#عملیات_نصر_هویزه
#رضا_خاکساری
#مادران_شهدا
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
دوران خدمت بی منت
سید رضا اصغری
صفایی بود وقتی با تو بودیم به گوش جان کلامت می شنودیم
وجودت روح می بخشید مارا به شوقت شعر باران می سرودیم
در یکی از شبهای سرد زمستان 1362 در مرکز آموزشی آبی خاکی منطقه مارد ابادان که گردانهای پنج گانه تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در آنجا مستقر بودند و با توجه به اینکه اولین دوره آبی و خاکی بود و عملیات می بایست در منطقه آبی صورت گیرد و آموزش بسیار فشرده و رزمندگان متحمل زحمات فوق العاده ای شده بودند.
محمد جعفر وتری که مسئولیت فرماندهی آموزش را به عهده داشت برای رفاه حال رزمندگان خود از اولین کسانی بود که نگهبانی می داد و به اتفاق من در یکی از شبها پاس یک را عهده دار نگهبانی شدیم. پس از سپهری شدن ساعات نگهبانی پاس یک هنگامی که می بایست نگهبانان پاس دو را بیدار کنیم به من گفت اینها خیلی خسته هستند بگزاریم استراحت کنند و این پاس هم خودمان نگهبانی بدهیم و همین کار را کردیم.
پس از پایان پاس دو به من گفت ترا بخدا بگذار پاس سه هم باهم نگهبانی بدهیم و اینها جوانتر از ما هستند و خیلی خسته هستند بیدارشان نکنیم واسه نگهبانی که چند مزیت دارد :
بالاخره پاس سه را هم باهم نگهبانی دادیم. و بعد از اذان صبح نماز به جماعت خوانده شد. نگهبانان پاس دو و سه که برای ادای نماز بیدار شده بودند .فهمیدند که فرمانده آنها محمد جعفر وتری با ایثار و از خود گذشتگی که از خود نشان داده بود هر سه پاس را بجای آنان نگهبانی داده است .
سرانجام محمد جعفر وتری مسئول ستاد پادگان آموزشی آبی خاکی سفینه النجاه نیروی زمینی سپاه بر اثر بمباران هوایی دشمن در اول دی ماه 1365 بر اثر اصابت ترکش به برادر و یاران شهیدش پیوست.
*******
نکته : آن روزها از خودگذشتن و ترجیح دادن منافع دیگران بر خود رواج فراوان داشت و به اصطلاح دنبال ثواب جمع کردن و پر کردن کوله بار آخرت خویش بودند ؛ چه اتفاقی افتاد که این خصلت در میان ما کمرنگ شده و کمتر رخ می دهد ؟
#فرهنگ_جبهه
#محمد_جعفر_وتری
#ایثار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
سید رضا اصغری
صفایی بود وقتی با تو بودیم به گوش جان کلامت می شنودیم
وجودت روح می بخشید مارا به شوقت شعر باران می سرودیم
در یکی از شبهای سرد زمستان 1362 در مرکز آموزشی آبی خاکی منطقه مارد ابادان که گردانهای پنج گانه تیپ 15 امام حسن مجتبی ع در آنجا مستقر بودند و با توجه به اینکه اولین دوره آبی و خاکی بود و عملیات می بایست در منطقه آبی صورت گیرد و آموزش بسیار فشرده و رزمندگان متحمل زحمات فوق العاده ای شده بودند.
محمد جعفر وتری که مسئولیت فرماندهی آموزش را به عهده داشت برای رفاه حال رزمندگان خود از اولین کسانی بود که نگهبانی می داد و به اتفاق من در یکی از شبها پاس یک را عهده دار نگهبانی شدیم. پس از سپهری شدن ساعات نگهبانی پاس یک هنگامی که می بایست نگهبانان پاس دو را بیدار کنیم به من گفت اینها خیلی خسته هستند بگزاریم استراحت کنند و این پاس هم خودمان نگهبانی بدهیم و همین کار را کردیم.
پس از پایان پاس دو به من گفت ترا بخدا بگذار پاس سه هم باهم نگهبانی بدهیم و اینها جوانتر از ما هستند و خیلی خسته هستند بیدارشان نکنیم واسه نگهبانی که چند مزیت دارد :
یکی اینکه ثواب بیشتری عاید ما میشود
دوم نیروهای اموزشی فردا اینها با نشاط بیشتری و توانایی بهتری به امر آموزش می پردازند
سوم اینکه ممکن است اگر بخوابیم برای نماز جماعت بیدار نشویم .
بالاخره پاس سه را هم باهم نگهبانی دادیم. و بعد از اذان صبح نماز به جماعت خوانده شد. نگهبانان پاس دو و سه که برای ادای نماز بیدار شده بودند .فهمیدند که فرمانده آنها محمد جعفر وتری با ایثار و از خود گذشتگی که از خود نشان داده بود هر سه پاس را بجای آنان نگهبانی داده است .
سرانجام محمد جعفر وتری مسئول ستاد پادگان آموزشی آبی خاکی سفینه النجاه نیروی زمینی سپاه بر اثر بمباران هوایی دشمن در اول دی ماه 1365 بر اثر اصابت ترکش به برادر و یاران شهیدش پیوست.
*******
نکته : آن روزها از خودگذشتن و ترجیح دادن منافع دیگران بر خود رواج فراوان داشت و به اصطلاح دنبال ثواب جمع کردن و پر کردن کوله بار آخرت خویش بودند ؛ چه اتفاقی افتاد که این خصلت در میان ما کمرنگ شده و کمتر رخ می دهد ؟
#فرهنگ_جبهه
#محمد_جعفر_وتری
#ایثار
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2
پاتک به خودی
مسعود ابوعلی
پادگان شهید عبدالعلی بهروزی(پلاژ) پاییز ۱۳۶۵ نیروهای گردان که تازه به لشکر 7 حضرت ولیعصر عج پیوسته بودند مشغول گذراندن آموزش های سخت برای آمادگی حضور در عملیات سرنوشت ساز بودند چادرها به ردیف در محوطه پیرامون زمین صبحگاه برقرار و دسته های مختلف درون چادرها با نظم و ترتیب استقرار یافته بود.
هنگام برگشتن از مرخصی از شهرستان برخی خانواده ها در میان کمک های اهدایی برخی نیز از گوسفند و مرغ و خروس و .... نیز به دست رزمندگان می سپردند تا از آنها در زمان حضور در ماموریت استفاده نمایند. محمود احمالی فرمانده یکی از دسته ها نیز هنگام برگشتن از مرخصی از بهبهان یک خروس با خودش آورد و در میان چادر دسته از آن نگهداری می کرد تا زمان موعود فرا برسد.
چادر دسته ما پشت به چادر دسته پشت محمود احمالی بود و به نوعی همسایه ای بودیم که تنها لایه ای پارچه ما را از هم جدا می کرد ، محمود علاقه وافری به خروس داشت و گمان کنم که اهدایی یکی از خانواده شهدا بود و به نوعی یادآور خاطرات شهید عزیز بود ؛ اما سر و صدای خروس از دید ما آزاردهنده بود و صد البته جولان دادن آن در محوطه لج ما را در آورده بود.
یک روز به محمد حسین ستونه گفتم: با این مزاحم چه کنیم؟.....
محمدحسین نیز از خدا خواسته گفت : بگذار پنجشنبه حسابش را می رسیم.......
پیش بینی عملیات را نموده و ظروف ، قاشق و تجهیزات مورد نیاز لازم را به مکان دنج پشت حمامهای پلاژ در مجاورت رودخانه دز گذاشته و منتظر پنج شنبه و فرصت مناسب شدیم ، در فاصله بین دو چادر فضایی بود که جاکفشی قرار داشته و در کنار آن یک صندوق چوبی جامیوهای بود که خروس محمود در آن نگه داشته میشد و پتویی نیز روی آن قرار داشت ،در زمان موعود هنگامی که حاج محمود بعد از برگشت از نماز جماعت درون چادر دسته مشغول قرائت قرآن بوده و به شدت درون آن غرق شده بود ، محمد حسین آهسته آهسته و پاورچین با احتیاط و رعایت مسائل حفاظتی وارد محوطه و فضای اتصال دو چادر شده و با برداشتن پتوی روی جعبه چوبی و در حالی که گلوی خروس را گرفته بود آن را به من داده و با ترتیباتی که از قبل آماده کرده بودیم در حالی که چاقوی تیز در دستانم بود بین زمین و آسمان آن را ذبح شرعی نموده و درون یک پلاستیک انداخته به سمت مکان قرار به راه افتادیم ، فرصت هیچگونه صدایی به خروس بیچاره داده نشد و حاج محمود همچنان مشغول قرائت قرآن بود ؛ در بین راه ابراهیم آهویی را نیز صدا زده و سه نفره من و آهویی و محمد حسین خروس را پاک کرده و پس از پختن نوش جان کرده و و در یک بزم سه نفره دلی از عزا درآوردیم و یک وعده از غذاهای تکراری و بی مزه پادگان رهایی یافتیم
تلاش محمود برای یافتن خروس به جایی نرسید و هر چه بیشتر جستجو می کرد کمتر می یافت.
با فرا رسیدن دی ماه و هنگام عزیمت به آبادان منطقه عملیاتی کربلای 4 گردان باید حرکت می کرد و زمان حلالیت طلبیدن و بخشش برای حق الناس بود به همین خاطر سه نفری نزد برادر محمود احمالی رفته و با گفتن جریان خروس تقاضای حلالیت نمودیم. حاج محمود هاج و واج مانده بود و حیران مانده بود ، پس از چند لحظه محمود گفت : فقط به من بگویید چگونه این خروس را از جلوی چشم من بردید که من متوجه نشدم تا شما را حلال کنم ........ و ما نیز با گفتن ماوقع پاتک به چادر و بردن و خوردن خروس حلالیت را از وی گرفته و به سمت منطقه عملیاتی کربلای 4 در آبادان حرکت نمودیم.
**** نکته:
بر خلاف تصور بچه های دوران جنگ از یک طیف نبودند بلکه عده ای آرام و نماز شب خوان ، عده خانه خراب کن که از دیوار راسته و تدارکات بالا می رفتند و گروه سوم کسانی که سرشان به کار خودشان گرم بود و بنا به وضعیت تابع این دو گروه ذکر شده می گشتند....😂😂😂
#طنز
#ذبح_خروس
#پلاژ_اندیمشک
#حق_الناس
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
مسعود ابوعلی
پادگان شهید عبدالعلی بهروزی(پلاژ) پاییز ۱۳۶۵ نیروهای گردان که تازه به لشکر 7 حضرت ولیعصر عج پیوسته بودند مشغول گذراندن آموزش های سخت برای آمادگی حضور در عملیات سرنوشت ساز بودند چادرها به ردیف در محوطه پیرامون زمین صبحگاه برقرار و دسته های مختلف درون چادرها با نظم و ترتیب استقرار یافته بود.
هنگام برگشتن از مرخصی از شهرستان برخی خانواده ها در میان کمک های اهدایی برخی نیز از گوسفند و مرغ و خروس و .... نیز به دست رزمندگان می سپردند تا از آنها در زمان حضور در ماموریت استفاده نمایند. محمود احمالی فرمانده یکی از دسته ها نیز هنگام برگشتن از مرخصی از بهبهان یک خروس با خودش آورد و در میان چادر دسته از آن نگهداری می کرد تا زمان موعود فرا برسد.
چادر دسته ما پشت به چادر دسته پشت محمود احمالی بود و به نوعی همسایه ای بودیم که تنها لایه ای پارچه ما را از هم جدا می کرد ، محمود علاقه وافری به خروس داشت و گمان کنم که اهدایی یکی از خانواده شهدا بود و به نوعی یادآور خاطرات شهید عزیز بود ؛ اما سر و صدای خروس از دید ما آزاردهنده بود و صد البته جولان دادن آن در محوطه لج ما را در آورده بود.
یک روز به محمد حسین ستونه گفتم: با این مزاحم چه کنیم؟.....
محمدحسین نیز از خدا خواسته گفت : بگذار پنجشنبه حسابش را می رسیم.......
پیش بینی عملیات را نموده و ظروف ، قاشق و تجهیزات مورد نیاز لازم را به مکان دنج پشت حمامهای پلاژ در مجاورت رودخانه دز گذاشته و منتظر پنج شنبه و فرصت مناسب شدیم ، در فاصله بین دو چادر فضایی بود که جاکفشی قرار داشته و در کنار آن یک صندوق چوبی جامیوهای بود که خروس محمود در آن نگه داشته میشد و پتویی نیز روی آن قرار داشت ،در زمان موعود هنگامی که حاج محمود بعد از برگشت از نماز جماعت درون چادر دسته مشغول قرائت قرآن بوده و به شدت درون آن غرق شده بود ، محمد حسین آهسته آهسته و پاورچین با احتیاط و رعایت مسائل حفاظتی وارد محوطه و فضای اتصال دو چادر شده و با برداشتن پتوی روی جعبه چوبی و در حالی که گلوی خروس را گرفته بود آن را به من داده و با ترتیباتی که از قبل آماده کرده بودیم در حالی که چاقوی تیز در دستانم بود بین زمین و آسمان آن را ذبح شرعی نموده و درون یک پلاستیک انداخته به سمت مکان قرار به راه افتادیم ، فرصت هیچگونه صدایی به خروس بیچاره داده نشد و حاج محمود همچنان مشغول قرائت قرآن بود ؛ در بین راه ابراهیم آهویی را نیز صدا زده و سه نفره من و آهویی و محمد حسین خروس را پاک کرده و پس از پختن نوش جان کرده و و در یک بزم سه نفره دلی از عزا درآوردیم و یک وعده از غذاهای تکراری و بی مزه پادگان رهایی یافتیم
تلاش محمود برای یافتن خروس به جایی نرسید و هر چه بیشتر جستجو می کرد کمتر می یافت.
با فرا رسیدن دی ماه و هنگام عزیمت به آبادان منطقه عملیاتی کربلای 4 گردان باید حرکت می کرد و زمان حلالیت طلبیدن و بخشش برای حق الناس بود به همین خاطر سه نفری نزد برادر محمود احمالی رفته و با گفتن جریان خروس تقاضای حلالیت نمودیم. حاج محمود هاج و واج مانده بود و حیران مانده بود ، پس از چند لحظه محمود گفت : فقط به من بگویید چگونه این خروس را از جلوی چشم من بردید که من متوجه نشدم تا شما را حلال کنم ........ و ما نیز با گفتن ماوقع پاتک به چادر و بردن و خوردن خروس حلالیت را از وی گرفته و به سمت منطقه عملیاتی کربلای 4 در آبادان حرکت نمودیم.
**** نکته:
بر خلاف تصور بچه های دوران جنگ از یک طیف نبودند بلکه عده ای آرام و نماز شب خوان ، عده خانه خراب کن که از دیوار راسته و تدارکات بالا می رفتند و گروه سوم کسانی که سرشان به کار خودشان گرم بود و بنا به وضعیت تابع این دو گروه ذکر شده می گشتند....😂😂😂
#طنز
#ذبح_خروس
#پلاژ_اندیمشک
#حق_الناس
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
#منتشر شد
کتاب ستاره نصر
به نویسندگی نجف زراعت پیشه
با روایتی تازه از زندگی سردار شهید
مسعود پیش بهار
معاون طرح و عملیات قرارگاه نصر
توزیع در فروشگاه های
اسم بوک.اردیبهشت.هایکا و 09163725865
📚📚📚انتشارات سلمان حاجوی
#ستاره_نصر
#قرارگاه_نصر
#مسعود_پیشبهار
#انتشارات_سلمان_حاجوی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
کتاب ستاره نصر
به نویسندگی نجف زراعت پیشه
با روایتی تازه از زندگی سردار شهید
مسعود پیش بهار
معاون طرح و عملیات قرارگاه نصر
توزیع در فروشگاه های
اسم بوک.اردیبهشت.هایکا و 09163725865
📚📚📚انتشارات سلمان حاجوی
#ستاره_نصر
#قرارگاه_نصر
#مسعود_پیشبهار
#انتشارات_سلمان_حاجوی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#منتشر شد
کتاب ستاره نصر
به نویسندگی نجف زراعت پیشه
با روایتی تازه از زندگی سردار شهید
مسعود پیش بهار
معاون طرح و عملیات قرارگاه نصر
توزیع در فروشگاه های
اسم بوک.اردیبهشت.هایکا و 09163725865
📚📚📚انتشارات سلمان حاجوی
#ستاره_نصر
#قرارگاه_نصر
#مسعود_پیشبهار
#انتشارات_سلمان_حاجوی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
کتاب ستاره نصر
به نویسندگی نجف زراعت پیشه
با روایتی تازه از زندگی سردار شهید
مسعود پیش بهار
معاون طرح و عملیات قرارگاه نصر
توزیع در فروشگاه های
اسم بوک.اردیبهشت.هایکا و 09163725865
📚📚📚انتشارات سلمان حاجوی
#ستاره_نصر
#قرارگاه_نصر
#مسعود_پیشبهار
#انتشارات_سلمان_حاجوی
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
حکایت بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها
جهانگیر مرادیان
ترجمه : دردوران جنگ تحمیلی در شب های سرد زمستان از سر شب تا نزدیک صبح در کنار مغازه مشهدی فرج الله همه دور آتشی که از هیزم برپا شده بود نشسته و از صحبت های دایی محمدرضا(سردار شهیدمحمدرضا وتری) ، دایی مختار و مشهدی حبیب از اهالی محله پر گوش می دادیم.
زمانی که دایی محمدرضا از جبهه و عملیات برگشته و پیرامون حلقه آتش برپا شده می نشست و شروع به تعریف از شجاعت و ایثار نبروهای رزمنده در جبهه می نمود دایی یعقوب یکی دیگر از اهالی محله پر که سابقه جنگ را هم نداشت حرف را از دهان دایی محمدرضا می گرفت و صحنه های بی بدیلی از رزم رزمندگان در جبهه را روایت می کرد و بسیار هم طولانی...........
دایی مختار می گفت : دایی محمدرضا جبهه رفته و جنگ می کند اما تعریف و روایت کردن ها را دایی یعقوب انجام می دهد ........😂😂😂
****
#هلومختار
#هلو_محمدرضا_وتری
#جنگ_را_درست_بگویید_نه_درشت
#تحریف_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
جهانگیر مرادیان
"زمان جنگ ، هر شب تا دمدمای صبح پای آتش هیزم تو دقه مله پر کنار دکان مشفرجلا مرحمی مینشستیم پای خاطرات هلو ممرضا و هلو مختار و مژده حبیب و دیگران .......
وقتی هلو ممرضا از جبهه وامیگشت میشس ت مله دم تعریفدکرده که هلو یعقوبه گپکو ت دهسه میسه و خوشه ادامه میدا..........
هلو مختاره میگف هلو ممرضا جنگا میکه هلو یعقوب تعریف میکه"😂😂
ترجمه : دردوران جنگ تحمیلی در شب های سرد زمستان از سر شب تا نزدیک صبح در کنار مغازه مشهدی فرج الله همه دور آتشی که از هیزم برپا شده بود نشسته و از صحبت های دایی محمدرضا(سردار شهیدمحمدرضا وتری) ، دایی مختار و مشهدی حبیب از اهالی محله پر گوش می دادیم.
زمانی که دایی محمدرضا از جبهه و عملیات برگشته و پیرامون حلقه آتش برپا شده می نشست و شروع به تعریف از شجاعت و ایثار نبروهای رزمنده در جبهه می نمود دایی یعقوب یکی دیگر از اهالی محله پر که سابقه جنگ را هم نداشت حرف را از دهان دایی محمدرضا می گرفت و صحنه های بی بدیلی از رزم رزمندگان در جبهه را روایت می کرد و بسیار هم طولانی...........
دایی مختار می گفت : دایی محمدرضا جبهه رفته و جنگ می کند اما تعریف و روایت کردن ها را دایی یعقوب انجام می دهد ........😂😂😂
****
نکته:
روایت و داستان آشنایی است مثل برخی جبهه نرفته و جنگ نکرده ها که دفاع هشت ساله جوانان ایران زمین را بهتر از خود آنان روایت کرده و بیان می کنند کسی هم نیست ..........😢😭😢
#هلومختار
#هلو_محمدرضا_وتری
#جنگ_را_درست_بگویید_نه_درشت
#تحریف_جنگ
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
نماز شبی در مجنون
حاج حسن تقی زاده :
سال 1363 فصل تابستان بود، فصل اوج گرما و شرجی هور، برای پدافند از دست آوردهای عملیات خیبر در جزیره مجنون بودیم، در یکی از همان شبهای گرم و شرجی که رطوبتش از سونای بخار هم بیشتر بود برای ادای نماز شب بلند شدم و از زیر پشه بند بیرون رفته وضو گرفتم و آماده نماز شدم،....🌹
با خودم گفتم برای آنکه مزاحم بچههایی که خوابند نشوم و نمازم رو در خلوت و تنهایی با شور و حال بهتری بخوانم در گوشه ای از بیرون سنگر نماز روی یونولیت ها به هم پیوسته در دل نی زارهای هورالعظیم بخوانم، سجاده نمازم رو روی یونولیتی که در بیرون از سنگر بود پهن کردم و به نماز ایستادم،....🌹
تکبیر نمازم را که گفتم انگاری که رمز عملیات پروازی اسکادران های پشه کوره ها رو صادر کرده بودم، دسته ای از اسکادران زو کشان به سمت گوشم حمله ور شدند و دسته ای بسوی دماغ و دهن و صورت و دسته ای به سمت دست و پا و هر جای بدون پوشش دیگر، هرچند که عده ای هم از درون پاچه شلوار و دهانه آستین پیراهن هم وارد می شدند و جاهای پوشش دار را هم بی نصیب نمی گذاشتند، البته نیش آنها آنقدر قدرت داشت که از روی لباس هم می توانستند کار خود را انجام دهند، فکر این را دیگه نکرده بودم،...😡
از حالت عرفانی و گریه و زاری خبری نبود و به عبارتی در دل شب هیچ حالت خوشی که در نماز پیدا نکرده بودم که هیچ اصلا نمی فهمیدم چه می خوانم ، چون کارم شده بود دفاع از خودم و دور کردن پشه ها، حتی نمی تونستم آنها رو بکُشم چون با کشتن آنها خونهای قبلی را که مکیده بودند روی بدنم پخش می شد و نجس می شدم و نمازم از قبول شدن می گذشت و مردود می شد،....🙈
چفیه دور گردنم رو مثل بچههایی که موقع دعا خوندن روی سرشون می انداختند تا شناخته نشده و گمنام بمانند از روی سرم پایین انداختم تا لااقل از صورت،سر و گوشم محافظت کنم اما باز دسته ای از زیر وارد دماغ و دهنم می شدند و عده ای دیگر باز زو کشان دور گوشهایم مانور می دادند، آنهایی را که روی پایم می نشستند با این پا و آن پا کردن هم رد نمی شدند و تا خونم رو نمی مکیدند و سیر نمی شدند بلند نمی شدند،....😳
مجبور شدم از خیر با حال بودن نماز بگذرم و سریع نماز شبم رو تموم کنم،.... همزمان با فعالیت پشه کوره ها صدای ویراژ رفتن موشهای بزرگ (گرزه) هم بگوش می رسید که آن هم خیلی وحشتناکتر از پشه ها بود و در صورت فرصت یافتن با هر گازی که می گرفتند تکه ای از گوشت بدن را هم با خود کنده و می بردند.... 😡😡
با هر مکافاتی بود دو رکعت اول نماز رو تمام کرده و سجاده نمازم رو جمع کردم به درون پشه بند و سنگر فرار کردم، هرچند که تعدادی از آنها هم از توری درب سنگر گذشته و به داخل سنگر آمده بودند و به کار مکیدن خون مشغول بودند اما این خوبی را داشت که اگر به دور من می آمدند آنها را رد میکردم و به طرف بچههایی که خواب بودند می رفتند و با خیال راحت از غفلت آنها سو استفاده می کردند و خونشان را می مکیدند و آن بیچاره ها هم بعداز پر شدن شکم آنها ساعاتی را باید جای نیش آنها رو می خاروندند.....😜😜
آن شب نه تنها نمازم با حال نشد که هیچ از شبهای دیگر هم بی حالتر شد، آخه پشه کوره نبود که باران پشه کوره بود.....حمید خوشکام که از نفرات درون سنگر بود بعدها که متوجه این مسئله شد گفت : خوب بود که من اهل این کارها و.... نبودم اما حالا متوجه شدم.چطور پشه ها وارد پشه بند شده و ما را از خواب ناز بیدار می کردند و ضمن نارضایتی دعا نمود:خدایا خودت حاج حسن ما رو با این کارهاش ببخش از دست ما که چیزی بر نمییاد...😂😂
#نماز_شب
#طنز_جبهه
#هورالعظیم
#حسن_تقی_زاده
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
حاج حسن تقی زاده :
سال 1363 فصل تابستان بود، فصل اوج گرما و شرجی هور، برای پدافند از دست آوردهای عملیات خیبر در جزیره مجنون بودیم، در یکی از همان شبهای گرم و شرجی که رطوبتش از سونای بخار هم بیشتر بود برای ادای نماز شب بلند شدم و از زیر پشه بند بیرون رفته وضو گرفتم و آماده نماز شدم،....🌹
با خودم گفتم برای آنکه مزاحم بچههایی که خوابند نشوم و نمازم رو در خلوت و تنهایی با شور و حال بهتری بخوانم در گوشه ای از بیرون سنگر نماز روی یونولیت ها به هم پیوسته در دل نی زارهای هورالعظیم بخوانم، سجاده نمازم رو روی یونولیتی که در بیرون از سنگر بود پهن کردم و به نماز ایستادم،....🌹
تکبیر نمازم را که گفتم انگاری که رمز عملیات پروازی اسکادران های پشه کوره ها رو صادر کرده بودم، دسته ای از اسکادران زو کشان به سمت گوشم حمله ور شدند و دسته ای بسوی دماغ و دهن و صورت و دسته ای به سمت دست و پا و هر جای بدون پوشش دیگر، هرچند که عده ای هم از درون پاچه شلوار و دهانه آستین پیراهن هم وارد می شدند و جاهای پوشش دار را هم بی نصیب نمی گذاشتند، البته نیش آنها آنقدر قدرت داشت که از روی لباس هم می توانستند کار خود را انجام دهند، فکر این را دیگه نکرده بودم،...😡
از حالت عرفانی و گریه و زاری خبری نبود و به عبارتی در دل شب هیچ حالت خوشی که در نماز پیدا نکرده بودم که هیچ اصلا نمی فهمیدم چه می خوانم ، چون کارم شده بود دفاع از خودم و دور کردن پشه ها، حتی نمی تونستم آنها رو بکُشم چون با کشتن آنها خونهای قبلی را که مکیده بودند روی بدنم پخش می شد و نجس می شدم و نمازم از قبول شدن می گذشت و مردود می شد،....🙈
چفیه دور گردنم رو مثل بچههایی که موقع دعا خوندن روی سرشون می انداختند تا شناخته نشده و گمنام بمانند از روی سرم پایین انداختم تا لااقل از صورت،سر و گوشم محافظت کنم اما باز دسته ای از زیر وارد دماغ و دهنم می شدند و عده ای دیگر باز زو کشان دور گوشهایم مانور می دادند، آنهایی را که روی پایم می نشستند با این پا و آن پا کردن هم رد نمی شدند و تا خونم رو نمی مکیدند و سیر نمی شدند بلند نمی شدند،....😳
مجبور شدم از خیر با حال بودن نماز بگذرم و سریع نماز شبم رو تموم کنم،.... همزمان با فعالیت پشه کوره ها صدای ویراژ رفتن موشهای بزرگ (گرزه) هم بگوش می رسید که آن هم خیلی وحشتناکتر از پشه ها بود و در صورت فرصت یافتن با هر گازی که می گرفتند تکه ای از گوشت بدن را هم با خود کنده و می بردند.... 😡😡
با هر مکافاتی بود دو رکعت اول نماز رو تمام کرده و سجاده نمازم رو جمع کردم به درون پشه بند و سنگر فرار کردم، هرچند که تعدادی از آنها هم از توری درب سنگر گذشته و به داخل سنگر آمده بودند و به کار مکیدن خون مشغول بودند اما این خوبی را داشت که اگر به دور من می آمدند آنها را رد میکردم و به طرف بچههایی که خواب بودند می رفتند و با خیال راحت از غفلت آنها سو استفاده می کردند و خونشان را می مکیدند و آن بیچاره ها هم بعداز پر شدن شکم آنها ساعاتی را باید جای نیش آنها رو می خاروندند.....😜😜
آن شب نه تنها نمازم با حال نشد که هیچ از شبهای دیگر هم بی حالتر شد، آخه پشه کوره نبود که باران پشه کوره بود.....حمید خوشکام که از نفرات درون سنگر بود بعدها که متوجه این مسئله شد گفت : خوب بود که من اهل این کارها و.... نبودم اما حالا متوجه شدم.چطور پشه ها وارد پشه بند شده و ما را از خواب ناز بیدار می کردند و ضمن نارضایتی دعا نمود:خدایا خودت حاج حسن ما رو با این کارهاش ببخش از دست ما که چیزی بر نمییاد...😂😂
#نماز_شب
#طنز_جبهه
#هورالعظیم
#حسن_تقی_زاده
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2
نماز شبی در مجنون
سنگر در پاسگاه هور که برای محافظت از پشه ها با پاچه توری پوشانده شده است
#نماز_شب
#طنز_جبهه
#هورالعظیم
#حسن_تقی_زاده
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
سنگر در پاسگاه هور که برای محافظت از پشه ها با پاچه توری پوشانده شده است
#نماز_شب
#طنز_جبهه
#هورالعظیم
#حسن_تقی_زاده
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Forwarded from سفیر (Najaf zeraatpisheh)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سردار شهید غلامعلی رشید از تحریف های دفاع مقدس و راویان می گوید #تحریف_دفاع_مقدس_سردار_رشید http://telegram.me/safeer59
👍3
روزگار از خودگذشتن :
هشتم اسفند ماه 1362 پنج روز از عملیات خیبر می گذشت ، رزمندگان ایرانی چهل کیلومتر از باتلاق های هورالعظیم را پشت سر گذاشته و در ساحل شرقی دجله در مقابل نیروهای عراقی در حال نبردی عاشورایی بودند ، تدارکات و مهمات به سختی با قایق می رسید ، آتش پشتیبانی وجود نداشت اما دشمن با استفاده از آتش زرهی ، توپخانه و ادوات در حال پیشروی بود ، با عدم موفقیت در تصرف طلاییه به عنوان هدف اصلی عملیات خیبر و همچنین پیشروی دشمن با زرهی و نیروهای زبده خویش فرمان عقب نشینی صادر شد اما در این زمان قایقی هم برای انتقال نیروها وجود نداشت ، تنها در این زمان پاهای رزمنده بود که می توانست آنها را از منطقه دور سازد ؛ پیکر شهدا در معرکه افتاده و زخمی های بی شمار در گوشه و کنار به چشم می خورد ، آیا رزمندگان با وضعیت جسمی سالم می توانستند رفقای خویش که سالیان متمادی در کوچه و محله هم بازی هم بوده یا در کلاس های مدرسه پشت یک میز لحظات شیرینی را گذرانده بودند رها کنند؟؟
عبدالرسول قاسمی از رزمندگان گردان عاشورا جمعی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع می گوید : یکی ازبچه های بهبهان به نام حمید حبیبی هم سن سال خودمان بود حدود 15 تا 16 ساله ، موقعی که فرمانده با صدور فرمان عقب نشینی گفت : موقعیت را عوض کنید وبه روستای پشتی در البیضه بروید حمید حبیبی که همراه فرمانده اش فرهاد عسکری بود در همین زمان فرهاد تیری به سرش خورده و شهید می شود و حمید حبیبی نیز تیر به شکمش خورده و گوشه ای نشست .. لحظات سختی بود ....
این نوجوان با دوستانش علاوه بر رفقای هم محلی و همکلاسی چندماهی نیز در جبهه با همرزمان خویش از روستا و شهر در کنار هم مثل برادر با هم بودند و با تمام وجود به هم عشق میورزیدند و جدایی آنها از او با توجه به مجروحیت شدید و نزدیکی نیروهای دشمن و بیم محاصره بسیار سخت بود ؛
در جریان عقب نشینی از شرق دجله تعدادی از نیروها بعد از نبردی عاشورایی به اسارت درآمده و تعدادی دیگر با قایق هایی که در جاده خندق اعزام می شوند و یا با شنا به سمت عقب می توانند خود را نجات دهند
و
#ایثار
#فداکاری
#فرهنگ_شهادت
#رزمندگان_بی_ادعا
#عملیات_خیبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
هشتم اسفند ماه 1362 پنج روز از عملیات خیبر می گذشت ، رزمندگان ایرانی چهل کیلومتر از باتلاق های هورالعظیم را پشت سر گذاشته و در ساحل شرقی دجله در مقابل نیروهای عراقی در حال نبردی عاشورایی بودند ، تدارکات و مهمات به سختی با قایق می رسید ، آتش پشتیبانی وجود نداشت اما دشمن با استفاده از آتش زرهی ، توپخانه و ادوات در حال پیشروی بود ، با عدم موفقیت در تصرف طلاییه به عنوان هدف اصلی عملیات خیبر و همچنین پیشروی دشمن با زرهی و نیروهای زبده خویش فرمان عقب نشینی صادر شد اما در این زمان قایقی هم برای انتقال نیروها وجود نداشت ، تنها در این زمان پاهای رزمنده بود که می توانست آنها را از منطقه دور سازد ؛ پیکر شهدا در معرکه افتاده و زخمی های بی شمار در گوشه و کنار به چشم می خورد ، آیا رزمندگان با وضعیت جسمی سالم می توانستند رفقای خویش که سالیان متمادی در کوچه و محله هم بازی هم بوده یا در کلاس های مدرسه پشت یک میز لحظات شیرینی را گذرانده بودند رها کنند؟؟
عبدالرسول قاسمی از رزمندگان گردان عاشورا جمعی تیپ 15 امام حسن مجتبی ع می گوید : یکی ازبچه های بهبهان به نام حمید حبیبی هم سن سال خودمان بود حدود 15 تا 16 ساله ، موقعی که فرمانده با صدور فرمان عقب نشینی گفت : موقعیت را عوض کنید وبه روستای پشتی در البیضه بروید حمید حبیبی که همراه فرمانده اش فرهاد عسکری بود در همین زمان فرهاد تیری به سرش خورده و شهید می شود و حمید حبیبی نیز تیر به شکمش خورده و گوشه ای نشست .. لحظات سختی بود ....
این نوجوان با دوستانش علاوه بر رفقای هم محلی و همکلاسی چندماهی نیز در جبهه با همرزمان خویش از روستا و شهر در کنار هم مثل برادر با هم بودند و با تمام وجود به هم عشق میورزیدند و جدایی آنها از او با توجه به مجروحیت شدید و نزدیکی نیروهای دشمن و بیم محاصره بسیار سخت بود ؛
اینجاست که روح بزرگ یک نوجوان رزمنده خود را نشان می دهد برای این که همرزمان خویش را از این مخمصه رهایی بخشد به دوستان خویش می گوید :
"..... بروید وبه فکر من نباشید کار من دیگر تمام است اگه بخواهید من را با خود ببرید ببرید برایتان درد سر درست میکنم ، فقط شما سالم از اینجا بروید ...."
در جریان عقب نشینی از شرق دجله تعدادی از نیروها بعد از نبردی عاشورایی به اسارت درآمده و تعدادی دیگر با قایق هایی که در جاده خندق اعزام می شوند و یا با شنا به سمت عقب می توانند خود را نجات دهند
و
حمید و حمیدها علی رغم سن کم اما با روحی بزرگ درسی عظیم به ما آموختند :
"...... ایثار ، فداکاری و از خودگذشتن...."
آیا ما توانسته ایم اندکی از این فرهنگ را در خود و جامعه پیرامون عملیاتی نماییم ........."
#ایثار
#فداکاری
#فرهنگ_شهادت
#رزمندگان_بی_ادعا
#عملیات_خیبر
http://telegram.me/safeer59
http://Www.Safeer.blogfa.com
Forwarded from سفیر (Najaf)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پذیرش قطعنامه 598 : استراتژی یا تاکتیک نظام
دیدگاه سردار سرلشکر پاسدار محمد باقری در زمینه پذیرش قطعنامه 598
#قطعنامه_598
#مقطع_پایانی_جنگ
#سرلشکر_پاسدار_محمدحسین_افشردی_باقری
http://telegram.me/safeer59
دیدگاه سردار سرلشکر پاسدار محمد باقری در زمینه پذیرش قطعنامه 598
#قطعنامه_598
#مقطع_پایانی_جنگ
#سرلشکر_پاسدار_محمدحسین_افشردی_باقری
http://telegram.me/safeer59
👍1
نکات و آماری در مورد شهدای گمنام :
🔴 کل شهدای هشت سال جنگ عراق علیه ایران : ۱۹۷ هزار شهید
🔴 شهدای مفقودالجسد (فاقد پیکر) بیش از یک چهارم : ۴۷ هزار شهید
✅شهدای مفقودالجسد تفحص و شناسایی شده:۳۵هزار نفر
✅ باقیمانده شهدای مفقودالجسدشناسایی نشده(گمنام):۱۲ هزار نفر
❇️ شهدای گمنام دفن شده به صورت گمنام:۱۰هزار نفر
❇️ باقیمانده شهدای مفقودالجسد پیدا نشده:2 هزار نفر
🟣 شروع شناسایی شهدای گمنام با تکنولوژی DNA از سال ۱۳۸۱ آغاز گردید.
🟣 روند شناسایی از طریق نمونه گیری از پیکر شهدای گمنام آغاز شده است .
🟣 مشخص شدن نتایج DNA زمانبر و طولانی مدت صورت می گیرد.
🟣 والدین و خانواده شهدایی که قبل از ۱۳۸۱ فوت نموده و یا خانواده هایی که در زمینه نمونه گیری از آنها مخالفت نموده اند شهدای آنها گمنام باقی می ماند.
🟣 برخی مناطق عملیاتی نظیر اروند رود ، باتلاقها به واسطه از بین رفتن بافت های پیکر و عدم امکان نمونه گیری تا ابد گمنام خواهند ماند.
🟣 لازم به یادآوری است که برخی پیکرهای شهدا به دلیل انفجارات شدید عملاً از بین رفته و چیزی از آن باقی نمانده است از سوی دیگر برخی پیکرها به سمت آبهای خلیج فارس روانه شده و یا به نوعی توسط نیروهای دشمن از بین رفته که آثاری از آن باقی نمانده است.
#شهدای_گمنام
#مفقودالاثر
#مفقودالجسد
#تفحص
#شناسایی_شهید
#آزمایش_دی_ان_آ_DNA
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
🔴 کل شهدای هشت سال جنگ عراق علیه ایران : ۱۹۷ هزار شهید
🔴 شهدای مفقودالجسد (فاقد پیکر) بیش از یک چهارم : ۴۷ هزار شهید
✅شهدای مفقودالجسد تفحص و شناسایی شده:۳۵هزار نفر
✅ باقیمانده شهدای مفقودالجسدشناسایی نشده(گمنام):۱۲ هزار نفر
❇️ شهدای گمنام دفن شده به صورت گمنام:۱۰هزار نفر
❇️ باقیمانده شهدای مفقودالجسد پیدا نشده:2 هزار نفر
🟣 شروع شناسایی شهدای گمنام با تکنولوژی DNA از سال ۱۳۸۱ آغاز گردید.
🟣 روند شناسایی از طریق نمونه گیری از پیکر شهدای گمنام آغاز شده است .
🟣 مشخص شدن نتایج DNA زمانبر و طولانی مدت صورت می گیرد.
🟣 والدین و خانواده شهدایی که قبل از ۱۳۸۱ فوت نموده و یا خانواده هایی که در زمینه نمونه گیری از آنها مخالفت نموده اند شهدای آنها گمنام باقی می ماند.
🟣 برخی مناطق عملیاتی نظیر اروند رود ، باتلاقها به واسطه از بین رفتن بافت های پیکر و عدم امکان نمونه گیری تا ابد گمنام خواهند ماند.
🟣 لازم به یادآوری است که برخی پیکرهای شهدا به دلیل انفجارات شدید عملاً از بین رفته و چیزی از آن باقی نمانده است از سوی دیگر برخی پیکرها به سمت آبهای خلیج فارس روانه شده و یا به نوعی توسط نیروهای دشمن از بین رفته که آثاری از آن باقی نمانده است.
#شهدای_گمنام
#مفقودالاثر
#مفقودالجسد
#تفحص
#شناسایی_شهید
#آزمایش_دی_ان_آ_DNA
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
👍2
متن کامل معاهده 1975 الجزایر
شاهنشاه ايران و رييس جمهور عراق نظر به اراده صادقانه طرفين،منعکس در توافق الجزيره مورخ 6 مارس 1975 براى نيل به حل و فصل قطعى و پايدارى کليه مسايل ما به الاختلاف بين دو کشور، نظر به اينکه طرفين بر اساس پروتکل قسطنطنيه مورخ 1913 و صورتجلسات کميسيون تحديد حدود 1914 به علامت گذارى مجدد قطعى مرز زمينى و برمبناى خط تالوگ به تحديد مرز رودخانهاى خود مبادرت نمودهاند.
نظر به اراده طرفين به برقرارى امنيت و اعتماد متقابل در طول مرز مشترک خود، نظر به پيوندهاى همجواري تاريخى و مذهبى و فرهنگى و تمدنى موجود بين ملتهاى ايران و عراق، با تمايل به تحکيم پيوندهاى مودت و حسن همجوارى و تشييد مناسبات فيمابين در زمينههاى اقتصادى وفرهنگى و توسعه مبادلات و مناسبات انسانى بين مردم خود، بر اساس اصل تماميت ارضى ومصونيت مرزها از تجاوز و عدم مداخله در امور داخلى، با تصميم به بذل مساعى در جهت برقرارى عصرى جديد در مناسبات دوستانه بين ايران و عراق بر مبناى احترام کامل استقلال ملى و سلطه حاکميت مساوى دولتها، با اعتقاد به مشارکت در اجراى اصول وتحقق امال و اهداف ميثاق ملل متحد از اين طريق، تصميم به انعقاد عهدنامه حاضرگرفتند و بدين منظور نمايندگان تام الاختيار خود را به ترتيب ذيل تعيين نمودند:
از طرف شاهنشاه ايران: جناب آقاى عباسعلى خلعتبرى، وزير امور خارجه ايران.
از طرف رييس جمهورى عراق: جناب آقاى سعدون حمادى، وزيرامور خارجه عراق.
مشاراليهم پس از ارايه اختيارنامههاى خود که در کمال صحت واعتبار بود نسبت به مقررات مشروحه زير توافق نمودند:
ماده 1
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مىنمايند که مرز زمينى دولتى بين ايران و عراق همان است که علامتگذارى مجدد آن بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به علامت گذارى مجدد مرز زمينى و ضمايم پروتکل مذکور که به اين عهدنامه ملحق مىباشند انجام يافته است.
ماده 2
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مىنمايندکه مرز دولتى در شط العرب همان است که تحديد آن بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به تحديد مرز رودخانهاى و ضمايم پروتکل مذکور که به عهدنامه حاضر ملحق مىباشند، انجام يافته است.
ماده 3
طرفين معظمين متعاهدين، متعهد مىشوند که بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به امنيت در مرز و ضمايم آن که ملحق به اين عهدنامه مىباشند، در طول مرز به طور مداوم کنترل دقيق و موثر به منظور پايان دادن به هر نوع رخنه اخلالگرانه، صرف نظر از منشا آن، اعمال دارند.
ماده 4
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مىنمايندکه مقررات سه پروتکل و ضمايم آنها، مذکور در مواد 1،2 و3 عهدنامه حاضر که پروتکلهاى فوق الذکر بدان ملحق و جزلايتجزاى آن مىباشند، مقرراتى قطعى و دايمى و غير قابل نقض بوده و عناصر غير قابل تجزيه يک راه حل کلى را تشکيل مىدهند. نتيجتاخدشه به هر يک از عناصر متشکله اين راه حل کلى اصولا مغاير با روح توافق الجزيره خواهد بود.
ماده 5
در قالب غير قابل تغيير بودن مرزها واحترام کامل به تماميت ارضى دو دولت، طرفين معظمين متعاهدين تاييد مىنمايند که خط مرز زمينى و رودخانهاى آنان لايتغير و دايمى و قطعى مىباشد.
ماده 6
1- در صورت اختلاف درباره تفسير يا اجراى عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمايم آنها، اين اختلاف با رعايت کامل مسير خط مرزايران و عراق، مندرج در مواد 1 و 2 فوق الاشعار و نيز با رعايت حفظ امنيت در مرزايران و عراق، طبق ماده (3) فوق الذکر، حل و فصل خواهد شد.
2 - اين اختلاف در مرحله اول طى مهلت دو ماه ازتاريخ درخواست يکى از طرفين از طريق مذاکرات مستقيم دو جانبه بين طرفين معظمين متعاهدين، حل و فصل خواهد شد.
3- در صورت عدم توافق، طرفين معظمين متعاهدين ظرف مدت سه ماه، به مساعى جميله يک دولت ثالث دوست توسل خواهند جست.
4- در صورت خوددارى هر يک از طرفين از توسل به مساعى جميله يا عدم موافقيت مساعى جميله، اختلاف طى مدت يک ماه از تاريخ رد مساعى جميله يا عدم موفقيت آن، از طريق داورى حل و فصل خواهد شد.
5- در صورت عدم توافق بين طرفين معظمين متعاهدين نسبت به آيين و يا نحوه داورى، هر يک از طرفين معظمين متعاهدين مىتواند ظرف پانزده روز از تاريخ احراز عدم توافق، به يک دادگاه داورى مراجعه نمايد.
براى تشکيل دادگاه داورى و براى حل و فصل هر يک ازاختلافات، هر يک از طرفين معظمين متعاهدين يکى از اتباع خود را به عنوان داور تعيين خواهد نمود و دو داور يک سرداور انتخاب خواهند نمود.....
شاهنشاه ايران و رييس جمهور عراق نظر به اراده صادقانه طرفين،منعکس در توافق الجزيره مورخ 6 مارس 1975 براى نيل به حل و فصل قطعى و پايدارى کليه مسايل ما به الاختلاف بين دو کشور، نظر به اينکه طرفين بر اساس پروتکل قسطنطنيه مورخ 1913 و صورتجلسات کميسيون تحديد حدود 1914 به علامت گذارى مجدد قطعى مرز زمينى و برمبناى خط تالوگ به تحديد مرز رودخانهاى خود مبادرت نمودهاند.
نظر به اراده طرفين به برقرارى امنيت و اعتماد متقابل در طول مرز مشترک خود، نظر به پيوندهاى همجواري تاريخى و مذهبى و فرهنگى و تمدنى موجود بين ملتهاى ايران و عراق، با تمايل به تحکيم پيوندهاى مودت و حسن همجوارى و تشييد مناسبات فيمابين در زمينههاى اقتصادى وفرهنگى و توسعه مبادلات و مناسبات انسانى بين مردم خود، بر اساس اصل تماميت ارضى ومصونيت مرزها از تجاوز و عدم مداخله در امور داخلى، با تصميم به بذل مساعى در جهت برقرارى عصرى جديد در مناسبات دوستانه بين ايران و عراق بر مبناى احترام کامل استقلال ملى و سلطه حاکميت مساوى دولتها، با اعتقاد به مشارکت در اجراى اصول وتحقق امال و اهداف ميثاق ملل متحد از اين طريق، تصميم به انعقاد عهدنامه حاضرگرفتند و بدين منظور نمايندگان تام الاختيار خود را به ترتيب ذيل تعيين نمودند:
از طرف شاهنشاه ايران: جناب آقاى عباسعلى خلعتبرى، وزير امور خارجه ايران.
از طرف رييس جمهورى عراق: جناب آقاى سعدون حمادى، وزيرامور خارجه عراق.
مشاراليهم پس از ارايه اختيارنامههاى خود که در کمال صحت واعتبار بود نسبت به مقررات مشروحه زير توافق نمودند:
ماده 1
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مىنمايند که مرز زمينى دولتى بين ايران و عراق همان است که علامتگذارى مجدد آن بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به علامت گذارى مجدد مرز زمينى و ضمايم پروتکل مذکور که به اين عهدنامه ملحق مىباشند انجام يافته است.
ماده 2
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مىنمايندکه مرز دولتى در شط العرب همان است که تحديد آن بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به تحديد مرز رودخانهاى و ضمايم پروتکل مذکور که به عهدنامه حاضر ملحق مىباشند، انجام يافته است.
ماده 3
طرفين معظمين متعاهدين، متعهد مىشوند که بر اساس و طبق مقررات مندرج در پروتکل مربوط به امنيت در مرز و ضمايم آن که ملحق به اين عهدنامه مىباشند، در طول مرز به طور مداوم کنترل دقيق و موثر به منظور پايان دادن به هر نوع رخنه اخلالگرانه، صرف نظر از منشا آن، اعمال دارند.
ماده 4
طرفين معظمين متعاهدين، تاييد مىنمايندکه مقررات سه پروتکل و ضمايم آنها، مذکور در مواد 1،2 و3 عهدنامه حاضر که پروتکلهاى فوق الذکر بدان ملحق و جزلايتجزاى آن مىباشند، مقرراتى قطعى و دايمى و غير قابل نقض بوده و عناصر غير قابل تجزيه يک راه حل کلى را تشکيل مىدهند. نتيجتاخدشه به هر يک از عناصر متشکله اين راه حل کلى اصولا مغاير با روح توافق الجزيره خواهد بود.
ماده 5
در قالب غير قابل تغيير بودن مرزها واحترام کامل به تماميت ارضى دو دولت، طرفين معظمين متعاهدين تاييد مىنمايند که خط مرز زمينى و رودخانهاى آنان لايتغير و دايمى و قطعى مىباشد.
ماده 6
1- در صورت اختلاف درباره تفسير يا اجراى عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمايم آنها، اين اختلاف با رعايت کامل مسير خط مرزايران و عراق، مندرج در مواد 1 و 2 فوق الاشعار و نيز با رعايت حفظ امنيت در مرزايران و عراق، طبق ماده (3) فوق الذکر، حل و فصل خواهد شد.
2 - اين اختلاف در مرحله اول طى مهلت دو ماه ازتاريخ درخواست يکى از طرفين از طريق مذاکرات مستقيم دو جانبه بين طرفين معظمين متعاهدين، حل و فصل خواهد شد.
3- در صورت عدم توافق، طرفين معظمين متعاهدين ظرف مدت سه ماه، به مساعى جميله يک دولت ثالث دوست توسل خواهند جست.
4- در صورت خوددارى هر يک از طرفين از توسل به مساعى جميله يا عدم موافقيت مساعى جميله، اختلاف طى مدت يک ماه از تاريخ رد مساعى جميله يا عدم موفقيت آن، از طريق داورى حل و فصل خواهد شد.
5- در صورت عدم توافق بين طرفين معظمين متعاهدين نسبت به آيين و يا نحوه داورى، هر يک از طرفين معظمين متعاهدين مىتواند ظرف پانزده روز از تاريخ احراز عدم توافق، به يک دادگاه داورى مراجعه نمايد.
براى تشکيل دادگاه داورى و براى حل و فصل هر يک ازاختلافات، هر يک از طرفين معظمين متعاهدين يکى از اتباع خود را به عنوان داور تعيين خواهد نمود و دو داور يک سرداور انتخاب خواهند نمود.....
.....ادامه متن کامل معاهده 1975 الجزایر :
اگر طرفين معظمين متعاهدين ظرف مدت يک ماه پس ازوصول درخواست داورى از جانب يکى از طرفين از ديگرى به تعيين داور مبادرت نمايند ويا چنانچه دوران قبل از انقضاى همين مدت در انتخاب سرداور به توافق نرسند طرف معظم متعاهدى که داورى را درخواست نموده است حق خواهد داشت از رييس ديوان بينالمللي دادگسترى تقاضا نمايد. تا طبق مقررات ديوان دايمى داورى داورها يا سرداور را تعيين نمايد.
6- تصميم دادگاه داورى براى طرفى معظمين متعاهدين الزام آور و لازم الاجرا خواهد بود.
طرفين معظمين متعاهدين هر کدام نصف هزينه داورى رابه عهده خواهند گرفت.
ماده 7
اين عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم انها طبق ماده (102) منشور ملل متحد به ثبت خواهد رسيد.
ماده 8
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها،طبق مقررات داخلى به وسيله هر يک از طرفين معظمين متعاهدين به تصويب خواهد رسيد.
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها از تاريخ مبادله اسناد تصويب که در تهران انجام خواهد شد، به موقع اجرا در خواهند آمد.
بنا به مراتب، نمايندگان تام الاختيار طرفين معظمين متعاهدين عهدنامه حاضر و سه پروتکل، و ضمائم آنها را امضا نمودند.
بغداد 13 ژوئن 1975
عباسعلى خلعتبرى، وزير امور خارجه ايران سعدون حمادى، وزير امور خارجه عراق
***
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها با حضورجناب عبدالعزيز بوتفليقه، عضو شوراى انقلاب و وزير امور خارجه الجزاير به امضارسيد.اين عهدنامه که داراى 8 ماده و سه پروتکل و ضمائم آن مىباشد در تاريخ 21 ارديبهشت 1355 و 29 ارديبهشت 1355 به ترتيب يه تصويب مجلسين شوراى ملى و سناى وقت رسيده است.
#معاهده_1975_الجزایر
#مرزهای_ایران_عراق
#محمدرضا_پهلوی
#صدام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
اگر طرفين معظمين متعاهدين ظرف مدت يک ماه پس ازوصول درخواست داورى از جانب يکى از طرفين از ديگرى به تعيين داور مبادرت نمايند ويا چنانچه دوران قبل از انقضاى همين مدت در انتخاب سرداور به توافق نرسند طرف معظم متعاهدى که داورى را درخواست نموده است حق خواهد داشت از رييس ديوان بينالمللي دادگسترى تقاضا نمايد. تا طبق مقررات ديوان دايمى داورى داورها يا سرداور را تعيين نمايد.
6- تصميم دادگاه داورى براى طرفى معظمين متعاهدين الزام آور و لازم الاجرا خواهد بود.
طرفين معظمين متعاهدين هر کدام نصف هزينه داورى رابه عهده خواهند گرفت.
ماده 7
اين عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم انها طبق ماده (102) منشور ملل متحد به ثبت خواهد رسيد.
ماده 8
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها،طبق مقررات داخلى به وسيله هر يک از طرفين معظمين متعاهدين به تصويب خواهد رسيد.
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها از تاريخ مبادله اسناد تصويب که در تهران انجام خواهد شد، به موقع اجرا در خواهند آمد.
بنا به مراتب، نمايندگان تام الاختيار طرفين معظمين متعاهدين عهدنامه حاضر و سه پروتکل، و ضمائم آنها را امضا نمودند.
بغداد 13 ژوئن 1975
عباسعلى خلعتبرى، وزير امور خارجه ايران سعدون حمادى، وزير امور خارجه عراق
***
عهدنامه حاضر و سه پروتکل و ضمائم آنها با حضورجناب عبدالعزيز بوتفليقه، عضو شوراى انقلاب و وزير امور خارجه الجزاير به امضارسيد.اين عهدنامه که داراى 8 ماده و سه پروتکل و ضمائم آن مىباشد در تاريخ 21 ارديبهشت 1355 و 29 ارديبهشت 1355 به ترتيب يه تصويب مجلسين شوراى ملى و سناى وقت رسيده است.
#معاهده_1975_الجزایر
#مرزهای_ایران_عراق
#محمدرضا_پهلوی
#صدام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
اروند رود ، شط العرب و معاهده 1975 الجزایر
#معاهده_1975_الجزایر
#مرزهای_ایران_عراق
#محمدرضا_پهلوی
#صدام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
#معاهده_1975_الجزایر
#مرزهای_ایران_عراق
#محمدرضا_پهلوی
#صدام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
طرح نبرد عرب_عجم :
از قادسیه سعدبن ابی وقاص تا قادسیه صدام حسین
پوستر تبلیغاتی عراق در دوران حکومت حزب بعث بر عراق در دهه ۱۹۸۰ میلادی با عنوان «مردان مرد هستند...از قادسیه سعد تا قادسیه صدام»
در این پوستر تبلیغاتی صدام حسین دیکتاتور عراق با سعد بن ابی وقاص فاتح جنگ قادسیه، که منجر به شکست ایرانیان (ساسانی) از اعراب شد مقایسه می شود.
***قادسیهٔ صدام (قادسیه۲) عنوان تبلیغاتی صدام حسین بود که به منظور اتحاد کشورهای عربزبان علیه ایران، در جنگ ایران و عراق مطرح ساخت.
#قادسیه_سعد
#قادسیه_صدام
#جبهه_عرب_عجم
#جنگ_عراق_علیه_ایران
#صدام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com
از قادسیه سعدبن ابی وقاص تا قادسیه صدام حسین
پوستر تبلیغاتی عراق در دوران حکومت حزب بعث بر عراق در دهه ۱۹۸۰ میلادی با عنوان «مردان مرد هستند...از قادسیه سعد تا قادسیه صدام»
در این پوستر تبلیغاتی صدام حسین دیکتاتور عراق با سعد بن ابی وقاص فاتح جنگ قادسیه، که منجر به شکست ایرانیان (ساسانی) از اعراب شد مقایسه می شود.
***قادسیهٔ صدام (قادسیه۲) عنوان تبلیغاتی صدام حسین بود که به منظور اتحاد کشورهای عربزبان علیه ایران، در جنگ ایران و عراق مطرح ساخت.
#قادسیه_سعد
#قادسیه_صدام
#جبهه_عرب_عجم
#جنگ_عراق_علیه_ایران
#صدام_حسین
http://telegram.me/safeer59
http://www.safeer.blogfa.com