عقل آبی | صدّیق قطبی
11K subscribers
1.75K photos
623 videos
40 files
750 links
یادداشت‌ها و شعرها

«به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند
نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست»
__ احمد شاملو

@sedigh_63


ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9
Download Telegram
از مصطفی(ص) حکایت می‌کنند (۳)


مردی نزد رسول خدا آمد و گفت:
«ای رسول خدا، قرآن را به من بیاموز.»
پیامبر فرمود: «سه سوره از سوره‌هایی را بخوان که با حروفِ «الر» آغاز می‌شوند.»
آن مرد گفت: «سنّم بالا رفته، قلبم سخت شده و زبانم سنگین و کُند شده است.»
پیامبر فرمود: «پس سه سوره از سوره‌هایی را بخوان که با حروف «حم» آغاز می‌شوند.»
آن مرد همان سخن پیشین خود را تکرار کرد.
پیامبر فرمود: «پس سه سوره از سوره‌های مُسَبِّحات را بخوان.»
آن مرد باز هم همان سخن پیشین را گفت.
سپس آن مرد گفت: «ای رسول خدا، سوره‌ای جامع و فراگیر به من بیاموز.»
پس پیامبر سورهٔ «إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ» (سورهٔ زلزال) را برای او خواند تا آن را به پایان رساند.
آن مرد گفت: «سوگند به آن‌که تو را به حق برانگیخت، هرگز چیزی بر آن نخواهم افزود.»
سپس آن مرد رفت و پیامبر دو بار فرمود:
«أَفْلَحَ الرُّوَيْجِلُ»؛ «آن مرد رستگار شد؛ آن مرد رستگار شد.»(سنن أبوداود، ۱۳۹۹)
🔅
مغیره بن شعبه می‌گوید: پیامبر آن‌قدر به نماز ایستاد که پاهایش ورم کرد. به ایشان گفته شد: خداوند گناهان گذشته و آیندهٔ تو را آمرزیده است. فرمود: آیا بنده‌ای سپاسگزار نباشم؟»(بخاری: ۴۸۳۶، مسلم: ۲۸۱۹)
🔅
«ابوطَلحه در میان انصار مدینه، بیش از همه درختان خرما داشت. محبوب‌ترین دارایی او باغی به نام بَیرُحاء بود که روبه‌روی مسجد قرار داشت. رسول خدا به آن باغ وارد می‌شدند و از آب گوارای آن می‌نوشیدند.
پس هنگامی که این آیه نازل شد:
«هرگز به نیکی دست نمی‌یابید، مگر آنکه از آنچه دوست دارید انفاق کنید.» (آل‌عمران، ۹۲)
ابوطَلحه برخاست و عرض کرد:
«ای رسول خدا! خداوند می‌فرماید: هرگز به نیکی دست نمی‌یابید، مگر آنکه از آنچه دوست دارید انفاق کنید. محبوب‌ترین دارایی من باغ بَیرُحاء است؛ ازاین‌رو، آن را برای خدا صدقه قرار می‌دهم و امید دارم که پاداش و ذخیره آن را نزد خدا به دست آورم. پس ای رسول خدا، آن را در هر راهی که خداوند به شما نشان می‌دهد، قرار دهید.»
رسول خدا گفت:
«آفرین! این دارایی‌ای سودآور است؛ این دارایی‌ای سودآور است. آنچه گفتی شنیدم و نظر من این است که آن را به خویشاوندانت اختصاص دهی.»
ابوطَلحه گفت: «ای رسول خدا، چنین خواهم کرد.»
پس ابوطَلحه آن باغ را میان خویشاوندان و عموزادگان خود تقسیم کرد.»(بخاری: ۱۴۶۱، مسلم: ۹۹۸)
🔅
مَعرور می‌گوید: ابوذر را در ربذه دیدم؛ در حالی که هم خودش لباسی فاخر بر تن داشت و هم غلامش لباسی مانند آن پوشیده بود. دربارهٔ این موضوع از او پرسیدم. گفت:
«من با مردی مشاجره کردم و او را به‌سبب مادرش سرزنش کردم. پیامبر خدا به من گفت: ای ابوذر، آیا او را به‌سبب مادرش سرزنش کردی؟ تو مردی هستی که هنوز خصلتی از دوران جاهلیت در تو وجود دارد!
زیردستان شما برادران شما هستند که خداوند آنان را تحت اختیار شما قرار داده است. پس هر کس برادرش تحت اختیار اوست، باید از همان غذایی که خود می‌خورد، به او بخوراند و از همان لباسی که خود می‌پوشد، به او بپوشاند. آنان را به کاری که از توانشان خارج است، مکلف نکنید و اگر آنان را به کاری دشوار واداشتید، به ایشان کمک کنید.»(بخاری: ۶۰۵۰ ؛ مسلم: ۱۶۶۱)
🔅
مالک بن نَضْلَه جُشَمی می‌گوید با لباسی نامرغوب نزد پیامبر رفتم. ایشان فرمودند:
ـ آیا مالی داری؟
گفتم: بله.
فرمودند:
ـ چه نوع مالی داری؟
گفتم: خداوند به من شتر، گوسفند، اسب و خدمتکارانی عطا کرده است.
فرمودند:
«پس هرگاه خداوند مالی به تو عطا کرد، باید اثر نعمت و کرامت خداوند بر تو نمایان باشد.»(سنن ابی‌داود: ۴۰۶۳)
🔅
«زنی سیاه‌پوست ــ یا مردی ــ مسجد را نظافت می‌کرد. رسول خدا روزی او را ندید و سراغش را گرفت. گفتند از دنیا رفته است. فرمود: چرا مرا آگاه نکردید؟ سپس فرمود: قبرش را به من نشان دهید. به سوی قبرش رفت و بر او نماز گزارد.»(بخاری: ۴۵۸؛ مسلم: ۹۵۶)
🔅
مردی بادیه‌نشین در مسجد ادرار کرد. مردم به سوی او شتافتند تا با او برخورد کنند؛ اما پیامبر آنان را از این کار بازداشت و دستور داد محل را با آب پاک کنند. سپس فرمود: «شما برای آسان‌گرفتن بر مردم برانگیخته شده‌اید، نه برای سخت‌گرفتن بر آنان.»(بخاری: ۶۱۲۸)
🔅
انس بن مالک می‌گوید: «ده سال به رسول خدا خدمت کردم؛ در این مدت، هرگز به من اُف نگفت و هیچ‌گاه نگفت: چرا چنین کردی؟ یا چرا چنین نکردی؟»(بخاری: ۶۰۳۸)
🔅
پیامبر حسن بن علی را بوسید. اقرع بن حابس که نزد او نشسته بود، گفت: من ده فرزند دارم و تاکنون هیچ‌یک را نبوسیده‌ام. پیامبر به او نگریست و فرمود: «مَنْ لَا يَرْحَمُ لَا يُرْحَمُ؛ آن‌که رحمت نکند، مورد رحمت قرار نمی‌گیرد.»(بخاری: ۵۹۹۷)




از مصطفی(ص) حکایت می‌کنند(۱)
از مصطفی(ص) حکایت می‌کنند(۲)


@sedigh_63
لباس کوچک جشن

«عشق مانند ستاره‌‌ٔ دنباله‌داری‌ست که در تمامی طول زندگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، انگار یکبار پدیدار می‌شود و قلبمان را لمس می‌کند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. برای دیدار این ستاره باید صبر کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. صبر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، صبر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. مدت‌‌‌‌های زیادی باید صبر کرد و آنچه پیش می‌آید‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، عشقی واقعی‌ست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌... به هیچ وجه نباید عجله کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. حتی کوچکترین سر و صدایی نباید به راه انداخت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. در دورترین مکان از هر بحرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، در آرامش تمام باید با بردباری صبر کرد.»(ص۲۹-۳۰)

«آنچه را که دوست داریم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، نامی ندارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. به ما نزدیک می‌شود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. پیش از آنکه کلمه‌‌‌ای برای اینکه متوقفش کنیم به زبان آورده باشیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، یا اینکه او را به نام صدا کنیم و با این‌کار جلوی حرکت او را بگیریم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، دست بر شانه‌‌‌‌‌مان می‌گذارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌. آنچه را که دوست داریم مثل یک مادر است. ما را به دوران کودکی می‌برد و برای هزار و یکمین بار به دنیا می‌آورد.»(ص۳۲-۳۳)

«دخترک اما دوست دارد آنجا باشید، نگاهش کنید. در حینی که سواری می‌کند، گاهی کودکانه فریاد می‌کشد، فریادی از روی تمنا، انگار از زمین به آسمان، از آسمان به سوی زمین، جمله‌ای که با آن در واقع تمنا می‌کند، فریادی مملو از حقیقت: مرا نگاه کن، مرا نگاه کن. بچه‌ها در خطرناک‌ترین لحظات بازی‌شان این‌طور فریاد می‌زنند. لحظه‌ای که احساس می‌کنند آنچه می‌کنند افتخار است: به من نگاه کن، به من نگاه کن... انگار همه برای به‌دست‌آوردن افتخار بی‌صبرند. بی‌صبر برای اینکه دوستان‌شان بدانند، بشناسیم‌شان. انگار همه دچار درماندگی و غربت‌زدگی‌اند و تشنه‌ٔ اینکه نگاه کسی متوجه آنان باشد و این نگاه دوام داشته باشد. مرا نگاه کن، مرا نگاه کن.»(ص۵۰)

«شاید درست نمی‌دانیم چطور باید دعا کنیم: همیشه بیش از آن حدی که باید صدایمان بلند است، همیشه بیش از آنچه باید بر قلبمان فشار می‌آید. هیچ‌کس در کلیسا دعا نمی‌کند، مگر شمع‌ها که تمام خون خود را از دست می‌دهند. تمام فتیله‌شان را به مصرف می‌رسانند. برای خود چیزی نگه نمی‌دارند. تمامی وجودشان را ایثار می‌کنند. و آنچه می‌دهند نور و روشنایی است. زیباترین تصویر از دعا کردن این‌چنین خواهد بود: فرسودگی آرام شمعی در کلیسایی سرد.»(ص۵۹)

«برای نوشتن در واقع به چیز زیادی احتیاج نیست. فقط احتیاج به زندگی‌ای داریم که خالی و سرد باشد آنقدر خالی که هیچکس آن‌را نخواهد... زندگی‌ پر از هیچ. درست برخلاف زندگی آنهایی که میان های‌وهوی‌های حرف و شایعات در مورد خود و دیگران گم شده‌اند. زندگی‌های پر از صدا و پر از دریچه. دربارهٔ این زندگی نمی‌توان خوب نوشت. مطلب جالبی برای گفتن در آن نیست. فقط در عدم حضور است که می‌توان خوب دید. فقط در کمبود است که می‌توان خوب گفت.»(ص۶۸)

«اولین شناخت از خداوند در زندگی، شناختی‌ است تلخ و شیرین، که در کودکی با اولین لقمه‌های غذا بلعیده شده‌اند. کودک خداوند را می‌مکد، می‌آشامد، او را می‌زند، به او می‌خندد.
به‌ دنبالش فریاد می‌زند و در آخر، در بازوانش، در عمق تاریکی، با شکم سیر می‌خوابد. این شناختی آنی‌ است. به کسانی که تازه به دنیا می‌آیند داده می‌شود، مردان کلیسا آن را ندارند.»(ص۷۳)

«خارج از عشق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، شناختی وجود ندارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. و در عشق چیزی جز ناشناخته وجود ندارد.»(ص۹۰)

«شما را باز می‌شناختم. همان کسی بودید که روی برگ‌هایی که هرگز از رؤیا خاموش نمی‌شد در عمق بهار می‌خوابیدید. از خیلی وقت پیش، در طراوت یک گردش، در حال و هوای خوب کتاب‌ها، در آرامش یک سکوت شما را در فکرم دیده بودم. شما همان امید بزرگ زندگی، زیبایی هر روز بودید، خود زندگی بودید.»(ص۹۱)

«آن کس که غیاب را نشناخته، از عشق هیچ نمی‌داند. آنکه فقدان خود را حس کرده مرگ خود را درک نموده. همان حسی که حیوانات را نزدیک به لحظه‌ٔ مرگشان به لرزه می‌اندازد.»(ص۹۳)

«هنگام مرگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، جاده ناگهان آن‌چنان باریک می‌شود که برای عبور از آن باید تمام آن را به تنهایی طی کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. زمانی که تمامی آنچه برایمان محبوب است را می‌پراکنیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، عشق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، ما را برای این پایان آماده می‌سازد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. مثل بارانی از نور که بر باغچه می‌بارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، برای ما تنهایی‌‌‌ای کاملاً باطراوت بر جا می‌گذارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...
شما باعث تنهایی من نیستید‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. خیلی پیش از شما در درونم آرمیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. همانی هستید که برای بیدار کردنش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، بیش از هرکس و هرچیز به آن شباهت دارد‌‌‌‌‌‌‌‌‌»(ص۹۴)

(لباس کوچک جشن، کریستیان بوبن، ترجمه مژگان صالحی، نشر باغ نو)


@sedigh_63
از کلمات مصطفی (۱)

«گفت مرا از احسان خبر ده. فرمود: احسان آن است که خدا را چنان عبادت کنی که گویی او را می‌بینی؛ پس اگر تو او را نمی‌بینی، بی‌گمان او تو را می‌بیند.»(مسلم: ۸)

«بی‌گمان خداوند به صورت‌ها و اموال شما نمی‌نگرد، بلکه به دل‌ها و اعمال شما می‌نگرد.»(مسلم: ۲۵۶۴)

«ایمان بنده استوار نمی‌شود تا دلش استوار شود، و دلش استوار نمی‌شود تا زبانش استوار شود.»(مسند احمد: ۱۳۰۴۸)

«هرگاه بنده گناهی مرتکب شود، نقطه‌ای سیاه در دل او نقش می‌بندد؛ پس اگر دست بکشد و آمرزش بخواهد و توبه کند، دلش صیقل می‌یابد، و اگر به گناه بازگردد، بر آن افزوده می‌شود تا سراسر دلش را فراگیرد؛ و این همان زنگاری است که خداوند درباره آن فرموده است: چنین نیست، بلکه آنچه به دست می‌آوردند بر دل‌هایشان زنگار بسته است.»(ترمذی: ۳۳۳۴؛ ابن ماجه: ۴۲۴۴)

«جز به یاد خدا، زیاد سخن مگویید؛ زیرا سخن بسیارِ بدون یاد خدا مایه سخت‌دلی است، و دورترین مردم از خدا، سخت‌دل‌ترین آن‌هاست.»(ترمذی: ۲۴۱۱)

«زیرک کسی است که نفس خویش را به حساب بکشد و برای پس از مرگ عمل کند، و ناتوان کسی است که نفس خود را تابع هوایش کند و از خدا آرزوها داشته باشد.»(ترمذی: ۲۴۵۹؛ ابن‌ماجه: ۴۲۶۰)

«محبوب‌ترین اعمال نزد خداوند، پیوسته‌ترین آن‌هاست هرچند اندک باشد.»(بخاری: ۶۴۶۵؛ مسلم: ۷۸۲)

«همانا خداوند متعال دوست دارد که هرگاه یکی از شما کاری انجام می‌دهد، آن را با اتقان و به‌نیکی به انجام رساند.»(مسند ابی‌یعلی: ۴۳۸۶؛ المعجم الأوسط طبرانی: ۸۹۷؛ شُعَب‌الإيمان بیهقی: ۴۹۲۹)

«راست‌گویی را لازم بگیرید؛ زیرا راست‌گویی به نیکوکاری راه می‌نماید و نیکوکاری به بهشت می‌رساند. انسان پیوسته راست می‌گوید و راست‌گویی را می‌جوید تا نزد خداوند در زمره راست‌گویان نوشته می‌شود. و از دروغ بپرهیزید؛ زیرا دروغ به بدکاری می‌کشاند و بدکاری به آتش می‌رساند. انسان پیوسته دروغ می‌گوید و در پی دروغ است تا نزد خداوند در زمره دروغ‌گویان نوشته می‌شود.»(مسلم: ۲۶۰۷؛ بخاری: ۶۰۹۴)

«برای دروغ‌گو بودن شخص همین بس که هرچه را می‌شنود بازگو کند.»(مسلم: ۵)

«نشانه منافق سه چیز است: هرگاه سخن گوید دروغ می‌گوید، و هرگاه وعده دهد خلف وعده می‌کند، و هرگاه امانتی به او سپرده شود خیانت می‌ورزد.»(بخاری: ۳۳؛ مسلم: ۵۹)

«هیچ‌یک از شما ایمان نمی‌آورد تا آن‌که برای برادرش همان را دوست بدارد که برای خود دوست می‌دارد.»(بخاری: ۱۳؛ مسلم: ۴۵)

«مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند، و مؤمن کسی است که مردم او را بر جان‌ها و مال‌های خویش امین بدانند.»(ترمذی: ۲۶۲۷؛ نسائی: ۴۹۹۵؛ ابن حبان: ۱۸۰)

«شگفتا از کار مؤمن که همه کارش برای او خیر است، و این جز برای مؤمن نیست؛ اگر آسایش و خوشی به او رسد شکر می‌گزارد و این برایش خیر است، و اگر سختی و زیانی به او رسد شکیبایی می‌کند و این نیز برایش خیر است.»(مسلم: ۲۹۹۹)

«حکایت مؤمن، حکایت گیاه تازه و نرم کشتزار است که باد آن را به هر سو خم می‌کند، و چون باد فرو نشیند راست می‌ایستد؛ مؤمن نیز با بلا چنین خم و راست می‌شود. و حکایت کافر، حکایت درخت صنوبر سخت و راست‌ایستاده است که تکان نمی‌خورد تا آن‌گاه که خداوند هر زمان که بخواهد آن را درهم بشکند.»(بخاری: ۷۴۶۶)

«سوگند به آن‌که جان محمد در دست اوست، حکایت مؤمن حکایت زنبور عسل است؛ پاک می‌خورد و پاک تولید می‌کند، و هرجا فرود می‌آید نه می‌شکند و نه تباهی به بار می‌آورد.»(مسند احمد: ۶۸۷۲)

«به من بگویید کدام درخت است که حکایتش حکایت مسلمان است؛ به اذن پروردگارش میوه‌اش را در هر زمان می‌دهد و برگش فرو نمی‌ریزد؟ فرمود: آن، درخت خرماست.»(بخاری: ۶۱۴۴)

«زورمند کسی نیست که در کشتی گرفتن چیره شود؛ زورمند کسی است که هنگام خشم بر خویشتن چیره شود.»(بخاری: ۶۱۱۴؛ مسلم: ۲۶۰۹)

پیامبر(ص) به اَشَجّ عبدالقیس فرمودند: «همانا در تو دو خصلت است که خداوند آن‌ها را دوست دارد: بردباری و درنگ و شتاب نکردن.»(مسلم: ۱۷)

«کسی که در دلش به اندازه ذره‌ای کبر باشد وارد بهشت نمی‌شود.» مردی گفت: انسان دوست دارد جامه‌اش زیبا و کفشش زیبا باشد. فرمود: «همانا خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد؛ کبر، نپذیرفتن حق و خوار شمردن مردم است.»(مسلم: ۹۱)

«مردگان را دشنام ندهید؛ زیرا آنان به آنچه پیش فرستاده‌اند رسیده‌اند.»(بخاری: ۶۰۳۲؛ مسلم: ۲۵۹۱)

«گفته شد: ای رسول خدا! مشرکان را نفرین کن. فرمود: من برای لعنت کردن برانگیخته نشده‌ام، بلکه برای رحمت برانگیخته شده‌ام.»(مسلم: ۲۵۹۹)

@sedigh_63
از کلمات مصطفی(۲)

«رسول خدا هرگز میان دو کار مخیّر نشد مگر آن‌که آسان‌تر آن دو را برگزید، تا زمانی که گناه نبود؛ و اگر گناه بود، دورترین مردم از آن بود.»(بخاری: ۶۹؛ مسلم: ۱۷۳۴)

«آسان بگیرید و سخت نگیرید، و مژده دهید و بیزار نکنید.»(بخاری: ۶۹؛ مسلم: ۱۶۰۱)

«همانا خداوند مداراکننده است و مدارا را دوست دارد، و در برابر مدارا چیزی عطا می‌کند که در برابر خشونت و در برابر جز آن عطا نمی‌کند.»(مسلم: ۲۵۹۳)

«هرکس از مدارا محروم شود، از همه خیر محروم شده است.»(مسلم: ۱۹۵۷)

«همانا خداوند نیکوکاری را بر هر چیز مقرر کرده است؛ پس هرگاه کشتید به نیکوترین صورت بکشید، و هرگاه ذبح کردید به نیکوترین صورت ذبح کنید؛ و هر یک از شما باید کاردش را تیز کند و حیوانی را که ذبح می‌کند آسوده بدارد.»(مسلم: ۱۹۵۵)

«رحم‌کنندگان را خدای رحمان رحم می‌کند؛ به کسانی که در زمین‌اند رحم کنید تا آن‌که در آسمان است به شما رحم کند.»(ابوداود: ۴۹۴۱؛ ترمذی: ۱۹۲۴)

«کسی که رحم نکند، مورد رحم قرار نمی‌گیرد.»(بخاری: ۵۹۹۷؛ مسلم: ۲۳۱۸)

«ایمان نمی‌آورید تا به یکدیگر رحم کنید.» گفتند: ای رسول خدا! همه ما مهربانیم. فرمود: «مقصود مهربانی هر یک از شما به نزدیکان خود نیست، بلکه رحمت به همگان است، رحمت به همگان.»(مستدرک حاکم: ۷۳۱۰)

«خداوند در روز قیامت می‌فرماید: ای فرزند آدم! بیمار شدم و به عیادتم نیامدی. می‌گوید: پروردگارا! چگونه به عیادت تو می‌آمدم حال آن‌که تو پروردگار جهانیانی؟ می‌فرماید: مگر ندانستی که فلان بنده‌ام بیمار شد و به عیادتش نرفتی؟ مگر ندانستی که اگر به عیادتش می‌رفتی مرا نزد او می‌یافتی؟

ای فرزند آدم! از تو غذا خواستم و به من غذا ندادی. می‌گوید: پروردگارا! چگونه به تو غذا می‌دادم حال آن‌که تو پروردگار جهانیانی؟ می‌فرماید: مگر ندانستی که فلان بنده‌ام از تو غذا خواست و به او غذا ندادی؟ مگر ندانستی که اگر به او غذا می‌دادی پاداش آن را نزد من می‌یافتی؟

ای فرزند آدم! از تو آب خواستم و به من آب ندادی. می‌گوید: پروردگارا! چگونه به تو آب می‌دادم حال آن‌که تو پروردگار جهانیانی؟ می‌فرماید: فلان بنده‌ام از تو آب خواست و به او آب ندادی؛ اگر به او آب می‌دادی پاداش آن را نزد من می‌یافتی.»(مسلم: ۲۵۶۹)

«مردی از رسول خدا پرسید: کدام خصلت اسلام بهتر است؟ فرمود: این‌که غذا بدهی و به هرکس که می‌شناسی و نمی‌شناسی سلام کنی.»(بخاری: ۱۲؛ مسلم: ۳۹)

«هیچ کار نیکی را کوچک مشمار، هرچند این باشد که برادرت را با چهره‌ای گشاده دیدار کنی.»(مسلم: ۲۶۲۶)

«دست بالا بهتر از دست پایین است؛ دست بالا بخشنده است و دست پایین گیرنده.»(بخاری: ۱۴۲۹)

«هیچ صدقه‌ای از مال نمی‌کاهد، و خداوند به سبب گذشت جز بر عزت بنده نمی‌افزاید، و هیچ‌کس برای خدا فروتنی نمی‌کند مگر آن‌که خداوند او را بلندمرتبه می‌گرداند.»(مسلم: ۲۵۸۸)

«خود را از آتش نگه دارید هرچند با بخشیدن نیمی از خرمایی، و اگر نیافتید با سخنی نیکو.»(بخاری: ۱۴۱۷، مسلم: ۱۰۱۶)

«خداوند رحمت کند مردی را که چون بفروشد آسان‌گیر باشد و چون بخرد آسان‌گیر باشد و چون حق خویش را مطالبه کند آسان‌گیر باشد.»(بخاری: ۲۰۷۶)

«هیچ مسلمانی نهالی نمی‌نشاند یا بذری نمی‌افشاند و پرنده‌ای یا انسانی یا چهارپایی از آن می‌خورد، مگر آن‌که برای او صدقه‌ای خواهد بود.»(بخاری: ۲۳۲۰؛ مسلم: ۱۵۵۳)

«اگر قیامت برپا شود و نهال خرمایی در دست یکی از شماست، اگر بتواند پیش از آن‌که برپا شود آن را بنشاند، باید چنین کند.»(الأدب المفرد: ۴۷۹؛ مسند احمد: ۱۲۹۸۱)

«هرگاه بنده‌ام یک وجب به من نزدیک شود، یک ذراع به او نزدیک می‌شوم؛ و هرگاه یک ذراع به من نزدیک شود، به اندازه دو دست گشوده به او نزدیک می‌شوم؛ و اگر پیاده به سوی من بیاید، شتابان به سوی او می‌آیم.»(بخاری: ۷۵۳۷؛ مسلم: ۲۶۷۵)

«همانا خداوند در شب دست خود را می‌گشاید تا گناهکار روز توبه کند، و در روز دست خود را می‌گشاید تا گناهکار شب توبه کند، تا آن‌گاه که خورشید از مغرب طلوع کند.»(مسلم: ۲۷۵۹)

«خداوند از توبه بنده‌اش هنگامی که به سوی او بازمی‌گردد، بیش از شادی یکی از شما شاد می‌شود که مرکبش را در بیابانی بی‌آب و علف گم کرده باشد در حالی که خوراک و آبش بر آن بوده است؛ پس ناامیدانه در سایه درختی دراز می‌کشد، که ناگاه مرکبش را نزد خود ایستاده می‌بیند؛ افسارش را می‌گیرد و از شدت شادی می‌گوید: خدایا! تو بنده منی و من پروردگار توام؛ از شدت شادی اشتباه می‌گوید.»(مسلم: ۲۷۴۷)

@sedigh_63
از کلمات مصطفی (۳)

«همانا اعتبارِ اعمال تنها به نیت‌هاست، و برای هر کس همان است که نیت کرده است.»(بخاری: ۱؛ مسلم: ۱۹۰۷)

«هرجا که هستی از خدا پروا کن، و به دنبال بدی، نیکی کن تا آن را محو کند، و با مردم با خُلق نیکو رفتار کن.»(ترمذی: ۱۹۸۷؛ مسند احمد: ۲۱۳۵۴)

«خدا را پاس دار تا تو را پاس دارد، خدا را پاس دار تا او را روبه‌روی خود یابی؛ چون خواستی، از خدا بخواه و چون یاری جستی، از خدا یاری بجوی.»(ترمذی: ۲۵۱۶)

«...و بنده‌ام پیوسته با انجام نوافل به من نزدیک می‌شود تا او را دوست بدارم؛ و چون دوستش بدارم، گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود، و چشم او که با آن می‌بیند، و دست او که با آن می‌گیرد، و پای او که با آن راه می‌رود؛ و اگر از من بخواهد، به او عطا می‌کنم و اگر به من پناه جوید، پناهش می‌دهم.»(بخاری: ۶۵۰۲)

«همانا خداوند پاکیزه است و جز پاکیزه را نمی‌پذیرد.»(مسلم: ۱۰۱۵)

«همانا خداوند بنده پرهیزگار بی‌نیاز گمنام را دوست دارد.»(مسلم: ۲۹۶۵)

«حکایت کسی که پروردگارش را یاد می‌کند و کسی که پروردگارش را یاد نمی‌کند، مانند حکایت زنده و مرده است.»(بخاری: ۶۴۰۷؛ مسلم: ۷۷۹)

«در دنیا چنان باش که گویی غریب یا رهگذری هستی.»(بخاری: ۶۴۱۶)

«به دنیا بی‌رغبت باش تا خداوند تو را دوست بدارد، و به آنچه در دست مردم است بی‌رغبت باش تا مردم تو را دوست بدارند.»(ابن‌ماجه: ۴۱۰۲)

«اگر چنان‌که شایسته است بر خدا توکل کنید، شما را روزی می‌دهد همان‌گونه که پرنده را روزی می‌دهد؛ صبح گرسنه می‌رود و سیر بازمی‌گردد.»(ترمذی: ۲۳۴۴؛ ابن‌ماجه: ۴۱۶۴)

«هرگاه انسان بمیرد، عملش قطع می‌شود مگر از سه چیز: صدقه جاریه، یا علمی که از آن بهره برده شود، یا فرزند شایسته‌ای که برای او دعا کند.»(مسلم: ۱۶۳۱)

«دین، خیرخواهی است. گفتیم: برای چه کسی؟ فرمود: برای خدا و کتابش و رسولش و پیشوایان مسلمانان و عموم آنان.»(مسلم: ۵۵)

«از ستم بپرهیزید، زیرا ستم تاریکی‌ها در روز قیامت است، و از آزمندی بپرهیزید، زیرا آزمندی کسانی را که پیش از شما بودند هلاک کرد؛ آنان را به خونریزی یکدیگر و حلال‌شمردن حرام‌هایشان واداشت.»(مسلم: ۲۵۷۸)

«از دعای مظلوم بپرهیز، زیرا میان آن و خدا حجابی نیست.»(بخاری: ۲۴۴۸؛ مسلم: ۱۹)

«هرکس به خدا و روز آخرت ایمان دارد، یا سخن خیر بگوید یا سکوت کند.»(بخاری: ۶۰۱۸؛ مسلم: ۴۷)

«و سخن نیکو صدقه است.»(بخاری: ۲۹۸۹؛ مسلم: ۱۰۰۹)

«از نیکویی اسلام شخص آن است که آنچه را به او مربوط نیست ترک کند.»(ترمذی: ۲۳۱۷؛ ابن‌ماجه: ۳۹۷۶)

«ایمان شصت و چند یا هفتاد و چند شعبه است؛ برترین آن گفتن لا إله إلا الله است و پایین‌ترین آن برداشتن آزار از سر راه است، و حیا شعبه‌ای از ایمان است.»(بخاری: ۹؛ مسلم: ۳۵)

«وارد بهشت نمی‌شوید تا ایمان بیاورید، و ایمان نمی‌آورید تا به یکدیگر محبت کنید؛ آیا شما را به چیزی راهنمایی نکنم که چون انجامش دهید به یکدیگر محبت می‌کنید؟ سلام را میان خود آشکار سازید.»(مسلم: ۵۴)

«لبخند تو به روی برادرت صدقه است.»(ترمذی: ۱۹۵۶)

«مؤمن برای مؤمن مانند ساختمان است که اجزایش یکدیگر را استوار می‌دارند؛ و انگشتانش را در هم فرو برد.»(بخاری: ۶۰۲۶؛ مسلم: ۲۵۸۵)

«حکایت مؤمنان در دوستی و رحم و مهرورزی به یکدیگر، حکایت یک پیکر است؛ چون عضوی به درد آید، دیگر اندام‌ها با بی‌خوابی و تب با او همراهی می‌کنند.»(بخاری: ۶۰۱۱؛ مسلم: ۲۵۸۶)

«مؤمنی که با مردم می‌آمیزد و بر آزارشان شکیبایی می‌کند، پاداشش بزرگ‌تر از مؤمنی است که با مردم نمی‌آمیزد و بر آزارشان شکیبایی نمی‌کند.»(ترمذی: ۲۵۰۷؛ ابن‌ماجه: ۴۰۳۲)

«هرکس از مؤمنی اندوهی از اندوه‌های دنیا را بزداید، خداوند اندوهی از اندوه‌های روز قیامت را از او می‌زداید... و خداوند در یاری بنده است تا زمانی که بنده در یاری برادرش باشد.»(مسلم: ۲۶۹۹)

«هرکس مسلمانی را بپوشاند [عیبش را پنهان کند]، خداوند در دنیا و آخرت او را می‌پوشاند.»(مسلم: ۲۶۹۹)

«بهترین مردم سودمندترین آنان به مردم است.»(المعجم الأوسط طبرانی: ۵۷۸۷؛ صحیح الجامع: ۳۲۸۹)

«کسی که برای [روزی] بیوه‌زن و مسکین تلاش می‌کند، مانند مجاهد در راه خداست، و مانند نمازگزاری است که سستی نمی‌کند و مانند روزه‌داری است که افطار نمی‌کند.»(بخاری: ۵۳۵۳؛ مسلم: ۲۹۸۲)

«هرکس به خدا و روز آخرت ایمان دارد، باید همسایه‌اش را گرامی بدارد... و باید مهمانش را گرامی بدارد.»(بخاری: ۶۰۱۸؛ مسلم: ۴۷)

«سوگند به خدا ایمان نمی‌آورد، سوگند به خدا ایمان نمی‌آورد، سوگند به خدا ایمان نمی‌آورد. گفته شد: چه کسی ای رسول خدا؟ فرمود: کسی که همسایه‌اش از آزارش در امان نباشد.»(بخاری: ۶۰۱۶؛ مسلم: ۴۶)

«بهترین شما بهترین‌تان به خانواده‌اش است، و من بهترین‌تان به خانواده‌ام هستم.»(ترمذی: ۳۸۹۵؛ ابن‌ماجه: ۱۹۷۷)

«کسی که از مردم سپاسگزاری نکند، از خدا سپاسگزاری نکرده است.»(ابوداود: ۴۸۱۱؛ ترمذی: ۱۹۵۴)

@sedigh_63
.


عجب آن است که با زحمتِ چندینی خار
بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم
(سعدی)

اگر چه از خارهای عالَم زخم‌ها دارد، اما دریچه‌ها را نبسته. کافی است بوی صبح را بشنود و چون گل‌ها بشکفد. آنچه جای تحسین و شگفتی دارد این خوی و منش است. این گشودگی شوقناک به بوی صبح، علی‌رغمِ آزارِ خارها. یادآور شعری از اقبال لاهوری هم هست:

دو صد دانا در این محفل سخن گفت
سخن نازک‌تر از برگ سمن گفت
ولی با من بگو آن دیده‌ور کیست
که خاری دید و احوال چمن گفت

@sedigh_63
.

به دیدار و گفتار جان‌پرورش
سراپای من دیده و گوش بود
-
تا رفتنش ببینم و گفتنْشْ بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم

(سعدی)


تمامْ دیده شدم در نظاره‌ٔ رخ دوست
دلم نگشت تسلّی، همه نگاه شدم
(طالب آملی)

در انجیل لوقا (۱۰: ۳۸ تا ۴۲) آمده که عیسی مهمان دو خواهر به نام‌های مریم و مَرتا می‌شود. مَرتا سرگرم کار و خدمت بود و مریم کنار عیسی نشسته و «کلام وی را می‌نیوشید.» سراپا گوش و سراپا چشم. عیسی می‌گوید:

«مریم بهترین سهم را برگزیده که از او ستانده نخواهد شد.»

در برابر زیبایی، در مقابل دوست، بهترین نصیب و بهره را کسی می‌بَرَد که سراپا گوش و سراپا چشم است. هیچ مشغولیتی در جهان، به پای این درک و دریافت نمی‌رسد. در واقع دو شیوه از مواجهه است. در یکی اصالت با عمل است و در دیگری اصالت با بودن. در یکی، اساس تکاپو و کنش است و در دیگری سکون و پذیرش.

البته گاهی اقتضای عشق، تکاپو به قصد خدمت است. به قصد کاستن از رنجی یا افزودن راحتی. اما بعد از این ضرورت، گشوده‌ماندن و خود را مهیای دریافت فیض و روشنی کردن، بهترین است. چه عمل و تکاپویی پربرکت‌تر از نیوشیدن کلامی پاک یا نگریستن در منظره‌ای ناب؟



✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
بوسه بر خار

آن را مُسَلَّم است تماشای نوبهار
کز عشق بوستان گل و خارش یکی شود
(سعدی)

«آن‌‌کس را که کار با گُل افتد گُل بوید و آن‌کس که کارش با باغبان افتد بوسه بر خار زند. چنانک آن جوانمرد گفت:
از برای آنکه گل شاگرد رنگ روی اوست
گر هزارت بوسه باشد بر سر یک خار زن
(کشف الاسرار، ابوالفضل میبدی، به سعی علی‌اصغر حکمت، جلد هشتم، صفحه ۴۴۲)

می‌گویند راهِ کنار آمدن با خارهای عالَم، دل‌بستن به باغبان است. اگر دل به بوستان یا صاحب بوستان بدهیم، تحمل خارها آسان می‌شود. مشروط بر اینکه بتوان جهان را همچون بوستان دید. و به باغبان عالَم ایمان داشت.


@sedigh_63
از کلمات مصطفی(۴)


«گروه‌هایی به بهشت درمی‌آیند که دل‌هایشان همچون دل پرندگان است.»(مسلم: ۲۸۴۰)

رسول خدا از پروردگار متعال چنین روایت می‌کند(حدیث قدسی): «ای بندگان من! من ستم را بر خود حرام کردم و آن را میان شما حرام قرار دادم؛ پس به یکدیگر ستم نکنید.»(مسلم: ۲۵۷۷)

«هر که دغدغه‌اش آخرت باشد، خدا بی‌نیازی را در دلش می‌نهد، کارهایش را سامان می‌دهد و دنیا خوار و رام به سوی او می‌آید؛ و هر که دغدغه‌اش دنیا باشد، خدا فقر را پیش چشمش می‌نهد، کارهایش را پراکنده می‌سازد و از دنیا جز آنچه برایش مقدر شده به او نمی‌رسد.»(ترمذی: ۲۴۶۵)

«همهٔ مردم بامداد برمی‌خیزند و جان خویش را معامله می‌کنند؛ یکی آن را آزاد می‌کند و دیگری آن را به هلاکت می‌افکند.»(مسلم: ۲۲۳)

«خدایا! به تو پناه می‌برم از دانشی که سود ندهد، و از دلی که خشوع نکند، و از نفسی که سیر نشود، و از دعایی که اجابت نشود.»(مسلم: ۲۷۲۲)

«رسول خدا به نماز ایستاد و ما نیز با او به نماز ایستادیم. در همان حال، بادیه‌نشینی در نماز گفت: خدایا! به من و محمد رحم کن و جز ما به هیچ‌کس رحم مکن. چون پیامبر سلام نماز را داد، به آن بادیه‌نشین فرمود: رحمت فراخ خدا را تنگ کردی.»(بخاری: ۶۰۱۰)

«مؤمن انس‌پذیر است و خیری نیست در کسی که نه انس می‌گیرد و نه با او انس می‌گیرند.»(مسند احمد: ۹۱۹۸)

«هرگاه کسی برادرش را دوست داشت، باید به او خبر دهد که دوستش دارد.»(ابوداود: ۵۱۲۴؛ ترمذی: ۲۳۹۲)

«آیا شما را از بهترین‌تان و بدترین‌تان خبر دهم؟ بهترین شما کسی است که به خیرش امید رود و از شرش ایمنی باشند؛ و بدترین شما کسی است که به خیرش امید نرود و از شرش ایمنی نباشند.»(ترمذی: ۲۲۶۳)

«برخی مردم کلیدهای خیرند و قفل‌های شر؛ و برخی کلیدهای شرند و قفل‌های خیر؛ خوشا به حال آن‌که خدا کلیدهای خیر را به دست او سپرده است.»(ابن‌ماجه: ۲۳۷)

«در روز قیامت نزد خداوند از بدترین مردم، انسان دوروست؛ کسی که پیش این گروه با چهره‌ای می‌آید و پیش آن گروه با چهره‌ای دیگر.»(بخاری: ۶۰۵۸؛ مسلم: ۲۵۲۶)

«برادرت را یاری کن، خواه ستمگر باشد خواه ستم‌دیده. مردی گفت: ای رسول خدا! ستم‌دیده را یاری می‌کنم؛ اما ستمگر را چگونه یاری کنم؟ فرمود: نمی‌گذاری ستم کند؛ یاری او همین است.»(بخاری: ۲۴۴۳)

«هرکس به برادرش ستمی کرده، از آبرو یا حقی، همین امروز از او حلالیت بخواهد، پیش از آن‌که روزی برسد که دینار و درهمی نیست؛ اگر عمل نیکی داشته باشد، به‌اندازه ستمش از آن گرفته می‌شود، و اگر نیکی نداشته باشد، از گناهان ستم‌دیده برداشته و بر دوش او نهاده می‌شود.»(بخاری: ۲۴۴۹)

«آیا می‌دانید مفلس کیست؟ گفتند: مفلس در میان ما کسی است که درهم و کالایی ندارد. فرمود: مفلس در امّت من کسی است که روز قیامت با نماز و روزه و زکات می‌آید، در حالی که به یکی دشنام داده، به دیگری تهمت زده، مال دیگری را خورده، خون دیگری را ریخته و دیگری را زده است؛ پس از نیکی‌هایش به این و آن می‌دهند؛ اگر پیش از ادای حق‌ها نیکی‌هایش تمام شود، از گناهان آنان برمی‌دارند و بر دوش او می‌نهند، سپس در آتش افکنده می‌شود.»(مسلم: ۲۵۸۱)

«چون پیامبر معاذ را به یمن می‌فرستاد، با او بیرون آمد و پیاده در کنار مرکب او به او سفارش می‌کرد. چون فارغ شد فرمود: ای معاذ! شاید پس از امسال مرا نبینی و شاید بر مسجد و قبر من بگذری. معاذ از اندوه جدایی رسول خدا گریست. سپس پیامبر رو به مدینه کرد و فرمود: بی‌گمان نزدیک‌ترین مردم به من پرهیزکاران‌اند، هرکه باشند و هرکجا باشند.»(مسند احمد: ۲۲۰۵۲؛ ابن‌حبان: ۶۴۷)

@sedigh_63
کتابی در ۹۸ صفحه که به تازگی از سوی نشر کرگدن منتشر شده است. کتابی فوق‌العاده درخشان و خواندنی.

در بخشی از مقدمهٔ مترجم کتاب آمده:

هان در کتاب حاضر، با الهام از آموزه‌های سیمون ویِ، راهی برای تجربه کردن امر استعلایی در زندگی روزمره پیشنهاد می‌دهد، راهی در برابر اشباع دیجیتالی، فردگرایی افسارگسیخته، و فقدان معنویت در جهان معاصر. این راه از هفت آموزهٔ بنیادی می‌گذرد که هریک عنوان یکی از فصل‌های کتاب است: توجه، فنا، خلأ، سکوت، زیبایی، رنج و بی‌عملی. به باور هان، تمرین مستمر این آموزه‌ها امکان شنیدن دوبارهٔ صدای خدایی را فراهم می‌آورد که در هیاهوی شتابان اطلاعات و داده‌ها، تولید بی‌وقفه، و ارتباطات مدرن گم شده است... هان بر شعار «انسان‌سازی کار» تأکید دارد و معتقد است کار نباید صرفاً مکانیکی، یا وسیله‌ای برای تولید و سود باشد، بلکه باید با زیبایی، آیین و تجربه همراه شود. از نگاه او، «بی‌عملی»، نه به‌معنای بی‌کاری، بلکه به‌معنای عمل هماهنگ با جریان هستی و بدون تلاش اضافی است؛ عملی که در آن انسان، نه به‌عنوان ماشین تولید، بلکه در مقام موجودی حاضر در جهان، خود را بازمی‌یابد.


https://t.me/kargadanpub/5965
نابغهٔ توجّه (۱)

«مدّتی است که سیمون وِی به ژرفای جانم نقل مکان کرده و در جانم مأوی گزیده است. او هنوز در من زنده است و با من سخن می‌گوید. من گفت‌وگویی درونی و صمیمانه را با او آغاز کرده‌ام. احساس دلبستگی عمیقی به اندیشه‌هایش دارم. او در جان من چیزی را بیدار کرد که پیش از این درک روشنی از آن نداشتم، هرچند همواره، از بن جان، در پی پروراندن آن در خود بودم. سیمون وِی زمانی وارد زندگی‌ام شد که شخصاً نیرویی را احساس کرده بودم؛ نیرویی فرای من، قدرتمندتر از خودم؛ همان نیرویی که در سال ۱۹۳۷ سیمون وِی را در نمازخانهٔ کوچک رمانسکی سانتا ماریا دِلی آنجلی در شهر آسیزی، آنجا که قدیس فرانسیس اغلب به نیایش می‌نشست، به زانو درآورد... من در خود نه‌تنها دوستی‌ای ژرف، بلکه پیوندی روحی با سیمون وِی احساس می‌کنم...

توجه


بحرانِ کنونی دین صرفاً ناشی از رنگ باختن برخی مضامین اعتقادی، فقدان ایمان به خدا، یا از دست رفتنِ اعتبار کلیسا نیست. بلکه علت‌های ساختاری در پس این وضع نهفته است که از آنها آگاه نیستیم و غیاب خدا ناشی از آنها است. از جملهٔ این علت‌ها، زوالِ توجه است. ازاین‌رو، بحران دین در واقع بحران توجه است؛ بحران دیدن و شنیدن. خدا نمرده است؛ انسانی که خدا بر او تجلّی کرده مرده است...

ما در حالِ تبدیل شدن به رمه‌ای از مصرف‌کنندگان هستیم. ادراک بیش از پیش توسط محرک‌ها و اعتیادها هدایت می‌شود. از آنجا که ادراک تنها مشغول خوردن است، دیگر توانی برای نظاره‌کردن ندارد. سیمون وِی می‌نویسد: «در این عالم، نظاره‌کردن و خوردن یکی نیست. باید میانشان انتخاب کرد. هر دو را دوست‌داشتن می‌خوانند. اما تنها می‌توان به نجات کسانی امید داشت که گاهی فارغ از خوردن فقط نظاره می‌کنند»...

ریشهٔ بحرانِ کنونیِ توجه در این است که ما به‌جای نظاره‌کردن صرفاً مشغول خوردن و مصرف‌ایم. ادراکِ حریص و شکم‌باره نیازی به توجه نمی‌بیند؛ هر آنچه را که پیش رویش بگذارند، می‌بلعد. تنها نفسِ روزه‌دار توان نظاره‌کردن دارد...

دین مستلزم توجه به چیزهایی است که از در دسترس‌بودن، مصرف و «خورده‌شدن» گریزان‌اند... توجه نظرورزانه نقطهٔ مقابل هشیاری فرد شکارچی است. توجه نظرورزانه نه جست‌وجو می‌کند و نه شکار، بلکه گوش می‌سپارد و درنگ می‌کند. توجهی از جنس توجه شکارچی که هدف‌مند، نتیجه‌محور، منفعت‌گرا و پرسه‌زن و در تقلّا برای تصرفِ سریع شیء موردنظر است، برای تجربهٔ دینی زیان‌بار است... توجهِ دینی نوعی «نظاره‌کردن» است؛ نه «جست‌وجو» و نه «تعلق»...

امروزه حواسمان مدام پرت می‌شود. از داده‌ای به دادهٔ دیگر و از محرکی به محرک دیگر می‌پریم، در حقیقت تلوتلو می‌خوریم. همین حواس‌پرتی پیوسته سبب شده است که خدا ما را ترک کند: «خداوندْ توجهِ عاری از هرگونه حواس‌پرتی است». اگر حواس‌پرتی نمی‌داشتیم، در محضرِ خداوند می‌بودیم. اگر ما فقط و فقط با توجه تمام نظاره می‌کردیم، در همه‌جا به دیدار خدا نائل می‌آمدیم: «توجهی که کاملاً خالص باشد، توجهی است صرفاً معطوف به خداوند، زیرا حضور خداوند تنها به میزان توجه بستگی دارد»...

نیایش بر نوعی توجه ویژه استوار است، بر «اشتیاقی» که «حاد و پرتنش» است، «اما هدفمند نیست». ما دعا می‌خوانیم بی‌آنکه توجهی در دل داشته باشیم. ما خود را برای خداوند می‌گشاییم. برترین و زیباترین نیایشْ نیایشی تهی از هر تمنّا است؛ گوش سپرده به سکوت الهی است...»

سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

.
نابغهٔ توجّه (۲)


«سیمون وِی بر این باور است که ریشهٔ شرّ یا خشونت را می‌توان به فقدانِ توجه بازگرداند، به این معنا که توجه صافی‌ای است که خیر را از شرّ جدا می‌سازد. ازاین‌رو، اگر ظرفیت توجه ما بالاتر برود و توجهی همچون نیایش داشته باشیم، از میزان خشونت در جهان کاسته می‌شود. طبق اصلِ اخلاقیِ توجه سیمون وِی، یک ربعِ ساعت توجه ارزشش بیشتر از بسیاری اعمال ثواب است: «چیزی درون نفس ما وجود دارد که در برابر توجه حقیقی، مقاومتی به‌مراتب سخت‌تر نشان می‌دهد تا جسم در برابر خستگی. این چیز در قیاس با جسم، به شرّ بسی نزدیک‌تر است. بنابراین، هربار که کسی واقعاً در حالت توجه است، بخشی از شرّ از وجود او رخت برمی‌بندد. چنانچه توجه با چنین نیتی صورت گیرد، یک ربع ساعت توجه ارزشی برابر با کثیری از اعمال ثواب خواهد داشت»...

ما امروزه معتاد جست‌وجو کردن شده‌ایم. خودِ نفس نیز به یک موتور جست‌وجو مبدل شده است. درنتیجه، هرگونه آرامش و سکوت از آن رخت بسته است. نفس، آن توجه نظرورزانه‌ای را که در اصل کوششی سلبی است از دست داده؛ کوششی که به جای جست‌وجوی فعالانه، انتظار می‌کشد. سیمون وِی علت عدم حضور ذهن را به این بازمی‌گرداند که «فرد می‌خواهد فعال باشد؛ می‌خواهد جست‌وجو کند». وِی قطعاً در اینجا با کافکا هم‌نظر است: «آنکه می‌جوید، نمی‌یابد و آنکه نمی‌جوید، یافته می‌شود». آنکه در جست‌وجو است، فیض را از دست می‌دهد. خدا است که در جست‌وجوی انسان است و نه بالعکس...

توجه نباید معطوف به جست‌وجو باشد: «گرانبهاترین چیزها را نباید جست، بلکه باید به انتظارشان نشست. زیرا انسان نمی‌تواند آنها را با قوای خویش بیابد و اگر به جست‌وجوی آنها برآید، به جای آنها چیزهایی جعلی خواهد یافت که حتی توان تشخیص جعلی بودنشان را ندارد»...

توجه در نیایش به اوج خلوص خود می‌رسد: «توجه کاملاً پالوده از هر اختلاط و آمیختگی همان نیایش است». توجه جوهرهٔ نیایش را تشکیل می‌دهد. کیفیت نیایش به شدت و عمق توجه بستگی دارد: «اگر نیایش به اندازهٔ کافی صمیمانه و خالصانه باشد، نوکِ تیز توجه با خدا تماس پیدا می‌کند». امروز توجه چنان سست و بی‌رمق شده است که دیگر خبری از آن نوک تیزی نیست که می‌توانست در تماس با خداوند قرار بگیرد...

بدونِ دین، که ما را به‌سوی تعالی فرامی‌بَرد، زندگی به بقای صرف فروکاسته می‌شود. زندگی بی‌حرمت شده و به یک زندگی خالی و عریان مبدل می‌شود... سیمون وِی بالاخص بر مناسک تأکید می‌ورزد، بر اعمال جشن‌گونه و مذهبی‌ای که زندگی را با زیبایی، جادو و رمزوراز درمی‌آمیزد. این مناسک در واقع تمرین‌هایی است برای توجه. با آنها زندگی ارتقا می‌یابد و از معنویت برخوردار می‌شود. زندگی عاری از جادو و بی‌رمزوراز، بدون امر فراطبیعی، زندگی نیست. بالاترین زیبایی‌ای که موجب می‌شود زندگی بیش از بقای صرف ارزش داشته باشد زیبایی دینی است...

سیمون وِی در نامه‌ای به ژوئه بوسکه می‌نویسد: «توجهْ نادرترین و ناب‌ترین صورت سخاوت است»... توجه به دیگری جوهرهٔ تمام عیار اتوس (اخلاق) است. اخلاقِ سیمون وی اخلاق توجه است...»

سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

.
فنا

«آنچه ما را به برقرار کردن و آفرینش توانمند می‌سازد قدرت نیست، بلکه عشق است: «... با عشق است که ما در آفرینش جهان مشارکت می‌کنیم. ما در خلق جهان سهیم می‌شویم، به شرط آنکه خود را فنا کنیم»...

کسی که خود را به مرگ می‌سپارد از هستی برتری بیدار می‌شود. او از خود فراتر می‌رود و به زندگی حقیقی دست می‌یابد: «دانه اگر نمیرد، تنها می‌ماند. باید بمیرد تا نیرویی که در خود دارد آزاد کند، و پیوندهای تازه‌ای از دل آن سر برآورد. به همین ترتیب، ما نیز باید بمیریم تا نیروی محصورشدهٔ درونمان آزاد گردد». حتی رنج نیز آموزگار این حقیقت است که ما به‌عنوان مخلوق، در نهایت، هیچ‌ایم...

با رضایت دادن به هیچ بودن، دیوار جدایی میان خدا و خلقت را کنار می‌زنیم: «ما این امکان را داریم که واسطه‌ای میان خدا و آن بخشی از خلقت باشیم که به ما سپرده شده است. تحقق این امر منوط به رضایت ماست و با آن او می‌تواند به میانجی ما آفرینش خود را ادراک کند. با رضایت ما است که او این معجزه را تحقق می‌بخشد. کافی است بتوانم از نفس خود دست بکشم، تا حتی همین میز ساده‌ای که پیش رویم است از سعادت بی‌همتای موردنظر خدا قرار گرفتن برخوردار شود. خدا در ما تنها یک چیز را دوست دارد و آن رضایت ما به عقب کشیدن خود است تا او بتواند از درون ما گذر کند».

امروز ما... تلاش می‌کنیم که چیزی بشویم، کسی باشیم. حال آنکه... فنا از ما می‌خواهد هیچ‌چیز و هیچ‌کس باشیم و انصراف از خود را پیشه کنیم...

یکی دیگر از دلایل ساختاری بحران دین، در کنارِ زوال توجه، تقویت شدید من است. توجه ما امروزه تنها حول من می‌چرخد. ما آیین خودپرستی را به جا می‌آوریم؛ آیینی که در آن هرکس کاهنِ خویش است...

آنگاه که با عشق ورزیدن منِ خویش را به خدا وامی‌نهیم، آنگاه که هیچ‌کس و هیچ‌چیز می‌شویم، چشم بی‌پیرایهٔ خداوند خواهیم شد که او از خلال آن به آفرینش خود می‌نگرد، بی‌آنکه من چیزی را تحریف یا خدشه‌دار کند. پس شایسته است که ما از نفس خود عقب‌نشینی و آن را خالی کنیم تا چیزها بخت آن را بیابند که از نگاه خدا برخوردار شوند. «هر آنچه را می‌بینم، می‌شنوم، تنفس می‌کنم، لمس می‌کنم، می‌خورم، و همهٔ موجوداتی را که با آنها روبه‌رو می‌شوم، به اندازه‌ای که چیزی درون من می‌گوید "من"، از تماس با خدا، و خدا را نیز از تماس با آنها محروم می‌کنم. کاری که می‌توانم برای همهٔ اینها و برای خدا انجام دهم، پاپس‌کشیدن از خودم است تا هم‌نشینی آنها بر هم نخورد». پس‌نشینیِ من به «وحدت کامل عاشقانه میان خدا و زمینی که بر آن راه می‌روم، و صدای دریایی که می‌شنوم»، منتهی می‌شود.

باید نظاره‌ای ناب حاصل شود که دیگر من در آن دخالتی نداشته باشم. برای این کار، بالاترین حد از توجه ضروری است، تا آنجا که من به‌کلی در آن جذب شود: «یک منظره را همان‌طور که هست ببینم، گویی در آن حضور ندارم. هرجا که حضور داشتم باشم، سکوت آسمان و زمین را با نفَسم و تپش قلبم ملوّث و آلوده می‌کنم». تَلَوُّث و آلودگی به این معنا است که ما بر آنچه می‌بینیم اعمالِ قدرت کنیم: «امرِ زیبا چیزی است که نمی‌توان خواستار تغییرش شد. اعمالِ قدرت بر چیزی یعنی ملوّث و آلوده کردن آن. تملک یعنی لوث کردن و آلودن.» ما چیزها را تصاحب می‌کنیم تا نیازها و اهدافمان را برآورده سازیم و در همین فرایند آنها را می‌آلاییم و زیبایی‌شان را از آنها می‌رباییم.

ارادهٔ معطوف به تملکْ زیبایی را نابود می‌کند. تنها آن ادراکی که از هرگونه جذب و الحاق چشم می‌پوشد، آن توجه ژرف و نظرورزانه، چیزها را نجات می‌دهد و زیبایی‌شان را کشف می‌کند...

شادی در همان لحظه‌ای زاده می‌شود که بی‌هیچ میل و تمنایی خود را به لحظه بسپاریم و در حالت اطاعت تسلیم آن شویم. همان‌طور که کی‌یرکگور می‌نویسد: «همه نگرانی‌‌هایت را به امان خدا بسپار، کامل و بی‌قیدوشرط، همان‌گونه که زنبق و پرنده این کار را می‌کنند؛ آنگاه همچون آنها بی‌قیدوشرط شاد خواهی بود. این است شادی بی‌قیدوشرط».

اطاعت از خدا اساساً با اطاعت بنده از فرمان اربابش تفاوت دارد: هرچه بنده مطیع‌تر باشد، فاصله و نابرابری وجود و قدرت او با ارباب فرمان‌دهنده‌اش عمیق‌تر می‌شود. اما خدا سلطه‌گر نیست. او فرمان نمی‌دهد. خدا عشق است. کسی که از سر عشق از خدا فرمانبرداری می‌کند، کسی که برای خدا از منِ خود دست می‌کشد، خودش الوهی می‌شود. او به جلال الهی عروج می‌کند: «خشوع همراه با انتظارْ ما را شبیه خدا می‌سازد». در اینجا با نوعی اطاعت مطلق روبه‌روییم. از سرِ عشق به خدا خویشتن را تهی می‌کنیم. اما این خلأ با نور الاهی پر می‌شود. کسی که برای خدا از من می‌گذرد، خویشتن را فنا می‌سازد، مانند شیشهٔ صاف و بی‌آلایش پنجره‌ای شفاف می‌شود و به این ترتیب، نور خدا بی‌هیچ مانعی از دل آن می‌تابد.


سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

.
خلأ

سیمون وِی در پاره‌نوشتاری مسئلهٔ تئودینامیکِ خلأ را چنین شرح و بسط می‌دهد: «... نفس، مانند گاز، تمایل دارد کل فضایی را که به آن داده شده، در بر گیرد... اگر موجودی از همهٔ قدرتی که در اختیارش است استفاده نکند، یعنی خلأ را تاب می‌آورد و این برخلاف همهٔ قوانین طبیعت است: تنها فیض است که از عهدهٔ آن برمی‌آید. فیضْ سرشاری است، اما فیض چیزی را سرشار می‌کند که تهی بوده باشد، و این خود فیض است که آن تهی‌بودگی را پدید می‌آورد». نفس انسان از ترمودینامیکِ قدرت تبعیت می‌کند. قدرت چیست؟ فرد صاحب قدرت احساس می‌کند که پیوسته فضای بیشتری در اختیار می‌گیرد. او عریض می‌شود و بسط می‌یابد. فزونیِ قدرت خود را به شکل فزونیِ خود نشان می‌دهد. فرد صاحب قدرت با سلطهٔ خود بر دیگری سعی دارد به نهایتِ انبساط خویش برسد... بااین‌حال، منی که داوطلبانه خود را پس می‌کشد، بسان گازی که خود را فشرده کند تا خلأیی پدید آورد، از ترمودینامیک قدرت تخطّی می‌کند. ازاین‌رو، انصرافِ داوطلبانهٔ فرد صاحب قدرت از قدرت به منزلهٔ انصراف از خود، امری ضدطبیعی یا فراطبیعی است. فرد صاحب قدرت هیچ خلأیی را نمی‌پذیرد، زیرا می‌کوشد خود را به نحو حداکثری بسط دهد. آنجا که او عقب بنشیند، یعنی از قدرتش صرف‌نظر کند، خلأ به وجود می‌آید. به بیان دیگر، انصراف داوطلبانهٔ فرد صاحب قدرت از قدرت است که او را تا مرتبهٔ تهی‌بودگی و خلأ برمی‌کشاند. سیمون وِی در برابر ترمودینامیک قدرت، تئودینامیکِ خلأ را قرار می‌دهد. تئودینامیکِ خلأ میلِ طبیعی نفس را وارونه می‌کند و آن را متحول می‌کند. تنها با این دگرگونی نفس است که دریافت فیض ممکن خواهد شد. فیض از طریق خلأ وارد می‌شود. به عبارت دیگر، خلأ است که نفس را برای دریافتِ فیض مهیّا می‌کند...

اخلاقِ مبتنی بر خلأ، تعادل و تقارن میان عمل و عکس‌العمل، کنش و واکنش را بر هم می‌زند. این اخلاق همچنین امکانِ احسان خالصانه‌ای را فراهم می‌سازد که در آن چشم‌داشت هیچ جبران متقابلی نیست. انسان بی‌چشمداشت می‌بخشد. پایهٔ اخلاقِ مبتنی بر خلأ چشم‌داشت‌نداشتن است...

خلأ آنجا پدید می‌آید که از اراده دست می‌کشیم. اراده اجازه نمی‌دهد که هرچیز همان باشد که هست. اراده شکل و نقش خود را بر هرچیز تحمیل می‌کند. ارادهْ نیروی محرکهٔ تخیل است. اما تئودینامیک خلأ این روند را متوقف می‌کند: «در همه‌چیز فراتر از هر چیز خاصی، هرچه باشد، باید اراده‌ای تهی باشد و خلأ را طلب کند. چراکه برای ما خلأ آن خیر مطلقی است که نه می‌توانیم تصورش کنیم و نه آن را بر اساس ذاتش تعریف کنیم. بااین‌همه، این خلأ از هر غنایی سرشارتر است. کسی که بدان دست یابد، رستگار شده است، زیرا خداوند این خلأ را پُر خواهد کرد»....

و در نهایت، خلأ یعنی مرگ‌آموزی و سپردن خود به مرگ: «دعا کردن در اصل همانا مردن است».


سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

.
سکوت


در سطح ساختاری، یکی‌ از دلایل بحران دین از دست رفتن سکوت است. مدرنیته عصری است پرهیاهو. نیچه می‌توانست بگوید: هیاهو خدا را کشت. در واقع او پیش‌تر هیاهوی سرسام‌آور را مسئول بحران اندیشه می‌دانست. نابغهٔ توجهْ نیازمند سکوت است: «کر بودن بهتر از کرخت بودن است. درگذشته، انسان می‌خواست برای خود نام و اعتباری دست‌وپا کند، اما امروز این دیگر کافی نیست، زیرا بازار بیش از حد وسیع شده است. اکنون باید جاروجنجال به پا کرد. نتیجه این می‌شود که حتی بهترین حنجره‌ها پاره می‌شود و بهترین کالاها با صدایی گرفته و خش‌دار عرضه شود؛ در روزگار ما دیگر خبری از نابغه‌ای بدون جاروجنجال بازار و صدای گرفته نیست. اندیشمند با چه زمانهٔ شومی مواجه است! او باید بیاموزد که سکوت و آرامشش را میان دو هیاهو جست‌وجو کند، و خود را به کری بزند تا سرانجام واقعاً کر شود. تا زمانی‌که این مهارت را نیاموزد طبعاً در معرض این خطر است که از شدت بی‌تابی و سردرد از پا بیفتد».

سیمون‌وی چنین خاطرنشان می‌کند: «هیچ خوشبختی‌ای با سکوت درونی برابری نمی‌کند».

اَبَرارتباطات دیجیتالی سکوت را نابود می‌کند. اطلاعات در ذات خود نوعی هیاهو است. امروزه ما همه چیز را از منظر اطلاعات درک می‌کنیم. بدین‌سان، زباله‌های اطلاعاتی و ارتباطی جهان را با هیاهو پوشانده است. اطلاعات به مثابهٔ هیاهو توجه را در هم می‌شکند. تنها توجهِ نظرورزانه می‌تواند به سکوت راه یابد. هیاهوی اطلاعات و ارتباطات مخرب‌تر از سروصدای ماشین‌های عصر مدرن است، چرا که نفس انسان را هدف می‌گیرد. نفس برای آنکه بتواند چیزی کاملاً متفاوت را پدید آورد یا دریافت کند، نیازمند سکوت است.

سکوت نظرورزانه همچنین به اندیشیدن امکان می‌دهد تا خود را نظاره کند و از همین رهگذر، فرم‌های تازه‌ای از اندیشیدن را پدید آورد. از این جهت، فلسفه به شعر می‌ماند. روح تنها زمانی پذیرای چیزی کاملاً دیگر است که تهی شده باشد و از دل سکوت، دوباره زاده شود: «توجه آن است [...] که روح را در وضعی نگه داریم که در دسترس، تهی و در برابر اشیای بیرون از خودش گشوده بماند [...] و از همه مهم‌تر، روح باید تهی باشد، در حالت انتظار، بی‌آنکه چیزی را بجوید، اما آماده تا چیزی را که می‌خواهد در او نفوذ کند، در حقیقت برهنه‌اش پذیرا شود». تنها سکوت است که روح را به آفرینش نزدیک می‌کند. ارتباطات پرهیاهو همهٔ راه‌های رسیدن به سکوت را مسدود می‌کند. بدون سکوت، تکرارِ همان را داریم. سکوتْ قابلهٔ امر جدید است. ازاین‌رو، از دست رفتن سکوت نه‌تنها به بحران دین، بلکه به بحرانی در روح نیز می‌انجامد، یعنی به بحران اندیشه و شعر.

در جهان امروز، ما دیگر قادر به دعا کردن نیستیم، زیرا بی‌وقفه در معرض هیاهوی اطلاعات و ارتباطات قرار داریم. دیگر حتی نمی‌توانیم چشمانمان را ببندیم، زیرا چشمان ما دچار نوعی پرخوری مداوم شده است، چشم ما دائماً در حال «خوردن» است. بستن چشم‌ها به‌معنای ماندن در سکوت است: «به‌هنگام دعا و نظاره، نفس به‌طور کامل باید در سکوت بماند و خلأ را تاب بیاورد تا تنها بخش فراطبیعیِ آن فعال شود، در خلأ عمل کند و به بالاترین نقطهٔ نیروی روحانی کل هستی متصل بماند».

در عصر تقویت افسارگسیختهٔ اِگو (من)، دسترسی به خدا ممکن نیست: «ارادهٔ خدا: چگونه می‌توان بازشناختش؟ هنگامی که در درون خود سکوت برقرار می‌کنیم، همهٔ اشتیاق‌ها و باورها را خاموش می‌سازیم، و با عشق، با تمامِ جان، و بدون کلام، می‌اندیشیم».

سکوتْ ساحت آفرینشگری است: «مانند آنچه در موسیقی (به گفتهٔ والری) رخ می‌دهد، شعر نیز از دل سکوت برمی‌خیزد و دوباره به سکوت بازمی‌گردد». شاعرانگی راستین راه دسترسی به سکوت را پیش‌روی ما می‌گشاید: «شعر از طریق واژه‌ها به سکوت، به بی‌نامی، می‌رسد».
موسیقی «نظمی از صداها است که از سکوت تقلید می‌کند»... سکوتْ عشق است: «زیباترین موسیقی آن موسیقی‌ای است که لحظه‌ای از سکوت را به حداکثر شدت می‌رساند، و شنونده را وامی‌دارد تا به سکوت گوش بسپارد...»...

آنجا که سکوت عظیم برقرار است، هر اراده‌ای عقب می‌نشیند. من می‌میرد. حتی ضربان قلب نیز سکوت الهی را بر هم نمی‌زند. آن چشمان بیدارْ کاملاً تهی است. یا احتمالاً سیمون وِی می‌گفت: از سکوت خدا لبریز شده است.


سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵


.
زیبایی

امر زیبا در روزگار ما از هرگونه قداست و معنویتی تهی شده است. تبدیل امر زیبا به موضوع مصرف، حرمت آن را از میان می‌برد.

میان زیبایی و امر متعالی رابطه‌ای ضروری هست؛ در غیر این صورت، امر زیبا به شیء مصرفی تنزل خواهد یافت.
هنر در ژرفای خود عمیقاً دینی است. هنر «تماسی شفابخش» میان ما و آنچه «فراتر از ما است» برقرار می‌کند. هنر «تجلی‌ای» است که قالب پذیرفته و از خلال آن «چیزی سوسو می‌زند»... هنر به ما این حس را القا می‌کند که «ما همسایگان نزدیکِ امر ناشناخته‌ایم»... زیبایی‌ منشأیی‌ آیینی و دینی دارد. برترین زیبایی رازی مقدس (ساکرامنت) است. برای نجات امر زیبا باید آن را از چنگال مصرف‌گرایی بازپس‌گرفت و به آن دوباره معنویت بخشید.

سیمون وِی نیز زیبایی را رازی مقدس (ساکرامنت) می‌بیند: «زیبایی به‌واقع، همان‌گونه که افلاطون می‌گوید، تجسّد خداوند است». زیبایی عبارت است از «حضور واقعی خدا در مادّه». زیبایی، تنها یکی از صفات خداوند است که در عالَم تجسّد یافته است. تماشای امر زیبا، به ما اطمینان می‌بخشد که خدا وجود دارد. وجود امر زیبا، نوعی برهان بر وجود خدا است: «برهانی که معمولاً با استناد به نظم عالم برای اثبات وجود خدا اقامه می‌شود، سست و ناکافی است، درعوض می‌توان گفت: این واقعیت که چشم‌اندازی از طبیعتْ انسان را غرق نظارهٔ زیبایی‌شناختی می‌کند، همانند وقتی که انسان در برابر تندیسی یونانی ایستاده است، خود برهانی بر وجود خدا است».

مفهوم امر زیبا نزد سیمون وِی، از هر نظر، در تضاد با زیبایی‌شناسیِ مصرف‌گرایانهٔ مبتنی بر لایک است. وجه ممیزهٔ امر زیبای موردنظر سیمون وِی دست‌نیافتنی بودن است. امر زیبا از هرگونه خواست دسترسی می‌گریزد. تنها توجه نظرورزانه و درنگ‌کننده است که به امر زیبا دسترسی دارد: «نظاره کردن و انتظارکشیدنْ رفتاری است که با امر زیبا سازگار است. تا وقتی که هنوز می‌توان تصور کرد و خواست و آرزو کرد، امر زیبا رخ نمی‌نماید». امر زیبا طالب فاصله است. آنجا که بی‌فاصلگی کامل و دسترسی مطلق حاکم باشد، مانند روزگار ما، هم از امر زییا و هم از خدا جدا افتاده‌ایم: «بی‌حرکت ماندن و یکی شدن با آنچه خواهانش هستیم و با این‌حال به آن نزدیک نمی‌شویم. چنین است وحدت با خدا: نمی‌توان به او نزدیک شد. همین فاصلهْ جانِ امر زیبا است».

لایک [می‌پسندم] متعلق به عالَم خوردن است. لایکْ بازتاب گویایی از منش مصرف‌گرایانه است. درحالی‌که، خوردنْ امر زیبا را تباه می‌کند. تنها نگریستن از سرِ توجه می‌تواند امر زیبا را نجات دهد. امر زیبا مانند «میوه‌ای است که به آن نگاه می‌کنیم بی‌آنکه دستمان را برای چیدنش دراز کنیم».

فعلِ خوردنْ علت اصلی بدبختی بشر است: «چه بسا جملگی رذایل، فسادها و جنایات در ذات خود کم‌وبیش همواره، یا حتی همیشه، تلاش‌هایی‌ برای خوردن امر زیبا است؛ برای خوردن چیزی که فقط باید به تماشایش نشست...».

هنر به جهانی نزدیک می‌شود که خدا آن را نگریسته است. سکوتِ برآمده از یک اثر هنریِ بزرگْ طنینِ سکوتِ خداوند را دارد: «یک نقاشیِ ارزشمند این احساس را القا می‌کند که خداوند درحالِ لمس زاویه‌ای از جهان، چشم‌اندازی از هستی است؛ بی‌آنکه نقاش یا ستایشگرِ تصویر درآنجا حضور داشته باشند و بخواهند این گفت‌وگو را بر هم بزنند. از اینجا است که سکوت در نقاشیِ ارزشمند جاری است. و به همین سبب، هیچ نقاشیِ ارزشمندی نداریم که قداست یا چیزی بسیار نزدیک به آن نداشته باشد». هنرمندِ راستین چیزی نیست جز واسطه‌ای که خداوند از خلال او، آفرینشش‌ را از چشم‌اندازی خاص می‌نگرد. ازاین‌رو، هنرِ ارجمندْ غیرشخصی است: «هر اثر هنری خالقی دارد، اما وقتی کامل باشد، از نوعی بی‌نامیِ ذاتی برخوردار خواهد شد. این بی‌نامی، روگرفتی از بی‌نامیِ هنرِ الهی است».

سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

.
رنج

ارنست یونگر در صفحات نخستین مقاله‌اش درباب رنج می‌نویسد: «از نسبتت با رنج برایم بگو تا بگویم که تو کیستی!»... سیمون وِی در این مورد کاملاً با ارنست یونگر هم‌عقیده است که رنج از آن «کلیدهایی» است که «نه‌تنها ژرفای جان، بلکه هم‌زمان جهان را می‌گشاید».

رنجْ واقعیت را بر ما مکشوف می‌سازد، زیرا رنجْ پیوندی درونی و تنگانگ میان واقعیت و بدن برقرار می‌کند. بدون رنج، نه از واقعیت خبری است و نه از حضور: «رنجْ گواهی است بر حضورِ جهان». ما واقعیت را عمدتاً در آنجا که در برابرمان می‌ایستد و رنج می‌آفریند ادراک می‌کنیم. بدین ترتیب، واقعیت از راه رنج به درون بدن وارد می‌شود. آنجا که همه‌چیز، چنان که در روزگار ما مرسوم است، در دلپذیری و آسایش منحل می‌شود، هیچ چیزی واقعی نیست. رنجْ نافی شادی نیست، بلکه شادیْ رویِ دیگر آن است: «یکی از ویژگی‌های واقعیت آن است که سخت و ناهموار است. در آن شادی می‌توان یافت، اما رفاه و آسایش خیر. هرآنچه دلپذیر است رؤیاپردازی است»...

تنها از خلال رنج است که به جهان، به زیبایی و حتی به عشق دسترسی پیدا می‌کنیم. از راهِ رنج است که زیباییِ جهان به درون بدنمان نفوذ می‌کند. بدون رنجْ ما بی‌جهان‌ایم و غافل از هستی...

شادی و رنج لازم و ملزوم یکدیگر است. هم رنج شدید و هم شادی شدید به محو شدنِ "من" می‌انجامد: «شادیِ کامل، در حقیقتْ احساس شخصیِ شادی را کنار می‌زند، زیرا در نفسی که کاملاً از موضوع خود سرشار شده است، حتی کوچک‌ترین مجالی برای "من" گفتن باقی نمی‌ماند». در «لبریزی شادی» «هیچ من»ی وجود ندارد. شادی عبارت است از «آگاهی از آنچه من نیست». شادیْ دیگریِ من را برملا می‌سازد. من مانع همهٔ تجربه‌های شدید و سرشار است. آنجا که من دچار فربهی مفرط باشد، دیگر تنها تجربهٔ گذرا به مثابهٔ مصرف ممکن است. رنج همان سلب و نفی‌ای است که تجربهٔ ژرف را ممکن می‌سازد...

بدون رنج به دیگری اعتنا نمی‌کنیم. ناتوانی در تجربهٔ رنج، درنهایت به فقدان همدلی می‌انجامد.

اندیشه‌های سیمون وِی دربارهٔ رنج برای ما غریب و بیگانه است. امروزه ما حقیقتاً با رنج مواجهه‌ای خصمانه داریم یا نسبت به آن کور شده‌ایم. ما هر نوع رنج را پس می‌زنیم. آلگوفوبیا (ترس از رنج) جامعه را در چنگال خود گرفته است. حتی عشق هم نباید دردناک باشد. هنر و موسیقی نیز اسیر جنون خوشایندی و مخاطب‌پسندی شده است. همه‌چیز به قالبی صاف و هموار برای مصرف و تجربهٔ گذرا بدل شده است. هرگونه شدّت و حدّت تنها به این سبب که ممکن است دردناک باشد، کنار گذاشته می‌شود... هیچ چیز نباید دردناک باشد. بدین‌ترتیب، زندگی خود به امری مصرفی و سطحی تبدیل شده و هرگونه ژرفا و شدّت را از دست داده است. مصرف با دین مغایرت دارد. ترس از رنجْ راه رسیدن به خدا را مسدود می‌کند.

شعار امروز ما زندگی خوش و راحت است. جهان باید بر پهنه‌هایی از آسایش و راحتی بنا شود. ما در برابر سازوکارِ خوشبختی سر تعظیم فرود می‌آوریم. رنجْ محنتی است که باید به هر قیمتی طردش کرد. این جامعهٔ مسکّن‌زده و ضد رنجْ به دنیای قشنگ نو آلدوس هاکسلی می‌ماند؛ در رمان هاکسلی رنج در هر صورتی امری نکوهیده است و هر نیازی را باید فوراً برآورد؛ هیچ انتظارکشیدنی نباید مایهٔ رنج بشود؛ انسان‌ها با مصرف و لذتْ بی‌حس و کرخت شده‌اند. اجبار به خوشبختی را به زندگی تحمیل می‌کنند. دولت دارویی به نام سوما را میان شهروندان توزیع می‌کند تا احساس خوشیِ آنها را بیشتر کند...

رنج «حقیقتی است که به کالبد درآمده» است. وداعِ دردناکْ حاکی از پیوند واقعی است. بی‌اعتنا و بی‌تعهد بودن دردناک نیستند... رنج «ابزاری برای تمیز سره از ناسره در تجلی‌گاه زیست انسانی» است. تنها از خلال رنج می‌توانیم حقیقت را از ناحقیقت تشخیص دهیم. بدون رنج در ورطهٔ بی‌تفاوتیِ مطلق فرومی‌افتیم و توان درک نیروی جان‌بخش و پروازدهندهٔ رنج را از دست می‌دهیم.

امروزه رنجْ نیروی گشایشگر خود را از دست داده است. رنج به چنبرهٔ پزشکی‌سازی فروغلطیده و به نشانگان بالینی و درمانی تقلیل یافته و افسون‌زدایی شده است. آنچه اکنون بر جای مانده دردهای مزمن و گنگ‌اند، محروم از هر زبان و الهام، که با آنها فقط باید مبارزه کرد. دیگر نشانی از رنج‌های روشنگر و الهام‌بخش نیست که به گفتهٔ والتر بنیامین «چون رودی قابلِ کشتیرانی با آب‌هایی تمام‌نشدنی» انسان را «به سوی دریاها» می‌بُرد.


سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

.
بی‌عملی (۱)

سیمون وِی درمورد رابطهٔ انسان با ماشین به‌روشنی نشان داده است که چگونه انسان بردهٔ ساخته‌های دست خود می‌شود...

دیجیتالی‌شدنِ زیست‌جهانْ گواهی است براینکه انسان به بردهٔ تولیدات خویش بدل شده است. تلهٔ دیجیتالی حتی از آن تلهٔ ماشینی که سیمون‌ وِی می‌پنداشت در آن گرفتار آمده خفقان‌آورتر است. دیجیتالی‌شدن که نویدِ آزادیِ بیشتر به ما می‌دهد، در نهایت یک زندان نظارتی و فراگیر پدید می‌آورد. ما به یک مشت داده، به رمه‌ای از داده‌ها، تنزل می‌یابیم که می‌توان آن را رصد و کنترل کرد. ما به مادهٔ دیجیتالی وابسته شده‌ایم. و درنتیجه، معتاد محرّک‌هایی هستیم که توجه‌مان را بر هم می‌زند. پیامد چنین وضعیتی جامعه‌ای اعتیادزده است. آزادی جای خود را به اعتیاد می‌دهد. اگرچه گمان می‌کنیم آزادیم، درواقع تلوتلوخوران از اعتیادی به اعتیاد دیگر و از یک وابستگی به وابستگی دیگر می‌افتیم....

فشارِ شتاب‌زدگیِ نهفته در ذاتِ ارتباطِ دیجیتالی، نه‌تنها تفکر، بلکه توجه را نیز از میان می‌بَرَد. دستگاه‌های دیجیتال ازجمله گوشی‌های هوشمند از همان ماشین‌هایی است که به گفتهٔ سیمون وِی مانع تفکر و حتی خیال‌پردازی می‌شود. الگوریتم‌ها تهدیدی برای ارادهٔ آزاد است، زیرا سریع‌تر از آن است. الگوریتمْ اراده را به دنبال خود می‌کشد. به‌این‌ترتیب، آزادی به کنترلْ بدل می‌شود...

ما در آغلی دیجیتال زندگی می‌کنیم که از ما گلّهٔ اطلاعات، ارتباط و مصرف ساخته است. در درون‌ماندگاری مصرف و ارتباط، از هر گونه تعالی بریده‌ایم. مصرفْ خدا را بی‌مصرف ساخته است. جنونِ دستاورد و صنعتِ خلاقیت چشمان ما را بر زیبایی آفرینش بسته است. تفاوت رمه با برده در این است که اوّلی بر خلاف دومی دست به شورش نمی‌زند. رمه در آغل خود قیام نمی‌کند و آنجا را ترک هم نمی‌کند، زیرا خوراکش تنها در همانجا فراهم است. جهان در هیئت یک آغلْ هیچ انقلابی را برنمی‌تابد...

مسئله این است که وحدتِ آغازینِ جهان و روح تا چه حد فروپاشیده است؟ «سنگینیِ کمّیت» همان چیزی است که روح را خفه می‌کند: «وقتی روح در برابر سنگینی کمّیتْ تسلیم می‌شود، جز کارایی هیچ معیار دیگری برایش باقی نمی‌ماند». سرمایه و داده‌های کلان چیزی جز کمّیتِ محض نیست. ازاین‌رو، ما جهان را صرفاً از منظر کارایی و بهره‌وری درک می‌کنیم. در چنین فضایی، روح به هوشِ محض فروکاسته می‌شود که تنها قادر است بشمرد و قادر به روایت کردن نیست. هوش مصنوعی تنها با کمّیت سروکار دارد. ازهمین‌رو، بی‌وقفه سرعتش افزوده می‌شود. در مقابل، روح درنگ می‌کند و انتظار می‌کشد. گاه از سر شرم عقب می‌نشیند و در لحظهٔ بعدی سراپا شوق‌وشور است. شرم و شوق‌وشور برای هوش مصنوعی به‌کلی ناآشنا است: «تنها دانشی ارزشمند است که با درنگ همراه است. در کامپیوترها آنچه بیش از همه غایب است، همین درنگ کردن است»...

در جریان دیجیتالی شدن، جهان آن حضور مادّی و جسمانی که ما را مورد خطاب قرار می‌دهد و بر ما می‌وزد از دست می‌دهد. کمّیت نمی‌تواند ما را لمس کند. جهان در داده‌ها و اطلاعات حل می‌شود. در چنین وضعیتی، تجربهٔ حضور تقریباً ناممکن است. حال آنکه تجربه کردن خداوند نیز در اصلْ تجربهٔ شدید حضور است...

کائنات کمّیت بی‌جان نیست. بلکه موجودی زنده و روح‌مند است. انگارهٔ سیمون وِی نوعی همه‌جان‌انگاری است: همه‌چیز زنده است و جان دارد. بدون روح‌مداری در کائنات، هیچ رابطه‌ای میان کائنات و روحِ انسان برقرار نخواهد شد...

امروز بیش از هر زمان دیگر لازم است که با رویکردی نظرورزانه به جهان تقرّب جوییم، نه اینکه آن را تابع اهداف انسانی کنیم. همین نظاره کردن، همین توجه نظرورزانه و توأم با درنگ، دقیقاً همان چیزی است که می‌تواند وحدتِ از‌دست‌رفتهٔ روح و جهان را دوباره ایجاد کند.

سیمون وِی به ایجاز می‌گوید: «پول، ماشینی‌سازی، علم جبر. این سه هیولاهای تمدن کنونی است»... تذکر سیمون وِی دربارهٔ پول، مکانیزه شدن و جبر نیازمند به‌روزرسانی است: سه هیولای تمدن کنونی اینها است: سرمایه، دیجیتالی شدن و هوش مصنوعی. با اینها انسان و روح به بردگانی در خدمت کمّیت و کارآمدی تبدیل می‌شود. بار دیگر، ما بردهٔ تولیدات خود شده‌ایم.

سیمون وِی اگر بود چه‌بسا می‌گفت که همهٔ ما بت‌پرست شده‌ایم. آن خیر مطلوب و معبودی که در برابرش سر فرود آورده‌ایم، چیزی نیست جز کمّیت محض، یک بُتِ بی‌روح...

سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

.
بی‌عملی (۲)


سلطهٔ کمّیت محض، که انسان را از روح تهی می‌کند، جهان را به ابتذال و هرزگی می‌کشاند. این سلطه رشد محض را در قالبی تمامیت‌خواهانه پیش می‌برد که بیشتر به رشد غدهٔ سرطانی می‌ماند. فعالیت بیش از حد، تولید بیش از حد، ارتباط بیش از حد، شتاب بیش از حد، که از هرگونه جهت‌مندی و معنا تهی شده، مبتذل است. ما گرفتار ابتذال و افراط شده‌ایم.

سیمون وِی فرم را در برابر این افراط قرار می‌دهد. فرم از محدودیت‌ها تغذیه می‌کند. او پس از شِکوه از افراطی‌بودنِ زندگیِ مدرن، به‌طرز جالب توجهی، اهمیت مناسک کاتولیکی را برجسته می‌کند... آیین‌ها و مناسکْ تجسّمِ میزان است؛ همان چیزی است که به روح فرم می‌بخشد. تکرارهای بی‌غرضْ آیین‌ها و مناسک را از کارآمدی و کمّیت جدا می‌کند. با آیین‌ها و مناسکْ دنبال تولید چیزی نیستیم.

مناسک دینی بازتابی از نظم الاهی است، نظمی که «چون ستارگانْ ثابت و قطعی است». ما باید در حال انفعال و خشوع، با سکوت به این نظمْ گوش بسپاریم و از آن اطاعت کنیم: «مناسکْ تقلیدی از نظم جهان و از سکوت چیزها است». در مناسکْ چیزها سکوت می‌کنند و از غایت و از اقتصادِ تولید رهایند. در مناسک چیزها به‌نوعی غیرفعال می‌شود...

مناسک و آیین‌ها اعمالِ روایی معناساز است که به زندگی انسانی، که چنین ناپایدار، شکننده و گذراست، هیئتی پایدار و نظمی ساختاربخش و تکیه‌گاهی محکم می‌بخشد. در مقام سازه‌های معنا، سکونت ممکن می‌شود. با آنها فضاهایی روایی پدید می‌آوریم که می‌توانیم درآنها سُکنی گزینیم. این سخنِ سیمون وِی حاوی حکمتی ژرف است: «غایت زندگی انسانی ایجاد معماریِ نفس است». امروزه نفسْ در سیلابِ بی‌مهارِ اطلاعات و ارتباطات گم شده است؛ سیلابی که هرگونه شکل‌گیریِ معماریِ پایدار را مختل می‌کند. درنتیجه، نفسْ تکیه‌گاه خود و پیوندش با جهان را از دست داده است. بدونِ معماریِ جهان‌ساز، آدمی در معرض افسردگی شدید قرار می‌گیرد.

انفراد و انزوای روزافزونْ ما را از جهان و از دیگری جدا می‌کند. پایهٔ مناسک دینی نظمی نمادین است که ما را به کائنات پیوند می‌دهد. همچنین مناسک دینی انسجامی ایجاد می‌کند که ما را در کنار یکدیگر نگاه می‌دارد. مناسک اجتماع پدید می‌آورد: «مناسک: من که همهٔ کائناتم! درعین‌حال تنها بخشی از آن‌ام. و دیگران نیز بخشی از آن‌اند. آنها نیز اینجا حضور دارند، مثل من. نه بیشتر و نه کمتر».

روحْ خاموش و کرخت می‌شود، هنگامی که دیگر در تعالی سُکنا نگزیند. امروزه ما در درون‌ماندگاریِ تهی از معنای تولید، مصرف و ارتباط غوطه‌وریم و انسان به بردهٔ کار و دستاورد بدل شده است. سیمون وِی در اندیشهٔ شاعرانه‌سازیِ کار است: «کاری که از نور ابدیت، از شعر، از دینْ بی‌بهره باشد، عین بردگی است»...

مسئله آن است که به کار وجهی نظرورزانه و معنوی ببخشیم و آن را به «سطحِ توجهِ کامل» ارتقا دهیم؛ سطحی که «در نیایشِ کاملْ تجربه می‌شود». آفرینشگری متعالیْ کار و زندگی را از بی‌معنایی مطلق و از سلطهٔ کمّیتِ محضْ رهایی می‌بخشد.

اقتصادِ محضِ تولید، با تمرکز بر دستاورد و کارایی، از کارْ قداست‌زدایی و افسون‌زدایی می‌کند. این اقتصادْ مانعِ تعالیِ شاعرانه و نمادین کار می‌شود، تعالی‌ای که باعث می‌شود کارْ فراتر از خود، با واقعیتی برتر پیوند بخورد. اقتصادْ دشمن شعر و شاعری است...

بی‌عملی چیزی تولید نمی‌کند. از دستاورد و کارایی می‌گریزد. کمّیت برایش بیگانه است. هر فعالیتی که در دل خود سکوتی نظرورزانه را حفظ نکند، شبیه بردگی است. این سکوت است که کنش انسانی را معنوی می‌سازد. سکوتْ فعالیت را به بی‌عملی فرومی‌نشاند.

سخن گفتن از خدا؛ گفت‌وگویی با سیمون وِی
نویسنده: بیونگ‌چول هان
مترجم: فریدا فرنودفر
نشر کرگدن
چاپ اول، ۱۴۰۵

.
سعدی‌خوانی
محمدرضا شجریان
۴۱ شعر از سعدی با صدای محمدرضا شجریان

✓چشم رضا و مرحمت...
✓هر که دلارام دید...
✓ذوقی چنان ندارد...
✓سلسلهٔ موی دوست...
✓ما را همه‌شب نمی‌بَرَد خواب
✓سخن عشق تو بی‌آنکه برآید به زبانم
✓سر آن ندارد امشب...
✓بَسَم از هوا گرفتن...
✓آنکه هلاک من همی‌خواهد...
✓هر که سودای تو دارد...
✓ گفتم آهن‌دلی کنم چندی
✓ای ساربان آهسته‌ رو...
✓ بگذار تا بگرییم...
✓آب حیات من است خاک سر کوی دوست
✓ما درِ خلوت به روی خلق ببستیم
✓ما گدایان خیل سلطانیم
✓ هزار جهد بکردم...
✓هشیار کسی باید...
✓نه طریق دوستان است...
✓بگذار تا مقابل روی تو...
✓خبرت خراب‌تر کرد...
✓جزای آن‌که نگفتیم شکر روز وصال
✓برخیز تا یک‌سو نهیم...
✓هر کس به تماشایی...
✓از در درآمدی و...
✓در آن نفس که بمیرم...
✓مرا دو چشم به راه و...
✓مشنو ای دوست...
✓عشق در دل ماند و...
✓گرم بازآمدی محبوب...
✓اگر مراد تو ای دوست...
✓دست به جان نمی‌رسد...
✓رفتی و همچنان به خیال من اندری
✓تو را نادیدن ما غم نباشد
✓دوش دور از رویت ای جان...
✓از هر چه می‌رود سخن دوست...
✓از تو دل برنَکَنم تا...
✓تو را سَری‌ست که...
✓غم زمانه خورم یا...
✓شب فراق که داند...
✓شبی یاد دارم که چشمم نخفت

.