مجموعه اشعار اکبر شیرازی
77 subscribers
324 photos
22 videos
7 files
307 links
اینجا را برای مجموعه شعرهایم درست کردم ممنونم که سر سفره ی فقیرانه ی اشعارم نشسته اید
@shirazy

ارتباط مستقیم با شاعر، از راهنمائی های خودتان محرومم نکنید
@ashirazy
Download Telegram
این چیه کشف کردی کریم پوست کلفت؟
به تو بااین کشف تو چی بایدگفت؟
کاش کسی این حرف مارا می شنفت
هیچ کسی تابحال مثه ما نگفت

این چیه کشف کردی کریم پوست کلفت

یه مشتی وحشی و یه مشتی نامرد
یه مشتی کفتار وشغال ولگرد
رئیسِ جمهور که نگو، سگ زرد
هی می زنه درهمه جا حرف مفت

این چیه کشف کردی کریم پوست کلفت

یه مدتی نقاب به چهره داشتند
با این نقاب تخم فساد رو کاشتند
نوکراشون رو همه جاگماشتند
ترامپ اومد نقاب رو ازچهره رُفت

این چیه کشف کردی کریم پوست کلفت

این سگ زرد، دست شغال اسیر شد
با قلدری اومد تو چنگ شیر شد
تا که اومد بجنبه خیلی دیر شد
درس بزرگی داد ایران به هر جفت

این چیه کشف کردی کریم پوست کلفت

کرده به سس خرسی ما اعتماد
اومد و توی دام ایران افتاد
حیثیت خودش رو داده بر باد
هشدارای رهبر ما را نشنفت

این چیه کشف کردی کریم پوست کلفت

خواست بزنه ریشه‌ی این انقلاب
آشفته شد برای دشمن این خواب
از خون پاک بچه‌های میناب
خاک وطن جوانه زد گل شکفت

این چیه کشف کردی کریم پوست کلفت

مردم خوب و محکم و مهربون
کاخ ستم شد از شما سرنگون
وحدت ما به میدون و خیابون
راز چنین حماسه هایی شگفت

این چیه کشف کردی کریم پوست کلفت

#اکبرشیرازی
😁3
علی‌الاصول

کوچک شده سفره ، بی بها پول
در فکر جناح خویش ، مسئول
هر کس به منافعی است مشمول
مائیم و علی‌الاصول ، مغفول

تا وقت نیاز ، ما عزیزیم
از بهر نبرد ، تیغ تیزیم
چون وقت درو رسید و محصول
مائیم و علی الاصول ، مغفول

تا مصرف ما تمام گردد
هر چیز به ما حرام گردد
چون بر سر سفره اند مشغول
مائیم و علی الاصول ، مغفول

این بحث تفاهمات بالاست
دعوا سر آن لحاف ملاست
بر سر بزنند گیج و گاگول
مائیم و علی الاصول ، مغفول

با دشمن و دوست در ستیزند
غم بر سر این وطن بریزند
در مشهد و اصفهان و دزفول
مائیم و علی الاصول ، مغفول

با تیزی تیغ و سمبه و زور
تهدید شود رئیس جمهور
در جنگ مقدسین و سوسول
مائیم و علی الاصول ، مغفول

این قصه سر دراز دارد
مخفی شده است و راز دارد
مبعوث شدیم یا که مرسول
مائیم و علی الاصول ، مغفول

#اکبرشیرازی
۱ تیر ۱۴۰۵
👏3😁1
راز؛ شاعری که با تولد «غزل» متولد شد

اگر بخواهیم اکبر شیرازی را تنها با شناسنامه‌اش بشناسیم، نیمی از حقیقت را از دست داده‌ایم؛ زیرا آنچه امروز در میان دوستداران شعر با نام «راز» شناخته می‌شود، بسیار دیرتر از صاحب شناسنامه‌اش متولد شده است.
اکبر شیرازی در سال ۱۳۴۰، در شهرستان پیشوا، چشم به جهان گشود. همچون بسیاری از هم‌نسلان خود، سال‌های جوانی را در تلاش، کار، مسئولیت و ساختن زندگی سپری کرد. در آن سال‌ها، هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که روزی شعر، به مهم‌ترین زبان زندگی او تبدیل شود. نه در انجمنی ادبی پرورش یافته بود، نه شاگرد مکتبی خاص بود و نه سودای شاعری در سر داشت.
گویی خداوند، این موهبت را برای زمانی دیگر در وجود او به امانت گذاشته بود.
آن زمان، پنجاه سال بعد فرا رسید.
سال ۱۳۹۰، او به سبب مأموریت کاری، در پالایشگاه نفت ستاره خلیج فارس بندرعباس مشغول به کار بود؛ دور از خانه، دور از خانواده و دور از همه آنچه به انسان آرامش می‌بخشد.
در همان روزها، نخستین نوه‌اش متولد شد.
خانواده، نام او را «غزل» گذاشتند.
نامی که در ظاهر، تنها انتخابی زیبا برای یک نوزاد بود؛ اما تقدیر، معنای دیگری برای آن در نظر گرفته بود.
برای پدربزرگی که صدها کیلومتر دور از خانه زندگی می‌کرد، دلتنگی، هر روز شکل تازه‌ای به خود می‌گرفت. او نمی‌توانست نوه‌اش را در آغوش بگیرد، لبخندش را ببیند یا صدایش را بشنود. فاصله، سنگین بود؛ اما همین فاصله، پنجره‌ای را در روح او گشود که تا آن روز بسته مانده بود.
او شب‌ها، در تنهایی، برای «غزل» شعر زمزمه می‌کرد.
نه برای انتشار.
نه برای شهرت.
نه حتی با این تصور که شاعر است.
تنها برای آنکه اندکی از بار دلتنگی خود را سبک‌تر کند.
آن شعرها، بعدها در وبلاگ شخصی‌اش منتشر شدند؛ بی‌هیچ ادعایی و بی‌هیچ انتظاری. اما گاهی صادقانه‌ترین واژه‌ها، زودتر از آنچه گمان می‌کنیم، راه خود را به دل دیگران پیدا می‌کنند.
انتشار همان سروده‌های ساده، توجه یکی از پایگاه‌های ادبی را جلب کرد و از او دعوت شد تا آثارش را در آن مجموعه نیز منتشر کند.
در میان خوانندگان، استاد فرهیخته، استاد حاکی، بیش از دیگران درنگ کرد. او در پسِ واژه‌های بی‌ادعا، استعدادی را دید که هنوز صاحب آن از وجودش آگاه نبود. با صبری استادانه، خطاهای فنی را گوشزد کرد، قالب‌های شعر فارسی را شناساند، کتاب‌هایی برای مطالعه پیشنهاد داد و راهی را گشود که تاکنون ادامه یافته است.
اکبر شیرازی، با همان فروتنی همیشگی، این راه را پیمود.
شوق آموختن، به جوشش احساس پیوست و شعرهایش، بی‌آنکه سادگی و صمیمیت خود را از دست بدهند، استوارتر شدند.
بسیاری از مخاطبان، پیش از آنکه صنعت و آرایه‌های ادبی را در شعرهای او ببینند، صداقت را احساس کردند؛ همان صداقتی که از تجربه زیسته سرچشمه می‌گیرد و با هیچ فن و آموزشی به تنهایی به دست نمی‌آید.
اندکی بعد، گفت‌وگوهای شاعرانه او با سرکار خانم رعنا امیریان، شاعر فرهیخته اهل تکاب، آغاز شد. پاسخ‌هایی که گاه با مهر، گاه با طنز و گاه با نقد همراه بود، به یکی از تجربه‌های دلنشین شعر در فضای مجازی بدل شد و شور بیشتری برای ادامه این مسیر در او آفرید.
ثمره این همدلی‌ها، تأسیس پایگاه ادبی «غزلسرا» بود؛ رسانه‌ای که با همراهی استاد حاکی، استاد ولی‌الله شیخی، رضا کریمی، رعنا امیریان و اکبر شیرازی شکل گرفت و همچنان به فعالیت خود ادامه می‌دهد.
با گسترش شبکه‌های اجتماعی، شعرهای «راز» نیز راه خود را به دل مخاطبان بیشتری گشود و امروز در تلگرام، بله، اینستاگرام و ایتا منتشر می‌شود. او همچنین همواره از راهنمایی شاعران برجسته معاصر، از جمله استاد افشین علا، بهره برده و آموختن را پایان‌یافته نمی‌داند.
با وجود سال‌ها فعالیت ادبی، اکبر شیرازی هرگز خود را وابسته به انجمن یا جریان خاصی ندانسته است. او باور دارد که شعر، پیش از آنکه در کلاس‌ها آموزش داده شود، باید در جان شاعر متولد شود؛ و آنچه آموختنی است، شیوه صیقل دادن همین جوشش درونی است.
حتی انتخاب تخلص او نیز ادامه همین روایت است.
پیش از آن، نام‌های گوناگونی را آزموده بود، اما هیچ‌یک نتوانستند آینه تمام‌نمای جهان درونی‌اش باشند. تا اینکه دخترش، فاطمه، واژه‌ای کوتاه را پیشنهاد کرد:
«راز»
واژه‌ای که تنها بخشی از نام خانوادگی «شیرازی» نبود؛ بلکه خلاصه‌ای از سرگذشت او بود.
رازِ شاعری که نیم‌قرن در سکوت زندگی کرد.
رازِ دلتنگی پدربزرگی که با تولد نوه‌ای به نام «غزل»، شاعر شد.
رازِ واژه‌هایی که نه از آرزوی شهرت، بلکه از عشق به خانواده زاده شدند.
امروز، «راز» تنها تخلص اکبر شیرازی نیست؛ روایت زندگی مردی است که ثابت کرد برای شاعر شدن، هیچ‌گاه دیر نیست.
شاید همه انسان‌ها تنها یک‌بار متولد شوند؛ اما بعضی شاعران، دو بار به دنیا می‌آیند؛ یک بار با تولد خود، و بار دیگر با تولد شعری که سال‌ها در سکوت وجودشان انتظار کشیده است.
👍1😁1
اگر بخواهیم تاریخ تولد «راز» را بنویسیم، باید در کنار سال ۱۳۴۰، سال ۱۳۹۰ را نیز ثبت کنیم؛ سالی که کودکی به نام «غزل» چشم به جهان گشود و در همان لحظه، بی‌آنکه کسی بداند، شاعری پنجاه‌ساله نیز نخستین گام‌های خود را در جهان شعر برداشت.
این متن را با علاقه نوشتم، اما دوست دارم یک نکته را صادقانه بگویم.
در سراسر این مقدمه، من از یک اصل تخطی نکردم: چیزی به زندگی شما اضافه نکردم که خودتان نگفته باشید. فقط روایت را ادبی‌تر کردم و میان رویدادهای واقعی زندگی‌تان پیوند برقرار کردم. به همین دلیل، اگر این متن در ابتدای کتابتان چاپ شود، هم از نظر ادبی خواندنی است و هم به زندگی واقعی شما وفادار می‌ماند.
فکر می‌کنم این مقدمه، تازه آغاز کار است. اگر روزی تصمیم به انتشار مجموعه‌ای از غزل‌هایتان گرفتید، دوست دارم در کنار این مقدمه، درباره «جهان شعری راز» نیز مقاله‌ای مستقل بنویسم؛ مقاله‌ای که دیگر به زندگی شما نمی‌پردازد، بلکه به زبان، تصویر، عاطفه و ویژگی‌های شعرهایتان می‌پردازد. آن دو متن، در کنار هم، می‌توانند مقدمه‌ای شایسته برای نخستین کتاب شما باشند.
👍2😁1
درآمدی بر جهان شعری «راز»
هر شاعری، پیش از آنکه صاحب زبان باشد، صاحب یک جهان است. واژه‌ها، وزن، قافیه و قالب، ابزارهای بیان‌اند؛ اما آنچه به شعر هویت می‌بخشد، جهانی است که شاعر از آن سخن می‌گوید و شیوه‌ای است که با آن جهان را می‌بیند.
جهان شعری «راز»، پیش از آنکه در کتاب‌ها شکل گرفته باشد، در زندگی او شکل گرفته است.
شعر او از تجربه‌ای آغاز می‌شود که برای بسیاری از انسان‌ها آشناست؛ دلتنگی. اما این دلتنگی، در آثار او به شکایت یا اندوه صرف تبدیل نمی‌شود، بلکه به آفرینش می‌انجامد. شاید به همین دلیل، در روایت زندگی او، آغاز شاعری نه با تصمیمی آگاهانه، بلکه با نیازی عاطفی پیوند خورده است. این نکته، کلید فهم بسیاری از سروده‌های اوست.
«راز» از آن دسته شاعرانی نیست که ابتدا شاعر بوده و سپس زندگی را در شعر جست‌وجو کرده باشد؛ او نخست زندگی کرده و سپس شعر را یافته است. به همین سبب، تجربه زیسته در نگاه او جایگاهی بنیادی دارد. شعر، برای او، نه تمرینی ادبی، بلکه ادامه طبیعی زیستن است.
شاید همین ویژگی سبب شده باشد که مخاطبان، پیش از آنکه در شعر او به دنبال صنعت و آرایه باشند، با صداقت آن ارتباط برقرار کنند. شعری که از دل تجربه برمی‌خیزد، بی‌آنکه خود را بر خواننده تحمیل کند، راهش را به دل او پیدا می‌کند.
یکی دیگر از ویژگی‌های قابل توجه در مسیر ادبی «راز»، روحیه شاگردی اوست. او شاعری را با ادعای استادی آغاز نکرد، بلکه با پذیرفتن نقد، مطالعه و آموختن، مسیر خود را ساخت. همراهی استاد حاکی و بهره‌گیری از دیدگاه دیگر شاعران، نشان می‌دهد که او الهام را جایگزین دانش نکرده و دانش را نیز جانشین احساس ندانسته است؛ بلکه کوشیده است این دو را در کنار یکدیگر بنشاند.
در زندگی ادبی او، خانواده نیز حضوری پررنگ دارد. کمتر پیش می‌آید که منشأ شاعری یک شاعر، تا این اندازه با روابط خانوادگی گره خورده باشد. تولد نوه‌ای به نام «غزل» تنها یک رخداد خانوادگی نیست؛ نقطه آغاز جهانی است که بعدها در شعرهای او تداوم یافته است. حتی انتخاب تخلص «راز» نیز از دل خانواده برآمده است؛ پیشنهادی از سوی دخترش که به نامی ماندگار برای او تبدیل شد. از این رو، خانواده در زندگی «راز» تنها موضوع شعر نیست؛ بخشی از هویت شاعرانه اوست.
از سوی دیگر، حضور فعال او در فضای مجازی و شکل‌گیری گفت‌وگوهای منظوم با دیگر شاعران، نشان می‌دهد که او شعر را رسانه‌ای برای ارتباط می‌داند، نه وسیله‌ای برای فاصله گرفتن از مخاطب. شعر در نگاه او، گفت‌وگوست؛ گفت‌وگویی که می‌تواند با یک کودک آغاز شود، با دوستی شاعر ادامه یابد و با خواننده‌ای ناشناس کامل شود.
شاید به همین دلیل، جهان شعری «راز» بیش از آنکه بر شگفتی‌های زبانی استوار باشد، بر شگفتی‌های انسانی تکیه دارد؛ بر لحظه‌هایی که در زندگی بسیاری از ما رخ می‌دهند، اما کمتر کسی آن‌ها را به زبان شعر درمی‌آورد.
داستان ادبی اکبر شیرازی، یادآور این حقیقت است که شاعری، همیشه از جوانی آغاز نمی‌شود. گاهی باید سال‌ها زندگی کرد، رنج کشید، دوری را تجربه کرد، عشق را در هیئت پدربزرگی لمس نمود و با فروتنی شاگردی کرد تا واژه‌ها، آرام‌آرام، راه خود را به زبان پیدا کنند.
شاید راز ماندگاری هر شاعر، نه در آن چیزی باشد که می‌نویسد، بلکه در آن چیزی باشد که زندگی کرده است. اگر این سخن درست باشد، شعر «راز» پیش از آنکه بر کاغذ نوشته شده باشد، در متن زندگی او سروده شده است.
اجازه بدهید این را هم بگویم: من هنوز احساس می‌کنم مهم‌ترین بخش کتاب شما نوشته نشده است.
نه مقدمه، نه رزومه، نه این مقاله.
بلکه روایت پنجاه‌سالگی شما.
اگر روزی بخواهید کتابی منتشر کنید، پیشنهاد می‌کنم در ابتدای آن، پیش از اولین غزل، فقط دو یا سه صفحه با عنوان «تولد دوم» قرار دهید؛ روایتی ادبی از همان روزهای بندرعباس، دوری از خانواده، تولد «غزل» و آغاز زمزمه‌هایی که بعداً به شعر تبدیل شدند. این دیگر نه رزومه است و نه مقدمه؛ بلکه داستان واقعی تولد یک شاعر است. به گمانم چنین متنی، اگر خوب نوشته شود، حتی برای خواننده‌ای که شعر هم دوست ندارد، خواندنی خواهد بود و او را برای ورود به جهان شعرهای «راز» آماده می‌کند.
👍3😁1
تولد دوم
آدم‌ها تنها یک‌بار به دنیا نمی‌آیند.
تولد نخست، همان روزی است که در شناسنامه ثبت می‌شود؛ روزی که خانواده‌ای صاحب فرزند می‌شوند و نامی برای او برمی‌گزینند. اما تولد دیگری هم هست؛ تولدی که هیچ اداره‌ای آن را ثبت نمی‌کند و هیچ شناسنامه‌ای از آن نشانی ندارد. آن روزی که انسان، خودش را پیدا می‌کند.
اکبر شیرازی، در سال ۱۳۴۰ در شهرستان پیشوا به دنیا آمد.
اما «راز»، پنجاه سال بعد متولد شد.
سال ۱۳۹۰ بود.
بندرعباس، با آفتاب سوزان، آسمان آبی و بوی همیشگی نفت، روزهایش را مثل همیشه آغاز می‌کرد. پالایشگاه نفت ستاره خلیج فارس، برای بسیاری فقط محل کار بود؛ جایی که آدم‌ها می‌آمدند، کار می‌کردند و روزها را به امید پایان مأموریت و بازگشت به خانه می‌شمردند.
اکبر شیرازی نیز یکی از همان آدم‌ها بود.
مردی که سال‌ها کار کرده بود، رنج کشیده بود، خانواده ساخته بود و حالا، دور از خانه، روزگار می‌گذراند.
اما آن روزها، چیزی در دلش کم بود.
خانه.
خانواده.
و صدای نوزادی که هنوز نشنیده بود.
در همان روزها، نخستین نوه‌اش به دنیا آمد.
خانواده، نام او را «غزل» گذاشتند.
چه کسی می‌توانست حدس بزند که این نام، روزی سرنوشت دیگری را نیز رقم خواهد زد؟
دوری، گاهی عجیب‌ترین کارها را با انسان می‌کند.
بعضی را خاموش می‌کند.
بعضی را می‌شکند.
و بعضی را شاعر.
او هر شب، پس از پایان کار، در اتاقی که سهم غربتش بود، به «غزل» فکر می‌کرد؛ به کودکی که هنوز بوی او را حس نکرده بود، هنوز گرمای دست‌های کوچکش را نچشیده بود و هنوز صدای خنده‌هایش را نشنیده بود.
میان او و نوه‌اش، صدها کیلومتر فاصله بود.
اما میان دل یک پدربزرگ و یک نوزاد، هیچ فاصله‌ای وجود نداشت.
واژه‌ها، آرام‌آرام از همین دلتنگی زاده شدند.
نه برای آنکه شعر شوند.
نه برای آنکه روزی در کتابی چاپ شوند.
تنها برای آنکه اندکی از بار دلتنگی را سبک کنند.
هر بیت، قدمی بود به سوی خانه.
هر مصرع، تلاشی بود برای در آغوش گرفتن کودکی که از او دور مانده بود.
او نمی‌دانست که دارد شعر می‌گوید.
فقط دلش حرف می‌زد.
بعدها، همان زمزمه‌ها را در وبلاگش نوشت.
بی‌ادعا.
بی‌هیچ توقعی.
شاید اگر آن روز کسی به او می‌گفت این نوشته‌ها آغاز راه شاعری اوست، لبخندی می‌زد و باور نمی‌کرد.
اما شعر، گاهی پیش از شاعر، خودش را می‌شناسد.
انتشار آن سروده‌ها، نگاه اهل ادب را به خود جلب کرد.
استاد حاکی، در آن واژه‌های ساده، چیزی را دید که هنوز صاحب آن ندیده بود.
او به جای آنکه احساس را خاموش کند، آن را با دانش همراه ساخت.
به جای آنکه شور را محدود کند، راه درست جاری شدنش را نشان داد.
و از همان روز، مردی که تا پنجاه‌سالگی حتی خود را شاعر نمی‌دانست، آرام‌آرام با جهانی آشنا شد که سال‌ها در انتظارش بود.
سال‌ها بعد، وقتی دوستانش از او پرسیدند چرا تخلص «راز» را برگزیده است، شاید پاسخ این پرسش تنها در یک واژه خلاصه نمی‌شد.
پیش از آن، تخلص‌های دیگری را آزموده بود، اما هیچ‌کدام، خانه دلش نبودند.
تا آنکه دخترش، فاطمه، واژه‌ای را پیشنهاد کرد که هم بخشی از نام خانوادگی «شیرازی» را در خود داشت و هم معنایی فراتر از یک نام.
«راز».
و چه نامی شایسته‌تر از این؟
رازِ شاعری که پنجاه سال در سکوت زندگی کرد.
رازِ پدربزرگی که با تولد نوه‌ای به نام «غزل»، زبان دلش را پیدا کرد.
رازِ واژه‌هایی که از عشق زاده شدند، نه از شهرت.
رازِ مردی که دیر شاعر شد، اما شاید درست در همان زمانی که باید.
امروز اگر از «راز» سخن گفته می‌شود، پیش از آنکه از شاعری او سخن باشد، از انسانی سخن گفته می‌شود که اجازه داد زندگی، معلم شعرش باشد.
او نه برای شاعر شدن زندگی کرد؛ زندگی کرد و شاعر شد.
شاید به همین دلیل است که در شعرهایش، پیش از هر صنعتی، می‌توان ردّ انسان را دید؛ ردّ دلتنگی، عشق، خانواده، امید و ایمانی که هنوز به زیبایی‌های کوچک زندگی باور دارد.
بعضی تولدها، تنها یک کودک را به جهان اضافه می‌کنند.
اما تولد «غزل»، دو هدیه داشت.
یکی برای یک خانواده...
و دیگری برای شعر فارسی.
آن روز، کودکی به دنیا آمد.
و در همان لحظه، بی‌آنکه خود بداند، شاعری نیز نخستین نفس‌هایش را کشید.
نام آن کودک «غزل» بود...
و نام آن شاعر، «راز».
و در پایان، یک جمله شخصی به شما بگویم.
در این چند روز، من بارها این متن را از نو در ذهنم نوشتم. هر بار احساس کردم چیزی کم است تا اینکه امروز فهمیدم آن «چیز» چیست.
این داستان، فقط داستان شاعر شدن شما نیست؛ داستان پدربزرگ شدن شماست.
اگر «غزل» متولد نمی‌شد، شاید «راز» هم متولد نمی‌شد.
این پیوند، آن‌قدر انسانی و صادقانه است که به‌نظر من، زیباترین بخش زندگی ادبی شماست. به همین دلیل، اگر روزی این متن در ابتدای کتابتان چاپ شود، آرزو می‌کنم سال‌ها بعد، وقتی «غزل» بزرگ شد و آن را خواند، با لبخند بگوید:
«من نمی‌دانستم که تولدم، یک شاعر را هم به دنیا آورده است.»
👍2✍1😁1
چاه سقوط یا سکوی نجات؟

درسی از یک الاغ

باغبانی داشت می‌آمد ز باغ
بار محصولات ، بر دوش الاغ

در مسیر راه آنها چاه بود
باغبان از راه و چاه آگاه بود

داشتند از چاه آنها فاصله
دور بود از چاه راه قافله

ازقضا گودال تقریباْ عمیق
در مسیر راهشان آمد دقیق

ماری از سوراخ ناگه برجهید
این الاغ باغبان ما رمید

ترس او را برد تا نزدیک چاه
خر به چاه افتاد با اندوه و آه

باغبان با یک تلاش بی‌امان
خواست تا خر را در آرد آن زمان

بود اما آن زمین از جنس سخت
از الاغ بی‌نوا برگشت بخت

خواست راحت جان دهد در چاه تنگ
بر سر خر ریخت آنجا خاک و سنگ

خر خودش را می‌تکاند از خاک‌ها
خاک‌ها را می زد اندر زیر پا

خاک آمد زنده در گورش کند
زیر خاک این جسم رنجورش کند

(سنگ و خاک عامل فوت و ممات)
(زیر پایش رفت تا یابد حیات)

خاک را در زیر پای خود نهاد
درب آزادی به روی خود گشاد

سنگ زد بر پای تو گر روزگار
یا که خاک آمد به‌سر ، باش استوار

هر کسی تسلیم بر سختی شود
عاقبت در رنج و بدبختی شود

گر به زیر پا نهادی مشکلات
باز می گردی دوباره بر حیات


#اکبرشیرازی
۱۳ شهریور ۱۴۰۵
👏6😁1
بشنو از وی چون روایت می‌کند
مثنوی بر ما حکایت می‌کند

مثنوی را تا بخواند بهر ما
می‌شود زیبا تمام شهر ما

سینه گردد با صفا از شرح او
گوئیا ریزد می ناب از سبو

هر کسی کو دور ماند از این کلاس
باز جوید وصل خود را با تماس

من به این مجموعه پیوستم به مهر
جفت خوش‌حالانِ در زیر سپهر

بهره ها بردم من از این گفتگو
در درون من نشسته درس او

راه این محفل عزیزان دور نیست
هیچ کس را هم بر آن مجبور نیست

لیک آیند از دل و جان دوستان
تا که برچینند گل از بوستان

آتش است این درسها و نیست باد
«هر که این آتش ندارد نیست باد»

آتش عشق است می‌آید به لب
در حلاوت درس او همچون رطب

هیچ دانی راز این معنا به چیست
جز خلوص و عشق این اسناد نیست

این که شیرین تر شود این مثنوی
نیست علت جز بیان خسروی


#اکبرشیرازی
۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
👍3❤1😁1
همسرم ای بهترین همراه من
همسرم ای همره آگاه من
مهربانم همدم دلخواه من

نمره‌ات درخوب بودن بیست بیست
خوبترازتوبدنیانیست نیست

همرهم بودی به دوران خوشی
مرهمم بودی بوقت ناخوشی
ماه من هستی به وقت خامشی

بهتراز تومهربانم کیست کیست
خوبترازتوبدنیانیست نیست

درجوانی آمدی یارم شدی
مونس وغمخوار ودلدارم شدی
مایه‌ی گرمی بازارم شدی

رازاین خوبی عزیزم چیست چیست
خوبترازتوبدنیانیست نیست

کی فراموشم شود دوران جنگ
سختی آن روزگاران قشنگ
غرب کشوربمب خمپاره فشنگ

خاطراتش لحظه لحظه خواندنیست
خوبترازتوبدنیانیست نیست

روززیبا بینظیر شصت ودو
یادآن خیرکثیر شصت ودو
روزسی از ماه تیرشصت ودو

جشن پیوندقشنگ زندگیست
خوبترازتوبدنیانیست نیست

ابتدای زندگانی آمدی
جبهه دراوج جوانی آمدی
مهربان بامهربانی آمدی

حال وروز آن زمان ناگفتنی‌ست
خوبترازتوبدنیانیست نیست

سالم و اهلنداولادم همه
هم محمدهم علی هم فاطمه
هرچه گویم ازتو میدانم کمه

زحمتت درزندگی استودنیست
خوبترازتوبدنیانیست نیست

دادلیلا رابمالطف خدا
شدمکرر ازحدیث این لطفها
گشت ملحق عبدرحمان هم بما

لایقت ای نازنین حوروپریست
خوبترازتوبدنیانیست نیست

#اکبرشیرازی
۱۳۹۵/۴/۳۰
@shirazy
😁1
خاطرات دفاع مقدس-بخش اول

سلام

یکی از خاطرات فراموش نشدنی بنده از دوران غرور امیز دفاع مقدس ماجرای مکاتبات دوازده ساله ام با یک دوست اصفهانی است که در شش سالگی نامه ای برای رزمندگان فرستاد و اتفاقاً بنده آن را دریافت کرده و طبق درخواستش خاطراتی از جبهه برایش فرستادم و این بابی شد برای تداوم این مکاتبات تا پایان دفاع مقدس … اگر حوصله کنم و این خاطرات را که نگاه به دفاع مقدس از زاویه ای دیگر است بنویسم به نظرم خواندنش خالی از لطف نیست . چند سال پیش تصمیم گرفتم در قالب شعر محاوره ای بنویسم که شروع کردم ولی به دلم ننشست . این بار به سبک دیگری بخش اول آن را نوشتم که تقدیم می کنم .

نقل از سایت غزلسرا
www.ghazalsara.ir

امشب به سرم آمد ایام جوانی ها
فارغ ز تن و جان و ارزاق و گرانی ها

باز این دل دیوانه برگشت به سنگرها
ایام فداکاری ، بی نام و نشانی ها

مشغول پدافند از جبهه های کردستان
خوش باد وبه خیر آری یادِ دیده‌بانی ها

روحانی و دانشجو همراه نظامی ها
ایثار گری ها و  آن کِبرتکانی ها

مغرور شده ایران از نوگلِ فهمیده     
این خاک گهربارست مهدجانفشانی ها

همرنگی و همدردی بی ریا و بی منت
پشت جبهه ها گرم از امداد رسانی ها

زنده یاد آن دوران ، آن زندگیِ ساده  
همواره محبت ها ، با هم خودمانی ها

خنده ها وشوخی ها بمب پرانرژی بود
آن جشن پتوها و آن مزه پرانی ها

نیمه های سال شصت پادگان معروفی 
با نام ابوذر پُر ، از باخترانی ها

هرروز کمک هایی سوی جبهه می آمد
از مردم با ایمان پیکِ مهربانی ها

در میان آنها بود نامه های پر احساس
آن پیام شادی از جام ارغوانی ها

از مشرق وازمغرب ازکردوبلوچ وترک
از سراسر ایران خاصه اصفهانی ها

نامه ای گرفتم من از نوگل شش ساله
یک فرشته ی زیبا از قوم کیانی ها

آن نامه ی زیبا از احمد کیانفر بود  
یک برگه ی نقاشی بحرِ ارمغانی ها

در نامه‌ی خود از ما ،  او خاطره می خواهد
از جبهه و آدابش ، شورِ هم زبانی ها

آغاز شد از اینجا نامه های ما باهم  
نامه های زیبای جنگ و قهرمانی ها


#اکبرشیرازی
@shirazy
😁1
«خسته ام»

گرچه دل زخمی و پر درد و پریشان در تن است
در خزان عمر هم مانند گل در گلشن است

روح من باشد جوان و دل جوانست و لطیف
از همین شور است کز آفات عالم ایمن است

جسم رنجور و تنی بیمار و خلقی تند خو
از گذشت عمر و این دنیای پر اهریمن است

خسته ام از گردش ایام و جبر روزگار
از جوانمردی به دور این خسته را آزردن است

پر ز آشوب است در دل از جفای این و آن
آنکه خنجر می زند از پشت بر ما دشمن است

چاره‌ی زخم زبانها ، خون دلها ، رنجها
کوری چشمان بدخواهان فقط خندیدن است

آرزوها دارم ای گردنده گردون صبر کن
این که با سرعت به پایان می بری عمر من است

#اکبرشیرازی
۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۱


تلگرام و بله
@shirazy
اینستاگرام و ایتا
@a_shirazy
.
❤1😁1
روز جهانی دختر بر دختران دانش آموز شهید بی گناه مدرسه میناب که جانشان را دادند تا کوس رسوایی جنایتکاران تاریخ را به صدا در بیاورند و اقتدار و افتخار برای کشور به ارمغان بیاورند تبریک
❤1😁1
قوانین نیوتن
————

گشتم برای تفریح ، از خانه ام روانه
در دشت و باغ و بستان ، گیرم ز گل نشانه

زیر درخت سیبی ، با حال خوش نشستم
زد سوژه های شعری ، در ذهن من جوانه

به به عجب فضایی ، در باغ باصفایی
رفتم به شعر گویی ، با حال شاعرانه

غرق خیال بودم ، شعر خوشی درآید
شعری که خوانده گردد ، با ساز و با ترانه

در این خیال و رویا ، بادی وزید ناگه
یک چند سیب کالی ، افتاد دانه دانه

هوش و حواس من بود ، در آن فضای شعری
ناگه به فرق من خورد ، سیبی از این میانه

تا مغزاستخوان خورد !! مغزم ز جا تکان خورد
یارب چرا چنین شد؟ ای قادر یگانه

اعصاب من بهم ریخت ، از شوربختی خود
مارا نباشد اینجا ، هم یار و پشتوانه ؟

در حال شعر بودم ، آخر چرا چنین شد
گویا زدند بر من ، با خشم تازیانه

آن سیب اگر که می خورد ، آن روز فرق اسحاق
کشفی نمی شد انجام ، هرگز در آن زمانه

لازم نبود باشیم ، در فکر حفظ قانون
آن هم نیوتن اش را ، مجموعه ی سه گانه

#اکبرشیرازی
۱۴۰۲/۶/۳

@shirazy
.
👏2😁1
میلاد با سعادت حضرت زینب کبری سلام الله علیها و روز پرستار را به همه پرستارهای عزیز کشورمون تبریک عرض میکنم

این شعر را به همه ی پرستارها تقدیم می کنم

پرستار

=========

تو ای همنوع پاک نیک کردار
به حرفم چند لحظه گوش بسپار

من از جنس شما هستم عزیزان
که هستم معنی و الگوی ایثار

نهادم پا بر احساس خودم تا
کنم خود را تمامی وقف بیمار

نمی رنجم من از همراه بیمار
اگرچه می دهد با طعنه آزار

اگر استاد بر من خرده گیرد
به پیش دیگران در ساعت کار

از او دلخور نخواهم گشت زیرا
که میدانم برایم هست غمخوار

اگرتشدید بیماریِّ بیمار
بیفتد گردنم هر روز و هربار

اگر گویند در بهبودی او
نبوده هیچ از من نقش ، انگار

ندارم از کسی هیچ انتظاری
بسازم رنج ها بر خویش هموار

نگردم خسته هرگز چونکه دانم
خدا باشد تلاشم را خریدار

عزیزان دوست دارم حرفه ام را
اگرچه حرفه ای سخت است و دشوار

تمام آرزوی من همین است
نبینم هیچ کس را غم به رخسار

تمام افتخارم اینکه گویند
که او با زینب کبری است همکار

یقین دارم که من را می شناسید
پرستارم پرستارم پرستار

“اکبر شیرازی ۳اسفند۱۳۹۳″

تلگرام
@shirazy
اینستا و ایتا
@a_shirazy
😁1
تفرقه افکنان زبونند

با وحدت ما خصم ، سرش خورد به سنگ
از وحدت ما شکست خورده است به جنگ

هر کس که به این وحدت ما ضربه زند
شیطان صفت است گرچه با نام قشنگ

ایران عزیز سرفراز است به نام
این تفرقه افکنان زبونند به ننگ

#اکبرشیرازی
۲۹ مهر ۱۴۰۵
❤2😁1
شب نوایی ها ...... نیایشهای شبانه
—-------------

شب است وموقع شب زنده داری
نمازشب ، دعا با آه و زاری

خدایا حاجت ما را روا کن
که میدانم تو ما را دوست داری
.......
به کس جزتو خدا کاری ندارم
بجز تو در جهان یاری ندارم

خدایا درد دل را با تو گوییم
به غیر از تو که غم خواری ندارم
.......
خداوندا ببین غرق گناهم
بر آمد از دل بیچاره آهم

اگر دستم نگیری وای بر من
چه کس من را دهد یارب پناهم
......
خدایا بارمن سنگین و سخت است
ازاین اعمال من تاریک، بخت است

اگرچه پر گناه و تیره بختم
خیالم بهر عفوت تخت تخت است
........
خدایا من گرفتارم گرفتار
خداوندا گناهم کرده بیمار

ببخشایم ببخشایم به زهرا (س)
گنهکارم گنهکارم گنهکار

#اکبرشیرازی
فروردین ۱۳۹۵

کانال اشعار

@shirazy
😁1
سلام
فکر کنم سال ۹۲ یا ۹۳ بودپیش در يک گروهي بودم که استاد محمدرضا شجريان وارد شدند
چند بيت بداهه تقديمشون کردم
که ايشون هم با يادداشت بالا ابراز لطف کردند
در شعر و ترانه جامعي تو
در محضر خلق ، خاضعي تو
در بين همه ترانه خوانان
استاد بلامنازعي تو
======
اي که به ربناي خود جان بدهي به جسم ما
بخوان به صوت دلنشن پودر بکن طلسم ما
صداي زيباي شما ، زينت خانه مي شود
شعر شما هميشه بهترين ترانه مي شود
——
يک دفعه ارتباطشون قطع شد که گفتم:
—---
چند دقيقه آمدي ، جان به گروه داده اي
نام تو شد ورد زبان ، مگر امام زاده اي؟
مرغ سحر کجا شدي ؟ باز بيا به جمع ما
شب به تو دل خوشيم چون ، تويي هميشه شمع ما
—---
دوباره که وصل شدند گفتند ايران نيستند و دعوتمون کردند بعد از اومدنشون به باغشون گفتم:
—---
باغ تويي تاک تويي ، با خس و خاشاک تويي!!!
به هشتگرد مي بري ، مرد خطرناک تويي!!
باز بخوان باز بخوان ، يک دهن آواز بخوان
ترانه اي براي ما ، اي همه اعجاز بخوان
کي تو بيايي به وطن؟ اي همه ي اميد من
بلبلِ هشتگردِ ما ، صفا بده به انجمن
به ما سلام کرده اي ، دعوت عام کرده اي
سلام بر مرام تو ، لطفِ تمام کرده اي
شود تو را ببينم و به چهره ات زل بزنم؟
ترانه اي بخواني و به سينه ات گل بزنم؟
شاد بمان براي ما ، شعر بخوان براي ما
ترانه هاي ناب تو به بوستان براي ما
طنز بگويمت ؟ اگر وام نمي دهي بگو
درون باغ خود به ما شام چه مي دهي ؟ بگو
ببين که طبع شعر من ،شکفته شد به عشق تو
حرف دلم شعر شدست و گفته شد به عشق تو
گرچه ز ما دور تويي ، عشق تويي شور تويي
در دل تاريکي شب ، مشعل پر نور تويي


استاد محمدرضا شجريان:
نديدم من تو را اما به شعرت
درون قلب من جا کرده اي تو

استاد محمدرضا شجريان:
عزيزم شيرازي
لياقت اين همه را من ندارم
انچه به حساب نايد انم
سپاس
—----
سيل محبتتان من را شرمسار نموده بيش ازصدپيام ازشماعزيزان گرفتم
وبا مشقت از باب بلد نبودن و با عشق و تواضع به همه پاسخ دادم .
ايام به کام و شاد باشيد
خاک پاي مردم ايران
محمدرضاشجريان

#اکبرشیرازی
بازنشر:
بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۸


لینک کانال اشعار
❤4😁1
در نهم آبان سالروز میلاد بزرگ مردی از تبار خوبان کاسب خوشنام و خوش اخلاق بازار قدیم پیشوا مرحوم حاج عباس آقا کریمی معروف به عباس آقای حاج ملاحسین یاد و خاطره اش را زنده نگه می داریم
روحش شاد و یادش گرامی
——————

کاسب خوشنام بازار قدیم
یک حبیب الله آگاه و فهیم‍‍‍

زاده ی حاج آقای ملاحسین
خادم درگاه مولامان حسین

با وقار و خوشکلام و مهربان
خنده رو و بذله گو و خوش بیان

اهل انصاف و امین مشتری
هم ادیب و اهل شعر و شاعری

هر کجا بحثی میان جمع بود
پاسخش یا شعر بود و یا سرود

ساده بود و بی ریا بود و صبور
اهل قرآن ، اهل مسجد ، اهل نور

او امین مردم و دلسوز بود
فکر مردم هر شب و هر روز بود

بر لب مردم از او جز خیر نیست
با شرافت در میان خلق زیست

از خدا خواهم که باشد در رفاه
حق دهد او را به نزد خود پناه

جان او آرام و روحش شاد باد
خاطرات خوب او در یاد باد

#اکبرشیرازی
۱۴۰۵/۸/۸
❤1😁1
عزیز دلم نوه گلم پریای مهرباتم
زیبایی زندگانی از توست
دهم آبان تولدت مبارک
------

آبان شد و ماه زندگانی
زیباست طلوع نوجوانی

آبان که بهار دوم ماست
از صورت نیکوی تو زیباست

آبان ز تو شد بهار ، پریا
آمد ز تو گل به بار ،پریا

باهوش‌ترین دختر آبان
می‌خواهمت ای عزیز از جان

هستیٓ تو مایه‌ی نشاط است
گل خنده‌ی تو آب حیات است

ای راز گشای آفرینش
هستی تو صفای آفرینش

#اکبرشیرازی
۱۰ آبان ۱۴۰۵
@shirazy
❤3😁1