Forwarded from Anarconomy
این انقلاب، انفجار میم است. و در دوران ما، کسی که جنگ میمها رو ببازه، دیگه نمیتونه تو چیزی برنده بشه. در جنگ میمها، نمادها در برابر هم صفآرایی میکنند، و بدون اینکه چیزی به طرف مقابل پرتاب بشه، یک طرف خود به خود از هم میپاشه.
یک طرف تن به هر شکنجهای میده، تا به اراذل تسلیم نشه، و یک طرف تن به هرخفتی میده تا به اراذل وفادار بمونه. یکی ازین دو، به شکل سیستماتیک در موقعیت باخت قرار داره.
یک طرف تن به هر شکنجهای میده، تا به اراذل تسلیم نشه، و یک طرف تن به هرخفتی میده تا به اراذل وفادار بمونه. یکی ازین دو، به شکل سیستماتیک در موقعیت باخت قرار داره.
❤4
Forwarded from شرق وحشی
دور تا دورمان کوه، و از هر تکه زمین سوخته
صدای پرندگان شکار شده به گوش میرسد – میسوزم و با تمام وجود اندوهگینم
نفسم بیحس و بیحستر میشود. چرا این فصل رنگ خون دارد؟
آه، «پاییز خونین» شمال از راه رسیده است.
شباهنگام، کنار آب، کنار آتش،
بازی شکار، با صدایی خشن، خبر از آغاز روز میدهد،
و روی آن قلۀ نفرتانگیز، حتی فاخته و گل آزالیا هم خون بالا میآورند.
آه، «پاییز خونین» شمال از راه رسیده است.
پاییز خونین - بندی
https://t.me/yusefmasoud
بندی شاعری اهل کره شمالی است که چند سال پیش اشعار و داستانهایش را از کشورش خارج کرد و از سرنوشت خودش چیزی نمیدانیم.
صدای پرندگان شکار شده به گوش میرسد – میسوزم و با تمام وجود اندوهگینم
نفسم بیحس و بیحستر میشود. چرا این فصل رنگ خون دارد؟
آه، «پاییز خونین» شمال از راه رسیده است.
شباهنگام، کنار آب، کنار آتش،
بازی شکار، با صدایی خشن، خبر از آغاز روز میدهد،
و روی آن قلۀ نفرتانگیز، حتی فاخته و گل آزالیا هم خون بالا میآورند.
آه، «پاییز خونین» شمال از راه رسیده است.
پاییز خونین - بندی
https://t.me/yusefmasoud
بندی شاعری اهل کره شمالی است که چند سال پیش اشعار و داستانهایش را از کشورش خارج کرد و از سرنوشت خودش چیزی نمیدانیم.
👍5
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
بازاندیشی مفاهیم سیاسی
پیوستار تاریخی - یک
تا زمانی که ایرانی عمق فلاکت خود را درک نکرده بود و ترجیح میداد به جای افشای وضع موجود، حفظ ظاهر کند، قدمت تاریخی ایران از آن چیزهایی بود که سخت به کارش میآمد. هزار مشکل داریم؟ کشورمان در دنیا بدنام است؟ من ناچار به مهاجرت شدهام؟ باشد، ولی ایرانیان دو هزار و پانصد سال پیش، کورش کبیر، منشور حقوق بشر...
بازاندیشی در درک ایرانی از هویت تاریخی خود را باید با این تذکر یا بهتر بگویم سیلی سخت آغاز کرد که صد و پنجاه سال پیش ایرانیان کورش را نمیشناختند! او چنان در دوردست تاریخ گم بود که حتی هزار سال پیش، حتی کسی چون فردوسی هم نام وی را نشنیده بود. در شاهنامه از هیچ یک از شاهان هخامنشی نامی نیست، جز داریوش (و آن هم نه داریوش اول یا کبیر، بلکه داریوش سوم که مغلوب اسکندر شد) و ایرانیان که نه زبان فارسی باستان میدانستند، نه خط میخی، راهی نداشتند که بخواهند با آنان آشنا شوند، چنان که بنای ساختهی دست داریوش کبیر و خشایارشا را هم به "جمشید" اساطیری نسبت داده بودند و به آن میگفتند تخت جمشید، نه تخت داریوش!
رمز خط میخی را اول بار گئورگ فریدریش گروتِفند آلمانی، سر هنری راولینسن (سفیر انگلیس استعمارگر! در ایران) و چند دانشمند اروپایی دیگر در قرن نوزدهم گشودند و لذا توانستند کتبیههای هخامنشی را بخوانند و بفهمند که در میان هخامنشیان چه خبر بوده است. ایرانیان کلاً از این تحرکات برکنار بودند و دغدغهشان نماز سر وقت بود. از طنز تاریخ، یهودیان ایران شاهان هخامنشی را میشناختند، چون اسم کورش و داریوش و خشایارشا در کتاب مقدسشان آمده بود، ولی مسلمانان ایران نه!
در چنین حال و هوایی یک تلاش بزرگ حکومت پهلوی این بود که دستکم توهم نوعی پیوستار تاریخی را ایجاد کند. انتخاب نام "پهلوی" به عنوان نام خانوادگی و لذا نام سلسلهی شاهی ایران تلاشی بود در همین راستا، زیرا پهلوی ارجاع به اشکانیان دارد که پس از اولین حملهی اجنبی به ایران توسط اسکندر، ایران را از سلوکیان یونانی پس گرفتند. کارکرد جشنهای دوهزار و پانصد ساله هم در همین راستا و البته تبلیغاتی و طبعاً بر پایهی بزرگنمایی محاسن و چشمپوشی از معایب سوار بود. از دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی در ایران حرف میزدند، انگار نه انگار که از زمان حملهی اسلام به ایران، قرنها این کشور دستخوش وضعیت هرج و مرج، ملوکالطوایف، سلطهی بیگانه و ... بوده. انگار نه انگار که ایل شیعهی قجر در این کشور شازدههایی تحویل داده که آثار تاریخی اصفهان در دورهی صفویهی شیعه را تخریب میکردند، همانطور که طالبانِ مسلمان بتهای بودای بامیان را! اگر شما احساس کنید ایرانی هستید و این بنای تاریخی زیبا از حاکمان قدیم ایران به جا مانده طبعاً در حفظ آن میکوشید، نه در تخریبش و اگر شازدهی قجر بنای صفوی را خراب میکند، یعنی احساس تعلق به گذشتهی این سرزمین ندارد. به رغم اینها ترجیح تبلیغات پهلوی تاکید بر این بود که سلسلهی سامانی رویای احیای ایران ساسانی را داشته، یا شاه صفوی پس از یکپارچه کردن ایران نام طهماسپ روی پسرش میگذاشته و...
اما غرض از این رفع و رجوع و وصله و پینه چه بود؟ غرض از (بر)ساختن پیوستاری که سر آن کورش کبیر است و تهش به احمد شاه کودن و بیکفایت قاجار میرسد چه بود؟ این چه پیوستاری است که در یک جای آن شاپور ساسانی برای ایران با انیران میجنگد و امپراتور روم را به اسارت میگیرد، در جای دیگرش آققویونلو و قرهقویونلو دارند با نوه و نتیجهی تیمور و چنگیز بر سر غارت ایران میجنگند؟
یک پاسخ ساده این است که پیوستار علامت کارآمدی است. کبریت توکلی و قنادی حاجی خلیفهی رهبر هم با یادآوری اینکه پیش از سال 1300 تاسیس شدهاند، میخواهند به شما بگویند یک قرن بودهایم، پس یعنی ما کارآمد و بدردخور بودهایم، ورنه حذف میشدیم. حتی موسسهی انتشاراتی علمی فرهنگی که عملاً حاصل مصادرهی دو نشر حکومتی ایران در دورهی پهلوی است، نمیگوید من در دههی هفتاد تاسیس شدهام، بلکه قدمت پیوستار خود را به همان سالهای "ستمشاهی" میرساند. به همین نمط، حکومت پهلوی هم طبعاً چون میخواست رژیم شاهنشاهی را کارآمد بنماید، ترجیح میداد بگوید این رژیمی است که از زمان قدیم "پیوسته" در ایران بوده است و شکافها و گسستها را درز میگرفت.
انقلابیون هم اتفاقاً برای آنکه افراد را به مبارزه تحریض و عمل انقلابی خود را بزرگ جلوه دهند، این پیوستار را پذیرفتند و گفتند دو هزار و پانصد سال ستمشاهی بوده که ما علیه آن برخاستیم و برانداختیم. حال آنکه خلافت امام اول شیعیان بر ایران هم جزو همین دو هزار و پانصد سال است، نیز حکومتهای شیعی آل بویه و صفوی و همینطور قیام سربداران!
اما در پس احساس ضرورت برساختن این پیوستار تاریخی، انگیزههای دیگر و پیچیدهتری هم در کار است.
#بازاندیشی_مفاهیم_سیاسی
سپاس ریوندی
پیوستار تاریخی - یک
تا زمانی که ایرانی عمق فلاکت خود را درک نکرده بود و ترجیح میداد به جای افشای وضع موجود، حفظ ظاهر کند، قدمت تاریخی ایران از آن چیزهایی بود که سخت به کارش میآمد. هزار مشکل داریم؟ کشورمان در دنیا بدنام است؟ من ناچار به مهاجرت شدهام؟ باشد، ولی ایرانیان دو هزار و پانصد سال پیش، کورش کبیر، منشور حقوق بشر...
بازاندیشی در درک ایرانی از هویت تاریخی خود را باید با این تذکر یا بهتر بگویم سیلی سخت آغاز کرد که صد و پنجاه سال پیش ایرانیان کورش را نمیشناختند! او چنان در دوردست تاریخ گم بود که حتی هزار سال پیش، حتی کسی چون فردوسی هم نام وی را نشنیده بود. در شاهنامه از هیچ یک از شاهان هخامنشی نامی نیست، جز داریوش (و آن هم نه داریوش اول یا کبیر، بلکه داریوش سوم که مغلوب اسکندر شد) و ایرانیان که نه زبان فارسی باستان میدانستند، نه خط میخی، راهی نداشتند که بخواهند با آنان آشنا شوند، چنان که بنای ساختهی دست داریوش کبیر و خشایارشا را هم به "جمشید" اساطیری نسبت داده بودند و به آن میگفتند تخت جمشید، نه تخت داریوش!
رمز خط میخی را اول بار گئورگ فریدریش گروتِفند آلمانی، سر هنری راولینسن (سفیر انگلیس استعمارگر! در ایران) و چند دانشمند اروپایی دیگر در قرن نوزدهم گشودند و لذا توانستند کتبیههای هخامنشی را بخوانند و بفهمند که در میان هخامنشیان چه خبر بوده است. ایرانیان کلاً از این تحرکات برکنار بودند و دغدغهشان نماز سر وقت بود. از طنز تاریخ، یهودیان ایران شاهان هخامنشی را میشناختند، چون اسم کورش و داریوش و خشایارشا در کتاب مقدسشان آمده بود، ولی مسلمانان ایران نه!
در چنین حال و هوایی یک تلاش بزرگ حکومت پهلوی این بود که دستکم توهم نوعی پیوستار تاریخی را ایجاد کند. انتخاب نام "پهلوی" به عنوان نام خانوادگی و لذا نام سلسلهی شاهی ایران تلاشی بود در همین راستا، زیرا پهلوی ارجاع به اشکانیان دارد که پس از اولین حملهی اجنبی به ایران توسط اسکندر، ایران را از سلوکیان یونانی پس گرفتند. کارکرد جشنهای دوهزار و پانصد ساله هم در همین راستا و البته تبلیغاتی و طبعاً بر پایهی بزرگنمایی محاسن و چشمپوشی از معایب سوار بود. از دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی در ایران حرف میزدند، انگار نه انگار که از زمان حملهی اسلام به ایران، قرنها این کشور دستخوش وضعیت هرج و مرج، ملوکالطوایف، سلطهی بیگانه و ... بوده. انگار نه انگار که ایل شیعهی قجر در این کشور شازدههایی تحویل داده که آثار تاریخی اصفهان در دورهی صفویهی شیعه را تخریب میکردند، همانطور که طالبانِ مسلمان بتهای بودای بامیان را! اگر شما احساس کنید ایرانی هستید و این بنای تاریخی زیبا از حاکمان قدیم ایران به جا مانده طبعاً در حفظ آن میکوشید، نه در تخریبش و اگر شازدهی قجر بنای صفوی را خراب میکند، یعنی احساس تعلق به گذشتهی این سرزمین ندارد. به رغم اینها ترجیح تبلیغات پهلوی تاکید بر این بود که سلسلهی سامانی رویای احیای ایران ساسانی را داشته، یا شاه صفوی پس از یکپارچه کردن ایران نام طهماسپ روی پسرش میگذاشته و...
اما غرض از این رفع و رجوع و وصله و پینه چه بود؟ غرض از (بر)ساختن پیوستاری که سر آن کورش کبیر است و تهش به احمد شاه کودن و بیکفایت قاجار میرسد چه بود؟ این چه پیوستاری است که در یک جای آن شاپور ساسانی برای ایران با انیران میجنگد و امپراتور روم را به اسارت میگیرد، در جای دیگرش آققویونلو و قرهقویونلو دارند با نوه و نتیجهی تیمور و چنگیز بر سر غارت ایران میجنگند؟
یک پاسخ ساده این است که پیوستار علامت کارآمدی است. کبریت توکلی و قنادی حاجی خلیفهی رهبر هم با یادآوری اینکه پیش از سال 1300 تاسیس شدهاند، میخواهند به شما بگویند یک قرن بودهایم، پس یعنی ما کارآمد و بدردخور بودهایم، ورنه حذف میشدیم. حتی موسسهی انتشاراتی علمی فرهنگی که عملاً حاصل مصادرهی دو نشر حکومتی ایران در دورهی پهلوی است، نمیگوید من در دههی هفتاد تاسیس شدهام، بلکه قدمت پیوستار خود را به همان سالهای "ستمشاهی" میرساند. به همین نمط، حکومت پهلوی هم طبعاً چون میخواست رژیم شاهنشاهی را کارآمد بنماید، ترجیح میداد بگوید این رژیمی است که از زمان قدیم "پیوسته" در ایران بوده است و شکافها و گسستها را درز میگرفت.
انقلابیون هم اتفاقاً برای آنکه افراد را به مبارزه تحریض و عمل انقلابی خود را بزرگ جلوه دهند، این پیوستار را پذیرفتند و گفتند دو هزار و پانصد سال ستمشاهی بوده که ما علیه آن برخاستیم و برانداختیم. حال آنکه خلافت امام اول شیعیان بر ایران هم جزو همین دو هزار و پانصد سال است، نیز حکومتهای شیعی آل بویه و صفوی و همینطور قیام سربداران!
اما در پس احساس ضرورت برساختن این پیوستار تاریخی، انگیزههای دیگر و پیچیدهتری هم در کار است.
#بازاندیشی_مفاهیم_سیاسی
سپاس ریوندی
👍4
Forwarded from شرق وحشی
زنان قهرمان ایرانی روی جلد مجله تایم؟
مسعود یوسفحصیرچین
https://t.me/yusefmasoud
*
امروز با شنیدن قرار گرفتن عکس و نام زنان ایرانی روی جلد مجلۀ تایم یک لحظه خوشحال شدم اما بعد گفتم قبل از خوشحالی بروم مطلب تایم را بخوانم. تا امروز، نام نویسنده، آزاده معاونی، را نشنیده بودم. حالا و بعد از خواندن مطلب اما ماندهام با آن لبخند کوتاه چه کنم.
مطلب با حرکت ویدا موحد آغاز میشود و سپس نویسنده میگوید که خودش در بیست و چند سالگی با ماتیک قرمز و لباسهایی تنگتر و کوتاهتر از نُرم جامعه دست به مبارزه زده است. نویسنده میگوید اما حالا نسل جوانتر به خیابان آمده است، نسلی آموزش دیده، لیبرال – به معنای آمریکای شمالیاش که همان چپ خودمان است – و خواهان یک زندگی عادی: دانشگاه، سفر خارجی، شغل خوب، حاکمیت قانون و صد البته دسترسی به اپل استور! داشتن نقشی معنادار در سیاست و برخورداری از آزادی گفتن و پوشیدن هر چه دلشان میخواهد. از نظر نویسنده، آنها بیشتر نسل زد فراملیتی هستند تا ایرانی! وگان هستند نه اسم اسلامی میخواهند و نه فرزند. خانم معاونی میگوید شورشی بودن این دختران پیش از «مرگ» مهسا امینی در بازداشت پلیس مشخص بوده است. شاید تا اینجا همه چیز، حتی آن اپل استور، عادی باشد اما شعار «میجنگیم، میمیریم، ایران رو پس میگیریم» مدام در گوشم تکرار میشود.
در ادامه نویسنده از این میگوید که در دو سه سال گذشته، زنان جوان «عملاً حجاب اجباری را لغو کرده»اند و تابستان گذشته غافلگیر میشود که میبیند زنان جوان حتی در ادارات دولتی که به صورت سنتی سختگیر بودند چقدر راحت لباس پوشیدهاند. ظاهراً زنان ایرانی چنان راحت لباس پوشیده بودند که خانم معاونی احساس میکند لباسهای خودش خیلی مسخرهاند. جالب اینکه بعد از این ماجرا یکی از آشناهای خانم معاونی به او میگوید که بابت بیحجابی حین رانندگی بارها جریمه شده و در آستانۀ لغو گواهینامه است. راستش به اینجا که رسیدم گفتم خب، خوب شد به این نکته اشاره کرد اما در ادامه چیزی نوشت که نه خودم شنیده بودم و نه اطرافیانم. ظاهراً تمام جریمههای این آشنای خانم معاونی با شرکت در یک کلاس آموزشی و قول دادن مبنی بر رعایت قوانین لغو شدهاند! به عبارتی، بابت حجاب جریمۀ خاصی در کار نیست! بعد از خواندن این بخش یادم افتاد که اتفاقاً مهسا امینی را هم برده بودند کلاس «بازآموزی» و بعد سر از بیمارستان درآورد و باقی ماجرا اتفاق افتاد اما خانم معاونی جوری صحبت میکنند که انگار نه انگار.
نویسنده ادامه میدهد که چند وقتی هست که حکومت در زمینۀ قوانین پوشش در موضع دفاعی قرار دارد و همین زمستان گذشته بیلبوردی در بزرگراه مدرس نصب شد که به جای زن چادری، تصویر زنی با حجابی «مینیمالیستی» داشته است، با این نوشته: «شما راه را ترسیم میکنید.»
نویسندۀ مطلب از حضور دختران مدرسهای هم در اعتراضات میگوید اما هیچ اشارهای به این نمیکند که دانشآموزانی به همین دلیل کشته شدهاند.
نکتۀ دیگر این است که به نظر نویسندۀ مطلب، اگرچه حکومت به دنبال فرهنگ شهادت است اما نسل زد چنین نیست و به فکر مشکلات خودش است که عبارتند از سالها تحریمهای خردکنندۀ ایالات متحده که اقتصاد ایران را نابود کرده و زندگی در نظامی دگم که انزوا را به گشودگی اقتصادی و اجتماعی ترجیح میدهد.
دیگر نکتۀ جالب این است که از نظر خانم معاونی، یکی از دلایل ادامه یافتن اعتراضات، واکنش غیرقاطع دولتی است که این گلایهها را معتبر میداند! تازه انقلابیون نخبه و پیر هم هشدار دادهاند که نظام راه خودش را گم کرده و همه را از خود رانده و امنیت را به رفاه مردم اولویت داده است.
در نهایت هم میگوید ایرانیان برای به حقیقت پیوستن خواستههایشان حاضرند چه هزینهای بدهند؟ این مسئله را خود ایرانیان داخل کشور حل خواهند کرد!
*
راستش شما را نمیدانم اما برداشت من از این متن این است که حجاب اجباری در ایران وجود ندارد، قانون مجازات فقط روی کاغذ است و اجرا نمیشود، حکومت بیحجابی را پذیرفته و به دنبال این است که به زنان میدان بدهد، انقلابیون اصیل هم با آنها همدلند و به هر حال مردم داخل ایران بدون کمک سایرین فکری به حال خودشان میکنند اما یک اشکال بزرگ وجود دارد که عبارت است از تحریمهای ایالات متحده که اقتصاد ایران را به زانو درآورده و به زنان ایرانی اجازۀ دسترسی به اپل استور نمیدهد!
https://t.me/yusefmasoud
مسعود یوسفحصیرچین
https://t.me/yusefmasoud
*
امروز با شنیدن قرار گرفتن عکس و نام زنان ایرانی روی جلد مجلۀ تایم یک لحظه خوشحال شدم اما بعد گفتم قبل از خوشحالی بروم مطلب تایم را بخوانم. تا امروز، نام نویسنده، آزاده معاونی، را نشنیده بودم. حالا و بعد از خواندن مطلب اما ماندهام با آن لبخند کوتاه چه کنم.
مطلب با حرکت ویدا موحد آغاز میشود و سپس نویسنده میگوید که خودش در بیست و چند سالگی با ماتیک قرمز و لباسهایی تنگتر و کوتاهتر از نُرم جامعه دست به مبارزه زده است. نویسنده میگوید اما حالا نسل جوانتر به خیابان آمده است، نسلی آموزش دیده، لیبرال – به معنای آمریکای شمالیاش که همان چپ خودمان است – و خواهان یک زندگی عادی: دانشگاه، سفر خارجی، شغل خوب، حاکمیت قانون و صد البته دسترسی به اپل استور! داشتن نقشی معنادار در سیاست و برخورداری از آزادی گفتن و پوشیدن هر چه دلشان میخواهد. از نظر نویسنده، آنها بیشتر نسل زد فراملیتی هستند تا ایرانی! وگان هستند نه اسم اسلامی میخواهند و نه فرزند. خانم معاونی میگوید شورشی بودن این دختران پیش از «مرگ» مهسا امینی در بازداشت پلیس مشخص بوده است. شاید تا اینجا همه چیز، حتی آن اپل استور، عادی باشد اما شعار «میجنگیم، میمیریم، ایران رو پس میگیریم» مدام در گوشم تکرار میشود.
در ادامه نویسنده از این میگوید که در دو سه سال گذشته، زنان جوان «عملاً حجاب اجباری را لغو کرده»اند و تابستان گذشته غافلگیر میشود که میبیند زنان جوان حتی در ادارات دولتی که به صورت سنتی سختگیر بودند چقدر راحت لباس پوشیدهاند. ظاهراً زنان ایرانی چنان راحت لباس پوشیده بودند که خانم معاونی احساس میکند لباسهای خودش خیلی مسخرهاند. جالب اینکه بعد از این ماجرا یکی از آشناهای خانم معاونی به او میگوید که بابت بیحجابی حین رانندگی بارها جریمه شده و در آستانۀ لغو گواهینامه است. راستش به اینجا که رسیدم گفتم خب، خوب شد به این نکته اشاره کرد اما در ادامه چیزی نوشت که نه خودم شنیده بودم و نه اطرافیانم. ظاهراً تمام جریمههای این آشنای خانم معاونی با شرکت در یک کلاس آموزشی و قول دادن مبنی بر رعایت قوانین لغو شدهاند! به عبارتی، بابت حجاب جریمۀ خاصی در کار نیست! بعد از خواندن این بخش یادم افتاد که اتفاقاً مهسا امینی را هم برده بودند کلاس «بازآموزی» و بعد سر از بیمارستان درآورد و باقی ماجرا اتفاق افتاد اما خانم معاونی جوری صحبت میکنند که انگار نه انگار.
نویسنده ادامه میدهد که چند وقتی هست که حکومت در زمینۀ قوانین پوشش در موضع دفاعی قرار دارد و همین زمستان گذشته بیلبوردی در بزرگراه مدرس نصب شد که به جای زن چادری، تصویر زنی با حجابی «مینیمالیستی» داشته است، با این نوشته: «شما راه را ترسیم میکنید.»
نویسندۀ مطلب از حضور دختران مدرسهای هم در اعتراضات میگوید اما هیچ اشارهای به این نمیکند که دانشآموزانی به همین دلیل کشته شدهاند.
نکتۀ دیگر این است که به نظر نویسندۀ مطلب، اگرچه حکومت به دنبال فرهنگ شهادت است اما نسل زد چنین نیست و به فکر مشکلات خودش است که عبارتند از سالها تحریمهای خردکنندۀ ایالات متحده که اقتصاد ایران را نابود کرده و زندگی در نظامی دگم که انزوا را به گشودگی اقتصادی و اجتماعی ترجیح میدهد.
دیگر نکتۀ جالب این است که از نظر خانم معاونی، یکی از دلایل ادامه یافتن اعتراضات، واکنش غیرقاطع دولتی است که این گلایهها را معتبر میداند! تازه انقلابیون نخبه و پیر هم هشدار دادهاند که نظام راه خودش را گم کرده و همه را از خود رانده و امنیت را به رفاه مردم اولویت داده است.
در نهایت هم میگوید ایرانیان برای به حقیقت پیوستن خواستههایشان حاضرند چه هزینهای بدهند؟ این مسئله را خود ایرانیان داخل کشور حل خواهند کرد!
*
راستش شما را نمیدانم اما برداشت من از این متن این است که حجاب اجباری در ایران وجود ندارد، قانون مجازات فقط روی کاغذ است و اجرا نمیشود، حکومت بیحجابی را پذیرفته و به دنبال این است که به زنان میدان بدهد، انقلابیون اصیل هم با آنها همدلند و به هر حال مردم داخل ایران بدون کمک سایرین فکری به حال خودشان میکنند اما یک اشکال بزرگ وجود دارد که عبارت است از تحریمهای ایالات متحده که اقتصاد ایران را به زانو درآورده و به زنان ایرانی اجازۀ دسترسی به اپل استور نمیدهد!
https://t.me/yusefmasoud
Telegram
شرق وحشی
مسعود یوسف حصیرچین
بعضی از ترجمهها:
فرار از اردوگاه 14
رهبر عزیز
اتهام
آداب دیکتاتوری
خوردوخوراک دیکتاتورها
جمهوری خلق نسیان
ما هماهنگ شدهایم
درون اردوگاهها
مهیای رقصی در برف
چرا سوسیالیست نیستم
نظریههای منفیباف
اینستاگرام
instagram.com/masoud.yusef
بعضی از ترجمهها:
فرار از اردوگاه 14
رهبر عزیز
اتهام
آداب دیکتاتوری
خوردوخوراک دیکتاتورها
جمهوری خلق نسیان
ما هماهنگ شدهایم
درون اردوگاهها
مهیای رقصی در برف
چرا سوسیالیست نیستم
نظریههای منفیباف
اینستاگرام
instagram.com/masoud.yusef
❤7👍3🤬1
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
بازاندیشی مفاهیم سیاسی
روشنفکری - (آفات و امراض) - یک
عوامالناس این ترکیب (روشنفکر) را معمولاً در چنین جملاتی به کار میبرند: «از اون خانواده روشنفکرهای "اپنمایند" که دخترشون دوستپسرش رو میبرد خونه به باباش معرفی میکرد.» روشنفکر اینجا تقریباً یعنی کسی که از بند جهل و خرافات قدیم رسته و با افکار مترقی روز که "درست" هم فرض میشوند آشناست و حسب آن عمل میکند.
در ذات جنبش تاریخی روشنگری در قرن هجدهم هم این تصور بود که قانونهای لایزالی برای هر چیز وجود دارد که نیوتن آنها را در فیزیک کشف کرده و دیگران باید در سایر حوزهها کشف کنند و آن را اشاعه دهند و تا نهایتاً زمین و زمینیان به روشنایی و سعادت برسند. این ایده در ذات خود بیشباهت به نوعی تبشیر و تبلیغ دینی نیست، یعنی روشنگری مثل اسلام و مسیحیت مدعی پیامی است که وقتی به فرد رسید، او از ظلمت و جاهلیت خلاص میشود. بعدها حملات و انتقادات تندی به این تصور از روشنگری شد، اگرچه خود این منتقدان هم به فاشیسم و نسبیتگرایی و امراض بدتر دچار شدند.
به هر روی و به رغم اختلاف نظرها در جوانب مختلف قضیه، میتوان دریافت که اغلب روشنفکران مهم تاریخ در زمینه و زمانهی خود مشغول به جدّ و جهدی بودند برای آنکه ظلمت و جاهلیتی مفروض را کنار بزنند. بر سر تعریف اینکه چه چیزی ظلمت و جاهلیت است، البته توافق نداشتند، ولی بر سر ضرورت زدودن آن چرا. در نتیجه در تاریخ تفکر هم مثل تاریخ دین گروهی نوآور و پیامآورند و گروهی حواری و مبلغ. یکی دین میآورد، دیگران میگسترند. (آیزایا برلین مارکس را موسی و انگلس را هارونِ او نامیده بود!) از این جهت روشنفکران بسیار مستعد آن هستند که متنبی شوند، یعنی ادعای نبوت کنند یا خود را با پیامبر اشتباه بگیرند؛ شخصی که ناگهان از کوه پایین میآید و برای ما پیامی تکاندهنده، قانونی تازه یا مژدهای به رهایی میآورد.
بیتوجهی جامعه به حرف ایشان نیز کمتر تاثیری در احساس حقانیتشان دارد. صدق و کذب هر ادعایی بالاخره پس از حدی از پذیرش به آزمون گذاشتن و در عمل سنجیدن معلوم میشود و تا این رخ ندهد، حساب بدیعترین افکار را از مهملترین موهومات نمیتوان جدا کرد. لذا روشنفکر، اعم از آنکه حقاً حامل روشنایی باشد یا متوهمی بیمار یا ترکیب این دو، همیشه با یادآوردن اینکه «خلق بر نوح بخندیدندی و او را استخفاف و استحقار کردندی.» بر مواضع خود پامیفشارد و اگر جامعه او را پس زد، میگوید پیش از من بزرگانی و پیامبرانی را نیز پس زدهاند. جامعه نیز البته متقابلاً مقصر است. حادترین مثال نسبتاً اخیر آن، نیچه است که به جدّ میپنداشت از کوه پایین آمده و از زبان زردشتِ خود پیامی نو برای انسانی نو دارد، ولی جامعه به وقت حیات او را کمکم منزوی کرد و به حاشیه و نهایتاً تیمارستان راند و پس از مرگش از نو چنان بزرگ داشته که به آفت علوم انسانی بدل شده است.
این آفت روشنفکری اگرچه فینفسه بزرگ است، در وضعیت کنونی ما، کوچکترین مشکل اوست. در کوران انقلاب دیجیتالی و در زمانهای که تعداد دنبالکنندگان در صفحات مجازی نه تنها اهمیت که کمکم حقانیت هم میآورد، روشنفکری که نتواند جاذب باشد، حذف میشود. جامعهی ایران که خصوصاً اعتماد خود را به تمام نهادهای سنتی از قبیل دانشگاه و اقسام رسانه از دست داده (بس که اوباش را با یک دست کت و شلوار و ده من ادعای پوچ در آنجا دیده) ظرف چند روز و چند هفته ممکن است از یک فلانی بی نام و نشان صاحب تریبونی بسازد، در حالی که مثلاً-روشنفکران قدیمی با اسامی دهانپرکن هنوز آنجا دست و پا میزنند و اصلاً کسی دیگر صدایشان را نمیشوند. چند نفر متنهای پرطمطراق و البته بیمعنی رامین جهانبگلو یا یوسفعلی اباذری دربارهی جنبش زن، زندگی، آزادی را خواندهاند؟ چند نفر از مردم نه، چند نفر از همان مخاطبان سنتی آنان: متخصصین یا دوستداران علوم انسانی؟
وظیفهی روشنفکری بود که به جای توهم نبوت، اعتماد عمومی را به نهادهای سنتی و نیز به خود حفظ کند. اگر در داخل نمیشد، در خارج بکند. (خصوصاً که اغلب روشنفکران زندگی در ایران را دون شأن خود میدانند و خارج تشریف دارند!) اما اینجا هم روشنفکری طلبکار است و میگوید: ما به تلاطمات و تحول سیاسی که سردمدارش فوتبالیست و بازیگر و سایر جماعت کمسواد و اغلب لات و صرفاً مشهور است، بها نمیدهیم یا بدبینیم. مشکل اینجاست که اصلاً از قصور، وظیفهنشناسی، جُبن، تنبلی و مدعای اضافی آنها بود که فوتبالیست و بازیگر شدند صدای مردم.
#بازاندیشی_مفاهیم_سیاسی
سپاس ریوندی
روشنفکری - (آفات و امراض) - یک
عوامالناس این ترکیب (روشنفکر) را معمولاً در چنین جملاتی به کار میبرند: «از اون خانواده روشنفکرهای "اپنمایند" که دخترشون دوستپسرش رو میبرد خونه به باباش معرفی میکرد.» روشنفکر اینجا تقریباً یعنی کسی که از بند جهل و خرافات قدیم رسته و با افکار مترقی روز که "درست" هم فرض میشوند آشناست و حسب آن عمل میکند.
در ذات جنبش تاریخی روشنگری در قرن هجدهم هم این تصور بود که قانونهای لایزالی برای هر چیز وجود دارد که نیوتن آنها را در فیزیک کشف کرده و دیگران باید در سایر حوزهها کشف کنند و آن را اشاعه دهند و تا نهایتاً زمین و زمینیان به روشنایی و سعادت برسند. این ایده در ذات خود بیشباهت به نوعی تبشیر و تبلیغ دینی نیست، یعنی روشنگری مثل اسلام و مسیحیت مدعی پیامی است که وقتی به فرد رسید، او از ظلمت و جاهلیت خلاص میشود. بعدها حملات و انتقادات تندی به این تصور از روشنگری شد، اگرچه خود این منتقدان هم به فاشیسم و نسبیتگرایی و امراض بدتر دچار شدند.
به هر روی و به رغم اختلاف نظرها در جوانب مختلف قضیه، میتوان دریافت که اغلب روشنفکران مهم تاریخ در زمینه و زمانهی خود مشغول به جدّ و جهدی بودند برای آنکه ظلمت و جاهلیتی مفروض را کنار بزنند. بر سر تعریف اینکه چه چیزی ظلمت و جاهلیت است، البته توافق نداشتند، ولی بر سر ضرورت زدودن آن چرا. در نتیجه در تاریخ تفکر هم مثل تاریخ دین گروهی نوآور و پیامآورند و گروهی حواری و مبلغ. یکی دین میآورد، دیگران میگسترند. (آیزایا برلین مارکس را موسی و انگلس را هارونِ او نامیده بود!) از این جهت روشنفکران بسیار مستعد آن هستند که متنبی شوند، یعنی ادعای نبوت کنند یا خود را با پیامبر اشتباه بگیرند؛ شخصی که ناگهان از کوه پایین میآید و برای ما پیامی تکاندهنده، قانونی تازه یا مژدهای به رهایی میآورد.
بیتوجهی جامعه به حرف ایشان نیز کمتر تاثیری در احساس حقانیتشان دارد. صدق و کذب هر ادعایی بالاخره پس از حدی از پذیرش به آزمون گذاشتن و در عمل سنجیدن معلوم میشود و تا این رخ ندهد، حساب بدیعترین افکار را از مهملترین موهومات نمیتوان جدا کرد. لذا روشنفکر، اعم از آنکه حقاً حامل روشنایی باشد یا متوهمی بیمار یا ترکیب این دو، همیشه با یادآوردن اینکه «خلق بر نوح بخندیدندی و او را استخفاف و استحقار کردندی.» بر مواضع خود پامیفشارد و اگر جامعه او را پس زد، میگوید پیش از من بزرگانی و پیامبرانی را نیز پس زدهاند. جامعه نیز البته متقابلاً مقصر است. حادترین مثال نسبتاً اخیر آن، نیچه است که به جدّ میپنداشت از کوه پایین آمده و از زبان زردشتِ خود پیامی نو برای انسانی نو دارد، ولی جامعه به وقت حیات او را کمکم منزوی کرد و به حاشیه و نهایتاً تیمارستان راند و پس از مرگش از نو چنان بزرگ داشته که به آفت علوم انسانی بدل شده است.
این آفت روشنفکری اگرچه فینفسه بزرگ است، در وضعیت کنونی ما، کوچکترین مشکل اوست. در کوران انقلاب دیجیتالی و در زمانهای که تعداد دنبالکنندگان در صفحات مجازی نه تنها اهمیت که کمکم حقانیت هم میآورد، روشنفکری که نتواند جاذب باشد، حذف میشود. جامعهی ایران که خصوصاً اعتماد خود را به تمام نهادهای سنتی از قبیل دانشگاه و اقسام رسانه از دست داده (بس که اوباش را با یک دست کت و شلوار و ده من ادعای پوچ در آنجا دیده) ظرف چند روز و چند هفته ممکن است از یک فلانی بی نام و نشان صاحب تریبونی بسازد، در حالی که مثلاً-روشنفکران قدیمی با اسامی دهانپرکن هنوز آنجا دست و پا میزنند و اصلاً کسی دیگر صدایشان را نمیشوند. چند نفر متنهای پرطمطراق و البته بیمعنی رامین جهانبگلو یا یوسفعلی اباذری دربارهی جنبش زن، زندگی، آزادی را خواندهاند؟ چند نفر از مردم نه، چند نفر از همان مخاطبان سنتی آنان: متخصصین یا دوستداران علوم انسانی؟
وظیفهی روشنفکری بود که به جای توهم نبوت، اعتماد عمومی را به نهادهای سنتی و نیز به خود حفظ کند. اگر در داخل نمیشد، در خارج بکند. (خصوصاً که اغلب روشنفکران زندگی در ایران را دون شأن خود میدانند و خارج تشریف دارند!) اما اینجا هم روشنفکری طلبکار است و میگوید: ما به تلاطمات و تحول سیاسی که سردمدارش فوتبالیست و بازیگر و سایر جماعت کمسواد و اغلب لات و صرفاً مشهور است، بها نمیدهیم یا بدبینیم. مشکل اینجاست که اصلاً از قصور، وظیفهنشناسی، جُبن، تنبلی و مدعای اضافی آنها بود که فوتبالیست و بازیگر شدند صدای مردم.
#بازاندیشی_مفاهیم_سیاسی
سپاس ریوندی
👍3
Forwarded from Iran International ایران اینترنشنال
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محمد ماشینچیان، پژوهشگر ارشد حکمرانی در دانشگاه پیتزبورگ: بزرگترین قربانی این شرایط وخیم اقتصادی در ایران، کودکان و نوجوانان هستند
@iranintltv
@iranintltv
👍2🔥1😐1
Forwarded from دیرینهنگار (عبدالرضا شهبازی)
وقتی مبحث بنیادیِ تکامل (فرگشتِ) زیستی را از کتابهای زیستشناسیِ دبیرستان حذف میکنند، طبیعی است شاهد ترجمهی چنین کتابی هم باشیم.
کتابی سراسر مغلطه که فقط میتواند برای کسانی جذاب باشد که هیچ پایه و مایهی اولیه از زیستشناسی تکاملی نداشته باشند.
دنتون بهنوعی جدِ اعلای شبهعلمی است بهنام "طراحیِ هوشمندانه" (intelligent design) که در محافل جدی زیستشناسی مطلقاً جایگاهی ندارد و البته نقدهای فراوان و ویرانگری نیز بر آن وارد کردهاند.
این نقدهای کوبنده سبب شدند نقاب علمینماییِ که دنتون و پیروانش بر این شبهعلم زده بودند فرو بیفتد، آفرینشگراییِ زیر آن عیان و این اسب تروا دستش رو شود.
این کتاب مسلماً برای تکاملگریزان و تکاملستیزان جاذبه دارد و آن را علمی(!) مییابند، آن هم دقیقاً به این دلیل که دانشی حداقلی در زیستشناسی تکاملی ندارند.
در زمانهای که در ایران بهشدت نیاز داریم آگاهی درست علمی گسترش یابد، آن هم در اوج گرانی کاغذ و ملزومات چاپ، شاهد چاپ چنین کتاب علمستیزی هستیم آن هم از سوی نشری مثل هرمس!
حیف کاغذ
حیف مرکب
- عبدالرضا شهبازی
@dirinenegar
کتابی سراسر مغلطه که فقط میتواند برای کسانی جذاب باشد که هیچ پایه و مایهی اولیه از زیستشناسی تکاملی نداشته باشند.
دنتون بهنوعی جدِ اعلای شبهعلمی است بهنام "طراحیِ هوشمندانه" (intelligent design) که در محافل جدی زیستشناسی مطلقاً جایگاهی ندارد و البته نقدهای فراوان و ویرانگری نیز بر آن وارد کردهاند.
این نقدهای کوبنده سبب شدند نقاب علمینماییِ که دنتون و پیروانش بر این شبهعلم زده بودند فرو بیفتد، آفرینشگراییِ زیر آن عیان و این اسب تروا دستش رو شود.
این کتاب مسلماً برای تکاملگریزان و تکاملستیزان جاذبه دارد و آن را علمی(!) مییابند، آن هم دقیقاً به این دلیل که دانشی حداقلی در زیستشناسی تکاملی ندارند.
در زمانهای که در ایران بهشدت نیاز داریم آگاهی درست علمی گسترش یابد، آن هم در اوج گرانی کاغذ و ملزومات چاپ، شاهد چاپ چنین کتاب علمستیزی هستیم آن هم از سوی نشری مثل هرمس!
حیف کاغذ
حیف مرکب
- عبدالرضا شهبازی
@dirinenegar
👍6
Forwarded from دیرینهنگار (عبدالرضا شهبازی)
برای دستیابی به شناختی درست و اولیه از تکامل (برای مخاطب عام)، خواندنِ کتابهای زیر را پیشنهاد میکنم:
◽️ "داروینیسم و تکامل"، نوشتهی دکتر محمود بهزاد.
این کتاب بهصورت کاغذی نایاب است ولی نسخهی پیدیاف آن را رایگان در اینترنت میتوانید پیدا کنید.
◽️ "تکامل"، نوشتهی برایان و دبورا چارلز ورث، ترجمهی عبدالمجید مهدوی دامغانی، نشر بصیرت.
◽️ "چیستی تکامل"، نوشتهی ارنست مایر، ترجمهی مهدی صادقی، نشر نی.
◽️ "ماهی درونی شما"، نوشتهی نیل شوبین، ترجمهی نیلوفر فشنگساز، انتشارات خانه زیستشناسی.
◽️ "ژن خودخواه"، نوشتهی ریچارد دوکینز، ترجمهی جلال سلطانی، انتشارات مازیار.
◽️ "ساعتساز نابینا"، نوشتهی ریچارد دوکینز، ترجمهی محمود بهزاد و شهلا باقری، انتشارات مازیار.
◽️ "پیدایش انسان"، نوشتهی جورف رایشهلف، ترجمهی سلامت رنجبر، نشر آگه.
زندهباد علم
- عبدالرضا شهبازی
@dirinenegar
◽️ "داروینیسم و تکامل"، نوشتهی دکتر محمود بهزاد.
این کتاب بهصورت کاغذی نایاب است ولی نسخهی پیدیاف آن را رایگان در اینترنت میتوانید پیدا کنید.
◽️ "تکامل"، نوشتهی برایان و دبورا چارلز ورث، ترجمهی عبدالمجید مهدوی دامغانی، نشر بصیرت.
◽️ "چیستی تکامل"، نوشتهی ارنست مایر، ترجمهی مهدی صادقی، نشر نی.
◽️ "ماهی درونی شما"، نوشتهی نیل شوبین، ترجمهی نیلوفر فشنگساز، انتشارات خانه زیستشناسی.
◽️ "ژن خودخواه"، نوشتهی ریچارد دوکینز، ترجمهی جلال سلطانی، انتشارات مازیار.
◽️ "ساعتساز نابینا"، نوشتهی ریچارد دوکینز، ترجمهی محمود بهزاد و شهلا باقری، انتشارات مازیار.
◽️ "پیدایش انسان"، نوشتهی جورف رایشهلف، ترجمهی سلامت رنجبر، نشر آگه.
زندهباد علم
- عبدالرضا شهبازی
@dirinenegar
👍4
Forwarded from میله بدون پرچم
فریدون سه پسر داشت – عباس معروفی
سانتیاگو زاوالا شخصیت اصلی داستان گفتگو در کاتدرال، روزنامهنگاری است که با نگاه به وضعیت آشفته زمان حال خود به دنبال جواب این سؤال است که چگونه و از چه زمانی پرو به فنا رفت!؟ در واقع تمام روایت عجیب و حجیم آن کتاب برای کشف پاسخ چنین سؤالی است.
«مجید» راوی داستانِ «فریدون سه پسر داشت»، یکی از چهار پسر فریدون است که در اوایل دهه هفتاد در یک آسایشگاه روانی در آلمان روزگار را سپری میکند. او که سیزده سال قبل توانسته است جان خود را از مهلکه به در ببرد پس از یک دهه فعالیت سیاسی و مبارزاتی، کارش به افسردگی و تنهایی و درهمشکستگی کشیده شده است. حالا بعد از چند سال، برآیند شرایط بیرونی و درونی سبب شده تا او برای بازگشت به ایران مصمم بشود. انگیزه روایت در واقع رسیدن به پاسخِ سؤالی مشابه سؤال بالاست؛ چرا اینجوری شد؟ چرا به این روز افتادیم؟ از کجا شروع شد؟ این سؤالات چندین و چند مرتبه در طول روایت تکرار میشود و راوی در هر فصل، و در ابتدای هر تکه از هر فصل با جملاتی کوتاه به استقبال کشف آن میرود: «شاید همهچیز با مرگ ناصری آغاز شد»، «شاید همهچیز با انقلاب آغاز شد»، «شاید همهچیز با یک عکس آغاز شد»، «شاید همهچیز با یک سوءتفاهم آغاز شد»، «شاید همهچیز با این جمله آغاز شد: فریدون سه پسر داشت»، و شاید همهچیز با یک افسانه آغاز شد...
https://hosseinkarlos.blogsky.com/1401/10/25/post-869/
سانتیاگو زاوالا شخصیت اصلی داستان گفتگو در کاتدرال، روزنامهنگاری است که با نگاه به وضعیت آشفته زمان حال خود به دنبال جواب این سؤال است که چگونه و از چه زمانی پرو به فنا رفت!؟ در واقع تمام روایت عجیب و حجیم آن کتاب برای کشف پاسخ چنین سؤالی است.
«مجید» راوی داستانِ «فریدون سه پسر داشت»، یکی از چهار پسر فریدون است که در اوایل دهه هفتاد در یک آسایشگاه روانی در آلمان روزگار را سپری میکند. او که سیزده سال قبل توانسته است جان خود را از مهلکه به در ببرد پس از یک دهه فعالیت سیاسی و مبارزاتی، کارش به افسردگی و تنهایی و درهمشکستگی کشیده شده است. حالا بعد از چند سال، برآیند شرایط بیرونی و درونی سبب شده تا او برای بازگشت به ایران مصمم بشود. انگیزه روایت در واقع رسیدن به پاسخِ سؤالی مشابه سؤال بالاست؛ چرا اینجوری شد؟ چرا به این روز افتادیم؟ از کجا شروع شد؟ این سؤالات چندین و چند مرتبه در طول روایت تکرار میشود و راوی در هر فصل، و در ابتدای هر تکه از هر فصل با جملاتی کوتاه به استقبال کشف آن میرود: «شاید همهچیز با مرگ ناصری آغاز شد»، «شاید همهچیز با انقلاب آغاز شد»، «شاید همهچیز با یک عکس آغاز شد»، «شاید همهچیز با یک سوءتفاهم آغاز شد»، «شاید همهچیز با این جمله آغاز شد: فریدون سه پسر داشت»، و شاید همهچیز با یک افسانه آغاز شد...
https://hosseinkarlos.blogsky.com/1401/10/25/post-869/
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
فریدون سه پسر داشت – عباس معروفی
مقدمه اول: فریدون از پادشاهان و اساطیر دوره پیشدادیان است. در واقع اگر بعد از کیومرث و هوشنگ و تهمورث و جمشید بخواهیم ضحاک را هم حساب کنیم، فریدون ششمین پادشاه پیشدادی به حساب میآید. دوران پر فروغ جمشید به دلیل خطاهایی که خودش مرتکب آن شد به جایی رسید که…
نفس «کتابخواندن» البته که مفید، مهم و تاحدی ضروریست اما اینکه چه کتابی بخوانیم، چطور بخوانیم، پاسخ کدام پرسشها در کدام کتابها نهفته و آیا اصلا نفس کتابخواندن، ذهن انسان را بیدار و آگاه میکند یا اخلاقیتر میکند هم پرسشهاییست که پاسخهای مفصل و گاهی نارسا و مبهم دارند.
خانمی کتابخوان و مترجم از خاندانی فرهیخته که خودش نشان شوالیهی فرهنگی از فرانسه دارد و مدعاهای پدرش را تریلی هم نمیکشد، خطاب به یک هنرپیشه -که از قضا پیشهاش را به دلیل شورش همین خاندان و همفکرانش، ۴۳ سال است از دست داده و در غربت آواره شده- گفته تو «فاحشه» هستی. خانم هنرپیشه گمانم اهل کتابخوانی نیست اما جوابی درخور، متین و قاطع داد و کسانی را به تحسین واداشت. پاسخ او را میشود سالها بعد در مدارس حتی تدریس کرد.
اینکه آن خانم مترجم و هنرمند، روزگاری، کتابی از رومن گاری ترجمه کرده، من را شگفتزده میکند. رومن گاری در وقایع مه ۱۹۶۸ (که بعضیها به آن بسیار دلبستهاند) سمت درست تاریخ را انتخاب کرد و دوشادوش شارل دوگل ایستاد و از جمهوریت فرانسه بهدرستی دفاع کرد. حال این خانم با چه انگیزهای رمان رومن گاری یعنی «زندگی پیش رو» را ترجمه کرده، بر من آشکار نیست. از منظر سیاسی، رومن گاری دقیقا جبههی مخالف اوست.
گفتهاند که عدهی کثیری از اصحاب ۵۷ اهل کتاب بودند و مینوشتند و میخواندند. پرسش من این است که کدام کتابها؟ کتابهای جان لاک و تامس هابز و دیگران که سالها بعد ترجمه شدند. «مقالات فدرالیست» که همین امسال بیرون آمد و خیلی کلاسیکهای دیگر در علوم سیاسی مثل «لوایتن» و «بهیموت» هم آن زمان ترجمه نشده بودند. لابد «ماهی سیاه کوچولو» و «ضرورت مبارزهی مسلحانه و رد تئوری بقا» را میگویید؟ «چه باید کرد؟» لنین؟ کدامها؟
عدهای از کارشناسان علوم انسانی و سیاسی که در فضای مجازی مشغول نظریهپردازی و رد و نفی و نقد حرکتهای دیگران هستند، در تشخیص و تعریف دانشواژههای علوم انسانی مثل وکالت و نمایندگی عاجز مانده و با درک و دریافتی غریب، آنها را به واژگان فقاهتی مانند «بیعت» فرومیکاهند.
یا جایی دیگر، در برداشتهایی خامدستانه، فرمهای حاکمیتی را برابر دیکتاتوری و دموکراسی مینشانند بیاینکه درک کنند خروجی یک فرم حاکمیتی مثل جمهوری لزوما دموکراسی نیست همانطور که پادشاهی لزوما دیکتاتوری نیست و دوصد مثال نقض میتوان برشمرد که هر دو فرم، با داشتن شروطی، مثل وجود نهادهای ناظر و نگهبان، تحکیمکننده و حامی آزادی فردی و جمعی و دموکراسی و حقوق اساسی هستند. درک اینها نیازمند اندکی مشقت فکری و البته وجدان بیدار هم هست.
القصه، این سطور را نوشتم تا بگویم که «نفس کتابخواندن» چندان فضیلتی ندارد و آنچه اولویت و اهمیت دارد، به گمان این کیبرد، آگاهی عمیق و دقیق و پرسشگری و پژوهش در مسائلیست که این روزها و البته این ۴۳ سال، میهنمان بدان مبتلاست.
@mamrizzio
خانمی کتابخوان و مترجم از خاندانی فرهیخته که خودش نشان شوالیهی فرهنگی از فرانسه دارد و مدعاهای پدرش را تریلی هم نمیکشد، خطاب به یک هنرپیشه -که از قضا پیشهاش را به دلیل شورش همین خاندان و همفکرانش، ۴۳ سال است از دست داده و در غربت آواره شده- گفته تو «فاحشه» هستی. خانم هنرپیشه گمانم اهل کتابخوانی نیست اما جوابی درخور، متین و قاطع داد و کسانی را به تحسین واداشت. پاسخ او را میشود سالها بعد در مدارس حتی تدریس کرد.
اینکه آن خانم مترجم و هنرمند، روزگاری، کتابی از رومن گاری ترجمه کرده، من را شگفتزده میکند. رومن گاری در وقایع مه ۱۹۶۸ (که بعضیها به آن بسیار دلبستهاند) سمت درست تاریخ را انتخاب کرد و دوشادوش شارل دوگل ایستاد و از جمهوریت فرانسه بهدرستی دفاع کرد. حال این خانم با چه انگیزهای رمان رومن گاری یعنی «زندگی پیش رو» را ترجمه کرده، بر من آشکار نیست. از منظر سیاسی، رومن گاری دقیقا جبههی مخالف اوست.
گفتهاند که عدهی کثیری از اصحاب ۵۷ اهل کتاب بودند و مینوشتند و میخواندند. پرسش من این است که کدام کتابها؟ کتابهای جان لاک و تامس هابز و دیگران که سالها بعد ترجمه شدند. «مقالات فدرالیست» که همین امسال بیرون آمد و خیلی کلاسیکهای دیگر در علوم سیاسی مثل «لوایتن» و «بهیموت» هم آن زمان ترجمه نشده بودند. لابد «ماهی سیاه کوچولو» و «ضرورت مبارزهی مسلحانه و رد تئوری بقا» را میگویید؟ «چه باید کرد؟» لنین؟ کدامها؟
عدهای از کارشناسان علوم انسانی و سیاسی که در فضای مجازی مشغول نظریهپردازی و رد و نفی و نقد حرکتهای دیگران هستند، در تشخیص و تعریف دانشواژههای علوم انسانی مثل وکالت و نمایندگی عاجز مانده و با درک و دریافتی غریب، آنها را به واژگان فقاهتی مانند «بیعت» فرومیکاهند.
یا جایی دیگر، در برداشتهایی خامدستانه، فرمهای حاکمیتی را برابر دیکتاتوری و دموکراسی مینشانند بیاینکه درک کنند خروجی یک فرم حاکمیتی مثل جمهوری لزوما دموکراسی نیست همانطور که پادشاهی لزوما دیکتاتوری نیست و دوصد مثال نقض میتوان برشمرد که هر دو فرم، با داشتن شروطی، مثل وجود نهادهای ناظر و نگهبان، تحکیمکننده و حامی آزادی فردی و جمعی و دموکراسی و حقوق اساسی هستند. درک اینها نیازمند اندکی مشقت فکری و البته وجدان بیدار هم هست.
القصه، این سطور را نوشتم تا بگویم که «نفس کتابخواندن» چندان فضیلتی ندارد و آنچه اولویت و اهمیت دارد، به گمان این کیبرد، آگاهی عمیق و دقیق و پرسشگری و پژوهش در مسائلیست که این روزها و البته این ۴۳ سال، میهنمان بدان مبتلاست.
@mamrizzio
👏24👍7🤝1
Forwarded from Iran International ایران اینترنشنال
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
محمد ماشینچیان، پژوهشگر ارشد دانشگاه پیتسبورگ از خواست مردم ایران برای جدایی دین از سیاست میگوید
@iranintltv
@iranintltv
👍7👏2
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
ماکیاولی را به توجیه وسیله با هدف میشناسند و او را شخصیتی شیطانی میانگارند که اخلاق را از سیاست زدود. گذشته از اینکه خود اینها سادهانگاری محض و محرف و رهزن است، فکر او جنبهی دیگری هم داشت که در ایران به شدت مغفول مانده است. ماکیاولی شدیداً دلبستهی وطن بود، معتقد بود کلیسا باعث تجزیهی ایتالیا شده، علیرغم بعضی تعارفاتش با خدا و کلیسا، مسیحیت -دین اشغالگر- را باعث انحطاط آن کشور میدانست و امید بسته بود فرماندهی نظامی پراقتدار یا عضوی از یکی از خاندان اشرافی، بکوشد و کشور را متحد کند و عظمت و اقتدار کهن آن را احیا کند. فصل بیست و ششم و آخر کتاب مشهور شهریار وی، خطابهای است به یکی از اعضای خاندان اشرافی مدیچی، برای آنکه آستین بالا بزند. وطنپرستی او را میتوان در اینجا به وضوح دید:
فراخوانشی به رهانیدن ایتالیا از چنگال بربران
باری، با درنگیدن در همهی آنچه به میان آوردیم، از خویش میپرسم آیا امروز در ایتالیا روزگار پذیرای مقدَمِ شهرياري تازه نیست، و آیا مادهای فراهم نیست تا مردی خردمند و هنرمند را فرصتي دهد تا بدان صورت بخشد که مایهی سرفرازی وی و بهروزي تمامي مردم اين سرزمین باشد؟ به گمان من برای پدید آمدن شهرياري تازه همه چیز چنان دست به دست هم داده است که هیچگاه این گونه نبوده است و اگر چنان که گفتیم اسرائیلیان [یهودیان] میبایست در مصر در بندگی افتاده باشند تا موسی هنر خویش را آشکارا کند و پارسیان میبایست در زیر ستم مادها باشند تا بزرگی جانِ کورش نمایان شود و آتنیان می بایست از هم بپراکنند تا تسئوس بدرخشد، همین گونه ایتالیا می بایست به این روزگار افتد تا هنر یک جانِ ایتالیایی شناسائیده شود. یعنی بدتر از عبرانیان در بندگی افتاده باشد و ستم دیدهتر از پارسیان باشد و پراکندهتر از آتنیان بی هیچ رهبر و سامان، فروکوفته و غارت زده و پاره پاره و لگدکوب و گرفتار هزاران بلا.
اگرچه چندی پیش مردي برخاست که دَرَخشِ اميدي را زنده کرد و گمان میرفت از سوی خدا برای رهایش ایتالیا گماشته شده است، اما دیدیم که در اوج کار خویش ناسازگاری بخت چگونه وی را از پای درافکند چنان که اکنون ایتالیای ازنفسافتاده چشمبهراه کسی ست که بر زخمهایش مرهم نهد و به غارتگریها در لومباردیا و چپاولگری و باجگیری در پادشاهی ناپل و توسکانا پایان بخشد، و این زخمها را که دیري ست چرکین شدهاند مرهم نهد. بنگر ایتالیا را که چگونه به درگاه خداوند دستِ دعا برداشته است تا کسی را فرستد که وی را از این دژخوییهای بربرانه و گستاخیها رهایی بخشد. بنگر چه سان پذیرا و خواهان کسی ست که پرچمي برافرازد. و اکنون به کجا دل میتواند بست جز به خاندان ارجمند شما، تا با هنر و بخت بلند خویش، در سایه ی مهر خدا و کلیسا که اکنون ریاست آن را به دست دارید، پیشتاز این رهایش شود و این کاری ست نه چندان دشوار، اگر که زندگانی و کردار مردانی را که از ایشان یاد کردم پیش چشم دارید. این مردان اگرچه بیمانند بودند و شگرف با این همه آدمی بودند. و هیچ یک را چنان میدانی فراهم نبود که امروز هست، زیرا کار ایشان نه برحق تر از این بود نه آسانتر، نه خدا بیش از آن یار ایشان بود که یار شماست. آرمان ما برحق است؛ همانا جنگِ ناگزیر جنگي ست برحق و آنجا که امیدی جز به جنگافزارها نباشد، جنگافزارها مقدساند. هیچگاه آمادگی بیش ازین نبوده است و ... نمی باید این فرصت را از دست فرونهاد تا آنکه ایتالیا از پس این زمان دراز سرانجام روي رهایی بخش خویش را بیند. نمیتوانم گفت که در همهی آن سرزمینها که لگدکوب بیگانگان بودهاند با چه عشق به پیشباز وی خواهند آمد، با چه تشنگیی برای انتقام، با چه سرسپردگی استوار، با چه ایمانی، با چه اشکریزانی. کدام در به روي وی بسته خواهد بود؟ کدام مردم سر از فرمان وی خواهند پیچید؟ کدام رشک سد راه وی خواهد شد؟ کدام ایتالیایی وی را گرامی نخواهد داشت؟ بوی گند این سروری بربران همهی ما را میآزارد. پس بادا که خاندان ارجمند شما با آن دلیری و امیدهایی که از آرمانهای برحق بر میآید، این رسالت را به گردن گیرد تا که در زیر پرچم شما میهنمان سرفراز شود و در سايه ي آن اين سخن پترارکا به راستی پیوندند:
هنر در برابر شور و شر
سلاح بر گیرد و نبرد را به سر آرد.
چرا که آن دلیری دیرینه
در دلهای ایتالیاییان هنوز نفسرده است.
#کتاب_شن
فراخوانشی به رهانیدن ایتالیا از چنگال بربران
باری، با درنگیدن در همهی آنچه به میان آوردیم، از خویش میپرسم آیا امروز در ایتالیا روزگار پذیرای مقدَمِ شهرياري تازه نیست، و آیا مادهای فراهم نیست تا مردی خردمند و هنرمند را فرصتي دهد تا بدان صورت بخشد که مایهی سرفرازی وی و بهروزي تمامي مردم اين سرزمین باشد؟ به گمان من برای پدید آمدن شهرياري تازه همه چیز چنان دست به دست هم داده است که هیچگاه این گونه نبوده است و اگر چنان که گفتیم اسرائیلیان [یهودیان] میبایست در مصر در بندگی افتاده باشند تا موسی هنر خویش را آشکارا کند و پارسیان میبایست در زیر ستم مادها باشند تا بزرگی جانِ کورش نمایان شود و آتنیان می بایست از هم بپراکنند تا تسئوس بدرخشد، همین گونه ایتالیا می بایست به این روزگار افتد تا هنر یک جانِ ایتالیایی شناسائیده شود. یعنی بدتر از عبرانیان در بندگی افتاده باشد و ستم دیدهتر از پارسیان باشد و پراکندهتر از آتنیان بی هیچ رهبر و سامان، فروکوفته و غارت زده و پاره پاره و لگدکوب و گرفتار هزاران بلا.
اگرچه چندی پیش مردي برخاست که دَرَخشِ اميدي را زنده کرد و گمان میرفت از سوی خدا برای رهایش ایتالیا گماشته شده است، اما دیدیم که در اوج کار خویش ناسازگاری بخت چگونه وی را از پای درافکند چنان که اکنون ایتالیای ازنفسافتاده چشمبهراه کسی ست که بر زخمهایش مرهم نهد و به غارتگریها در لومباردیا و چپاولگری و باجگیری در پادشاهی ناپل و توسکانا پایان بخشد، و این زخمها را که دیري ست چرکین شدهاند مرهم نهد. بنگر ایتالیا را که چگونه به درگاه خداوند دستِ دعا برداشته است تا کسی را فرستد که وی را از این دژخوییهای بربرانه و گستاخیها رهایی بخشد. بنگر چه سان پذیرا و خواهان کسی ست که پرچمي برافرازد. و اکنون به کجا دل میتواند بست جز به خاندان ارجمند شما، تا با هنر و بخت بلند خویش، در سایه ی مهر خدا و کلیسا که اکنون ریاست آن را به دست دارید، پیشتاز این رهایش شود و این کاری ست نه چندان دشوار، اگر که زندگانی و کردار مردانی را که از ایشان یاد کردم پیش چشم دارید. این مردان اگرچه بیمانند بودند و شگرف با این همه آدمی بودند. و هیچ یک را چنان میدانی فراهم نبود که امروز هست، زیرا کار ایشان نه برحق تر از این بود نه آسانتر، نه خدا بیش از آن یار ایشان بود که یار شماست. آرمان ما برحق است؛ همانا جنگِ ناگزیر جنگي ست برحق و آنجا که امیدی جز به جنگافزارها نباشد، جنگافزارها مقدساند. هیچگاه آمادگی بیش ازین نبوده است و ... نمی باید این فرصت را از دست فرونهاد تا آنکه ایتالیا از پس این زمان دراز سرانجام روي رهایی بخش خویش را بیند. نمیتوانم گفت که در همهی آن سرزمینها که لگدکوب بیگانگان بودهاند با چه عشق به پیشباز وی خواهند آمد، با چه تشنگیی برای انتقام، با چه سرسپردگی استوار، با چه ایمانی، با چه اشکریزانی. کدام در به روي وی بسته خواهد بود؟ کدام مردم سر از فرمان وی خواهند پیچید؟ کدام رشک سد راه وی خواهد شد؟ کدام ایتالیایی وی را گرامی نخواهد داشت؟ بوی گند این سروری بربران همهی ما را میآزارد. پس بادا که خاندان ارجمند شما با آن دلیری و امیدهایی که از آرمانهای برحق بر میآید، این رسالت را به گردن گیرد تا که در زیر پرچم شما میهنمان سرفراز شود و در سايه ي آن اين سخن پترارکا به راستی پیوندند:
هنر در برابر شور و شر
سلاح بر گیرد و نبرد را به سر آرد.
چرا که آن دلیری دیرینه
در دلهای ایتالیاییان هنوز نفسرده است.
#کتاب_شن
👍2
ترجمهی این کتاب، موقعی تموم شد که اکبر #رفسنجانی هنوز زنده بود، #امباپه رو کسی نمیشناخت و امبر هرد، فعال حقوق زنان بود.
از اون موقعی که ترجمهی این کتاب تموم شد، چرخ روزگار بههمراه واژگانش، هزاران بار چرخیدن و دستبهدست شدن. ناشری سه بار آدرس عوض کرد و این کتاب رو با خودش جابهجا کرد. کمی پیش از مهاجرتم، در شبی که #استراماچونی، تیم تاج رو برای همیشه ترک کرد، خبر اومد که این کتاب با ترجمهی دیگری در نشر نی منتشر شد. چند تا از دوستان خوندنش، مصطفی ملکیان براش مقدمه نوشت، دهها جلسهی بررسی گذاشتن و نزدیک بود به قید قرعه به خوانندگان، سایدبایساید و سفر عتبات عالیات هم بدن.
الغرض، این کتاب کماکان به دلایلی که از دست من خارج بود چاپ نشد و نشد تا جناب علمی عزیز، ناشر باسابقه و فعال، مثل همیشه به من لطف کردند و با همت نشر تمدن علمی، این هفته در بازار منتشر شد.
این روضهی رقیه رو نخوندم که بگم برید بخونید و من خیلی بدشانس و بدبختم و اینها! نه… حقیقتا اون موقع برام خیلی مهم بود که خونده بشه و «کار خیر موثر» درک بشه، اون هم در جامعهای که فقر، عوامل ناطبیعی و غیرارگانیک هم داره و شوربختانه در حال گسترشه و طبقات اقتصادی در حال نزول و حتی سقوط چندین پلهای هستن.
وقتی #پیتر_سینگر این کتاب رو نوشت، در اینستاگرام نوشته بودم که ارزش خوندن و ترجمه داره و هنوز هم به حرفم باور دارم (برخلاف خیلی حرفهای دیگهی خودم دربارهی انتخابات و اصلاحات). احساس میکنم، پاسخ خیلی از پرسشها دربارهی اهمیت کمک به دیگران و چگونگی اونه و دست کم دید واضحتری به ما دربارهی رنج، #فقر، کمک به دیگران و کارآمدی این روند میده.
حالا بعد از شش، هفت سال، دیگه خیلی دغدغهی سرنوشتش رو ندارم و بهش فکر نمیکنم که چرا زود چاپ نشد. زمانه با اون دورانی که ترجمهش میکردم کمی متفاوت شده…
فروشگاه اینترنتی سیبوک و ریرا بوک، تخفیف مناسب و حتی خوبی در فروش کتاب دارن و «بیشترین کار خیری که از دستتان برمیآید» اونجاها موجوده.
@mamrizzio
از اون موقعی که ترجمهی این کتاب تموم شد، چرخ روزگار بههمراه واژگانش، هزاران بار چرخیدن و دستبهدست شدن. ناشری سه بار آدرس عوض کرد و این کتاب رو با خودش جابهجا کرد. کمی پیش از مهاجرتم، در شبی که #استراماچونی، تیم تاج رو برای همیشه ترک کرد، خبر اومد که این کتاب با ترجمهی دیگری در نشر نی منتشر شد. چند تا از دوستان خوندنش، مصطفی ملکیان براش مقدمه نوشت، دهها جلسهی بررسی گذاشتن و نزدیک بود به قید قرعه به خوانندگان، سایدبایساید و سفر عتبات عالیات هم بدن.
الغرض، این کتاب کماکان به دلایلی که از دست من خارج بود چاپ نشد و نشد تا جناب علمی عزیز، ناشر باسابقه و فعال، مثل همیشه به من لطف کردند و با همت نشر تمدن علمی، این هفته در بازار منتشر شد.
این روضهی رقیه رو نخوندم که بگم برید بخونید و من خیلی بدشانس و بدبختم و اینها! نه… حقیقتا اون موقع برام خیلی مهم بود که خونده بشه و «کار خیر موثر» درک بشه، اون هم در جامعهای که فقر، عوامل ناطبیعی و غیرارگانیک هم داره و شوربختانه در حال گسترشه و طبقات اقتصادی در حال نزول و حتی سقوط چندین پلهای هستن.
وقتی #پیتر_سینگر این کتاب رو نوشت، در اینستاگرام نوشته بودم که ارزش خوندن و ترجمه داره و هنوز هم به حرفم باور دارم (برخلاف خیلی حرفهای دیگهی خودم دربارهی انتخابات و اصلاحات). احساس میکنم، پاسخ خیلی از پرسشها دربارهی اهمیت کمک به دیگران و چگونگی اونه و دست کم دید واضحتری به ما دربارهی رنج، #فقر، کمک به دیگران و کارآمدی این روند میده.
حالا بعد از شش، هفت سال، دیگه خیلی دغدغهی سرنوشتش رو ندارم و بهش فکر نمیکنم که چرا زود چاپ نشد. زمانه با اون دورانی که ترجمهش میکردم کمی متفاوت شده…
فروشگاه اینترنتی سیبوک و ریرا بوک، تخفیف مناسب و حتی خوبی در فروش کتاب دارن و «بیشترین کار خیری که از دستتان برمیآید» اونجاها موجوده.
@mamrizzio
👍11
Forwarded from مرتضی مردیها
🔶 عقبگرد یا جبران
چنین بهنظر میرسد که ایرانیان در حال حاضر به سه دسته تقسیم شدهاند.
دسته نخست کسانیاند که به هر دلیلی (که البته دلایل متعددی ممکن است داشته باشد) به نظام پادشاهی اعتقاد و علاقه دارند. از نگاه اینان کشورهایی مثل فرانسه و امریکا از انگلستان دمکراتیکتر نیستند؛ دمکراسی بستگی دارد به قدرت نهادها و سطح فرهنگ عمومی. تأمل در وضعیت برخی جمهوریها چه از نوع پاکستان و چه روسیه برای درک این دقیقه کافی است. بر این اساس، نظام رویال ضرورتاً چیزی از جمهوری کم ندارد، بلکه بسا بیشتر هم داشته باشد. از جمله اینکه یک شخصیت محبوب، که در امور اجرایی دخالت دلبخواهی ندارد، نماد وحدت کلی کشور است.
برای اینان یک نکته دیگر هم هست و آن پاسخ دادن به میل دوستی ورزیدن و الگو داشتنِ کسی از میان برتران است؛ برترانی نه با معیارهای روشنفکران و آیینمداران، بلکه مطابق سنتهای دیرپایی که، به یمن تجربه تاریخی، خطاها و خطرهای احتمالی آن با نهادهای نظارت و کنترل، قابل پیشگیری است. پس جای هیچ شبههای وجود ندارد که چشمانداز آینده را از کدام سو باید نگریست.
دسته دوم کسانی که به دلایل مختلف چنین علاقه و اعتقادی ندارند، ولی میپذیرند که گاهی بنا به مصلحت عمومی میتوان چیزی را پذیرفت که مورد رضایت قلبی نیست. از نظر اینان، کسی که گرسنه مشرف به موت است اگر به او غذایی پیشنهاد شود لابد نخواهد پرسید که چه غذایی است و آیا ویتامین و پروتئین کافی دارد و به شکلی بهداشتی تهیه شده است یا نه. میگیرد و میخورد تا عجالتاً زنده بماند و وقتی نیروی کافی یافت تکلیفش را با آن حساسیتها روشن کند.
اینها یک فکر دیگر هم دارند و آن اینکه چون در مقابل آنهایی که پادشاهی را به زمین زدند بیسلاح و بیدفاعاند، کمترین کاری که میتوانند این است که از طریق دست گذاشتن روی حساسترین نقطهشان، و جمع شدن حول محور آن، حتی اگر شده با صِرف شعار، به آنها فن بدل بزنند. هرچند بسا نه امکان این را عملی بدانند نه مطلوبیتش را پذیرفتنی، باری برای جبران لااقل روحیِ آن خطای بزرگ، شعار «باید برود» را با «باید برگردد» جابهجا کنند.
زمانی، در آن اوایل، کسی در مخالفت با آنانی که بر واژۀ «ملی» در نام مجلس شورای ملی اصرار داشتند گفته بود «آنانی که میگویند ملیاش باشد، نمیخواهند ملیاش باشد، میخواهند اسلامیاش نباشد». شاید نگاه برخی از این دسته، در همین راستا قابل تعبیر باشد، البته در جهت معکوس. پس در مقام یک تاکتیک و نگاهی ابزارانگار میپذیرند که از امکان جدیدی که فراهم آمده روی نگردانند.
دسته سوم کسانیاند که گویا بدترین چیزی که در این دنیا میشناسند چنین نظامی است که نه فقط از اصل آن حذر لازم است، بلکه هر جا اسمی و رسمی و رنگی از آن پیدا شود مثل طاعون سیاه باید از جلوی آن بگریزند. بعید است چیزی بدتر از آن را تصور کنند ولی حتی اگر هم وجود چیزی بدتر از آن (حالا تحت هر نامی) یا لااقل به بدی آن را بتوانند تصور یا تصدیق کنند، بازهم دشمنی و انزجارشان چندان است که به این دومی رضایت میدهند فقط برای اینکه رضایت دادن به آن اولی برایشان تابو است.
از نظر اینان، نظام پادشاهی و اصلاً هر چیزی که رنگ و رویتی از آن داشته باشد ارتجاعی است و تحت هیچ شرایطی نباید با آن و برای آن عقبگرد کرد. حالا که این همه صبر کردهاند، چند دهه دیگر هم که به جایی نمیخورد. صبر میکنند تا شخصیتی پیدا شود که چنین سوابق سیاهی نداشته باشد و اصلاً از سینه جمهوری شیر خورده باشد.اینها ممکن است کمونیست بوده باشند یا بنیادگرا، یا هم بهسادگی کسانی که در طول دههها، دانسته و ندانسته، زیر نفوذ دیسکورسی تربیت شده باشند که روشنفکر مبارز مسئول و شاخهنظامی آنها (چریکهای فدایی، مجاهد و غیره) فراهم کرده بودند.
گاه به نظر میرسد اینان بیش از آنکه به فکر جامعه و کشور و احتمال نجات آن باشند، نگران ایناند که میراث مبارزاتیشان به این راحتی چوب حراج نخورَد. یا شاید هم شرایط فعلی را آنقدرها هم بد نمیدانند که بخواهند به بدیلی برای آن (به جز جامعه آرمانی) رضا بدهند. هر چه نباشد وضعیت فعلی ضد شاه، ضد غرب، ضد سرمایهداری است و شاید اصلاً به جز اینکه حکومت دست خود اینها نیست مشکل چندانی نداشته باشند.
در این میان جریان موسوم به اصلاحطلبان جایگاه ویژهای دارند. از یک سو تمام برگهای بازی را از دست دادهاند، نه حکومت آنها را به بازی میگیرد، نه بخش عمدهای از مردم و آن رأیهای بادآورده (که بسا نه از حب اینان که از بغض آنان بود) دیگر پشت آنهاست. از سوی دیگر گویا خودشان هم میدانند نه حرفهای قبلیشان دیگر قابلطرح است و نه برونشویی برای بنبست موجود دارند. باری، هنوز یک کار از آنها برمیآید: گرفتن مواضع ظاهرالصلاح و کمخرج و انکار هر گرایش سیاسی که هم بر گذشته آنها رقم باطل میکشد هم بر آیندهشان.
@mardihamorteza
چنین بهنظر میرسد که ایرانیان در حال حاضر به سه دسته تقسیم شدهاند.
دسته نخست کسانیاند که به هر دلیلی (که البته دلایل متعددی ممکن است داشته باشد) به نظام پادشاهی اعتقاد و علاقه دارند. از نگاه اینان کشورهایی مثل فرانسه و امریکا از انگلستان دمکراتیکتر نیستند؛ دمکراسی بستگی دارد به قدرت نهادها و سطح فرهنگ عمومی. تأمل در وضعیت برخی جمهوریها چه از نوع پاکستان و چه روسیه برای درک این دقیقه کافی است. بر این اساس، نظام رویال ضرورتاً چیزی از جمهوری کم ندارد، بلکه بسا بیشتر هم داشته باشد. از جمله اینکه یک شخصیت محبوب، که در امور اجرایی دخالت دلبخواهی ندارد، نماد وحدت کلی کشور است.
برای اینان یک نکته دیگر هم هست و آن پاسخ دادن به میل دوستی ورزیدن و الگو داشتنِ کسی از میان برتران است؛ برترانی نه با معیارهای روشنفکران و آیینمداران، بلکه مطابق سنتهای دیرپایی که، به یمن تجربه تاریخی، خطاها و خطرهای احتمالی آن با نهادهای نظارت و کنترل، قابل پیشگیری است. پس جای هیچ شبههای وجود ندارد که چشمانداز آینده را از کدام سو باید نگریست.
دسته دوم کسانی که به دلایل مختلف چنین علاقه و اعتقادی ندارند، ولی میپذیرند که گاهی بنا به مصلحت عمومی میتوان چیزی را پذیرفت که مورد رضایت قلبی نیست. از نظر اینان، کسی که گرسنه مشرف به موت است اگر به او غذایی پیشنهاد شود لابد نخواهد پرسید که چه غذایی است و آیا ویتامین و پروتئین کافی دارد و به شکلی بهداشتی تهیه شده است یا نه. میگیرد و میخورد تا عجالتاً زنده بماند و وقتی نیروی کافی یافت تکلیفش را با آن حساسیتها روشن کند.
اینها یک فکر دیگر هم دارند و آن اینکه چون در مقابل آنهایی که پادشاهی را به زمین زدند بیسلاح و بیدفاعاند، کمترین کاری که میتوانند این است که از طریق دست گذاشتن روی حساسترین نقطهشان، و جمع شدن حول محور آن، حتی اگر شده با صِرف شعار، به آنها فن بدل بزنند. هرچند بسا نه امکان این را عملی بدانند نه مطلوبیتش را پذیرفتنی، باری برای جبران لااقل روحیِ آن خطای بزرگ، شعار «باید برود» را با «باید برگردد» جابهجا کنند.
زمانی، در آن اوایل، کسی در مخالفت با آنانی که بر واژۀ «ملی» در نام مجلس شورای ملی اصرار داشتند گفته بود «آنانی که میگویند ملیاش باشد، نمیخواهند ملیاش باشد، میخواهند اسلامیاش نباشد». شاید نگاه برخی از این دسته، در همین راستا قابل تعبیر باشد، البته در جهت معکوس. پس در مقام یک تاکتیک و نگاهی ابزارانگار میپذیرند که از امکان جدیدی که فراهم آمده روی نگردانند.
دسته سوم کسانیاند که گویا بدترین چیزی که در این دنیا میشناسند چنین نظامی است که نه فقط از اصل آن حذر لازم است، بلکه هر جا اسمی و رسمی و رنگی از آن پیدا شود مثل طاعون سیاه باید از جلوی آن بگریزند. بعید است چیزی بدتر از آن را تصور کنند ولی حتی اگر هم وجود چیزی بدتر از آن (حالا تحت هر نامی) یا لااقل به بدی آن را بتوانند تصور یا تصدیق کنند، بازهم دشمنی و انزجارشان چندان است که به این دومی رضایت میدهند فقط برای اینکه رضایت دادن به آن اولی برایشان تابو است.
از نظر اینان، نظام پادشاهی و اصلاً هر چیزی که رنگ و رویتی از آن داشته باشد ارتجاعی است و تحت هیچ شرایطی نباید با آن و برای آن عقبگرد کرد. حالا که این همه صبر کردهاند، چند دهه دیگر هم که به جایی نمیخورد. صبر میکنند تا شخصیتی پیدا شود که چنین سوابق سیاهی نداشته باشد و اصلاً از سینه جمهوری شیر خورده باشد.اینها ممکن است کمونیست بوده باشند یا بنیادگرا، یا هم بهسادگی کسانی که در طول دههها، دانسته و ندانسته، زیر نفوذ دیسکورسی تربیت شده باشند که روشنفکر مبارز مسئول و شاخهنظامی آنها (چریکهای فدایی، مجاهد و غیره) فراهم کرده بودند.
گاه به نظر میرسد اینان بیش از آنکه به فکر جامعه و کشور و احتمال نجات آن باشند، نگران ایناند که میراث مبارزاتیشان به این راحتی چوب حراج نخورَد. یا شاید هم شرایط فعلی را آنقدرها هم بد نمیدانند که بخواهند به بدیلی برای آن (به جز جامعه آرمانی) رضا بدهند. هر چه نباشد وضعیت فعلی ضد شاه، ضد غرب، ضد سرمایهداری است و شاید اصلاً به جز اینکه حکومت دست خود اینها نیست مشکل چندانی نداشته باشند.
در این میان جریان موسوم به اصلاحطلبان جایگاه ویژهای دارند. از یک سو تمام برگهای بازی را از دست دادهاند، نه حکومت آنها را به بازی میگیرد، نه بخش عمدهای از مردم و آن رأیهای بادآورده (که بسا نه از حب اینان که از بغض آنان بود) دیگر پشت آنهاست. از سوی دیگر گویا خودشان هم میدانند نه حرفهای قبلیشان دیگر قابلطرح است و نه برونشویی برای بنبست موجود دارند. باری، هنوز یک کار از آنها برمیآید: گرفتن مواضع ظاهرالصلاح و کمخرج و انکار هر گرایش سیاسی که هم بر گذشته آنها رقم باطل میکشد هم بر آیندهشان.
@mardihamorteza
👍10
Forwarded from انتشارات ققنوس
در اواخر بهار ۲۰۰۹، در کیوکیو و رِنرن، دیگر اپلیکیشن چینی الهام گرفته شده از فیسبوک، عکسها و ویدیوهای کم کیفیت و پیامهای متنی دربارۀ مثله شدن کارگران اویغور دست به دست شد.
حملات به کارگرانی که طی برنامۀ دولتی انتقال نیروی کار به کارخانهای در شرق چین فرستاده شده بودند، جو فراگیر و زودگذری را در اینترنت نوظهور اویغورها به وجود آورد.
اویغورها به کافینتها سرازیر شدند تا این عکسها را ببینند و با هیجان از بیتفاوتی دولت گله کنند. دانشجویان راهپیمایی به راه انداختند، پرچمهای چین را تکان میدادند و از مقامات میخواستند کارگران هانی را که در آن فیلمها چند اویغور را کشته و بسیاری دیگر را کتک زده بودند دستگیر کنند.
سرانجام، پلیس معترضان حاضر در این اعتراضاتِ در سرتاسر شهر را به گلوله بست.
طی دو روز، مهاجران اویغور صدوسی هان را آنقدر زدند تا مردند.
روز بعد، همزمان با رسیدن ارتش و پلیس مسلح، مهاجران هان پیش چشم پلیس و در درگیریهای تن به تن اویغورهای بسیاری را با ساطور آشپزخانه، سنگفرشهای کنده شدۀ پیادهرو و چوبهای تیز شده کشتند.
شب هنگام، شاهدان صدای شلیک مسلسلهای پلیس را شنیدند که در خیابانهای مناطق اویغورنشین میپیچید.
طی هفتههای بعد، پلیس هزاران اویغور را به اتهام شرکت در شورش دستگیر کرد. مقامات محلی همچنین اینترنت تمام منطقه را قطع کردند.
بیش از نه ماه، ارتباطات منطقه شدیداً محدود بود تا اینکه در اواسط سال ۲۰۱۰ اینترنت برگشت.
از کتاب #درون_اردوگاهها نوشتۀ #درن_بایلر ترجمۀ #مسعود_یوسفحصیرچین نشر #ققنوس
@qoqnoospub
حملات به کارگرانی که طی برنامۀ دولتی انتقال نیروی کار به کارخانهای در شرق چین فرستاده شده بودند، جو فراگیر و زودگذری را در اینترنت نوظهور اویغورها به وجود آورد.
اویغورها به کافینتها سرازیر شدند تا این عکسها را ببینند و با هیجان از بیتفاوتی دولت گله کنند. دانشجویان راهپیمایی به راه انداختند، پرچمهای چین را تکان میدادند و از مقامات میخواستند کارگران هانی را که در آن فیلمها چند اویغور را کشته و بسیاری دیگر را کتک زده بودند دستگیر کنند.
سرانجام، پلیس معترضان حاضر در این اعتراضاتِ در سرتاسر شهر را به گلوله بست.
طی دو روز، مهاجران اویغور صدوسی هان را آنقدر زدند تا مردند.
روز بعد، همزمان با رسیدن ارتش و پلیس مسلح، مهاجران هان پیش چشم پلیس و در درگیریهای تن به تن اویغورهای بسیاری را با ساطور آشپزخانه، سنگفرشهای کنده شدۀ پیادهرو و چوبهای تیز شده کشتند.
شب هنگام، شاهدان صدای شلیک مسلسلهای پلیس را شنیدند که در خیابانهای مناطق اویغورنشین میپیچید.
طی هفتههای بعد، پلیس هزاران اویغور را به اتهام شرکت در شورش دستگیر کرد. مقامات محلی همچنین اینترنت تمام منطقه را قطع کردند.
بیش از نه ماه، ارتباطات منطقه شدیداً محدود بود تا اینکه در اواسط سال ۲۰۱۰ اینترنت برگشت.
از کتاب #درون_اردوگاهها نوشتۀ #درن_بایلر ترجمۀ #مسعود_یوسفحصیرچین نشر #ققنوس
@qoqnoospub
👍2
مطابق رسم هرساله! فهرست ده کتاب خوبی که امسال خواندم. (بدون هیچ ترتیبی)
یک) Free Speech and Why It Matters / Andrew Doyle
دو) درون اردوگاهها / درن بایلر / مسعود یوسف حصیرچین / نشر ققنوس
سه) ما هماهنگ شدهایم / کای استریتمایر / مسعود یوسف حصیرچین / نشر ققنوس
چهار) The Uncommunist Manifesto / Alex Svetsky and Mark Moss
پنج) Fossil Future: Why Global Human Flourishing Requires More Oil, Coal, and Natural Gas--Not Less
/ Alex Epstein
شش) مهتور / بهروز انوار / ناشر مؤلف
هفت) مهیای رقصی در برف / مانیکا زگوستاوا / مسعود یوسف حصیرچین / هنوز منتشر نشده
هشت) The Mosquito: A Human History of Our Deadliest Predator / Timothy C. Winegard
نه) Taboo: 10 facts you can`t talk about / Wilfred Reilly
ده) دانش خطرناک؛ شرقشناسی و مصائب آن / رابرت اروین / محمد دهقانی / نشر ماهی
@mamrizzio
یک) Free Speech and Why It Matters / Andrew Doyle
دو) درون اردوگاهها / درن بایلر / مسعود یوسف حصیرچین / نشر ققنوس
سه) ما هماهنگ شدهایم / کای استریتمایر / مسعود یوسف حصیرچین / نشر ققنوس
چهار) The Uncommunist Manifesto / Alex Svetsky and Mark Moss
پنج) Fossil Future: Why Global Human Flourishing Requires More Oil, Coal, and Natural Gas--Not Less
/ Alex Epstein
شش) مهتور / بهروز انوار / ناشر مؤلف
هفت) مهیای رقصی در برف / مانیکا زگوستاوا / مسعود یوسف حصیرچین / هنوز منتشر نشده
هشت) The Mosquito: A Human History of Our Deadliest Predator / Timothy C. Winegard
نه) Taboo: 10 facts you can`t talk about / Wilfred Reilly
ده) دانش خطرناک؛ شرقشناسی و مصائب آن / رابرت اروین / محمد دهقانی / نشر ماهی
@mamrizzio
👍14🙏2❤1
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
بازاندیشی مفاهیم سیاسی
اشرافیت - دو
نخستین موزهها و کتابخانههای عمومی اروپا در ایتالیا پیدا شدند. بعضی خاندانهای اشرافی اشیاء عجیب و غریبی را که در طی سالیان و قرون در کاخشان جمع شده بود، همراه آثار باستانی که کاوش برای آنها خصوصاً از عصر رنسانس رایج شد و نیز کارهایی که خودشان به هنرمندان بزرگ و کوچک (از داوینچی و میکلآنجلو بگیر تا پایین) سفارش داده بودند، در یکی از املاک خود برای عموم به نمایش میگذاشتند و کتابهایی که از اکناف گرد آورده بودند را در قرائتخانهای در دسترس پژوهندگان قرار میدادند. آخرین بازماندهی خاندان اشرافی مدیچی که اوج اقتدار فرهنگی شهر فلورانس در عصر رنسانس را بعضی عمدتاً به پای آنان مینویسند، وقتی در قرن هجدهم با فشار سیاسی به کلی کنار میرفت، شرط کرده بود که این میراث خانوادگی از شهر فلورانس خارج نشود. گالری-موزهی مشهور اوفیتزی که اکنون یکی از مهمترین جاذبههای توریستی و ممّر درآمد آن شهر است، اصلاً یکی از املاک خانوادگی آنان بود که جرجو واسّاری، نقاش و معمار مشهور عصر رنسانس برای آنها ساخت و محتوای آن هم اموال خانوادگیی مدیچی است که فقط یک فقرهی آن تابلوی مشهور تولد ونوس است که باز خودشان به بوتیچلی سفارشش داده بودند.
فرانسویها نوع دیگری از موزه را معرفی کردند: موزهی لوور. پس از انقلاب 1789، انقلابیون خانوادهی سلطنتی را که از صد سال پیش در ورسای خارج پاریس ساکن شده بود (قس: سعدآباد یا تزارسکویه سلو که خارج از تهران و پترزبورگ بودند) اجباراً به کاخ تویلری-لوور بازگرداندند. سپس چهار سال بعد که ترور (رعب) این همزاد انقلاب به اوج خود رسید، در 1793، سالی که شاه و ملکه و پانزده هزار نفر دیگر را گردن زدند و ده هزار نفر را بیمحاکمه در زندان تلف کردند، همان انقلابیونی که پرنسس دو لامبال را با ضربات چاقو کف خیابان به قتل رسانده بودند، چون حاضر نشده بگوید از شاه متنفر است (و بنا به بعضی روایات مشکوک به جنازهی او تعرض جنسی کردند) تصمیم گرفتند "فرهنگدوستی" خود را نشان دهند و لوور را موزه کنند.
این دو الگوی متفاوت برای موزه است. الگوی خدایگان و الگوی بندگان. مبنای اولی خصلت ضروری کاست(Caste) برتر است: شرافت (از این رو اشراف نامیده میشوند) نجابت (از این رو نجیبزاده نامیده میشوند) محافظهکاری (حفظ میراث ارزشمند) و بزرگواری (محبت پدرانه/مادرانه نسبت به مردم و تلاش برای بهبود زندگی آنها). مبنای دومی هم خصلت ضروری کاست فروتر است: تراکم عقده، نفرت، نافرمانی و غارتگری (یعنی انقلابیگری). اینجا عمداً از لفظ کاست (معادل پرتغالی-بینالمللی برای وَرنَه سنسکریت) استفاده میکنم، تا از خلط آن با مفهوم مارکسیستی طبقه و تداعیهای اقتصادی مضرش جلو بگیرم. نظام کاست یک نظام اقتصادی نیست. روحانیت هندو که جزو دو کاست برتر است، موظف است فقیر و بیچیزتر از مردم عادی کاستهای پایین زندگی کند. مراد از کاست نوعی نظام سلسلهمراتبی هویتی شأن و حق و وظیفه است، نه طبقهی اقتصادی. به تعبیر فصیح و موجز بالزاک، این ضدانقلابی بزرگ، «اشرافیت اقتضائاتی [اخلاقی] دارد.» کسی به صرف صحت نسب و تعلق به فلان خاندان هم اشرافی نمیشود، چه رسد به تعلق به طبقهی جدید تازهبهدورانرسیده در کوران انقلاب.
برای درک این تفاوت که تفاوت دو طبقه با خطکشی مجزا نیست، بلکه تفاوت دو گرایش است به دو سر طیف، میتوان مثالی زد: در موزهها دو دسته افراد وجود دارند: آنهایی که خودشان به چیزی دست نمیزنند، آنهایی که نگهبان باید بهشان بگوید به چیزی دست نزن. عرفاً در فارسی گروه اول را بافرهنگ و گروه دوم را بیفرهنگ مینامند. معنایی که در اینجا از فرهنگ مراد میشود، پذیرش خودخواستهی بعضی محدودیتها به انگیزهی احترام به چیزهای والاتر و بزرگتر است، یعنی همان اشرافیت مد نظر بالزاک. البته وقتی همین اراذل لندن، پایتخت یک حکومت آزاد، را غارت میکنند، روشنفکر چپ ایرانی (مراد فرهاپور) این غارتگری را "شاپینگ سوسیالیستی" مینامد.
باری موزه ساختن از کاخ سلطنتی را روسوییها به عملی دموکراتیک و مردممدار تفسیر میکنند. مالی بناحق گردآمده را از چنگ زالوها درآوردن و برای خیر عمومی به مصرف رساندن. اما اگر این هدف باشد، خود خاندان اشرافی معمولاً بهتر این کار را میکنند و بی کشت و کشتار و غارت موزه میسازند! تفسیر درست این عمل پنهان کردن کینتوزی پرشقاوت و نفرت رعیتصفتانه به اشرافیت و برتری اخلاقی و زیباشناختی اوست. لذتی کمابیش سادیستی از اینکه اَرگ بلند دسترسناپذیر شما را پیادهرو هر کس و ناکس کردیم. از کاخ آفتاب مهتاب ندیدهی شما روسپی برای همهی شهر ساختیم. در موزه ساختن از کاخ سلطنتی چیزی هست از جنس تعرض جنسی به جسد پرنسسی که بنا به اصولش حاضر نیست حتی در برابر خطر مرگ بگوید که از شاه بیزار است.
#بازاندیشی_مفاهیم_سیاسی
مطلب شماره یک: اینجا
اشرافیت - دو
نخستین موزهها و کتابخانههای عمومی اروپا در ایتالیا پیدا شدند. بعضی خاندانهای اشرافی اشیاء عجیب و غریبی را که در طی سالیان و قرون در کاخشان جمع شده بود، همراه آثار باستانی که کاوش برای آنها خصوصاً از عصر رنسانس رایج شد و نیز کارهایی که خودشان به هنرمندان بزرگ و کوچک (از داوینچی و میکلآنجلو بگیر تا پایین) سفارش داده بودند، در یکی از املاک خود برای عموم به نمایش میگذاشتند و کتابهایی که از اکناف گرد آورده بودند را در قرائتخانهای در دسترس پژوهندگان قرار میدادند. آخرین بازماندهی خاندان اشرافی مدیچی که اوج اقتدار فرهنگی شهر فلورانس در عصر رنسانس را بعضی عمدتاً به پای آنان مینویسند، وقتی در قرن هجدهم با فشار سیاسی به کلی کنار میرفت، شرط کرده بود که این میراث خانوادگی از شهر فلورانس خارج نشود. گالری-موزهی مشهور اوفیتزی که اکنون یکی از مهمترین جاذبههای توریستی و ممّر درآمد آن شهر است، اصلاً یکی از املاک خانوادگی آنان بود که جرجو واسّاری، نقاش و معمار مشهور عصر رنسانس برای آنها ساخت و محتوای آن هم اموال خانوادگیی مدیچی است که فقط یک فقرهی آن تابلوی مشهور تولد ونوس است که باز خودشان به بوتیچلی سفارشش داده بودند.
فرانسویها نوع دیگری از موزه را معرفی کردند: موزهی لوور. پس از انقلاب 1789، انقلابیون خانوادهی سلطنتی را که از صد سال پیش در ورسای خارج پاریس ساکن شده بود (قس: سعدآباد یا تزارسکویه سلو که خارج از تهران و پترزبورگ بودند) اجباراً به کاخ تویلری-لوور بازگرداندند. سپس چهار سال بعد که ترور (رعب) این همزاد انقلاب به اوج خود رسید، در 1793، سالی که شاه و ملکه و پانزده هزار نفر دیگر را گردن زدند و ده هزار نفر را بیمحاکمه در زندان تلف کردند، همان انقلابیونی که پرنسس دو لامبال را با ضربات چاقو کف خیابان به قتل رسانده بودند، چون حاضر نشده بگوید از شاه متنفر است (و بنا به بعضی روایات مشکوک به جنازهی او تعرض جنسی کردند) تصمیم گرفتند "فرهنگدوستی" خود را نشان دهند و لوور را موزه کنند.
این دو الگوی متفاوت برای موزه است. الگوی خدایگان و الگوی بندگان. مبنای اولی خصلت ضروری کاست(Caste) برتر است: شرافت (از این رو اشراف نامیده میشوند) نجابت (از این رو نجیبزاده نامیده میشوند) محافظهکاری (حفظ میراث ارزشمند) و بزرگواری (محبت پدرانه/مادرانه نسبت به مردم و تلاش برای بهبود زندگی آنها). مبنای دومی هم خصلت ضروری کاست فروتر است: تراکم عقده، نفرت، نافرمانی و غارتگری (یعنی انقلابیگری). اینجا عمداً از لفظ کاست (معادل پرتغالی-بینالمللی برای وَرنَه سنسکریت) استفاده میکنم، تا از خلط آن با مفهوم مارکسیستی طبقه و تداعیهای اقتصادی مضرش جلو بگیرم. نظام کاست یک نظام اقتصادی نیست. روحانیت هندو که جزو دو کاست برتر است، موظف است فقیر و بیچیزتر از مردم عادی کاستهای پایین زندگی کند. مراد از کاست نوعی نظام سلسلهمراتبی هویتی شأن و حق و وظیفه است، نه طبقهی اقتصادی. به تعبیر فصیح و موجز بالزاک، این ضدانقلابی بزرگ، «اشرافیت اقتضائاتی [اخلاقی] دارد.» کسی به صرف صحت نسب و تعلق به فلان خاندان هم اشرافی نمیشود، چه رسد به تعلق به طبقهی جدید تازهبهدورانرسیده در کوران انقلاب.
برای درک این تفاوت که تفاوت دو طبقه با خطکشی مجزا نیست، بلکه تفاوت دو گرایش است به دو سر طیف، میتوان مثالی زد: در موزهها دو دسته افراد وجود دارند: آنهایی که خودشان به چیزی دست نمیزنند، آنهایی که نگهبان باید بهشان بگوید به چیزی دست نزن. عرفاً در فارسی گروه اول را بافرهنگ و گروه دوم را بیفرهنگ مینامند. معنایی که در اینجا از فرهنگ مراد میشود، پذیرش خودخواستهی بعضی محدودیتها به انگیزهی احترام به چیزهای والاتر و بزرگتر است، یعنی همان اشرافیت مد نظر بالزاک. البته وقتی همین اراذل لندن، پایتخت یک حکومت آزاد، را غارت میکنند، روشنفکر چپ ایرانی (مراد فرهاپور) این غارتگری را "شاپینگ سوسیالیستی" مینامد.
باری موزه ساختن از کاخ سلطنتی را روسوییها به عملی دموکراتیک و مردممدار تفسیر میکنند. مالی بناحق گردآمده را از چنگ زالوها درآوردن و برای خیر عمومی به مصرف رساندن. اما اگر این هدف باشد، خود خاندان اشرافی معمولاً بهتر این کار را میکنند و بی کشت و کشتار و غارت موزه میسازند! تفسیر درست این عمل پنهان کردن کینتوزی پرشقاوت و نفرت رعیتصفتانه به اشرافیت و برتری اخلاقی و زیباشناختی اوست. لذتی کمابیش سادیستی از اینکه اَرگ بلند دسترسناپذیر شما را پیادهرو هر کس و ناکس کردیم. از کاخ آفتاب مهتاب ندیدهی شما روسپی برای همهی شهر ساختیم. در موزه ساختن از کاخ سلطنتی چیزی هست از جنس تعرض جنسی به جسد پرنسسی که بنا به اصولش حاضر نیست حتی در برابر خطر مرگ بگوید که از شاه بیزار است.
#بازاندیشی_مفاهیم_سیاسی
مطلب شماره یک: اینجا
👍5👎1
Forwarded from مجله گُردآفرید
مکتب تبریز در کلابهاوس برگزار میکند؛
تبارشناسی سازمام کومله
فردا شب(پنجشنبه) ساعت 10 به وقت ایران
لینک جلسه؛
https://www.clubhouse.com/join/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2/u3ZaStSV/M8wlZ3vw?utm_medium=ch_invite&utm_campaign=yza61Hgqx3fnB8vr1dgCwg-670706
تبارشناسی سازمام کومله
فردا شب(پنجشنبه) ساعت 10 به وقت ایران
لینک جلسه؛
https://www.clubhouse.com/join/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2/u3ZaStSV/M8wlZ3vw?utm_medium=ch_invite&utm_campaign=yza61Hgqx3fnB8vr1dgCwg-670706
👍2