🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🌧🍃🌺
🌺🌧
🍃 https://telegram.me/shernosh
🌿
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروي، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را، فردا
مردم از خواندنِ این تذکره ها می فهمند
نه، نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
#کاظم_بهمنی
🌺
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🌧🍃🌺
🌺🌧
🍃 https://telegram.me/shernosh
🌿
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروي، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را، فردا
مردم از خواندنِ این تذکره ها می فهمند
نه، نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
#کاظم_بهمنی
🌺
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊زخمی
✍نوشته #اعظم_اکبری
🎤صداخوانی #شهرزاد_کمالی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
زخم خورده ی نگاهت شده ام،
تو مرا این گونه نشان کرده ای.
من از قامت بلند تو می نویسم که سبز در من به آسمان رسیدی
و تو کمرنگ تر در بزمم می رقصی
بی خبر از این که روز به روز از بلندای تو پایین تر می افتم و ...
سالهاست که احساس های زخمیم را پنهان می کنم
و غم مویه هایم را غریبانه سرکوب کرده ام
تا کوس رسوایی ام گوش فلک را نیازارد
تا بهانه ای برای نعره های بد مستی شبهای خراب نباشم
زخم می خورم از تقدیر
از الفهای بی سرکش از الفبای دلتنگی
از همان حروفی که تو را...
نه... نه نمی دانم به کجا اما خودم را به ناکجا بی آبادی فرستاد
تا محکوم به تصویر کشیدن غم واژه های سیلی خورده باشم
و اکنون طعم خنده های تلخت را می چشم که روزی ته فنجان فال قهو ه ام منقش بود.
چقدر زود گذشت روزهایی که من و تو را در تصویر فردا "ما" پیوند میزد
و اکنون از فرداهای وعده داده شده خبری نیست...
تازه می فهمم که چرا در بازی گل یا پوچ تو من همیشه پوچ را انتخاب می کردم؛
زخم می خورم از چشمهایی که تو را احاطه کرده بودند و مرا مجروح...
دوباره پشت به اتاقم یک گوشه نشسته ام و به همه ی دنیای بی تو پشت میکنم
تا اندکی بیقرار نباشم
تا شاید خود بی خودم را بیابم رها از تصویر دیروز، باتلاق امروز و سراب فردا
اما نه، آرامش برای ذهن خسته ی من کلمه ای تعریف نشده است!
دلم گرفته بود
طبق معمول هیچ شماره ای مرا به تو وصل نکرد
از حروف ابجد گرفته تا شماره های بد اقبال کف دستم
که دست به دامان سیاهی تلفن شده بود
تا مرا از سیاهی جاده ها عبور دهد تا به تو برساند
و نشد
می ترسم پشت سرم را نگاه کنم
اتاقم بی روح است و نبودنت را فریاد می زند
کسی نیست تا گوشواره های پرت شده ام را از خواب نیمروز بیدار کند و ببوسد
خوب که گوش می دهم تا شاید صدایت در گوشم بپیچد
حواسم پرت می شود
و فقط بال بال کبوترهای پشت بام است که با بال بال زدنهای دلم همخوانی
یا به قول نیمچه شاعرهای امروزی هارمونی دارد.
آنها حد اقل به نیم چرخی دور آسمان بغض آلود خانه ام قانع می شوند
اما من حیران، گیج، سردرگم...
نیستی تا از اشک شوق وضو بگیرم و به تو نیت کنم
تا چند دور دورت بچرخم و اوج بگیرم تا از نفس بیفتم،
اما نه نمی شود در خیالم هم شاهینها به کمین نشسته اند
می بینی چه روزگار حسودی است؟!
می خواهند تو را از عمق خیالم صید کنند و این دل کبود است که همراه کبوتر بی تو...
"کبود و تر" می شود
کبوترهایی که هرگز از بام خانه ام جدا نبوده اند
کودکی کرده اند و عشقبازی...
اما تو نه...
دور بوده ای و آنقدر اوج گرفتی که روزگاری ندیدمت،
هر روز برایت دانه می پاشیدم و به آسمان نگاه می کردم تا زودتر جلد دلم شوی
و شاید بر شانه های صبورم بنشینی
امروز حال و هوایم بارانی است،
باران تابستان همیشه بغضش سنگین تر است و دیرتر می بارد
بی صدا و آرام...؛
بخند بلند تر بخند به روزگاری که تو را کم دارد
به روزگاری که لنگ توست و از نفس ایستاده
نمی دانم...
چرا همه ی دلتنگی هایم به تو ختم می شود
از هر کجا که شروع می شود
به "تو" ختم می شود
به "تو" ...
تویی که از من دوری
چرا؟!...
🗣📻 این شعر را با صدای بانو #شهرزاد_کمالی بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊زخمی
✍نوشته #اعظم_اکبری
🎤صداخوانی #شهرزاد_کمالی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
زخم خورده ی نگاهت شده ام،
تو مرا این گونه نشان کرده ای.
من از قامت بلند تو می نویسم که سبز در من به آسمان رسیدی
و تو کمرنگ تر در بزمم می رقصی
بی خبر از این که روز به روز از بلندای تو پایین تر می افتم و ...
سالهاست که احساس های زخمیم را پنهان می کنم
و غم مویه هایم را غریبانه سرکوب کرده ام
تا کوس رسوایی ام گوش فلک را نیازارد
تا بهانه ای برای نعره های بد مستی شبهای خراب نباشم
زخم می خورم از تقدیر
از الفهای بی سرکش از الفبای دلتنگی
از همان حروفی که تو را...
نه... نه نمی دانم به کجا اما خودم را به ناکجا بی آبادی فرستاد
تا محکوم به تصویر کشیدن غم واژه های سیلی خورده باشم
و اکنون طعم خنده های تلخت را می چشم که روزی ته فنجان فال قهو ه ام منقش بود.
چقدر زود گذشت روزهایی که من و تو را در تصویر فردا "ما" پیوند میزد
و اکنون از فرداهای وعده داده شده خبری نیست...
تازه می فهمم که چرا در بازی گل یا پوچ تو من همیشه پوچ را انتخاب می کردم؛
زخم می خورم از چشمهایی که تو را احاطه کرده بودند و مرا مجروح...
دوباره پشت به اتاقم یک گوشه نشسته ام و به همه ی دنیای بی تو پشت میکنم
تا اندکی بیقرار نباشم
تا شاید خود بی خودم را بیابم رها از تصویر دیروز، باتلاق امروز و سراب فردا
اما نه، آرامش برای ذهن خسته ی من کلمه ای تعریف نشده است!
دلم گرفته بود
طبق معمول هیچ شماره ای مرا به تو وصل نکرد
از حروف ابجد گرفته تا شماره های بد اقبال کف دستم
که دست به دامان سیاهی تلفن شده بود
تا مرا از سیاهی جاده ها عبور دهد تا به تو برساند
و نشد
می ترسم پشت سرم را نگاه کنم
اتاقم بی روح است و نبودنت را فریاد می زند
کسی نیست تا گوشواره های پرت شده ام را از خواب نیمروز بیدار کند و ببوسد
خوب که گوش می دهم تا شاید صدایت در گوشم بپیچد
حواسم پرت می شود
و فقط بال بال کبوترهای پشت بام است که با بال بال زدنهای دلم همخوانی
یا به قول نیمچه شاعرهای امروزی هارمونی دارد.
آنها حد اقل به نیم چرخی دور آسمان بغض آلود خانه ام قانع می شوند
اما من حیران، گیج، سردرگم...
نیستی تا از اشک شوق وضو بگیرم و به تو نیت کنم
تا چند دور دورت بچرخم و اوج بگیرم تا از نفس بیفتم،
اما نه نمی شود در خیالم هم شاهینها به کمین نشسته اند
می بینی چه روزگار حسودی است؟!
می خواهند تو را از عمق خیالم صید کنند و این دل کبود است که همراه کبوتر بی تو...
"کبود و تر" می شود
کبوترهایی که هرگز از بام خانه ام جدا نبوده اند
کودکی کرده اند و عشقبازی...
اما تو نه...
دور بوده ای و آنقدر اوج گرفتی که روزگاری ندیدمت،
هر روز برایت دانه می پاشیدم و به آسمان نگاه می کردم تا زودتر جلد دلم شوی
و شاید بر شانه های صبورم بنشینی
امروز حال و هوایم بارانی است،
باران تابستان همیشه بغضش سنگین تر است و دیرتر می بارد
بی صدا و آرام...؛
بخند بلند تر بخند به روزگاری که تو را کم دارد
به روزگاری که لنگ توست و از نفس ایستاده
نمی دانم...
چرا همه ی دلتنگی هایم به تو ختم می شود
از هر کجا که شروع می شود
به "تو" ختم می شود
به "تو" ...
تویی که از من دوری
چرا؟!...
🗣📻 این شعر را با صدای بانو #شهرزاد_کمالی بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
لب بر لب من نزن دلت می سوزد
با بوسه تمام حاصلت می سوزد
من هرم کویر داغ بعداز ظهرم
با من هیجان ساحلت می سوزد
#فرشته_خدابنده
https://telegram.me/shernosh
با بوسه تمام حاصلت می سوزد
من هرم کویر داغ بعداز ظهرم
با من هیجان ساحلت می سوزد
#فرشته_خدابنده
https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊امواج طوفانی
✍شعر #استاد_حسین_منزوی
🎤صداخوانی #استاد_حسین_منزوی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
اینک این من سر به سودای پریشانی نهاده
داغ نامت را نشان کرده، به پیشانی نهاده
گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران
مثل بُرجی خسته، بُرجی رو به ویرانی نهاده
ا ز هراس گم شدن در گیسویت، با دل چه گویم؟
با دل این گستاخِ پا در راه ظلمانی نهاده
تا که بیدارش کند، کی؟ بخت من اکنون که خوابست
سر به بالین شبی تاریک وطولانی نهاده
ذرّه ذرّه می روم تحلیل، سنگ ساحلم من
خویش را در معرض امواج طوفانی نهاده
شاعرم من یا تو؟ ای چشمان تو امضای خود را
پای هر یک زین غزل های سلیمانی نهاده
🗣📻 این شعر را با صدای #استاد_حسین_منزوی بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊امواج طوفانی
✍شعر #استاد_حسین_منزوی
🎤صداخوانی #استاد_حسین_منزوی
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
اینک این من سر به سودای پریشانی نهاده
داغ نامت را نشان کرده، به پیشانی نهاده
گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران
مثل بُرجی خسته، بُرجی رو به ویرانی نهاده
ا ز هراس گم شدن در گیسویت، با دل چه گویم؟
با دل این گستاخِ پا در راه ظلمانی نهاده
تا که بیدارش کند، کی؟ بخت من اکنون که خوابست
سر به بالین شبی تاریک وطولانی نهاده
ذرّه ذرّه می روم تحلیل، سنگ ساحلم من
خویش را در معرض امواج طوفانی نهاده
شاعرم من یا تو؟ ای چشمان تو امضای خود را
پای هر یک زین غزل های سلیمانی نهاده
🗣📻 این شعر را با صدای #استاد_حسین_منزوی بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊مرد بی رویا... «داستان کوتاه»
✍نوشتۀ #رسول_عابدی
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
مرد، دوباره آمد همان جای قدیمی
روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش،
کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود،
فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ،
هوا سرد بود، دستهایش سرد تر،
مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و ... رفت،
مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند،
مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت،
معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر،
گفته بود: - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام...
فاطمه باز هم خندیده بود،
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید،
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت،
رفت بیمارستان، کلیه اش را داد و پولش را گرفت،
مثل فروختن یک دانه سیب بود،
حساب کرد، پولش بد نبود، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید،
پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد،
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد،
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد، کسی کنارش نبود، بقچه پولش هم نبود، سرش گیج رفت، پاشد:
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود؟
- حواست کجاست عمو؟
پیاده شد، اشکش نمی آمد، بغض خفه اش می کرد، نشست کنار جاده، از ته دل فریاد کشید،
جای بخیه های روی کمرش سوخت،
برگشت شهر، یک هفته از این کلانتری به آن پاسگاه،
بیهوده و بی سرانجام، کمرش شکست،
دل برید،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود...
◘◘◘
- پاشو داداش، پاشو اینجا که جای خواب نیست...
چشمهاشو باز کرد،
صبح شده بود،
تنش خشک شده بود،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد،
در بانک باز شد،
حال پا شدن نداشت،
آدم ها می آمدند و می رفتند،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود، برگشت،
خودش بود، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد،
- آی دزد، آیییییی دزد، پولامو بده، نامرد خدانشناس... آی مردم...
جوان شناختش،
- ولم کن مرتیکه گدا، کدوم پولا، ولم کن آشغال...
پهلوی چپش داغ شد، سوخت، درست جای بخیه ها، دوباره سوخت، و دوباره...
افتاد روی زمین،
جوان دزد فرار کرد،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود،
صدای مبهم دلسوزی می آمد،
- چاقو خورده...
- برین کنار ... دست بهش نزنین...
- گداست؟
- چه خونی ازش میره...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین،
سرش گیج رفت،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید،
همه جا تاریک بود... تاریک...
◘◘◘
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد.
همین...
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد،
نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی فهمید فاطمه چه شد،
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر،
شاید فاطمه هم مرده باشد،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقِ گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند،
کسی چه میداند؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود،
قصۀ آدم ها، مثل لالایی نیست...
قصۀ آدم ها...
قصیدۀ غصه هاست...!
🗣📻 این داستان را با صدای بانو #زینب_نیک_فرد بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊مرد بی رویا... «داستان کوتاه»
✍نوشتۀ #رسول_عابدی
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
مرد، دوباره آمد همان جای قدیمی
روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش،
کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود،
فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ،
هوا سرد بود، دستهایش سرد تر،
مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و ... رفت،
مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند،
مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت،
معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر،
گفته بود: - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام...
فاطمه باز هم خندیده بود،
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید،
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت،
رفت بیمارستان، کلیه اش را داد و پولش را گرفت،
مثل فروختن یک دانه سیب بود،
حساب کرد، پولش بد نبود، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید،
پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد،
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد،
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد، کسی کنارش نبود، بقچه پولش هم نبود، سرش گیج رفت، پاشد:
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود؟
- حواست کجاست عمو؟
پیاده شد، اشکش نمی آمد، بغض خفه اش می کرد، نشست کنار جاده، از ته دل فریاد کشید،
جای بخیه های روی کمرش سوخت،
برگشت شهر، یک هفته از این کلانتری به آن پاسگاه،
بیهوده و بی سرانجام، کمرش شکست،
دل برید،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود...
◘◘◘
- پاشو داداش، پاشو اینجا که جای خواب نیست...
چشمهاشو باز کرد،
صبح شده بود،
تنش خشک شده بود،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد،
در بانک باز شد،
حال پا شدن نداشت،
آدم ها می آمدند و می رفتند،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود، برگشت،
خودش بود، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد،
- آی دزد، آیییییی دزد، پولامو بده، نامرد خدانشناس... آی مردم...
جوان شناختش،
- ولم کن مرتیکه گدا، کدوم پولا، ولم کن آشغال...
پهلوی چپش داغ شد، سوخت، درست جای بخیه ها، دوباره سوخت، و دوباره...
افتاد روی زمین،
جوان دزد فرار کرد،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود،
صدای مبهم دلسوزی می آمد،
- چاقو خورده...
- برین کنار ... دست بهش نزنین...
- گداست؟
- چه خونی ازش میره...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین،
سرش گیج رفت،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید،
همه جا تاریک بود... تاریک...
◘◘◘
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد.
همین...
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد،
نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی فهمید فاطمه چه شد،
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر،
شاید فاطمه هم مرده باشد،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقِ گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند،
کسی چه میداند؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود،
قصۀ آدم ها، مثل لالایی نیست...
قصۀ آدم ها...
قصیدۀ غصه هاست...!
🗣📻 این داستان را با صدای بانو #زینب_نیک_فرد بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هر که را دیدیم از مجنون و عشقش قصه گفت
کاش می گفتند در این سو چه بر لیلی گذشت
#لادری
https://telegram.me/shernosh
کاش می گفتند در این سو چه بر لیلی گذشت
#لادری
https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🎼گلبانگ 2
🖊اسرار مست
✍غزل شمارهٔ ۳۹۰ دیوان شمش #حضرت_مولانا
🎤صداخوانی #نسرین_تدین
🎧آواز #فرشاد_جمالی «گروه شمس»
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست
میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست
باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست
آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست
حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست
رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری
ذره ذره خاک را از خالق جبّار مست
تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند
مدتی پنهان شدست از دیدۀ مکار مست
بیخهای آن درختان می نهانی میخورند
روزکی دو صبر میکن تا شود بیدار مست
گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج
با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست
ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده
دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست
باد را افزون بده تا برگشاید این گره
باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست
بخل ساقی باشد آن جا یا فساد بادهها
هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست
رویهای زرد بین و بادۀ گلگون بده
زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست
بادهای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف
زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست
شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست
کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست
🗣👇با اجرای بانو #نسرین_تدین و #فرشاد_جمالی بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🎼گلبانگ 2
🖊اسرار مست
✍غزل شمارهٔ ۳۹۰ دیوان شمش #حضرت_مولانا
🎤صداخوانی #نسرین_تدین
🎧آواز #فرشاد_جمالی «گروه شمس»
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست
میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست
باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست
آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست
حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست
رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری
ذره ذره خاک را از خالق جبّار مست
تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند
مدتی پنهان شدست از دیدۀ مکار مست
بیخهای آن درختان می نهانی میخورند
روزکی دو صبر میکن تا شود بیدار مست
گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج
با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست
ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده
دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست
باد را افزون بده تا برگشاید این گره
باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست
بخل ساقی باشد آن جا یا فساد بادهها
هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست
رویهای زرد بین و بادۀ گلگون بده
زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست
بادهای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف
زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست
شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست
کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست
🗣👇با اجرای بانو #نسرین_تدین و #فرشاد_جمالی بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
لباست را بوییدم
بوی تند"عشق" می داد
میدانی؟!
بوی دیگری هم می داد...
بوی...
رفتن...
تو را...
#لیلا_صابری_منش
https://telegram.me/shernosh
بوی تند"عشق" می داد
میدانی؟!
بوی دیگری هم می داد...
بوی...
رفتن...
تو را...
#لیلا_صابری_منش
https://telegram.me/shernosh
حرف ها سه دسته اند:
دسته ی اول: گفتنی ها
دسته ی دوم: نوشتنی ها
و دسته ی سوم: قورت دادنی ها
.
.
.
دوتای اولی سبکت میکنند...
سومی سنگینت...!
#دلنوشته_ها
https://telegram.me/shernosh
دسته ی اول: گفتنی ها
دسته ی دوم: نوشتنی ها
و دسته ی سوم: قورت دادنی ها
.
.
.
دوتای اولی سبکت میکنند...
سومی سنگینت...!
#دلنوشته_ها
https://telegram.me/shernosh
وقتي زيبايي تو را
هزاران نفر مي بينند و
شعر مرا فقط چند نفر
شك ندارم
كه هنوز تو
از همه ي ما هنرمند تري...
#پژمان_رنجبر
https://telegram.me/shernosh
هزاران نفر مي بينند و
شعر مرا فقط چند نفر
شك ندارم
كه هنوز تو
از همه ي ما هنرمند تري...
#پژمان_رنجبر
https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊داستان بخشش... «داستان کوتاه»
✍نوشته ی #سعید_گلدست
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
زیر پاش یه صندلی گذاشتن تا سرش به طناب دار برسه.
دو سال پیش سر هیچ و پوچ یه جوون رو با چاقو زده بود،
حالا هم حکم اعدامش در اومده بود.
خونواده مقتول برای دیدن مراسم اعدام تو محوطه زندان جمع شده بودند،
و از چشماشون انگار آتیش در میومد...
با درموندگی نگاهی به مادر مقتول انداخت...
انگار هزار سال از دفعه قبل که تو دادگاه دیده بودش پیر تر شده بود.
حکمش سریع خونده شد.
سرش گیج بود و بین زمین وجهنم معلّق.
طناب رو بگردنش انداختن،
طناب سردِ سرد بود،
بدنش یخ کرده بود،
بالا آورد!
حس کرد شلوارش خیس شده...
مأمور اعدام به طرفش اومد و پاشو بالا آورد تا به صندلی زیر پاش ضربه بزنه.
قلبش داشت از تو سینه اش بیرون میزد...
از هوش رفت.
◘◘◘
با نعره ای از خواب پرید.
این هزارمین دفعه بود که خواب مراسم اعدامش رو میدید.
بعد از اینکه مادر مقتول در آخرین لحظه بخشیده بودش،
دیگه روی آسایش رو ندیده بود
انگار با بخشش_ش هزاران بار از اون انتقام گرفته بود.
🗣📻 این داستان را با صدای بانو #زینب_نیک_فرد بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🖊داستان بخشش... «داستان کوتاه»
✍نوشته ی #سعید_گلدست
🎤صداخوانی #زینب_نیک_فرد
👈تنظیم #آرتا_رحیمی
زیر پاش یه صندلی گذاشتن تا سرش به طناب دار برسه.
دو سال پیش سر هیچ و پوچ یه جوون رو با چاقو زده بود،
حالا هم حکم اعدامش در اومده بود.
خونواده مقتول برای دیدن مراسم اعدام تو محوطه زندان جمع شده بودند،
و از چشماشون انگار آتیش در میومد...
با درموندگی نگاهی به مادر مقتول انداخت...
انگار هزار سال از دفعه قبل که تو دادگاه دیده بودش پیر تر شده بود.
حکمش سریع خونده شد.
سرش گیج بود و بین زمین وجهنم معلّق.
طناب رو بگردنش انداختن،
طناب سردِ سرد بود،
بدنش یخ کرده بود،
بالا آورد!
حس کرد شلوارش خیس شده...
مأمور اعدام به طرفش اومد و پاشو بالا آورد تا به صندلی زیر پاش ضربه بزنه.
قلبش داشت از تو سینه اش بیرون میزد...
از هوش رفت.
◘◘◘
با نعره ای از خواب پرید.
این هزارمین دفعه بود که خواب مراسم اعدامش رو میدید.
بعد از اینکه مادر مقتول در آخرین لحظه بخشیده بودش،
دیگه روی آسایش رو ندیده بود
انگار با بخشش_ش هزاران بار از اون انتقام گرفته بود.
🗣📻 این داستان را با صدای بانو #زینب_نیک_فرد بشنوید👇
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺⛈
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🌧🍃🌺
🌺🌧
🍃 https://telegram.me/shernosh
🌿
خوش شربتی نوشیده ام، شیرین لبش بوسیده ام
زلفش پریشان شد شبی، هر شب پریشان دیده ام
محبوب من، مهتاب رو، محجوب رخ، مشکین مو
سیمین تن و آرام خو، قامت بلند و ایده ام
ای یار زیبا و یکی، مینا، ثریا و تکی
خالی که داری برلبی دیوانه اش گردیده ام
نازت بنازم ساز کن، سازم بسازت ناز کن
آواز خوان آغاز کن، همساز تو نشنیده ام
#میکائل_شریفی
🌺
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🌧🍃🌺
🌺🌧
🍃 https://telegram.me/shernosh
🌿
خوش شربتی نوشیده ام، شیرین لبش بوسیده ام
زلفش پریشان شد شبی، هر شب پریشان دیده ام
محبوب من، مهتاب رو، محجوب رخ، مشکین مو
سیمین تن و آرام خو، قامت بلند و ایده ام
ای یار زیبا و یکی، مینا، ثریا و تکی
خالی که داری برلبی دیوانه اش گردیده ام
نازت بنازم ساز کن، سازم بسازت ناز کن
آواز خوان آغاز کن، همساز تو نشنیده ام
#میکائل_شریفی
🌺
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🌺🌿🍃🌺🍃🌿🌺🍃🌿
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🌧🍃🌺
🌺🌧
🍃 https://telegram.me/shernosh
🌿
هر روز و هر دفعه
فکر کردن به تو با یک صدا تو مغزم می پیچه...
و من هر دفعه آروم می گم لیلا
و تو هر دفعه آروم می گی جانم
و هر دفعه همون درد
و هر دفعه
این بغض لعنتی
و هر دفعه تمام حرف هایی که خوردم و نگفتم
تمام حرف هایی که خوردم با بطر بطر شراب
ما آدم های بی سر هم بودیم، لیلا
بی سر، بی صورت، بی چشم
بی چشمی به درون
این را عکس ها هم فهمیدند
من عاشق بی صورت تو می مانم، لیلا
لیلا...
آخ که چه صدا کردن اسمت را دوست دارم
و چه هر دفعه می ترسم صدایت کنم
می ترسم نگی جانم
من از بله هایت می ترسم، لیلا
بله هایت … آخ که
حالا
هر دفعه صدا می زنم لیلا
آروم
خیلی آروم
و تو می گی جانم
و من ترسی ندارم
از بله ای که دیگر نیست
و نخواهد بود هم
من عاشق بی صورت تو می مانم، لیلا
تا همیشه
این تصمیم گیری ورٍ مازوخیسمی ام است
اما
۱۶ آگوست ۲۰۱۵
در تقاطع برادوی و اسپرینگ
ورٍ دیگرم دانست که باید برود
دانست همه آنچه نمی دانست را باید که با خود نکشد
قاره به قاره
تا همیشه
ورٍ دیگرم
همه نادانسته ها را
گذاشت بین آدم هایی که
در انتظار سبز شدن طولانی ترین چراغ قرمز ایستاده بودند
و خودش اولین چراغ سبز را گرفت و دور شد
و تقاطع برادوی و اسپرینگ
و نیویورک وحشی
بهترین جا بود برای رفتن
برای دور شدن از همه بله ها
برای گم شدن لابلای آدم ها، قطارها، مسافرها
آخ که مسافرها
برای رفتن و تا همیشه آرام گفتنٍ لیلا
و آرام شنیدنٍ جانم
ورٍ مازوخیسمی ام؟
می گویند شاعر شده
پشت چراغ قرمزهای طولانی شعر می گوید
برای مسافرهایی که
هرگز نمی مانند...!
#پژمان_رنجبر
🌺
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🌺🍃🌿 @shernosh
🌧🍃🌺
🌺🌧
🍃 https://telegram.me/shernosh
🌿
هر روز و هر دفعه
فکر کردن به تو با یک صدا تو مغزم می پیچه...
و من هر دفعه آروم می گم لیلا
و تو هر دفعه آروم می گی جانم
و هر دفعه همون درد
و هر دفعه
این بغض لعنتی
و هر دفعه تمام حرف هایی که خوردم و نگفتم
تمام حرف هایی که خوردم با بطر بطر شراب
ما آدم های بی سر هم بودیم، لیلا
بی سر، بی صورت، بی چشم
بی چشمی به درون
این را عکس ها هم فهمیدند
من عاشق بی صورت تو می مانم، لیلا
لیلا...
آخ که چه صدا کردن اسمت را دوست دارم
و چه هر دفعه می ترسم صدایت کنم
می ترسم نگی جانم
من از بله هایت می ترسم، لیلا
بله هایت … آخ که
حالا
هر دفعه صدا می زنم لیلا
آروم
خیلی آروم
و تو می گی جانم
و من ترسی ندارم
از بله ای که دیگر نیست
و نخواهد بود هم
من عاشق بی صورت تو می مانم، لیلا
تا همیشه
این تصمیم گیری ورٍ مازوخیسمی ام است
اما
۱۶ آگوست ۲۰۱۵
در تقاطع برادوی و اسپرینگ
ورٍ دیگرم دانست که باید برود
دانست همه آنچه نمی دانست را باید که با خود نکشد
قاره به قاره
تا همیشه
ورٍ دیگرم
همه نادانسته ها را
گذاشت بین آدم هایی که
در انتظار سبز شدن طولانی ترین چراغ قرمز ایستاده بودند
و خودش اولین چراغ سبز را گرفت و دور شد
و تقاطع برادوی و اسپرینگ
و نیویورک وحشی
بهترین جا بود برای رفتن
برای دور شدن از همه بله ها
برای گم شدن لابلای آدم ها، قطارها، مسافرها
آخ که مسافرها
برای رفتن و تا همیشه آرام گفتنٍ لیلا
و آرام شنیدنٍ جانم
ورٍ مازوخیسمی ام؟
می گویند شاعر شده
پشت چراغ قرمزهای طولانی شعر می گوید
برای مسافرهایی که
هرگز نمی مانند...!
#پژمان_رنجبر
🌺
🌧
🍃
🌺⛈@shernosh
🌿🍃🌺
🍃🌺🌿🍃 https://telegram.me/shernosh
🌺🌿🍃🌺🌿🍃🌺🌿🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃