ضد روایت
721 subscribers
136 photos
42 videos
23 files
154 links
Download Telegram
Ma_Hame_Sharik_Jorm_hastim.pdf
1.5 MB
نسخه‌ی پی‌دی‌اف رمان زنده‌یاد کیومرث پوراحمد با عنوان «ما همه شریک جرم هستیم» که در لندن و نشر مهری منتشر شده است.
@mamrizzio
👍9
این پرچم جدایی‌طلبان «پاپوآی غربی» که امروز ۲۹ آوریل ۲۰۲۳ در تظاهرات لندن کنار پرچم کردستان اومده، ۶۰سال پیش برای آزادی پاپوآ (بخش غربی یه جزیره اندونزی) ایجادشده. تا امروز بیش از ۱۰۰هزار نفر از مردم پاپوآ طی جنگ‌های جدایی‌طلبانه کشته شده‌اند.

‏حالا اینکه اعضای شاخه نظامی جدایی‌طلبان پاپوآی غربی توی تظاهرات ایرانیان برای اعلام سپاه پاسداران به عنوان ارگان تروریستی، چیکار می‌کنن، و چرا پرچمشون رو به پرچم اقلیم کوردستان گره زده‌ان، جالبی است!

اکانت 13 در توییتر

📎 @nejatbahrami
ملت، دولت و حکومت قانون. صفحه

312
🔹🔹صفحه اینستاگرام یادمان فیلسوف🔹🔹
👍4
Forwarded from شرق وحشی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واکنش «پروفسور» درخشان به ترجمه مطلبی از وب‌سایت مؤسسه میزس
*
سوسیالیسم، گروه‌های اقلیت و آزادی‌های فردی
بنجامین سیورز
ترجمۀ مسعود یوسف‌حصیرچین
منتشر شده در مؤسسه میزس
https://t.me/yusefmasoud/351
😁3
ضد روایت
https://youtu.be/XPoDKmvMD8o «وطن و زندگی» ۶۴ سال حکومت کمونیستی، این کشور سرسبز و زیبا را به ویرانه‌ای تبدیل کرده @mamrizzio
باخبر شدم که این سه هنرمند کوبایی، این اثر رو در خاک کوبا تهیه کردن و الان هم در زندان حکومت جمهوری کمونیستی کوبا به‌سر می‌برن.
@mamrizzio
👍6🫡1
Forwarded from Out of Step
کدام طبیعت؟ کدام بشر؟

مسئله انعطاف‌پذیری انسان و ربط آن با سیاست از زمانی که ارسطو طرح‌های کلی افلاطون دربارۀ دولت ایدئال را رد کرده—اینکه چنین دولتی هرگز نمی‌تواند عملی شود چون فرض زیربنایی‌اش بر مفهومی غیرواقعی از انسان است—همچنان تغییری نکرده است. ارسطو در رد طرح افلاطون برای برچیدن خانواده، قوانین سفت‌و‌سخت استادش برای روابط جنسی، و مالکیت اشتراکی مطلق دارایی‌ها، در نهایت وضوح، هم جذابیت اساسی و هم ضعف پیشنهادهای مربوط به دگرگونی انقلابی جامعه بشری را، چنین برمی‌شمارد:

«قوانینی از آن‌ دست که افلاطون پیشنهاد می‌کند، شاید ظاهری جذاب و و داعیۀ نیک‌خواهی داشته باشند. شنونده آنها را شادمانه می‌پذیرد زیرا تصور می کند که با کاربست این قوانین هرکسی نسبت به هرکس دیگری حس برادری عمیقی خواهد داشت—خاصه اگر همۀ شرهای موجود در اشکال معمول حکومت (دعاوی مربوط به پیمان‌شکنی‌ها، محکومیت‌ها برای شهادت دروغ، چاپلوسی‌هایی که از توانگران می‌کنند) شرهایی ناشی از فقدان مالکیت اشتراکی ادعا و بر همین پایه تخطئه شوند. اما، هیچ یک از این شرها ناشی از فقدان اشتراک اموال نیست، بلکه همگی از نابکاری طبیعت آدمی برمی‌خیزد. واقعیت مشاهده‌شده این است که کسانی که دارایی‌هایشان‌ اشتراکی است، و در ادارۀ آن مشترکند، در مقایسه با آنها که مالکیت دارایی‌هایشان جداگانه است، بیشتر دچار ستیزه‌اند...، زندگی در صورت اشتراکی بودن مالکیت دارایی‌ها، یک‌سر محال می‌نماید.» (ارسطو، سیاست، ۱۲۶۳b)

هفتاد سال سابقۀ کمونیسم در شوروی و چندین دهه تجربه مشابه در اقمارش، با به‌کارگیری انواع تبلیغات، آموزش‌های رسمی، رسانه‌های جمعی، فشار، ترور و دیگر کنترل‌ها، و نهایتاً شکست آنها، نتوانسته به لیبرال دموکرات‌ها بیاموزد نهادینه‌کردن هنجارها و رفتارهای جدیدی که با طبیعت بشر منافات دارد، سر از کجا در خواهد آورد. پس راهی نمی‌ماند جز نسبت‌دادن آن 'نابکاری' طبیعت بشر به فرهنگ یا نهادها. دستور کار، به جای پیکار با طبع ناسازگار بشر، اعاده طبیعت معصوم اوست. طبیعت راستین آدمی که باید اعاده شود طبعِ موجودی است اجتماعی، آزاد و برابر با دیگر موجودهای اجتماعی. انسانی که در جریان پیشرفت باید از او عبور کرد موجودی است از خودبیگانه‌شده ( به زبان لیبرالی جاجمنتال، سکسیست، هوموفوب، نژادپرست، پدرسالار، شوونیست، فاشیست...) به‌دست عوامل بیرونی، چون ساختارهای قدرت بوده‌ که او را از آزادی، عدالت، و برابری محروم کرده‌اند. نیروی‌هایی که آن انسان شریف اجتماعی را از-خودبیگانه کرده‌اند عبارتند از سلسله‌مراتب، دین، خانواده، اخلاق و سنت و در یک کلام بار سنگین گذشته. کافیست دولت این نهادها را با قانونگذاری پروگرسیو، مالیات تصاعدی، اعمال تبعیض مثبت، اینکلوژن و دایورسیتی بیشتر، دوشنبه‌های بدون گوشت، آموزش جنسی در مدارس، حذف سوخت‌های فسیلی، مبارزه با کربن و ترویج سوسک‌خواری، اصلاح کند تا بتوانیم وضعیت پیشاهبوطی برابری و آ‌زادی را به کمک علم و تکنولوژی احیا کنیم.

با پاک کردن لکه‌های سیاه گذشته فقط لوحی سفید می‌ماند و می‌توانیم هرچیزی که دلمان خواست رویش بنویسم، اصلاً گیرم این طبیعت بشر همین‌قدر که می‌گویند بدسرشت و رام‌نشدنی است، چرا از نو اختراعش نکنیم؟ هیچ شکستی نباید کاملاً ناامیدمان کند؛ هرچه باشد توهم هیچ‌وقت چنین به پیروزی بر واقعیت نزدیک نبوده است.

@out_of_step
👍2❤1
محمدرضا مردانیان، روزنامه‌نگار و مترجم، در مقاله‌ «نگاهی به نسبت ملی‌گرایی و چپ در ایران» در نشریه #فریدون، به نقد چپ نو می‌پردازد.

او در بخشی از این مقاله می‌نویسد:

«جمهوری اسلامی همواره دانشگاه را به چشم مرکزی برای تربیت نیروهای خودش می‌دیده و در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نکرده است. با توجه به چنین شرایطی دشوار نیست که رشد قارچ‌گونه‌ی تفکرات چپ نو در دانشگاه‌های ایران و ترویج چنین ایده‌هایی در فضای مجازی و عمومی را تحت کنترل و حتی برنامه‌ریزی رژیم مستقر بدانیم.

دانشگاهی که بودجه‌اش را حکومت تعیین می‌کند و در فرآیند استخدام استادان نهایت دقت و موشکافی را به خرج می‌دهد محال است مجوز چنین فعالیت‌هایی در این سطح را بدهد و در عین‌‌حال چشمش را بر این تفکر و ترویج آن در دانشگاه و جامعه ببندد.

مروری بسیار سریع بر عملکرد جریان‌های چپ نو در بزنگاه‌های مهم نیز نشان می‌دهد فعالیت آنان در نهایت به سود رژیم مستقر عمل می‌کند.‌

بیانیه‌های کانون نویسندگان، سخنرانی‌های اساتیدی همچون یوسف اباذری، مطالب منتشر شده از صفحاتی پرطرفدار در فضای مجازی مانند اینستاگرام، همواره شامل پرداختن به موضوعاتی است که کمترین اشاره‌ به نقش جمهوری اسلامی در ایران دارد و بلکه بیشترین انتقادات خود را به سمت طبقه‌ی متوسط، عامه‌ی مردم - که گاه از آنان با عنوان لمپن پرولتاریا یاد می‌کنند - تولیدگران و چیزی به نام «نئولیبرالیسم» روانه می‌سازد.

در نهایت ممکن است انتقادی هم از دستگاه‌های اجرایی در جمهوری اسلامی داشته باشند که با توجه با ساختار متصلب و تمامیت‌خواه جمهوری اسلامی، و فرودستی نهادهایی اجرایی نسبت به دستگاه ولایت فقیه و نهادهایی که از آن مشروعیت می‌گیرند، بارز است که این انتقادات هیچ‌گاه ریشه‌‌ای و جدی نیستند».

---------
از محمدرضا مردانیان تاکنون سه کتاب در درون ایران و یک کتاب در لندن، ترجمه و منتشر شده است. «تخت پروکرستس» از نسیم طالب، «معماری شادکامی» از آلن دوباتن از جمله کتاب‌هایی است که مردانیان آن‌ها را ترجمه کرده است. ترجمه یک مناظره ذیل عنوان «آیا روزهای خوشی در انتظار بشر است؟» نیز دیگر ترجمه اوست. مردانیان همچنین عضو هیئت تحریریه‌ی مجله‌ی آنلاین «بورژوا» است.

لینک مقاله:

https://www.fereydoun.org/articles/03694

@fereydoun_magazine
👍13❤7
نوشتن از کسی که چند روزی نیست ما را ترک کرده، برای من هم دشوار است و هم آسان. دشوار از این جهت که لابه‌لای واژه‌ها و سطور، درنگ می‌کنم و بغض و اشک، مجالی نمی‌دهد که صفحه‌کلید را به‌راحتی ببینم و آسان به این خاطر که این‌قدر در وصفش حرف دارم که تا روزها می‌توانم یک‌بند بنویسم و بگویم.
بهمن ۱۳۸۰ بود که دیدم یکی کنار زمین فوتبال خوابگاه با خودش غرغر می‌کند و با لهجه‌ی اصفهانی می‌گوید «اینا همه مارادونا و پله هستن و زورشون میاد یه پاس بدن به آدم‌!» عجیب بود که در آن وقت سال، یک دانشجوی تازه‌وارد ببینی. فردا ظهر در محوطه‌ی جلوی دانشکده دوباره دیدمش با یک کت‌وشلوار تمیز سورمه‌ای که معرکه گرفته بود و داشت خودش را معرفی می‌کرد. اشتباه سازمان سنجش باعث شده بود یک ترم به‌جای مهندسی منابع طبیعی گرگان، برود پرستاری اصفهان و چندماه طول کشید تا به جمع ما اضافه شود.
طنز کم‌نظیری در کلامش بود و دو سه سالی هم از ما بزرگ‌تر. به‌طرزی غریب خیلی‌خیلی با هم اخت شدیم و روز و شب ما و دو سه نفر دیگر معمولاً با هم می‌گذشت. انگار یک‌بار بیشتر از ما عمر کرده بود. در بعضی حرف‌هایش حکمت عجیبی می‌دیدی که از یک مرد کهنسال برمی‌آمد تا یک جوان ۲۳ ساله. بسیار رفیق‌باز و خوش‌مشرب و اهل ورزش بود.
خیلی طول کشید تا لابه‌لای حرف‌هایش فهمیدم پدر بزرگوارش از اولین شهدای جنگ استان اصفهان بود و از بنیان‌گذاران کاراته در این استان. هیچ‌وقت ندیدم از این مساله استفاده‌ای کرده و از رانتی بهره‌مند باشد. تنها موقعی که دیگران نیاز به گرفتن نمره داشتند ممکن بود به‌همراه آن فرد نزد استادی برود و وساطت کند. از هر فرصتی برای دور هم جمع شدن و خوش‌گذرانی استفاده می‌کرد و همیشه نصیحت می‌کرد دوست باشیم و به هم کمک کنیم. گروه دوستی و رفاقتی که شکل داد بیش از ۲۲ سال قدمت دارد. نخستین شادخواری‌های واقعی ما کنار او بود. به‌واقع که یک زندگی کامل از ما جلوتر بود. آرشیو عجیبی هم از فیلم و موسیقی پیش از انقلاب داشت.
روزی نبود که کنارش نباشم و لحظه‌ای نبود که اتفاقی خوش یا لحظاتی کمیک نداشته باشیم. سبد خاطره‌های ما از دانشگاه گرگان پر از تصویر و صدای محسن بود و هست. محال بود ببیند که ناراحت و دلخور هستیم و قدمی برندارد. قدم که برمی‌داشت مشکل تقریباً حل شده بود.
بعد از فارغ‌التحصیلی هم رشته‌ی دوستی نگسست و به رفت و آمد خانوادگی تبدیل شد. اصفهان با وجود محسن برای من یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شهرهای دنیا بود. غذاهای رنگارنگ و مکان‌های دیدنی و افرادی که می‌دیدیم و دیگر دوستان و... سفره‌ی مادر بزرگوارش که مثل بچه‌های خودش ما را دوست داشت. بعدها فهمیدیم که برای مستقل ماندن در زمانه‌ای که خانواده‌های شهید با حاشیه‌های عجیبی روبه‌رو بودند چه‌قدر متحمل سختی شده بودند. این مناعت طبع را کمتر جایی دیده بودم. محسن برای همه‌ی ما عزیز بود به همین دلایل.
آخرین روزهای ماندنم در ایران بود که با همسرش آمدند تهران و رفتیم موسسه‌ی مهاجرتی که پرونده‌ای تشکیل بدهند. با مدرک دکترای اکولوژی از دانشگاه تهران، کارمند ساده‌ای بود در سازمان محیط‌زیست اصفهان. می‌خواست در ۴۰ سالگی مهاجرت کند و هزار دلهره و نگرانی داشت. هر بار که تماس می‌گرفتم از پیشرفت وضعیت پرونده‌ی مهاجرتی‌اش می‌گفت. هر بار می‌پرسید و من امیدوارش می‌کردم؛ مثل هر زمانی که مشکلی داشتم و با او مطرح می‌کردم.
این همه صفحه سیاه کردم اما یک‌هزارم از خوبی و معرفت او نتوانستم بگویم. این یادداشت ناچیز و این بیان نارسا، کلمه به کلمه‌اش تقدیم یاد و خاطره‌ی زنده‌یاد محسن طحانی متولد 1359 و متوفی 1402 اصفهان.
@mamrizzio
🕊12💔5👍4😢2
کلاس‌های خصوصی درباره‌ی مسائل علوم انسانی -که در این مملکت چندان پایه و اساسی هم نداشت و همان هم به کلی از ضرب دفعی تبر و پوسیدگی و فرسودگی تدریجی موریانه‌های حقیر آسیب دیده- اقتصاداً بختی ندارند. ما به رغم نیاز شدیدمان به درکی بهتر از علوم انسانی، دچار جهل عمومی هولناکی درباره‌ی آن هستیم. علوم انسانی یک ضرورت ذهنی است که سالیان سال به عمد تحقیر شده یا به انحراف رفته و در خدمت ایدئولوژی‌ها قرار گرفته. عرضه‌ی آن به شکل کالا در بخش خصوصی برای مخاطبی که اینها را لاطائلات می‌انگارد، طبعاً بازار خاصی ندارد و این را در همه‌ی این سال‌ها دیده‌ایم. مخاطب عادی به کنار، آن مخاطبی که مدام درباره‌ی مسائل هنر و فرهنگ پز می‌دهد و هاله‌ی کاذب گرد سر خویش می‌سازد نیز حاضر نیست حتی پول کافه‌اش را بدهد و در فلان دوره‌ درباره‌ی یکی از موضوعات علوم انسانی یا مسائل نظری هنر شرکت کند. از طرف دیگر خود این دوره‌ها هم اغلب توسط مشتی شیاد برگزار می‌‌شوند که فست‌فود خوردن و با ناراحتی معده آن را دفع کردن به شنیدن اباطیل آنان ترجیح دارد. با این اوصاف نومیدی از این کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی فلان و بهمان قاعده باید باشد و هست. اما من اینجا یک استثنا را معرفی می‌کنم.

آقای دکتر میرشرف‌الدین، از دوستان قدیم من است. در دایره‌ی روابط محدود اما بسیار گزیده‌ی خود که مبنای آن اغلب فضل و سواد و وقادی ذهن افراد است، تنها یک نفر را می‌شناسم که چنین به ژرفای فلسفه‌ی یونان باستان رفته باشد. تقریباً تمام مسائل اساسی فلسفه، سیاست، زیباشناسی و نظایر این در دوران طلایی یونان مطرح شد و تاریخ این رشته‌ها تا حد زیادی پاسخ‌ها و ردیه‌ها و تایید‌ها و گسترش همان مسائل است. با این اوصاف، فردی که نه فقط در "فلسفه"ی یونان، بلکه در تاریخ و ادبیات و زبان و هر چیز دیگر آن غور کرده باشد، گذشته از فلسفه، حماسه و تراژدی و تاریخنگاری یونانی را بشناسد، با تاریخ تاثیرات عظیم و تفسیرهای گوناگونی که طی بیش از دو هزار سال از این آثار شده آشنا باشد، استثنایی بر آن قاعده است.

همه می‌دانیم که بالا تا پایین فضاهای فرهنگی ما را ابتذال، سطحی‌نگری، هاله‌های کاذب و ادا و تظاهر گرفته است. در این وضعیت، من خود اغلب با ولع به فرصت‌های اندک معاشرت با این دوست چسبیده‌ام که صحبتش آدم را از این ابتذال چسبناک و لزج و نفرت‌انگیز می‌کَند و به دنیاهای دیگری می‌برد. فصاحت و بلاغت او، حسن ذوق و دقتش در کاربرد کلمات، انسجام ذهن و مآلاً کلام او، حوصله‌ی بسیارش برای تشریح مطلب و از همه مهم‌تر توان فوق‌العاد‌ه‌اش برای بیان مسائل غامض به زبان ساده -البته اگر کرم کند و آن را به کار گیرد- تاثیر عجیبی به جا می‌گذارند. من اغلب پس از ساعات گفتگو با او احساس کرده‌ام در عمقی غوطه خورده‌ام که پیش از این به چشمم نیامده بود، یا در ارتفاعی بالا رفته‌ام که کوهنوردان حرفه‌ای می‌شناسند: جایی که صدای آدامس ترکاندن و تخمه شکاندن و هرّ و کرّ خندیدن و موسیقی‌های گوش‌آزار جماعت جویای تفریح کم‌کم خاموش می‌شود و طراوت کوهستان و مهابت حقیقی آن آغاز می‌شود.

از این رو، آنچه خواندید "تبلیغ" به معنی ساختن بازاری برای کسی نیست (که گفتم اصلاً معتقدم از همچو کسانی باید در نهادهای دیگری به اشکال دیگری بهره برد) بلکه توجه دادن کسانی است که از بنجل و بی‌مایه خسته شده‌اند و به دنبال چیز اعلا هستند و طبعاً این را باید فرصتی بینگارند.
این دوره بر رسالاتی از افلاطون متمرکز است که به مرگ سقراط می‌پردازد. در تاریخ فلسفه هر قدر هم که پیش می‌آییم، تا کیش جدید یونان باستانی که نیچه می‌خواست اختراع کند یا تا نقدی که والتر بنیامین از تراژدی صورت داد یا محاکمه‌های روشنفکران به دلایل سیاسی در قرن بیستم، هنوز طنین مساله‌ی مرگ سقراط و موضع‌گیری‌ها درباره‌ی آن به گوش می‌رسد. مرگ سقراط (چه آن را بحق بدانیم و چه نابحق) یکی از آغازگاه‌های مهم فلسفه‌ی سیاسی است و اینجا به صورت حضوری، آنلاین و آفلاین به آن می‌پردازند.

اطلاعات بیشتر و تماس اینجا
❤1
Forwarded from مرتضی مردیها
🖌 یادداشت استاد دربارۀ
بنیان اصلی فکر پنجاه‌و‌هفتی

از حدود دو قرن پیش که حوزۀ علمیۀ نجف (در شکل جدیدش) با ظهور نخبگانی چون شیخ مرتضی انصاری و آخوند خراسانی به راه افتاد، و از حدود یک قرن پیش که حوزۀ علمیۀ قم را شیخ عبدالکریم حایری یزدی تأسیس کرد و مشاهیری چون آیت‌الله حسین بروجردی در آن به تربیت عالمان دینی پرداختند، در میان ده‌ها آیت‌الله صاحب‌رساله، حتی یک نفر هم معتقد به فعالیت‌های انقلابی و برقراری حکومت‌ نبود و نشد.

اقلیت جوان و میانسالی از این قوم که به این ایده‌ها رو کردند، بخش مهمی از عقاید و انگیزه‌های خود را از محافل روشنفکری چپگرا اخذ و اقتباس کرده بودند. چنانکه بزرگی از آنان از ماجرای دیدار خود با آل‌احمد و خواندن کتاب غربزدگی خبر داد و دیگری در خطابه‌های خود از علی شریعتی، با عنوان «به‌قول آن محقق بزرگ»، نقل قول می‌آورد. نیز اینان با محافلی چون کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور و حتی با گروه‌هایی چون مجاهدین ارتباط داشتند.

مهم‌تر و کلی‌تر از این‌موارد اینکه، اقلیت مزبور، اغلب، درس‌های حوزه را خوانده و نخوانده از آن فاصله گرفته و با آموزه‌های انقلابی در سطح منطقه و حتی جهان و فکر و فضای سیاسی مسلط آن دوره انس گرفته و در فرایند تولید نوعی سوسیالیسم مساهمت می‌کردند؛ سوسیالیسمی که تلاش می‌شد از اسطوره‌های آیینی، زیر نام‌های عدالت‌خواهی، ظلم‌ستیزی،  درافتادن با طاغوت و استکبار و نظایر این‌ها، پشتوانه‌هایی برای آن دست‌وپا شود. به‌عبارتی، کمتر کسی، ابتدا به ساکن، در ادبیات آیینی، به برابری و مبارزه و انقلاب و ... برخورده بود. عموماً، ابتدا در فرهنگ سیاسی مارکسیستی زمانه با این مفاهیم آشنا شده و سپس، بسا به دلایل تاکتیکی، به تطبیق آن با آیین رو کردند.

روحانیت سنتی علاقه‌ای نداشت که دم و دستگاه مسجد و محراب و منبر خود را همچون یک شبکۀ سازمانی در اختیار اقلیت آخوند سیاسی (یا به‌تعبیری، سیاسی‌ِ‌ ملبس‌شده) قرار دهد، که هر کدام دیگری را خارج از صراط مستقیم می‌دانست. ولی با گسترش ناگهانی عقاید انقلابی در میان مردم، خصوصاً جوانان، اینان پشتوانه‌ای پیدا کردند و روحانیتِ سنتیِ نامعتقد به انقلاب و انقلابی‌گری را، تقریباً به زور، از مساجد بیرون راندند یا ساکت کردند و خود بر امور مسلط شدند. مساجد، مرکز انقلاب نبود، به وسیله جوانان انقلابی و اقلیت کوچک طلاب سیاسی تسخیر شد. بخش مهمی از روحانیت سنتی، حتی پس از ۵۷ هم با آن چندان از در آشتی درنیامد و کم‌وبیش حاشیه‌نشین شد، ولی بخشی هم این روایت جدید از آیین را همچون یک واقعیت پذیرفت و حتی کوشید از نمد آن کلاهی هم برای سر خود بسازد.

اشتباه نکنید درپی تکرار آن توضیح نیستم که دو روایت از آیین هست، یکی بد و دیگری خوب. مطلقاً. آیین هرچه بود، بود؛ اما نسبتی با انقلابي‌گری، تشکیل حکومت، ضدیت با امپریالیسم، و وحدت با روسیه و چین نداشت.

شیخ مرتضی انصاری ولایت سیاسی را انکار کرد. آخوند خراسانی وجود فقها در مجلس شورا را پذیرفت، ولی دادن حق وتو به آنان را ناروا دانست. سید ابوالحسن اصفهانی (رییس حوزۀ نجف) دستور داد نواب صفوی را از عراق سوار ماشین کرده و در مرز ایران پیاده کنند. شیخ عبدالکریم حائری در خصوص رفتار تند‌ رضاشاه در قم (در برخورد با یک معمم) فتوا داد حرام است کسی کلمه‌ای راجع به آن صحبت کند. سید حسین بروجردی امر کرد نواب و یارانش را به زخم چوب از فیضیه بیرون انداختند، و با دربار ارتباطی مسالمت‌آمیز داشت. سید ابوالقاسم خویی (مرجع شیعه) برای شاه انگشتر متبرک فرستاد. با توجه به این‌موارد، به گمانم سخت نیست پذیرفتن این که از چنین نهادی، انقلاب و حکومت آیینی بیرون نمی‌آمد.

مهدی بازرگان پس از برکناری گفت که چهل سال ما اسبی را زین‌ کردیم ولی فلان و فلان نرسيده، پریدند روی آن و تاختند. راست می‌گفت؛ الا اینکه زین و یراق کردن آن اسب، کمتر بر عهدۀ معتدلانی چون او بود. زین‌کننده‌ اصلی چپ‌هایی بودند که دایم او را از جهت به‌قدر کافی انقلابی‌ نبودن طعن و لعن می‌کردند؛ از جمله دانشجویان چپ مذهبی‌، که برای جلو زدن در چپیّت، از چپ‌های لامذهب، سفارت امریکا را اشغال کردند.

مهمترین دانشگاه فنی ایران به نام یک چریک چپگرای مذهبی است.‌ در تهران دو اتوبان به نام نواب صفوی و فداییان اسلام وجود دارد و حتی خیابان‌هایی به نام پاتریس لومومبا (مبارز چپگرای افریقایی) و سیمون بولیوار (انقلابی ضداستعمار امریکای جنوبی) وجود دارد، ولی خیابانی به نام هیچیک از مراجع بزرگ شیعی که گفتیم در تهران نیست.
این موارد گویای چیزی در خصوص ماهیت اصالتاً چپ ۵۷ نیست؟

@mardihamorteza
❤4🔥4👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هم‌میهنان،

آزادی و آبادی کشورمان ایران زمانی به دست می‌آید که جمعیتی آگاه، مصمم، فداکار و متحد از ایرانیان به درک درد و درمان مشترک برسند.

تو کارگری که ماه‌هاست حقوق دریافت نکرده‌ای؛
تو کارمند و بازنشسته‌ای که حقوقت کفاف خرجت را نمی‌دهد؛
تو دانشجو و استاد دانشگاهی که از دانشگاه اخراج و زندانی می‌شوی؛
تو نظامی میهن‌‌دوستی که تضعیف جایگاه نیروی دفاعی کشور به دست سران آلوده، فاسد و جنایتکار، آزارت می‌دهد؛
تو نیروی پلیسی که جمهوری اسلامی لباست را به لباس سرکوب بدل کرده؛
تو کنشگر و حافظ محیط زیست که فرسایش هرروزه‌ی ایران، نابودی جنگل‌ها، و خشک‌شدن دریاچه‌ها و تالاب‌هایش را به چشم می‌بینی و رنج می‌بری؛
تو نویسنده و هنرمندی که آزادی و فعالیت بدون سانسور برایت تبدیل به یک رویا شده؛
تو ورزشکاری که از دخالت و فشار نهادهای نظامی و امنیتی، و تبعیض و تحقیر به ستوه آمده‌ای؛
تو دین‌داری که دینت دستمایه کسب قدرت و اندوختن ثروت توسط مشتی دین‌فروش شده، و یا تبعیض مذهبی به صورت مضاعف آزارت می‌دهد؛
و تک‌تک شما شهروندان ایران که وطن برای‌تان تبدیل به زندان شده است؛

راه رهایی و آسایش شما، برچیده‌شدن بساط این رژیم اهریمنی از ایران عزیزمان است. درد ایران ابعاد ملی دارد، و درمان آن نیز ملی‌ است.

سالگرد قتل دختر ایران، جاویدنام مهسا امینی، فرصت مهمی‌ست تا شما، میلیونها ایرانی دغدغه‌مند از هر قشر و گروه، متحد با هم، موج نوینی از انقلاب ملی ما را کلید بزنید.

به دستگاه سرکوب هشدار می‌دهم که مسئولیت هر گونه خشونت علیه ملت ایران با شما و آمران شماست. به ساعت عدالت بیندیشید و از عواقب سرکوب ملت رنج‌دیده بهراسید. ملت ایران، ملتی‌ست متمدن و صلح‌جو. اما دفاع مشروع و حفاظت از جان و امنیت خود و دیگران در برابر رژیمی که چون گرگ درنده به جان مردم می‌افتد، حق بدیهی و مسلم شهروندان است.

ملت سرفراز ایران!

با همبستگی شکوهمند ملی و نمایش آن در درون و بیرون کشور است که می‌توان این رژیم ضحاکی را به زیر کشید. بدانید که نیروی سرکوب زمانی آمران خود را تنها می‌گذارد که شما ملت را در جمعیتی بزرگ و در بالاترین سطح همبستگی ببیند. تفرقه‌انگیزان را از خود دور کنید و یک‌صدا ندا سر دهید:

«ما ملت کبیریم/ایران رو پس می‌گیریم!»

@OfficialRezaPahlavi
❤12
Forwarded from مرتضی مردیها
🖌 سینماگران، داستان‌نویسان و شاعران هم جماعتی بودند که بسیاریشان در تحقق فکر پنجاه‌وهفتی کارسازی کردند. و آنها البته، به‌تقریب هیچ کدامشان آیین‌مدار نبودند. چنان که مشهور است سینمای دهه‌های ۴۰ و ۵۰ در ایران، در دو خط متفاوت پیش می‌رفت: سینمای موسوم به «فیلمفارسی» و سینمای مشهور به «موج نو». یک سو «گنج قارون»، «چرخ فلک»، «در امتداد شب» ...؛ سوی دیگر، «رگبار»، «سازدهنی»، «سفر سنگ» ... . این دو رگه فیلم تفاوت‌های بنیادینی با هم داشتند، اما یک اشتراک مهم هم داشتند: اینکه فقیرها خوب‌اند، پولدارها بد؛ پایین‌دست خوب، بالادست بد؛ رعیت خوب، ارباب بد؛ تبهکار بیگناه، پلیس گناهکار. هرچند فیلم‌های دسته اول، از این حیث، صرفاً، بازنمایی ارزش‌های محبوبِ عامه به قصد فتح گیشه بود، ولی فیلم‌های دسته دوم، در مقام القا و تبلیغ ایدئولوژیک و تثبیت جایگاه روشنفکری کارگردان. از بیضایی تا کیمیایی و مهرجویی، که علیرغم تفاوت‌ها، معلوم‌ نبود گرایش اندیشه‌ای خاصی داشته باشند، ولی همه فیلمسازان ماهری بودند، حاصل کارشان گاه القای شبهه و انکار پیشرفت یا دست‌کم بی‌اعتنایی به آن بود.

عموم فیلم‌های موج نو (که اغلب از فیلمسازان کمونیست ایتالیایی و فرانسوی الهام می‌گرفت) سیاه و بدبین بود. فیلم «مغول‌ها»، ورود رادیو‌تلویزیون به ایران را با حملۀ مغول مقایسه می‌کرد؛ فیلم «دایره مینا» در زمان رونق توسعۀ اقتصادی و صنعتی کشور، مساله‌اش تجارت خون فقرا بود. فیلم «گوزن‌ها» رسماً به دفاع از چریک‌ها پرداخت و سیاه‌روزگاری مفلوکان و معتادان را هم معلول حکومت وانمود. فیلم «سفر سنگ» ترکیب گرایش دینی و قیام ضداربابی را سینمایی کرد. حتی فیلم‌هایی مانند «قیصر» کیمیایی، «گاو» مهرجویی، «طبیعت بی‌جان» شهید ثالث، «آرامش در حضور دیگران» تقوایی و نظایر این‌ها هم که بیشتر تم فلسفی یا تیپ‌شناسی اجتماعی داشت، یک‌جورهایی تفسیر سیاسی می‌شد و محکومیت حکومت از آن بیرون می‌آمد. چند مورد مهم از این فیلم‌ها فیلمنامه‌اش از داستان‌های غلامحسین ساعدی بود که هوادار چریک‌های فدایی خلق دانسته می‌شد.

شریعتی شخصیت «قیصر» را یک فرد انقلابی تفسیر می‌کرد که به دستگاه‌های حکومتی و تظلم پیش آن اعتقادی ندارد و شخصاً به اقامۀ عدالت می‌پردازد. شخص بنیانگذار از فیلم گاو تمجید کرد، درحالی‌که شخصیت «مش‌حسن» بیشتر نماد ازخود‌بیگانگی مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی بود. حتی کسی مثل گلستان که دربار می‌رفت و آریستوکرات بود فیلم «اسرار گنج دره جنی» می‌نوشت و می‌ساخت (که هنوز هم برخی ساده‌لوحانه آن را پیش‌بینی انقلاب می‌دانند!) توسعه و پیشرفت را به تمسخر می‌گرفت و می‌گفت کشتی‌های نفتکش برای غربی‌ها نفت می‌برند ولی برای ما فقط کفِ ناشی از چرخش موتورهایشان را روانه ساحل می‌کنند!

(ادامه👇🏻)

@mardihamorteza
👍1
Forwarded from مرتضی مردیها
(ادامه👆🏻)

داستان‌نویسان و شاعران هم برخی کارشان شده بود تبلیغ رسمی کمونیسم؛ همچون آل‌احمد، در داستان «شوهر امریکایی»، برآهنی، در داستان «سروان امریکایی». برخی، اندکی غیر مستقیم‌تر، ولی راه همان راه بود. صمد بهرنگی در «ماهی سیاه کوچولو» و «یه‌هلو هزارهلو» برای بچه‌ها و نوجوانان تبلیغ مبارزۀ طبقاتی و جنگ و شهادت می‌کرد. احمد محمود در رمان‌های «داستان یک شهر» و «همسایه‌ها»، تعلیم مبارزه و انقلاب داشت. هوشنگ گلشیری در «شازده‌احتجاب» یک شخصیت تیپیک بی‌نهایت ظالم و متوهم از شاهزادگان عرضه کرد.

نیما شعر نو را با «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را» آغاز کرد. یکی از رهبران چپ او را یک «مارکسیست واقعی» نامید. شاملو، ۱۸ سالگی به زندان رفت، برای چریک‌ها شعر گفت و اشعار و داستان‌های چپ‌ها و جهان‌سومیست‌ها را ترجمه کرد. شعر «پریا»ی او قرار بود ترجمان جیرینگ‌جرینگ زنجیر زندانیان باشد. آتشی نگران کولی‌ها و گرگ‌هایی بود که با آمدنِ دکل‌های نفت از سواحل جنوب رفته‌اند؛ حتی اخوان‌ثالث شعر «زمستان» را دربارۀ پسا۲۸‌مرداد سرود؛ که از سوی مصدقی‌ها و توده‌ای‌ها نه دوران نجات ایران از آنارشیسم ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، و آغاز امنیت و نظم و پیشرفت، که دوران سردی و سیاهی و زمستان بود.

جالب این‌که برخی از این فیلم‌ها (مثلاً دایره مینا اثر مهرجویی) با امکانات و حتی بودجه دولتی ساخته می‌شد و بعضی از مراکز فرهنگی چون رادیو در دست امثال هوشنگ ابتهاج (سایه)، و همفکران نوازنده و سُراینده‌اش بود، که در ویکی‌پدیای فارسی در معرفی‌اش نوشته شاعر سوسیالیست ایرانی.
یک نفر از این‌ها فیلمی، داستانی، شعری، راجع به اینکه وضعیت سواد، رفاه، بهداشت، امنیت و ... سی چهل سال پیش چطور بود و اینک چطور، نساخت و ننوشت و نسرود. چون روشنفکران چپ و «پیشرو» در غرب، امریکا و نظم اقتصاد صنعتی و تجاری را جنایتکار می‌شمردند و شوروی و چین را دوستدار خلق‌ها و امید آینده.

فرهنگ‌سازان ایران هم چشمی بر دست آنها داشتند و حتی اگر خودشان مارکسیست و کمونیست نبودند، گرایش آنارشیستی و رمانتیستی داشتند. یا هم فهمیده بودند که این‌ مخالفت و انتقاد است که حسن شهرت می‌آورد و فرد را اخلاقی و دلسوز و فهمیده جلوه می‌دهد.

@mardihamorteza
❤2👍1
Forwarded from تاریخ‌اندیشی ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
«فلسطین و تناقض چپ»


بخش بزرگی از چپ‌ها در جهان دغدغۀ فلسطین را دارند. البته آنچه امروز دیگر کسی به یاد نمی‌آورد این است که روزی روزگاری قضیه برعکس بود: در اوایل پیدایش کشور یهود چپ‌ها عموماً حامی یهودیان بودند. دلیلش هم روشن بود: در میان جناح راست و فاشیست یهودی‌ستیزی شایع بود و چپ‌ها در مقابل حامی یهودیان بودند. بنابراین، پیدایش دولت یهود با همدلی چپ همراه بود. بعدها به ویژه در پی منازعات جنگ سرد و حمایت شوروی از مصر، فضای چپ جهانی به طرفداری از فلسطین چرخید.

قضیه از زمانی سرراست شد که آمریکا با تعلل و تأخیری دودهه‌ای در نقش حامی اصلی اسرائیل وارد مناقشه شد و جای فرانسه را گرفت. از این پس بر چپ‌ها مسجل بود که باید از چه طرفی حمایت کنند. بنابراین، از قضا چپ‌ها در بغرنج‌ترین سال‌ها ــ یعنی سال‌های تشکیل دولت یهود ــ حامی طرف یهود بودند، نه طرف فلسطینی.

اما مسئله‌ای که در اینجا قصد دارم یادآوری کنم این است که اتفاقاً مناقشۀ عرب و یهود تناقض فکری و شناختیِ جریان چپ را نشان می‌دهد. تمام این دعوا سر «میهن» است؛ سر خاک است؛ سر مرز است. تاریخ برای صدمین بار نشان داده است بنیاد رفاه و اساس همۀ حقوق انسانی دیگر داشتن «میهن» است. بی‌میهنی ریشه همۀ فلاکت‌هاست. حقوق بشر مطلقاً بسته به خاک است؛ تاریخ موهوم بودن مفاهیم و نگرش‌های جهان‌میهن و ضدمیهنی را نشان داده است.

کسی که می‌خواهد بهروزی، رفاه و حقوق مردم یک کشور را تأمین کند، اول باید درک کند واحد بهروزی میهن است ــ نه اینکه میهن را «برساختی» تصادفی، الله‌بختکی، ارتجاعی و بی‌اهمیت جلوه دهد و در عوض تا می‌تواند گسل‌های درون مرز را تحریک کند. البته ریشۀ این نگرش طمع است؛ طمع برای جلب هوادار: چپ نو با تعریف انواع شکاف و اقلیت و با متضاد نشان دادن منافع شهروندان، دنبال جبران شکست ایده‌های اقتصادی‌اش است.

نسبت میهن با شهروند، مانند نسبت سلامتی با فرد است. فرد تا وقتی سلامتی دارد متوجه نیست چه نعمت بزرگی دارد. وقتی «یک» میهن باشد و «دو» ملت، تازه معلوم می‌شود در نبود میهن همۀ حقوق دیگر، حتی حق زنده ماندن، پوچ می‌شود؛ چنان‌که بی‌میهنی نسلی از یهودیان را خاکستر کرد. بهتر است همان اهمیتی که چپ‌ها برای «میهن فلسطینیان» قائلند، برای نفس میهن هم قائل باشند، و هر گونه میهن‌دوستی را با عناوین «شووینیسم»، «فاشیسم» و «نژادپرستی» تضعیف نکنند. بهتر است همزمان که از میهن فلسطینیان دفاع می‌کنند، مراقب افکار ضدمیهنی خود هم باشند و دست از گسل‌سازی‌های مصنوعی بردارند و بپذیرند بازی با میهن بازی با سرنوشت است.

مهدی تدینی

@tarikhandishi | تاریخ‌اندیشی
👍11
Forwarded from Out of Step
Nonsense On stilts.pdf
103.1 KB
درباره حقوق بشر، راجر اسکروتن
(ترجمۀ مقاله)


از دکترین حقوق بشر، که برای تضمین آزادی‌های ما مطرح شده، اینک برای از بین بردن و سلب آنها استفاده می‌شود. متعصبان مذهبی و یوتوپیاباوران چپ دست به 
دست هم داده‌اند که تنها سلاحی را که تا به امروز علیه آنها موثر بوده، به ضد خودش بدل کنند: تنها سلاحی که افراد مخالف و دگراندیش می‌توانستند به کار برند، نه کسانی که می‌خواستند آنها را خفه و سرکوب کنند.

@out_of_step
👍3❤1
❤13👎1
مقدمه‌ی مترجم بر کتاب:

قصد ندارم چیزی بر مطالب کتاب اضافه کنم یا بی‌هیچ هدف خاصی، صرفاً مقدمه‌ای بنویسم چون باور دارم بیشتر کتاب‌ها، بی‌نیاز از مقدمه‌ی کسی هستند که صرفاً واسط و رساننده‌ی مطالب کتاب از زبانی به زبان دیگر است؛ با اشتباهات و خطاهایی که از آن گریزی نیست. هدفم گفتن چیزهایی به خواننده‌ی فارسی‌زبان است در راستای معرفی و کمک به وضوح مطالب این کتاب موجز و فشرده. مانیفست ناکمونیست که به‌تازگی در امریکا منتشر شده، در واقع پاسخی امروزین به «مانیفست کمونیست» است که کارل مارکس و فریدریش انگلس در ۱۸۴۸ میلادی، آن را منتشر کردند و سال‌ها بعد تبعاتش، جهانی را گرفتار خود کرد. نویسندگان، با ارجاع به سطور مانیفست کمونیست و برکشیدن مفاهیم اصلی آن، سعی در نقد و به چالش‌کشیدن آنها دارند و در این راه، از آموزه‌های متفکران مکتب اقتصاد اتریشی و لیبرترین‌ها (آزادی‌خواهان یا اختیارگرایان) بهره می‌گیرند.
برای خواننده‌ی فارسی‌زبان و از جمله، مترجم، شاید این پرسش پدیدار شود که اهمیت این کتاب برای من چیست؟ پرسشی مهم که پیش از برداشتن هر کتابی، شاید به هر ذهنی خطور کند. به گمان خودم، این کتاب تا حدی به دلیل شرایط امروزین حاکم بر جهان و به تبع آن ایران، اهمیت دارد چون دست به نقد و بازتعریف مفاهیم کلیدی و کانونی‌ای برده که در ذهن و روان آدمیان تا عمق زیادی رسوخ کرده؛ از جمله، نبرد طبقاتی فقرا و اغنیا، اخذ مالیات، دولت مقتدر مرکزی که برای هر لحظه از زندگی شهروندان برنامه می‌ریزد، مالکیت خصوصی و حدود و ثغور آن، مفهوم آزادی و استقلال فردی، بازار و کارکرد آن، کنش‌های انسانی و...
نویسندگان، دنیایی را آرزو می‌کنند که در آن، نه‌تنها خبری از دولت مقتدر مرکزی نیست که حتی یک دولت نیم‌بند هم وجود ندارد، مالیات برچیده شده و تمام تعاملات بشری داوطلبانه است و هر کس به‌قدر توانایی و استعداد و پشتکارش، می‌تواند ثروت‌اندوزی کند. چنین دنیایی برای من و شمای ایرانی که هیچ، حتی برای شهروند غربی هم هنوز بسیار دور از دسترس است و تصورش هم در مخیله‌ی بسیاری نمی‌گنجد. هدف من (فارغ از آنچه در سر نویسندگان کتاب می‌گذرد) از ترجمه‌ی این کتاب، شناساندن گزینه‌ای بدیل در برابر نظام آشفته و رانتی‌ای است که نمودش را در بحران‌های مالی دیده‌ایم و به تجربه لمس کرده‌ایم. نظام حکمرانی‌ای که حتی با نیت خیر و با هدف کمک به طبقه‌ی فرودست با قانون‌گذاری‌های پی‌درپی و بی‌شمار در حوزه‌ی اقتصاد، مسیر پیشرفت انسان‌ها را نادانسته ناهموارتر می‌کند. چیزی که حتی در قالب عبارت «اقتصاد دستوری»، ورد زبان خیلی‌ها شده اما شاید ندانند که این عبارت، چه تاریخی دارد و معنا و پیامدهایش چیست.
هدف نویسندگان، نشان‌دادن مسیری است که در آن با جدا شدن از تعلقات معمولاً خیالی طبقاتی، توجه به مالکیت خصوصی و استقلال فردی و رهایی از چنگال نظام خودسرانه‌ی سلسله‌مراتبی که فردیت را در خود حل کرده و شخص را به موجودیتی غیرانسانی فرومی‌کاهد، می‌توان به‌سمت نسخه‌ای بهتر از خود فعلی‌مان و البته جامعه حرکت کنیم.
آنچه در این کتاب آمده، پاسخی به آموزه‌های خرابکارانه‌ و تباه‌کننده‌ی مارکسیستی‌ست که در ظاهری فریبنده و اغواگر، بیش از ۱۵۰ سال است که در سراسر این کره‌ی خاکی، انسان را در اشکال گوناگون، به زنجیر استبداد، گرفتار کرده و جان‌های عزیزی را با رنجی طاقت‌فرسا به دیار عدم فرستاده. آموزه‌هایی که حتی در نظام‌هایی که خود را میانه‌رو یا حتی لیبرال هم می‌دانند، آرام‌آرام نفوذ کرده و در بحران‌های مالی و اقتصادی، از پس پرده بیرون زده و خسارت به‌بار می‌آورد. نویسندگان به گذر از ارزش‌دهی و اولویت‌دادن به جماعت و رسیدن به نقطه‌ای که در آن، فرد با تمام خصایصش در کانون اهمیت قرار گرفته، اشاره می‌کنند. این‌که امروز در مسیر تاریخ به کدام سر طیف در حال حرکت هستیم –آزادی فردی یا حکومت جماعت‌گرایانه‌ی اقتدارگرا- پاسخ روشنی البته ندارد. شاید نویسندگان هشدارهای روشنی داده‌اند.
در پایان از مسعود یوسف‌حصیرچین عزیز، که در ترجمه و ویرایش این کتاب، کمک زیادی کرد، ممنونم و برایش آرزوی موفقیت و شادکامی دارم.
محمدرضا مردانیان
زمستان ۱۴۰۱
@mamrizzio
❤27👎2