https://www.forbes.com/sites/michaelshellenberger/2019/11/25/why-everything-they-say-about-climate-change-is-wrong/#42b9816b12d6
چرا ادعاهاي آخرالزماني در باب تغييرات اقليم نادرست است
مقالهاي از فوربس نوشتهي مايكل شالنبرگر
چرا ادعاهاي آخرالزماني در باب تغييرات اقليم نادرست است
مقالهاي از فوربس نوشتهي مايكل شالنبرگر
Forbes
Why Apocalyptic Claims About Climate Change Are Wrong
Climate change is real but it's not the end of the world. And increasingly extreme statements by activists undermine environmental progress, say climate scientists.
انسانها وقتی در یک سیستم خودکامه قرار میگیرند سعی میکنند از خودشان سلب مسئولیت کنند.
چند سال بعد از جنگ جهانی دوم، دست کم دو نسل از جوانان به نسلهای پیشین تاختند که در زمان جنایات هیتلر و آلمان نازی، چه نقشی داشتید و چرا سکوت کردید. آنها بار گناه را بر دوش سیستم انداختند و شانه خالی کردند، چنانکه دیدیم و میبینیم.
اینجا هم دست کم دو تا سه نسل درگیر و مسئول مستقیم خطاها و ستمهایی شده که گریبان خیلیها را گرفته است اما وقتی پرسش میشود که چرا، در پاسخ، هر چیزی خواهید شنید جز ابراز پشیمانی یا پذیرش مسئولیت. مثلا همین کابینهی فعلی، متشکل از افرادی است که یا از نزدیکان و یا از کابینهی نخست وزیر محصور هستند و در این میانه، احدی از ایشان، حتی به فکر استعفا یا هر کار دیگری در راستای جبران قضایا نیست و نخواهد بود.
هانا آرنت، فیلسوف سیاست، در رسالهای به نام «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» به بیان همین وضعیت و البته ارائهی راهکارهای مربوط به آن میپردازد.
@mamrizzio
چند سال بعد از جنگ جهانی دوم، دست کم دو نسل از جوانان به نسلهای پیشین تاختند که در زمان جنایات هیتلر و آلمان نازی، چه نقشی داشتید و چرا سکوت کردید. آنها بار گناه را بر دوش سیستم انداختند و شانه خالی کردند، چنانکه دیدیم و میبینیم.
اینجا هم دست کم دو تا سه نسل درگیر و مسئول مستقیم خطاها و ستمهایی شده که گریبان خیلیها را گرفته است اما وقتی پرسش میشود که چرا، در پاسخ، هر چیزی خواهید شنید جز ابراز پشیمانی یا پذیرش مسئولیت. مثلا همین کابینهی فعلی، متشکل از افرادی است که یا از نزدیکان و یا از کابینهی نخست وزیر محصور هستند و در این میانه، احدی از ایشان، حتی به فکر استعفا یا هر کار دیگری در راستای جبران قضایا نیست و نخواهد بود.
هانا آرنت، فیلسوف سیاست، در رسالهای به نام «مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری» به بیان همین وضعیت و البته ارائهی راهکارهای مربوط به آن میپردازد.
@mamrizzio
Forwarded from تاریخاندیشی ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
این روزها ثبتنام برای انتخابات مجلس انجام میشود. آیا شما در انتخابات آتی مجلس مشارکت میکنید؟
Anonymous Poll
11%
قطعاً شرکت میکنم
6%
هنوز تصمیم نگرفتم، اما احتمالاً شرکت میکنم
12%
هنوز تصمیم نگرفتم، اما احتمالاً شرکت نمیکنم
71%
قطعاً شرکت نمیکنم
https://www.forbes.com/sites/michaelshellenberger/2019/12/04/why-climate-alarmism-hurts-us-all/?emci=2ec988e8-bc16-ea11-828b-2818784d6d68&emdi=0a929482-bf16-ea11-828b-2818784d6d68&ceid=1556470#2c6d6bd336d8
چرا هراسآفريني اقليمي به همهي ما صدمه ميزند.
مقالهاي از فوربس به قلم مايكل شالنبرگر.
در اين مقاله او به بررسي صدمات روحياي كه به نسل جوان و نوجوان از انبوه تحليلها و خبرهاي بيپايه و علمي وارد ميشود، ميپردازد.
احساس ميكنم خوشبينها و علمگراها كمتر بچهدار ميشوند و اين اصلاً خبر خوبي نيست!
@mamrizzio
چرا هراسآفريني اقليمي به همهي ما صدمه ميزند.
مقالهاي از فوربس به قلم مايكل شالنبرگر.
در اين مقاله او به بررسي صدمات روحياي كه به نسل جوان و نوجوان از انبوه تحليلها و خبرهاي بيپايه و علمي وارد ميشود، ميپردازد.
احساس ميكنم خوشبينها و علمگراها كمتر بچهدار ميشوند و اين اصلاً خبر خوبي نيست!
@mamrizzio
Forbes
Why Climate Alarmism Hurts Us All
There is no scientific basis for the claim that climate change will be apocalyptic, but there is growing evidence that climate alarmism is contributing to rising anxiety and depression among teenagers.
.
«روشنفکران تا از درک چیزی عاجز میشوند، رو به ابداع نظریه میآورند.»
مؤخره ی رمان «جنگ آخر زمان» از ماریو بارگاس یوسا.
جایی دورافتاده در برزیل قرن نوزدهم، شورشی برپا شد که تمام نهصد صفحه رمان دربارهی این شورش است. همگان از علت این شورش بیخبر بودند و هر کس تحلیلی داشت. واقعیت اما چه بود؟
رمان ترجمهای دارد در حد تألیف. یعنی حس میکنید کوثری خودش به زبان فارسی سلیس و پرمایه این رمان را نوشته. دو شخصیت این رمان را محال است بعد خواندن فراموش کنید...
من هنوز گاهی در کوچه های کانودوس قدم میزنم.
#ماریو_بارگاس_یوسا #جنگ_آخر_زمان #آدرس_غلط
@mamrizzio
«روشنفکران تا از درک چیزی عاجز میشوند، رو به ابداع نظریه میآورند.»
مؤخره ی رمان «جنگ آخر زمان» از ماریو بارگاس یوسا.
جایی دورافتاده در برزیل قرن نوزدهم، شورشی برپا شد که تمام نهصد صفحه رمان دربارهی این شورش است. همگان از علت این شورش بیخبر بودند و هر کس تحلیلی داشت. واقعیت اما چه بود؟
رمان ترجمهای دارد در حد تألیف. یعنی حس میکنید کوثری خودش به زبان فارسی سلیس و پرمایه این رمان را نوشته. دو شخصیت این رمان را محال است بعد خواندن فراموش کنید...
من هنوز گاهی در کوچه های کانودوس قدم میزنم.
#ماریو_بارگاس_یوسا #جنگ_آخر_زمان #آدرس_غلط
@mamrizzio
Forwarded from تاریخاندیشی ــ مهدی تدینی (هزارتو)
«دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد...»
ماجرا ساده است اما درد آن تا عمق استخوان میرود... مانند گلولهای که از تن میگذرد، گوشت و استخوان را میدرد.
نویسندهای عربستانی رمانی مینویسد که سراسر آن نقد اجتماعی است، نقدی تند، گزنده و بیپروا. همه را از لب تیغ تیز نقد خود میگذراند، رحم نمیکند زیرا نیک میداند ترحم بر فاسدان سر بریدن جامعه است. این نویسنده در اثر خود فساد اخلاقی و سیاسی اربابان زر و زور را نقد میکند، پرده را بالا میزند و پشت نقاب شاهزادگان سعودی را نشان میدهد. از فساد دانشگاه میگوید، از مدرکهای تقلبی شاهزادگان که با پول از قاهره خریداری کردهاند. تعصبورزی مفتیها، فساد جنسی ثروتمندان و بدکرداری با زنان را نشان میدهد...
چنین کتابی در عربستان نوشته و منتشر شده است و جالب است بدانید کتاب سال عربستان هم شده است! کتابی که سرتاپای نظام سیاسی، فرهنگی و اجتماعی سعودی را نقد میکند منتشر میشود و جایزه میگیرد.
حال همین کتاب به فارسی ترجمه شده است. برای کسب مجوز نشر به وزارت ارشاد رفته و هزار ایراد بر کتاب گرفتهاند! صفحات و پاراگرافهای متعددی از کتاب باید سانسور شود! کسی تیغ به دست در هر جای متن قدری از گوشت تن داستان بُریده است.
کتابی که جامعۀ عربستان را به تندی و بیپروا نقد میکند در عربستان منتشر میشود و جایزه میگیرد اما در ایران سانسور میشود. اول که قصد کردم این سطرها را بنویسم خشمگین بودم، اما بعد سرد و کرخت شدم، درمانده و درخودفروریخته. این سطرها هم فغانی از سر بیچارگی بود. اصلاً برای جامعهای که غم نان دارد رمان کیلویی چند؟
راستی چه بر سر جامعۀ مدنی ما آمده؟ جامعۀ مدنی ما به دائمالخمری میماند که غمهایش را در پیاله حل میکند و فقط فکر خماری فردا شب است.
پینوشت:
تعمداً نه از نویسنده نام بردم، نه از عنوان کتاب، نه از مترجم و نه از ناشر.
در تصویر پیوست محض نمونه یک پاراگراف از کتاب را بخوانید، جایی که قهرمان عاصی داستان از دانشگاه اخراج میشود.
مهدی تدینی
@tarikhandishi | تاریخاندیشی
ماجرا ساده است اما درد آن تا عمق استخوان میرود... مانند گلولهای که از تن میگذرد، گوشت و استخوان را میدرد.
نویسندهای عربستانی رمانی مینویسد که سراسر آن نقد اجتماعی است، نقدی تند، گزنده و بیپروا. همه را از لب تیغ تیز نقد خود میگذراند، رحم نمیکند زیرا نیک میداند ترحم بر فاسدان سر بریدن جامعه است. این نویسنده در اثر خود فساد اخلاقی و سیاسی اربابان زر و زور را نقد میکند، پرده را بالا میزند و پشت نقاب شاهزادگان سعودی را نشان میدهد. از فساد دانشگاه میگوید، از مدرکهای تقلبی شاهزادگان که با پول از قاهره خریداری کردهاند. تعصبورزی مفتیها، فساد جنسی ثروتمندان و بدکرداری با زنان را نشان میدهد...
چنین کتابی در عربستان نوشته و منتشر شده است و جالب است بدانید کتاب سال عربستان هم شده است! کتابی که سرتاپای نظام سیاسی، فرهنگی و اجتماعی سعودی را نقد میکند منتشر میشود و جایزه میگیرد.
حال همین کتاب به فارسی ترجمه شده است. برای کسب مجوز نشر به وزارت ارشاد رفته و هزار ایراد بر کتاب گرفتهاند! صفحات و پاراگرافهای متعددی از کتاب باید سانسور شود! کسی تیغ به دست در هر جای متن قدری از گوشت تن داستان بُریده است.
کتابی که جامعۀ عربستان را به تندی و بیپروا نقد میکند در عربستان منتشر میشود و جایزه میگیرد اما در ایران سانسور میشود. اول که قصد کردم این سطرها را بنویسم خشمگین بودم، اما بعد سرد و کرخت شدم، درمانده و درخودفروریخته. این سطرها هم فغانی از سر بیچارگی بود. اصلاً برای جامعهای که غم نان دارد رمان کیلویی چند؟
راستی چه بر سر جامعۀ مدنی ما آمده؟ جامعۀ مدنی ما به دائمالخمری میماند که غمهایش را در پیاله حل میکند و فقط فکر خماری فردا شب است.
پینوشت:
تعمداً نه از نویسنده نام بردم، نه از عنوان کتاب، نه از مترجم و نه از ناشر.
در تصویر پیوست محض نمونه یک پاراگراف از کتاب را بخوانید، جایی که قهرمان عاصی داستان از دانشگاه اخراج میشود.
مهدی تدینی
@tarikhandishi | تاریخاندیشی
Telegram
attach 📎
👍1
Forwarded from مملکته
بی بی سی فارسی هر هفته این مرد را مقابل دیدگان مخاطبینش می نشاند تا به تحلیل مطبوعات بپردازد. شخصی که هیچ بویی از انسانیت نبرده و قاتلین مردم را مسئولین وظیفه شناس می داند. دست کارکنان بی بی سی فارسی هم به خون آغشته است. محمدرضا نیکفرها در این موارد بوی خون به مشام شان نمی رسد!
shakibafarnam
@mamlekate
shakibafarnam
@mamlekate
Forwarded from بورژوا
در این مطلب قصد دارم راجع به یک کشور بسیار فقیر بنویسم، با مردمانی گرسنه، که نرخ مرگومیر نوزادانش سه برابر متوسط کشورهای توسعهیافته بود؛ سوئد. در دهههای آغازین قرن بیستم، یک خانواده متوسط شهری در سوئد پنج فرزند داشت و هر هفت نفر در یک اتاق زندگی میکردند. ظرف یکصدسال همهچیز عوض شد. یکی از سریعترین پیشرفتهایی که بشر تا بهحال شاهد بوده است.
از ۱۸۵۰ تا ۱۹۵۰ میانگین درآمد یک سوئدی بیش از هشت برابر رشد کرد. در همین زمان جمعیت هم قریب به دو برابر شد. مرگومیر نوزادان از ۱۵ درصد به ۲ درصد کاهش و میانگین طول عمر ۲۸ سال افزایش یافت. یک مملکت فقیر رعیتنشین به یکی از ثروتمندترین کشورهای دنیا تبدیل شد. این تصور میان خیالبافان دنیا وجود دارد که رفاه سوئد حاصل سوسیالیسم است که با اخذ مالیات و بازتوزیع ثروت توانسته مدینه فاضله موردنظر مارکس و دوستان را بالاخره برپا کند و در عین حال صنعت و تولید را نیز پویا و قدرتمند نگه دارد. این خیالبافیها را معمولا بدون خجالت کشیدن و با صدای بلند بیان میکنند. بارها در گفتوگوها و مناظرهها، رقیب یا حضار مغالطه سوئد را تکرار کردهاند. خیلی اوقات پس از اینکه آمار و توضیحات را میشنوند تعجب میکنند که چگونه صدر تا ذیل ساختمان فکریشان شالوده بر مشتی دروغ بیپایه است. چنانکه در ادامه توضیح خواهم داد، داستان چیز دیگری است اما دو مساله باعث شده مغالطه سوئد میان شبهروشنفکران ایرانی شیوع پیدا کند؛ اول، خاطرات عمهخانمها و پسرخالههای مهاجر است که ظرف سیچهل سال گذشته به سوئد رفته و در ملاقاتهای خانوادگی دریافت شخصیشان را بهعنوان فکت با نعناعداغ اضافه برای این بزرگواران بیخبر بازگو کردهاند. دوم، آسمان و ریسمان یکی دو سلبریتی آمریکایی است که یکی در قامت نامزد ریاستجمهوری آمریکا سوزنش روی مغلطه سوئد گیر کرده بود. بهقول مرحوم ابوالقاسم حالت، دیوار حاشا بلند است. ادعاهای فرد مزبور بارها با مستندات فراوان رد شده و حتی مقامات رسمی کشورهای اسکاندیناوی به آن پاسخ دادهاند اما کسی جوابیه و تکذیبیه را نمیخواند. در عوض همه به ادعای بزرگ و نسخه ساده برای خوشبختی توجه میکنند. در ۱۹۵۰، وقتی سوئد یکی از موفقترین کشورهای دنیا بود، نه تنها پایینترین نرخ مالیات در میان همه کشورهای اروپایی (و آمریکا) را داشت بلکه بخش عمومی سوئد کوچکترین بخش عمومی تمام اروپا بود. افزایش مالیات و سیاستهای بازتوزیعی پس از این دوره آغاز شد.
گونار و آلوا میردال پدر و مادر فکری دولت رفاه سوئدی بودند. آنها در اوایل قرن بیستم به این باور رسیدند که سوئد بستر ایدهآل دولت رفاه «ز گهواره تا گور» است. جمعیت سوئد همگن و کم بود. سطح اعتماد میان جامعه و نسبت به حکومت بالا بود. در مقایسه با دیگر جاهای اروپا دوران فئودالی را تجربه نکرده بود و حکومت مشکلی با مشارکت مردمی نداشت و کشاورزان زمیندار، مقامات را به چشم بخشی از مردم و جامعه خود میدیدند تا زورگیر و دشمن. همچنین دستگاه اداری وسیع و طویل نبود و کارآمد و به نسبت خوبی عاری از فساد شناخته میشد. ارزشهای اخلاقی پروتستانی و فشار اجتماعی از طرف خانواده، دوستان و همسایگان به پیروی از این نظام ارزشی به آن معنی بود که مردم سخت کار میکردند. میردالها نتیجه گرفتند که اگر دولت رفاه در سوئد جواب ندهد در هیچ جای دیگر دنیا هم کارگر نخواهد افتاد. تا ۱۰ سال پس از این نتیجهگیری هزینههای عمومی در سوئد حدود ۱۰ درصد تولید ناخالص داخلی کشور بود.
https://t.me/iv?url=https://bourgeois.ir/?p=5133&rhash=e210c4be13c5d5
از ۱۸۵۰ تا ۱۹۵۰ میانگین درآمد یک سوئدی بیش از هشت برابر رشد کرد. در همین زمان جمعیت هم قریب به دو برابر شد. مرگومیر نوزادان از ۱۵ درصد به ۲ درصد کاهش و میانگین طول عمر ۲۸ سال افزایش یافت. یک مملکت فقیر رعیتنشین به یکی از ثروتمندترین کشورهای دنیا تبدیل شد. این تصور میان خیالبافان دنیا وجود دارد که رفاه سوئد حاصل سوسیالیسم است که با اخذ مالیات و بازتوزیع ثروت توانسته مدینه فاضله موردنظر مارکس و دوستان را بالاخره برپا کند و در عین حال صنعت و تولید را نیز پویا و قدرتمند نگه دارد. این خیالبافیها را معمولا بدون خجالت کشیدن و با صدای بلند بیان میکنند. بارها در گفتوگوها و مناظرهها، رقیب یا حضار مغالطه سوئد را تکرار کردهاند. خیلی اوقات پس از اینکه آمار و توضیحات را میشنوند تعجب میکنند که چگونه صدر تا ذیل ساختمان فکریشان شالوده بر مشتی دروغ بیپایه است. چنانکه در ادامه توضیح خواهم داد، داستان چیز دیگری است اما دو مساله باعث شده مغالطه سوئد میان شبهروشنفکران ایرانی شیوع پیدا کند؛ اول، خاطرات عمهخانمها و پسرخالههای مهاجر است که ظرف سیچهل سال گذشته به سوئد رفته و در ملاقاتهای خانوادگی دریافت شخصیشان را بهعنوان فکت با نعناعداغ اضافه برای این بزرگواران بیخبر بازگو کردهاند. دوم، آسمان و ریسمان یکی دو سلبریتی آمریکایی است که یکی در قامت نامزد ریاستجمهوری آمریکا سوزنش روی مغلطه سوئد گیر کرده بود. بهقول مرحوم ابوالقاسم حالت، دیوار حاشا بلند است. ادعاهای فرد مزبور بارها با مستندات فراوان رد شده و حتی مقامات رسمی کشورهای اسکاندیناوی به آن پاسخ دادهاند اما کسی جوابیه و تکذیبیه را نمیخواند. در عوض همه به ادعای بزرگ و نسخه ساده برای خوشبختی توجه میکنند. در ۱۹۵۰، وقتی سوئد یکی از موفقترین کشورهای دنیا بود، نه تنها پایینترین نرخ مالیات در میان همه کشورهای اروپایی (و آمریکا) را داشت بلکه بخش عمومی سوئد کوچکترین بخش عمومی تمام اروپا بود. افزایش مالیات و سیاستهای بازتوزیعی پس از این دوره آغاز شد.
گونار و آلوا میردال پدر و مادر فکری دولت رفاه سوئدی بودند. آنها در اوایل قرن بیستم به این باور رسیدند که سوئد بستر ایدهآل دولت رفاه «ز گهواره تا گور» است. جمعیت سوئد همگن و کم بود. سطح اعتماد میان جامعه و نسبت به حکومت بالا بود. در مقایسه با دیگر جاهای اروپا دوران فئودالی را تجربه نکرده بود و حکومت مشکلی با مشارکت مردمی نداشت و کشاورزان زمیندار، مقامات را به چشم بخشی از مردم و جامعه خود میدیدند تا زورگیر و دشمن. همچنین دستگاه اداری وسیع و طویل نبود و کارآمد و به نسبت خوبی عاری از فساد شناخته میشد. ارزشهای اخلاقی پروتستانی و فشار اجتماعی از طرف خانواده، دوستان و همسایگان به پیروی از این نظام ارزشی به آن معنی بود که مردم سخت کار میکردند. میردالها نتیجه گرفتند که اگر دولت رفاه در سوئد جواب ندهد در هیچ جای دیگر دنیا هم کارگر نخواهد افتاد. تا ۱۰ سال پس از این نتیجهگیری هزینههای عمومی در سوئد حدود ۱۰ درصد تولید ناخالص داخلی کشور بود.
https://t.me/iv?url=https://bourgeois.ir/?p=5133&rhash=e210c4be13c5d5
Forwarded from Anarconomy
۱۰ پرفروشترین کتابهای دهه گذشته رو میبینید. یکی از یکی مبتذلتر. مخصوصا چهار عنوان اول. همین چهار عنوان مجموعا حدود ۴۴ میلیون نسخه فروش داشتن!
با همینا «سرانه مطالعه» رو میکوبند روی سر ایرانیها و بش میگن تو هیچی نمیخونی!
@EricNotes
با همینا «سرانه مطالعه» رو میکوبند روی سر ایرانیها و بش میگن تو هیچی نمیخونی!
@EricNotes
Forwarded from اقتصاد و کسبوکار
از آنجا که مردم از نظر بسیاری از اوصاف که دولت نمیتواند تغییرشان دهد با هم فرق دارند، بنابراین اگر دولت بخواهد همه مردم شرایط مادی یکسانی داشته باشند ناچار باید با آنان رفتاری کاملاً متفاوت داشته باشد. درحقیقت برای تضمین موقعیت مادی یکسان برای مردمی شدیداً متفاوت از نظر توانایی، هوش، مهارت، دانش و پشتکار و نیز محیط مادی و اجتماعی، دولت بهوضوح باید با آنان رفتاری بسیار متفاوت داشته باشد.
از سوی دیگر، برابری در آن منافعی که دولت میتواند برای همه تأمین کند آشکارا به نابرابری در دیگر موقعیتهای مادی میانجامد. دولتی که هدفش تضمین وضعیتهای مادی برابر (یا هر الگوی از پیش تعیین شدهای از رفاه مادی) برای همۀ شهروندانش است ناگزیز است به مردم بگوید چهکاری باید بکنند. وقتی پاداشهایی که فرد انتظار دارد از اعمالش دریافت کند دیگر نشانۀ مناسبی نباشد از اینکه وی چگونه باید تلاشهایش را معطوف به جایی کند که بیشترین نیاز به آنها وجود دارد، آنگاه این پاداشها کارکرد هدایتکنندگیای را که در نظم بازار دارند از دست میدهند و دستورات مقام رهبریکننده [دولت] باید جای آنها را بگیرد.
یک دفتر برنامهریزی مرکزی برای اینکه به اهداف خود نائل آید باید وظایف و کارهای بسیار مختلف بر افراد تحمیل کند. به این ترتیب، ممکن است برخورد با افراد از نظر پرداخت پاداش یکسان باشد ولی این امر از نظر انواع مختلف کارهایی که این افراد باید به انجامدادن آنها وادار شوند امکانپذیر نخواهد بود. در اینجا نیز درست مانند نظم بازار، افراد برای نفع عمومی باید تسلیم نابرابری شوند؛ تفاوت صرفاً در این است که آنچه موجب این نابرابریها میشود تصمیم بیچون وچرا و غیرقابل اعتراض مقامات دولت است و نه تعامل مهارتهای فردی در یک فرایند غیرشخصی.
مقامی که وظیفهدار رسیدن به نتایج خاصی برای افراد است باید دارای اختیاراتی ذاتاً دلبخواهانه باشد تا افراد را مجبور به انجام آنچه برای رسیدن به نتیجۀ مورد نظر ضروری تشخیص داده شده است بکند. مساوات کامل، برای بیشترین تعداد [از مردم]، ضرورتاً به معنای فرمانبرداری یکسان تودههای وسیع مردم تحت فرمان افرادی است که امور آنها را اداره میکنند. درحالیکه برابری حقوق صرفا در حکومتی محدود ممکن است و شرط لازم برای آزادی فردی نیز همین است، اما مطالبۀ برابری مادی تنها با یک نظام سیاسی تمامیتخواه برآورده شدنی است.
فردریش فون هایک - سراب عدالت اجتماعی
@BusinessAndEconomics
از سوی دیگر، برابری در آن منافعی که دولت میتواند برای همه تأمین کند آشکارا به نابرابری در دیگر موقعیتهای مادی میانجامد. دولتی که هدفش تضمین وضعیتهای مادی برابر (یا هر الگوی از پیش تعیین شدهای از رفاه مادی) برای همۀ شهروندانش است ناگزیز است به مردم بگوید چهکاری باید بکنند. وقتی پاداشهایی که فرد انتظار دارد از اعمالش دریافت کند دیگر نشانۀ مناسبی نباشد از اینکه وی چگونه باید تلاشهایش را معطوف به جایی کند که بیشترین نیاز به آنها وجود دارد، آنگاه این پاداشها کارکرد هدایتکنندگیای را که در نظم بازار دارند از دست میدهند و دستورات مقام رهبریکننده [دولت] باید جای آنها را بگیرد.
یک دفتر برنامهریزی مرکزی برای اینکه به اهداف خود نائل آید باید وظایف و کارهای بسیار مختلف بر افراد تحمیل کند. به این ترتیب، ممکن است برخورد با افراد از نظر پرداخت پاداش یکسان باشد ولی این امر از نظر انواع مختلف کارهایی که این افراد باید به انجامدادن آنها وادار شوند امکانپذیر نخواهد بود. در اینجا نیز درست مانند نظم بازار، افراد برای نفع عمومی باید تسلیم نابرابری شوند؛ تفاوت صرفاً در این است که آنچه موجب این نابرابریها میشود تصمیم بیچون وچرا و غیرقابل اعتراض مقامات دولت است و نه تعامل مهارتهای فردی در یک فرایند غیرشخصی.
مقامی که وظیفهدار رسیدن به نتایج خاصی برای افراد است باید دارای اختیاراتی ذاتاً دلبخواهانه باشد تا افراد را مجبور به انجام آنچه برای رسیدن به نتیجۀ مورد نظر ضروری تشخیص داده شده است بکند. مساوات کامل، برای بیشترین تعداد [از مردم]، ضرورتاً به معنای فرمانبرداری یکسان تودههای وسیع مردم تحت فرمان افرادی است که امور آنها را اداره میکنند. درحالیکه برابری حقوق صرفا در حکومتی محدود ممکن است و شرط لازم برای آزادی فردی نیز همین است، اما مطالبۀ برابری مادی تنها با یک نظام سیاسی تمامیتخواه برآورده شدنی است.
فردریش فون هایک - سراب عدالت اجتماعی
@BusinessAndEconomics
آدمهای معمولی، مستقل از ایدههای روشنفکران میتوانند شرایطشان را بهبود ببخشند. آنها به لطف دولت رفاه و رشد اقتصادی میتوانند به کارفرمایی خردهپا یا مالکی کوچک بدل شوند. اعضای طبقهی کارگر به محض اینکه بتوانند، از طبقه و شغل و کارخانهشان میگریزند و به طرف برپاکردن بنگاه تجاری کوچک و موجودیتی مستقل میروند. نتیجه: بورژوازی و طبقهی کارگر بر اساس منافعی مشترک به هم پیوستهاند. روشنفکران چپ که از این تحول وحشتزده شده بودند، کلمهای جدید ابداع کردند، برای توصیف این واقعیت که مردم از آنها روی برگرداندهاند: «پوپولیسم»
راجر اسکروتن
برگرفته از سایت نشر آسو، با اندکی تلخیص.
@mamrizzio
راجر اسکروتن
برگرفته از سایت نشر آسو، با اندکی تلخیص.
@mamrizzio
Forwarded from Anarconomy
بیشتر مردم ایران دنبال آلترناتیوی برای حکومت نیستند. دنبال یک زندگی آلترناتیو هستند. نسخه دیگهای که در اون همین کار فعلی رو انجام بدن ولی قدرت خرید بیشتری داشته باشند، ریسک کمی متحمل بشن اما پاداش زیادی از اقتصاد بگیرند، واردات آزاد باشه اما بچههاشون بیکار نباشند، بیشتر چیزها مفت یا ارزان باشه اما دلار گرون نشه، ایران یکی از قلدرهای جهانی باشه ولی محاصره نشه، همزمان یکم از مسئولیتهای امام زمان رو هم به عهده بگیره ولی تبعات مادی نداشته باشه، مزاحم سبک زندگی دیگران بشن ولی دولت مزاحم سبک زندگی خودشون نشه، دولت بزرگ و مقتدر باشه اما فاسد نباشه. رضاخان «باعرضه» دیگهای عهدهدار مملکت بشه اما کشور مثل کانادا اداره بشه.
چیزی که ایرانیها میخوان همونچیزیه که خودشون هستند. پکیجی از آرزوهای متناقض. و هرچه باشه دستنیافتنی خواهد بود. البته این تعمیم دادن به این معنی نیست که همه ۸۵ میلیون نفر همین هستند. قطعا اینطور نیست. ولی هر موجی شکل بگیره، فرم دهندهش اینها خواهند بود.
بنابراین اگر احیانا و احیانا روزی فرصت پیدا کردند حکومتی غیر از طاعونی که فعلا هست رو انتخاب کنند، نیروهایی ظاهر میشن برای کسب قدرت که بخشی ازون پکیج رو برآورده کنند و در مورد بقیهش دروغ بگن، و بالاخره یکیشون رأی لازم رو خواهد آورد و بر همهچیز مسلط خواهد شد. ایرانیها به آلترناتیوی که اریک نوعی جلوشون قرار بده رأی نخواهند داد. نگاه نکنید این روزها از دروغهای بزرگی که شنیدن خونشون به جوش اومده؛ در اون روز موعود به صداقت محض رأی نخواهند داد.
و اما اگه صرفا کنجکاوید، این آلترناتیو شخصی منه، که تا ابد یک رویا باقی خواهد موند:
تکرار تجربه افغانستان و عراق در ایران، شلیک تیر به قلب خودمونه. نباید کشوری برهنه از اندیشه غربی رو مستقیم فرستاد داخل تنور دموکراسی. دو نهاد باید به کل از رأی مردم مصون باقی بمونه: ارتش، و بانک مرکزی. اولی برای اینکه چیزی مثل حشدالشعبی از پارلمان «منتخب» بیرون نیاد، و دومی برای اینکه اقتصاد بازیچه و ماشین چاپ پول دولت «منتخب» نشه. برای اینکه بشه این دوتا رو از شر دموکراسی خاورمیانهای حفاظت کرد، نیاز به دیکتاتوری هست که توتالیتر نباشه. (نظام دموکراتیک توتالیتر بدتر از نظام دیکتاتوری غیر توتالیتره). و یک شاه میتونه جایگاه اون دیکتاتور غیرتوتالیتر رو بگیره. مهم نیست چه کسی باشه. میشه از هر کسی یه شاه ساخت، گر خدا خواهد. سپس مابقی حاکمیت رو میشه به دموکراسی سپرد. به عبارتی به جای اینکه سلطنت رو مشروطه کنیم، دموکراسی رو مشروطه میکنیم. چه تضمینی هست اون شاه با ارتشی که در اختیار داره دموکراسی رو نکنه تو کیسه مشکی؟ تقریبا هیچ. اما اگه در همون ابتدا درست انتخابش کنیم، تا حداقل سی سال فرصت تنفس به جامعه داده میشه تا با دنیای متمدن آشنا بشه و خودشو آداپته کنه، و اگه درست انتخاب نکنیم از چیزی که الان هست بدتر نمیشه.
ممنون که پرسیدید.
@EricNotes
چیزی که ایرانیها میخوان همونچیزیه که خودشون هستند. پکیجی از آرزوهای متناقض. و هرچه باشه دستنیافتنی خواهد بود. البته این تعمیم دادن به این معنی نیست که همه ۸۵ میلیون نفر همین هستند. قطعا اینطور نیست. ولی هر موجی شکل بگیره، فرم دهندهش اینها خواهند بود.
بنابراین اگر احیانا و احیانا روزی فرصت پیدا کردند حکومتی غیر از طاعونی که فعلا هست رو انتخاب کنند، نیروهایی ظاهر میشن برای کسب قدرت که بخشی ازون پکیج رو برآورده کنند و در مورد بقیهش دروغ بگن، و بالاخره یکیشون رأی لازم رو خواهد آورد و بر همهچیز مسلط خواهد شد. ایرانیها به آلترناتیوی که اریک نوعی جلوشون قرار بده رأی نخواهند داد. نگاه نکنید این روزها از دروغهای بزرگی که شنیدن خونشون به جوش اومده؛ در اون روز موعود به صداقت محض رأی نخواهند داد.
و اما اگه صرفا کنجکاوید، این آلترناتیو شخصی منه، که تا ابد یک رویا باقی خواهد موند:
تکرار تجربه افغانستان و عراق در ایران، شلیک تیر به قلب خودمونه. نباید کشوری برهنه از اندیشه غربی رو مستقیم فرستاد داخل تنور دموکراسی. دو نهاد باید به کل از رأی مردم مصون باقی بمونه: ارتش، و بانک مرکزی. اولی برای اینکه چیزی مثل حشدالشعبی از پارلمان «منتخب» بیرون نیاد، و دومی برای اینکه اقتصاد بازیچه و ماشین چاپ پول دولت «منتخب» نشه. برای اینکه بشه این دوتا رو از شر دموکراسی خاورمیانهای حفاظت کرد، نیاز به دیکتاتوری هست که توتالیتر نباشه. (نظام دموکراتیک توتالیتر بدتر از نظام دیکتاتوری غیر توتالیتره). و یک شاه میتونه جایگاه اون دیکتاتور غیرتوتالیتر رو بگیره. مهم نیست چه کسی باشه. میشه از هر کسی یه شاه ساخت، گر خدا خواهد. سپس مابقی حاکمیت رو میشه به دموکراسی سپرد. به عبارتی به جای اینکه سلطنت رو مشروطه کنیم، دموکراسی رو مشروطه میکنیم. چه تضمینی هست اون شاه با ارتشی که در اختیار داره دموکراسی رو نکنه تو کیسه مشکی؟ تقریبا هیچ. اما اگه در همون ابتدا درست انتخابش کنیم، تا حداقل سی سال فرصت تنفس به جامعه داده میشه تا با دنیای متمدن آشنا بشه و خودشو آداپته کنه، و اگه درست انتخاب نکنیم از چیزی که الان هست بدتر نمیشه.
ممنون که پرسیدید.
@EricNotes
Forwarded from Mohammad-Tabibian
عوارض یا مالیات بر ابوالقاسم
این داستان که می گویم هم مثل بسیاری داستان ها و امثال و حکم، حکمت تجربی و سابقه دارد. می گویند شاه عباس خواست به فردی بخشش کند گفت از من چیزی بخواه و آن مرد هم بفکر نوعی در آمد پایدار بود گفت حکمی به من بده که هر کس یک الاغ دارد یک درهم و اگر الاغ ماده بود دو درهم به من بدهد. شاه عباس گفت در آمد زیادی عایدت نمی شود گفت در حکم اضافه کن که صاحب الاغ اگر دو زن دارد یک درهم اضافه بدهد و اگر لنگ بود هم یک درهم. شاه عباس پرسید در مورد صاحب الاغ مطلب دیگری نداری و مرد که قبلا در مورد موضوع فکر نکرده بود گفت اضافه کن که اگر اسم او ابوالقاسم بود یک درهم اگر یک چشمش هم کور بود یک درهم بدهد. مرد حکم را گرفت به خیابان چارباغ رفت برای دشت، اولین کسی که سوار الاغ عبور کرد را گرفت که یک درهم بر حسب حکم شاه بده. مرد به التماس افتاد که این الاغ کلا یک درهم نمی ارزد، وقتی صورتش معلوم شد یک چشمش کور است ضابط گفت یک درهم دیگر هم طبق حکم بده. گفت من پایم لنگ است مجبورم با این الاغ رفت و آمد کنم به من رحم کن و دست از سرم بر دار، مرد گفت باید یک درهم دیگر هم بدهی می شود سه درهم، در این کشمکش معلوم شد الاغ ماده است مرد گفت یک در هم دیگر هم باید بدهی می شود چهار درهم. یک عابر که از آن طرف عبور می کرد و ما جرا را دید به صاحب حکم گفت به این بیچاره رحم کن دو زن دارد. صاحب حکم گفت باید پنج درهم بدهی جار و جنجال توجه عابرین را جلب کرد و آشنایی به مرد الاغ سوار گفت ابولقاسم موضوع چیست؟ و صاحب حکم گفت اسمت هم ابولقاسم است طبق حکم شاه می شود شش درهم. مرد بیچاره گفت پس بگو این مالیات بر ابوالقاسم است، الاغ را گذاشت و با پای لنگ فرار کرد. بسیاری از صاحبان کسب و کار و در آمد هم در کشور ما به خاطر انواع عوارض و مالیات و تامین اجتماعی و هزینه های شهر داری و غیره الاغ را گذاشته اند فرار کرده اند یعنی کار گاه و کارخانه و شرکت را بسته اند و یا خواهند بست. یک روز صحبت از اخذ مالیات از خانه های خالی است، یک روز مالیات از سپرده های بانکی، یک روز از موجودی زیور آلاتی که خانم ها در منزل دارند، یک روز عوارض خروج، یک روز مالیات خروج مازاد بر عوارض خروج، یک روز مالیات بر اموال غیر ضروری، یک روز مالیات بر اضافه شدن ارزش سهام و اموال( در شرایط تورمی این خود می شود واویلا)...!!! حال فکر می کنید مالیات بر ابوالقاسم شوخی بوده است؟
این که به بهانه های مختلف، و واقعا بهانه، از مردم پول گرفته شود و دلیل آن هم این باشد که دولت ( حکومت) نمی خواهد یک باز سازی در ساختار مالی خود انجام دهد و پیوسته چشم به منابع مردم و اخذ آن دارد عواقب نا هنجار اقتصادی مختلفی ببار می آورد. به زودی معلوم خواهد شد که داروغه ناتینگهام هم نمی تواند مردم را بتکاند و چیزی حاصل کند.
در بحث های منطقی گویا چنین است که ابتدا یک یا چند پایه مالیاتی تعریف می کنند مثل ثروت و یا در آمد (یا مصرف) منطقا بخش هایی از آن را برای اطمینان از تامین زندگی مردم معاف و با نرخ ها و شیوه های مشخص از مازاد مالیات می گیرند. مالیات وصله پینه ای آسیب رسان و کم بازده و فساد آور است.
بعد می شود صحبت عوارض، عوارض در سنت مالی کشور ما در مقابل ارائه خدمات خاص اخذ می شود. مثل عبور از اتوبان که حفظ خدمت رسانی آن هزینه نگهداری و تعمیرات را لازم می کند. اخذ عوارض بدون مشخص بودن خدمات بی معنی یعنی غیر عادلانه است. سال ها است بر روی قبض برق و مانند آن رقم هایی اضافه و اخذ می شود برای مثلا صدا و سیما کاملا غیر منطقی و غیر عادلانه. این حقیر و بسیاری دیگر اصولا تلویزیون نگاه نمی کنیم چرا باید پول بدهیم؟ یا برخی باید پول بدهند برای برنامه هایی که تایید نمی کنند در پخش آن هم نظری ندارند. پول باید بدهند برای یک تشکیلات عریض و طویل نا کار آمد که شبکه های مشابه بین المللی با ده ها میلیون بیننده کسری از فضای اداری، ساختمان و پرسنل آن را هم ندارند. هم اکنون بسیاری از پرداخت ها از جمله مالیات موسوم به مالیات ارزش افزوده قابل توجیه نیست حال چگونه باید بفکر یافتن راه های جدید برای تکاندن کیسه مردم باشیم؟
این داستان که می گویم هم مثل بسیاری داستان ها و امثال و حکم، حکمت تجربی و سابقه دارد. می گویند شاه عباس خواست به فردی بخشش کند گفت از من چیزی بخواه و آن مرد هم بفکر نوعی در آمد پایدار بود گفت حکمی به من بده که هر کس یک الاغ دارد یک درهم و اگر الاغ ماده بود دو درهم به من بدهد. شاه عباس گفت در آمد زیادی عایدت نمی شود گفت در حکم اضافه کن که صاحب الاغ اگر دو زن دارد یک درهم اضافه بدهد و اگر لنگ بود هم یک درهم. شاه عباس پرسید در مورد صاحب الاغ مطلب دیگری نداری و مرد که قبلا در مورد موضوع فکر نکرده بود گفت اضافه کن که اگر اسم او ابوالقاسم بود یک درهم اگر یک چشمش هم کور بود یک درهم بدهد. مرد حکم را گرفت به خیابان چارباغ رفت برای دشت، اولین کسی که سوار الاغ عبور کرد را گرفت که یک درهم بر حسب حکم شاه بده. مرد به التماس افتاد که این الاغ کلا یک درهم نمی ارزد، وقتی صورتش معلوم شد یک چشمش کور است ضابط گفت یک درهم دیگر هم طبق حکم بده. گفت من پایم لنگ است مجبورم با این الاغ رفت و آمد کنم به من رحم کن و دست از سرم بر دار، مرد گفت باید یک درهم دیگر هم بدهی می شود سه درهم، در این کشمکش معلوم شد الاغ ماده است مرد گفت یک در هم دیگر هم باید بدهی می شود چهار درهم. یک عابر که از آن طرف عبور می کرد و ما جرا را دید به صاحب حکم گفت به این بیچاره رحم کن دو زن دارد. صاحب حکم گفت باید پنج درهم بدهی جار و جنجال توجه عابرین را جلب کرد و آشنایی به مرد الاغ سوار گفت ابولقاسم موضوع چیست؟ و صاحب حکم گفت اسمت هم ابولقاسم است طبق حکم شاه می شود شش درهم. مرد بیچاره گفت پس بگو این مالیات بر ابوالقاسم است، الاغ را گذاشت و با پای لنگ فرار کرد. بسیاری از صاحبان کسب و کار و در آمد هم در کشور ما به خاطر انواع عوارض و مالیات و تامین اجتماعی و هزینه های شهر داری و غیره الاغ را گذاشته اند فرار کرده اند یعنی کار گاه و کارخانه و شرکت را بسته اند و یا خواهند بست. یک روز صحبت از اخذ مالیات از خانه های خالی است، یک روز مالیات از سپرده های بانکی، یک روز از موجودی زیور آلاتی که خانم ها در منزل دارند، یک روز عوارض خروج، یک روز مالیات خروج مازاد بر عوارض خروج، یک روز مالیات بر اموال غیر ضروری، یک روز مالیات بر اضافه شدن ارزش سهام و اموال( در شرایط تورمی این خود می شود واویلا)...!!! حال فکر می کنید مالیات بر ابوالقاسم شوخی بوده است؟
این که به بهانه های مختلف، و واقعا بهانه، از مردم پول گرفته شود و دلیل آن هم این باشد که دولت ( حکومت) نمی خواهد یک باز سازی در ساختار مالی خود انجام دهد و پیوسته چشم به منابع مردم و اخذ آن دارد عواقب نا هنجار اقتصادی مختلفی ببار می آورد. به زودی معلوم خواهد شد که داروغه ناتینگهام هم نمی تواند مردم را بتکاند و چیزی حاصل کند.
در بحث های منطقی گویا چنین است که ابتدا یک یا چند پایه مالیاتی تعریف می کنند مثل ثروت و یا در آمد (یا مصرف) منطقا بخش هایی از آن را برای اطمینان از تامین زندگی مردم معاف و با نرخ ها و شیوه های مشخص از مازاد مالیات می گیرند. مالیات وصله پینه ای آسیب رسان و کم بازده و فساد آور است.
بعد می شود صحبت عوارض، عوارض در سنت مالی کشور ما در مقابل ارائه خدمات خاص اخذ می شود. مثل عبور از اتوبان که حفظ خدمت رسانی آن هزینه نگهداری و تعمیرات را لازم می کند. اخذ عوارض بدون مشخص بودن خدمات بی معنی یعنی غیر عادلانه است. سال ها است بر روی قبض برق و مانند آن رقم هایی اضافه و اخذ می شود برای مثلا صدا و سیما کاملا غیر منطقی و غیر عادلانه. این حقیر و بسیاری دیگر اصولا تلویزیون نگاه نمی کنیم چرا باید پول بدهیم؟ یا برخی باید پول بدهند برای برنامه هایی که تایید نمی کنند در پخش آن هم نظری ندارند. پول باید بدهند برای یک تشکیلات عریض و طویل نا کار آمد که شبکه های مشابه بین المللی با ده ها میلیون بیننده کسری از فضای اداری، ساختمان و پرسنل آن را هم ندارند. هم اکنون بسیاری از پرداخت ها از جمله مالیات موسوم به مالیات ارزش افزوده قابل توجیه نیست حال چگونه باید بفکر یافتن راه های جدید برای تکاندن کیسه مردم باشیم؟
Forwarded from کاغذ
برشی از کتاب؛ عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه
ما روی زمین صاف زندگی میکنیم، روی سطح، اگرچه همچنان بلندپروازیم. ما قعرنشینان گاهی به بلندای خدایان میرسیم. بعضی با بالِ هنر پر میکشند، بعضی با مذهب عروج میکنند؛ ولی بیشتریها را عشق پرواز میدهد. وقتی بالا میرویم، خب ممکن است سقوط هم بکنیم. فرودهای بیدردسر انگشتشمارند. ممکن است یکهو ببینیم با شدتی استخوانشکن مثل توپ داریم به زمین میخوریم و تا خط راهآهنِ کشوری خارجی کشیده شدهایم. هر داستان عاشقانه، بالقوه، داستانِ اندوه نیز هست؛ اگرنه در اوایل، اما در ادامهاش؛ برای این یکیشان نه، برای دیگری؛ بعضی وقتها هم برای هر دویشان.
پس چرا ما همواره سودای عشق داریم؟ چون عشق نقطهتلاقی حقیقت و جادوست؛ حقیقت چنان که در عکاسی؛ و جادو چنان که در بالونسواری.
عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه | جولین بارنز | عماد مرتضوی | نشر گمان | ۱۴۴ ص، پالتویی
#بریده_کتاب
@kaaghaz
ما روی زمین صاف زندگی میکنیم، روی سطح، اگرچه همچنان بلندپروازیم. ما قعرنشینان گاهی به بلندای خدایان میرسیم. بعضی با بالِ هنر پر میکشند، بعضی با مذهب عروج میکنند؛ ولی بیشتریها را عشق پرواز میدهد. وقتی بالا میرویم، خب ممکن است سقوط هم بکنیم. فرودهای بیدردسر انگشتشمارند. ممکن است یکهو ببینیم با شدتی استخوانشکن مثل توپ داریم به زمین میخوریم و تا خط راهآهنِ کشوری خارجی کشیده شدهایم. هر داستان عاشقانه، بالقوه، داستانِ اندوه نیز هست؛ اگرنه در اوایل، اما در ادامهاش؛ برای این یکیشان نه، برای دیگری؛ بعضی وقتها هم برای هر دویشان.
پس چرا ما همواره سودای عشق داریم؟ چون عشق نقطهتلاقی حقیقت و جادوست؛ حقیقت چنان که در عکاسی؛ و جادو چنان که در بالونسواری.
عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه | جولین بارنز | عماد مرتضوی | نشر گمان | ۱۴۴ ص، پالتویی
#بریده_کتاب
@kaaghaz
Forwarded from Vahid Online وحید آنلاین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نحوه جدید و صحیح احوالپرسی بعد #کرونا :))
Mardetanha
آقا این عالیه 🤣🤣🤣
همین رو دست به دست کنید شوخی و جدی همه یاد بگیرن
LalehAbr
📡 @VahidOnline
Mardetanha
آقا این عالیه 🤣🤣🤣
همین رو دست به دست کنید شوخی و جدی همه یاد بگیرن
LalehAbr
📡 @VahidOnline
Forwarded from Anarconomy
یک بار در تاکسی کنار یک راننده تریلی سابقهدار بددهن نشسته بودم که کل فاصله تهران تا کرج با انواعی از ادبیات سکسیستی و نژادپرستانه و دگرجنسستیزانه کل بدنه نظام رو مثل شاهنامه توصیف کرد. اون موقع با خودم میگفتم حالا ما هم مخالفیم ولی این آخه چه طرز حرف زدنه؟!
بعدها متوجه شدم اونها در کابین تریلی به بینشی رسیده بودند که ما که خودمون رو در کتاب و مقاله و هماندیشی و بحث آکادمیک غرق کرده بودیم بعدا بش رسیدیم. بعدتر فکر کردم بینش درست بوده اما در گنجینه لغات ضعیفند بندگان خدا، و گرنه همون حرفها رو بهتر هم میشد زد. و بعدتر متوجه شدم حتی در انتخاب واژگان هم بینش درستی داشتند. این ما بودیم که فکر میکردیم متمدنتریم، چون نمیدونستیم با چی طرفیم!
چه سیکلی رو طی کردیم. باید اسمش رو بذارم «دایره درد».
@EricNotes
بعدها متوجه شدم اونها در کابین تریلی به بینشی رسیده بودند که ما که خودمون رو در کتاب و مقاله و هماندیشی و بحث آکادمیک غرق کرده بودیم بعدا بش رسیدیم. بعدتر فکر کردم بینش درست بوده اما در گنجینه لغات ضعیفند بندگان خدا، و گرنه همون حرفها رو بهتر هم میشد زد. و بعدتر متوجه شدم حتی در انتخاب واژگان هم بینش درستی داشتند. این ما بودیم که فکر میکردیم متمدنتریم، چون نمیدونستیم با چی طرفیم!
چه سیکلی رو طی کردیم. باید اسمش رو بذارم «دایره درد».
@EricNotes