سفیر
208 subscribers
778 photos
86 videos
27 files
1.62K links
کانال سفیر تلاشی در جهت تحلیل و بیان درست و واقعی دفاع مقدس با سه رویکرد احساسی، حماسی و عقلایی
تماس با مدیر:
Www.Safeer.blogfa.com
@najaf46
Download Telegram
درس هایی از جنگ مدرن:
جنگ آمریکا-اسرائیل علیه ایران (۶)
«چه کسی پیروز شد؟»


اگر بخواهیم کاملاً دانشگاهی و بدون گرفتارشدن در تبلیغات دو طرف پاسخ دهیم، یک واژه مانند «پیروز» برای توصیف کل جنگ کافی نیست.
زیرا ممکن است یک طرف:

✔️در اطلاعات دست بالا داشته باشد؛
✔️طرف دیگر در عمق جغرافیایی؛
✔️یک طرف در قدرت هوایی؛
✔️طرف دیگر در توان ضربه موشکی؛
✔️یک طرف در لجستیک و تولید؛
✔️طرف دیگر در تاب‌آوری و پراکندگی.

بنابراین نتیجه را باید حوزه‌ای و سطح‌بندی‌شده بیان کرد، نه به صورت یک رتبه‌بندی کلی.

جنگ نشان می‌دهد که در منازعات نظامی معاصر، برتری تکنولوژیک و تسلیحاتی زمانی به اثر راهبردی تبدیل می‌شود که با برتری اطلاعاتی، فرماندهی و کنترل، جنگ الکترونیک، قدرت هوایی، عملیات شبکه‌محور و توان لجستیکی ترکیب شود. در مقابل، کشوری که فاقد برتری هوایی باشد می‌تواند با اتکا به عمق جغرافیایی، موشک، پهپاد، پراکندگی، استتار، جنگ نامتقارن و تاب‌آوری، بخشی از توان تهاجمی خود را حفظ کند؛ اما اگر پیوند میان اطلاعات، فرماندهی، ارتباطات و پدافند آسیب ببیند، حجم بالای تجهیزات نیز الزاماً به قدرت رزمی مؤثر تبدیل نمی‌شود.

«نتیجه نهایی»
مسئله اصلی جنگ مورد بررسی، برتری سلاحی صرف نبود؛ بلکه رقابت دو الگوی تولید قدرت نظامی بود.

✅ یک الگو بر اطلاعات، شبکه‌سازی، برتری هوایی، عملیات دقیق، فرماندهی و کنترل یکپارچه و تبدیل سریع اطلاعات به آتش متکی بود؛

✅ الگوی دیگر بر عمق جغرافیایی، موشک، پهپاد، پراکندگی، بازدارندگی و توان تحمل ضربه استوار بود. شواهد موجود نشان می‌دهد که اختلال در برخی اجزای شبکه فرماندهی، پدافند و قدرت هوایی ایران، اثرگذاری عملیات طرف مقابل را افزایش داد؛ در عین حال، استمرار قابلیت‌های موشکی و ظرفیت‌های تلافی‌جویانه نشان داد که تخریب بخشی از شبکه نظامی الزاماً به معنای حذف کامل توان رزمی نیست. منابع مستقل نیز بر ایجاد برتری هوایی اسرائیل در جنگ ۲۰۲۵ و نقش اطلاعات، عملیات ویژه و سرکوب پدافند در این روند تأکید کرده‌اند.

در یک جمله:

درس اصلی این جنگ، گذار از «قدرت تسلیحاتی» به «قدرت شبکه‌ای» است؛ یعنی برنده واقعی یک نبرد مدرن الزاماً دارنده سلاح بیشتر نیست، بلکه طرفی است که بتواند چرخه :
✔️اطلاعات
✔️تصمیم
✔️فرماندهی
✔️ارتباطات
✔️اجرا
✔️ارزیابی
✔️بازسازی
را سریع‌تر، پایدارتر و در برابر ضربات دشمن مقاوم‌تر حفظ کند.

#تحلیل_جنگ
#جنگ_آمریکا_اسرائیل_علیه_ایران
#جنگ_12_روزه
#جنگ_رمضان
#نتیحه_جنگ
#پیروزی_شکست
#نجف_زراعت_پیشه

http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
تمرد
جهانشاه معماریان
سلام و صبح بخیر. در شهریور سال ۶۲  برای یک عملیات ایذایی حدودا به مدت ۱ هفته در این پادگان یعنی دو کوهه مستقر شدیم.  این عملیات ایذایی در محور کوشک بود.  خدا رحمتشان کند. ناصر ارجمند پور و مجید محسنی و عطا سلمان رضایی هم حضور داشتند. علت حضور امثال این برادران همیشه حضور در عملیاتهای سنگین بود. در غرب ایران حمله ای را شروع کرده بودند. به بچه اای بهبهان هم گفته بودند. عملیات هست. اگر میدانستند عملیات ایذایی هست. نمی رفتند. 
یک فرماتده دزفولی پاسدار داشتیم. که از اهمیت این مکان و معراج شهدا بودن این مکان مقداری توضیح داد. چون همه از بهبهان رفته بودیم در حد یک گروهان. و فرماندهی نداشتیم. به میل خودش ، حقیر را در یک صبحگاه غافل کرد. و بعنوان فرمانده گروهان انتخاب کرد. بعدش متوجه شدم که از بچه ها سوال کرده بود. که چه کسی را برای این کار انتخاب کنم. و دوستان این منت را بر دوش ما گذاشتند.  البته خاطره از ماندن در انجا دارم که خیلی خلاصه میگویم.
 پس از یک هفته با تجهیزات ناقص بخصوص نداشتن کلاه اهنی می خواست ما را به خط مقدم اعزام کند. بنده مخالفت کردم. و گفتم حداقل کلاه اهنی صدرصد نیاز است. اما قبول نمی کرد. بنده هم زیر بار مسئولیت شانه خالی کردم. گفت دادگاهی میشوی. گفتم برای نجات جان بچه های بهبهان اشکال ندارد.    دوستان هم رزمم هم یکدست می گفتند اگر معماریان گفت بروید خط. ما می رویم. خلاصه کلافه شده بود. گفتم برادر مرا از مسئولت بینداز که فردا خون انها گردن من نیفتتد. می گفت کسی رو ندارم. که بجات بزارم.
 خلاصه بعد از دو. روز از تصمیم ما از عدم رفتن به خط. گزارش به فرماندهی تیپ ولیعصر ع رسید. که جریان چیست. حدودا سه نفر از فرماندهی تیپ ولیعصر ع امدند. در دو کوهه. وقتی فهمیدند که اسمم جهانشاه هست. گفته بودند این احتمال دارد از منافقین باشد که در کار ما اخلال می کند. در جلسه از تجهیزات ناقص برای بچه ها گفتم. انها در جواب حقیر گفتند‌ به تو ربطی ندارد. ما با این شرایط به شما دستور می دهیم. که بچه ها را به خط ببرید. در ان جمع حدود با خودم و فرمانده دزفولی ۵ نفر میشدیم.  گفتم مرا از فرمانده گروهانی بر کنار کنید. چشم به خط میروم.  اما معاون فرمانده تیپ ولیعصر با تندی به حقیر گفت بدلیل اخلال در اعزام نیرو به خط دادگاهی صحرایی می شوی و ممکن است اعدام هم شوی.  نگاه ان چهار نفر به من افتاد. تا ببینند. چه جوابی میدهم. گفتم. مشکلی نیست. وقتی جان نیروهایم را نجات میدهم.    با ناراحتی گفتند. برو بیرون.
ظاهرا بعدش از طریق بی سیم به تیپ گزارش می دهند‌ که سابقه جهانشاه معاریان را به ما بگوئید. چون مشکوکیم. بخصوص با توچه به اسمش. با برادر دلاورم مهدی مجتهدی که ان زمان فرمانده یا معاون فرمانده سپاه بهبهان بود. تماس می کیرند‌ . که این رزمنده شما چه جور ادمی هست. و جریان تمرد حقیر را می گویند. که ایشان سوابق پاسداری حقیر را در زمان جنگ برایشان با غلظت زیاد توضیح میدهد‌ . و وقتی میفهد جریان چیست. به انطرف خط تلفن که از تیپ بوده. حق را به بنده میدهد. و برادر مجتهدی می گوید بروید و دستش را هم ببوسید. 
خلاصه حدود اگر اشتباه  نکنم،ربع ساعت در محوطه یکی از اتاقهای پادگان دو کوهه معطل ماندم. و منتظر تصمیم انها شدم. و خدا شاهد است ذره ای ترس به دلم راه ندادم. بعدش دیدم فرمانده دزفولی امد. و مرا برد داخل اتاق. دیدم فرمانده یا جانشین تیپ با روی باز و خوشحال از حقیر استقبال کرد‌ و گفت شما که مثل خودمون پاسدار بوده اید. چرا ما را اذیت می کنی. با بهبهان تماس گرفتیم. و سابقه خوبی داری. و خلاصه با التماس گفت تا فردا برایت ۵۰ کلاه خود تهیه می کنیم. و جان ما دیگر قبول کن. و با قبول ما چه قدر خوشحال شدند. و صلوات برای خاتمه جلسه فرستادند. ولی دلم برای فرمانده پاسدار دزفولی سوخت‌ . چون اینقدر این مدت گرفته وناراحت بود، که بعد از جلسه. انگار دنیا را به او داده اند. و از شدت خوشحالی مرا در بغل گرفت و بوسید. و گفت راضی شدی. گفتم. آره.......
#اطاعت_از_فرماندهی
#محور_کوشک_تجهیز_نیرو
#حفظ_جان
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍1
نماز قضا
راوی: جهانشاه معماریان
بیان لحظات عرفانی و نمازهای خالصانه رزمندگان و شهدا جزو بهترین و یادگارترین خاطرات دفاع مقدس می باشد ، نماز با اخلاص این ابراهیم دبیری از جمله این موارد است.
ابراهیم دبیری بیسیمچی گردان بود و در سنگر فرماندهی گردان در کنار کادر فرماندهی حضور داشت ، چند روز که گذشت و ما برای نماز صبح بیدار شده و معمولا تا برگزاری مراسم صبحگاه و طلوع آفتاب نمی خوابیدیم.
در این مدت نکته ای جلب نظرم شد که ابراهیم هر صبح نماز صبح او قضا می‌شود ، این مسائل در فضای جبهه چیزی نبود که بشود به آسانی از آن گذشت و من از این بابت مشکوک شدم چرا که روحیات ظاهری وی خبر از ایمانی قوی می داد و این مساله با قضا شدن نماز وی جور در نمی آمد.
برای پیدا کردن سر این مساله و روشن شدن ابهام و شک خویش یک شب زیاد آب خوردم تا بتوانم حدود ساعت ۴:۳۰ شب بیدار شوم ، همین کار را کردم و سر ساعت فوق بیدار شدم البته خودم را به خواب زدم ؛ دیدم حدود ساعت ۴:۳۰ نیمه شب ابراهیم دبیری خیلی آهسته آهسته پتوی خویش را کنار زده و از جای خویش بلند شد و از چادر فرماندهی خارج شد در حالیکه من هم از زیر چادر تمام حرکات او را زیر نظر داشتم. ابراهیم پس از رفتن به دستشویی وضو گرفت و با خواندن نوافل شب به محض برخاستن صدای اذان صبح نماز صبح را خوانده البته خیلی آهسته تا کسی بیدار نشود و بعد به سرعت رفته زیر پتو و خوابید .
صبح گوشه ای او را تنها گیر آورده و گفتم : که نماز صبحت قضا می‌شود ، گفتم اشکالی ندارد من از قضیه نماز صبح تو خبر دارم
ابراهیم خندید و گفت به کسی نگویید تا زنده هستم......
ابراهیم سرانجام در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید و آسمانی شد.
#راز_نماز_صبح
#ابراهیم_دبیری
#جهانشاه_معماریان
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
مسمومیت در ارتفاعات لری
راوی :سعید اسماعیلی و حبیب الله سقاوی
بهار 1365 در منطقه ارتفاعات لری در استان سلیمانیه عراق گردان سیدالشهدا ع در کنار گردان های امام حسین ع و کربلا ماموریت در کنار تیپ میژه شهدا و گردانی از ارتش خط پدافندی داشتیم ، منطقه کوهستانی کردستان از لحاظ ناهمواری و اقلیم زمین تا آسمان با مناطق جنوب تفاوت داشت ؛ جاده های باریک پیچ در پیچ و شیب های تند به خصوص در روزهای بارانی تردد را بسیار سخت می نمود .
 در یکی از روزهای نیمه ابری آن روز قبل ظهر بود که تدارکات گردان ناهار بچه ها را با لندکروز آوردند. برادر محمد علی اژدری تدارکات دسته بود وغذاها را توزیع می کرد و هر سنگری می آمد غذایش را تحویل می گرفت. ناهار برنج با خورشت مرغ بود ، خورش ظاهر خوبی نداشت و تمایل به خوردن آن کم بود اما چه می شد کرد در کوهستان های عراق هیچ جایگزینی برای آن نبود؛ مجبور بودیم که چند قاشقی هم که شده غذا را بخوریم تا بتوانیم تا صبح روز بعد به صبحانه دست یافت ضمن این که چند ساعت از شب را باید در کمین و سنگرهای نگهبانی دید زد و آن روزها به خاطر فعال شدن دفاع متحرک عراق وضعیت حساسی بر محورهای عملیاتی حاکم بود.
 چشمتان روز بد نبیند بنظرم عصری و نزدیک غروب بود که احساس تهوع و دستشویی پیدا کردیم.قضای حاجت را برآورده اما گویی وضعیت فوق تمامی نداشت ، ظرف نیم ساعت تنها دستشویی موجود در خط همه نیروها سر صف بودند و هنوز از رفتنمان به دستشویی اندکی نگذشته بود که مجدداً  باید می رفتیم سر صف دستشویی؛ خلاصه با کمبود شدید آب مواجه شدیم (چون آب توسط تانکر هر روز درون منبع درون خط ریخته می شد و تا روز بعد باید صرفه جویی می شد )  از طرفی خبر رسید که کل منطقه عملیاتی که از این غذا که مستقیماً از آشپزخانه قرارگاه می آمد استفاده و  دچاراسهال شده بودند و تا نزدیکی های صبح این وضعیت ادامه تا داشت تا با قرص ضد اسهالی که آوردند کمی حال بچه ها بهتر شد.( سعید اسماعیلی)
واقعاً همه‌مان در آن وضعیت، مدام با خود فکر می‌کردیم که اگر عراق درست در همان لحظه تک می‌زد، چه فاجعه‌ای رخ می‌داد! تقریباً تمام بچه‌های گردان زمین‌گیر شده بودند؛ تا آنجا که یادم هست، فقط معاون گردان، برادر اسلامی (که آن شب برای مأموریتی عقب رفته بود) و دو سه نفر دیگر سالم مانده بودند و بقیه همگی مسموم شدند.
معاون گردان حمید خوشکام با تلاش فراوان به هر زحمتی بود با قاطر چند دبه ماست به خط آورد تا حال بچه‌ها کمی جا بیاید و سر پا شوند. وضعیت آن‌قدر حاد بود که وقتی خودم  پاس‌بخش بودیم و می‌خواستیم پست‌ها و نگهبان‌ها را تعویض کنیم، یک دستم هم  آفتابه بود و همزمان نگهبان‌ها را جابه‌جا می‌کردیم! آن شب آن‌قدر سخت و پرفشار گذشت که هنوز که هنوز است تلخی و سختی‌اش کاملاً در ذهنم مانده؛ شبی که در اوج بی‌پناهی، فقط  فکر کنم لطف خدا بود  که عراق کاری نکرد...(سقاوی حبیب الله)
هوای آن شب سرد و بارانی بود یعنی از عصری نم نم باران بود  و من نگهبان پست ساعت  یک تا سه نیمه شب بودم ، پاسبخش هم در ساعت اولیه که تعویض نگهبان بود و پست را تحویل من داد دیگه خبری ازشون نبود ، در لحظاتی باران شدیدی باریدن گرفت و سنگر نگهبانی هم در جایی بود که آب باران اطراف به سنگر سرازیر می شد ؛  اینقدر باران باریده بود که نیمی از آن مملو از آب شده بود و بیش از یکساعت در آن سرما و تاریکی شب و باران شدید تمام لباسها خیس آب شده بود ؛ تقریبا نزدیک تعویض پست بود که پاس بخش و نگهبان بعدی آمدند و وقتی ما را در آن وضعیت دیدند خیلی ناراحت شدند اما ناراحتی فایده ای نداشت اما خیس باران شده بودیم  (سعید اسماعیلی)
#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#ارتفاعات_لری
#غذای_مسموم
#عملیات_والفجر_9
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍4
مسمومیت در ارتفاعات لری
راوی :سعید اسماعیلی و حبیب الله سقاوی

#تیپ_15_امام_حسن_مجتبی
#ارتفاعات_لری
#غذای_مسموم
#عملیات_والفجر_9
👍3
بسیجی غرغرو و .....
راوی :نجف زراعت پیشه
اواخر تابستان 1365 تازه از گردان رزمی و بعدش واحد طرح و عملیات بعد از انحلال تیپ ۱۵ امام حسن مجتبی ع به یگان ضد زره به فرماندهی حسین کلاه کج رفته بودم
در گردان رزمی قبلاً جزو اولین نفرات بودیم که وارد خط شکنی می شدیم...
اما حالا باید منتظر می ماندیم تا خط شکسته شود و با ورود زرهی دشمن برای مقابله وارد منطقه شویم......
محیط یگان ضد زره تخصصی، خسته کننده و به جای بسیجی های خندان و پر شر و شور بیشتر سربازان وظیفه بودند که به اجبار باید خدمت خویش را می گذراندند.
گردان سه گروهان داشت: گروهان موشکی امام علی ع ،گروهان موشکی امام حسین ع و گروهان ادوات.
من جزو گروهان امام علی ع بودم و فرمانده ای داشتیم که مثل برج زهر مار بود و با یک من عسل هم نمی شد خوردش......😉 و من بسیجی که در یگان رزم بودیم تحمل این شرایط طاقت فرسا و سخت بود....
شروع به اعتراض به این وضعیت نمودیم ، آن قدر بدقلقی در آورده و اعتراض کردیم تا فرمانده گروهان ما هم به صورت محرمانه و طی یک توافق سری با شهید حاج سعید طاهری ما را از سر خودش وا کرده و به گروهان ضد زره امام حسین (ع) منتقل کرد....
اونم در غیاب ما و برای رهایی از نق و نوق یه بسیجی ....
خلاصه در میدان تیر موشکی در نزدیکی پادگان پرکان دیلم در آبان ۱۳۶۵ متوجه این توافق......شدم و بسیار ناراحت و عصبانی شدم اما زمانی که متوجه شدم اسم من از لیست نامزدهای تیراندازی با موشک تاو در میدان تیر خط خورده، کاملاً بسیجی بی ترمز شده و عنان اختیار از دست دادم و دامنه اعتراض من بالا رفت .....
گفتم من از این یگان می روم ....
آخه هم ما رو از نزد کاظم برده بودند و هم از تیرانداری با موشک تاو محروم نموده بودند......
موشک تاو ساخت آمریکا و بشدت کمیاب بود و بواسطه تحریم می گفتند قیمت هر موشک یک میلیون تومانه .... حقوق یک پاسدار در آن زمان 2200 تومان بود......چ
خلاصه
اعتراض ما مثل اعتراضات این روزها کارگر افتاد و هم سهمیه موشک تاو به ما برای شلیک دادند و خوشبختانه در فاصله 2300 متری به صورت موفقیت آمیز به تانک هدف زدیم و هم حاج سعید بزرگواری نمودند و پذیرفتند من به گروهان قبلی برگردم نزد همان فرمانده ای که تا چند قدمی اش با بسم الله بسم الله باید می رفتی....
به قول اون روزها سفت و سخت.....
همین حاج کاظم فرامرزی که تا امروز دامنه دوستی ما به هیچ نوعی گسسته نشده البته شل شده ولی.....
کربلای ۴ با قبضه های موشک به آبادان رفتیم و قرار بود بعد از شکستن خط دشمن توسط غواصان در صبحدم چهارم دی ماه با بالگرد یا قایق ها به ساحل غربی رفته و به مصاف تانک های دشمن برویم اما به دلیل عدم موفقیت در شکستن خط و توقف عملیات ، مقر ما آماج حملات شیمیایی گشت و از کل گروهان تعداد اندکی باقیمانده که به کلیسای آبادان رفته و سپس به مقر اردوگاه کارون در کمربندی اندیمشک رفتیم....
دو هفته بعد عملیات کربلای پنج....
شلمچه ، پنج ضلعی..... با قبضه های موشک ابتدا در صف بالگردها بودیم چرا که بین ما و مواضع دشمن چهار کیلومتر آب بود .
بالگرد نصیب ما نشد و مجبور شدیم پشت سر لودر و بولدوزر ها و کمپرسی ها که در حال احداث جاده بودند با جیپ های موشک تاو در حالی که فرمانده یگان و گروهان جلودار ما بودند قدم به قدم به راه افتادیم و اولین نفرات بودیم که از راه خشکی پای در پنج ضلعی شلمچه گذاشتیم.
چند صد متری خط مقدم..... چند روز در منطقه ماندیم چرا که باید منتظر فرصت می ماندیم تا تانک های دشمن جلو آمده و برای شکار به مصاف می رفتیم.....
صبح ۲۳ دی ماه چند سنگر عراقی بود که برای حفاظت باید پاکسازی می کردیم......بیرون سنگر مملو از مهمات، آر پی جی و نارنجک بود......
بمباران هواپیماهای دشمن و انفجارات مکرر خمپاره سبب شد تا با توجه به خطر انفجار این مهمات در بیرون به فکر جمع آوری آنها بیفتیم.......
به اتفاق چند نفر از گروهان جهت جمع آوری این مهمات رفتیم ......
هنوز لحظاتی نگذشته بود و در حالی که در دستان ما پر از گلوله های آرپی جی و ... بر جای مانده در منطقه بود، چند هواپیمای عراقی در فاصله نزدیک ما هویدا شدند...
من با خنده به دوستان گفتم فکر می کنید اگر موشک آنها اینجا اصابت نماید چه بر سر ما می آید با این مهمات در دست؟؟؟؟؟؟
بی مروت ها اجازه ندادند خنده ما تمام شود.....
یک دفعه خود را بین آسمان و زمین معلق دیدم.....
بدنم قفل شده بود ....
موج انفجار همه را به سویی پرتاب کرده بود....
و ترکش ها......
یکی سرباز وظیفه بنام زمانی بود که در دم شهید شده بود.......غلامرضا شرفی دو پایش تقریبا به یک پوسته از ناحیه ساق وصل بود....
و دو نفر دیگر که شدیداً زخمی شده بودند....
و خود من ترکشی در ساعد دست اصابت و از پشت آن بیرون آمده بود .....و موج انفجار و امان از موجی شدن...
👍3
با لندکروزر سریع همه را به بهداری منتقل نمودند و هر یک به شهری اعزام شدیم.....
و من را به بیمارستان نکویی قم.....
و
حاج کاظم از دست یک نیروی غرغرو....راحت شد......
و
همان بهتر که به جایگاه اصلی اش در گردان های رزمی پرتاب کرد........😂
خداوند از سر تقصیرات ما بگذره و حاجی هم ما را حلال کند
#دفاع_مقدس
#بسیجی
#اخلاق_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
#دفاع_مقدس
#بسیجی
#اخلاق_جبهه
#نجف_زراعت_پیشه
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍3
👍2
پیش بینی آینده:
راوی: نجف زراعت پیشه
ساعت ۲ نیمه شب هشتم اسفند ۱۳۶۲ عملیات خیبر بود در جاده خندق منتظر رسیدن قایق‌ها برای عقب نشینی بودیم
پشت سر چهل کیلومتر آبها و نیزارهای هورالعظیم بود
دشمن سه راهی رو گرفته و ارتباط با نیروهای بهبهان در گردان‌های یک و سه در الصخره و البیضه قطع شده بود و در صورت فرارسیدن روشنایی روز نیروهای مستقر در جاده به دلیل عقبه آبی همه به اسارت یا شهید می‌شدند.
غروب همان روز به دستور فرماندهان تمام وسایل شامل کوله پشتی و وسایل اضافه را به درون آب‌های هور انداخته تا برای بدترین وضعیت خود را آماده سازیم که تعداد بیشتری سوار قایق‌ها شده یا در نهایت شناکنان به عقب برگردیم آنهم زمستان سرد در آبهای هورالعظیم.
با تلاش فرماندهان تعدادی قایق تنها برای نیروهای جاده خندق مهیا شده اما تلاش آنها برای فرستادن قایق به سمت روستای البیضه که بخش دیگری از نیروها در آنجا در محاصره افتاده بودند به جایی نرسید
قایق‌ها با حداکثر ظرفیت نیروها را سوار کرده تا کسی روی جاده خندق باقی نماند .....
به نحوی که بابت زیاد سوار شدن نیروها عقب قایق لبه قایق مماس با آب‌های هور شده بود.....
چندین ساعت در راه بودیم از شدت خستگی چشم‌ها را بر هم نهاده و به خواب رفتیم و ترشحات آب سرد و هوای سرد در نتیجه چرخیدن پروانه های موتور قایق هم نتوانست ما را بیدار کند و نزدیک‌های اذان صبح به منطقه‌ای رسیدیم که بعدها فهمیدیم جزیره شمالی مجنون بود جایی که خاک نرم سیاهی داشت و پشت یک خاکریز بعد از خواندن نماز صبح دراز کشیده و به استراحت پرداختیم
فکر عملیات ، رودخانه دجله ، پیکر شهدای مانده در منطقه العزیر ، عقب نشینی تعجیلی ، آینده و .... مثل یک فیلم از جلوی دیدگانم رژه می رفت ....
لحظاتی بعد برادر عزیز رنجبر نزد من آمد، او هم مسئول اعزام نیرو از بهبهان بود و هم موقع عملیات خود را به یگان رسانده و در عملیات شرکت می کرد .......
او از جریان پارتی بازی چند نفر دیگر برای اعزام من به جبهه مطلع بود و الان می‌خواست خبری ناراحت کننده را به من بدهد.....
گفت آقا نجف در مورد اسدالله زکی‌پور می‌خواستم خبری بدهم ظاهرا مفقود شده است گفتم عزیز او که در گردان‌های ما نبود حداقل ما مشاهده ننمودیم ...
اما ظاهراً بخش دیگری از نیروها در منطقه چذابه عملیات ایزایی را انجام داده بودند که گردان حضرت ابراهیم معروف به طرح لبیک برای انجام عملیات ایذایی همزمان با خیبر مامور به تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل بود و برادر اسدالله زکی‌پور به همراه تعداد زیادی از نیروهای بهبهان در جریان این عملیات مفقود الاثر شدند یعنی هیچ خبری از اسارت یا شهادت آنها نبود ......
برای یک نوجوان ۱۶ ساله خبر چنین وقایع تکان دهنده در چند روز گذشته سبب بهت و حیرت می شود و به شدت انسان را در خود فرو می‌برد....
اما عزیز بلافاصله سوالی که به نوعی یک پیش بینی در آینده هم بوده از من نمود که هنوز از یادم نرفته است گفت: "اگر راه کربلا در عملیات آینده توسط رزمندگان اسلام باز شود آیا برای زیارت عتبات عالیات کربلای معلی و نجف اشرف کدام گروه سزاوارتر هستند":
✅ رزمندگانی که بی‌ادعا با ایثارگری خویش این مسیر را باز کرده‌اند
✅ یا کسانی که دارای ثروت و مکنت هستند و دارای مسئولیت کدام یک را برای زیارت می‌فرستند ؟
من بدون تامل و لحظه‌ای تأمل گفتم اینکه معلوم و مشخص است رزمندگان که این ایثارگری را انجام داده برای انجام زیارت سزاوارتر هستند ......
دیدم عزیز در حال خندیدن است گفت:
بعید می‌دانم این اتفاق صورت بگیرد بعد از فتح کربلا به رزمندگان که کار خودشان را انجام داده‌اند می‌گویند خوش آمدید و امنیت مسیر را به آنها می دهند و به ثروتمندان و مسئولین و مکنتداران می‌گویند بفرمایید بروید زیارت......
برای نوجوانی مثل من اون روزها هضم این مسئله بسیار سخت بود اما سال‌ها بعد که راه کربلا باز شد و این روزها این پیش بینی را به عینه دیدم که کسانی می‌توانند به سمت حرم عشق بروند که .......
یاد شهدایی که بجای زیارت حرم به دیدار یار رفتند بخیر
#پیش_بینی
#آینده_نگری
#عملیات_خیبر
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👍4
پادگان شهید بخردیان : روایت ایثار

راوی : جواد قنبریان
موقعیکه در روز ۳۱شهریور۱۳۵۹کشور عراق به ایران حمله کرد سپاه پاسداران تازه تشکیل شده بود،که مقر  ان در بسیج فعلی بود(یعنی میهمانسرای گردشگری رژیم شاه )که از بسیج و تشکیل نیروهای مردمی خبری نبود،بعد از دستور امام خمینی(ره) رهبرجمهوری اسلامی ایران و تشکیل ارتش بیست میلیونی در آذر 1358 و بعد از آن هجوم ارتش عراق و آغاز جنگ در 31 شهریور 1359 استقبال نیروهای مردمی و بچه انقلابیها برای آموزش های نظامی و عزیمت به مناطق جنگی  به سپاه پاسداران بهبهان مراجعه کرده تا جهت اعزام به مناطق جنگی آماده شوند  . 


چون ابتدا لازم بود مختصر اموزش سلاح و تاکتیکی را ببینند، گروه هایی ۲۰–۳۰ نفره توسط سپاه تشکیل داده شدکه  برادران پاسدار صفا رجببیان ، محمد راهی و عبدالرسول دین پناه در مقرر بسیج فعلی اموزش های نظامی داده شده و پس از آن به مناطق جنگ اعزام میشدند و کنار نیروهای پاسدار،حفاظت از مرز های کشور را بعهده می گرفتند.  من هم جزه اولین نیروهایی بودم که چند ماهی بیش از شروع جنگ نگذشته بود که به جبهه اعزام شدیم و از ان پس استقبال بیشتر و بیشتری که از سوی جوانان غیور مملکت بوجود امد و لازم بود نیروهای بسیج اموزش های بهتر و با کیفتی ببینند، در اواسط سال ۱۳۶۰ بود که مقری را در ۱۸ کیلومتری جاده بهبهان به اهواز روبروی پدافند هوایی تحت عنوان پادگان اموزشی بسیج احداث کردند که بعدا بنام مرکز اموزش پادگان شهید عبدالکریم بخردیان،نامگذاری گردید.


زمینی به مساحت چندین هکتار که دور تا دور ان سیم خار دار کشیده شده بود و درختانی خودرو نظیر کنار و … در ان وجود داشت و شباهتی از یک جنگل را بخود گرفته بود و یک قسمتی از ان را ساختمانی کوچک برای امورات دفتری و محل استقرار مربیان اموزش بود در ان احداث شده بود، و نیروهای بسیجی هم در چادر های گروهی ۱۰–۲۰ نفره که بصورت جمعی ، روی ردیف استقرار شده بود اموزش مختصری داده میشد و سپس به جبهه اعزام میشدند ، تا اینکه با طولانی شدن جنگ  و منسجم شدن تشکیلات  سپاه ، کم کم از سوی سپاه پاسداران منطقه ۸ خوزستان-لرستان مستقر در گلف تصمیمی اتخاذ گردید که انرا به مرکز اموزش استان خوزستان و لرستان تبدیل کنند ؛ نیروهای بسیجی به  بمدت ۴۵ روز به پادگان اعزام جهت گذراندن اموزش ویژه جنگ اعزام می نمودند که بنده هم از سال۱۳۶۴ بمدت دو سال بعنوان مربی اموزشی و مسئول گروهان قرارگاه در انجا خدمت میکردم ، و چون حجم نیروهای اعزامی از دوتا استان بسوی شهرستان بهبهان زیاد شده بود و پادگان بخردیان بیش از این ظرفیت اموزش اینهمه نیرو را نداشت و از طرفی قرار شدن سرباز وظیفه های سپاه را هم اموزش دهد، اردوگاهی درکنار پادگان شهید بخردیان  بنام اردوگاه شهید رجایی احداث گردید،که با هماهنگی یکدیگر نیروهای اعزامی را اموزش داده و به جبهه اعزام می نمودند،که در این میان طبق دستور العمل سپاه منطقه ۸ مربیان اموزش میبایست هر چند وقتی به نوبت به جبهه اعزام میشدن و نقطه ضعف هاییکه در بین نیروها در جنگ وجود داشت پیدا کرده و در پادگان بصورت  کیفیت بیشتر ،ان نقطه ضعف هارا با اموزش بهتری ،برطرف سازند..!


غروب روز ۱۳۶۴/۱۰۱۱بود، که بنده در ان ساعت مسئولیت افسر نگهبانی پادگان بخردیان را بعهده داشتم ، و با گروهانهای اموزشی جلسه داشتم که شهید محمد راهی (فرمانده اردوگاه شهید رجایی) و برادر یحیی پاپی برای قرض گرفتن مقداری مواد منفجره (سی چهار C4) بمن مراجعه کرده و گفتند که  امشب رزم شبانه برای نیروهای آموزشی گذاشته ایم و مقداری تجهیزات لازم داریم  و مهمان هایی هم از ماهشهر ، هندیجان و مسئولین سپاه برای نظارت بر رزم شبانه امشب حضور خواهند داشت ، که بنده هم به تسلیحات و تدارکات سفارش کردم که نیازهای انها را براورده کنند.


بعد از ساعتی شخصا با موتور به مقر انها در اردوگاه شهید رجایی رفته تا ضمن سرکشی از وضعیت با انها و  مهمانانشان دیدار نمایم ، ان شب سرمای طاقت فرسایی بود، انجا فقط یک اتاق بزرگ (سالن) وجود داشت که کل مربیان و جمعی از مهمانان در انجا سکونت داشتند و یحیی پاپی و محمد راهی هم مشغول اماده کردن مواد منفجره بودند که من وارد شدم ، وقتی درب را باز کردم  دیدم اتاق فوق بیش از حد گرم شده که شبیه حمام عمومی را بخود گرفته بود ؛ حدود ۴ تا چراغ علاالدین نفتی هم در ان روشن بود و همه تشکیلات جنگی اعم از دینامیت و موادمنفجره ، تیربار، تفنگ ، گلوله ها ، وسایل خواب و خوراک و همه چیز در همین اتاق جا داده شده بود ؛ بمحض دیدن این صحنه احساس خطری در دلم ایجاد شد که انرا به زبان اوردم  و خطاب به شهید راهی و پاپی گفتم : اتاق خیلی گرم شده و این مواد منفجره هم ممکن است خطر ساز باشد ، مواظب باشید اتفاقی پیش نیاید.
بعد از نیم ساعتی انجا را ترک کردم ، ساعتی بیش نگذشته بود که از اردوگاه صدای انفجار مهیبی بگوشم رسید که زمین را به لرزه در اورد که فوری با خودم گفتم ، وای انچه که در دلم گذشته به تحقق پیوسته و این انفجار چیزی نیست بجز اتاق انجا که خدا ،رحم کند، بلافاصله سوار موتور ۲۵۰ تریل شدم و با سرعت زیاد خودم را به انجا رساندم که دیدم  از درب ورودی اتاق اتش و انفجار و شلیک گلوله بیرون میاید که نمیتوان وارد اتاق شوم ؛ بلافاصله با درخواست کمک از اتش نشانی پایگاه پدافند هوایی با هر زحمتی بود چند تن از بچه هایی که از سپاه شهرستانها که مجروحیت سطحی داشتند را از اتاق نجات داده  و با امبولاس جهت مداوای مجروحین به بهبهان فرستادیم ؛ از جمله کسانیکه جراحت شدیدتری داشت  نعمت ا.. شیوه ای بود که او را هم به بیمارستان فرستادیم (که از شدت جرائات در بیمارستان به شهادت رسید ) بعدش که به انتهای اتاق رسیدم مشاهده نمودیم دیوار اتاق  ترک خورده و سیاه شده بود و پتوها در حال سوختن و بوی باروت همجا را پر کرده بود ، تا اینکه بعد از لحظاتی چشمم به پیکر اربااربا شهید محمدراهی افتاد که صحنه بسیار دلخراشی را ناظر بودم.


در آن لحظه بیاد حرفای غروب انروز افتادم که شهید راهی خبر بدنیا امدن چند روز قبل فرزندش را بهم میداد ، اشک از چشمانم پایانی نداشت و چون خیلی هم با همدیگر دوست صمیمی بودیم باور این صحنه برایم بسیار سخت بود،که هرگز در ذهنم فراموش نخواهد شد و نکته ای که قابل ذکر است رشادت و ایثار گری ان عزیز است که بعداً از انهایی که در اتاق انفجار حضور داشتند شنیدم که وقتی اولین انفجار از گوشه اتاق کلید میخورد که از فیوز دینامت ها شروع شده و محمد بمحض متوجه شدن خودش را  روی کوله پشتی مواد سی چهار ها که روبروی خودش گذاشته بود می اندازد تا اطرافیان کمتر صدمه ببیند و در واقع با ایثار جان خودش را فدای دیگران نمود و به لقا الله پیوست. 


#ایثار_فداکاری
#محمد_راهی
#پادگان_شهید_بخردیان
#اردوگاه_شهید_رجایی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
👎1
خودروی MRAP (امرپ)
اِمرَپ (انگلیسی: MRAP) که مخفف کلمه‌های «Mine-Resistant Ambush Protected» است به معنی مقاوم و محافظت شده در برابر مین و کمین می‌باشد. امرپ‌ها به طور خاص برای مقاومت خودروهای نظامی در برابر بمب کنارجاده‌ای (IED) و کمین‌ها طراحی شده‌اند.
اکثر خودروهای مدرن پیاده‌نظام نیز از سطح خاصی از قابلیت‌های MRAP برخوردارند.
#خودروی_مقاوم_مین_کمین
#خودروی_مدرن_پیاده_نظام


http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com
سه دردانه خیبر
مراسم سه دلاور مرد خیبر و سه دردانه اسفند ، *محمود رضا محسنی فرد ، علیرضا بقایی و علیرضا دهدشت* طبق روال هر شب داشت عادی پیش میرفت که به ناگهان داد و هوار بزرگ و کوچک جو ساکت مجلس شکست و تو کاسه کوزه فاتحه گشت ! صدا از دالون دراز دم در بود که تو سکوت این شبِ سرد تا ایوون بلند خونه هم اومد ! از تعجب همه خیره شدیم به هم ! چه خبره چه شده ! مراسم عزا و داد و هوار ! اینا که با هم جور در نمیاد ! تعجب خشک و خالی ثمر نداشت . ما جوونترا بُدُو پریدیم دم در ببینیم دالون چه خبره و‌ این داد و هوار از کجا و مال چیه ! رفتیم دالون و دیدیم بللللله ! همی الان رادیو عراق در ادامه مصاحبه با اسرای ایرانی خیبر به لطف خدا امشب وُیس تعدادی از اسرای بهبهانی پخش کرده . طبق گفته بچه ها گرچه صدای اسرا خسته و گرفته بود که نشان از تن خسته و دل شکسته شون بود اما شکر خدا نشون می داد تعدادی از اینا که ما تا همی الان فکر می کردیم شهیدن الحمدالله زنده و اسیرن ! بازم خدا رو شکر . هر یه نفر زنده خودِش یه دنیا غنیمت و نعمته .
جالب تر قضیه که اتفاقا مربوط به ما هم می شد این بود که یکی از این اسرا که صداش الان تو ای دالون دراز شنیده شد از بخت خوب ما کسی نبود جز همین محمود رضا خان محسنی فرد که ما همی الان تو مراسم ختمش نشستیم و‌ مرتب براش فاتحه می فرستیم ! بله درسته محمود رضا که تا همی الان یکی از سه شهید این مجلس عزا بود با پخش وُیس و صداش رسما از قافله شهدا جدا و به کاروان اسرا پیوست .  حکایتی بس شیرین و ماندگار ! کار خدا قسمت چه میکنه ! محمود رضا که تا همین الان شهید محسوب میشد و مستحق حمد و قل هوالله بود از این لحظه شهید زنده لقب گرفت و استحقاق حمد و سپاس پیدا کرد ! همه از ته دل خوشحال شدیم و بعد مدتها ماتم و غم گل لبخند رو لبامون نشست جوری که مجلس ختم عملا شکست ! منم یه لحظه حسی پارادوکسیکال بم دست داد هم خوشحال شدم هم ناراحت ! خوشحال از این وُیس محمود رضا و ناراحت از حیث اون دو علیرضا !
آرزوم بود کاش دو علیرضا هم امشب ویس می دادن و به این مجلس ختم کلا خاتمه می دادن اما دریغ و درد که هر دو‌ علیرضا که اولی بقایی خیلی متین و آروم و دومی دهدشت بسیار شلوغ و شیطون بود برای همیشه مقیم هور و مهمون مجنون مونده بودن ! با این نسیم خنک که امشب بر مجلس ختم گذشت حتی پدران بزرگوار شهیدان بقایی و دهدشت هم بعد مدتها که خنده باشون قهر بود گل لبخند رو لباشون نشست . مشهدی ناصر محسنی فرد هم یادش بخیر . پدر محنت چشیده محمود رضا که بعد از اعلام شهادت پسر دلبندش کمرش با این حجم غم خم شده بود جون تازه ای گرفت و به امید دیدار فرزند قامت راست کرد . خدا رو شکر که با این خبرِ خوش سرنوشت محمودرضا امشب این رو به اون رو شد و رسما قاب او از تو ایوون و دالون جمع شد و عکساش از در و دیوار برداشته شد ! بازم شکر ایزد که یکی از شهدا کم و یکی به تیم ما اد شد گرچه اسمش تا شش سال بعد جزو غایبین تیم ما رد شد ! این شب نوستالژیک به گمونم صدای چن تا از دوستای دگمونم از رادیو عراق پخش شد از جمله برادران عزیزم عباس خان سیاری ، امراله صدقی ، رامین تراز ، احمد مهدوی نسب (شاپور دستخوش) و ….
سرتون درد نیارم و از این حکایت تلخ که خوشبختانه سرانجامی شیرین داشت بِگذرم و به جریانی اشاره کنم که شوربختانه هم ابتدا و هم انتهاش تلخِ تلخ بود ! من بعد از حکایت شگفت آور محمودرضا و شهادت دو علیرضا عنایت پروردگار شامل حالم شد و کسی که عصاره خالص این سه عزیز بود و همه محاسن این سه گل پسر ناز یه جا تو خودش داشت به لطف خدا چنان با من مَچ شد که اطلس طلایی سالهای جوانیم شد ! بله محمدرضا بقایی که از چندین سال قبل با هم دوست بودیم بعد شهادت برادرش علیرضا بسیار بیشتر از قبل با هم دوست و‌ رفیق شدیم و چنان قلبامون بهم گره خورد و مهرمون به دلامون نشست که تصورش حتی برا خودمم بسیار سخت شد ! اما دریغ و درد که این معدن شور و شعف در چهارم خرداد 64 و در اتفاقی نادر پر کشید و دل و جانم را به آتش کشید و من که تازه اومده بودم غم محمودرضا و دو‌ علیرضا فراموش کنم با غم جدی و جدید ممدرضا چنان آتشی به جانم افتاد که شعله هاش هنوزم تو وجودم زبانه میکشه !
بگذارم و بگذرم … شهادت ممدرضا به جرات تمام بزرگترین ضربه رو تو جنگ به من زد بطوری که میتونم زندگیمو به دو‌ بخش پیش از شهادت ممدرضا و بعد از شهادت او تقسیم کنم و ادعا کنم من بعد ممدرضا دگه هرگز اون آدم سابق نشدم .
#عملیات_خیبر
#محمودرضا_محسنی
#علیرضا_دهدشت
#علیرضا_بقایی
#محمدرضا_بقایی
http://telegram.me/safeer59‎
http://Www.Safeer.blogfa.com