عقل آبی | صدّیق قطبی
11K subscribers
1.75K photos
623 videos
40 files
750 links
یادداشت‌ها و شعرها

«به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند
نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست»
__ احمد شاملو

@sedigh_63


ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9
Download Telegram
✨ خدمت به خداوند (۱)

خدا، آنگونه که خود توصیف کرده است «غنیّ» و «صمد» است و گَردِ فقر و احتیاج بر ردای کبریایی و جلال او نمی‌نشیند: «وَ اللَّهُ الْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ»(محمد:۳۸). این ماییم که در نهایت فقر و احتیاجیم: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»(فاطر:۱۵)

اگر چنین است، خدمت به خدا چه معنایی پیدا می‌کند؟ به چه شگرد و شیوه‌ای می‌شود از لبخند او نصیب بیشتری داشت؟

قرآن می‌گوید خدمت به خدا از رهگذر خدمت به آفریدگان او ممکن می‌شود و آنکس که به بندگان خدا وام می‌دهد، در حقیقت، به خداوند وام داده است: «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا / كيست آن كس كه به خدا وامى نيكو دهد؟»(حدید:۱۱/بقره:۲۴۵). می‌گوید اگر خواهان آمرزش خدا هستید، از یکدیگر در گذرید و بر هم رحم آورید: «وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ / و بايد عفو كنند و گذشت نمايند مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد.»(نور:۲۲)

محمد مصطفی(ص) می‌گوید وقتی انسانی بیمار است، گویی خداست که بیمار است:

«پروردگار در روز قیامت می‌گوید:
ای فرزند آدم، بیمار شدم و به عیادتم نیامدی. [آدمی] می‌گوید: پروردگار من! چگونه به عیادت تو آیم حال آن که تو خداوندگار جهانیانی؟ می‌گوید: آیا ندانستی که بنده‌ام بیمار است و به عیادتش نرفتی، آیا ندانستی که اگر به عیادت او می‌رفتی مرا نزد وی می‌یافتی؟
ای فرزند آدم! از تو طعام طلبیدم و مرا ندادی! [آدمی] می‌گوید: پروردگار من! چگونه تو را طعام دهم حال آنکه تو پروردگار جهانیانی؟ می‌گوید: آیا به یاد نداری که بنده‌ام از تو طعام طلبید و تو او را طعام ندادی؛ آیا ندانستی که اگر او را طعام می‌دادی آن را نزد من می‌یافتی!
ای فرزند آدم! از تو آب طلب کردم و تو امتناع کردی. [آدمی] پاسخ می‌دهد: پروردگار من! چگونه تو را آب دهم حال آن که تو پروردگار جهانیانی؟ می‌گوید: بنده‌ام از تو آب طلبید و تو دریغ کردی، اما اگر تو او را سیراب می‌کردی، آن را نزد من می‌یافتی.»(به‌روایت مسلم)

همین تعبیر در انجیل هم آمده است:

«بیایید ای عزیزان پدرم! بیایید تا شما را در برکات ملکوت خدا سهیم گردانم، برکاتی که از آغاز آفرینش دنیا برای شما آماده شده بود. زیرا وقتی من گرسنه بودم، شما به من خوراک دادید؛ تشنه بود، به من آب دادید؛ برهنه بودم، به من لباس دادید؛ بیمار و زندانی بودم، به عیادتم آمدید. نیکوکاران در پاسخ خواهند گفت: خداوندا، کی گرسنه بودید تا به شما خوراک بدهیم؟ کی تشنه بودید تا به شما آب بدهیم؟ کی غریب بودید تا شما را به منزل ببریم یا برهنه بودید تا لباس بپوشانیم؟ آنگاه به ایشان خواهم گفت: وقتی این خدمتها را به این برادران من کردید، در واقع به من می‌نمودید.»(انجیل متی، باب بیست و پنجم)

بیماری و گرسنگی و تشنگی خداوند در حقیقت، بیماری و گرسنگی و تشنگی آدمیان است. کسی که به رنج دیگری بی‌اعتناست، گویا به رنج خداوند بی‌اعتناست.
عارفان می‌گویند هیچ‌کجا گنجایی او را ندارد، او تنها در دل بندگان خود مأوی گزیده است. مراعات کردن دل‌ها، مراعات کردن خداست. حرمت نهادن به آدمی، حرمت نهادن به خداست.
اگر طالب خدا و جویای خرسندی و پسند او هستیم، اگر خدااندیش، خداجو و خدادوست هستیم، انسان را رعایت کنیم. با احترام به دل‌ها، خدا را حرمت گزارده‌ایم.

ابوالحسن خرقانی حکایت می‌کند:

«دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به‌خدمت مادر مشغول شدی و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود. آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود برادر را گفت: امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن. چنان کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد. در خواب دید که آوازی آمد که برادر ترا بیامرزیدیم و ترا بدو بخشیدیم. او گفت: آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر، مرا در کار او می‌کنید؟ گفتند زیرا که آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم و لیکن مادرت از آن بی‌نیاز نیست که برادرت خدمت کند.»(تذکرة ‌الاولیا)

ابن عطا می‌گوید:
«اگر کسی بیست سال در شیوه نفاق قدم زند و در این مدت برای نفع برادری یک قدم بردارد، فاضل­تر از آن که شصت سال عبادت به اخلاص کند، و از آن نجات نفس خود طلبد.»(تذکرﺓ الاولیا)

«با بویزید بسطامی-ره- گفتند: کیف الطریق الی الله؟ گفت: خود را در درون دوستی از آنِ او جای کن! گفتند: آن‌گاه چه بود و این حدیث چه معنا دارد؟ گفت: زیرا که او هر روز هزار بار در دل دوستان خود نظر کند. باشد که یک باری در دل دوستی نظر کند و تو خود را در دل او جای کرده باشی، به تبعیتِ دل او، دل تو محلّ نظرِ عنایت گردد. و تو را خود در همه‌ی عمر این بس بُوَد.»(نامه‌های عین‌القضات همدانی، به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عسیران، جلد دوم، ص۴۲۱)

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
✨ خدمت به خداوند (۲)

شَبّات در دین یهودیت به روز تعطیل هفتگی(شنبه) می‌گویند؛ یهودیان مؤمن طبق تعالیم میشنا از انجام ۳۹ کار از جمله شخم زدن، پاشیدن بذر، درو کردن، خوشه دسته کردن، خرمن کوبی و... پرهیز می‌کنند.

در انجیل، حکایتی از مسیح(ع) می‌خوانیم:

«و چنین روی داد که در روز سبَّت از میان کِشته‌‌ها می‌گذشت و شاگردان او خوشه‌‌ها را بر می‌کندند تا راه را برگشایند. و فریسیان او را گفتند: ببین! از چه روی درروز سَبَّت کاری می‌کند که جایز نیست؟.... ایشان را گفت: سَبَّت بهر آدمی پدید آمده و نه آدمی بهر سَبَّت؛ بدان‌سان که پسر انسان حتی صاحب سَبَّت است.»(انجیل مَرقُس، باب ۲ آیات ۲۳ تا ۲۵ و آیه‌ی ۲۷ و ۲۸)

مسیح به اصل شگرفی اشاره می‌کند و آن اینکه شریعت(از جمله حرمت شنبه) در خدمت آدمی است و نه آدمی در خدمت شریعت. مسیح به ما تذکر می‌دهد که احکام شریعت و آموزه‌های کتاب‌های مقدس را به‌گونه‌ای فهم و اجرا کنیم که مایه‌‌ی بهروزی بیشتر آدمی شود.

از پیامبر اسلام(ص) نقل شده که گفته‌اند:

«گاهی كه به نماز می‌ایستم، دوست دارم آنرا طولانی بخوانم. در آن اثنا، صدای گریه‌ی كودكی به گوشم می‌رسد. آنگاه، نماز را مختصر می‌کنم تا باعث آزار مادرش، نشوم.»(به‌روایت بخاری)

پیامبر به ما می‌آموزد که ذوق و وجد نیایش مجذوبانه‌ با خدا در برابر آزردگی دل مادری که نگران کودک گریان خویش است، کم‌اهمیت است. تسلای دلی رنجور بر التذاذ سخن گفتن با خدا، اولویت دارد. چرا که خدا آنجاست. در شکستگی‌های دل.

عارف نامدار مسیحی، مایستر اکهارت(۱۲۶۰–۱۳۲۷) گفته است:

«اگر کسی در بالاترین شور و جذبه‌اش متوجه انسان بینوایی شود که نیازمند چند لقمه است، برای او بهتر است که شور و جذبه‌اش را رها سازد و به آن نیازمند خدمت کند.»(به نقل از: نیایش: پژوهشی در تاریخ و روان‌شناسی دین، فریدریش هایلر؛ ترجمه‌ی شهاب‌الدین عباسی)

دینداری و مسلمانی ما فایده‌ای به خداوند نمی‌رساند،‌ گونه‌ای دینداری و مسلمانی کنیم که هم‌نوعان ما، از ما در راحت باشند و به تعبیر نظامی دردستانی و درمان‌دهی کنیم.

عمر به خشنودی دلها گذار
تا ز تو خوشنود بود کردگار
سایه خورشید سواران طلب
رنج خود و راحت یاران طلب
درد ستانی کن و درماندهی
تات رسانند به فرماندهی
گرم شو از مهر و ز کین سرد باش
چون مه و خورشید جوانمرد باش

«آورده‌اند که شیخ ما[بوسعید بوالخیر] در نیشابور با جمعی بزرگان نشسته بود، چون استاد بلقسم قشیری و شیخ محمد جوینی و استاد اسماعیل صابونی. هر یکی سخنی می‌گفتند در آنک در شب وردِ ما چه باشد و به چه ذکر مشغول باشیم. چون نوبت به شیخ ما رسید از شیخ سؤال کردند که: وردِ شیخ در شب چیست؟ شیخ ما گفت: ما همه شب می‌گوییم: یارب! فردا صوفیان را چیزی خوش ده تا بخورند. ایشان به یکدگر اندر نگرستند و گفتند:ای شیخ! این چه ورد باشد؟ شیخ ما گفت: مصطفی صلوات الله و سلامه علیه گفته است: إنّ اللهَ تعالی فی عون العبد مادامَ العبدُ فی عونِ أخیه المسلم. ایشان جمله اقرار کردند که وِردِ شیخ ما تمام‌تر است، و هیچ ورد ورای این نیست»(اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، محمد بن منور)

پیامبر اسلام(ص) گفته است:
«الخَلقُ کلُّهُم عیالُ الله فأحبُّهُم إلی اللهِ أنفعُهُم لِعَیالِه»؛ «مخلوقات همگی خانواده‌ی خداوند هستند؛ بنابراین محبوب‌ترین فرد نزد خداوند کسی است که بیشترین سود و منفعت را به خانواده‌ی خداوند برساند»(جامع الصغیر، سیوطی).
«خَیرُ الناسِ أنفعُهُم لِلناسِ»؛ «آن‌کس بهترین است که برای مردم سودمندتر باشد»(جامع الصغیر، سیوطی).

در نگاه طالب خیر، تقرب به خداوند از رهگذر خدمت به دیگران و نکوکاری اتفاق می‌افتد و گوهره‌ی طریقت، خدمت است:

به احسانی آسوده کردن دلی
به از الف رکعت به هر منزلی
(بوستان: باب دوم)
طریقت به‌جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
(بوستان: باب اول)

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
✨ خدمت به خداوند (۳)

سیمون وی(۱۹۰۹-۱۹۴۳) الهی‌دان و عارف مسیحی می‌گوید: «هرکس که بتواند نسبت به انسانی رنجدیده شفقت‌‌‌‌‌ بی‌شائبه نشان دهد، یقیناً واجد عشق به خدا و ایمان است؛ حتّی اگر سرِ سوزنی در فکر عیسی مسیح نباشد»(نامه به یک کشیش، سیمون وی، ترجمه فروزان راسخی)

گاندی، سلوک خدامحورانه‌ی خود را بر همین شیوه بنیان نهاده بود و می‌گفت:

«همه‌ی همت و تلاش من آن است که ازطریق خدمت به انسان، به دیدار خدا نایل آیم؛ چراکه می‌دانم خدا نه در آسمان است، نه بر زمین؛ خدا در درون هر آدمی مأوا دارد.»(خدا آن‌گونه که من می‌فهمم، مهاتما گاندی، ترجمه‌ی شهرام نقش تبریزی)

«از آنجایی که می‌دانم خدا اغلب در ضعیف‌ترین و حقیرترین مخلوقاتش یافت می‌شود و نه در مخلوقات قدرتمند و گردن‌فرازش، می‌کوشم که خود را به موقعیت چنین افرادی برسانم و برای چنین کاری، چاره‌ای جز خدمت به آنها نمی‌بینم. چنین است که شوق خدمت به طبقات فرودست در من زبانه می‌کشد و چون جز با ورود به وادی سیاست انجام چنین خدمتی از من ساخته نیست، به سیاست روی آورده‌ام.
من خدایی نمی‌شناسم جز خدایی که در قلب میلیون‌ها مردم خاموش جای دارد. آن‌ها حضور او را در نمی‌یابند ولی من آن را حس می‌کنم. و من از رهگذر خدمت به این توده‌ها، خدایی را عبادت می‌کنم که حقیقت است یا حقیقتی را عبادت می‌کنم که خداست.»(همان منبع)

«در چشم من هیچ کاری شریف‌تر و میهن‌پرستانه‌تر از این نیست که همه‌ی ما هر روز یک ساعت را به کاری اختصاص دهیم که فقیران و تهیدستان ناچار به انجامش هستند و به این ترتیب، خود را با آنان و ازطریق آنان با همه‌ی بشریت، یکی انگاریم. عبادتی بالاتر از این در تصور من نمی‌گنجد که به نام خدا کاری را برای فقرا انجام دهم که آن‌ها خود به آن مشغولند.»(همان منبع)

«مذهب یعنی خدمت به ناتوانان و درماندگان. خدا خود را در لباس بیچارگان و مبتلایان بر ما ظاهر می‌سازد.»(همان منبع)

«اگر می‌توانستم به خود بباورانم که خدا را می‌توان در گوشه‌ی غارهای هیمالیا یافت، بی‌لحظه‌ای درنگ به آنجا می‌رفتم؛ اما می‌دانم که جدای از بشریت نتوانم توانست او را بیابم.»(همان منبع)

و سرآخر اینکه به‌گفته‌ی مایستر اکهارت:

«می‌توانی خدا را عشق بنامی؛ می‌توانی خدا را خوبی بنامی؛ اما بهترین نام خدا این است: شفقت.»(مکاشفات، مایستر اکهارت، گردآورنده: متیو آرون فاکس، ترجمه‌ی مسیحا برزگر)

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
✨ تا توانی دلی به دست آور (1)

چرا فرزانگان عارف، «دل‌آزردن» را اینهمه بد می‌دانستند؟ اینهمه توجه و عنایت به ضمیر و نهاد آدمیان از کجا ناشی می‌شود؟

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکردست عاقلی
–
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری
–
اگر ممالک روی زمین به دست آری
و از آسمان برُبایی کلاه جبّاری
وگر خزائن قارون و مُلک جم داری
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری
(سعدی)
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر ازین گناهی نیست
(حافظ)

به هوش باش دلی را به سهو نخراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد
(صائب)

راستی چرا نزد عارفان، حریم دل، چنین حرمتی دارد؟ و دل‌خَستن آنهمه نکوهیده و دل‌جویی آنهمه ستودنی است؟
عارفان به حدیثی توجه دارند که البته حدیث‌شناسان آن را جعلی دانسته‌اند و صغانی آن را در «موضوعات» آورده است. گفته‌ی منسوب به پیامبر(ص) این است: «قلب المؤمن عرش الله/ قلب مؤمن، عرش خدای است».
هر چه هست در نگاه عارفان، محتوای این سخن جذابیتی ویژه دارد و محل قبول است. حدیث قدسی دیگری نیز در همین مضمون، درخشانی خاصی نزد عارفان یافته است، گر چه محققان حدیث، اصلی برای آن نیافته‌اند:
«قال الله تعالى: لم یسعنی أرضی ولا سمائی، ووسعنی قلب عبدی المؤمن اللین الوادع/ آسمان و زمینم، گنجایی مرا ندارند و تنها دل بنده‌‌ی مؤمنِ نرم‌خویِ صلح‌آیین من، مرا می‌گنجد.»(به‌نقل از: احیاء علوم‌الدین)

شمس تبریزی در همین مضمون می‌گوید:
«تو عالَمِ بی کرانی، چه جای آسمانهاست وزمین؟ لا یَسَعنی سمائی و لا ارضی، بل یَسَعُنی قلبُ عبدی المؤمنُ [نه آسمان من گنجائی مرا دارد و نه زمین من، بلکه دلِ بنده‌ی مؤمنِ من است که گنجائی مرا دارد.]، در آسمانها نیابی مرا، بر عرش نیابی.»(مقالات شمس)

مولانا نیز عنایت ویژه به این سخن دارد:
گفت پیغمبر که حق فرموده است
من نگنجم در خم بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم، این یقین دان، ای عزیز
در دل مومن بگنجم، ای عجب
گر مرا جویی، در آن دل‌ها طلب
(مثنوی: دفتر اول)

عین‌القضات همدانی نیز می‌گوید:
«قلب المومن عرش الله. هر که طواف قلب کند مقصود یافت، و هر که راه دل غلط و گم کند چنان دور افتاد که هرگز خود را بازنیابد.
گفتم ملکا تو را کجا جویم من‏
وز خلعت تو وصف کجا گویم من‏
گفتا که مرا مجو به عرش و به سما
نزد دل خود، که نزد دل پویم من‏»(تمهیدات)

اگر «دل مؤمن»، عرش خدا و خانه‌ی حقیقی حضرت حق است، دل‌جُستن، گرامی‌تر از حج‌رفتن است و طواف دل، پُربهاتر از طواف کعبه است. ظاهر این تعبیر، با آن تیزی شاعرانه‌ای که دارد، با فهم رایج از شریعت و احکام دین نمی‌سازد، اما عارفان را غذای جان و قوت بینش است.
موکب حسنت نگنجد در زمین و آسمان
در درون سینه حیرانم که چون جا کرده‌ای
(عبدالرحمن جامی)

حکایتی که بیانگر این ترجیح و فضیلت‌نهی عارفانه است در ضمن داستان حج رفتن بایزید بسطامی نقل می‌شود:

«مردی در راه پیشم آمد، گفت: «کجا می‌روی؟» گفتم: «به حج». گفت: «چه داری؟» گفت: «دویست درم.» گفت: «بیا، به من ده که صاحب عیالم؛ و هفت بار گردِ من گرد، که حج تو این است!» گفت: «چنان کردم و بازگشتم»
(تذکره‌الاولیا)

مولانا نیز همین حکایت را بازگُفته است:
گفت: طوفی کن به گردم هفت بار
وین نکوتر از طواف حج شمار
و آن درم‌ها پیش من نه ای جواد
دانکه حج کردی و حاصل شد مراد
تا بکرد آن کعبه را در وی نرفت
واندرین خانه بجز آن حَی نرفت
چون مرا دیدی خدا را دیده‌یی
گرد کعبه صدق برگردیده‌یی
خدمت من طاعت و حمد خداست
تا نپنداری که حق از من جداست
چشم نیکو بازکن در من نگر
تا ببینی نور حق اندر بشر
(مثنوی: دفتر دوم)

تأکیدی که در بیان مولانا است حقیقت ژرفی را در خداشناسی عارفانه بیان می‌کند. پیر به بایزید می‌گوید که ثنویتی در کار نیست. دوبینی و احولی را باید یکسو نهاد و خدا را جدا از آدمی ندید(: تا ببینی نور حق اندر بشر). اگر جویای خداییم، این خدا جایی بیرون از ضمیر و دل آدمیان نمی‌تواند باشد. این نگرش سبب می‌شود که عارف، مقام آدمی را چنان شامخ و رفیع بداند و رعایت احوال او را اینهمه مهم و اساسی تلقی کند.

✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
✨ تا توانی دلی به دست آور (2)

خانه‌ی حقیقی خداوند، دل‌های بندگان اوست و پرهیز از دل‌شکستن و توجه احترام‌آمیز و مهرآیین به دل‌های انسان‌ها، لازمه‌ی چنین نگاه و باوری است. دل آدمیان را پاس داریم که خانه‌ی خداست.

عین القضات همدانی می‌گوید:
«آن قوم که عزم حجّ دارند، با ایشان بگو: حج یک بار بکردی. راه خدا نه از راست است، و نه از چپ، نه از بالا، نه از شیب؛ در دل است، و دل طلب باید کردن، پس راه رفتن. اگر برگ این دارند، بسم الله، واگر نه تا کی غرور؟»(تمهیدات)

«با بویزید بسطامی-ره- گفتند: کیف الطریق الی الله؟ گفت: خود را در درون دوستی از آنِ او جای کن! گفتند: آن‌گاه چه بود و این حدیث چه معنا دارد؟ گفت: زیرا که او هر روز هزار بار در دل دوستان خود نظر کند. باشد که یک باری در دل دوستی نظر کند و تو خود را در دل او جای کرده باشی، به تبعیتِ دل او، دل تو محلّ نظرِ عنایت گردد. و تو را خود در همه‌ی عمر این بس بود.»(نامه‌های عین‌القضات همدانی، به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عسیران)

شمس تبریز تعبیری بی‌نظیر در خصوص «کعبه‌ی دل» دارد:
«آخر سنگ‌پرست را بد می‌گویی، که روی سوی سنگی یا دیواری نقشین کرده است؛ تو هم رو به دیواری می‌کنی! پس این رمزی است که گفته است محمد علیه السلام، تو فهم‌‌‌‌‌‌ نمی‌کنی، آخر کعبه در میان عالم است، چو اهل حلقه‌ی عالم جمله رو با او کنند، چون این کعبه را از میان برداری، سجده‌ی ایشان به سوی دل همدگر باشد. سجده‌ی آن بر دل این، سجده‌ی این بر دل آن!»(مقالات شمس)

شمس می‌گوید اگر کعبه را از میان بر داریم، می‌‌بینیم که آدمیان، در حقیقت، روی به دل یکدیگر سجده می‌کنند. کعبه که سنگ نشانی بیشتر نیست و سجده‌گاه حقیقی، دل‌های مؤمنان و قرارگاه راستین خداوند است.

طواف کعبه‌ی دل کن اگر دلی داری
دلست کعبه معنی تو گِل چه پنداری
طواف کعبه صورت حَقت بدان فرمود
که تا به واسطه آن دلی به دست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی
قبول حق نشود گر دلی بیازاری
بده تو مُلکت و مال و دلی به دست آور
که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
هزار بَدره‌ی زر گر بری به حضرت حق
حقت بگوید دل آر اگر به ما آری
(غزلیات مولانا)

ابلهان تعظیم مسجد می‌کنند
در جفای اهل دل جد می‌کنند
آن مجازست این حقیقت ای خران
نیست مسجد جز درون سروران
مسجدی کان اندرون اولیاست
سجده‌گاه جمله است آنجا خداست
(مثنوی:دفتر دوم)

مختصر آنکه در نگاه عارفان، سجده‌گاه حقیقی، دل آدمی است و آن‌ اهتمامی که مؤمنان به کعبه و محراب می‌کنند، لازم است بسی بیشتر از آن به دل‌های یکدیگر کنند.
تجلی‌گه خود کرد خدا دیده‌ی ما را
بدین خانه بیایید و ببینید صفا را
خدا در دل سودازده‌گانست بجویید
بجویید زمین را و مپوئید سما را
(صفای اصفهانی)

شاید با توجه به این نگاه عارفانه، بهتر بتوان فهمید که چرا سعدی می‌گفت:

تا توانی دلی به دست‌ آور
دل شکستن هنر نمی‌باشد

✍ صدیق قطبی
@sedigh_63
دیدار با اقبال لاهوری(1)
🎗تپش است زندگانی

درون سینه‌ی ما سوز آرزو ز کجاست؟
سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست؟
گرفتم این‌که جهان خاک و ما کف خاکیم
به ذره ذره‌ی ما درد جستجو ز کجاست؟
نگاه ما به گریبان کهکشان افتد
جنون ما ز کجا شورِ های و هو ز کجاست؟
(کلیات، زبور عجم)

اقبال لاهوری را می‌توان شهید جستجو نامید. این تعبیری است که خودِ او در اشعار جستجوگرانه و پُرسوز و گدازش به کار بُرده است. آن‌چه فارغ از افکار و ایده‌های نو، جسورانه و فضاآفرین اقبال، جلوه‌گری ویژه و جذابیت چشمگیر دارد و خواننده‌ی شعر او را، سرشار و ذوق‌زده می‌کند روح جستجوگر و دل بی‌قرار اوست که جذبه‌های شور و سوز می‌بخشد و زندگی را در تپیدن معنا جستجو می‌کند. با مختصر نظری به دیوان و اشعار او، به روشنی می‌توان دریافت که تا چه پایه اقبال، شیفته‌ی تعابیر و مضامینی چون «تپندگی»، «سوز و ساز»، «گداختن»، «سوز آرزو»، «شوق و ذوق» و «دل بی‌قرار» است.

اقبال لاهوری اصل و اساسِ زندگی را در همین جستجو و آرزومندی می‌داند. زندگی برای او «حدیث آرزومندی» است و مرگ چیزی نیست جز فقدان دردمندی:
زندگی در جستجو پوشیده است
اصل او در آرزو پوشیده است
آرزو را در دل خود زنده دار
تا نگردد مشت خاک تو مزار

او ستایشگر چنان زیستنی است که آکنده از سوز و ساز، گداز و درد آرزو باشد:
چه خوشست زندگی را همه سوز و ساز کردن
دل کوه و دشت و صحرا به دمی گداز کردن
ز قفس دری گشادن به فضای گلستانی
ره آسمان نوردن به ستاره راز کردن
به گدازهای پنهان به نیازهای پیدا
نظری اداشناسی بحریم ناز کردن
همه سوز ناتمامم همه درد آرزویم
بگمان دهم یقین را که شهید جستجویم

در بیت آخر تعبیر بسیار تأمل‌انگیزی دارد: «به گمان دهم یقین را، که شهید جستجویم». می‌گوید از بس که دلباخته‌ی جستجوگری هستم یقین را با گمان مبادله می‌کنم. یعنی بی‌یقینی از آن‌رو که طلب و درد آرزو و جستجو می‌آورد برای او خواستنی‌تر از یقین‌هایی است که به فراغت از جستجو و از کف رفتن طلب، منتهی می‌شود. مایل است «شهید جستجو» باشد. برای او نفسِ «آرزومندی» اصالت و ارزش دارد و نه تحقق آرزوها. او دوست دارد شهید راه آرزومندی باشد و نه آرزوها:
بر آید آرزو یا بر نیاید
شهید سوز و ساز آرزویم

اقبال، حیاتِ «دل» را در «ذوق تپش» می‌بیند. به باور او، خرد اگر به «سوز» آراسته شود، به دل تبدیل می‌شود:
چه می‌پرسی میان سینه دل چیست؟
خرد چون سوز پیدا کرد، دِل شد
دل از ذوق تپش دل بود لیکن
چو یک دم از تپش افتاد گِل شد

این مضمون را او در گفت‌وگویی میان کِرم کتابی و پروانه به زیبایی بیان می‌کند. کِرم کتابی که زندگی خود را سراسر در سطور کتاب‌ها و خلوت کتاب‌خانه‌ها می‌گذراند و پروانه‌ که بی‌قرار گدازه‌های آتشین و تپش‌های روشن است:
شنیدم شبی در کُتُب‌خانه‌ی من
به پروانه می‌گفت کرم کتابی
به اوراق سینا نشیمن گرفتم
بسی دیدم از نسخه‌ی فاریابی
نفهمیده‌ام حکمت زندگی را
همان تیره‌روزم ز بی‌آفتابی
نکو گفت پروانه‌ی نیم‌سوزی
که این نکته را در کتابی نیابی
تپش می‌کند زنده‌تر زندگی را
تپش می‌دهد بال و پر زندگی را

پیام اصلی اقبال از رهگذر این گفتگو این است که زندگی با تپیدن پروانه‌وار است که طراوت و پر پرواز می‌یابد و این نکته را از «نیم‌سوزی» ‌پروانه می‌توان آموخت و نه کتاب‌ها. اقبال بیم آن دارد که دانش کتابی که عاری از سوز و ذوق باشد، به تپندگی دل آسیب بزند، حملات او به نکته‌های دقیق عاقلان، به دانشی که همراهی دل را ندارد و حکمتی که از مستی و سوز، تهی است، به همین دلیل است:
ز رازی حکمت قرآن بیاموز
چراغی از چراغ او بر افروز
ولی این نکته را از من فراگیر
که نتوان زیستن بی مستی و سوز
-
گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد
سخن دراز کند لذت نظر ندهد
-
هزار بار نکوتر متاع بی‌بصری
ز دانشی که دل او را نمی‌کند تصدیق
به پیچ و تاب خرد گر چه لذت دگر است
یقین ساده‌دلان به ز نکته‌های دقیق
-
گر چه متاع عشق را عقل بهای کم نهد
من ندهم به تخت جم، آه جگرگداز را
-
ره عاقلی رها کن که به او توان رسیدن
به دل نیازمندی به نگاه پاکبازی
-
دانش اندوخته‌ای دل ز کف انداخته‌ای
آه زان نقد گرانمایه که درباخته‌ای

اقبال که دلباخته‌ی جستجو و تپیدن مُدام است به تصویر دیگری هم دل‌بسته است: جویبار.

زیبایی و ارزندگی جویبار به حرکت و تپیدن است و آرمیدن در دریا برای او ننگ و رسوایی است. اقبال از این‌که خداوند او را سوز عاشقانه‌ی مداوم و درد جستجوگری بی‌درمان بخشیده است، شاد و شاکر است:
رمز حیات جویی جز در تپش نیابی
در قُلزُم آرمیدن ننگ است آب جو را
شادم که عاشقان را سوز دوام دادی
درمان نیافریدی آزار جستجو را

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
دیدار با اقبال لاهوری(2)
🎗همه ذره‌های خاکم دلِ بی‌قرار بادا


هستی در چشمان او، نغمه‌زار آرزوست:

جهان یک نغمه‌زار آرزویی
بم و زیرش ز تار آرزویی
به چشمم هر چه هست و بود و باشد
دمی از روزگار آرزویی

او همچنین در کنار جویبار که معلّم تپندگی است، موج‌آیین زیستن را دوست دارد. موجی که به خودپیچیدن و بی‌قراری، موجودیّت و هستی اوست و از کف دادن این خاصیت به تباهی و نابودی‌اش می‌انجامد:
چه پرسی از کجایم چیستم من؟
به خود پیچیده‌ام تا زیستم من
درین دریا چو موج بی‌قرارم
اگر بر خود نپیچم نیستم من
-
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من چیستم
موج ز خود رفته‌یی تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیستم

اقبال این آموزه‌ی کانونی خود را به شیوه‌‌های گوناگون طرح می‌کند. از زبان نهنگی که به کودک خود می‌گوید در ساحل آرمیدن حرام است و آشیانه‌ی ما بی‌قراری‌های دریاست:
نهنگی بچه‌ی خود را چه خوش گفت:
به دین ما حرام آمد کرانه
به موج آویز و از ساحل بپرهیز
همه دریاست ما را آشیانه

اگر «تپیدن» گوهر و روح زندگی است و اگر حیاتِ دل مرهونِ بی‌قراری است، تمنای او این است که تمام ذره‌های خاک او «دل بی‌قرار» شوند. سراسر دل شود. بتپند و جستجو کنند:

تپش است، تپش است جاودانی
همه ذره‌های خاکم دل بی‌قرار بادا
نه به جاده‌یی قرارش نه به منزلی مقامش
دل من مسافر من که خداش یار بادا

او که آرزو دارد نه تنها دلش بی‌قرار باشد که همه‌ی ذرات خاکش، به دل بی‌قرار مبدّل شود،‌ از تنهایی خویش در این مسیر پُر سوز و گداز، غمین است. در نیایشی با خدا می‌گوید آن‌چه در جهان تو کم دارم دلی هم‌آشنای من است. همه‌ی وجود من «دل» است و در جهان تو، دلی هم‌سودا نمی‌یابم. پاسخ خداوند به نیاز و تمنای او، تنها لبخندی دل‌جویانه و از سرِ خرسندی است:
شدم به حضرت یزدان گذشتم از مه و مهر
که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست
جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل
چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست
تبسمی به لب او رسید و هیچ نگفت

دل او، چنان که خود می‌گوید «دل مسافر» است. دلِ همیشه در سفر. «تپیدن و نرسیدن» وضعیت بسیار دلاویزی برای او است. امیدوار و بی‌قرار، در طلب محملی می‌تپد و می‌دود و «نرسیدن» ضامن تداوم تپندگی اوست:
مرا به راه طلب بار در گل است هنوز
که دل به قافله و رخت و منزل است هنوز
کجاست برق نگاهی که خانمان سوزد
مرا با معامله با کِشت و حاصل است هنوز
تپیدن و نرسیدن چه عالَمی دارد
خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز

کیمیای زندگی که در نظر شاعر، ساز جستجو و سوز آرزوست، سبب می‌شود که زندگی این جهانی را بسیار دوست بدارد و آن‌گونه بهشتی که پایان هر جستجو و بی‌قراری است، دلی از او نرباید:
دل عاشقان بمیرد به بهشت جاودانی
نه نوای دردمندی نه غمی نه غمگساری

آنچه اقبال در ترجیح خاکدان بی‌قراری‌ها بر بهشت آسودگی بیان می‌کند، نگاهی منحصربه‌فرد و بسیار جذاب است. زندگی این جهانی در چشمان او که مقام ذوق و شوق و حریم سوز و ساز است، دل‌فریب و خواستنی است و اشتیاق به زندگی در او به همین سرشت زندگی گره خورده است. این‌که گاهی خود را گُم می‌کند و گاهی محبوب را و زمانی نیز‌‌ هر دو را می‌یابد و این رازناکی و حیرت است که زندگی این جهانی را در نگاه او آذین می‌دهد:
مرا این خاکدان من ز فردوس برین خوش‌تر
مقام ذوق و شوقست این حریم سوز و ساز است این
زمانی گم کنم خود را زمانی گم کنم او را
زمانی هر دو را یابم چه رازست این چه رازست این

مهم‌ترین وجه انتقادی اقبال در رابطه با صوفیه و مُریدان و پیران روزگار خویش، فقدان دردمندی و شوق جستجوگری است. او مُریدی را می‌پسندد که در جاده‌‌های بی‌نشان از کوه و دشت و دریا قدم نگذارد. سالکی که دلباخته‌ی شور و عاشق شیدایی است. اقبال از مصاحبت پیری که از «غوغا» و دردمندی برکنار است، می‌گریزد:
مرید همّت آن رَهروم که پا نگذاشت
به جاده‌یی که درو کوه و دشت و دریا نیست
شریک حلقه‌ی رندان باده‌پیما باش
حَذَر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست

این‌همه توجه و تأکید به جستجوگری و دردمندی و سرزنش ملال و رخوت و نومیدی، پیامدی بسیار ارزشمند به دنبال دارد:‌ نوگرایی، تجربه‌های افق‌های جدید و کشف چشم‌اندازهای تازه.

طلب مُدام و آرزومندی، گوهر و راز زندگی و سرزندگی در آوازهای شاعرانه‌ی اقبال لاهوری است و از این‌رو مهم‌ترین خواسته‌ی شاعر، دگرآموختن، دگر دیدن و دگر شنیدن است:
بر خویش گشا دیده و از غیر فروبند
دیدن دگر آموز و ندیدن دگر آموز

✍ صدیق قطبی


@sedigh_63
دیدار با اقبال لاهوری(3)
🎗بر خود نظر گشا ز تُهی‌دامنی مَرنج

آن‌چه مقصود جستجو و طلب مدام است، لزوماً در بیرون از وجود فرد نیست و آنچه در نهاد آدمی نهفته است را نباید از بیگانه طلب کرد. برای اقبال سیر و سیاحت در جهانِ جان، بسیار اهمیت دارد. جان‌شناسی در نظر او بر جهان‌شناسی اولویت و تقدم دارد. در پیِ آگاهی از رموز جان است:

نخواهم این جهان و آن جهان را
مرا این بس که دانم رمز جان را

او بر خلاف تلقی رایج صوفیه می‌گوید با نور گرفتن از درون خویش و خودآگاهی است که می‌توان به خدا رسید:

ز من گو صوفیان با صفا را
خداجویان معنی‌آشنا را
غلام همّت آن خودپرستم
که با نور خودی بیند خدا را
-
بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
به ناخن سینه کاویدن بیاموز
اگر خواهی خدا را فاش دیدن
خودی را فاش‌تر دیدن بیاموز
-
از همه کس کناره‌گیر صحبت آشنا طلب
هم ز خدا خودی طلب هم ز خودی خدا طلب

گوهر دین‌داری در تلقی او پی بُردن به اسرار جان خویش و دیدار با خویشتن است:

چیست دین؟ دریافتن اسرار خویش
زندگی مرگ است بی‌دیدار خویش

از این‌که آدمیان غافل از چشم‌های سیاه خود، در جستجوی سُرمه‌ای از بیرون خویش‌اند ناخشنود است:

گرم‌رو در جستجوی سُرمه‌ای
واقف از چشم سیاه خود نه‌ای
-
بینی جهان را خود را نبینی
تا چند نادان غافل نشینی
نور قدیمی شب را بر افروز
دست کلیمی در آستینی
بیرون قدم نه از دور آفاق
تو پیش ازینی تو بیش ازینی

طلب و بی‌قراری شاعر، بیش از آن‌که معطوف به آتشی بیرون از وجود خود باشد، معطوف تجلی‌های جان است. می‌گوید چنان در خویش نظاره‌گرم که فرصت تماشای بیرون را ندارم:

تو هم به ذوق خودی رس که صاحبان طریق
بُریده از همه عالَم به خویش پیوستند
-
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست
نظر به خویش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست
-
اگر چشمی گشایی بر دل خویش
درون سینه بینی منزل خویش
سفر اندر حضر کردن چنین است
سفر از خود به خود کردن همین است
-
خوشا کسی که حرم را درون سینه شناخت
دمی تپید و گذشت از مقام گفت‌وشنود
-
بر خود نظر گشا ز تُهی‌دامنی مَرنج
در سینه‌ی تو ماه تمامی نهاده‌اند

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
دیدار با اقبال لاهوری (4)
🎗 بیاموز از خدای خویش ناز کبریایی‌ها

باز بر رفته و آینده نظر باید کرد
هله برخیز که اندیشه دگر باید کرد
گفتمش در دل من لات و منات است بسی
گفت این بتکده را زیر و زبر باید کرد

از نظر اقبال، بیماری بزرگ مسلمانان و به‌طور عموم مردمان مشرق‌زمین، «خوی غلامی» است. او چشم به راه مردی است که غلامان را رهایی می‌بخشد:

می‌رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده‌ام از روزن دیوار زندان شما

شاعر، مهم‌ترین لازمه‌ی توحید را نفی بندگی غیر می‌داند و می‌گوید آدمی‌زاد در خوی غلامی می‌تواند از دیگر جانداران هم پیشی بگیرد؛ چرا که تنها آدمی است که در برابر هم‌نوع خود، کُرنش و غلامی می‌کند:

آدم از بی‌بصری بندگی آدم کرد
گوهری داشت ولی نذر قُباد و جَم کرد
یعنی از خوی غلامی ز سگان خوارتر است
من ندیدم که سگی پیش سگی سر خَم کرد

از نظر اقبال، کبریایی و نام عزیز خداوند، مستلزم پرهیز از افتادگی به درگاه اربابان قدرت است:

به درگاه سلاطین تا کجا این چهره‌سایی‌ها
بیاموز از خدای خویش ناز کبریایی‌ها
-
مسلمانی که داند رمز دین را
نساید پیش غیر الله جبین را
اگر گردون به کام او نگردد
به کام خود بگرداند زمین را

اقتضای بندگی حق، آزادگی و کناره‌جُستن از خوی غلامی است. «عبد» حقیقی آن است که نه غلام کسی می‌گردد و نه کسی را غلام خود می‌کند:

بنده‌ی‌ حق بی نیاز از هر مقام
نی غلام او را نه او کس را غلام
-
مرد حُرّ از لااله روشن ضمیر
می‌نگردد بنده‌ی سلطان و میر
-
هر که پیمان با هو الموجود بست
گردنش از بند هر معبود رَست
عقل گوید شاد شو، آباد شو
عشق گوید بنده شو، آزاد شو
ما سوی الله را مسلمان بنده نیست
پیش فرعونی سرَش افکنده نیست

شکایت او از وضعیت مسلمانان هم‌روزگار خویش، از همین جهت است:

این غلام ابن غلام ابن غلام
حرّیت اندیشه‌ی او را حرام

اما حُرّیت و آزادگی که این‌همه از جانب او ستوده می‌شود تنها در نفی غلامی در رابطه‌ با دیگر انسان‌ها نیست. به نظر اقبال، مَرد حُرّ آن است که مغلوب و مقهور جوّ زمان و تقدیر نمی‌شود، مرد کارزار و مبارزه است و از وادادن و تسلیم شدن، تن می‌زَند:

خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش به دست خویش بنوشت
به آن ملت سروکاری ندارد
که دهقانش برای دیگران کِشت
-
خیز و خلاق جهان تازه شو
شعله در بر کُن خلیل‌آوازه شو
با جهان نامساعد ساختن
هست در میدان سپر انداختن
مرد خودداری که باشد پخته‌کار
با مزاج او بسازد روزگار
گر نسازد با مزاج او جهان
می‌شود جنگ آزما با آسمان
بر کَند بنیاد موجودات را
می‌دهد ترکیب نو ذرات را
گردش ایام را برهم زند
چرخ نیلی‌فام را برهم زند
می‌کُند از قوت خود آشکار
روزگار نو که باشد سازگار
در جهان نتوان اگر مردانه زیست
همچو مردان جان‌سپردن زندگیست

اقبال در این موضع، هم‌داستان کسانی است که در پی «تغییر جهان»‌اند و می‌گویند «فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم». وقتی تغییر دادن جهان برای اقبال چنین جایگاهی می‌یابد طبیعی است که «نرم و نازکی» و خاک‌بودگی را نمی‌پسندد؛ چرا که به باور او لازمه‌ی‌ دگرگونی جهان، نیرومندی و قدرت است. در نکوهش جوانان زمانه‌ی خود می‌گوید:

در جوانی نرم و نازک چون حریر
آرزو در سینه‌ی او زود میر
-
از رگ گُل می‌توان بستن تو را
از نسیمی می‌توان خَستن تو را
وای بر عشقی که نار او فسرد
در حرم زایید و در بتخانه مُرد
مثل بُلبل ذوق شیون تا کجا؟
در چمن‌زاران نشیمن تا کجا؟
ای هما از یُمن دامت ارجمند
آشیانی ساز بر کوه بلند
تا شوی در خورد پیکار حیات
جسم و جانت سوزد از تارِ حیات

او در تبیین مدعای خویش، تأملی در تعبیر «أبوتراب» می‌کند. «ابوتراب» کُنیه‌ای است که پیامبر اسلام(ص) وقتی علی‌بن‌ابی‌طالب(رض) را می‌بیند که بر روی زمین خوابیده و به خاک آغشته است، به او می‌دهد. دریافتی که اقبال از این کُنیه دارد، یک‌سره متفاوت و خاص است. «أبوتُراب» برای شاعر، نمودار وجودی است که بر خاک خویش حُکمران است. مقهور خاک نیست بلکه اثرگذار و ابوتُراب است. خاک‌صفتیِ نکوهیده از منظر اقبال، همان «سیلی‌خوری» و «انفعال» است. چنان‌که نظامی می‌گفت:

تا چند زمین‌نهاد بودن
سیلی‌خور خاک و باد بودن
(منظومه‌ی لیلی و مجنون)

اقبال می‌گوید باید «أبو تراب» شد و زمام خاک و روزگار را به دست گرفت:

حُکمران باید شدن بر خاک خویش
تا میِ روشن خوری از تاک خویش
خاک گشتن، مذهب پروانگیست
خاک را «أب» شو که این مردانگیست
سنگ شو ای همچو گُل نازک‌بَدن
تا شوی بنیاد دیوار چمن
از گِل خود آدمی تعمیر کن
آدمی را عالمی تعمیر کن
-
ز خاک خویش به تعمیر آدمی برخیز
که فرصت تو به قدر تبسّم شرر است
-
مذهب زنده‌دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
دیدار با اقبال لاهوری(5)
🎗پریدن نتوان با پر و بال دگران

اقبال، وجه تفاوت «عبد» و «حُر» را این می‌داند که غلامان، مقهور روزگار خویش‌اند اما آزادگان به نبرد با روزگار و زیر و زبر کردن ایام، دل نهاده‌اند:

عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد
عاشق آن است که بر کف دو جهانی دارد
عاشق آن است که تعمیر کند عالَم خویش
در نسازد به جهانی که کرانی دارد
-
گفتند جهان ما آیا به تو می‌سازد؟
گفتم که نمی‌سازد، گفتند که بر هم زن
-
هر نگاری که مرا پیش نظر می‌آید
خوش نگاریست ولی خوشتر از آن می‌بایست
گفت یزدان که چنین است و دگر هیچ مگو
گفت آدم که چنین است و چنان می‌بایست
-
نکته‌ای می‌گویمت روشن چو دُر
تا شناسی امتیاز عبد و حُرِ
عبد گردد یاوه در لیل و نهار
در دل حُر یاوه گردد روزگار
عبد از ایام می‌بافد کفن
روز و شب را می‌تند بر خویشتن
مرد حُر، خود را ز گِل بر می‌کَند
خویش را بر روزگاران می‌تَنَد
عبد، چون طایر به دام صبح و شام
لذت پرواز بر جانش حرام
سینه‌ی آزاده‌ی چابک نفس
طایر ایام را گردد قفس
عبد را ایام زنجیر است و بس
بر لب او حرف تقدیر است و بس

البته اینکه آرمان‌جویانه، مدام با واقعیت‌ها در ستیز باشیم، می‌‌تواند به وخامت اوضاع بینجامد. نیک می‌دانیم که چنین روحیات براندازانه‌ که در پیِ تغییر عالَم و آدم و شکافتن سقف فلک هستند، چه اندازه مخرّب‌اند و به رُشد بنیادگرایی و افراط منجر شده‌اند. به‌رغم همه‌ی این ملاحظات و مخاطراتی که در چنین روحیات انقلابی اقبال لاهوری به چشم می‌خورد و باید از آن برحذر بود، نمی‌توان از نظر دور داشت که از معضلات روزگار ما حالت انفعال و تسلیمی است که اغلب ما در برابر روح زمانه، ارزش‌ها و مُدهای رایج و نگرش‌های القایی و تحمیلی داریم.

از دیگر ویژگی‌های «حُرّیت» از نقطه‌نظر اقبال، عدم هراس از مرگ است. به باور او از لوازم مهم حُرّیت و آزادگی، نهراسیدن است. مَرد حُرّ و آزاده از توصیه‌ی قرآنی «لا تَخَف / مهراس»(طه:68)‌ استواری و ثبات می‌گیرد. حُرّ، کسی است که نمی‌هراسد و از این‌رو از رویارویی با ناملایمات کناره نمی‌گیرد:

مرد حُر محکم ز وِرد «لاتَخَف»
ما به میدان سر به‌ جیب او سر به کف
صبح و شام ما به فکر ساز و برگ
آخر ما چیست؟ تلخی‌های مرگ
در جهان بی‌ثبات او را ثبات
مرگ، او را از مقامات حیات

در باور او، جان‌مایه‌ی «شرک»، خوف و هراس از غیر است:

قوّت ایمان حیات افزایدت
وِردِ «لا خوفٌ علیهم» بایدت
چون کلیمی سوی فرعونی رود
قلب او از «لاتَخَف» محکم شود
هر که رمز مصطفی فهمیده است
شرک را در خوف مُضمَر دیده است
خوف حق عنوان ایمان است و بس
خوف غیر از شرک پنهان است و بس

مرگ‌هراسی سبب می‌شود تن به هر شیوه‌‌‌ و آیینی از زندگی بدهیم. مسلمان آرمانی در نگاه اقبال، کسی است که مرگ از او می‌لرزد و نه او از مرگ:

به آن بالی که بخشیدی، پریدم
به سوز نغمه‌های خود تپیدم
مسلمانی که مرگ از وی بلرزد
جهان گردیدم و او را ندیدم

فردوسی می‌گفت: «شکاریم یکسر همه پیش مرگ»، اما نقطه‌نظر اقبال در تقابل روشن با این دیدگاه است. در نگاه او، در حقیقت، این ما هستیم که در کمین مرگ نشسته‌ایم. مرگ است که شکار ماست و ما صید او نیستیم. سرشت ما جاودانه است و مرگ نمی‌تواند زندگی را از ما سلب کند و جانی که به آدمی عطا شده، بازپس گرفته نمی‌شود:

از مرگ ترسی، ای زنده جاوید؟
مرگ است صیدی، تو در کمینی
جانی که بخشند دیگر نگیرند
آدم بمیرد از بی‌یقینی

مؤلفه‌ی دیگری که آزادگی و حُرّیت دارد، خودآیینی است. این‌که آدمی با چشمان خود ببیند و عاریه‌اندیش نباشد:
بده آن دل که مستی‌های او از باده‌ی خویش است
بگیر آن دل که از خود رفته و بیگانه‌اندیش است
-
ای خوش آن جوی تُنُک مایه که از ذوق خودی
در دل خاک فرو رفت و به دریا نرسید

وقتی با چشمان دیگران ببینیم و به کردار یک نی، تهی از خویش، نوای دیگران را سر دهیم، از خوی غلامی رهایی نیافته‌ایم:

مثل نی خود را ز خود کردی تهی
بر نوای دیگران دل می‌نَهی
ای گدای ریزه‌ای از خوان غیر
جنس خود می‌جویی از دکّان غیر؟
-
هر که از بند خودی وارست مُرد
هر که با بیگانگان پیوست مُرد
بگذر از دشت و در و کوه و دمن
خیمه را اندر وجود خویش زن
-
بنده‌ی آزاد را آید گران
زیستن اندر جهان دیگران
درشکن آن را که ناید سازگار
از ضمیر خود دگر عالَم بیار
مرد حق! بُرّنده چون شمشیر باش
خود جهان خویش را تقدیر باش

اقبال در معنای آزادگی، به این مؤلفه، تأکید بلیغ دارد. توصیه‌ی او این است که آدمی با بال و پر خویش به پرواز در آید و آینه‌صفت، مات زیبایی دیگران نباشد:

مثل آیینه مشو محو جمال دگران
از دل و دیده فرو شوی خیال دگران
آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز
آشیانی که نهادی به نهال دگران
در جهان، بال و پر خویش گشودن آموز
که پریدن نتوان با پر و بال دگران
مرد آزادم و آن گونه غیورم که مرا
می‌توان کُشت به یک جامِ زلال دگران

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
🎗مرنج و مرنجان

عارفان دو خصلت را نشانه‌ی انسان بالنده و فضیلت‌مند می‌شمرند. یکی اینکه تا جای ممکن از آزردن دیگران پرهیز می‌کند و دیگر اینکه خود نیز از آزار دیگران، رنجیده‌خاطر و مکدر نمی‌شود.
حافظ می‌گفت «رنجاندن» تنها گناهی است که در مرام او وجود دارد:

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

اما از آن سو هم قائل بود که «رنجیدن»، کافر شدن است:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن

ما عمدتاً به توصیه‌ی «مرنجان» توجه می‌کنیم و کمتر دقت می‌کنیم که توانایی «نرنجیدن» هم فضیلت شامخ و درخشانی است.
شیخ عبدالله بلیانی گفته است:
«درویشی نه نماز و روزه است، و نه احیای شب است. این جمله اسباب بندگی است. درویشی، نرنجیدن است، اگر این حاصل کنی واصل گشتی.»(نفحات‌الانس، عبدالرحمن جامی)

توانایی «نرنجیدن» بستگی به میزان شرح صدر، سعه‌ی وجودی و گستردگی و پهناوری روح فرد دارد. «نرنجیدن» محصول دریادلی است. سعدی می‌گفت:
دریای فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تُنُک آب است هنوز

هر چه فراخ‌دل‌تر باشیم دیرتر و کمتر می‌رنجیم. عارفان دریادل‌اند و این دریادلی موجب می‌شود مکدر نشوند و رفتارهای نسنجیده و واکنش‌های غیرمنصفانه‌ی دیگران صفای خاطرشان را سلب نکند.
مولانا می‌گفت:
«عارف کسی است که هیچ کدورتی مَشربِ صاف او را مکدّر نگرداند و هر کدورتی که بدو رسد، صافی شود.»(فیه ما فیه)
«نرنجیدن» محصول نوعی «آزادگی» نیز هست. وقتی صفای و آرامش روان شما در بندِ اظهارنظرها و واکنش‌های دیگران نیست، در واقع رهیده و آزاد هستید.
سید برهان الدین محقق ترمذی گفته است: «آزاد مرد آن باشد که از رنجانیدن کسی، نرنجد...»(معارف، ‌محقق ترمذی)
فضیلت «نرنجیدن» با مفهوم «تحمل کردن» هم قرابت دارد. در نظر آموزگاران معنوی، سالکان راستین کسانی‌اند که متحمل‌اند. واکنش‌ها، تندزبانی‌ها و داوری‌های دیگران را تاب می‌آورند و نمی‌رنجند. برآشفته و مکدر نمی‌شوند. سعدی در این زمینه حکایت زیبایی دارد:
«طایفه رندان به خلاف درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند. شکایت از بی‌طاقتی پیش پیر طریقت برد که چنین حالی رفت. گفت ای فرزند! خرقه‌ی درویشان، جامه‌‌ی رضاست هر که در این کسوت تحمل بی‌مرادی نکند مدعی ست و خرقه بر او حرام.»(گلستان، اخلاق درویشان)
تحمل و نرنجیدن محصول نگرش‌ها و رهیافت‌های خاصی است. یکی توجه به این نکته که ستایش و نکوهش دیگران غالباً آمیخته با افراط و تفریط است. مالک دینار می‌گوید:
«تا خلق را بشناختم هیچ باک ندارم از آنکه مرا مدح گویند یا ذم. از جهتِ آنکه ندیدم ستاینده الا اغراق‌کننده و نکوهنده الا اغراق‌کننده.»(تذکرة‌الاولیا، عطار)
دیگر آنکه طعن و تعریض‌ها و بدزبانی‌های دیگران در دیوان اعمال ما اثر مثبت بر جای می‌نهد. امام غزالی در احیاء علوم الدین سخنی از بزرگان معنا نقل کرده است: «هرکه ترا چیزی گوید و راست گوید شکر کن و اگر دروغ گوید شکر عظیمتر کن، که در دیوان تو عملی بیفزود بی‌رنج تو.»
گاهی هم نگاه مشفقانه به انسان‌ها موجب می‌شود که برای رفتارهایشان عذر بیاوریم. آورده‌اند که در جریان «محنت»، قومی پیش احمد حنبل، آمدند و گفتند: «در این قوم که تو را رنجاندند، چه گویی؟» گفت: «از برای خدای مرا می‌زدند، پنداشتند که بر باطلم. به مجردِ زخم چوب با ایشان به قیامت هیچ خصومت ندارم.»(تذکرة‌الالیا، عطار)
در رساله‌ی قشیریه آمده است: «موسی علیه السّلام گفت یا ربّ زبان خلق از من باز دار. خدای عزّوجلّ وحی فرستاد که زبان خلق از خویشتن باز ندارم از تو کی باز دارم.»
یعنی هنگامی که خداوند معروض ناسزا و طعن و تعریض‌ها واقع می‌شود،‌ اما همچنان بندگان خود را می‌نوازد، آدمی شایسته‌تر به چنین رفتاری است.

تحمل، تاب‌آوردن، شکیبیدن، مکدر نشدن و نرنجیدن در مواجهه با داوری‌ها، طعن‌ها، نگاه‌ها، تندزبانی‌ها و نکوهش‌های دیگران؛ چیزی است که در زمانه‌ی ما بسیار نادر و کم‌یاب شده است. عارفان، زمین را مظهر تحمل می‌دانستند.
جنید بغدای می‌گفت: «صوفی چون زمین باشد که همه پلیدی‌‌ها در وی افکنند؛ و همه نیکویی از وی بیرون آید.»(تذکرة‌الاولیا)
سری سقطی گفته است: «عارف، زمین‌شکل است که بارِ‌ همه‌ِ موجودات بکشد...»(تذکرة‌الاولیا)
از این‌رو می‌گفتند دانش‌ها و معارف ما اگر قرین تحملی چون خاک نگردند، به چیزی نمی‌ارزند. سعدی می‌گفت:

در خاک بیلقان برسیدم به عابدی
گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن
گفتا برو چو خاک تحمّل کن ای فقیه
یا هر چه خوانده‌ای همه در زیر خاک کن

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
شُرشُر باران بود و هوای بی‌خاطره‌ی کودکی. آسمان در سینه‌ی کوچه‌ تکرار می‌شد و دروازه‌‌‌های زنگ‌زده‌‌ی قدیمی، غربت آهنگینی را ترجمه می‌کردند.
رضا با لبخند نیش‌دار همیشگی‌اش سر کوچه ایستاده است و به آمدن هول‌هولکی من نگاه می‌کند.
-سلام!
- سلام!
دیگر حرف چندانی نبود. جز همراهی امنیت‌بخش دو بچه‌مدرسه‌ای کم‌حرف از سرِ کوچه تا مدرسه. ترانه‌های ممتدّ باران و بی‌قراری ملتهب آب در جدول‌های کنار جاده، کافی بود. دیگر حرف چندانی نبود.

ما جاده را با هم‌گامی‌های ایمن و ساکت‌مان به مرزهای روشن دوستی، پیوند می‌زدیم. ما میان باران و رؤیای مه‌آلود فرداها پل می‌ساختیم.
ما، دوست بودیم.
دوستی ما در قدم‌زدن‌های مشترک خلاصه می‌شد. دوستی ما از شرارت واژه‌ها در امان بود. دوستی‌ ما از طهارت سکوت، تر بود.

روزها دیر شب می‌شدند، شب‌ها دیر، روز. زمان، طمأنینه‌ی کِش‌داری داشت و خیال‌های ما، مثل خواب درختان اسفندماه، سبز بود.

آذرماه بود. چندم آذر؟ نمی‌دانم. قدم زدن روی برگ‌های خشکیده‌ی ریخته، کیف داشت. آن‌وقت‌ها هنوز، الفبای غم‌‌آلود برگ‌ها را نمی‌دانستیم و ذهن‌مان از درک دشنام‌های گنگ ‌آنها، عاجز بود. پاییز، قالی رنگینی بود با لبخندهایی افشان، و نه بغضِ آشکار رنج‌های کهن.
دستِ باد برای ما رو نشده بود.

رضا سر کوچه نبود. نه فقط در آن روز مبهم آذرماه، بلکه در همه‌ی آذرهای دیگر. از او حرف چندانی به یاد ندارم. تنها لبخند طعن‌آمیز نخستین و خلوص دوستانه‌ی هم‌قدمی‌ در جاده‌‌ای که به مدرسه‌ای عبوس منتهی می‌شد.
پاییز سال‌های بعد، همچنان پادشاه فصل‌ها بود و همچنان قالی خوش‌‌خطّ وخالِ خیالی دور، اما کلام محزون برگ‌های ریخته، تفسیر شد و خش‌خشِ برگ‌ها، سرخوشی بی‌دلیل کودکانگی‌ را به بغضی مرموز، می‌آلود.

پاییز بود. مکالمه‌ی کوچه و باران، غریو ورم‌کرده‌ی جدول‌های آب و لبخندی که دیگر در ابتدای کوچه، ظاهر نشد.
برگ‌ها به باد دشنام می‌دادند.

1 اسفند 95- صدیق قطبی

@sedigh_63
نقدِ حالِ ما

به کودکی ندانیم و نگوییم این و آن
به نوجوانی چشم گشاییم بر این و آن
به جوانی گوییم که این است و نه آن
به پیری گوییم هم این است و هم آن
(مهران زنگنه)

این شعر حکایت زندگیِ پر فراز و نشیب اغلب ماست. در کودکی ذهن ما آسوده است، از ترکتازی‌های پرسش‌های "به ظاهر مهم"، خبری نیست. بی‌فلسفه آب می‌نوشیم و بی‌دانش توت می‌خوریم.

در نوجوانی، جوانه‌های جوان پرسش‌های"به ظاهر مهم" در ذهن ما می‌رویند. آشوبی از سؤال، غوغایی پراشتیاق از پرسش‌هایی "به ظاهر مهم".

دیری نمی‌گذرد که برای بیشینه‌ی آن پرسش‌های"به ظاهر مهم"، پاسخ‌هایی جدی و قاطع فراهم می‌کنیم. بادی در غبغب انداخته و برق خیره‌ای در چشم که حکایت از صلابت و اطمینان دارد. پاسخ‌های مهم را به غرور جوانی، ‌فراچنگ‌آمده می‌بینیم و بر آن همه خیرگی و شتاب‌زدگی و نخوت، آن‌ همه خامی و سبک‌سری و جزمیت، نام قطع و یقین می‌نهیم. {حقیقت این است... واقعیت این است... من ایمان دارم که این است... مطمئنم که این است... ذره‌ای تردید ندارم که همین‌‌طور است...}

در سال‌های بعد، سالیان بعد، دوره‌های میان‌سالی یا شاید کهن‌سالی، اگر بتوانیم بر خودبینی خود فائق آییم، از دعاوی بلند خود دست بر می‌داریم. دیگر از آن ایدئولوژی‌های بی‌حُفره خبری نیست. از آرمان‌خواهی‌های جوانانه. می‌بینیم به این سادگی‌ها هم نیست. تازه می‌فهمیم که آنچه مولانا می‌گفت چقدر قرین واقع است:

هر که گوید جمله‌ حق‌اند احمقی است
هر که گوید جمله باطل او شقی است

در می‌یابیم که تا چه اندازه آنچه مولانا «نظرگاه» می‌نامید رُستنگاه اختلافات و تنوعات اندیشگی است. (از نظر گاه است ای مغز وجود...) متوجه می‌شویم که تا چه پایه امور خارج از اختیار ما (تعلیمات کودکی و نظام آموزشی، القائات و تلقینات رسانه‌ای و اجتماعی، کدهای ژنتیکی و...) در شکل‌دهی به آنچه قطع و یقین‌های جدی تلقی‌اش می‌کردیم نقش داشته‌اند. می‌بینیم که افکار و باورهای ما غالباً محصول علت بوده‌اند تا دلیل(یا به تعبیر استاد ملکیان: محصول دلائل غیرمعرفتی بوده‌اند تا معرفتی)، می‌بینیم ‌آنها که مثل ما نمی‌اندیشند فرق چندانی با ما ندارند. همان‌ اندازه حساسیت اخلاقی دارند. همان اندازه حقیقت‌‌جو و نیک‌نفس‌اند. پس این تبیین که حقیقت را دیده‌اند اما غرض‌ورزانه با آن در ستیزند، دیگر جذابیتی ندارد.

آری... همه‌ی این حرف‌ها و فکرها دست به دست هم می‌دهند تا در سال‌های پایانی عمر، از امید پاسخ‌یابی برای بسیاری از پرسش‌ها صرف نظر کنیم. بیشتر سر در لاک زندگی خود فرو ببریم. با فرزندان خود مشغول شویم و لذت‌های کوچک و کم‌ادعای زندگی را جدّی بگیریم. اصلا چرا باید اوقاتمان را با شرنگِ پرسش‌هایی خردافکن که فراتر از حوصله‌‌ی (همان چینه‌دان) ماست تباه کنیم. رباعیات خیّامی در دست می‌گیریم. دل‌خوشمان می‌کند: می‌ترسم از آن که بانگ آید روزی + که ای بی‌خبران راه نه آن است و نه این

ستیهندگی‌مان کمتر می‌شود. مصلحت‌سنجی مان بیشتر می‌شود. با تضادها و تعارض‌ها رفته رفته کنار می‌آییم. امید چندانی به رفع ناهمسو‌یی‌های وجودی‌مان نداریم. شعر حافظ حکایت حال ماست:

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

در این سال‌ها،‌ حضور واژه‌هایی از این دست، در حرف‌زدن‌هایمان رو به فزونی است:

فکر می‌کنم، حدس می‌زنم، تصور می‌‌کنم، حس می‌کنم، احتمال می‌دهم،‌ اینگونه به نظرم می‌رسد، فعلا بر این باورم...

✍️ صدیق قطبی

@sedigh_63
مرگ با زندگی چه می‌کند؟ (بخش اول)

«مرگ، مسأله‌ی زندگان است؛ مردگان هیچ مسأله‌ای ندارند. از میان تمامی موجوداتی که روی زمین می‌میرند، فقط انسان است که مردن برای او مسأله است.»(1)

1. مرگ به زندگی ارزش می‌دهد

آن یکى مى‌گفت خوش بودى جهان
گر نبودى پاى مرگ اندر میان
آن دگر گفت ار نبودى مرگ هیچ‌‌
که نیرزیدى جهانِ پیچ پیچ
(مثنوی:دفتر پنجم)

بله، ظاهراً درست است. ارزشمندی زندگی مرهون کوتاهی آن است. چون آگاهیم که فرصت‌مان تمام می‌شود و مجال زیستن پایان می‌پذیرد، قدردان زندگی می‌شویم. انتخاب‌های محدودی در پیش رو داریم، بنابراین نیازمند خطرکردن و دل به دریا زدن هستیم و همین موجب تپندگی و شوق‌مندی می‌شود. اگر بی‌نهایت زمان در اختیار داشتیم، آن وقت ظاهراً اقدام به هر کاری و یا انتخاب هر گزینه‌ای را می‌شد به عهده‌ی تعویق افکند. بی‌نهایت زمان داشتیم و می‌شد هر انتخاب اشتباهی که کرده‌ایم، را بار دیگر تکرار نکنیم.

«اگر به من می‌گفتند، اگر برایم اطمینان حاصل می‌شد که زمانی نامحدود در پیش‌رو دارم، هرگز دست به هیچ‌کاری نمی‌زدم. پیش از هر چیز، از اینکه خواسته بودم کاری را بیاغازم خستگی از تن به دَر می‌کردم، چون برای انجام دادنِ کارهای دیگر «نیز» فرصتِ کافی در اختیار داشتم. در آنچه می‌کردم هرگز انتخابی در کار نبود، اگر نمی‌دانستم که این‌گونه زندگی، به ناچار، پایان خواهد پذیرفت.»(2)

سارتر در دفترهایی برای اخلاق نوشته است:
«مرگ پایان است اما در عین حال سازنده‌ی آزادی انسانی است[...]؛ اگر انسان جاودانه می‌بود آن‌گاه امکان می‌یافت تا تمامی امکانات پیش روی خود را بیازماید[...] او ناپدید می‌شود و این برای فردیت خود او(تحقق برخی امکانات در برابر بقیه‌ی امکانات) و آزادی خود او (خطر گزینش برخی از امکانات) نتیجه دارد. مرگ آزادی و گزینش را می‌سازد و از اینجا تفاوت میان انسان‌ها را می‌سازد.»(3)

اگر مرگ نبود، نگران از دست دادن هم نبودیم. وقتی چیزی از دست نمی‌رود، دلمان هم برای تماشایش پرپر نمی‌زند. (آخر تو که همیشه هستی!) وقتی به این آگاهی می‌رسیم که آنچه هم‌اکنون هست، مدت‌زمانی بعد به نیستی می‌پیوندد آزمندانه و مشتاق، به تماشایش می‌نشینیم، قدردانش می‌شویم و از حضورش نهایت حظ و بهره را خواهیم بُرد.
به تعبیر اوریانا فالاچی، مرگ، متحد بزرگ عشق است و این آگاهی که محبوب من روزی خواهد مُرد او را چنین خواستنی می‌کند:
«کی گفته که مرگ زشت است؟ در واقع مرگ، دوست آدم‌های خسته است و متحد بزرگِ عشق. هیچ عشقی در دنیا اگر مرگ فرا نرسد، مقاومت نخواهد کرد. اگر خیلی زنده بمانم بالاخره تو هم مرا رد خواهی کرد. ولی از آنجایی که بزودی خواهم مُرد، مرا برای همیشه دوست خواهی داشت.»(4)
از این جهت می‌توان مدعی شد که مرگ و زوال‌پذیری همه‌چیز، زندگی را قیمت می‌دهد و زیبایی را مجال ظهور. به گفته‌ی سهراب: «مرگ، مسؤول قشنگی پر شاپرک است.» گفته‌اند مرگ‌آگاهی آدم را زیبایی‌اندیش می‌کند. دلرُبایی و جاذبه‌ی زندگی وقتی به چشم می‌آید که دریابیم از دست‌رفتنی است.

تعبیری که آندره‌ژید دارد جالب است. می‌گوید درخشش و فروزانی ستاره‌ها در پس‌زمینه‌‌ی تاریک شب است که نمودار می‌شود. هر چه زمینه تاریک‌تر باشد، درخشش ستاره‌ها بیشتر به چشم می‌آید. مرگ، این زمینه‌ی تاریک است که زندگی در بستر آن می‌درخشد:
«اندیشه‌ای نه چندان استوار درباره‌‌‌ی مرگ سبب شده است که برای کوچک‌ترین لحظات زندگی خود آن ارزشی را که باید قائل نشوی. و آیا در نمی‌یابی که اگر هر یک از این لحظات به نحوی به اصطلاح مشخّص بر زمینه‌‌‌ی تیره و تار مرگ قرار نمی‌گرفت نمی‌توانست درخششی چنین شگفت‌انگیز داشته باشد؟.... اگر می‌دانستی، ‌ای اندیشه‌‌‌ی ازلی جلوه‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌، که انتظار نزدیک مرگ چه بهایی به هر لحظه می‌بخشد!»(5)
آندره‌ژید جلوتر می‌رود و ادعا می‌کند آنچه جاودانه است، جاذبه و عطری ندارد:
«آیا سرزمین زیبایی را که از آن می‌گذری خوار می‌شماری و ناز و نوازش های فریبنده‌اش را از خود دریغ می‌داری؟ چون می‌دانی که به زودی اینها را از تو خواهند گرفت؟ هر چه عبور سریع‌تر باشد، نگاهت باید آزمندتر باشد؛ و هر چه گریزت شتابزده‌تر، فشار آغوشت ناگهانی‌تر! چرا من که عاشق این لحظه‌ام، آنچه را می‌دانم که نخواهم توانست نگاه دارم، با عشق کمتری در آغوش بگیرم؟ ای جان ناپایدار، شتاب کن! بدان که زیباترین گل زودتر از همه پژمرده خواهد شد. زود خم شو و عطرش را ببوی. گل جاودانه عطری ندارد.»(6)
این حرف آندره‌ژید شبیه فرازی از شعر افسانه‌ی نیما است که در آن با طعنه‌‌ای به نگاه شاعران گذشته می‌گوید:
«حافظا! این چه کید و دروغی‌است
کز زبان می و جام و ساقی‌است؟
نالی ار تا ابد، باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی ست
من بر آن عاشقم که رونده است!»

✍️ صدیق قطبی

@sedigh_63
مرگ با زندگی چه می‌کند؟ (بخش دوم)

از دیگر خواص مرگ‌آگاهی آن است که باعث می‌شود به خلاقیت، هنر و آفرینش روی بیاوریم. حال که بقای ما ممکن نیست، بهتر است آثاری از خود برجای بگذاریم که امتداد ما باشد. فروغ فرخزاد در مصاحبه‌ای گفته است:

«فکر می‌کنم همه‌ی آنها که کار هنری می‌کنند، علتش یا لااقل یکی از علت‌هایش- یکجور نیاز ناآگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال... کار هنری یکجور تلاشی است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن «خود» و نفی معنی مرگ... درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است، اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می‌کند.»(7)

«باید قبل از مردن ناخن‌هایم را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین می‌کشند، به یادگار شیارهایی بر زمین حفر کرده باشم. باید قبل از رفتن، خودم را جا بگذارم. اگر امروز چیزی از خودم جا نگذارم، چه کسی در آینده از وجود من در گذشته باخبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند، من دیگر نیستم. اما من نمی‌خواهم نباشم. نمی‌خواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم. نمی‌خواهم مثل بیشتر آدمها که می‌آیند و می‌روند و هیچ غلطی نمی‌کنند، در تاریخ بی‌خاصیت باشم. نمی‌خواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم!»(8)

خلاصه اینکه ظاهراً بی‌مرگی و جاودانگی، آنچنان که در نگاه نخست گمان می‌کنیم، چندان خواستنی نیست. بی‌مرگی ظاهراً زندگی را بی‌ذوق می‌کند.
عرفان نظرآهاری داستان کوتاهی دارد با نام درد جاودانگی. حکایت جوینده‌ای که در پی آب حیات و رسیدن به جاودانگی است و در اثنای جستجو از «درد جاودانگی» آگاه می‌شود:
«او هر روز از دیوارهای زمان بالا می‌رفت و هر بار مأیوسانه می‌افتاد. روزی اما بالا رفت و بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند، آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش می‌کرد از دیوارهای زمان بالا بیاید. جاودانگی ملتمسانه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: دستم را می‌گیری؟ مرا با خودت به آن طرف می‌بری؟ آنجا که همه چیز پایان می‌پذیرد؟
آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیده‌ای؟!...
اسمش اسکندر نبود و از آن پس هرگز در پی آب حیات نگشت!»(9)

✍️ صدیق قطبی

@sedigh_63
مرگ با زندگی چه می‌کند؟ (بخش سوم)

2. مرگ، زندگی را ناامن می‌کند

اما این سکه، روی دیگری هم دارد.
درست است که مرگ از آن‌رو که زندگی را رفتنی و ناپایدار می‌کند، ما را در کمند جاذبه و کشش‌های آن در می‌آورد، اما خاصیتی قرین مرگ است که باعث می‌شود چای زندگی از دهان بیفتد. فریاد بی‌امان جرس‌ها که مدام هشدارمان می‌دهند دیر و زود باید رخت بربندیم، نمی‌گذارد این شربت را به گوارایی سر بکشیم.(... در گوش جانم می‌رسد بانگ حریل از آسمان/ این بانگ‌ها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جرس...)
از این منظر، کاری که مرگ با ما می‌کند آن است که امنیتِ عیش را از ما می‌گیرد. مشکل، فقدان این «امنِ عیش» است که حافظ می‌گفت:
مرا در منزل جانان چه امنِ عیش، چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

درست است که به گفته‌ی لوکرتیوس: «جایی که من هستم، مرگ نیست؛ آنجا که مرگ هست، من نیستم. پس مرگ برای من هیچ است.»(10)
و اپیکور می‌نویسد:
«مرگ را با ما سروکاری نیست، زیرا که خیر و شر در احساس وجود دارد و مرگ احساس را از بین می برد... وحشتناک‌ترین مرگ را با ما سروکاری نیست، زیرا تا زمانی که ما زندگانی می‌کنیم، مرگ نیست و چون مرگ آید ما نیستیم. بنابراین مرگ نیست نه برای زندگان، چون هستند و نه برای مردگان، چون نیستند»(11)
و یا ویتگنشتاین می‌گوید: «مرگ رویدادی از زندگی نیست. مرگ را تجربه نمی‌کنیم.»(12)
اما، آسیبی که مرگ‌آگاهی به زندگی ما می‌زند سلب امنیت از آن است. در ناامنی نمی‌توان شادکام بود.

فرض کنید در شهری زندگی می‌کنید که زیر بمباران موشک و آمدوشد جنگنده‌های بمب‌افکن است. هر ساعتی شاهد انهدام خانه‌ای در نزدیکی محل سکونت‌تان هستید. صدای انفجار همه جا را فرا گرفته است. در این وضع و حال، چقدر می‌توان فارغ‌دلانه خوش بود و شادی کرد؟ این دلهره و هراس که هر لحظه، همه‌ی شادی و سرخوشی‌تان در معرض خطر نابودی است، کام‌تان را تلخ می‌کند. نمی‌شود به فردی که در این وضع واقع شده است گفت: حال که چنین تهدیدات دمادمی متوجه توست، مجال بهتری برای التذاذ از زیبایی‌ها داری!
یا فرض کنید در کوچه‌ی بسیار چشم‌نوازی گام بر می‌دارید ولی باخبرید که زورگیران و خفت‌کننده‌های بسیاری در کمین شما هستند و هر لحظه امکان دارد به شما یورش آورند. آیا همچنان می‌توانید با خیالی آسوده از جاذبه‌های راه لذت ببرید؟
خیلی بعید است.

به گمان من، خودِ مرگ، از آن‌رو که خاتمه‌ی تجربه‌ی زندگی است هراس‌آور نیست، بلکه چنان که گفته‌اند، با متوجه کردن ما به محدودیت فرصت زیستن، به زندگی قدر و قیمت و زیبایی می‌دهد؛ اما مرگ ما، مرگ عزیزان و دوستان‌مان، و مرگ و زوالِ چیزها و موقعیت‌هایی که دوست داریم، واجد خصلت غیرمنتظره و غافل‌گیرکننده هم هست. هیچ‌کس نمی‌داند تا کی فرصت بقا دارد و به گفته‌ی حافظ: «مایه‌ی نقد بقا را که ضمان خواهد شد؟»
این خاصیت ناگهانی مرگ و در کمین‌بودگی آن، روح ما را می‌خراشد و البته «همیشه خراشی است روی صورت احساس»
اروین یالوم در کتاب «خیره به خورشید» می‌گوید لازم است بی‌پلک بستن و مستقیم، به خورشید مرگ خیره شویم.
«این تجربه‌ی فکری را بیازمائید. یکراست به خورشید خیره شوید؛ به جایگاه خود در هستی بی چشمک زدن نگاه کنید... با تامس هاردی موافقم که می‌گوید: اگر راهی برای بهتر وجود داشته باشد، مستلزم آن است که به بدتر خیره شویم.»(13)
اریون یالوم پس از نقل سخنی از لاروشفوکو که «نمی‌توان چشم در چشم خورشید یا مرگ دوخت.»، می‌گوید: «من خیره شدن به خورشید را به هیچ کس توصیه نمی‌کنم، اما خیره شدن به مرگ موضوع یکسر متفاوتی است. پیام این کتاب نگاه کامل و بی‌تزلزل به مرگ است.»(14)
گر چه این سخن در کلیت آن قابل دفاع است، اما به نظرم می‌رسد مرگ‌آگاهی همیشه، با امنیت‌ستانی از زندگی و گوش‌زد کردن پیوسته‌ی شکنندگی همه‌چیز، زندگی را از فروغ می‌اندازد. گاهی البته، خوب است به خورشید نگاه کنیم، اما ظرفیت ما هم اندازه‌ای دارد و به گفته‌ی خودِ اروین یالوم:
«آسان نیست که هر دم سراپا خبردار از مرگ زندگی کنیم. درست مثل آن است که به خورشید خیره شویم: فقط چند لحظه می‌توان تاب آورد.»(15)

✍️ صدیق قطبی

@sedigh_63
مرگ با زندگی چه می‌کند؟ (بخش چهارم)

به نظر من، همچنان که در زندگی روزمره، نمی‌توان پلک نزد و چشم‌ها را نبست، در برابر مرگ و زوال‌پذیری نیز ناگزیر از این رویّه‌ایم. گاهی چشم بگشاییم و با نظر به کوتاهی زندگی، به قدردانی، زیبابینی و آفرینش‌گری خود سوخت‌رسانی کنیم و گاه، پلک‌ها را ببندیم و اجازه ندهیم ناامنی ناشی از حضور غافلگیر مرگ و زوال، کام‌مان را تلخ کند و گلویمان را بفشارد.
با توجه به خاصیت‌ دوگانه‌ای که مرگ دارد، معقول‌تر آن است که بگوییم اندوه و زیبایی، هر دو ریشه در مرگ دارند. بدون تراژدی مرگ، لحظه‌ها زیبایی نمی‌یافتند و از سوی دیگر، مرگ، زیبایی‌ها را در معرض تهدیدی مدام و دلهره‌انگیز قرار داده است:

«هم تراژدی و هم زیبایی زندگی انسان ریشه در مرگ دارد. به‌علاوه تراژدیِ مرگ منشأ زیبایی زندگی انسان است و بالعکس. اگر چه همان بهتر که ما میرا هستیم، با این‌همه مایه‌ی تأسف است که باید بمیریم. مردن، نقطه‌ی پایانی بی‌معناست بر همه‌ی آن دلمشغولی‌هایی که زندگی ما را شکل می‌دهد. و با این‌همه بدون این نقطه‌ی پایان بی‌معنا، آن دلمشغولی‌ها هیچ معنایی نمی‌داشت. در این صورت آنها بخشی از یک نمایش گذرای بی‌پایان می‌بودند و نمی‌توانستند ما را تحت تأثیر قرار دهند. به‌عبارتی بدون زیبایی لحظه‌هایی که در این زندگی نصیب ما شده است، مرگ ما تراژدی نمی‌بود؛ و بدون تراژدی مرگ، این لحظه‌ها هیچ زیبایی نمی‌داشت. از این لحاظ و نیز از همه‌ی جهات دیگری که مورد بحث قرار گرفت، مرگ عمیق‌ترین و مهم‌ترین واقعیت و واقعه‌ی زندگی ماست. انسان بودن یعنی میرا بودن و مهم‌تر از هر چیز آگاهی از این میرا بودن در تمام طول زندگی، حتی وقتی که (یا مخصوصاً وقتی که) به هر نحو ممکن از این آگاهی طفره می‌رویم.»(16)

به قول روباه «انگار همیشه یک جای کار می‌لنگد!». اگر مرگ نبود، زندگی چیزی کم داشت و به گفته‌‌ی سهراب: «اگر مرگ نبود / دست ما در پی چیزی می‌گشت.» و حالا هم که مرگ هست، احساس می‌کنیم بر سطح دریاچه‌ای یخ‌زده قدم می‌زنیم که هر لحظه ممکن است زیر پایمان خالی شود.
انگار مشکل از مرگ نیست. مشکل از نقش خراب و سرشت ناهموار آدمی است. هر جور هم که فکر کنی، باز یک جای کار می‌لنگید.

====
ارجاعات:
1. تنهایی دم مرگ، نوربرت الیاس، ترجمه‌ی امید مهرگان و صالح نجفی،‌نشر گام نو، 1394.
2. مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه، آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی،‌ نشر نیلوفر، چاپ هفتم، 1394
3. سارتر که می‌نوشت، بابک احمدی، نشر مرکز، چاپ چهارم، 1390
4. یک مرد، اوریانا فالاچی، ترجمه یغما گلرویی، نشر دارینوش، 1382.
5 و 6. مائده‌های زمینی، آندره ژید.
7. گفتگوی سیروس طاهباز و غلام‌حسین ساعدی با فروغ فرخزاد، آرش، شماره 8، تابستان 1343.
8. روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور، نشر مرکز، چاپ بیست و دوم، 1386.
9. من هشتمین آن هفت نفرم، عرفان نظرآهاری، انتشارات صابرین، چاپ سوم، 1387.
10. خیره به خورشید، اروین یالوم، ترجمه مهدی غبرایی، نیکونشر، چاپ سوم، 1391.
11. فلسفه اپیکور، ژان برن، ترجمه ابوالقاسم پورحسینی، نشر امیرکبیر، چاپ دوم، 1381.
12. ویتگنشتاین و حکمت، مالک حسینی، ‌نشر هرمس، چاپ دوم، 1390.
13 و 14 و 15. خیره به خورشید، اروین یالوم.
16. مرگ، تاد می، ترجمه‌ی رضا علیزاده، نشر گمان، چاپ اول، 1393

✍️ صدیق قطبی

@sedigh_63