ضد روایت
719 subscribers
136 photos
42 videos
23 files
154 links
Download Telegram
گنجشکها روی شاخه ها اشک می ریختند.
اینجا حیاط بیمارستان کودکان است.
جایی که هفته ای یک بار از جلوی آن رد می شوم و فشار عصبی ای که از چهره ی این کودکان معصوم بر من وارد می شود، تا مدتها می آزاردم.
«مسئله ی شر در جهان» را باید همینجا حل کرد آقای آلوین پلنتینگا...البته اگر بشود.
@mamrizzio
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی (فوکی) که ز عصر خود فراتر باشد
«شفیعی کدکنی»
@mamrizzio
hotspot
را ترجمه کرده بودند «نقطه ی داغ»!
با خودکار خط زدم نوشتم «کانون».حدس زدم چون متن اصلی را نداشتم اما اطمینان که داشتم! حالا احتمالا دیده و به تریج قبایش برخورده است.
عندر حکایات #داداچ_داری_اشتباه_میزنی!
@mamrizzio
چند روز پیش، جایی مطلبی خواندم که ادعا کرده بود، حمیدرضا آتش برآب، مترجم ادبیات روس، دست به سرقت ادبی زده است. حقیقتش، ابتدا باور کردم چون شخص مدعی (بهمن دارالشفایی) و کسی که بر قسمتی از آن صحه گذاشته بود (آبتین گلکار) را می شناختم.
با این همه، باز هم کاوش کردم و نتایج متفاوتی دستگیرم شد. با آقای آتش برآب تماس گرفتم و دیدم که جوابیه ای تقریبا روشن و کاملا قانع کننده را در سایت الف منتشر کرده است.
http://alef.ir/vdcfjedjxw6dxma.igiw.html?407340
متاسفانه، زیر پوست این مطالب، اتفاقات دیگری انگار دارد رخ می دهد که هر چه سعی می کنم، خوش بین باشم اما نمی شود.
من نه با آتش برآب، عهد اخوت بسته ام نه عداوتی با دارالشفایی دارم. ای کاش به جای این شتابزدگی ها و هیاهوها، نقد خود را متکی به دلایل و شواهد کنیم و احترام افراد را نگه داریم. من پیشنهادم این است که اگر نقدی به ترجمه های ایشان وارد است یا تالیفاتش مشمول سرقت ادبی است، جایی مثل مجله ی «مترجم» چاپ شود تا اهل فن ببینند و بدانند.
@mamrizzio
آن مرد در آبان رفت...
@mamrizzio
اولی آمد گفت، آقایان محترم! دستگاه نمی دونم چی چی موبایل برای بزرگ نشان دادن تصاویر، با کیفیت اچ دی و فیلان، فقط ده هزار تومن. یک دقیقه نگذشته بود که نفر بعدی آمد اسم همان ماسماسک رو برد با کیفیت فول اچ دی، فقط پنج هزار تومن. یک «نانو» هم این وسط حواله کرد.
حالا این «دمپینگ» و قیمت شکنی بود یا سیاست جدیدی برای تنقیه! جنس به مشتری، والا عقل ناقص و جزوی بنده چیزی سر در نیاورد.
هر چه زور می زنم اسم آن ابول پلاستیکی را یادم نمی آید. شما می دانید چیست؟ فناوری نانو هم داشت.
@mamrizzio
شاهکاری جدید از هموطنان. آدرس را که خواندم دامن از کف بدادم و نعره زنان به سمت نات تو گاونر، خیابان معلم رفتم!
نانشان حلال باد که عجب اعتماد به نفسی دارند. such az!
@mamrizzio
آفتاب صبح پاییز
مثل دستان مادر
@mamrizzio
دو کورس تاکسی سوار شدم امروز؛ راننده ی تاکسی اول کاملا شبیه میازاکی کارگردان ژاپنی بود و دومی از فلینی چیزی کم نداشت. لابد هر دوی اینها هم می گفتن این یارو که سرش تو گوشیه، شبیه اون کارگردانه نیس که مدال جام جهانی پرتاب شتر رو گرفت؟
لئونارد کوهن هم رفت. گلچین روزگار مرسی اه...
@mamrizzio
ناشری که سالی اگر ده بار کتابش چاپ مجدد بخوره، هر کدوم رو هزار تومن گرون تر می کنه و توجیهات عجیبی براش درمیاره.
ناشری که کتابی رو که سه بار ترجمه شده رو باز هم با ترجمه جدید! منتشر می کنه و لزوما اعتقادی به ویرایش نداره.
ناشری که چاپ بیست و دوم کتابش، چهار ساله داره منتشر میشه و معلوم نیست چرا چاپ بیست و سوم و... بیرون نمیاد. شاید برای اینکه حق مترجم رو نده.
ناشری که ترجمه ی مترجمی رو که سالهاست فوت کرده رو به صورت غیرقانونی و البته با افتخار چاپ می کنه و تخصص بالایی در این کار پیدا کرده.
اینها امروز به وضعیت چاپ و نشر معترض هستند و علیه کتاب های غیرقانونی و چاپ غیر قانونی اونها اعتراض می کنند!
اسامی محفوظ است و لطفا نپرسید.
@mamrizzio
اول: شهریور سال ۵۹ عراق به ما حمله کرد و هشت سال با این کشور جنگیدیم. طولانی ترین جنگ قرن بیستم بین دو کشور مسلمان که اکثریت اونها شیعه بودند.
دوم: جنگ مغلوبه شد و دو طرف خسارتهای سنگینی متحمل شدند و بالاخره صلح کردند؛ البته شش سال دیرتر. حالا کم کم عراق تبدیل به کشور دوست و برادر می شد.
سوم: عراق به کویت حمله کرد، ناتو و کشورهای دیگر به عراق حمله کردند، ایران موضع عجیب بی طرفانه ای اتخاذ کرد و پس از چند سال جنگ اول خلیج فارس، صفر صفر با آزادی کویت تمام شد.
چهارم: از غرامت جنگی خبری نیست و فقط اسرا آزاد شده اند و گهگاهی چیزهای جدید و غریبی درباره ی جنگ می شنویم. گویا راه کربلا هم باز شده است.
پنجم: یازده سپتامبر و سپس حمله ی امریکا به بهانه ی تروریسم و سلاح نامتعارف به عراق و سرنگونی صدام و ادامه ی آن تا وضعیت کنونی. راه کربلا باز بود و هست و حتی گاهی بدون پاسپورت و فقط با ارائه ی کارت ملی. راحت تر از کرایه ی یک دستگاه پلی استیشن برای ما دهه ی شصتی ها.
ششم: امنیت و اداره ی برخی نقاط شیعه نشین و حتی تجارت پرسود آن در دست ایرانی ها و «معاود»هاست. هر سال مراسم عظیم پیاده روی نجف به کربلا با هزینه ی میلیارد دلاری انجام می شود. پذیرایی و حتی اینترنت رایگان!
هفتم: امسال پاسپورت اجباری شده و حتی مراجع، نداشتن پاسپورت برای رفتن به مراسم اربعین را «حرام» اعلام کرده اند. در مرز مهران، وضعیت تقریبا «جنگی» است.
عجب ماجرایی، عجب منطقه ای و ...
@mamrizzio
بخشی از وجودش به کمونیسم اعتقاد داشت؟ البته، ولی فقط وقتی که تنها انتخاب دیگرش، فاشیسم باشد؛ ولی به آرمانشهر باور نداشت، به اصلاح‌پذیر بودن گونه‌ی انسان، به مهندسی روح. پنج سال پس از سیاست اقتصادی نوین لنین، به دوستش نوشت که «بهشتِ روی زمین، دویست میلیارد سال دیگر، محقق خواهد شد.» ولی حالا که فکر می‌کرد، این حرفش بیش از اندازه خوش‌بینانه بود.
هیاهوی زمان / جولیان بارنز / ترجمه‌ی پیمان خاکسار / نشر چشمه
من به رمان در ژانر سیاسی و به‌ویژه، رمان‌های روسی که درباره‌ی دوران رفقای سرخ و بهشت موعودشان نوشته شده باشند، علاقه‌ی زیادی دارم. از بارنز، «درک یک پایان» را پیش‌تر خوانده بودم که لذت فراوانی به من هدیه کرد. بارنز، بی‌نظیر است و دوست دارم همه‌ی رمان‌های او را بخوانم اگر بتوانم.
این کتاب، به‌نوعی زندگینامه‌ی موسیقیدان مشهور شوروی سابق، دیمیتری شوستاکوویچ است که اثرات یک حکومت تمامیت‌خواه را بر روان هنرمندان آن دوران، به زیبایی و به تفصیل، نشان می دهد. ترجمه‌ی پیمان خاکسار عزیز هم مثل همیشه روان است. در پاسخ به انتقاد جناب اشتری، از انتخاب واژه‌ی «قیصر» به‌جای «تزار» هم فکر کنم مترجم به عمد این کار را کرده است چون این موضوع، مستقیما به انجیل و آن جمله‌ی معروف که «مال قیصر را به قیصر رد کنید و مال خدا را به خدا» مربوط است و قیصر در این بافتِ متنی، ربط مستقیم به استالین دارد؛ البته هر دوی عزیزان، مقام استادی من را دارند و مهم‌تر اینکه من به متن اصلی، دسترسی ندارم.
@mamrizzio
بچه که بودم خیلی لاغر بودم و تا همین اواخر که رشدم هم تمام! شده بود، حدود شصت کیلو وزنم بود. باد که شدید می شد، وزنه به خودم می بستم که به هوا پرواز نکنم.
همیشه سرما را به گرما ترجیح می دادم و می دهم. گرما کلافه کننده ست و چاره ای هم ندارد اما سرما برایم دلپذیر است.
شاید یکی دیگر از دلایل علاقه ی من به سرما، همین لاغر بودنم بود. با لباس زمستانی احساس می کردم وزنم زیاد شده و هیکلم درشت تر و عضلانی تر شده و احساس خوبی داشتم.
امروز وقتی که از خانه بیرون رفتم، سرما که به صورتم خورد، احساس شادی کردم و با دیدن بچه های دبستانی ای که شال و کلاه کرده بودند، یاد دوران کودکی خودم افتادم. هر چه که هست، سرما را کماکان دوست دارم حتی الان که کم کم به مشکل اضافه وزن هم برخورده ام.
@mamrizzio
ولی اکنون که پیلاطس حکمی صادر نکرده مواجهه‌ی میان نایب قیصر و عیسی، میان قانون بشر و قانون خدا، میان شهرهای زمینی و آسمانی، علّت وجودیِ خود را از دست می‌دهد و معمّا می‌شود. نیز احتمال هر گونه الاهیات سیاسیِ مسیحی یا هر گونه توجیه الاهیاتیِ قدرت زمینی به شکست می‌انجامد.
پیلاطس و عیسی / جورجو آگامبن / ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان / از مجموعه‌ی جستارهای نشر گمان
ماجرای محکومیت و به صلیب کشیده شدنِ عیسای ناصری، بن‌مایه‌ی بسیاری از اشعار، داستان‌ها و نقل‌قول‌های تاریخ در چندین سده‌ی گذشته است. جورجو آگامبن که او را می توان از سلسله‌جنبانان چپِ نو و از فلاسفه‌ی قاره‌ای متأخر اروپا نامید، در این جستار کوتاه، نگاهی جالب و ریزبینانه به شرح محاکمه‌ی عیسای ناصری و تطبیق آن با حقوق رومی و متن کتاب مقدس، می‌اندازد و ما را با بصیرت‌ها و مکاشفات خویش، همراه می‌کند.
کتاب را همان روزهای اول از غرفه‌ی نشر گمان خریدم و در مترو و تاکسی تا دم در ورزشگاه آزادی! یک‌نفس خواندم و شانس آوردم مأمور بازرسی گیت، از من آن را نگرفت. موضوع کتاب، برایم همیشه پرسشی بود که هر بار متنی درباره‌ی آن واقعه می‌خواندم یا حتی فیلمی می‌دیدم، برایم به‌وجود می آمد که چه شد. حتی شعر کوتاهی هم با این مضمون گفته بودم. ترجمه، ویرایش، صفحه‌آرایی و حتی فونت کتاب، بسیار خوب و چشم‌نواز است و جای تبریک دارد. امیدوارم این مجموعه‌ی جستارها با همین کیفیت ادامه پیدا کند.
@mamrizzio
احتمالا اینستاگرام محله ای در تهران است که برف شدیدی آنجا باریده. چون هر چه توئیتر و فیسبوک را مرور می کنم آنچنان خبری نیست.
@mamrizzio
مسئولان فکر می کنند چند تا قطار اسباب بازی به هم برخورد کرده اند. یک نفر بیاید اهمیت این فاجعه را برایشان توضیح بدهد. شما که به ازدیاد موالید علاقه مند هستید، جان دهها نفر از کف رفت...
@mamrizzio
«اگر مغز ما آنقدر ساده بود که درکش کنیم، آنقدر خنگ بودیم که نتوانیم درکش کنیم.»
ایان استوارت در کتاب
The Collapse of Chaos Discovering Simplicity In a Complex World
@mamrizzio
کوبا سرزمین دوریه، خیلی دور. نمی شه به این راحتی رفت به کوبا. جاهای دور، همیشه در ذهن انسان خیال انگیز، رویایی و زیبا هستند.
دوستان پنجره ی شرقی و کوچه ی علی چپ، در مدح و ثنای فیدل کاسترو _جنت مکان، خلد آشیان_ گوی سبقت از هم ربوده اند.
من پرسشی دارم ز دانشمند مجلس و آن اینکه، شاه سابق مملکت محروسه ی ایران هم دست کمی از کاسترو نداشت. هم خدمت کرد هم دیکتاتور بود. هم آباد کرد و هم داغ و درفش داشت. در مقام مقایسه، وضعیت نسبتا مناسبی هم به جا گذاشت و رفت. دقت کنید که رفت.
پرسش من اینه که چرا شاه بد است و فیدل خوب است؟
جواب البته از نظر من به بعد مسافت برمی گردد. هاوانا دور است و خیال انگیز؛ مثل پارادایز، مثل الدورادو، مثل مسکو و حتی پیونگ یانگ.
@mamrizzio
نوزده سال پیش در چنین روزی! هشتم آذر ۱۳۷۶ دانش آموز سوم دبیرستان بودم. صبح آن روز یعنی ساعت پنج صبح، مادرم با گریه، خبر فوت مادربزرگ را داد؛ البته مادربزرگ مهربان که هنوز هیچکس را از راه لطف و خوبی، همانند او ندیده ام، یک ماهی بود که به حالت سکرات موت افتاده و در بستر به طور محتضر، خوابیده بود.
به مدرسه رفتم، آن روز بازی مهمی با استرالیا داشتیم که البته شانس چندانی هم برای صعود نداشتیم. تیم قدری بود با چند بازیکن خیلی معروف مثل هری کیول، مارک بوسنیچ و مارک ویدوکا. با هر ضرب و زوری بود کاری کردیم که مدیر و ناظم، جواز خروج به همه دادند و آمدم به خانه ی خاله ی بزرگم، که همه ی فامیل برای مراسم سوگواری آنجا جمع شده بودند. دایی های من همه اهل فوتبال و سه نفرشان هم تا مراتبی در لیگ های استانی بازی کرده و همه جلوی تلویزیون -البته با لباس سیاه و عزادار- نشسته بودند.
اوایل بازی، به ما بچه ها گفتند که اگر ایران، گل زد خوشحالی نکنید چون ما عزادار هستیم. بازی شروع شد و ایران با حملات وحشتناک استرالیا روبرو شد و دو گل هم خورد. گل اول را که زدیم، ما بچه ها خوشحالی نکردیم اما یکی از دایی ها گفت گل! گل دوم را که زدیم، دایی ها به هوا بلند شدند و پریدند و ما را بغل کردند و ما نوه ها بهت زده به آنها نگاه می کردیم.
بعد از بازی رفتیم بیرون و شادی بی نظیر و تکرارنشدنی مردم را دیدیم. غم مادربزرگ رهایمان نمی کرد. به علیرضا پسرخاله ام گفتم مامان بزرگ از بس خوب بود که چه روزی رفت. روزی که همه خوشحال بودند.
یادت به خیر مامان بزرگ به از جانم. هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم حتی اگر گل خداداد و ضربه ی سر پاشازاده را فراموش کنم.
@mamrizzio
شب اربعین یک کاسه ی بلور بزرگ پر از شله زرد خوشمزه برایم آورد. پیرزن از راه پله صدایم کرد که مادر من پا ندارم بیام پایین، خودت از راه پله ها بردار.
فردایش که ظرف را شستم و خواستم پس بدهم نفهمیدم که طبقه ی دومی بود یا سومی. ساختمان ما از لحاظ سنی میانگین بالایی دارد. در همین احوالات بودم که یکی از پیرزن های طبقه ی دوم، فوت کرد. حالا من ماندم که آیا خودش بود یا نه؟
نه قیافه اش یادم مانده و نه می دانم کی بود که شله زرد به آن خوشمزگی و پرملاتی را برایم آورد.
ظرف بلور در آبچکان آشپزخانه، منتظر من است که به صاحبش برسانم. صاحبی که در موقعیتی گروتسک، نمی دانم زنده است یا مرده.
@mamrizzio