شعرنوش
150 subscribers
1.33K photos
70 videos
17 files
1.28K links
👈 شعر و متن ادبی ماندگار
👈 دکلمه / داستان / آواز ایرانی
👈 عکس نوشته و تک بیتی ناب

در اینستاگرام نیز همراه ما باشید:
https://instagram.com/rahimi_arta
Download Telegram
نگاهی کن عقب‌ها را

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک ‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🖌شعر: پرواز همای
🎤صداخوانی: باران نیکراه
💿ارائه شده در کانال: شعرنوش

یک نفر نان داشت اما بینوا دندان نداشت
آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت
آنکه باور داشت روزی می رسد بیچاره بود
آنکه در اموال دنیا غرق بود ایمان نداشت
دشت باور داشت گرگی در میان گلّه است
گلّه باور داشت اما باور سگ چوپان نداشت
یک نفر پالان خر را در میان خانه پنهان کرده بود
آن یکی با بار خر می رفت و خر پالان نداشت
یک نفر فردوس را ارزان به مردم می فروخت
نقشه ها کو داشت در پندار خود شیطان نداشت
هر کجا دست نیازی بود از سویی دراز
رعیت بیچاره بخشش داشت اما "خان" نداشت

@shernosh
مرد خواهی بود یا زن؟
دلم می خواهد زن باشی،
می خواهم آنچه را احساس کردم روزی احساس کنی.
من هرگز با مادرم همفکر نیستم که میگوید:
"زن به دنیا آمدن خود یک بدبختی است".
مادرم وقتی که ناامید می شود می‌نالد و میگوید:
"آه. اگر مرد به دنیا آمده بودم!"

در افسانه‌هایی که مردها
برای توضیح دادن زندگی ساخته‌اند،
اولین مخلوق یک زن نیست،
مردی به نام آدم است، حوا بعدا سر می رسد،
برای اینکه آدم را سرگرم کند و گرفتاری به بار آورد.

در نقاشی‌هایی که
زینت‌ بخش کلیساهایشان است
خدا پیرمرد ریشویی است
و هرگز بسان پیرزنی با موی سپید جلوه‌گر نمی شود.
- با این وجود زن بودن چه شورانگیز است.

🖌اوریانا فالاچی
📗از دفتر: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

@shernosh
آيا اگر تنهايي را هم بيش از اندازه دوست داشته باشيم، روزي ما را رها کرده، خواهد رفت؟ …

@shernosh
در خيابان خوش
دوشا دوش هم راه مي رفتيم،
نگاهت، آغوش آفتاب بود،
گيسوانت
....باران صبحگاهي
که بر صحرا و عطش مي باريد

عطر تنت بوی ترس خوردۀ
...پرندۀ از دام گريخته،
که از شانه هايت فرو می ريخت

کلامت آرامش جان،
وصدايت بهاران نا پيدا.

جهان پنهان شده درآستينت،
واژه واژه درخطوط شعرم
...متلاشي مي شدند،

تا راز عشق من و تو نا گشوده بماند

تق تق کفش هايت،
و لبخند کو دکانه ات،
...از تو کودکي مي ساخت،
بازيگوش و سر به هوا
انگار نه انگار،
..که جانت را در کف دستت داری

خيابان خوش
خيابان اسکندری
خيابان آذربايجان
تمام کوچه های منتهی به خيابان آزادی،

پرنده و آزادی ،
..عاشق تو بودند

از خاوران دلم،
تا خاوران سر زمينم،
رد خونت جاريست.

داغت زمين گيرم کرده است
پرندۀ در دام خاکستر شده .


🖌علی صبوری

@shernosh
تو اون چیزی هستی که انجام میدی،
نه اون چیزی که میگی ‌انجام میدی …
@shernosh
🖊دستنوشتۀ یک دوست...

ترانه "کعبه" ي معين را اولين بار وقتي شنيدم که همکلاسي ام ته کلاس کز کرده بود توي خودش و با "واکمن"اش که آنروزها داشتنش جرم محسوب ميشد، به همين ترانه گوش ميداد و قطره قطره اشکهايش از گوشه چشم و بعد شيب بيني اش مي غلطيد روي نيمکت آهني..
ميدانستم خواستگار پروپا قرص و مايه داري دارد که قرار است بزودي شوهرش شود.ولي خودش دل در گرو پسرک لاغراندام موبوري داشت که ماهي يکبار که ازمرخصي مي آمد هر پنج تايمان بسيج ميشديم تا آنها بتوانند ده دقيقه فقط ده دقيقه دور از چشم اوليا و مدير و معاون و گشت کميته و که و که با هم حرف بزنند. من و شراره که از همه قدبلندتر بوديم به بهانه چيدن رزهاي رونده از درخت توت با زور و زحمت بالا ميرفتيم که اگر از دور گشت کميته يا پدر و مادر و کس و کاري پيدايش شد به فريبا که پسرانه سوت ميزد اشاره دهيم تا به نسرين که از همه به سارا و ايرج نزديکتر بود خبر دهد!در صورت وقوع خطر هم تا جان در بدن داشتيم ميدويديم بسمت ميدان تا خودمان را گم کنيم در هياهوي مغازه هاي شلوغ اطراف ميدان...
ما براي سارا و ايرج و براي "عشق"، احترام قايل بوديم.. سارا را ديده بوديم که وقت خواندن نامه هاي ايرج چگونه سرخ ميشود و مزاحم خلوتش نميشديم..مثل حالا نبود که پيامهاي عشاق دست به دست بگردد ميان همه اعضاي گروه چت! ايرج را هم ديده بوديم که وقتي ميخواست از جلوي ما رد شود و برسد به سارا سرش را بالا نمي آورد و مثل امروزيها چک و چانه نميزد با هر دخترکي که سر راهش بود.. سر به توو آرام ميرفت و دست آخر وقت رفتن هميشه ميگفت عروسياتون با آبکش آب مياريم براتون با ساراخانوم... و ما هم امروزي نبوديم...سر بلند نکرده بوديم که جوابي داده باشيم . که بدانيم رنگ چشمهاي ايرج خان عسلي محسوب ميشود يا ميشي که بتوانيم سارا را کمک کنيم براي دانستن اينکه شال گردن سبز بيشتر به رنگ چشمهايش مي آيد يا کرم خاکي!
آنروزها ولنتاين نبود..تولد معناي خاصي نداشت..اما دختران عاشق شالگردن ميبافتند که نکند سرما رد شود از پوسته ي عشق و استخوان دوست داشتن را درهم شکند.. چه شالگردنها که دست به دست نميچرخيد ميان ما که نکند مادري بو ببرد دوست فرزندشان عاشق شده است!
عشق، گناه نابخشودني ديروز و بازي بي سرانجام امروز...

🖌نوشته دوست خوبمان: ناهيد

@shernosh
🌺کاری پسندیده

👩‍❤️‍👨 کارت عروسی دوران کرونایی یک زوج در زنجان

جشن و پایکوبی بماند برای روزهای بهتر...

🌹 با آرزوی خوشبختی برای این زوج 🌹

@shernosh
‏آزادی
پهلو می‌گیرد
کنارِ لیوان بهار نارنج
و تیتر روزنامه
غرق می‌شود میان شربت

قصه‌ی زنی
که زبانش پیچکی
قد کشیده تا آسمان
کنار ماه لب می‌شود

برای بوسیدنِ
توهمی سوراخ سوراخ
زنی که از نخل‌های سوخته
شیره می‌گرفت
برای سرمه کشیدن
به چشمان نابینای
کودک ِبی مادر..

آزادی
کشتیِ بی ناخدا
پهلوی شکسته‌اش هزاران سال
خمیازه می کشد
و دردش کش می‌آید
از دیوار چین
تا اهرام ثلاثه
از کمر گورخرهایی در آفریقا
تا جای شلاقِ تنِ بردگانش؛

آزادی باران مدام می‌بارد
بر سر زنی هراتی
که برای لقمه‌ای بوسه
به دار آویخته شد..

فردا
شاید در طعم همین بهار نارنج
تیتر روزنامه ها
مزه ی گس آزادی را
روی لب های شاعری بدوزند
کلمه ها اما نمی‌میرند..


🖊پروا پاچیده

@shernosh
پس از عمری که می خواستم بساط زندگی چینم
اجل گفتا مکش زحمت! که من ناچیده می چینم
@shernosh
🍀 من به تو مربوطم
🖊 نوشتۀ: لیلا کُردبچه
🎤 صداخوانی: فاطیما
🎶 آواز: پریناز و نارین
📀 تنظیم: آرتا رحیمی

انگشتانم را
چون خُرده‌های لانه‌ای از روی شانه‌هات می‌تکانی
و پیداست
که روزی با تماشای آسمان بی‌پرنده گریه خواهی کرد
برای زنی که یک‌تنه می‌توانست
غمگین‌ترین شهر جهان باشد
و بهاندازۀ تمام زنانی که دوستت داشته‌اند
رنج بکشد
من
به تو مربوطم
طوری‌که اندوه به شب
طوری‌که صدای بنان به حاشیۀ غروب
طوری‌که آن قناری زرد غمگین به شاملو
بی‌آنکه هیچ‎کدام دلیل قانع‌کننده‌ای داشته باشیم
من به تو مربوطم
و تصورم این است که چیز زیادی نمی‌خواهم
اگر بخش کوچکی از قلب تو را می‌خواهم
و دقیقۀ کوتاهی از دست‌هایت را
تا بعدها به دوستانم بگویم:
روزی پوست من بسیار خوشبخت بوده است

چه‌کار کنم؟
که مثل یک گناهِ تازه دلپذیری
و آدم نه می‌تواند از خیر تو بگذرد
نه می‌تواند از شرّ تو بگذرد
تو
که سیگارت را در انبار باروت روشن کرده‌ای
و می‌ترسی دود، دیدگانت را بیازارد!
□
زن سرسختی بودم
رویینه‌تنی که پیش از تو مرد نبرد بود
و خنجر قَتّال شعر عاشقانۀ فارسی
در مواجهه با قلبش کُند می‌شد
سایه‌ای شدم
جا‌مانده از پرنده‌ای رفته
که سمت چپش مهربان‌تر است
و روزهای ابری
دست‌های تنهاتری دارد
روزی
با تماشای آسمان بی‌پرنده رنج خواهی کشید
و برای چشمان زنی دلتنگ خواهی شد؛
زنی که تمام ‌عمر چون فعلی اندوهگین
خود را صرف گریه برای تو کرده بود
بی‌آنکه پس از سال‌ها برای مربوط بودن به تو
دلیل قانع‌کننده‌ای پیدا کرده باشد.
🕊 @shernosh
‏به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم
به غرور و ناز گفتی تو مگر هنوز هستی

🖊 فروغی بسطامی
🖊 يه موقعي هم ما از دم مدرسه دخترونه که رد مي شديم
به اون خانومي که موهاش از مقنعه چونه دارش زده بود بيرون
و مقنعه شو داده بود پشت گوشاش و
در عين سيبيلو بودن خيلي هم قشنگ بود
با لحن کلاه قرمزي مي گفتيم:
سلام الاغ عزيز حالت چطوره؟
اون هم با لحن پسرخاله مي خنديد
و به اين ترتيب زندگاني عاطفي قشنگي شروع ميشد.
ولي حالا چي؟
اول بايد يارو رو فالو کني.
بعد با کامنتاي زير عکساش کنار بياي.
بعد کم کم تو دايرکت و مسيج و لايک و
کامنتاي معني دار بهش نزديک بشي.
آخرش هم معلوم ميشه يارو مَرده،
عکس مرحوم خواهرش رو گذاشته واسه پروفايلش.
ميخوام بگم تکنولوژي قرار بود خوشحالمون کنه
اما تنهامون کرد. مثل مامانِ سهيل که هر يکشنبه
منتظره پسرش از آلمان به آسايشگاه زنگ بزنه
و بگه پروازش همين چارشنبه اس.
هيشکي هم دلشو نداره به مامان سهيل بگه
خانوم جون،
سهيل ديگه نمياد.
تو رو نميخواد.

حمید سلیمی
🖊عزیزم من برگ‌های تو بودم در پاییز قبل،
و سوزن‌بان ریل متروکت
وقتی تصمیم گرفتی قطار نباشی و از من عبور نکنی،
و بیهودگی ملال‌آور انتظاری عبث بودم
وقتی در باران رفته‌ بودی که برنگردی.
قایق کوچکت بودم در رودی که چندصد سال قبل خشکید.
من زخم پیشانیت بودم،
تاج خاری روی سرت،
تاریکی اندوهگین بعد از ظهر زمستانت.
من بخش زشت زندگی ات بودم.
من لب نداشتم که ببوسمت،
و صدا نداشتم که نامت را ترانه کنم،
و دست نداشتم که نوازشت کنم،
و خون نداشتم که در رگهایت بدوم
وقتی داشتی می‌مردی با گلوله خشم برادران تنی‌ات.
من ذبح مکدر رویاهایت بودم،
که یک خواب خوب ندیده‌بودم در همه عمرم.
چیزی نداشتم تا پیشکشت کنم
جز رنجی که برازنده زخم استخوان خودم بود.
ما کنار هم نبودیم،
ما دو خط موازی ساکت بودیم در تمنای مربع.
ما فقیر بودیم،
ما تن‌ها بودیم،
ما غمگین بودیم حتی وقتی که
در عروسی رفیق مشترکمان مست می‌رقصیدیم.
"ما" عبوس بود،
و حق با تو بود اگر ترکم کردی.
حق با تو بود که گفتی شکوه رفتن مقدم است
بر ملال ماندن.
حق با تو بود که چشم بر عطشم بستی،
ای حضرت "لبانت خم‌خانه‌ای است پر از شراب سی ساله."
من تقدیس انکارهای تو بودم،
بکارتی ممهور از خواستن و خواسته‌شدن،
مردی که در کوچه‌های شهر دنبالت گشت
و وقتی پیدایت کرد دید دستهایش را گم کرده
و نمی‌تواند بغلت کند.
حالا دوباره هم که چهار بار اسمم را صدا کنی،
پرنده مرده‌ات از چهار قله برنخواهد خواست.
تو ابراهیم نیستی که زنده‌ام کنی،
تو آتشی ای زن،
تو انقراض منی.
ابراهیم من بودم که در سرمای بدنت سوختم.
این کلمات جنون‌زده برای تو،
بخوان، و زود برو.
قبل از این که به یاد بیاورمت.
دیر شده.
دیر.

حمید سلیمی
پیامبری ست در چشمانت؛
وقتی که
نگاهت از
رگ گردن
به من
نزدیک ترست...

🖌 نزار قبانی
🕊
هفده سالم بود
پشت در دستشویی قایم شده بودم
پدرم از دستشویی اومد بیرون
ترساندمش، بهش خندیدم.
او هم خندید.
در آن سن و سال سیگاری شده بودم
در حمام سیگار می کشیدم
آن روز را هیچ وقت فراموش نمی کنم
همان روزی که یواشکی رفته بودم تا در حمام سیگار بکشم
سیگار کشیدنم طول کشیده بود
چهار نخ!
نخ آخر را که کشیدم
سیگار ها را که از ترس پدر در چاه حمام فرو کردم
از در حمام که بیرون آمدم
پدرم را دیدم که پشت در حمام روی زمین خوابش برده است
آمده بود تا مرا بترساند
بغلش کردم
بوسیدمش
گریه کردم
و دیگر سیگار نکشیدم.

🖌 مرتضی محّب
🕊