سفیر
208 subscribers
778 photos
86 videos
27 files
1.62K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
👍2
زیباترین فرمانده : شهید اسدالله سگوند
برگی از خاطرات : شیرزاد
اسدالله سگوند فرمانده گروهان قاسم بن الحسن شوش جمعی گردان 2 (سیدالشهدا ع) تیپ 15 امام حسن مجتبی ع از جمله فرمانده هان شجاع و دلیرو ماندگار شوش بود که قطعا تا قیامت نمونه ی او را نخواهیم دید! اما شجاعت مشخصه اسدالله نبود!
مشخصه اسدالله زیبایی چهره ی او بود اسدالله سگوند فرماندهی بسیار زیبا روی بود با پوستی سفید و چشمانی سبز و موهایی زرد و بسیار نجیب!!! خیلی عجیب بود با این خصلت ها .
همیشه در شوخی هامون به اسدالله طعنه میزدیم که اسدالله خوشابحالت زیباترین حوری بهشت نصیب تو میشود !!! و او همواره لبحندی معصومانه میزد..
اسدالله سگوند فرمانده گروهان قاسم بن الحسن تیپ ۱۵ امام حسن بود من جبهه های زیادی با اسدالله بودم.
یادم هست شب های اخر حضور در سایت خیبر بود و هرطور بود با کمک اسدالله و حشمت حسن زاده خودم رو رسوندم به گروهان قاسم بن الحسن و اسدالله من رو گذاشت بی سیم چی !
شرق دجله و حد فاصل الصخره تا سه راهی جاده خندق محل ماموریت نیروها بود و طی سه روز حضور از پنجم تا هشتم مقابل پاتک های دشمن شجاعت و مقاومت به یاد ماندنی از خود به جا گذاشتند اما با توجه به عدم موفقیت در محور طلاییه و فقدان پشتیبانی دستور عقب نشینی به سمت جاده خندق صادر شد اما دشمن به دلیل برخورداری از تانک های زیاد و سرعت عمل سه راهی جاده خندق را مسدود و نیروها محاصره شدند .
به دلیل این که پشت سر نیروها چهل کیلومتر مرداب های هورالعظیم بود و قایقی نیز برای انتقال وجود نداشت باید سه راهی باز می شد و با سلاحهای ابتدایی به جنگ تکاوران عراقی و تانک های تی 72 رفت ؛ این وظیفه به گروهان تحت فرماندهی اسدالله سپرده شد و بعد از ظهر هشتم اسفند 1362 سه راهی جاده خندق شاهد نبردی عاشورایی برای باز نمودن مسیر و عقب نشینی نیروهای گردان 2 برای رسیدن به جاده خندق و انتقال به عقب توسط قایق یا بالگرد بود.
آتش شدید دشمن به شدت نیروهای اسدالله را هدف قرار داده بود و درگیری ها تن به تن شده بود ، آخربن تماس بی سیم رو زدم به اسدالله که اوضاع خرابه اسدالله بیا ببین چه خبرشده! چند دقیقه بعد اسدالله دراوج درگیری آمد درحالی که من رو که در محاصره چندین تانک دشمن گرفتار شده بودم با شلیک آرپی جی نجات داد ... اما ناگهان با اصابت گلوله ی دشمن به شکمش به زمین افتاد به شهادت رسید و این گل زیبا برای همیشه پرپر شد و پیکرپاکش تا سالها مفقودالاثر ماند !! و داغ اسدالله را به دلمان گذاشت.....
تا ماهها بعد از یادآوری صحنه شهادت این فرمانده زیبا رو افسرده شده بودم اما جبهه را نمیشد ترک کرد باید می ماندیم و تقاص این خونهای به ناحق ریخته شده را می گرفتیم.
#اسدالله_سگوند
#عملیات_خیبر
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#شجاعت_فرهنگ_جبهه
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2
👍3
🕵️‍♀️جاسوسی در اسارت
راوی : محمد جواد اسکافی
آقای جلالوند از بسیجیان گردان سوم تیپ 15 امام حسن مجتبی ع به شدت مجروح شده بود. جراحت از ناحیه کمر و نخاع باعث شده بود که قادر به راه رفتن نباشد. در درمانگاه اردوگاه بستری بود. 🕵️‍♀️جاسوس او را لو داد و گفت پاسدار است. با تخت درمانگاه او را به اتاق بازجویی بردند. و به شدت شکنجه کردند. جالب است خود 🕵️‍♀️فرد جاسوس هم در بازجویی حاضر بود و اصرار داشت که جلالوند پاسدار بوده اما او پاسدار نبود  و چون هیکل خوبی داشت در مراسم صبحگاهی موقع ورزش وسط می ایستاد. به هرحال با اصرار فرد جاسوس او به عنوان پاسدار ثبت نام شد .
بعد از آمدن صلیب سرخ و عوض شدن اوضاع بچه ها کم کم به 🕵️‍♀️نزدیک شدند و هم با تهدید و هم با تطمیع به او گفتند هرچه آن ها به تو می دهند ما هم می دهیم .سربازان دیگر به تو توجهی ندارند و تو را پاسدار می نامند. بهتر از از جاسوسی دست برداری. ظاهرا قبول کرده بود
🕵️‍♀️هرگاه چیزی می خواست می گفت. سیگار. خرما. شیره خرما و.... بچه ها برایش فراهم می کردند. یک روز 🕵️‍♀️به من گفت ساعتم خراب شده .گفتم اشکال نداره براش ساعت نو خریدیم. قیمت هر ساعت بیش از سه برابر حقوق یک اسیر بود. با این وجود گاهی سر و گوشش می جنبید. وقتی خبر می رسید 🕵️‍♀️کاری خلاف کرده بچه های گروه ضربت به سراغش می رفتند و در حمام های اردوگاه تنبیهش می کردند و سپس مجدداً برخورد های دوستانه شروع می شد. به این ترتیب تا آخر اسارت کنترل شد.
وقتی به ایران برگشتیم آقای جلالوند که به علت جراحات شدید و عدم توانایی حرکت با دو پا سال 1364 با مجروحین آزاد شده بود مسولیت ستاد آزادگان استان را برای مدت کوتاهی بر عهده داشت.
🕵️‍♀️فرد جاسوس بعد آزادی به ستاد رفته بود و با داد و فریاد به آقای جلالوند می گفت :
"خودتون آزاد شدین و اومدین ایران ما بودیم که شکنجه ها رو تحمل کردیم حالا هم به ما توجه نمی کنید..."
آقای جلالوند می گفت : نمی دانستم چه بگویم ؟! هرچه می گفتم :
"برو عزیزم. برو اگر چیزی بدن  به تو هم می رسه... "
اما او از رو نمی رفت و داد می زد مردم :
"این خودش زود آزاد شده ولی من 7 سال زجر کشیدم و...."
او  هم اکنون در ........ زندگی می کند . هیچ مزاحمتی هم برایش ایجاد نشد.. فقط بچه های منطقه خیلی تحویلش نمی گیرند.....
#اسارت
#جاسوسی
#جنگ_ایران_عراق
# اسکافی_محمد_جواد_آزاده
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
پدیده کثیف جاسوسی
راوی : محمدجواد اسکافی
بعد از آمدن صلیب سرخ و تغییر اوضاع اردوگاه دو گروه از اسرای قدیمی وارد اردوگاه ما شدند. یک گروه از اردوگاه موسوم به اطفال که اخبار عجیب و وحشتناکی را از عزیزانی که سال قبل از ما جدا کرده بودند با خود داشتند و گروهی هم از اردوگاه رومادیه یک که بسیار قدیمی بودند و همه جور آدمی در جمعشان بود.
اسرای مومن و بی دردسر خیلی سریع از آن جمع جدا شده و به آسایشگاه ها منتقل شدند. اما از آن طرف جاسوسان به همراه این افراد آسایشگاهی را تشکیل دادند که مصدر همه مشکلات اردوگاه بود از قمار بازی تا شراب خواری و نهایت جاسوسی..
البته هر کدام در دسته خود جای می گرفتند مثلا طرف شراب می خورد اما جاسوسی نمی کرد و.... و فعالیت این گروه برای جذب نیرو بالا گرفت.
یکی از خشن ترین افراد اردوگاه ما وارد آسایشگاه آن ها شد و خطاب به همه آن ها گفت:
 اهل شراب هستید باشید. اهل قمار هستید باشید و... هر کاری که می کنید باید در درون آسایشگاه باشد اما دو کار اینجا ممنوع است.
الف جاسوسی که اگر دیده شود حسابتان با من است من گوش می برم یادتان نرود.
ب : کشاندن شراب خواری و قمار و.... به حیاط اردوگاه ...
اگر ببینم کسی از بچه های اردوگاه آلوده شود با من طرفید...
یکی از جاسوسان گفته بود ما هرکاری دوست داریم می کنیم...
او نیز گفته بود انجام دهید و عواقب آن را ببینید...
یک هفته بعد اولین مورد تنبهی در اردوگاه انجام شد و یکی از جاسوسان به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفت بطوریکه با صورت غرق در خون به سربازان پناه برد... به این ترتیب اردوگاه وارد فاز جدیدی از برخورد با جاسوسان جدید و قدیمی شد.....
در اردوگاه جوانی محجوب و آرامی بود به نام ابو سعید عراقی و راهنمای ما در هور بود. یکی از جاسوسان او را به عنوان پاسدار لو داد .....
ابو سعید فارسی هم خوب بلد نبود او را به شکنجه گاه بردند .آویزانش کردند .شوک الکتریکی. کابل و.... اما ابوسعید اعتراف نکرد و حقیقتا هم پاسدار نبود.
سربازی داشتیم سیه چرده که بچه ها او را سودانی می نامیدند. در شکنجه گاه حاضر بود و دلش به حال ابوسعید سوخت و احساس کرد که فرد جاسوس در جاسوسی و لو دادن افراد نظرات شخصی را وارد می کند و به نوعی از اسیران باج خواهی می کند و برای خودش قدرتی به هم زده.
سودانی به یکی از عرب زبانان گفته بود می خواهم درس خوبی به فرد جاسوس بدهم و تو باید کمکم کنی .باید با من نزد افسر استخبارات و نایب ضابط رعد(پلنگی) بیایی و شهادت بدهی که فرد جاسوس پاسدار است و بخاطر اینکه لو نرود هر روز یکی را به عنوان پاسدار لو می دهد.
عرب زبان ما مساله را با سران مخفی اردوگاه در میان نهاده بود آن ها هم موافقت کردند . شاید اولین جرقه بحث جاسوس دو طرفه از اینجا در ذهن ها افتاد... این اتفاق افتاد و دوست ما در نزد نایب ضابط رعد شهادت داد که فرد جاسوس پاسدار است.
بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی عراقی ها فرد جاسوس را به بازجویی بردند به شکنجه گاهی که ده ها نفر با خیانت او در آنجا شکنجه شده بودند و او خود تمام شکنجه ها را دیده بود. وقتی از اتاق شکنجه بیرون آمد سر تیغ زده اش همانند خیابان های سانفرانسیسکو شده بود.چشمهایش همچون دو کاسه خون بود. هیچکس به سراغش نمی رفت و دلداریش نمی داد. بچه ها به ابو سعید و رامین تراز خودمان که قربانی جاسوسی او بودند تبریک می گفتند.
رامین تراز به خاطر جاسوسی او به شکنجه گاه رفته بود و بر اثر شکنجه های آن روز تا چندین سال بعد از اسارت هنوز از نافش عفونت خارج می شد.....
ساعتی بعد سودانی ، احمد و سبحان او را زیر سایه بان بردند همه آنجا دورشان حلقه زدند سبحان گفت این مجازات کسی است که به ما خیانت کند. فرد جاسوس زانو زده بود گریه می کرد التماس می کرد کفش سبحان را می بوسید و آن ها با کابل او را می زدند. دلم به حالش سوخت. امتحان سختی بود. خدا را شکر کردم که جای او نبودم.
فرد جاسوس را به عنوان پاسدار به آسایشگاه پاسداران بردند ......
اینکار هم خوب بود
چرا که جاسوسان دیگر کمی به خود آمدند که دشمن دشمن است. و دوست نمی شود ....
#اسارت
#جاسوسی
#جنگ_ایران_عراق
#اسکافی_محمد_جواد_آزاده
#رامین_تراز_آزاده
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍2
یاران همه به سوی مرگ رفته‌اند در حالی که نگران «فردا» بودند......

خدایا! چه رنج بزرگی است!
تو می‌دانی که ما چه دردی می‌کشیم؛ پنداری که چون شمع آب می‌شویم. ما از مرگ نمی‌هراسیم، اما می‌ترسیم که بعد از ما، ایمان را سر ببرند و اگر دل از سوختن برگیریم، روشنایی نابود شود و جای خود را دوباره به شب بسپارد، پس چه باید کرد؟
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر، باید شهید شویم تا آینده بماند!
هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید امروز بمانیم تا فردا شهید نشود!
عجب دردی! کاش راهی بود تا امروز شهید شویم و فردا باز زنده گردیم تا دوباره شهید شویم.
آری، یاران همه به سوی مرگ رفته‌اند در حالی که نگران «فردا» بودند.....

دست‌نوشته شهید «مهدی رجب بیگی»

#شهید
#آینده
#مهدی_رجب_بیگی
#رنج_بزرگ
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
نسلی تکرار نشدنی:
اسفند ماه 1362 عملیات خیبر آغاز شد و نیروهای تیپ 15 امام حسن مجتبی ع که آموزش های آبی خاکی را طی نموده بودند در محور شرق بصره در روستاهای الصخره و البیضه وارد عمل شده بودند ......
فاصله خط مقدم تا عقبه پشتیبانی حدود چهل کیلومتر بود که از مرداب ها و باتلاق عظیم هورالعظیم در میان آبراهه ها می گذشت و وسیله تردد نیز قایق و در برخی موارد بالگردهای هوانیروز بود ......
هر چند در مراحل اولیه نیروها با گذر از دجله به پشت اتوبان العماره-بصره رسیده بودند ، با گذر چند روز از آغاز عملیات سرانجام بعد از ظهر هفتم اسفند 1362 دشمن توانسته بود با آتش شدید ادوات،زرهی و هوایی گام به گام نیروهای خودی را به عقب رانده و از آنجایی که نیروهای خودی فاقد پشتیبانی لجستیک و آتش بوده و حتی قایق برای انتقال مجروحین و شهدا نبود گردان های عاشورا ، سیدالشهدا و محرم دستور عقب نشینی داده شد و با بسته شدن سه راهی البیضه-العزیر-جاده خندق نیروها در محاصره قرار گرفتند که با رشادت یکی از دسته های گردان که بیشتر آنان به شهادت رسیدند سه راهی ساعتی برای انتقال نیروها باز شد و فرمانده گردان دستور خروج سریع از منطقه را صادر نمود و چون بیم بسته شدن سه راهی و محاصره مجدد وجود داشت کسی حق حمل مجروحین یا شهدا به دلیل اسارت یا شهادت خودشان را نداشت ......
عبدالحمید زحمت کش از رزمندگان و نمازگزاران مسجد باب الله که در دوران دفاع مقدس که یکی از محل های تجمع رزمندگان بود و مقید به رعایت تمام مسائل شرعی و حتی پرهیز از مکروهات و عمل به مستحبات بود ، مرتضی ساعد پور بیسیم چی گردان در این زمینه می گوید :
"..... ظهر 6 اسفند ۶۲ یک روز قبل از شهادت با ایشان هم غذا شدم .... به دلیل بعد مسافت چهل کیلومتری و کمبود قایق غذایی از عقبه نمی رسید لذا کنسروی را باز کرده و شروع به خوردن نمودیم دیدم عبدالحمید گوشت نمیخوره !!!
گفتم : چرا گوشت نمیخوری؟؟
گفت: مکروه است....
گفتم: هی میگم نرو مسجد باب الله هی میری........ عزیزم پیامبر ص فرموده اگر ۴۰ روز نخوری از امت من نیستی..... من گوشت میخورم ولی گول مسجد باب الله را نمی خورم.... و طبق معمول عبدالحمید لبخند همیشگی را می زد......

پاتک های دشمن شدید شده و یاران یک به یک زخمی یا به شهادت می رسیدند و بعد از ظهر روز هفتم دستور عزیمت به سمت جاده خندق صادر شد ؛ در حین عقب نشینی در حالی که نیروهای دشمن تا چند قدمی ما رسیده بودند و هر گونه تعللی منجر به شهادت یا اسیر شدن بود
در کنار سیل بند متوجه عبدالحمید شدم ....
تو یه سنگر خیلی کوچک پشت سیل بند نرسیده به سه راهی دیدم زخمی شده ، کنار او رفته و غرق بوسش کردم ....
عبدالحمید گفت: برو که ماندن و کمک به زخمی ها در این شرایط اشکال داره چون از طرف فرماندهی گردان گفته بودن کسی گمک زخمی ها نکنه.....
عبدالحمید حتی آنجا هم حاضر نشد دست از شرعیات برداره و احتیاط حلال و حرام کرد و بازم با همان لبخند همیشگی ......

لحظاتی بعد نیروهای دشمن بالای سر زخمی ها رسیدند و ........
#عملیات_خیبر
#عبدالحمید_زحمتکش
#واحد_دانش_آموزی_بسیج
#مرتضی_ساعدپور
#ایثار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
👍1
نسلی تکرار نشدنی
از راست شهیدان : نجف مواساتی ، محمدکاظم شریعتی و عبدالحمید زحمتکش
#عملیات_خیبر
#عبدالحمید_زحمتکش
#واحد_دانش_آموزی_بسیج
#مرتضی_ساعدپور
#ایثار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
👍1
چادر داش مشتی ها
راوی:جهانگیر مرادیان
بهمن 1361 در آستانه عملیات والفجر مقدماتی بود...، غروب بود رسیدم سایت چهار (شوش) .....البته فکرکنم چندنفری بودیم که بعد از اعزام اصلی با یک مینی بوس اعزام شدیم ......گردان جای دیگری بودند که دراثر بمباران مسیر هشتاد کیلومتری از دلیجان (فکه) را پیاده دوباره برگشتند به سایت چهار .
تعدادی نیز با ماشینها آمدند.... یکی از بچه ها که فکرکنم تو بهشت بود و چطور از کِر دستان خدا افتاده رو زمین ، این بنده خدا از بس خوب وبی غش بود که اصلا جاش رو زمین نبود وباید همان بالا میبود ولی به هر صورت از کِر دستان خدا چطوری افتاده بود رو زمین را دیگه نمیدانم .او کسی نبود غیر سید مهدی موسوی علیزاده ؛ او اولین نفری بود که دیدم و جریان را سوال کردم و او هم جریان حمله هواپیماها را گفت.
کم کم بچه امدند ، عبداله رهی (عبدی رهی) ، نوراله افشار ،امیر درخشان ، حاج حمداله خوشکام ، عطا سلمان رضایی،صادق دلروشن ، منصور(حمید)مصدر،حاج حمید خوشکام ،عم منصور بهبهانی و دیگران از راه رسیدند.کم کم جمع مستان جمع میشدند وحتی احمد مستان .
یک چادری را تقریبا دوراز چادرهای گردان بپا کردیم ،.جایی آنور یک دره کوچکی بود .خب همه جمع شدیم دور هم و چادر را میزون کردیم . نفرات چادر عبارت بودند از من ،سید مهدی موسوی علیزاده، عبدی رهی ،نوراله افشار ، امیر درخشان ، صادق دلروشن ،حاج حمداله خوشکام، فکرکنم حاج حمید خوشکام ودیگر یادم نیست ، چادر ما پاتوق دوستان وبچه های اینوری بود ، تمام دوستان و بچه های اینوری راه راستشون چادر ما بود ، از عطا بگیر تا عم منصور وجعفر رنجبر و صادق مارینی گاه گاهی حاج امین شریعتی و علی برکت و احمد مستان و ناصرارجمندی ودیگردوستان که یادم نیست .
گاه گاهی بود که چادر جای سوزن انداختن نداشت و تا در چادر باز میشد ،حوج حمداله خوشکام فوراً میگفت دررا ببند که سرمون تاست ومیخندیدیم. بساطی بود فضایی بسیار شاد وشوخ ، عطا هم با ان شیرینکاریهاش چنان فضایی بوجود می اورد که اصلا خود بهشت بود ،واقعا کیف میکردیم ونمیدانستیم غم چیه غصه چیه ،. بعدا هم غلامعباس مکوندی هم به ما پیوست .
حقیقتش بگم ،من اهل نماز شب و دعا و از این بند و بساطا نبودم و اهل شوخی وشادی بودم ، سر به سر این گذاشتن ، سربسر اون گذاشتن ، نماز شب ما ، عبدی رهی بود با ان تعمرکهاش و ان خنده هاش که وقتی میخندید چشماش پیدا نبود ، عبادت من شده بود مزاح وشیرین کاریهای عطا ، البته چند تا مرغک کربلا هم داشتیم ، مثل صادق دلروشن ،امیر درخشان ، وکسی که از خود بهشت از لای دستان خدا افتاده بود رو زمین ، سید مهدی .
اما با وجود اینها جو چادر ما همیشه شادوشوخ بود ، مگر میشد با عبدی رهی بود و خودت را بگیری ؟ موقع نماز بچه ها میرفتند نماز جماعت ،من زیاد اهل نماز جماعت ان هم پشت سر کسی که نمیشناختم نبودم. بیشتر تو چادر می ماندم و نماز میخواندم و زود یه چورتی میزدم ، شهید علی برکت را تا پیش از آن موقع نمیشناختم و با او ارتباطی نداشتم وبنظرم قیافه اش از اون داش مشتی ها و شوفرها بود ، ودیدی که نسبت به وی داشتم اول ،همان داش مشتی بود .
موقعی که بچه میرفتند نماز بغیراز من کسی در چادر نبود و منم سریع نماز میخواند و تا کسی نبود میخوابیدم ، دیدم که علی هم از فرصت استفاده کرده و می امد در چادر ما نماز میخواند ، منم خودم را میزدم به خواب ، و چنان در نماز حالتی زیبا داشت وحالا بگم عارفانه ،بگم عاشقانه ، نمیدانم چی بگم ، ولی خیلی فروتنانه نماز میخواند و گاه گاهی تضرعانه اشکی هم میریخت . خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم ، چندین بارخودم را بخواب میزدم تا او نماز بخواند وحالت زیبایش را ببینم . این را که میگویم واقعا برایم عجیب بود ،چون از دور که وی را میدیدم یک داش مشتی میدیدم ، اما حال که کسی نبود ومنِ خواب و او در نماز .ان تصوری که داشتم فرو میریخت .بعضی شبها که او نماز میخواند به وی اقتدا میکردم ،
می گفت: این چه کاریه میکنی؟! ،منم که اهل شوخی بودم میگفتم الکیه تو کاری نداشته باش نمازتو بخون به هیچکس هم چیزی نمیگم .
👍2
خودرا مدیون پاکی وصداقتش میدانم وگفتم یادی از ان عزیز پاک کنیم که چه خالصانه وبی ریا در حالتی فرو میرفت که کمتر دیده بودم ؛ هرچند که معمولا اکثر بچه ها واقعا خلوص داشتند وحیف کر خلوص و خون انها این بی همه چیزها با بی لیاقتی شان وبا دزدی ها واختلاسها وچپاولها وغارتها پایکوبی ودست افشانی میکنند . هنگامی که مجید بقایی شهید شد وجعفر امد وخبر اورد ،علی بسیار غمگین شد وبرای تشییع مجید همراه پیکرش به شهر امد وپس از مراسم دوباره برگشت و پس از ان به مجید پیوست .من در نمازهایش علی را شناختم که شاید کمتر کسی باشد که اورا چنین دیده باشد . گاه گاهی هم ادم نغلی کند بد نیست ، میبینی که سبب میشود پاکترین انسانها را ببینی و بشناسی . یاد علی بخیر که من با تمام بی تقوایی ام به آن داش مشتی برای نماز اقتدا میکردم وواقعا هم کیف میکردم .
#دوران_یکدلی_یکرنگی
#علی_برکت
#جهانگیر_مرادیان
#عملیات_والفجر_مقدماتی
#چادر_داش_مشتی_ها
#خاطرات_بدون_ویرایش_جنگ
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
👍3
چادر داش مشتی ها
راوی:جهانگیر مرادیان
خاطراتی از دوران یکدلی و یکرنگی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
ارتش واکسی
"ارتش واکسی" عبارتی مناسب برای خطاب قراردادن ارتش هایی است که حکم کفش کهنه و پوسیده ای را دارند که به واسطه زدن واکس براق و زیبا میشود اما این مسئله صرفا برای ظاهر آن صدق میکند و باطن آن پوسیده و از هم پاشیده است. واکس زدن برای این ارتش ها خرید تسلیحات مدرن یا خرید انبوه تجهیزات جهت ایجاد کمیت است در حالی که این ارتش ها در مسائل مهمتر همچون اموزش ، فرماندهی و ........... دچار ضعف مفرط و فروپاشی ساختاری هستند. ارتش واکسی با خرید تجهیزات زیبا جلوه میکند ظاهر خوبی ارائه میدهد اما در نهایت عملکرد نامناسب و تجربه تلخی در زمان عملیات در میدان رزم رقم میزند.
#ارتش_واکسی
#ارتش_بزم
#ارتش_رژه
#روحیه_جنگی
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
👍2
اتانازی (Euthanasia)

✅ اولین اتاق‌های گاز در ۱۹۳۹ برای اجرای فرمان هیتلر در یکم سپتامبر آن سال ساخته شد. چیزی که این فرمان می‌گفت این بود: "باید به بیماران لاعلاج مرگ ترحم آمیز اعطا شود. " ظاهر این اتاق‌ها به شکل اتاق حمام و دوش بود که با تزریق گاز منوکسید کربن، کشتار اتفاق می‌افتاد.
✅ برنامه اتانازی آلمان، دقیقا از سمت خود شخص پیشوا، یعنی هیتلر بود. این دستور پیشوا، برای نابودی تمام یهودیان صادر شد. این دستور هیچ ارتباطی با جنگ نداشت و هیچگاه ضرورت های نظامی را دستاویز قرار نداد.
برنامه کشتار در کارخانه‌های گاز، از دل برنامه اتانازی هیتلر بیرون آمده است. این دستور روی بیماران روانی اجرا شد و در ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۱ حدود ۵۰ هزار آلمانی با گاز کشته شدند. اما این برنامه مخفی نماند و اعتراضات مردم را در پی داشت. اما زمانی که همین کشتارها علیه یهودیان صورت می‌گرفت، کسی به آن اعتراض نمی‌کرد. (آیشمن در اورشلیم ـ انتشارات آزرمیدخت ـ گزیده‌ای از صفحات ۱۲۱، ۱۲۲ و ۱۲۳)
❇️ اتانازی (Euthanasia) به معنی پایان دادن عمدی به زندگی یک فرد برای جلوگیری از ادامه رنج شدید غیر قابل تحمل اوست. اما این تعریف در آلمان نازی بهانه‌ای شد برای ایدئولوژی نژادی و قتل عام یهود (و غیر یهود). این برنامه تحت عنوان T4 در دوران نازی جریان داشت.
#اتانازی
#اتاق_گاز
#مرگ_ترحم_آمیز
#تزریق_گازمنوکسیدکربن
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
حملات ۲۰۲۴ به دستگاه‌های الکترونیکی لبنان: (1)
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
پیجر (Pager) که در فارسی به آن پیج‌جو یا بپر (Beeper) هم می‌گویند، یک دستگاه ارتباطی رادیویی کوچک و قابل حمل است که برای دریافت پیام‌های متنی یا صوتی کوتاه و بوق‌های هشداری به کار می‌رود. اکثر پیجرها فقط گیرنده هستند؛ یعنی پیام را دریافت می‌کنند اما قابلیت پاسخ‌دهی یا ارسال پیام از خود دستگاه را ندارند. این دستگاه‌ها به جای اینترنت یا شبکه‌های همراه پیچیده، با فرکانس‌های رادیویی اختصاصی کار می‌کنند که پوشش‌دهی بالایی دارد و حتی در زیرزمین‌ها یا نقاط کور شبکه موبایل هم پیام را دریافت می‌کند. با اینکه موبایل‌ها جای پیجر را در زندگی روزمره گرفتند، اما هنوز در بیمارستان‌ها (برای پزشکان و کادر درمان)، نیروهای امدادی و برخی زیرساخت‌های امنیتی به دلیل سادگی، ماندگاری بالای باتری و نفوذپذیری سیگنال استفاده می‌شوند.
 سازمان‌ها و گروه‌ها (مثل حزب الله) معمولاً برای فرار از ردیابی‌های پیشرفته، شنود مکالمات و حملات سایبریِ مرتبط با گوشی‌های هوشمند، به سراغ فناوری‌های قدیمی‌تر مثل پیجر می‌روند که به اینترنت متصل نیستند و GPS ندارند. چند ماه  پیش از انفجارها، سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله، از اعضا خواسته بود استفاده از گوشی‌های هوشمند را متوقف کنند و به توانایی اسرائیل برای نفوذ به این دستگاه‌ها اشاره کرده بود. در همین راستا حزب‌الله برند جدیدی از پیجرها به نام Gold Apollo AR-924 را خریداری کرد که اخیراً به لبنان وارد شده بود. نیویورک تایمز گزارش داد که تروریسم بی‌پروای اسرائیل از طریق سرویس‌های اطلاعاتی محموله‌ها را رهگیری و مقادیر کمی مواد منفجره را در پیجرها جعل کردند.
در ۱۷ و ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۴، هزاران پیجر دستی و صدها واکی تاکی(Walkie-talkie) که برای استفاده حزب‌الله لبنان در نظر گرفته شده بود، به‌طور همزمان در سراسر لبنان و سوریه در حمله اسرائیل منفجر شدند؛ در ۱۷ سپتامبر موساد یک عملیات پیچیده و بسیار موفق را علیه دستگاه‌های ارتباطی پیجر نیرو‌های حزب‌الله انجام داد ، روز بعد از انفجارهای پیجرها در لبنان، حدود ساعت ۱۷ به وقت محلی، صدها دستگاه واکی‌تاکی که توسط فعالان حزب‌الله در لبنان استفاده می‌شد، منفجر شدند و باعث زخمی شدن و مرگ اعضای حزب‌الله شدند.
 واکی تاکی (Walkie-talkie) یک وسیله قابل حمل است که امواج رادیویی را به‌صورت دو طرفه مخابره می‌کند. این وسیله در جنگ جهانی دوم توسعه یافت و توسعه آن در طول جنگ جهانی دوم به‌طور متفاوت به دونالد هینگز، مهندس رادیو آلفرد جی. گراس، هنریک مگنوسکی و تیم‌های مهندسی در موتورولا نسبت داده شده‌است.واکی تاکی برای اولین بار برای پیاده‌نظام استفاده شد، نمونه‌های مشابهی نیز برای توپخانه و واحدهای تانک طراحی شد و پس از جنگ، دستگاه‌های واکی تاکی به امنیت عمومی و در نهایت کارهای تجاری و شغلی گسترش یافت.
#عملیات_پیجرها_Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
حملات ۲۰۲۴ به دستگاه‌های الکترونیکی لبنان:
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
#عملیات_پیجرها_ Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
حملات ۲۰۲۴ به دستگاه‌های الکترونیکی لبنان: (2)
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
هنوز خیلی‌ها فکر می‌کنند حادثه انفجار تجهیزات ارتباطی در لبنان یک «حمله سایبری» یا «داغ شدن باتری» بوده است؛ اما واقعیتِ این عملیات پیچیده‌تر و ترسناک‌تر از یک هک ساده است. زیرا باتری‌های لیتیومی در صورت هک یا فشار زیاد، نهایتاً باد می‌کنند، آتش می‌گیرند و دود تولید می‌کنند. انفجار لحظه‌ای و تخریب شدیدی که در ویدئوها دیدیم، نیازمند «ماده منفجره نظامی» بود، نه داغ شدن باتری!
لذا نظریه جاسازی مواد منفجره در خط تولید (Supply Chain Attack) مطرح شد ، موساد با ایجاد شرکت‌های صوری در اروپا، وارد زنجیره تامین این تجهیزات شد. در مرحله ساخت، بین ۳ تا ۲۰ گرم ماده منفجره فوق‌العاده قوی به نام PETN (یا RDX) به همراه یک چاشنی مینیاتوری، دقیقاً به شکل قطعات داخلی پیجرها و واکی‌تاکی‌ها قالب‌گیری و جاسازی شد. این مقدار آن‌قدر دقیق جای‌گذاری شده بود که در دستگاه‌های ایکس‌ری معمولی هم قابل تشخیص نبود.
پس دستگاه‌ها ویروسی نشده بودند، بلکه «فیرم‌ور» (Firmware) آن‌ها دستکاری شده بود تا منتظر یک کد خاص بمانند. در روز عملیات، یک سیگنال رادیویی حاوی کدی مشخص ارسال شد؛ به محض دریافت کد، پردازنده دستگاه یک جریان الکتریکی ناگهانی به چاشنی فرستاد و ماده منفجره را فعال کرد.در دستگاه‌های بی‌سیم (Walkie-Talkie) بدنه و باتری بزرگ‌تری نسبت به پیجرها دارند. این فضای بیشتر به مهاجمان اجازه داد مقدار بیشتری ماده منفجره در آن‌ها کار بگذارند، به همین دلیل موج انفجار آن‌ها به مراتب شدیدتر بود.
در این عملیات که به عنوان بزرگ‌ترین نقض امنیتی حزب‌الله، از زمان آغاز درگیری اسرائیل و حزب‌الله از آن یاد می شود زنجیره فرماندهی حزب الله به شدت آسیب دید هر چند در بین آسیب دیدگان غیر نظامی ها هم حضور داشتند ، طی این عملیات 300 تن کشته و 4 هزار نیرو زخمی شدند که 1500 نفر دچار اسیب به شدت جدی مانند نابینایی و قطع عضو شدند.این عملیات متحیر کننده و اتفاقات پس از آن و ترور حسن نصر‌لله و ده‌ها فرمانده ارشد این سازمان مانند اوار بر روی حزب‌الله ریخت تا جایی که امروز بیش از 800 کیلومتر مربع از خاک لبنان در اشغال ارتش اسرائیل است و ده‌ها شهر و روستا لبنان و زیرساخت های این سازمان ویران شده‌اند.!
​عملیات پیجرها  نشان داد:
زنجیره تامین (Supply Chain): دستکاری ابزارها پیش از رسیدن به دست مصرف‌کننده می‌تواند کشنده‌تر از حملات سایبری معمول باشد.
نقطه ضعف در ابزارهای آفلاین: حتی دستگاه‌های غیرمتصل به اینترنت نیز در صورت وارد کردن مواد منفجره یا دستکاری سخت‌افزاری در مرحله تولید، ایمن نیستند.
​این رویداد فصل جدیدی را در مفهوم «امنیت سخت‌افزار» و «جنگ زنجیره تامین» در دنیای مدرن باز کرد.

#عملیات_پیجرها_ Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59
حملات ۲۰۲۴ به دستگاه‌های الکترونیکی لبنان:
پیجرها (Pager)و واکی تاکی(Walkie-talkie)
#عملیات_پیجرها_Pager
#بیسیم_ واکی_تاکی_Walkie_talkie
#حزب_الله_لبنان
#موساد_اسرائیل
#امنیت_سخت_افزار
www.safeer.blogfa.com
http://telegram.me/safeer59