Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
میدانیم که تحولات زبان در جوامع شفاهی سریعتر و شدیدتر است. کتابت و سواد باعث استحکامی میشود که مانع تحول سریع است. فرض کنید یک جامعهی عمدتاً فاقد سواد خواندن/نوشتن به واسطهی برخورد با بیگانگان بعضی کلمات آنان را بشنود. مثلاً صد سال پیش که انگلیسیها حضور پررنگی در خوزستان پیدا کردند، در حالی که سواد در ایران بسیار پایین بود. برخی کلمات آنان (و سپس آمریکاییها) در اثر مواجههی مستقیم با مردم بومی وارد گویش محلی شد. مثلاً به چیزی که در آن شراب میخورند، میگوید گیلاس. چرا؟ چون دیده انگلیسی شراب را در چیزی میریزد که به آن میگوید گلاس (با آ کشیده بریتانیایی) بواسطهی نحوهی کارکرد مغز انسان، او خودبخود کلمه را جوری میشنود که به کلمات زبان خودش نزدیک باشد، یعنی گیلاس! اما اگر این خوزستانی سواد انگلیسی میداشت و چشمش املای کلمه را میدید که Glass است، میفهمید بین گ و ل چیزی نیست و ی را اضافه نمیکرد.
این تنها یک مثال ساده دربارهی تلفظ است. اما در سایر ابعاد زبان هم همین قاعده جاری است. سواد بیشتر به معنی تسلط بهتر به درست و غلط زبان است و در نتیجه به حفظ اشکال "درست" میانجامد. (فعلاً با گروهی که عمداً و بنا به تئوریهای دیگر زبانی غلط مینویسند و مدعی هستند غلط آنها درست است کاری نداریم.) با این اوصاف به نظر من میرسد که تحولات زبان فارسی کنونی که کمکم دارند سریع هم میشوند به شکلی است که گویا این جامعه کلاً بیسواد است. یعنی به تعبیر مشهور، جامعهای است که در آن بیسوادها -تا حدودی- خواندن و نوشتن یاد گرفتهاند. مثالی بزنم: در عنوان خبر بخش فارسی صدای آمریکا آمده «گسترش سامانه بارشی مونسون؛ مقامات استانی نوار جنوبی ایران اعلام آمادهباش کردند» monsoon در انگلیسی از لغت پرتغالی monção برگرفته است و لغت پرتغالی خود از لفظ عربی موسم. آنچه دارد اتفاق میافتد، گسترش بارانهای موسمی مشهور هند به درون خاک ایران است. لفظ بارانها یا بادهای موسمی را همه در ایران شنیدهاند. در همین بدترین نظام آموزش و پرورش ممکن هم کتابهای جغرافیا دربارهی آن توضیح میدهند و طبعاً برای نامگذاری پدیده از عنوان باران موسمی استفاده میکنند، نه مونسون. اگر میتوان به بارانهای موسمی گفت مونسون، چرا به خود به جای ایرانی نگوییم ایرِینیَن؟
اگر به صفحهی شخصی مثلاً خبرنگار صدای آمریکا، بیبیسی یا دویچه ولهی فارسی یا هر کدام از این اینها (لفظ مودبانهای برای نامیدنشان وجود ندارد) در شبکهی اجتماعی بربخورد، میبینید که کاروان فیل ادعای طبقطبق اینها را نمیکشد و متمایلند با ایرانی (خاصه درون ایران) مثل رعیت برخورد کنند، چون آنها "خارج" هستند و در نهادهای "خارجی" کار میکنند و... ولی حاصل کارشان، مثل دم خروس، همیشه لو میدهد که آنها بچههای خوب نظام آموزش و پرورش فاسد همینجا هستند. نظامی که اگر قرآن را طوطیوار حفظ کنی و نفهمی، مساعده و تشویق میگیری، و میتوانی بسته به اینکه پزشکی مد است یا مهندسی، همه چیز را در آن خلاصه کنی و سواد عمومی نداشته باشی؛ نه از ادبیات، نه تاریخ، نه جغرافیا، نه عربی و حتی زیستشناسی -اگر در دورهی مد مهندسی باشی- هنر هم که کلاً نزد ایرانیان است!
یک بار دیگر به تحول زبانی مورد بحث دقت کنیم. فردی در صدای آمریکا نشسته، خبری دربارهی ایران مینویسد. در عنوان و متن خبر از کلمهی انگلیسی مونسون استفاده میکند که خود تلفظ انگلیسی "موسمی" رایج در فارسی است. ننهبزرگ بیسواد خواندن/نوشتن وقتی گلاس را میشنود و میخواهد به کار ببرد، آن را به شکل گیلاس تغییر میدهد، چون گیلاس برایش آشناست. خبرنگار پرافادهی فلان رسانهی فارسی "خارج" چرا نمیتواند مونسون را به موسمی برگرداند؟ چون خود کلمهی موسمی برایش ناآشناست! عبارت بارانهای موسمی که در کتاب جغرافیا دیده را یادش نیست. چون جوری درس خوانده که در این نظام آموزش احمقپرور شاگرد اول باشد، نه جوری که واقعاً چیزی یاد بگیرد. از خواندن/نوشتن که بگذریم، او بیسواد است. چون بیسواد است و لفظ موسمی برایش غریبه است، به نظرش میرسد که مونسون لابد یک چیز هندی است که انگلیسیها از آنها گرفتهاند و همانطور هم به کارش میبرد. (سناریوی بدتر این است: موسمی را یادش است، ولی به خاطر ترکیب جهل و خودنمایی فکر میکند اگر بگوید مونسون باکلاستر است.)
میگویند تغییر در ذات زبان است. بله هست. اما یکی از علل مهم تغییر بیسوادی است. هر زبانی تغییر میکند تا با شرایط کنونی خودش سازگار شود. تغییرات فعلی زبان فارسی عمدتاً در راستای این است که چیزی بشود مناسب و متناسب مشتی بیسواد محصول این نظام جنایتکار آموزش و پروش. به هر حال گند زدن به چیزی هم مصداق تغییر آن است.
پیشتر اینجا نمونهی دیگری از ترکیب جهل و خودنمایی را نشان داده بودم.
#گند_پارسی (که با مونسون از بنگاله میآورند!)
این تنها یک مثال ساده دربارهی تلفظ است. اما در سایر ابعاد زبان هم همین قاعده جاری است. سواد بیشتر به معنی تسلط بهتر به درست و غلط زبان است و در نتیجه به حفظ اشکال "درست" میانجامد. (فعلاً با گروهی که عمداً و بنا به تئوریهای دیگر زبانی غلط مینویسند و مدعی هستند غلط آنها درست است کاری نداریم.) با این اوصاف به نظر من میرسد که تحولات زبان فارسی کنونی که کمکم دارند سریع هم میشوند به شکلی است که گویا این جامعه کلاً بیسواد است. یعنی به تعبیر مشهور، جامعهای است که در آن بیسوادها -تا حدودی- خواندن و نوشتن یاد گرفتهاند. مثالی بزنم: در عنوان خبر بخش فارسی صدای آمریکا آمده «گسترش سامانه بارشی مونسون؛ مقامات استانی نوار جنوبی ایران اعلام آمادهباش کردند» monsoon در انگلیسی از لغت پرتغالی monção برگرفته است و لغت پرتغالی خود از لفظ عربی موسم. آنچه دارد اتفاق میافتد، گسترش بارانهای موسمی مشهور هند به درون خاک ایران است. لفظ بارانها یا بادهای موسمی را همه در ایران شنیدهاند. در همین بدترین نظام آموزش و پرورش ممکن هم کتابهای جغرافیا دربارهی آن توضیح میدهند و طبعاً برای نامگذاری پدیده از عنوان باران موسمی استفاده میکنند، نه مونسون. اگر میتوان به بارانهای موسمی گفت مونسون، چرا به خود به جای ایرانی نگوییم ایرِینیَن؟
اگر به صفحهی شخصی مثلاً خبرنگار صدای آمریکا، بیبیسی یا دویچه ولهی فارسی یا هر کدام از این اینها (لفظ مودبانهای برای نامیدنشان وجود ندارد) در شبکهی اجتماعی بربخورد، میبینید که کاروان فیل ادعای طبقطبق اینها را نمیکشد و متمایلند با ایرانی (خاصه درون ایران) مثل رعیت برخورد کنند، چون آنها "خارج" هستند و در نهادهای "خارجی" کار میکنند و... ولی حاصل کارشان، مثل دم خروس، همیشه لو میدهد که آنها بچههای خوب نظام آموزش و پرورش فاسد همینجا هستند. نظامی که اگر قرآن را طوطیوار حفظ کنی و نفهمی، مساعده و تشویق میگیری، و میتوانی بسته به اینکه پزشکی مد است یا مهندسی، همه چیز را در آن خلاصه کنی و سواد عمومی نداشته باشی؛ نه از ادبیات، نه تاریخ، نه جغرافیا، نه عربی و حتی زیستشناسی -اگر در دورهی مد مهندسی باشی- هنر هم که کلاً نزد ایرانیان است!
یک بار دیگر به تحول زبانی مورد بحث دقت کنیم. فردی در صدای آمریکا نشسته، خبری دربارهی ایران مینویسد. در عنوان و متن خبر از کلمهی انگلیسی مونسون استفاده میکند که خود تلفظ انگلیسی "موسمی" رایج در فارسی است. ننهبزرگ بیسواد خواندن/نوشتن وقتی گلاس را میشنود و میخواهد به کار ببرد، آن را به شکل گیلاس تغییر میدهد، چون گیلاس برایش آشناست. خبرنگار پرافادهی فلان رسانهی فارسی "خارج" چرا نمیتواند مونسون را به موسمی برگرداند؟ چون خود کلمهی موسمی برایش ناآشناست! عبارت بارانهای موسمی که در کتاب جغرافیا دیده را یادش نیست. چون جوری درس خوانده که در این نظام آموزش احمقپرور شاگرد اول باشد، نه جوری که واقعاً چیزی یاد بگیرد. از خواندن/نوشتن که بگذریم، او بیسواد است. چون بیسواد است و لفظ موسمی برایش غریبه است، به نظرش میرسد که مونسون لابد یک چیز هندی است که انگلیسیها از آنها گرفتهاند و همانطور هم به کارش میبرد. (سناریوی بدتر این است: موسمی را یادش است، ولی به خاطر ترکیب جهل و خودنمایی فکر میکند اگر بگوید مونسون باکلاستر است.)
میگویند تغییر در ذات زبان است. بله هست. اما یکی از علل مهم تغییر بیسوادی است. هر زبانی تغییر میکند تا با شرایط کنونی خودش سازگار شود. تغییرات فعلی زبان فارسی عمدتاً در راستای این است که چیزی بشود مناسب و متناسب مشتی بیسواد محصول این نظام جنایتکار آموزش و پروش. به هر حال گند زدن به چیزی هم مصداق تغییر آن است.
پیشتر اینجا نمونهی دیگری از ترکیب جهل و خودنمایی را نشان داده بودم.
#گند_پارسی (که با مونسون از بنگاله میآورند!)
👍1
Forwarded from مملکته
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔻مصاحبه بیبیسی فارسی با سباستین گورکا، استراتژیست پیشین دونالد ترامپ و مجری برنامه رادیویی 'اول آمریکا'
مجری: آقای ترامپ.. ایران را در آستانه رسیدن به سلاح هستهای قرار داده
▫️سباستین گورکا برای اینکه نشون بده سوالِ مطرحشده چقدر پرته میگه «مطمئن نیستم مترجم داره درست ترجمه میکنه یا نه ولی اگه واقعاً منظورتون اینه که ...»
برادرمهدی هم مشغول شد به توضیح که نه آقا درست ترجمه کردم!
JahangirTaban
▫️سباستین گورکا: "خواهش میکنم، انقدر تبلیغات مزخرف رو اشاعه ندین، میدونم اونجا BBC هست، ولی نکنید این کار رو، محض رضای مردم ایران هم شده نکنید"😂
FBawr
@mamlekate
مجری: آقای ترامپ.. ایران را در آستانه رسیدن به سلاح هستهای قرار داده
▫️سباستین گورکا برای اینکه نشون بده سوالِ مطرحشده چقدر پرته میگه «مطمئن نیستم مترجم داره درست ترجمه میکنه یا نه ولی اگه واقعاً منظورتون اینه که ...»
برادرمهدی هم مشغول شد به توضیح که نه آقا درست ترجمه کردم!
JahangirTaban
▫️سباستین گورکا: "خواهش میکنم، انقدر تبلیغات مزخرف رو اشاعه ندین، میدونم اونجا BBC هست، ولی نکنید این کار رو، محض رضای مردم ایران هم شده نکنید"😂
FBawr
@mamlekate
😁4👍3
Forwarded from بورژوا
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سایه به روایت محمد ماشینچیان
قصد من سرزنش فردی که دستش از دنیا کوتاه شده، نیست. قصدم یادآوری کردن این موضوع مهمه که از آدم ها بت نسازیم و فراموش نکنیم این ویرانه ای که امروز از ایران باقی مانده نتیجه مکاتب فکری ورشکسته و ایده های غلطه. و گاهی اوقات این ایده های غلط و مکاتب ورشکسته در اشعار زیبا از زبان دلنازکان محترمی مثل سایه جاری میشه:
درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست، عصيان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد زین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
#سایه #هوشنگ_ابتهاج
#محمدماشینچیان
قصد من سرزنش فردی که دستش از دنیا کوتاه شده، نیست. قصدم یادآوری کردن این موضوع مهمه که از آدم ها بت نسازیم و فراموش نکنیم این ویرانه ای که امروز از ایران باقی مانده نتیجه مکاتب فکری ورشکسته و ایده های غلطه. و گاهی اوقات این ایده های غلط و مکاتب ورشکسته در اشعار زیبا از زبان دلنازکان محترمی مثل سایه جاری میشه:
درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست، عصيان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد زین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
#سایه #هوشنگ_ابتهاج
#محمدماشینچیان
👍7👎1
fereydoun vol4.pdf
2.5 MB
شمارهی چهارم مجلهی فریدون
در این شماره، جستاری دربارهی رابطهی میان تفکر چپ و ملیگرایی در ایران نوشتهام
@mamrizzio
در این شماره، جستاری دربارهی رابطهی میان تفکر چپ و ملیگرایی در ایران نوشتهام
@mamrizzio
👍4
Forwarded from یادداشتهای سید احمدرضا قائممقامی
از شاهنامه
به گرسیوزِ بدنهان شاه گفت
که این را به کوی آورید از نهفت
ز پرده به درگه بریدش کشان
برِ روزبانانِ مردمکُشان
بدان تا بگیرند موی سرش
بدرّند بر تن همه چادرش
زنندش همی چوب تا تخم کین
بریزد بر این بوم از ایرانزمین ...
همه نامداران آن انجمن
گرفتند نفرین بر او تن به تن
که از شاه و دستور و از لشکری
از آن گونه نشنید کس داوری ...
که دوزخ به از تخت افراسیاب
نشاید بر این کشور آرام و خواب
به گرسیوزِ بدنهان شاه گفت
که این را به کوی آورید از نهفت
ز پرده به درگه بریدش کشان
برِ روزبانانِ مردمکُشان
بدان تا بگیرند موی سرش
بدرّند بر تن همه چادرش
زنندش همی چوب تا تخم کین
بریزد بر این بوم از ایرانزمین ...
همه نامداران آن انجمن
گرفتند نفرین بر او تن به تن
که از شاه و دستور و از لشکری
از آن گونه نشنید کس داوری ...
که دوزخ به از تخت افراسیاب
نشاید بر این کشور آرام و خواب
بحث دربارهی خشونت همیشه حساسیتزا و پیچیدهست. کسانی بر این عقیدهاند که تحت هیچ شرایطی نباید خشونت ورزید و در طیفهای مقابل کسانی عقیده دارند که خشونت (به اشکال و با شروط گوناگون) رواست.
من این پست را در پاسخ به نظریهای که آقای علیرضا امتیاز ترویج کرده و با بازنشر صحبتهای دکتر آرش نراقی در این باره نوشتهام. نه قدمی فراتر میروم و نه ادعای آوردن نظریهای جدید در این باب دارم چون حرفهای نراقی را منسجم، شدنی و منطقی میدانم. به تعبیری، ما بر شانههای غولان ایستادهایم.
نراقی در بحث خود، نوعی از خشونت را که «موجه» مینامدش، در بعضی بزنگاهها روا میداند.
او خشونت موجه را واجد سه هدف میداند: دفاع از خویشتن، پایداری در برابر نقض گسترده و سیستماتیک حقوق شهروندان و دفاع از منطق گفتوگو بهعنوان بنیان جامعهی مدنی.
در سطحی دیگر، نراقی برای اعمال خشونت هم سه شرط را لازم میبیند: اصل تأثیر، اصل تمایز و اصل تناسب که به ترتیب، تأثیر یعنی فرض کنیم اعمال آن حد از خشونت اثربخش و کاراست، تمایز یعنی خشونت نباید کور باشد و هدفمندانه بین بیگناه و گناهکار فرق قایل شود و تناسب یعنی میزان و حد خشونت در تناسب با وخامت مشکل و وضعیت در پیش رو باشد یعنی به تعبیر این کیبرد، خشونت در حدی و تا جایی که منطق گفتوگو دوباره برقرار شود و بتوان مشکل را در ادامه، بدون خشونت حل کرد.
سخن را به درازا نمیکشانم، چیزی هم بر آن نمیافزایم و دعوت میکنم به تماشای گفتوگوی بسیار آموزندهی دکتر نراقی و رامین جهانبگلو که چندین سال قبل در برنامهی پرگار برگزار و ایدهی این پست از آن برگرفته شد. لینک این گفتوگو در یوتوب و احتمالا آرشیو بیبیسی فارسی موجود است.
#خشونت #چرخه_کارپمن
@mamrizzio
من این پست را در پاسخ به نظریهای که آقای علیرضا امتیاز ترویج کرده و با بازنشر صحبتهای دکتر آرش نراقی در این باره نوشتهام. نه قدمی فراتر میروم و نه ادعای آوردن نظریهای جدید در این باب دارم چون حرفهای نراقی را منسجم، شدنی و منطقی میدانم. به تعبیری، ما بر شانههای غولان ایستادهایم.
نراقی در بحث خود، نوعی از خشونت را که «موجه» مینامدش، در بعضی بزنگاهها روا میداند.
او خشونت موجه را واجد سه هدف میداند: دفاع از خویشتن، پایداری در برابر نقض گسترده و سیستماتیک حقوق شهروندان و دفاع از منطق گفتوگو بهعنوان بنیان جامعهی مدنی.
در سطحی دیگر، نراقی برای اعمال خشونت هم سه شرط را لازم میبیند: اصل تأثیر، اصل تمایز و اصل تناسب که به ترتیب، تأثیر یعنی فرض کنیم اعمال آن حد از خشونت اثربخش و کاراست، تمایز یعنی خشونت نباید کور باشد و هدفمندانه بین بیگناه و گناهکار فرق قایل شود و تناسب یعنی میزان و حد خشونت در تناسب با وخامت مشکل و وضعیت در پیش رو باشد یعنی به تعبیر این کیبرد، خشونت در حدی و تا جایی که منطق گفتوگو دوباره برقرار شود و بتوان مشکل را در ادامه، بدون خشونت حل کرد.
سخن را به درازا نمیکشانم، چیزی هم بر آن نمیافزایم و دعوت میکنم به تماشای گفتوگوی بسیار آموزندهی دکتر نراقی و رامین جهانبگلو که چندین سال قبل در برنامهی پرگار برگزار و ایدهی این پست از آن برگرفته شد. لینک این گفتوگو در یوتوب و احتمالا آرشیو بیبیسی فارسی موجود است.
#خشونت #چرخه_کارپمن
@mamrizzio
👏6
▪️ای غوکها که موجْ برآشفته خوابتان
وافکنده در تلاطمِ شطِّ شتابتان
خوش یافتید این خزهٔ سبز را پناه
روزی دو، گر امان بدهد آفتابتان
دم از زلال خضر زنید و مسلّم است
کز این لجنکدهست همه نان و آبتان
بیشرمتر ز جمع شمایان نیافرید
ایزد که آفرید برای عذابتان
کوتاهبین و تنگنظر، گرچه چشمها
از کاسهخانه جَسته برون چون حبابتان
در خاک رنگ خاکی و در سبزه سبزرنگ
رنگِ محیط بوده، هماره، مآبتان
از بیخ گوش نعرهزنانید و گوش خلق
کر شد ازین مُکابرهٔ بیحسابتان
یک شب نشد کز این همه بیداد بس کنید
وین سیم بگسلد ز چُگور و رَبابتان
تسبیح ایزد است به پندار عامیان
آن شومْشیونِ چو نَعیب غُرابتان
هنگام قول، آمرِ معروف و در عمل
از هیچ مُنکَری نبود اجتنابتان
بسیار ازین نفير نفسگیرتان گذشت
کو افعیای که نعره زند در جوابتان
داند جهان که در همهٔ عمر بوده است
روزی ز بال پشّه و خون ذُبابتان
جز جیغ و ویغ و شیون و فریاد و همهمه
کاری دگر نیامده از شیخ و شابتان
تکرار یک ترانه و یک شومْنوحه است
سر تا به سر تمامِ سطورِ کتابتان
چون است و چون که از دل گندابهٔ قرون
ناگه گرفته است تب انقلابتان؟
وز ژاژِ ژنده، خنده به خورشید میزند
شمع تمامْکاستهٔ نیمتابتان
مانا گمان برید که ایزد به فضل خویش
کرده ست بهر فتح جهان انتخابتان
یا خود زمان و گردش افلاک کرده است
بر جملهٔ ممالک مالکْرِقابتان
گر جمع «مادران به خطا»، نامتان نهیم
هرگز نکردهایم خطا در خطابتان
نی اصلتان بهقاعده، نی نسلتان درست
دانسته نیست سلسلهٔ انتسابتان
جز این حقیقتی که یکی ابر جادُوی
آورد و برفشاند بر این خاک و آبتان
پروردتان به نمنم بارانِ خویشتن
تا برگذشت حد نصیب از نصابتان
این آبگیر گند که آبشخور شماست
وین سان بوَد به کام ایاب و ذهابتان
سیلی دمنده بود ز کهسار خشم خلق
کاینگونه گشته بسترِ آرام و خوابتان
تسبیحتان دعای بقای لجنکدهست
بادا که این دعا نشود مستجابتان
ای مشت چَنگلوک زمینگیرِ پشّهخوار
شرمآور است دعوی اوج عقابتان
گاهی درون خشکی و گاهی درون آب
تا چند ازین دوزیستنِ کامیابتان؟
چون صبح روشن است که خواهد ز دست رفت
فردا، عنانِ دولتِ پا در رکابتان
چندان که آفتاب تموزی شود پدید
این جلبکان سبز نگردد حجابتان
این آبگیر عرصهٔ این جنگ و دار و گیر
گردد بخار و سر دهد اندر سرابتان
و آنگاه، دیوْبادِ دمانی رسد ز راه
بِپْراکَنَد به هر طرفی با شتابتان
وز یال دیوْباد درافتید و در زمان
بینم خموش و خسته و خرد و خرابتان
وین غوكجامههای چو دستارِ تازیان
یک یک شود به گردنِ نازک طنابتان
وان مار را گمارَد ایزد که بِشْکَرَد
آسودگیطلبْ تنِ خوش خورد و خوابتان
وز چشم مار رو به خموشی نهید و مار
باری درین مُجاوَبه سازد مُجابتان.
نک خوابتان به پهنهٔ مرداب نیمشب
خوش باد تا سحر بدمد آفتابتان
با این همه گزند که دیدیم دلخوشیم
تا بو که خلق درنگرد بینقابتان.
محمدرضا شفیعی کدکنی
@mamrizzio
وافکنده در تلاطمِ شطِّ شتابتان
خوش یافتید این خزهٔ سبز را پناه
روزی دو، گر امان بدهد آفتابتان
دم از زلال خضر زنید و مسلّم است
کز این لجنکدهست همه نان و آبتان
بیشرمتر ز جمع شمایان نیافرید
ایزد که آفرید برای عذابتان
کوتاهبین و تنگنظر، گرچه چشمها
از کاسهخانه جَسته برون چون حبابتان
در خاک رنگ خاکی و در سبزه سبزرنگ
رنگِ محیط بوده، هماره، مآبتان
از بیخ گوش نعرهزنانید و گوش خلق
کر شد ازین مُکابرهٔ بیحسابتان
یک شب نشد کز این همه بیداد بس کنید
وین سیم بگسلد ز چُگور و رَبابتان
تسبیح ایزد است به پندار عامیان
آن شومْشیونِ چو نَعیب غُرابتان
هنگام قول، آمرِ معروف و در عمل
از هیچ مُنکَری نبود اجتنابتان
بسیار ازین نفير نفسگیرتان گذشت
کو افعیای که نعره زند در جوابتان
داند جهان که در همهٔ عمر بوده است
روزی ز بال پشّه و خون ذُبابتان
جز جیغ و ویغ و شیون و فریاد و همهمه
کاری دگر نیامده از شیخ و شابتان
تکرار یک ترانه و یک شومْنوحه است
سر تا به سر تمامِ سطورِ کتابتان
چون است و چون که از دل گندابهٔ قرون
ناگه گرفته است تب انقلابتان؟
وز ژاژِ ژنده، خنده به خورشید میزند
شمع تمامْکاستهٔ نیمتابتان
مانا گمان برید که ایزد به فضل خویش
کرده ست بهر فتح جهان انتخابتان
یا خود زمان و گردش افلاک کرده است
بر جملهٔ ممالک مالکْرِقابتان
گر جمع «مادران به خطا»، نامتان نهیم
هرگز نکردهایم خطا در خطابتان
نی اصلتان بهقاعده، نی نسلتان درست
دانسته نیست سلسلهٔ انتسابتان
جز این حقیقتی که یکی ابر جادُوی
آورد و برفشاند بر این خاک و آبتان
پروردتان به نمنم بارانِ خویشتن
تا برگذشت حد نصیب از نصابتان
این آبگیر گند که آبشخور شماست
وین سان بوَد به کام ایاب و ذهابتان
سیلی دمنده بود ز کهسار خشم خلق
کاینگونه گشته بسترِ آرام و خوابتان
تسبیحتان دعای بقای لجنکدهست
بادا که این دعا نشود مستجابتان
ای مشت چَنگلوک زمینگیرِ پشّهخوار
شرمآور است دعوی اوج عقابتان
گاهی درون خشکی و گاهی درون آب
تا چند ازین دوزیستنِ کامیابتان؟
چون صبح روشن است که خواهد ز دست رفت
فردا، عنانِ دولتِ پا در رکابتان
چندان که آفتاب تموزی شود پدید
این جلبکان سبز نگردد حجابتان
این آبگیر عرصهٔ این جنگ و دار و گیر
گردد بخار و سر دهد اندر سرابتان
و آنگاه، دیوْبادِ دمانی رسد ز راه
بِپْراکَنَد به هر طرفی با شتابتان
وز یال دیوْباد درافتید و در زمان
بینم خموش و خسته و خرد و خرابتان
وین غوكجامههای چو دستارِ تازیان
یک یک شود به گردنِ نازک طنابتان
وان مار را گمارَد ایزد که بِشْکَرَد
آسودگیطلبْ تنِ خوش خورد و خوابتان
وز چشم مار رو به خموشی نهید و مار
باری درین مُجاوَبه سازد مُجابتان.
نک خوابتان به پهنهٔ مرداب نیمشب
خوش باد تا سحر بدمد آفتابتان
با این همه گزند که دیدیم دلخوشیم
تا بو که خلق درنگرد بینقابتان.
محمدرضا شفیعی کدکنی
@mamrizzio
👏5
Ghafas Bas - Mehdi Yarrahi
@mehdiyarrahi
«قفس بس»
#مهدی_یراحی #شهیار_قنبری
انتشار: ۲۹ شهریور ۱۴۰۱
#مهسا_امینی #ایران #فصل_الخطاب
@moziktherapy موزیکتراپی
#مهدی_یراحی #شهیار_قنبری
انتشار: ۲۹ شهریور ۱۴۰۱
#مهسا_امینی #ایران #فصل_الخطاب
@moziktherapy موزیکتراپی
👍3
https://unherd.com/2022/09/what-western-feminists-can-learn-from-iran/
آنچه فمینیستهای غربی میتوانند از ایران بیاموزند
نوشتهی ایان حرسیعلی
@mamrizzio
آنچه فمینیستهای غربی میتوانند از ایران بیاموزند
نوشتهی ایان حرسیعلی
@mamrizzio
UnHerd
What Western feminists can learn from Iran
Solidarity means more in Tehran than Washington
Forwarded from شرق وحشی
(به هشدارهای پدر و مادرت گوش ندادی، از پنجرۀ توالت بیرون جستی و در رفتی. هنگام افتادن، پرچمی را بالا گرفته بودی، هفده ساله بودی. اما من زنده ماندم؛ حالا سیوشش سالهام. در حضور سایهات، زنده ماندن جرم است و تقدیم شعری به تو، شرمی حتی زشتتر. زندهها باید دهانهایشان را بسته نگه دارند، باید به زمزمههای گورها گوش دهند. نوشتن شعری برای تو! شایستهاش نیستم. سن تو، هفده، بیش از هر حرف و کاری میارزد – بیش از هر چیزی که بشود آفرید.)
منِ زنده،
انگشتنما حتی.
کاش شجاعت یا صلاحیتش را داشتم
تا چند گل یا شعری تقدیمت کنم،
تا پیش لبخند محو هفده سالهات بیایم،
اگرچه میدانم – میدانم –
هفده سالگی ذرهای کینه به دل نمیگیرد.
سن تو (هفده سالگی) به من میگوید:
زندگی ساده است. شکوهی ندارد،
مثل زل زدن به بیابانی بدون مرز است:
بیاینکه نیازی به درخت یا آب داشته باشد،
یا به گلهایی در اینجا و آنجا،
خصومتِ خورشید را میگیری؛ همین.
در هفده سالگی، روی خیابان افتادی،
و راه گم شد.
در هفده سالگی، چشمها گِلآلود است،
تو مثل یک کتاب آرام بودی.
اینجا، در این جهان،
هفده ساله،
به چیزی چنگ نمیزنی،
به هیچ چیزی جز جوانی خالص، سفید و بیآلایشت.
وقتی در هفده سالگی، نفسات برید –
خب، مثل یک معجزه بود –
امید از دست رفتهای نداشتی.
گلولهها کوهها را دریدند،
دریاها را به لرزه درآوردند،
گویی، برای لحظهای، همۀ گُلهای جهان
به یک رنگ درآمدند.
هفده ساله، امیدی را از دست ندادی،
نمیتوانستی ناامید شوی.
عشقی را که هرگز به کسی ندادی بگیر و
به مادرت بده؛
حالا موهایش سفید است.
مادرت که زمانی زندانیات کرد.
دودمانش به پایان رسید،
زیر پرچم سرخی که پنج ستاره بر آن نقش بسته.
چشمان مادرت،
از پوست و گوشت و خون خودت،
که با قامتی افراشته ایستاده،
با نگاه پایانیات باز شد.
آخرین خواستهات را با خودش حمل میکند،
وقتی میان گورها راه میرود.
وقتی ببیند خودش هم آمادۀ افتادن است،
روح تو،
او را در آغوش میگیرد،
و در خیابان میگذارد.
فراتر از سن یا جوانی،
فراتر از مرگ،
هفده سال،
داری،
تا ابد.
1 ژوئن 1991، آخر شب، پکن
لیو شیائوبو – برای هفده سالگی
لیو شیائوبو، اولین چینی برندۀ صلح نوبل، این شعر را در دومین سالگرد قتل عام تیانآنمن برای جیانگ جیلیان، فرزند دینگ زیلین، از بنیانگذاران «مادران تیانآنمن» سرود که در قتل عام تیانآنمن در هفده سالگی به ضرب گلوله کشته شد.
لیو شیائوبو در سال 2017 در زندان حزب کمونیست چین مرد. او ، پس از کال فون اوستیزکی، که در سال 1938 در زندان نازیها مرد، اولین برندۀ جایزۀ صلح نوبلی بود که در زندان میمرد.
https://t.me/yusefmasoud
منِ زنده،
انگشتنما حتی.
کاش شجاعت یا صلاحیتش را داشتم
تا چند گل یا شعری تقدیمت کنم،
تا پیش لبخند محو هفده سالهات بیایم،
اگرچه میدانم – میدانم –
هفده سالگی ذرهای کینه به دل نمیگیرد.
سن تو (هفده سالگی) به من میگوید:
زندگی ساده است. شکوهی ندارد،
مثل زل زدن به بیابانی بدون مرز است:
بیاینکه نیازی به درخت یا آب داشته باشد،
یا به گلهایی در اینجا و آنجا،
خصومتِ خورشید را میگیری؛ همین.
در هفده سالگی، روی خیابان افتادی،
و راه گم شد.
در هفده سالگی، چشمها گِلآلود است،
تو مثل یک کتاب آرام بودی.
اینجا، در این جهان،
هفده ساله،
به چیزی چنگ نمیزنی،
به هیچ چیزی جز جوانی خالص، سفید و بیآلایشت.
وقتی در هفده سالگی، نفسات برید –
خب، مثل یک معجزه بود –
امید از دست رفتهای نداشتی.
گلولهها کوهها را دریدند،
دریاها را به لرزه درآوردند،
گویی، برای لحظهای، همۀ گُلهای جهان
به یک رنگ درآمدند.
هفده ساله، امیدی را از دست ندادی،
نمیتوانستی ناامید شوی.
عشقی را که هرگز به کسی ندادی بگیر و
به مادرت بده؛
حالا موهایش سفید است.
مادرت که زمانی زندانیات کرد.
دودمانش به پایان رسید،
زیر پرچم سرخی که پنج ستاره بر آن نقش بسته.
چشمان مادرت،
از پوست و گوشت و خون خودت،
که با قامتی افراشته ایستاده،
با نگاه پایانیات باز شد.
آخرین خواستهات را با خودش حمل میکند،
وقتی میان گورها راه میرود.
وقتی ببیند خودش هم آمادۀ افتادن است،
روح تو،
او را در آغوش میگیرد،
و در خیابان میگذارد.
فراتر از سن یا جوانی،
فراتر از مرگ،
هفده سال،
داری،
تا ابد.
1 ژوئن 1991، آخر شب، پکن
لیو شیائوبو – برای هفده سالگی
لیو شیائوبو، اولین چینی برندۀ صلح نوبل، این شعر را در دومین سالگرد قتل عام تیانآنمن برای جیانگ جیلیان، فرزند دینگ زیلین، از بنیانگذاران «مادران تیانآنمن» سرود که در قتل عام تیانآنمن در هفده سالگی به ضرب گلوله کشته شد.
لیو شیائوبو در سال 2017 در زندان حزب کمونیست چین مرد. او ، پس از کال فون اوستیزکی، که در سال 1938 در زندان نازیها مرد، اولین برندۀ جایزۀ صلح نوبلی بود که در زندان میمرد.
https://t.me/yusefmasoud
Telegram
شرق وحشی
مسعود یوسف حصیرچین
بعضی از ترجمهها:
فرار از اردوگاه 14
رهبر عزیز
اتهام
آداب دیکتاتوری
خوردوخوراک دیکتاتورها
جمهوری خلق نسیان
ما هماهنگ شدهایم
درون اردوگاهها
مهیای رقصی در برف
چرا سوسیالیست نیستم
نظریههای منفیباف
اینستاگرام
instagram.com/masoud.yusef
بعضی از ترجمهها:
فرار از اردوگاه 14
رهبر عزیز
اتهام
آداب دیکتاتوری
خوردوخوراک دیکتاتورها
جمهوری خلق نسیان
ما هماهنگ شدهایم
درون اردوگاهها
مهیای رقصی در برف
چرا سوسیالیست نیستم
نظریههای منفیباف
اینستاگرام
instagram.com/masoud.yusef
❤1
Forwarded from Anarconomy
پرهیز از خشونت، یک آموزه اخلاقی نیست؛ یک استراتژی عقلانی و حتی غریزیه. برای اینکه هنگام مواجهه با خرس قهوهای در وسط جنگل، حرکتی که تحریکش کنه انجام ندی، لازم نیست دوستدار حیوانات باشی. کافیه بدونی که اگه بیفته دنبالت، قهرمان دوی سرعت المپیک هم باشی بت میرسه. آشنایی با فیزیک خشونت، کافیه برای پرهیز داشتن از خشونت.
اما اگه همون خرس به همسفرت که در چادر خوابیده حمله کرده بود و کلنگ کوهنوردی همراهت بود، بهتره به جای پنیک یا فرار، با نوک تیز همون کلنگ یه کاری بکنی. این آموزه اخلاقیه.
کسانی که به پرهیز از خشونت دعوت میکنند، وانمود میکنند صراط مستقیمی کشف کردهاند که به ذهن دیگران نمیرسه. در حالی که به عقل بچه هم میرسه. اون چیزی که همیشه در تاریخ طرف ضعیف رو هل داده به سمت نادیده گرفتن پرهیز عقلانی از خشونت، تعهدات اخلاقی بوده. وقتی ساکنان کنستانتینوپل به مقاومت در برابر محاصره شهر توسط مسلمانان ادامه میدادند، میدونستند که خسته کردن دشمن این ریسک رو داره که اگر موفق شد شهر رو بگیره جوری مردم رو مجازات میکنه که گربهها هم در امان نمانند. ولی به شهر تعهد داشتند. پس این ریسک رو پذیرفتند.
قاعده برخورد با گروگانگیر یک بانک اینه که ابتدا با گروگانگیر مذاکره بشه. اگه مذاکره جواب نداد، از خشونت استفاده خواهد شد. این پروتکلیه که همه مردم دنیا قبولش دارند و از دولتشون هم میخوان همین کار رو انجام بده. با این تبصره که نباید این خشونت طوری اعمال بشه که کل بانک با خاک یکسان بشه. اما اگه گروگانگیرها چند گروه شدند و هر گروه یک ساختمان مهم شهر رو گرفت باید چه کرد؟ مثلا یک گروه پمپهای آب شهر رو گرفت، و یک گروه پستهای برق رو، و یک گروه بیمارستانها رو، و یک گروه انبار نفت رو. در اون صورت هم باید اون تبصره رو رعایت کرد؟ مذاکره با گروگانگیر بانک به این دلیل موضوعیت داره که خود گروگانگیر در محاصرهست، چون نیروهای امنیتی به فضایی که خودش رو در اون قرار داده مسلطند. پس نیروی مسلط با گروگانگیر مذاکره میکنه تا به ازای شکستن محاصره، گروگان رو آزاد کنه. اما وقتی گروگانگیرها چند گروه شدند و طوری همهچیز رو به تسخیر درآوردن که اونها به زندگی مردم مسلط شدند، دیگه محاصرهای وجود نداره که بشه از شکستنش به عنوان امتیازی که حاضریم بدهیم تا گروگانها را آزاد کنند استفاده کرد. وقتی گروگانگیر محبوس در بانکه، با خاک یکسان نکردن ساختمان بانک، معنا داشت، چون بانک مال ما بود. چون یک عنصر متخاصم داخلش قرار گرفته دلیل کافی نبود برای اینکه چیزی که مال خودمونه رو نابود کنیم. اما وقتی این ماییم که محبوسیم، دیگه بانک، پمپهای آب، بیمارستانها، پستهای برق، پالایشگاهها، سرورهای شبکه، مال ما نیست. پس محاسباتمون هم باید متفاوت باشه. آدم محبوس میدونه که با نابود کردن چیزهایی که مال خرس شده، داره خودش رو درگیر یک ریسک بالا میکنه. اما تعهد اخلاقی به خودش و بقیه محبوسان، وادارش میکنه این ریسک رو بپذیره.
کسی که به ضعیف توصیه به پرهیز از خشونت میکنه، باید جایگزین معرفی کنه. اگر نکرد، که نمیکنه، چون نداره؛ منظورش اینه که «تو ضعیفی، پس شلاق را تحمل کن تا بدترش سرت نیاد». کسانی که منظورشون اینه رو باید رسوا کرد. چون نباید اجازه داد ضداخلاق لباس منطق بپوشه. مخالفت لفظی با این افراد کافی نیست. باید با اینها پرخاش کرد.
t.me/EricNotes
اما اگه همون خرس به همسفرت که در چادر خوابیده حمله کرده بود و کلنگ کوهنوردی همراهت بود، بهتره به جای پنیک یا فرار، با نوک تیز همون کلنگ یه کاری بکنی. این آموزه اخلاقیه.
کسانی که به پرهیز از خشونت دعوت میکنند، وانمود میکنند صراط مستقیمی کشف کردهاند که به ذهن دیگران نمیرسه. در حالی که به عقل بچه هم میرسه. اون چیزی که همیشه در تاریخ طرف ضعیف رو هل داده به سمت نادیده گرفتن پرهیز عقلانی از خشونت، تعهدات اخلاقی بوده. وقتی ساکنان کنستانتینوپل به مقاومت در برابر محاصره شهر توسط مسلمانان ادامه میدادند، میدونستند که خسته کردن دشمن این ریسک رو داره که اگر موفق شد شهر رو بگیره جوری مردم رو مجازات میکنه که گربهها هم در امان نمانند. ولی به شهر تعهد داشتند. پس این ریسک رو پذیرفتند.
قاعده برخورد با گروگانگیر یک بانک اینه که ابتدا با گروگانگیر مذاکره بشه. اگه مذاکره جواب نداد، از خشونت استفاده خواهد شد. این پروتکلیه که همه مردم دنیا قبولش دارند و از دولتشون هم میخوان همین کار رو انجام بده. با این تبصره که نباید این خشونت طوری اعمال بشه که کل بانک با خاک یکسان بشه. اما اگه گروگانگیرها چند گروه شدند و هر گروه یک ساختمان مهم شهر رو گرفت باید چه کرد؟ مثلا یک گروه پمپهای آب شهر رو گرفت، و یک گروه پستهای برق رو، و یک گروه بیمارستانها رو، و یک گروه انبار نفت رو. در اون صورت هم باید اون تبصره رو رعایت کرد؟ مذاکره با گروگانگیر بانک به این دلیل موضوعیت داره که خود گروگانگیر در محاصرهست، چون نیروهای امنیتی به فضایی که خودش رو در اون قرار داده مسلطند. پس نیروی مسلط با گروگانگیر مذاکره میکنه تا به ازای شکستن محاصره، گروگان رو آزاد کنه. اما وقتی گروگانگیرها چند گروه شدند و طوری همهچیز رو به تسخیر درآوردن که اونها به زندگی مردم مسلط شدند، دیگه محاصرهای وجود نداره که بشه از شکستنش به عنوان امتیازی که حاضریم بدهیم تا گروگانها را آزاد کنند استفاده کرد. وقتی گروگانگیر محبوس در بانکه، با خاک یکسان نکردن ساختمان بانک، معنا داشت، چون بانک مال ما بود. چون یک عنصر متخاصم داخلش قرار گرفته دلیل کافی نبود برای اینکه چیزی که مال خودمونه رو نابود کنیم. اما وقتی این ماییم که محبوسیم، دیگه بانک، پمپهای آب، بیمارستانها، پستهای برق، پالایشگاهها، سرورهای شبکه، مال ما نیست. پس محاسباتمون هم باید متفاوت باشه. آدم محبوس میدونه که با نابود کردن چیزهایی که مال خرس شده، داره خودش رو درگیر یک ریسک بالا میکنه. اما تعهد اخلاقی به خودش و بقیه محبوسان، وادارش میکنه این ریسک رو بپذیره.
کسی که به ضعیف توصیه به پرهیز از خشونت میکنه، باید جایگزین معرفی کنه. اگر نکرد، که نمیکنه، چون نداره؛ منظورش اینه که «تو ضعیفی، پس شلاق را تحمل کن تا بدترش سرت نیاد». کسانی که منظورشون اینه رو باید رسوا کرد. چون نباید اجازه داد ضداخلاق لباس منطق بپوشه. مخالفت لفظی با این افراد کافی نیست. باید با اینها پرخاش کرد.
t.me/EricNotes
👍7❤2
Forwarded from Anarconomy
ایرانی عزیز مقیم خارج کشور، کمترین اثر تظاهرات و سر و صدای شما در غرب این بوده که آلمان، فاکینگ آلمان، که همیشه به بهانههای مختلف مانع تحریم آخوندها بوده، درباره تحریم آخوندها صحبت میکنه. میدونم تحریم اساسی و سیستماتیکی نیست و وزن نمادینش بیشتره، اما مهم تغییر رویهست.
شما پتانسیل این رو دارید که سیاستمدار مماشاتکننده با آخوند رو طوری تحت فشار قرار بدید که خودش به این نتیجه برسه که این مماشات میتونه آینده زندگی سیاسیش رو به فنا بده. ازین پتانسیل استفاده کنید.
شما پتانسیل این رو دارید که سیاستمدار مماشاتکننده با آخوند رو طوری تحت فشار قرار بدید که خودش به این نتیجه برسه که این مماشات میتونه آینده زندگی سیاسیش رو به فنا بده. ازین پتانسیل استفاده کنید.
👍11❤1
Forwarded from یادداشتها و جستارها
انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی
بخش هشتم
انقلابِ ملّی انقلابِ آگاهی و انقلاب در خودآگاهی است. این انقلاب از نوع انقلابهای دوران جدید است و، چنانکه پیشتر گفتم، انقلاب برای «تأسیس آزادی» است. این انقلاب ملّی کنونی، مانند جنبش مشروطهخواهی، انقلاب برای آزادی و حکومت قانون است. در چهار دههای که گذشت، ملّت ایران به همان اندازه در دام ایدئولوژی شریعتیـ چپی افتاد که سردمداران ج.ا. فریفتۀ آن ایدئولوژی شدند و اینک ناچار تاوان نفهمیدن الزامات حکومت بر یک ملّت تاریخی را میدهند. ایدئولوژی شریعتیـ چپی، به عنوان ایدئولوژی، جهانوطن و فاقد دستگاه مفاهیم لازم برای توضیح ویژگیهای یک ملّت تاریخی بود. شریعتی، مانند رفقای چپ خود، تاریخ نمیدانست و آنچه به نام اسلامشناسی تدوین کرده بود اسلامِ خیالیِ ناتاریخمندِ ایدئولوژیِ او بود و ربطی به هیچ یک از «اسلامهای موجود» نداشت. آن «اسلام ایدئولوژیکی» التقاطی از مارکسیسم مبتذل از نوع چریکیـ تودهای و تنها هدف آن نیز انقلاب بود، که پیروزمندانه به نتیجه رسید، اما آنچه از آن ایدئولوژی غایب بود وجهۀ ملّی آن بود. انقلاب ایدئولوژیکی این ویژگی را دارد که چون در «هوا» تدوین شده همه یا بسیاری از گروههای سیاسی را گرد آورد، اما چون این ایدئولوژی «باد هوا»ست، با خالی شدن آن «باد» پس از پیروزی انقلاب، انقلاب ابزارهای مشروعیتیابی خود را از دست میدهد و با «وادادن» انقلابیان سابق تنها ابزاری که میماند اِعمال خشونت برای نگاهداشت قدرت است.
انقلاب اسلامی به یاری ایدئولوژی شریعتیـ چپی توانست «وحدت کلمهای» فریبنده ایجاد کند. نوعی وحدت کلمه در همۀ تاریخ ایران و در میان همۀ مردم آن وجود داشت، اما هدف این «وحدت کلمه» تصفیۀ حساب با آن بود. اگر رهبری انقلاب اندک فهمی از دانش سیاست میداشت میبایست بداند که چنین وحدت کلمهای، که با تکیه بر «باد هوای» ایدئولوژی شریعتیـ چپی فراهم آمده نمیتواند شالودهای استوار برای حکومت با اِعمال خشونت باشد، اما هیچ چیزی به اندازۀ علم سیاست از فقاهت رهبران انقلاب دور نبود. اینان تاریخ ایران را نمیدانستند که بدانند آن وحدت کلمه از آغاز تاریخ ایران وجود داشته است و نمیتوان آن را نابود کرد. ایدئولوژی شریعتیـ چپی مایۀ قدرت رهبری انقلاب در پیروزی بود، اما آن ایدئولوژی جز «چیزکی یک بار مصرف» بیش نبود. یک بار پیروز شده بود، اما این پیروزی نه میتوانست تکرار شود و نه میتوانست راهنمای عمل برای ادارۀ کشور باشد. رهبری انقلاب اگر فهمی از سیاست میداشت میبایست بلافاصله پس از پیروزی آن ایدئولوژی را به زبالهدان تاریخ بیاندازد، زیرا در آن ایدئولوژی مخرب این چاشنی نیز تعبیه شده بود که کاربران آن را به زبالهدان تاریخ روانه کند. مهمترین ویژگی آن ایدئولوژی کور کردن بود، اما کوری را شفا نمیداد. سازندگان آن التقاط ایدئولوژیکی، از آل احمد و شریعتی تا کوتولههای سازمانهای چریکی و شارلانها و جاسوسان رهبری حزب توده، همه به یک درجه دشمنان در لباس دوست ایران بودند و این توهّم را داشتند که میتوان با «خدعه» عمامه را از سر رهبری انقلاب برداشت و کلاهی به جای آن گذاشت. انقلاب در جهت دیگری پیروز شد، اما از آنجا که رهبری انقلاب دربارۀ سیاست هیچ نمیدانست و هیچ تصوری از ویژگیهای مخرب التقاط ایدئولوژی شریعتیـ چپی نداشت در چاه ویلی افتاد که به دست خود کنده بود. ایدئولوژی شریعتیـ چپی ادعا میکرد که عصر ملّیتها گذشته است؛ این دامی بود که آن ایدئولوژی بر سر راه رهبری امّتمدار انقلاب تعبیه کرده بود. آنچه این رهبری نمیدانست این بود که انقلاب اگر بخواهد پس از پیروزی پا بر جا بماند باید از آن «خدعه»هایی که با آنها سر مردم را کلاه گذاشته خداحافظی کند. میتوان با خدعه انقلاب کرد، اما حکومت کردن با آن ممکن نیست و حکومت به دانشی نیاز دارد که از مهدی بازرگان و طالقانی تا فسیلهای محفل مسجد هدایت تا آل احمد و شریعتی و تا همۀ سازمانهای چپ وطنی یکسره از آن عاری بودند، تکلیف علمایی نیز که جز شرایعالاسلام چیزی یاد نگرفته بودند روشن است!
بخش هشتم
انقلابِ ملّی انقلابِ آگاهی و انقلاب در خودآگاهی است. این انقلاب از نوع انقلابهای دوران جدید است و، چنانکه پیشتر گفتم، انقلاب برای «تأسیس آزادی» است. این انقلاب ملّی کنونی، مانند جنبش مشروطهخواهی، انقلاب برای آزادی و حکومت قانون است. در چهار دههای که گذشت، ملّت ایران به همان اندازه در دام ایدئولوژی شریعتیـ چپی افتاد که سردمداران ج.ا. فریفتۀ آن ایدئولوژی شدند و اینک ناچار تاوان نفهمیدن الزامات حکومت بر یک ملّت تاریخی را میدهند. ایدئولوژی شریعتیـ چپی، به عنوان ایدئولوژی، جهانوطن و فاقد دستگاه مفاهیم لازم برای توضیح ویژگیهای یک ملّت تاریخی بود. شریعتی، مانند رفقای چپ خود، تاریخ نمیدانست و آنچه به نام اسلامشناسی تدوین کرده بود اسلامِ خیالیِ ناتاریخمندِ ایدئولوژیِ او بود و ربطی به هیچ یک از «اسلامهای موجود» نداشت. آن «اسلام ایدئولوژیکی» التقاطی از مارکسیسم مبتذل از نوع چریکیـ تودهای و تنها هدف آن نیز انقلاب بود، که پیروزمندانه به نتیجه رسید، اما آنچه از آن ایدئولوژی غایب بود وجهۀ ملّی آن بود. انقلاب ایدئولوژیکی این ویژگی را دارد که چون در «هوا» تدوین شده همه یا بسیاری از گروههای سیاسی را گرد آورد، اما چون این ایدئولوژی «باد هوا»ست، با خالی شدن آن «باد» پس از پیروزی انقلاب، انقلاب ابزارهای مشروعیتیابی خود را از دست میدهد و با «وادادن» انقلابیان سابق تنها ابزاری که میماند اِعمال خشونت برای نگاهداشت قدرت است.
انقلاب اسلامی به یاری ایدئولوژی شریعتیـ چپی توانست «وحدت کلمهای» فریبنده ایجاد کند. نوعی وحدت کلمه در همۀ تاریخ ایران و در میان همۀ مردم آن وجود داشت، اما هدف این «وحدت کلمه» تصفیۀ حساب با آن بود. اگر رهبری انقلاب اندک فهمی از دانش سیاست میداشت میبایست بداند که چنین وحدت کلمهای، که با تکیه بر «باد هوای» ایدئولوژی شریعتیـ چپی فراهم آمده نمیتواند شالودهای استوار برای حکومت با اِعمال خشونت باشد، اما هیچ چیزی به اندازۀ علم سیاست از فقاهت رهبران انقلاب دور نبود. اینان تاریخ ایران را نمیدانستند که بدانند آن وحدت کلمه از آغاز تاریخ ایران وجود داشته است و نمیتوان آن را نابود کرد. ایدئولوژی شریعتیـ چپی مایۀ قدرت رهبری انقلاب در پیروزی بود، اما آن ایدئولوژی جز «چیزکی یک بار مصرف» بیش نبود. یک بار پیروز شده بود، اما این پیروزی نه میتوانست تکرار شود و نه میتوانست راهنمای عمل برای ادارۀ کشور باشد. رهبری انقلاب اگر فهمی از سیاست میداشت میبایست بلافاصله پس از پیروزی آن ایدئولوژی را به زبالهدان تاریخ بیاندازد، زیرا در آن ایدئولوژی مخرب این چاشنی نیز تعبیه شده بود که کاربران آن را به زبالهدان تاریخ روانه کند. مهمترین ویژگی آن ایدئولوژی کور کردن بود، اما کوری را شفا نمیداد. سازندگان آن التقاط ایدئولوژیکی، از آل احمد و شریعتی تا کوتولههای سازمانهای چریکی و شارلانها و جاسوسان رهبری حزب توده، همه به یک درجه دشمنان در لباس دوست ایران بودند و این توهّم را داشتند که میتوان با «خدعه» عمامه را از سر رهبری انقلاب برداشت و کلاهی به جای آن گذاشت. انقلاب در جهت دیگری پیروز شد، اما از آنجا که رهبری انقلاب دربارۀ سیاست هیچ نمیدانست و هیچ تصوری از ویژگیهای مخرب التقاط ایدئولوژی شریعتیـ چپی نداشت در چاه ویلی افتاد که به دست خود کنده بود. ایدئولوژی شریعتیـ چپی ادعا میکرد که عصر ملّیتها گذشته است؛ این دامی بود که آن ایدئولوژی بر سر راه رهبری امّتمدار انقلاب تعبیه کرده بود. آنچه این رهبری نمیدانست این بود که انقلاب اگر بخواهد پس از پیروزی پا بر جا بماند باید از آن «خدعه»هایی که با آنها سر مردم را کلاه گذاشته خداحافظی کند. میتوان با خدعه انقلاب کرد، اما حکومت کردن با آن ممکن نیست و حکومت به دانشی نیاز دارد که از مهدی بازرگان و طالقانی تا فسیلهای محفل مسجد هدایت تا آل احمد و شریعتی و تا همۀ سازمانهای چپ وطنی یکسره از آن عاری بودند، تکلیف علمایی نیز که جز شرایعالاسلام چیزی یاد نگرفته بودند روشن است!
👍1
Forwarded from یادداشتها و جستارها
ادعای رهبری سیاسی بدون داشتن دانش سیاست ممکن نیست و از این دانش نه در «باد و باران» بازرگان، نه در «مالکیت در اسلام» طالقانی، نه «اقتصاد توحیدی» بنصدر، نه در گپهای محافلی مانند جبهۀ ملّی، که پس از مصدق جز برخی اعلامیههای علیه امپریالیسم جهانی از آنان صادر نشد، نه مارکسیسم اسلامی برادر رجوی، نه در رسالههای احمدزاده و پویان، نه در نامهای از امام کاشفالغطا، چیزی وجود نداشت. انقلاب ملّی کنونی پاسخی، با تأخیر، به این جهل انقلابیان به شأن ملّی ایرانیان است. رهبری انقلاب چهل سال زمان داشت که بداند در کشوری فرمان میراند که کشور ملّتی تاریخی است و این ملّت آگاهی و حتیٰ خودآگاهی ژرفی نسبت به این شأن ملّی خود دارد. تاریخ همۀ سندهای وجود این شأن ملّی ایرانیان را به دست ما داده است. میتوان با آن کنار آمد، اما نمیتوان آن را به بخشی از امّت تبدیل و هویت تاریخی آن را نابود کرد. خودآگاهی تاریخی ملّت بزرگترین نقطۀ قوّت مردمانی است که از دیرباز در این سرزمین گرد آمده و یک سرنوشت واحد برای خود رقم زدهاند. پیشتر، از اسکندر تا تازیان، از ترکان تا مغولان و آدمخواران غلزایی، به این کشور مشرف شدهاند، اما نتوانستهاند کوچکترین خدشهای بر بنیان وحدت ملّی، سرزمینی و، بیشتر از آن، «آن آتش نهفته که در سینۀ» ماست وارد کنند. انقلاب ملّی انقلاب آگاهی ملّی و، به این اعتبار، شکست ناپذیر است، حتیٰ اگر شکست بخورد! بار دیگر به این انقلاب آگاهی ملّی برمیگردم.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
Telegram
یادداشتها و جستارها
نوشته های کوتاه جواد طباطبایی
👍6👏1
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
امروز که اوباما گفته فکر میکند خطا کرده که در سال 88 موضعگیری صریحی در حمایت از معترضین نکرده، خیلی این را به حساب حماقت او و خیلی دیگر به حساب ریاکاری سیاسی گذاشتهاند. من فکر میکنم دلایلی هست که بپذیریم رئیسجمهور آمریکا کلاً در معرض خطا دربارهی این جنبههای سیاست خارجی است.
من نمیتوانم دربارهی فهم و هوش اوباما یا خصلت سیاست وی نظری بدهم. آنچه میتوانم بگویم این است که در حالت عادی ممکن نیست رئیسجمهور آمریکا چیزی دربارهی کشور دوردست و نسبتاً کوچکی (به لحاظ نقشآفرینی در سیاست بینالملل) مثل ایران بداند و طبعاً تصمیم وی برآمده از مشاوره است.
این مشاوران، سلسلهمراتبی دارند که از وزیر امور خارجه تا دپارتمان مربوطه در وزارتخانه و احیاناً افسران امنیتی و نظامی را دربرمیگیرد. اما در نهایت همهی اینها تا حد زیادی متکی هستند به کار پژوهشگران و دانشگاهیانی که دربارهی موضوع مورد بحث کار میکنند، یعنی در این مورد ایران.
برای اینکه شما بتوانید در قبال یک کشور دیگر -خصوصاً اگر دشمن شما باشد- تصمیم درست بگیرید، بدیهی است که باید اطلاعات زیاد و نیز فهم و درک درستی از آن کشور داشته باشید، یعنی بتوانید وقایع روز را در پرتو تاریخ و فرهنگ و گرایشات کلی آن ملت (که آمار شاید نشانش بدهد) تفسیر کنید.
اما برای اینکه به چنان درک و تفسیر صحیحی برسید، نیازمند نیروی انسانی کارآمدی هستید که شب و روز با پرسش و پژوهش و تتبع گذشته و اکنون کشور مد نظر شما را از جهات مختلف ارزیابی کنند و در نهایت بتوانند آیندهی آن را تا حدودی پیشبینی کنند یا دستکم دربارهاش حدس صائبی بزنند.
یکی از شوخیهای مشهور تاریخ جنگ سرد این است که فروپاشی شوروی غیر از بحران اقتصادی برای خود آن کشور، یک بحران اقتصادی هم برای خیل کسانی ایجاد کرد که از طریق مشاوره به دولتهای آمریکا و بریتانیا دربارهی شوروی و روسیه امرار معاش میکردند و بیکار شدند!
کار اینها عملاً همان چیزی بود که در بالا گفتم و یکی از مشهورترینهایشان آیزایا برلین، فیلسوف شهیر، است. چون شوروی مهمترین دشمن آمریکا بود، لازم بود آمریکا و متحدانش (خصوصاً بریتانیا) چیزهای زیادی دربارهی این دشمن بدانند تا بتوانند تحرکات آن را خنثی و منافع خود را در قبال آن حفظ کنند.
حالا یک لحظه تصور کنید چه کسی قرار است به آمریکاییها دربارهی ایران کنونی -کشوری که بیش از چهار دهه است با آن قطع رابطه کردهاند- مشاوره بدهد؟ کسی که انگلیسی فصیح حرف بزند، رگ خواب سیاستمدار آمریکایی را هم بداند، ایران را هم خوب بشناسد و ضمناً با پول نشود او را خرید کیست؟
قبلاً که بریتانیا ابرقدرت جهان بود، در این زمینه به مراتب بهتر از آمریکا عمل میکرد. وزارت خارجه، دستگاه امنیت، کمپانی هند شرقی و... در همکاری فعال و بارآوری با دانشگاههای آن کشور و خصوصاً دپارتمانهای شرقشناسی نخبگانی جذب و تربیت میکردند که میدانستند در هند یا چین یا ایران چه خبر است.
افسران ارشد بریتانیا برای فهم هند گاه سنسکریت و فارسی میآموختند. آموزش فارسی برای آنان بر اساس «انوار سهیلی» بود، یکی از بازنویسیهای فارسی کتاب پنچهتنترهی هندی که به دلیل دشواری نثرش همین حالا از هر صدهزار نفر ایرانی یکی نمیتواند آن را درست از رو بخواند.
سفیر بریتانیا در ایران در دورهی قاجار سِر هنری راولینسن بود که در کنار سایر دستآوردهای علمی و سیاسیش موفق شد در زمان اقامت در ایران خط میخی را کشف رمز کند و اگر او نمیبود، شما الان دربارهی اینکه کورش و داریوش دقیقاً که بودند و چه کردند هم چندان تصوری نمیداشتید.
آمریکا عموماً در این زمینه به قوت بریتانیا نبوده است و به همین دلیل به رغم تفوق تکنیکی، نظامی، اقتصادی و عملیاتی خود در افغانستان یا عراق به اهداف مد نظر دست نیافته. آمریکاییها در زمان انقلاب ایران غافلگیر شدند، در بهار عربی در مصر غافلگیر شدند، الان هم میگویند غافلگیر شدهاند!
این به نظر من تا حد زیادی طبیعی است و بدون تئوری توطئه قابل درک است. علم مورد نظر برای فهم ایران، یعنی شرقشناسی و شاخهی مربوط آن، ایرانشناسی، به اعلیدرجه منحط شده است و دانشگاههای مهم بریتانیا و آمریکا پر ازآدمهای کممایه و احیاناً وابسته به حکومت است که در آن جا خوش کردهاند.
بدون شرقشناسی و ایرانشناسی فعال و سالم درک درستی از ایران وجود نخواهد داشت. بدون این درک مشاوران کارآمدی در کار نخواهند بود. بدون آن مشاوران رئیسجمهور آمریکا در معرض اطلاعات غلط و پرتوپلاست و نتیجه این میشود که غول بیرقیبی مثل آمریکا در میدان عمل فلج میشود و هیچ غلطی نمیتواند بکند.
قبلاً اینجا کتاب رابرت ایروین، به نام شرقشناسی، دانش خطرناک، را دربارهی انحطاط شرقشناسی و علل آن معرفی کردهام.
سپاس ریوندی
#شرقزدگی
من نمیتوانم دربارهی فهم و هوش اوباما یا خصلت سیاست وی نظری بدهم. آنچه میتوانم بگویم این است که در حالت عادی ممکن نیست رئیسجمهور آمریکا چیزی دربارهی کشور دوردست و نسبتاً کوچکی (به لحاظ نقشآفرینی در سیاست بینالملل) مثل ایران بداند و طبعاً تصمیم وی برآمده از مشاوره است.
این مشاوران، سلسلهمراتبی دارند که از وزیر امور خارجه تا دپارتمان مربوطه در وزارتخانه و احیاناً افسران امنیتی و نظامی را دربرمیگیرد. اما در نهایت همهی اینها تا حد زیادی متکی هستند به کار پژوهشگران و دانشگاهیانی که دربارهی موضوع مورد بحث کار میکنند، یعنی در این مورد ایران.
برای اینکه شما بتوانید در قبال یک کشور دیگر -خصوصاً اگر دشمن شما باشد- تصمیم درست بگیرید، بدیهی است که باید اطلاعات زیاد و نیز فهم و درک درستی از آن کشور داشته باشید، یعنی بتوانید وقایع روز را در پرتو تاریخ و فرهنگ و گرایشات کلی آن ملت (که آمار شاید نشانش بدهد) تفسیر کنید.
اما برای اینکه به چنان درک و تفسیر صحیحی برسید، نیازمند نیروی انسانی کارآمدی هستید که شب و روز با پرسش و پژوهش و تتبع گذشته و اکنون کشور مد نظر شما را از جهات مختلف ارزیابی کنند و در نهایت بتوانند آیندهی آن را تا حدودی پیشبینی کنند یا دستکم دربارهاش حدس صائبی بزنند.
یکی از شوخیهای مشهور تاریخ جنگ سرد این است که فروپاشی شوروی غیر از بحران اقتصادی برای خود آن کشور، یک بحران اقتصادی هم برای خیل کسانی ایجاد کرد که از طریق مشاوره به دولتهای آمریکا و بریتانیا دربارهی شوروی و روسیه امرار معاش میکردند و بیکار شدند!
کار اینها عملاً همان چیزی بود که در بالا گفتم و یکی از مشهورترینهایشان آیزایا برلین، فیلسوف شهیر، است. چون شوروی مهمترین دشمن آمریکا بود، لازم بود آمریکا و متحدانش (خصوصاً بریتانیا) چیزهای زیادی دربارهی این دشمن بدانند تا بتوانند تحرکات آن را خنثی و منافع خود را در قبال آن حفظ کنند.
حالا یک لحظه تصور کنید چه کسی قرار است به آمریکاییها دربارهی ایران کنونی -کشوری که بیش از چهار دهه است با آن قطع رابطه کردهاند- مشاوره بدهد؟ کسی که انگلیسی فصیح حرف بزند، رگ خواب سیاستمدار آمریکایی را هم بداند، ایران را هم خوب بشناسد و ضمناً با پول نشود او را خرید کیست؟
قبلاً که بریتانیا ابرقدرت جهان بود، در این زمینه به مراتب بهتر از آمریکا عمل میکرد. وزارت خارجه، دستگاه امنیت، کمپانی هند شرقی و... در همکاری فعال و بارآوری با دانشگاههای آن کشور و خصوصاً دپارتمانهای شرقشناسی نخبگانی جذب و تربیت میکردند که میدانستند در هند یا چین یا ایران چه خبر است.
افسران ارشد بریتانیا برای فهم هند گاه سنسکریت و فارسی میآموختند. آموزش فارسی برای آنان بر اساس «انوار سهیلی» بود، یکی از بازنویسیهای فارسی کتاب پنچهتنترهی هندی که به دلیل دشواری نثرش همین حالا از هر صدهزار نفر ایرانی یکی نمیتواند آن را درست از رو بخواند.
سفیر بریتانیا در ایران در دورهی قاجار سِر هنری راولینسن بود که در کنار سایر دستآوردهای علمی و سیاسیش موفق شد در زمان اقامت در ایران خط میخی را کشف رمز کند و اگر او نمیبود، شما الان دربارهی اینکه کورش و داریوش دقیقاً که بودند و چه کردند هم چندان تصوری نمیداشتید.
آمریکا عموماً در این زمینه به قوت بریتانیا نبوده است و به همین دلیل به رغم تفوق تکنیکی، نظامی، اقتصادی و عملیاتی خود در افغانستان یا عراق به اهداف مد نظر دست نیافته. آمریکاییها در زمان انقلاب ایران غافلگیر شدند، در بهار عربی در مصر غافلگیر شدند، الان هم میگویند غافلگیر شدهاند!
این به نظر من تا حد زیادی طبیعی است و بدون تئوری توطئه قابل درک است. علم مورد نظر برای فهم ایران، یعنی شرقشناسی و شاخهی مربوط آن، ایرانشناسی، به اعلیدرجه منحط شده است و دانشگاههای مهم بریتانیا و آمریکا پر ازآدمهای کممایه و احیاناً وابسته به حکومت است که در آن جا خوش کردهاند.
بدون شرقشناسی و ایرانشناسی فعال و سالم درک درستی از ایران وجود نخواهد داشت. بدون این درک مشاوران کارآمدی در کار نخواهند بود. بدون آن مشاوران رئیسجمهور آمریکا در معرض اطلاعات غلط و پرتوپلاست و نتیجه این میشود که غول بیرقیبی مثل آمریکا در میدان عمل فلج میشود و هیچ غلطی نمیتواند بکند.
قبلاً اینجا کتاب رابرت ایروین، به نام شرقشناسی، دانش خطرناک، را دربارهی انحطاط شرقشناسی و علل آن معرفی کردهام.
سپاس ریوندی
#شرقزدگی
👍9
https://youtu.be/HJi8V0jzy-Q
آقای اردشیر کاویانی عزیز یک کلیپ آموزشی مفید برای این روزهای سخت ساختن و دمشون گرم.
@mamrizzio
آقای اردشیر کاویانی عزیز یک کلیپ آموزشی مفید برای این روزهای سخت ساختن و دمشون گرم.
@mamrizzio
YouTube
بررسی وضعیت اینترنت و راهکار اتصال به دنیای آزاد
توی این ویدیو از وضعیت اینترنت توی این روزا گفتم و اینکه چه راهکارهایی برامون وجود داره. این ویدیو شامل کار عملی نیست ولی همه تجربیاتی که توی این یک ماه به دست آوردم رو خلاصه کردم و توی این ویدیو براتون توضیح دادم.
اگر توی ساخت سرور شخصی مشکل داشتید بگید…
اگر توی ساخت سرور شخصی مشکل داشتید بگید…
Forwarded from Anarconomy
خانواده بسیجی بش بگه نرو مردم رو نزن چون با ادبیات مناسبی شعار میدن؟ کی میخواهید به دوران باکرگی خود پایان بدهید؟ فکر میکنید بسیجی رفته با کی ازدواج کرده؟ اینها به شکل خانوادگی حق حیات برای شما قائل نیستند، و اینکه زنده هستید فعلا رو مدیون مماشات خلیفه که بنا به مصالحی هنوز دستور قتلتون رو صادر نکرده، میدونند. اینها جانباز جنگ خودشون رو هم در بازداشتگاه به تجاوز به خانوادهش تهدید میکنند، بعد چون ادب معترضین رو میبینند شب بیان خونه متنبه بشن؟ چجوری انقدر سادهلوحید؟ تا الان چطوری زنده موندید؟
👍15
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
دربارهی استوانهی کورش
معمولاً اسم استوانهی کورش را میشنوید که با عبارت وصفیهی "نخستین اعلامیهی حقوق بشر" همراه است. این ادعا آشکارا بیمعنی است، زیرا استوانهی کورش اصلاً دربارهی حقوق نیست، چه رسد به حقوق بشر. اما اهمیت آن برای سیاست ایران و احیاناً منطقه در عصر ما به دلایل دیگر به قوت خود باقیست.
استوانهی کورش نوعی اعلامیهی خبری از طرف شاهنشاه ایران، کورش هخامنشی، پس از فتح بابل است که محتوای آن شرح چگونگی پیروزی او و حمایت خدا(یان) از او در این مهم است. این اعلامیه چیزی از جنس قانوننامهی حمورابی یا هیچ سند حقوقی دیگر نیست. ولی تبعات حقوقی آن بسیار مهم است.
در زمان سقوط بابل، یهودیان در آنجا در اسارت به سر میبرند و از امکان عبادت خدای خود در معبد خود محروماند. با درک معاصر ما از مسائل حقوقی، دو مورد نقض آشکار حقوق بشر در مورد آنها صورت گرفته است: سرکوب معتقدات و مناسک دینی و تهجیر [به انگلیسی Uprooting] جلای وطن بالاجبار.
کورش آنان را از تبعید و اسارت در بابل نجات میدهد و علت تقدس او در کتاب مقدس یهودیان همین است. او ضمناً چه در حرف و چه در عمل نشان میدهد که نظریه و رویهی جدیدی برای کشورداری دارد که ما نمیدانیم از کجا آورده و از چه کسی آموخته یا اگر اختراع خودش است چگونه به آن رسیده.
به هر روی کورش شاه نیست، بلکه شاهنشاه است، یعنی شاهِ شاهان. این لفظ به معنای آن است که واحدهای سیاسی/قومی/دینی/زبانی مختلف زیر دست وی قرار دارند و ایدهی اصلی کورش برای کشورداری فراهم آوردن امکانی است برای زیست همهی اینها در کنار هم، توام با صلح و همگرایی.
اقتدار بیسابقه و تکرارنشدهی ایران در عصر هخامنشی موید موفقیت ایدهی کورش است. او به نماد فرمانروایی خردمندانه مبدل میشود و در یونان دوردست، کسنوفن، متفکر یونانی، کتابی به نام کورشنامه [کوروپایدیا] در آموزش فنّ کشورداری مینویسد که الگوی آن کورش و رویهی کشورداری اوست.
بواسطهی همین کتاب است که منتسکیو، فیلسوف و حقوقدان فرانسوی و واضع ایدهی تفکیک قوا و نیز پیروانش، پدران بنیانگذار، یعنی نویسندگان قانون اساسی آمریکا، قرنها بعد کورش را میشناسند و میستایند. جفرسن و بنجامین فرانکلین ایدههای او را برای حکومت بر کشوری با تنوع فرهنگی الهامبخش میدانند.
در استوانهی کورش یک برنهاد/تز سیاسی به تلویح طرح شده که آن را فراتر از اهمیت تاریخی به زمانهی ما مربوط میکند: ایدهی صلح ایرانی (Pax Iranica) ایدهای که میگوید اگر ایران ضامن امنیت همهی اشخاص از همهی گروههای قومی/زبانی/دینی باشد، میتواند حافظ صلح در منطقه نیز باشد.
همانطور که ادوارد گیبُن، از مورخان و متفکران برجستهی عصر روشنگری، به تفصیل نشان داده، در پس ایدهی امپراتوری، ناچار باید ایدهی سکولاریسم هم باشد. ساختار بزرگ سیاسی تنها با پذیرش تنوع و تفاوتها میتواند پابرجا و قدرتمند بماند. امپراتوری روم پس از آنکه "مسیحی" و سرکوبگر شد، نابود شد.
به دلیل این وجود این جنبههاست که متن استوانهی کورش اگرچه سند حقوقی نیست، تداعیهای حقوق بشری دارد. نیل مکگرگور، رئیس موزهی بریتانیا، یک قصهگوی مادرزاد و نویسندهی کتاب بیاندازه جالبی دربارهی آلمان و نیز روایت تاریخ جهان از خلال صد شیء در ویدئوی زیر توضیحات بیشتری میدهد.
#تاریخ_تاثیرات
سپاس ریوندی
معمولاً اسم استوانهی کورش را میشنوید که با عبارت وصفیهی "نخستین اعلامیهی حقوق بشر" همراه است. این ادعا آشکارا بیمعنی است، زیرا استوانهی کورش اصلاً دربارهی حقوق نیست، چه رسد به حقوق بشر. اما اهمیت آن برای سیاست ایران و احیاناً منطقه در عصر ما به دلایل دیگر به قوت خود باقیست.
استوانهی کورش نوعی اعلامیهی خبری از طرف شاهنشاه ایران، کورش هخامنشی، پس از فتح بابل است که محتوای آن شرح چگونگی پیروزی او و حمایت خدا(یان) از او در این مهم است. این اعلامیه چیزی از جنس قانوننامهی حمورابی یا هیچ سند حقوقی دیگر نیست. ولی تبعات حقوقی آن بسیار مهم است.
در زمان سقوط بابل، یهودیان در آنجا در اسارت به سر میبرند و از امکان عبادت خدای خود در معبد خود محروماند. با درک معاصر ما از مسائل حقوقی، دو مورد نقض آشکار حقوق بشر در مورد آنها صورت گرفته است: سرکوب معتقدات و مناسک دینی و تهجیر [به انگلیسی Uprooting] جلای وطن بالاجبار.
کورش آنان را از تبعید و اسارت در بابل نجات میدهد و علت تقدس او در کتاب مقدس یهودیان همین است. او ضمناً چه در حرف و چه در عمل نشان میدهد که نظریه و رویهی جدیدی برای کشورداری دارد که ما نمیدانیم از کجا آورده و از چه کسی آموخته یا اگر اختراع خودش است چگونه به آن رسیده.
به هر روی کورش شاه نیست، بلکه شاهنشاه است، یعنی شاهِ شاهان. این لفظ به معنای آن است که واحدهای سیاسی/قومی/دینی/زبانی مختلف زیر دست وی قرار دارند و ایدهی اصلی کورش برای کشورداری فراهم آوردن امکانی است برای زیست همهی اینها در کنار هم، توام با صلح و همگرایی.
اقتدار بیسابقه و تکرارنشدهی ایران در عصر هخامنشی موید موفقیت ایدهی کورش است. او به نماد فرمانروایی خردمندانه مبدل میشود و در یونان دوردست، کسنوفن، متفکر یونانی، کتابی به نام کورشنامه [کوروپایدیا] در آموزش فنّ کشورداری مینویسد که الگوی آن کورش و رویهی کشورداری اوست.
بواسطهی همین کتاب است که منتسکیو، فیلسوف و حقوقدان فرانسوی و واضع ایدهی تفکیک قوا و نیز پیروانش، پدران بنیانگذار، یعنی نویسندگان قانون اساسی آمریکا، قرنها بعد کورش را میشناسند و میستایند. جفرسن و بنجامین فرانکلین ایدههای او را برای حکومت بر کشوری با تنوع فرهنگی الهامبخش میدانند.
در استوانهی کورش یک برنهاد/تز سیاسی به تلویح طرح شده که آن را فراتر از اهمیت تاریخی به زمانهی ما مربوط میکند: ایدهی صلح ایرانی (Pax Iranica) ایدهای که میگوید اگر ایران ضامن امنیت همهی اشخاص از همهی گروههای قومی/زبانی/دینی باشد، میتواند حافظ صلح در منطقه نیز باشد.
همانطور که ادوارد گیبُن، از مورخان و متفکران برجستهی عصر روشنگری، به تفصیل نشان داده، در پس ایدهی امپراتوری، ناچار باید ایدهی سکولاریسم هم باشد. ساختار بزرگ سیاسی تنها با پذیرش تنوع و تفاوتها میتواند پابرجا و قدرتمند بماند. امپراتوری روم پس از آنکه "مسیحی" و سرکوبگر شد، نابود شد.
به دلیل این وجود این جنبههاست که متن استوانهی کورش اگرچه سند حقوقی نیست، تداعیهای حقوق بشری دارد. نیل مکگرگور، رئیس موزهی بریتانیا، یک قصهگوی مادرزاد و نویسندهی کتاب بیاندازه جالبی دربارهی آلمان و نیز روایت تاریخ جهان از خلال صد شیء در ویدئوی زیر توضیحات بیشتری میدهد.
#تاریخ_تاثیرات
سپاس ریوندی
👍5❤1🥰1