عقل آبی | صدّیق قطبی
11.1K subscribers
1.75K photos
623 videos
40 files
750 links
یادداشت‌ها و شعرها

«به خاطر سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند
نه به خاطر شاه‌راه‌های دوردست»
__ احمد شاملو

@sedigh_63


ابتدای کانال:
https://t.me/sedigh_63/9
Download Telegram
سخن سخت

رفیق، در اصل، کلمه‌ای عربی است و برگرفته از «رِفق» به معنای نرمی و ملایمت، در برابر «عُنف» که خشونت است.(عامَلَهُ بِرِفْق : بِلُطْفٍ ، بِرِقَّةٍ رِفْقاً بِهِ)
رفیق خوب در نظر من کسی است که در نهایت ملایمت و نرما با آدم رفتار کند. چه در گفتار و چه در کردار.
رفیقی که حقیقتِ عُریان را می‌کوبد توی صورت آدم و بعد می‌گوید چون با تو راحت بودم گفتم و چون دوستت دارم اینگونه حرف می‌زنم، به اسم، رفیق است نه به رسم.
رفیق خوب، یا حقیقت را از آن‌رو که گزنده است به روی من نمی‌آورد یا در نرم‌ترین و کم‌آزارترین و تیزی‌گرفته‌ترین وجه، می‌گوید.

رفاقت شانه به شانه‌ی ملاطفت است.
رفیق، به لُطف سخن می‌گوید.

درازه گویی لازم نیست. اصلِ حرف را حافظ شیراز گفته است:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کُن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

صدیق قطبی

@sedigh_63
هستم کن

- «تو اگر با منی چرا هر روز / در هوای تو سخت بی‌تابم؟ / یا چرا مثل جغدها شب‌ها / تلخ می‌نالم و نمی‌خوابم؟ / تو اگر با منی چرا پاییز / سوی من وحشیانه می‌تازد / تا بگیرد بهار را از من؟ / تو اگر با منی چرا سرد است؟ / تو اگر با منی چرا خیس است؟ / دست‌های همیشه بی‌جانم / چشم‌های همیشه گریانم»(سیاوش خاکسار) کجایی؟ و چرا اینهمه پنهان؟ اگر چنان‌که می‌گویند خود آغازگر بوده‌ای و «سرِ زلف خود اول تو به دستم دادی»، پس چرا دست‌هایم را نمی‌گیری؟ چرا نگاهت را ندارم؟

+ هستم. تنها وقتی دوستم داری بر تو هویدا می‌شوم. به مشرق دوستی بیا، طلوعم را ببین.

- چرا وقتی دوستت دارم نشانه‌های روشنی از تو نیست، مواهب پیدایی نصیبم نمی‌کنی؟

+ هست. از دلت سراغ بگیر. همین‌که دوستم داری، موهبت کمی است؟

- از عشق خود به تو اطمینان دارم، اما از عشق تو به خویش، نه. چگونه بدانم دوستم داری؟

+ از گرمای روشنی که در قلبت منتشر می‌کنم. از حضور ایمن خود در بندبندِ جان عاشقت. اینکه دوستم داری، موهبتی چنان عظیم است که گواهی است بر عشق من. عشق من به تو... فرزندم، بنده‌ام... ظلومِ جهولِ من... «ترس و عشق تو کمند لطف ماست / زیر هر یا ربّ تو لبیک‌هاست»

- نکند من تنها از خیال تو گرما می‌گیرم؟ تو را ساخته‌ام تا مرهم خیالین زخم‌ها باشی؟ هر چه هست، چه خیال شیرینی:‌ «در پرده‌ی دل خیال تو رقص کند / من رقص خوش از خیال تو آموزم»

+ واقعیت مرا، از خیال عاشقت سراغ بگیر. مرا درون مرزهای دلت جستجو کن. فراموش نکن: تنها وقتی دوستم داری، بر تو هویدا می‌شوم.
دوستم بدار، هستم کن.


✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
از میان شعرهای شاملو، شعر حماسی «در آستانه» هماره برایم تازگی و جذابیت دارد. شعر در آستانه‌ی شاملو، یکی از ماندگارترین و پرهیبت‌ترین شعرهای اوست. شعری که به نوعی وصیت او به شمار می‌رود و چکیده‌ای از نگاه او به زندگی.
شاملو در شعر بلند «در آستانه» از زندگی خود می‌گوید و پایان گرفتن زندگی خویش را به نظاره می‌نشیند. می‌بیند که بر آستانه‌ی رفتن ایستاده است و منتظر که دربِ‌ خروجی زندگی به رویش گشوده شود. در اواخر این شعر او از محدودیت‌های کمّی و کیفی زندگی می‌گوید. از مجال بی‌رحمانه کوتاه زندگی که حتا فرصتش نمی‌دهد که در آینه به تأنی نظر کند و از میان لبخنده و اشک یکی را سنجیده برگزیند. از فرصتِ کوتاه و سفرِ جانکاه می‌گوید. اما اوج طنین شعر جایی است که وقتی به همین فرصت سپری شده‌ی زندگی خود می‌نگرد در هیئت انسانی غبطه‌انگیز می‌گوید: «فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود/ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت»:

دستان بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را.
رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم.
و منظر جهان را
تنها
از رخنه‌ی تنگ چشمی ِ حصار شرارت دیدیم و
اکنون
آنک در ِکوتاه بی کوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!-

دالان تنگی را که در نوشته‌ام
به وداع
فراپشت مینگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم.
(چنین گفت بامداد خسته.)

✍ صدیق قطبی


@sedigh_63
💠 حقیقت نزدیک به زندگی

✍ صدیق قطبی

حقیقتی که زندگی را از گرما بیندازد، چه لطفی دارد؟ حقیقتی که به کار زندگی نیاید، از تبار مرگ است. مثل مرگ، تلخ و مثل مرگ، شایسته‌ی گریز.

شمس تبریز می‌گفت: «هر اعتقاد که تو را گرم کرد، نگهش دار و هر اعتقاد که تو را سرد کرد از آن دوری کن»(مقالات شمس)
تقریر حقیقت از آن‌رو ارزشمند است که به تقلیل مرارت بینجامد.
اصل، زندگی است، حقیقت، خادم است.

اما اگر بپذیریم که حقیقت، تنها تا آنجا که در خدمت زندگی است و به بهروزی آدمی یاری می‌کند، ارزشمند است، آیا چراغ سبز و جواز عام به انواع خرافات نداده‌ایم؟

متن کامل این نوشتار👇
✨ → http://goo.gl/zg6OTp

@sedanet | @sedigh_63
از ازل تا به ابد


از کران تا به کران، لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

این بیت از درخشان‌ترین‌های حافظ است.
کران‌ها و سطوح را، لشکر ظلم تصاحب کرده است، اما درویشان، درازای ازل تا ابد را در اختیار دارند.
کران تا به کران، بُعد مکانی است و ازل تا به ابد، زمانی.
«وقت»، ‌جولانگه درویشان است و درویشی، همان خرسندی است. خُرسندی از گاز زدن سیب لحظه.
در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است
خدایا مُنعَمم گردان به درویشی و خرسندی

آن بیرون، لشکر ستم است که میدان‌دار است، تو اما روح درویشی را که دارا شوی، فاتح زمان خواهی بود و صاحب «وقت».
به شیخ بایزید بسطامی گفتند: «درویشی چیست؟» گفت: «آنکه کسی را در کُنج دل خویش پای به گنجی فرو شود در آن گنج گوهری یابد، آن را محبت گویند، هر که آن گوهر یافت، او درویش است.»(تذکرة‌الاولیا)

درویشی، اختیارِ نامُرادی است که «جمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست» و انتخاب مؤمنانه‌ی «سبک‌باری»:

«ای درویش! درویشی اختیار کن، که عاقل‌ترین آدمیان درویشانی‌اند که به اختیار خود درویشی اختیار کرده‌اند، و از سر دانش نامرادی برگزیده‌اند، از جهت آن که در زیر هر مرادی ده نامرادی نهفته است بلکه صد، و عاقل از برای یک مراد، صد نامرادی تحمل نکند، ترک آن یک مراد کند تا آن صد نامرادی نباید کشید.»(انسان کامل، عزیزالدین نسفی)

نقل است که یک روز بومحمّدِ جُوینی با شیخ (ابوسعید ابوالخیر) در حمّام بود. شیخ گفت: «این حمّام چرا خوش است؟» گفت: «از آنک آدمی پاکیزه می‌گرداند و شوخ از آدمی دور می‌کند.» شیخ گفت: «به از این باید.» گفت: «ازآنک چون تو کسی اینجا حاضر است.» گفت«پایِ من و ما از میان برگیر!» گفت: «شیخ به داند.» شیخ گفت: «از آن خوش است که دو مخالف- یعنی آتش و آب- بهم ساخته‌اند و یکی شده.» بو‌محمد تعجب کرد از آن معنی لطیف. پس شیخ گفت: «از آن خوش است که از جمله‌ی مال و ملکِ دنیا بیش از سطلی و ازاری (لُنگ) با تو، بهم، نیست و آنگاه آن هر دو نیز از آنِ تو نیست!»(چشیدن طعم وقت، از میراث عرفانی ابوسعیدابوالخیر)

فرصت درویشان، بی‌نهایت است از آن‌رو که سبکبارند. «طعم وقت» را چشیده‌اند و قدر لحظه را می‌دانند. فروغ فرخزاد، جان‌مایه‌ی درویشی را(گر چه گویا شِکوه‌آمیز) بیان کرده است:
«حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ‌های تاریخ است»

✍ صدیق قطبی

@sedigh_63
محبوب قدسیِ ازلی، ای که در پرند خیالم، نقش توست و حضور گاه‌گاه و دلبرانه‌ات، آینه‌ی جانم را معطر می‌کند. پیش از آنکه بیرون مرزهای روحم، بجویمت، در سراچه‌ی آرزو و خیالم، نقاشی تو را کشیده‌ام. تو خلاصه‌ی آرزوها و آرمان‌های منی. شور توست که در رگ‌های زندگی جاری است. هستی آیا؟ می‌شنوی مرا؟ نکند من تنها با خیالم گفتگو می‌کنم؟ یعنی می‌شود اینهمه در من،‌ در آرزوها و خواب و خیال‌های من باشی، اما در واقعیت نه؟ یعنی ممکن است این تشنگی و عطشناکی، گواه وجود تو نباشد؟ اگر تو نیستی، پس چه نور نیرومندی، چشم‌هایم را خویشاوند آفتاب می‌کند؟ اگر وجود نداری، آن بهانه‌‌ی رنگین، آن نغمه‌های مخملین، از کجاست که می‌جوشد؟ یعنی این صداها همه زاده‌ی تمنّیات من است؟ یعنی این آواز گوارا که از چشمه‌ای پاکیزه نشانی می‌دهد، تنها زمزمه‌های درونی من است؟ یعنی تو، وهم سبز و روشن منی؟
من اما به آوازهای تو دل بسته‌ام، به زمزمه‌های لطیفی که هر چه بیشتر می‌شنوم، منوّرتر و روشن‌ترم می‌کنند. من از گفتگو با تو باز نخواهم ایستاد. شاید روزی صدایم را بشنوی. شاید روزی «آری» انکارناپذیر تو را دریابم. گوش‌هایم به انتظار تو، نجواهای نسیمانه را خواهد پایید. چشم‌هایم به شوق تو، چشمک‌پرانی ستاره‌ها را بی‌جواب نخواهد گذاشت. تو که در صحرای طور، درختی را به آتش می‌کشی تا جانی را بر افروزی، اینک من درخت تو، در من شعله بزن.
به ما گفته‌اند می‌شود با تو راز گفت. نیاز گفت. من هم رازها و نیازهایم را با تو می‌گویم. نیازم را به بودن تو و رازم را که نشانی‌ات از یادم رفته است. نیازم تویی و رازم تو. نیازم بودن توست و رازم نیافتن تو. من اما از این سماجت عاشقانه دست نخواهم کشید. احساس می‌کنم تنها در این راز و نیاز است که تو را می‌شود یافت. بگذار تردیدها و انکارهایم را با تو قسمت کنم. این قسمت کردن، عاشقانه است.
هِبِل می‌گفت: «وقتی انسانی دعا می‌کند خدا در او تنفس می‌کند.»، در هوای نفس‌های توست، که کلمات را بسیج می‌کنم. می‌شود در من بِدَمی، تنفس کنی؟
در من می‌دم بنده‌ی دم‌های توام
سُرنای تو سُرنای تو سُرنای توام
(رباعیات مولانا)

مادر زیبایی، پدرِ لطف، راز و نیاز من، لطفاً خودت را بیشتر نشان بده. در من، کودکی بی‌تاب، سراغ از تو می‌گیرد. باش، بیشتر باش...

صدیق قطبی

@sedigh_63
یک دمی خوش چو گلستان کُنَدم
یک دمی همچو زمستان کُنَدم

یک دمم فاضل و استاد کند
یک دمی طفل دبستان کُنَدم

یک دمی سنگ زند بشکندم
یک دمی شاه دُرُستان کُنَدم

یک دمم چشمه‌ی خورشید کند
یک دمی جمله شبستان کُنَدم

دامنش را بگرفتم به دو دست
تا ببینم که چه دستان کُنَدم

دُردی دَرد خوشش را قدحم
گر چه او ساقی مستان کُنَدم

زان ستانم شکر او شب و روز
تا لقب هم شکرستان کُنَدم

چقدر جذاب و هنرمندانه مولانا احوال متلون خودش را در این غزل بیان کرده است. گاهی به سادگی گمان می‌بَریم مولانا که در قله‌ی عرفان ایستاده، همواره در احوال طربناک و گشودگی‌ها و بسط‌های دریاوار بوده؛ حال آنکه به استناد همین دست غزل‌ها می‌شود تصویر نزدیک‌تر و انسانی‌تری از مولانا به دست آورد. نمی‌شود این تلوّن و خیزاب‌های شدید روح را دستِ کم گرفت. می‌گوید گاهی چشمه‌ی خورشیدم و گاهی شبستان، گاهی گلستانم و گاهی زمستان، گاهی فاضل و استادم و گاهی کودک دبستان... این تعابیر فوق‌العاده‌اند. در مثنوی گفته:

موجهای تیز دریاهای روح
هست صد چندان که بُد طوفان نوح

روح ما نه دریا، که دریاهاست و طبیعی است که اینهمه فراز و فرود و جزر و مد داشته باشد.

به نظرم می‌رسد وقتی انسانی به سادگی و صراحت بگوید که احوال ثابتی ندارد و احوال‌اش برق جهان است، نشان از آن دارد که آدمی صادق و یکرنگ است. می‌پرسی‌اش چگونه‌ای؟ می‌گوید همه‌اش غمگین و خزان‌زده‌ و نومیدم. می‌پرسی‌اش چگونه‌ای؟ می‌گوید تماماً شاد و امیدوار و گرم‌پوی و بهاری‌ام. امثال مولانا کم‌اند که بگویند گاهی زمستانی‌ام و گاهی گلستانی، گاهی رسول آفتاب‌ام و چشمه‌ی خورشید و گاهی شب‌زده و تاریک. گاهی خشمگین، ملول، راه‌زن و غول‌ام و گاهی نشسته بر بام بلندی، جمله پیراستگی و بلندمنظری:

 نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

شفیعی کدکنی ذیل غزلیاتی از مولانا که این گاه‌گاهی و تلوّن و تموّج را بیان می‌دارد نکته‌ای از رساله‌ی قشیریه می‌آورد. ابوالقاسم قشیری به نقل از ابوعلی دقاق آورده است: «تا آن زمان که صوفی در سلوک است، تلوین بر او غالب است؛ یعنی، از حالی به حالی، از صفتی به صفتی و از منزلی به منزل دیگر متبدل می‌شود و هنگامی که به حقیقت برسد، تمکین می‌یابد.»

قشیری این مطلب را در شرح دو مقام «تلوین» و «تمکین» آورده است. اگر این مبنا را بی‌چون و چرا بپذیریم، مولانا را باید در مقام تلوین دانست و نه کسی که با نیل به حقیقت، قرار و تمکین یافته است.

اما آیا وصول به حقیقت ممکن است؟ یا سهم ما پویندگی مدام و بی‌قراری‌های پاینده است و از این‌رو همواره دچار تبدل و تلوّن‌ایم و در مقام «تلوین»؟

با نظر در احوال کسانی که آنان را بزرگان معنا و عرفان دانسته‌اند می‌شود فهمید که این احوال رنگارنگ و ضد و نقیض همیشه همراه‌شان بوده و آنان نه در بدایت کار، که در تمام مسیر، احوالی برق‌آسا داشته‌اند.

هست احوالم خلاف همدگر
هر یکی با هم مخالف در اثر
موج لشکرهای احوالم ببین
هر یکی با دیگری در جنگ و کین
از تناقضهای دل پشتم شکست
بر سرم جانا بیا می‌مال دست
(مثنوی: دفترششم)


رفته رفته باورم به این ملاک و قاعده جهت سنجش صداقت و سادگی بیشتر می‌شود که فرد صمیمی و ساده که بی‌تکلف و تزویری می‌خواهد خودش را بیان کند و هرآنچه هست ابراز کند، بر احوال متبدّل خود سرپوش نمی‌نهد و این رنگ‌رنگی و گونه‌گونی را کتمان نمی‌کند. از نوسان‌های فکری و روحی خود ساده و بی‌پرده حرف می‌زند و بی‌قراری‌ها و تلاطم‌های احوال خود را لاپوشی نکرده و می‌پذیرد. بر خلاف آنچه گمان می‌رود که صادقان دائماً در یک حال‌اند و ریاکاران و مزوّران بر حالی دوام و ثبات ندارند، جنید بغدادی گفته است:

«صادق اندر روزی چهل بار بگردد و مرائی[ریاکار] چهل سال بر یک حال بماند.»(رساله قشیریه)

خوبی؟ «گاهی». حالت چطور است؟ «بستگی دارد، طعم وقت دارد. گاهی خرّم و بهاری‌ام و گاهی غمناک و پاییزی.» به گفته‌ی شاملو: «با سرگذشت خویش، من سرگذشت یأس و امیدم...»

صدیق قطبی

@sedigh_63
در تئاتر دیدنیِ «سقراط»، کلام ارزشمندی از زبان سقراط، به تکرار تأکید می‌شد:

«خودت رو بشناس؛

خودت رو مثل یک انسان بشناس؛

خودت رو از راه درد و رنج بشناس؛

حد و مرزت رو بشناس؛

گناهانت رو گردن بگیر؛

و سعی کن گناهانت رو جبران کنی»


به‌گمان من نه خودسرزنش‌گری و نه اعتراف‌های رقّت‌بار که بیشتر به هدف تخلیه و تشفی سویه‌ی خطاکار خویش انجام می‌دهیم، راه درستی در برابر خطاها و گناهانمان نیست. اوّلی از قوا و توان آدم، با کم‌رنگ کردن مدام خوددوستی و عزت‌نفس، می‌کاهد و دومی، به نظر، نوعی شانه‌سبک کردن است و تصور باطل تبرئه شدن و خلاصی یافتن. چنانکه اریک امانوئل اشمیت نوشته است:

«مدتها فکر می‌کردم آدمهایی که اعتراف می‌کنن، وجدان اخلاقی بالایی دارن. و حالا متوجه می‌شم که بعضی‌ها همون طوری که استفراغ می‌کنن اعتراف می‌کنن، بالا می‌یارن تا دوباره شروع کنن.»(مهمانسرای دو دنیا)

به گمانم نخستین گام مطلوب این است که آدم برکنار از خودفریبی، گناهانش را به گردن بگیرد. یعنی با خودش روراست و صریح باشد و به این خودآگاهی برسد که چه گناهان و خطاهایی از او سر زده است. این خودآگاهی صریح و قاطع، گام اول و بسیار مثبتی است.
و دیگر اینکه، به جای سرزنش و های و هوی و اعتراف کردن و...، سعی در جُبران داشته باشد.
البته روشن است که گاهی جبران یک خطا و یا گناه، مستلزم اعتراف به آن نزد کسی است که مستقیماً از خطا و گناه ما آسیب دیده است و یا بدعملی ما متوجه او بوده است. اعتراف و دلجویی و طلب بخشایش در این موقعیت، خود نوعی جُبران گناه است و کاستن از آلام.

اما در باب «جبران گناه» می‌توان ابعاد وسیع‌تری را مدنظر قرار داد.

به نظر می‌رسد ما با هر خطا و گناهی، مایه‌ی گسترش تاریکی شده‌ایم. حفره‌ای در هستی ایجاد کرده‌ایم. و ازاین‌رو، با اقدام به رفتار مثبت و نیک‌خواهانه‌‌ی بیشتر، می‌توانیم، تا حدّی، به گسترش روشنایی یاری دهیم و اثر سوء ایجاد شده را، دیگر جبران کنیم.

به گمانم اگر این دو گام را جدی‌ بگیریم، وقتی گرفتار خطای بزرگی هم شویم، با آنکه به نحوی صریح و قاطع، گناه‌مان را به گردن می‌گیریم، به جای غلتیدن به دام خودفرسایی و انرژی‌سوزی، که از مسیر سرزنش و ملامت بسیار، اتفاق می‌افتد، می‌کوشیم در حد توان و مجال، خیر بیشتری را به رگِ هستی تزریق کنیم.

جبران کنیم. اول به گردن بگیریم و سپس بکوشیم جبران کنیم. حتی اگر فردی که مستقیماً از جانب ما آزردگی و آسیب دیده است، التیام و تشفّی کامل نیابد، با گسترش خیر در هستی، با کاستن از رنج‌های دیگران، می‌توانیم تا حدّی جبران کنیم.

همین که حشره‌ی بی‌خطری را از سرِ تفنن نکشی، لبخندی به کودکی ببخشی، عنان‌داری کنی که بی‌مبالاتی دیگر رانندگان را با دشنام و بدگویی تلافی نکنی، به صبوری و حوصله به کسی گوش دهی، بخشی از عصرانه‌ات را با هم‌کار و رفیقت قسمت کنی و کلامت را بپایی که بی‌هوا دلی را نگزد، نوعی جُبران است و گسترش خیر. گیرم اندک. گیرم ناچیز. اما بهتر از لابه و زاری و اعتراف‌های دل‌رُبا و حمایت‌خواه است.

به گردن بگیر و بکوش جُبران کنی.

همین.

صدیق قطبی


@sedigh_63
چرا خشونت‌پرهیزی؟ (نگاهی درون‌دینی)

صدیق قطبی
✨ → https://goo.gl/We8gYR

@sedigh_63
«آه ای قلم آسمانی رنگم
کاغذ سپید بی‌غل و غشم
و ای واژه‌های بازیگوش!
که همیشه راهی می‌یابید.
بدون شما چه می‌کردم
با این همه حرف
با این همه راز»
(به نقل از: اندیشه در مرز، حاتم قادری)

با اینکه خیلی وقت‌ها از کلمات و لاغری‌شان دلگیر می‌شوم و دامن‌شان را رها می‌کنم، اما راستی چه موهبتی است که کلمات را در اختیار داریم. گاهی در پناه‌سایه‌شان چُرتی می‌زنیم و گاهی هم در خنکی‌شان آبتنی می‌کنیم.
خلاصه خوب‌اند واژه‌ها. خِست و بُخلی ندارند. مِلک شخص خاصی نیستند. می‌شود توده‌های مبهم عواطف را گاهی در جیب کلمات کرد. می‌شود هیزم افکار را در بخاری کلمات ریخت و آتشی گیراند.
چه خوب است. گاهی کلمات حُکم آجرهای بازی را دارند. بازیگوشانه روی هم می‌چینی و از تماشای آنچه ساخته‌ای ذوق می‌کنی.
این گرد و بادهای تیره که جان را محل ترک‌تازی‌های خود کرده‌اند، روزنی می‌خواهند که بروند بیرون... رها کنند این کلبه‌ی مخروبه را. کلمات دریچه‌اند... کوتاه هم شده، از حجم تاخت‌وتازهای افکار و عواطف طاغی می‌کاهند... جنین‌های ناآرام ذهن و عاطفه را متولد می‌کنند. انگار شانه‌هایت سبک شده‌اند...
گرم گرفتن با کلمات مثل رفتن زیر دوش حمام است. مثل خمیازه‌ی شگفت نوگل صبحگاهی است. انگار جانت حرکات کششی انجام می‌دهد و رخوت و بی‌مایگی را از خود می‌راند.
کاش می‌شد رگ واژه‌ها به دستت باشد. راز و رمزهایشان را بدانی، چنان آنها را کنار هم بچینی و با هم بیامیزی که خودت هم مدهوش طعم مطبوع و رایحه‌ی دلاویزشان شوی....
کاش می‌‌شد همه‌ی لحظه‌های ناب و روزهای روشن را شعر کرد و جاودانه ساخت.
کاش همه‌‌‌ی آه و افسوس‌ها شعر می‌شدند...
همه‌‌ی خشم‌ها، خستگی‌ها، اعتراض‌ها، فریادها...
شعر می‌شدند و از حصر بیرون می‌آمدند.

کاش می‌شد از کلمات برای تمامی لحظه‌های سرد و یخ‌بسته، تن‌پوشی از شعر ببافی.
کاش می‌‌شد حفره‌ها و شکاف‌های زندگی را با شعر، با کلمه، پُر کنی.
بر خلاف آنکه می‌گویند وقتی نمی‌نویسی و ابراز نمی‌کنی، معنا و اندیشه در ذهن پرورش می‌یابند؛ فکر می‌کنم وقتی به معانی لباس کلمه می‌پوشی، قد و قامت و اندازه‌اش بهتر به دستت می‌آید.

«خدایا مرا در امان بدار از اندیشه‌هایی که انسان‌ها
فقط در ذهن می‌پرورند؛
آنکه آوازی ماندگار سر می‌دهد
با دل و جان می‌اندیشد.»
(و.ب. بیتس، از کتاب: فلسفه زندگی، کریستوفر همیلتون، ترجمه میثم محمد امینی، فرهنگ نشر نو)

خلاصه خوب است. تملک رایگان اینهمه واژه‌ی زبان‌بسته. مطیع و رام و حاضر. در اختیار داشتن این همه دریچه و نغمه و رنگ، کم سعادتی نیست.

«چه خوب است که این کلمه‌ها دیگر
ارث پدری کسی نیست
و با آن‌ها می‌توان
دنیاهای دور بهتری ساخت...
می‌توان دست بادبادکی را گرفت و
تا روزهای روشن کودکی دوید...
چه خوب است که می‌توان
قایقی نوشت و به پشت دریاها رفت...
می‌توان دیواری ساخت و
برای همیشه
پشت حرف‌های یک سطر قایم شد.
می‌توان نقطه‌ای گذاشت و برگشت.

می‌توان آن‌قدر با کلمات بازی کرد
تا خواب‌ات ببرد.»
(مریم ملک دار)

7 اردیبهشت 95- صدیق قطبی

@sedigh_63