صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
1.66K subscribers
4.42K photos
1.89K videos
809 files
4.56K links
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Download Telegram
امسال چهل گوسفند و پنج گاو قربانی کردیم. هوا بسیار صاف بود و مراسم به خوبی برگزار شد.

عید سعید اضحی-۱۲۸۶ قمری

#ناصرالدین_شاه


@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤1
صدوقیان، فریسیان و اسینیان فرقه‌های اصلی یهود بودند که پیش از حضرت عیسی زندگی می‌کردند.

افراطی‌ترین فرقه یهود، اسینیان بودند. در میان بیابان، در غرب بحرالمیت به کشت زمین می‌پرداختند. غذاهایشان را دور هم و به طور اشتراکی و در سکوت می‌خوردند. هر يک از آنان لباسی از کتان سفید می‌پوشیدند، کج‌بیل کوچکی همراه داشتند تا مدفوعات خود را در خاک كنند، سپس خود را مانند يک برهمن می‌شستند و تخلیه شکم را در روز سبت (شنبه) کفر می‌دانستند. فقط برخی از اسینیان ازدواج می‌کردند و در شهرها به سر می‌بردند... [و بعضی] با زنانشان منحصراً برای تولید مثل نزدیک می‌شدند. اعضای این فرقه از هر گونه لذت نفسانی اجتناب می‌ورزیدند و فنای فی‌الله را در تفکر و دعا می‌جستند.

امیدوار بودند که با زهد و خویشتنداری و مشاهده، بتوانند به قدرت‌های سحر‌آمیز دست یابند و آینده را پیش‌بینی‌کنند. مانند بسیاری از همزمانان خود به وجود فرشتگان و شیاطین معتقد بودند بیماری‌ها را به تسلط ارواح خبیثه منسوب می‌داشتند.

📚تاریخ تمدن، ویل دورانت، ترجمه حمید عنایت و دیگران، ج۳، ص ۶۳۲

@tarbd
📚📚📚📚📚

https://telegram.me/tarbd
❤3😢1
الهه ناز
غلامحسین بنان
✅ غلامحسین بنان : الهه ناز

برای روح الهه حسین نژاد عزیز،
دختر ۲۴ ساله ای که بعد از چند روز جستجو، جسدش را پیدا کردن...
به امید روزی که چنین جنایت هایی برای همیشه از زندگی انسان ها رخت بربندد..

🖤🌱🕊


#بنان

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤9🕊2😢1
🌲🌲🌲

✅دین ورزی در اندیشه حکیم توس، فردوسی بزرگ
🔹دین درست یعنی پرهیز از مردم آزاری

ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس

#شاهنامه_فردوسی
#پگاه_اندیشه

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤5
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۵ دوران آوارگی منیژه اینک به قسمت دیگری از داستان‌ وارد می شویم: منیژه یکه و تنها در بحران عجیبی قرار گرفته است. همه او را ترک کرده کسی هم حق کمک به او را ندارد. غم از دست دادن جوانی که عشق او تمام وجودش را گرفته، از آن بدتر داغ…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۶

در اساطیر ایران شاه همواره مظهر قدرت و گشایش در کارها و خرد بوده است. در این داستان کیخسرو شاه ایران است، که سعی دارد به این موضوع خاتمه دهد .
کیخسرو پس از راز و نیاز با یزدان، جام جهان نما را بدست گرفت، با دقت به آن خیره گشت. سرانجام دلاور ایرانی را دید که در بن چاهی عمیق در سرزمین توران در غل و زنجیر است. بار دیگر نگریست، بانویی را دید که گرچه لباس ژنده به تن دارد ولی گویا از نژاد بزرگان میباشد و در بالای چاه در حال تهیه غذا برای بیژن است. با خوشحالی گیو را مژده داد که فرزندش زنده است.
آنگاه به فکر فرو رفت؛ حال که میدانیم این جوان دلاور در کجا زندانی است، چه کسی را بفرستیم تا او را نجات دهد. زیرا با سپاهیان رفتن بدان سمت پیش در آمد جنگی بزرگ و ویرانگر است. پس از قدری تفکر به این نتیجه رسید که این مأموریت خطرناک را تنها رستم می تواند انجام دهد. پیکی را احضار کرد و امر داد بدون توقف به حضور جهان پهلوان ایران در سیستان برسد. ضمن نوشتن نامه بطور شفاهی ماجرا را بیان کرد تا هرچه زودتر جهان پهلوان به دربار بیاید. گیو خود پیشنهاد داد که این مأموریت را به انجام برساند. کیخسرو قبول کرد، گیو به همراه تنی چند از دلاوران به سمت زابلستان به حرکت در آمدند. هنگامی که به نزدیک زابل رسیدند، دیده بانان با دیدن گیو فریادی کشیده تا زال را خبر کنند. زال همینکه متوجه شد گیو بدان سمت می آید دانست که اتفاق مهمی افتاده است.
با یک حرکت بر پشت اسب جست به تاخت و نگران بسمت گیو براه افتاد. در دهانه دروازه دو سوار به هم رسیدند. زال همان لحظه اول متوجه اوضاع به هم ریخته و رنجور پهلوان ایران شد. دو سوار و دیگران از اسب فرود آمده یکدیگر را در آغوش گرفتند. گیو بطور خلاصه موضوع را بیان کرد و خواستار دیدن جهان پهلوان رستم گردید. زال گفت رستم به شکار رفته تا شما قدری از رنج سفر آسوده گردید پیک های من رستم را آگاه کرده و او خواهد آمد. خیلی زودتر از انتظار رستم نگران از راه رسید. با دیدن وضع گیو از اسب فرود آمد و گیو را چون جان شیرین در آغوش گرفت. نگران حال پادشاه و دیگر دوستان گردید. گیو به نیکی از رستم یاد کرد و با ناراحتی ماجرای بیژن را بیان کرد:

زگیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود
شد از چشم من در جهان ناپدید
بدین دودمان کس چنین غم ندید
به توران نشانداد از او شهریار
به بند گران و به بد روزگار

گیو سپس نامه شهریار کیخسرو را با احترام تقدیم رستم کرد. رستم نامه را گشود و آن را خواند و سپس به رسم ادب بوسید و بر چشم مالید. آنگاه گفت خواسته پادشاه را دانستم و فرمانبر او هستم و درد و رنج تو بر من پوشیده نیست. حتی دلاوری و پشتیبانی های تو در جنگها یادم نرفته است. از انتقام سیاووش تا نبرد مازندران بر من آشکار است. اکنون اگر چه به دیدار تو شادم ولی اندوه بیژن تمام وجودم را گرفته تا پای جان خواهم کوشید. اینک چند روز آسوده خاطر در منزل من باش تا آماده سفر به دربار کیخسرو شویم...

✳️ادامه دارد...
کاظم مزینانی
#گیو
#رستم
#زال
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤1🔥1
✅ اگر از تاکسی های اینترنتی استفاده میکنید؛ حتما به این نکات دقت کنید.
☝️☝️☝️
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👍4❤1😢1
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۶ در اساطیر ایران شاه همواره مظهر قدرت و گشایش در کارها و خرد بوده است. در این داستان کیخسرو شاه ایران است، که سعی دارد به این موضوع خاتمه دهد . کیخسرو پس از راز و نیاز با یزدان، جام جهان نما را بدست گرفت، با دقت به آن خیره گشت.…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۷
علاقه پدر به فرزند چیزی نیست که بتوان برای آن مقدار و اندازه تعیین کرد.
هرچند رستم گیو را دلداری و امیدوار کرد، ولی این چند روز برای گیو چندین ماه و حتی به اندازه چند سال گذشت. تا اینکه آماده رفتن به دربار ایران شدند. همگی سلاح بر گرفته و به راه افتادند:

بفرمود رستم که بندید بار

سوی شاه ایران بسیچید کار

سواران گردنکش از کشورش

همه راه را ساخته بر درش

بیامد به رَخش اندر آورد پای

کمر بست و پوشید رومی قبای

بزین اندر افگند گرز نیا

پر از جنگ سر دل پر از کیمیا

بگردون برافراخته گوش رخش

ز خورشید برتر سر تاج‌بخش

خود و گیو با زابلی صد سوار

ز لشکر گزید از در کارزار

زال به احترام گیو آنان را تا دروازه شهر همراهی کرد. با سپردن آنان به دادار بزرگ خداحافظی کرد و برگشت. رستم و همراهان سپس براه خود ادامه داده تا به دربار ایران رسیدند.
پادشاه ایران زمین با اطلاع از آمدن رستم به احترام رستم و گیو دستور داد جمعی از بزرگان کشوری و لشگری به استقبال آنان بروند. آنان با دیدن پهلوانان از اسبها پیاده شده، ادای احترام کردند. با آنان همراه شده تا به دربار رسیدند. رستم و گیو به رسم ادب زمین بوسیدند. کیخسرو به رستم خوش آمد گفت و جویای احوال خانواده گردید.
آنگاه دستور داد گودرز و گستهم و دیگر پهلوانان را فراخواندند تا به شکرانه این دیدار جشنی داشته باشند. در گرما گرم جشن شاه رستم را به طرف خود خواند و پس از گفتن ماجرای بیژن از رستم خواست هر طور که خود صلاح می‌داند به این ماجرا خاتمه دهد. با هنر مردی و جنگاوری و خرد، هم این مشگل را برطرف و بیژن را نجات دهد و هم برخوردی بین دو کشور پیش نیاید که خونی ریخته نشود. رستم با رویی خوش قول داد که عاقلانه به این موضوع خاتمه دهد.
از آنطرف گرگین که سخت پشیمان شده بود متوجه آمدن رستم گردید. به او پیغام فرستاد که با آبرویی که نزد شاه دارد واسطه شده او را ببخشد تا او هم بتواند همراه رستم باشد. رستم به فرستاده گرگین گفت اگر بیژن را زنده بیاورم عفو تو را از شاه می گیرم وگرنه آماده مجازات باشد. آنگاه از شاه خواهش کرد که گرگین رهایی بخشد تا در آینده چه پیش آید. کیخسرو قبول نمود و به رستم گفت که در مورد این سفر هر چه را لازم دارد بگوید تا آماده کنند.
رستم گفت در این سفر شمشیر و گرز کارساز نیست، باید با فکر و حوصله و صبر و هزینه سیم و زر در جامه‌ بازرگانان به توران رفت و در آنجا اطراق کرد تا کار انجام گیرد:

کلید چنین بند باشد فریب

نه هنگام گرزست و روز نهیب

چو رستم چنین گفت گودرز و گیو

فریبرز و فرهاد و شاپور نیو

بزرگان لشکر برو آفرین

همی خواندند از جهان آفرین

کیخسرو از درایت رستم خشنود گردید و گفت هر آنچه از سیم و زر لازم داری از خزانه بستان. رستم صد شتر زر و دینار از خزانه گرفت. هفت تن از مردان نامدار ایران و چند تنی از جنگاوران انتخاب شدند. فردا صبح در حالیکه خورشید انوار طلایی خودش را بی ریا بر زمینیان می افشاند، پس از خداحافظی با شاه و دیگر دلاوران به سوی سرزمین توران به راه افتادند. آنان همه لباس بازرگانان به تن کرده با شکوه به سمت مرز رفته تا به محل مرزبانی رسیدند.

✳️ادامه دارد...
#رستم
#بازرگانان
#توران
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤2🔥1
🌲🌲🌲

✅تباهی رعیت و پادشاه به دست عالمان....

"رعیت تباه نشده است،
مگر به تباهی پادشاهان،
و پادشاهان تباه نشده اند،
مگر به تباهی عالمان..."

#غزالی
#پگاه_اندیشه

@tarbd

📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👏4❤1
Forwarded from صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ) (Dr.m Ahmadi)
✅بیشعورهای مقدس مآب‌، رندان زیرک و مومنان...!

✍حسین‌جعفری

مقدس مآبی آخرین دست آویز برای بیشعور هاست.خوشبختانه همه ی آدم های مذهبی بیشعور نیستند و چه بسیارند آدم هایی که طبق آموزه های دینی شان کارهای خوب و مفید زیادی انجام می دهند اما با وجود این نباید از فجایعی که بیشعورهای مقدس مآب به  اسم دین و مذهب انجام می دهند غافل شد.

بیشعورهای مقدس مآب می توانند هم از خدا و هم از شیطان برای ترور دشمنانشان مدد بگیرند.یعنی می توانند تقرب به خدا و تبری از شیطان را دستاویزی برای رسیدن به خواسته های غیر انسانی شان قرار دهند.

مقدس مآب ها گمان می کنند که راه و روش زندگی آن ها تنها روش درست زندگی است و اگر نمی توانید این مطلب را درک کنید بهتر است به دَرَک واصل شوید.اصرار هم دارند که فقط و فقط برداشت دُگم و تنگ نظرانه ی آن ها درست است و هر که با آن ها مجادله می کند قطعاً شیطان در جلدش فرو رفته است.

مقدس مآب ها مهارت شگفت انگیزی در ساختن نقل قول های من درآوردی و انتساب به کتاب مقدس را دارند.

اهل رَحم و رواداری نیستند.هرچند که مدعی اند که رحمت و مهربانی جزو آموزه های اصلی کیش شان است."(از کتاب بیشعوری)

📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👍2
‍ ‍ ✅رضاشاه پادشاهی مقتدر اما نه خونریز..!!!

✍ زنده یاد بیژن اشتری ( نویسنده و مترجم)..

من ارادتی به سلطنت مطلقه ندارم، اما با کسانی که از رضاشاه به عنوان یک دیکتاتور خونخوار یاد می‌کنند نیز به‌شدت مخالفم...!!

رضاشاه را باید در ظرف زمانی خودش بررسی کرد...
او در دوره‌ای حکومت می‌کرد که در اروپا دیکتاتورهای خشنی مثل هیتلر و موسولینی و فرانکو و سالازار حکم می‌راندند..

و در روسیه هیولایی چون استالین...!!

بااین‌حال رضاشاه، در قیاس با این دیکتاتور‌ها، بسیار دموکرات بود و مرتکب هیچ نسل‌کشی یا قتل‌عامی نشد..

کل مقتولین رضاشاه از انگشتان دو دست تجاوز نمی‌کنند (مدرس، عشقی، تیمورتاش و...)..
موقعی که حزب کمونیست ایران غیرقانونی اعلام و سرانش محاکمه شدند حداکثر حکم برای آن‌ها ده سال زندان بود (ارانی البته در زندان مرد).

غرض اینکه رضاشاه در قیاس با همهٔ شاهان ایرانی و چه‌بسا همتایان اروپایی و روسی‌اش کمترین قتل سیاسی را انجام داد...

نه اردوگاه مرگ تأسیس کرد نه مثل حکومت‌های اسلاف و اخلافش از کشته پشته ساخت..
مقایسه کنید آمار اندک «قربانیانش» را با بیست میلیون قربانیان هیتلر و استالین...

تازه رضاشاه در یک کشور عقب‌ماندهٔ آسیایی حکومت می‌کرد و نه در مهد گوته و تولستوی..

پس من به عنوان یک تاریخ پژوه ، نمی‌توانم او را دیکتاتوری خشن و خونریز بنامم..
هرچند می‌توانم بگویم که رهبر اقتدارگرا، باابهت و کاریزماتیکی بود..

در این نوشته کاری به اقدامات درخشان عمرانی‌ و نهادسازی‌هایش ندارم که بحث جداگانه‌ای می‌طلبد..
فقط خواستم بگویم لقب «دیکتاتور خونریز» مطلقاً به این شاه ایرانی نمی‌چسبد..
مدارای رضاشاه در برابر مخالفانش به راستی تحسین‌برانگیز است..
بله تحسین‌برانگیز..!!!
🖤🖤🖤

با اندوهی عمیق خبر کوچ همیشگی بیژن اشتری ، مترجم و نویسندهٔ خستگی‌ناپذیر را با شما همراهان گرامی در میان می‌نهیم.
اشتری با ترجمه و انتشار آثار متعدد و مهم در حوزهٔ تاریخ معاصر و سیاست، سهمی ماندگار در آگاهی‌بخشی و گسترش شناخت تاریخی در میان فارسی‌زبانان ایفا کرد.

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤9😢5👍2🤬1
🌲🌲🌲

✅در نکوهش تعصب...

تعصب در نژاد، دین، قوم
و ناسیونالیسم و ...
هیچ کاری نمی کند،
جز اینکه یاد می دهد تا از مردمی که هیچ وقت ملاقات نکرده اید متنفر باشید!

#پگاه_اندیشه

@tarbd

📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
✅دو امام جمعه؛
از امامی طاغوتی تا صدیقی لاهوتی...

اکبر اعلمی

سیدحسن امامی از سال ۱۳۲۴ تا انقلاب ۱۳۵۷ امام‌جمعه تهران بود.
بخشی از سوابق: مؤلف شش جلد کتاب «حقوق مدنی» که همچنان از مراجع اصلی تدریس است؛ استاد دروس «حقوق ثبت»، «محاکمات حقوقی» و «مدنی» در دانشگاه تهران؛ هم‌سنگ بزرگانی چون جعفری لنگرودی، ناصر کاتوزیان، حسین صفایی و مهدی شهیدی.

آشیخ کاظم صدیقی از سال ۱۳۸۸ تاکنون، امام‌جمعه موقت تهران است
بخشی از سوابق: فارغ از انتقال زمین‌های ازگل به نام خود و فرزندانش: مؤسس حوزه علمیه لاکچری ازگل؛ نویسنده‌ی «سیمای عرشیان در کلام ابن‌الرضا»؛ مروّج اشک‌درمانی، روضه‌درمانی، و نسخه‌پیچ دعا برای رفع بحران آب و تورم؛ راوی بی‌پروا و بی‌سند از عالم اموات؛ و غالیِ خستگی‌ناپذیر در ستایش مقامات.

طرفه آن‌که: امامی با خصال خویش بر طاغوت، شکوه می‌افزود صدیقی اما....

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👍7🤬1
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۷ علاقه پدر به فرزند چیزی نیست که بتوان برای آن مقدار و اندازه تعیین کرد. هرچند رستم گیو را دلداری و امیدوار کرد، ولی این چند روز برای گیو چندین ماه و حتی به اندازه چند سال گذشت. تا اینکه آماده رفتن به دربار ایران شدند. همگی سلاح…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۸

ماموریت رستم در این ماجرا خردورزی اوست، که حکیم توس به زیبایی آنرا به نگارش در آورده است. در واقع فرزانه توس به مامیگوید یک مرد با تمام قدرتمندی باید به زیور خرد آراسته باشد.
رستم با همراهی دوستان دلاورش تحت پوشش بازرگانان به مرز رسیده با آراستگی تمام به شهر ختن واردشدند. خبر ورود یک کاروان بزرگ در شهر پیچیده است. بسیاری که در امر بازرگانی بودند به دیدن این کاروان می آمدند. از جمله پیران ویسه وزیر خردمند افراسیاب که خواست از چند و چون این کاروان آگاه شود.
آنان به سمت کاروان آمده رستم که پیران را می شناخت سر و روی خود را به دیبای رومی پوشاند. به استقبال آنان شتافت، پیران سؤال‌هایی از بزرگ کاروان پرسید؛ اینکه به چه تجارتی اينجا آمده اید، رستم گفت:

به بازرگانی ز ایران به تور
به پیمودم این راهِ دشوار دور
فروشنده ام هم خریدار نیز
فروشم، بخّرم زهر گونه چیز

سپس به رسم معمول و ادب هدایای نفیسی پیشکش پیران نمود و لب به ثنا و ستایش گشود. پیران که مفتون این کاروان شده بود با لبخند گفت شما با خیال راحت در این شهر به تجارت بپردازید. آنگاه آنان را به میهمانی در منزل خودش دعوت کرد. رستم تشکر کرد که باید زودتر به کارش پایان دهد، آنگاه پیران خدا حافظی کرد و رفت. خبر ورود کاروان ایرانی در شهر پیچید؛ از جمله منیژه که روزها در شهر می گشت، با اطلاع از آمدن تجار ایرانی به امید اینکه شاید گشایشی در کار باشد به دیدار کاروانیان شتافت. او بزرگ کاروانیان را شناخت به دیدار او رفت، با دلی سوخته سئوالهایی از رستم کرد؛ که آیا در ایران کسی از بیژن خبر دارد؟

منیژه خبر یافت از کاروان

یکایک بشهر اندر آمد دوان

برهنه نوان دخت افراسیاب

بر رستم آمد دو دیده پر آب

برو آفرین کرد و پرسید و گفت

همی به آستین خون مژگان برفت

چه آگاهی استت ز گردان شاه

ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه

نیامد به ایران ز بیژن خبر

نیایش نخواهد بدن چاره‌گر

رستم که به شک افتاده بود با فریادی منیژه را از خود راند.

بدو گفت کز پیش من دور شو

نه خسرو شناسم نه سالارنو

ندارم ز گودرز و گیو آگهی

که مغزم ز گفتار کردی تهی

منیژه با چشمانی گریان آماده رفتن شد. رستم که با دقت او و اطراف را می نگریست. هنگامی که متوجه شد کسی توجهی به آنان ندارد منیژه را به کناری کشید و گفت: هر چه در مورد بیژن می دانی صادقانه بگو.
منیژه اشکهایش را پاک کرد. با لحنی محزون و ناراحت کننده گفت: از حال نزار و درد دلم چه دارم به تو بگویم؟ مرا از خود راندی بر سرم فریاد کشیدی، اما ندانستی من دخت افراسیاب پادشاه توران زمین هستم که آفتاب چهره اش را برهنه ندیده است. اکنون به چاره جویی اینجا آمده ام، جوانی که او را دوست دارم در چاهی ژرف به زنجیر بسته است. بیژن پهلوان زاده ایرانی در بند خشم پدرم گرفتار آمده است.

چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه

نبیند شب و روز خورشید و ماه

به غل و به مسمار و بند گران

همی مرگ خواهد ز یزدان بران

اکنون خواهشی دارم زودتر به ایران برگرد و پادشاه ایران و پدرش گیو و رستم را آگاه کن که راهی برای جان این جوان بی گناه پیدا کنند. رستم که متوجه شد منیژه حقیقت را می گوید انگشتر خودش را در شکم‌ مرغی بریان پنهان کرده، مرغ را به منیژه داد و گفت: این مرغ را به بیژن برسان تا با خوردن آن جانی بگیرد تا بعد چه پیش آید.
یکی مرغ بریان بفرمود گرم

نوشته بدو اندرون نان نرم

سبک دست رستم بسان پری

بدو درنهان کرد انگشتری

بدو داد و گفتش بدان چاه بر

که بیچارگان را توی راهبر

منیژه مرغ را گرفته خوشحال به سمت چاهی که بیژن در آن زندانی بود براه افتاد...

✳️ادامه دارد...
#پیران
#رستم
#منیژه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤2
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۸ ماموریت رستم در این ماجرا خردورزی اوست، که حکیم توس به زیبایی آنرا به نگارش در آورده است. در واقع فرزانه توس به مامیگوید یک مرد با تمام قدرتمندی باید به زیور خرد آراسته باشد. رستم با همراهی دوستان دلاورش تحت پوشش بازرگانان به…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۹

چقدر اتفاق های خوب و در عین حال غیر منتظره، شیرین است و این یکی از برداشت های خوب این داستان است.
منیژه تا صبح آنروز امید به هیچ جا و به کسی نداشت. ولی گویا اشک های او جواب داد و او بدون اینکه بداند با رستم آشنا گردید. اینک شاد و امیدوار با قدم های سریع به سمت چاه به راه افتاد. هنگامی که به چاه رسید، هوا تاریک شده بود. مرغ را از سوراخ حفر شده به داخل چاه فرستاد. بیژن غذا را گرفت از اینکه خوراک تغیر کرده تعجب کرد. منیژه سعی کرد از ماجرای برخورد امروز برای بیژن توضیح دهد، بیژن مشغول خوردن مرغ بود که متوجه انگشتر گردید و دانست که اتفاق های خوبی در حال شکل گرفتن است. پس از صرف غذا آفریدگار جهان را سپاس گفت و با امید به فردایی روشن به دیوار چاه تکیه داده و به آن فکر میکرد.

بگسترد بیژن پس آن نان پاک
پرُ امید یزدان دل از بیم و باک
چو دست خورش برد ز آن داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته به آهن بکردار موی
چو بار درخت وفا را بدید
بدانست کآمد غمش را کلید
بخندید یکی خندیدن شاهوار
چنان کامد آواز بر چاهسار

منیژه از خنده بلند بیژن تعجب کرد و علت آن را جویا شد.

منیژه چو بشنید خندیدنش
از آن چاه تاریک بسته تنش
زمانی فرو ماند زان کار سخت
بگفت: این چه خنده‌ است ای نیک بخت

بیژن به منیژه امیدواری داد و پس از آنکه به رازداری و پنهان کاری سوگندش داد، از او پیمان گرفت آنچه را می شنود در هیچ جا بازگو نکند. سپس به انگشتری رستم اشاره کرد و گفت فردا پیش قافله سالار برو پیام مرا به او برسان. آن شب خواب به چشمان هیچ کدام راه نیافت. با طلوع آفتاب منیژه مشتاقانه به دیدار بزرگ کاروان حضور یافت. رستم وقتی دانست بیژن به ماجرا آگاه شده منیژه را دلداری داد و تاکید کرد که همچنان رازدار باقی بماند.
آنگاه از او خواست مقداری هیزم آماده کند و در شبانگاه در یک زمان معین هیزم ها را آتش بزند. معشوق دلداده به نجات بیژن امیدار به محل چاه بر گشت سعی کرد همه چیز را شرح دهد. بیژن منیژه را بر انجام فرمان رستم فرمان داد. آنگاه به راز و نیاز با یزدان پرداخت.

سوی کردگار جهان کرد سر
که ای پاک و بخشنده دادگر
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
تو زن، بر دل و جان بد خواه تیر
بده داد من که بیداد کرد
تو دانی غمان من و داغ و درد

منیژه که با زحمت مقدار زیادی هیزم گرد آوری کرده بود، چشم به آسمان که چه زمانی هوا تاریک می‌شود...

✳️ادامه دارد...
#رستم
#منیژه
#بیژن
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤1
✅دین و مذهب....
‌ و رفتار انسانی....

دین و مذهب باید از انسان موجودی صبورتر، آزادتر، مهربان‌تر و دلیرتر بسازد، اگر دین و مذهبی‌ نتوانست اینکار را انجام دهد چیزی جز شر، پلیدی و حقّه‌بازی نیست.

👤 انیشتین

📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤2
✅آبشار نیاسر کاشان ثبت ملی شد

🔹معاون میراث فرهنگی اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان اصفهان:
آبشار نیاسر کاشان به عنوان یکی از پنج اثر طبیعی جدید این استان در فهرست آثار طبیعی ملی کشور ثبت شد.

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤4
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۹ چقدر اتفاق های خوب و در عین حال غیر منتظره، شیرین است و این یکی از برداشت های خوب این داستان است. منیژه تا صبح آنروز امید به هیچ جا و به کسی نداشت. ولی گویا اشک های او جواب داد و او بدون اینکه بداند با رستم آشنا گردید. اینک شاد…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۱۰

امید به عشق و زندگی همیشه معجزه آفرین بوده است.
منیژه با عشق و امید در حالی که دستانش خونین شده بود، هیزم فراهم‌ کرد. ساعت ها برای او به اندازه سالها می گذشت. در انتظار شب چشم به آسمان داشت، اینک عفریت شب سایه های خودش را بر صحرا گسترش می‌داد. منیژه خوشحال و امیدوار دست بکار شد. او هیزم ها را آتش زد، شعله های آتش راهنمای خوبی برای تهمتن و یارانش بود .
رستم که قبل از آمدن با یزدان به راز و نیاز پرداخت، آنگاه خود و یارانش لباس رزم پوشیدند و به سمت آتش به راه افتادند.
سنگ بزرگی که بر چاه نشانده بودند با فشار چند تن از دلاوران از جا تکان نخورد. چرا که آن سنگ را اکوان دیو آورده بود. تهمتن از رخش بزیر آمد با قدرت فوق‌العاده ای که داشت، سنگ را به کناری پرتاب کرد.

ز رخش اندر آمد گو شیرنر
زره دامنش را بزد بر کمر

ز یزدان جان آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت داست

بینداخت در بیشهٔ شهر چین
بلرزید ازان سنگ روی زمین

با آشکار شدن دهانه چاه با صدایی بلند بیژن را فراخواند. بیژن که متوجه صداها شده بود با صدای رنجور از رستم تشکر کرد. رستم در حالی که به داخل چاه خم شده بود از بیژن قول گرفت که گرگین را ببخشد. پهلوان زاده نامدار با نفرت نام گرگین را بر زبان‌ راند و گفت در اولین دیدار من با او به عمرش خاتمه خواهم داد.
رستم که چنین دید شرط بخشیدن گرگین را تنها راه نجات بیژن دانست و بیژن ناچار گرگین را بخشید. آنگاه دلاوران توانستند بیژن را در حالی که قابل شناختن نبود از چاه بیرون بیاورند.
برهنه تن و موی و ناخن دراز
گدازیده از رنج و درد و نیاز
همه تن پر از خون و رخساره زرد
از آن بندِ زنجیرِ زنگار خورد

رستم وقتی چهره رنجور پهلوان زاده را دید، در حالی که به شدت ناراحت شده بود زنجیر از دست و پای او باز کرد. سر و صورت او را شست. گرگین جلو رفت صورت بیژن را بوسید و از کار ناشایست خود عذرها خواست. رستم از بیژن و منیژه خواست با پهلوان اشکِش به ایران برگردند. بیژن قبول نکرد و خواستار حمله به کاخ افراسیاب شد.

به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو

که ما امشب از کین افراسیاب
نیابیم آرام و نه خورد و خواب

یکی کار سازم کنون بر درش
که فردا بخندد برو کشورش

بدو گفت بیژن منم پیش‌رو
که از من همی کینه سازند نو

آنان شبانه به قصر افراسیاب حمله کرده در جلوی کاخ نبرد بالا گرفت و نگهبانان بزودی از پا در آمده ایرانیان پا بداخل قصر گذاشتند. رستم با رجز خوانی افراسیاب را خطاب کرده و او را بخاطر شکنجه های بیژن نکوهش کرد.

ز دهلیز در رستم آواز داد
که خواب تو خوش باد و گردانت شاد

بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه
مگر باره دیدی ز آهن براه

منم رستم زابلی پور زال
نه هنگام خوابست و آرام و هال

شکستم در بند زندان تو
که سنگ گران بد نگهبان تو

رها شد سر و پای بیژن ز بند
بداماد بر کس نسازد گزند

افراسیاب که چنین دید با فریادی تمامی نگهبانان را به حمله تشویق کرد. آنگاه خود در آن شلوغی از مهلکه گریخت. تهمتن و دیگر دلاوران با پایمردی و رشادت قصر را تصرف کردند. آنگاه دلاوران را به آرامش دعوت کرد. گفت اینک افراسیاب با لشگر مجهز و بیشمار باز خواهد گشت، باید خود را آماده این برخورد خونین نماییم.

بلشکر فرستاد رستم پیام
که شمشیر کین بر کشید از نیام

که من بیگمانم کزین پس بکین
سیه گردد از سم اسبان زمین

گشن لشکری سازد افراسیاب
به نیزه بپوشد رخ آفتاب

✳️ادامه دارد...
#رستم
#اشکِش
#بیژن
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤2👍2
🌲🌲🌲

دولت هر چیزی را که لمس می کند کثیف و آلوده می کند. توسط باندهای قاتلان، غارتگران و دزدان اداره می شود که در محاصره جلادها و مبلغان مشتاق قرار دارند.

#هانس_هرمان_هپه
#پگاه_اندیشه

@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤1
⬜️🟩 زن باهوش ، شیخ حسن بصری و شیخ کاظم صدیقی




🟢شیخ کاظم صدیقی نیز در تاریخ بی همتاست ، نمونه نزدیکش شیخ حسن بصری هست، که به چند نمونه از کرامات وی اشاره می‌شود.

◻️شیخ حسن بصری یکی از زهاد و عباد زمانه خویش بود.
این مرد روزی بالای منبر گفت: هر کس می‏ خواهد بهشت بخرد بیاید مردم ازدحام کرده و شروع به خرید کردند، شیخ تمام بهشت را فروخت و تمام شد شخصی آمده گفت: من دیر رسیده ‏ام اموال زیادی هم دارم باید به من هم جائی از بهشت را بفروشید، شیخ گفت: جاها تمام شده مگر جای خودش و جای الاغش، که مانده است.

بالخره شیخ کَرَم کرد و با فروش محل الاغش موافقت کرد.
و این عمل شیخ  هم به سایر کراماتش افزوده گردید.

🔶 روزی دیگر شیخ مجددا به فروش بهشت مشغول بود. یکی‌از مریدان پرسید: یا شیخ مگر در مرحله قبلی، کل بهشت به فروش نرفته بود؟!
شیخ لبخند میلحی زد و با نگاه عاقل اندر سفيه فرمود: بهشت را طبقاتی هست. در مرحله اول فقط یکی از طبقات بفروش رفت!!

🔶روزی بین نماز گفت: «چخ چخ» (صدای راندن سگ ها ) پس از نماز پرسیدند: چرا، چخ چخ کردی؟ گفت هم اکنون که در بصره هستم مکه را مشاهده کردم که سگی می‏ خواهد داخل مسجدالحرام شود باین وسیله آن سگ را از مسجدالحرام دور کردم!
مردم از این کلام شیخ در شگفت شده، ایمان  ارادتشان نسبت به شیخ افزونتر شد.

🟠 روزی دیگر در حال سجده شیخ را بول بگرفتی و نتوانست کنترل کند پس شلوار خیس شده و سجدهٔ آخر برای یافتن تدبیر طولانی.
جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندندی. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز به اتمام برد جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که معجزه ای دیگر را باز گفت :
در حال سجده، دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند پس به کمک آنها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته و در حال نجات آنان بودم.
جماعت به  شیخ مرحبا گفتند و از آب دریای سرخ بر سر و صورت برای تبرک بمالیدندی !!😊

در بین آنها یکی خوش باورتر از همه بود به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفت.زن که بسیار با هوش و عاقل بود،
گفت : باید چنین شیخ با چنین کراماتی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد و زن گفت تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.
زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغهای پخته شده را بر روی برنجها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت به مرد میزبان گفت غذای من مرغ ندارد مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست.

🟡 زن که منتظر چنین فرصتی ذی قیمتی بود، گفت: یا شیخ تو که در بصره، مکه را با این همه دوری و بعد مسافت مشاهده می ‏کنی و سگ را از مسجدالحرام میرانی ، در نماز آدم ها را از دریای سرخ نجات می‌دهی، پس چرا در اینجا مرغ را زیر برنجها با این فاصله اندک  نمی‏ بینی.

🟣اکنون چند مورد از کرامات بیان شده توسط شیخ کاظم صدیقی توجه کنید.

"امام زمان زیرتابوت آیت‌الله خزعلی بود!"

"یکی از صلحا ۳۰ سال قبل از وفات آقای بروجردی در عالم رؤیا دیده بود که نبی مکرم اسلام، شمشیری را به امام خمینی داد و او هم سر شاه را برید و امعاء و احشای او را بیرون ریخت!"

"آیت‌الله مصباح یزدی زمان دقیق فوت خود را پیش‌بینی کرد و موقعِ غسلِ جنازه‌اش چشمان خود را باز کرد و به غسال لبخند زد!"

"چرا صبر نکردیم تا موریانه بیاید و عهدنامه آنها [تحریم های هسته‌ای] را بخورد؟"(۹۴)

"فردی که از شب تا صبح کنار پیکر شیخ فضل‌الله نوری مانده بود… پس از مدتی متوجه می‌شود که صدای تلاوت قرآن از پیکر شیخ فضل‌الله نوری شنیده می‌شود."(۹۳)

"اگر درِ آمریکا به روی ما بسته شود… خود آنها [آمریکایی ها] از گرسنگی می میرند."(۹۳)

"اگر حضرت آقا همسر آقای رییس‌جمهور [احمدی‌نژاد] را طلاق دهد، همسر رییس‌جمهور برایش حرام می‌‌شود و رییس‌جمهور نمی‌تواند به او دست بزند."(۹۰)

"امام زمان فرمودند امامزاده‌ها نامه‌های مردم را برای من حواله می‌کنند و من آنها را پاراف و امضاء می‌کنم" (۹۸)

یاشار سلطانی فسادستیز شجاع نیز می پرسد:
یا شیخ‼️
با این همه کرامات و بصیرت و ارتباط با عوالم غیب و شهود ،ارتباط با عالم ارواح و خبر از حال و احوال آنلاین امان زمان عج چگونه‌ مطالب اسناد زمین را امضا کردی ولی از محتوای آن اطلاع حاصل نکردی⁉️

✍علی مرادی
👍5❤2👏1🤬1
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۱۰ امید به عشق و زندگی همیشه معجزه آفرین بوده است. منیژه با عشق و امید در حالی که دستانش خونین شده بود، هیزم فراهم‌ کرد. ساعت ها برای او به اندازه سالها می گذشت. در انتظار شب چشم به آسمان داشت، اینک عفریت شب سایه های خودش را…
✅ داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۱۱

اینک با نجات بیژن و تصرف قصر افراسیاب، گروه دلاوران ایرانی با آمادگی کامل خود را برای بر خورد نهایی آماده می‌کردند.
با طلوع خورشید به امر پادشاه سپاهیان پادگان شهر که از شکست روز قبل یارانشان ناراحت شده بودند، با آرایش جنگی به سمت گروه کوچک ایرانی به راه افتادند:

چو خورشید سر بر زد از کوهسار
سواران توران ببستند بار
بتوفید شهر و بر آمد خروش
تو گفتی همی کر کند نعره گوش
به درگاه آفراسیاب آمدند
کمربستگان بر درش صف زدند
همه جنگ را بسته میان
همه دل پر از کین ایرانیان

سپاهیان تورانی منتظر فرمان حمله بودند تا خود را از ننگ شکست روز قبل برهانند. به دستور افراسیاب پیران ویسه فرماندهی سپاهیان را بر عهده گرفت. پیران فرمان محاصره کردن شهر را داد.
رستم که دیده بانانی تعيین کرده بود، خبر نزدیک شدن سپاهیان افراسیاب را اعلام کردند. رستم از این خبر هیچ ناراحت نشد. خونسرد و آرام فرمان آماده باش صادر کرد. ابتدا منیژه را با انبوهی از اشياء قابل حمل و ارزشمند به جانبی که امنیت داشت فرستاد. خود بر بالای بلندی رفت با نطقی کوتاه روحیه جنگاوران را تقویت کند:

به گُردان جنگاور آواز داد
که پیش آمده امروز ننگ و نبرد
کجا تیغ و زوبینِ زهر آبدار
کجا نیزه و گرزُ گاو سار
هنرها کنون کرد باید پدید
بر این دشت بر ، کینه باید کشید

اینک با بیرون آمدن گُردان ایرانی از شهر سپاهیان تورانی به مقابل‌ ایرانیان صف اندر صف ایستاده و بی قرار منتظر فرمان حمله بودند. رستم نسبت به آرایش جنگی دشمن جناح چپ و راست سپاه را به فرماندهی دو پهلوان سپرد. خود به اتفاق بیژن در مرکز قرار گرفت.
صدای شیپور جنگ در فضا پیچید و همهمه سربازان تبدیل به نعره و خروش گردید.

بجوشید دشت و بتوفید کوه
زبانگ سوارانِ هر دو گروه
همی گُرز بارید همچون تگرگ
اَبر جوشن و تیر و خُود و ترک

رستم دلاورانه به هر سو می تاخت، سپاهان توران از جلوی رخش می گریختند. خروش های او مانند خون در رگ و جان دلاوران ایرانی نيرو می‌داد و به همان اندازه روحیه دشمنان تضعیف می گردید. دیگر دلاوران ایرانی چون رهّام، فرهاد، و اشکِش مردانه می جنگیدند. در این میان گرگین با تمام وجود شمشیر میزد، به طوری که کسی جلودارش نبود. او می‌خواست جبران اشتباهاتش را بدی نوسیله جبران نماید. در بحبوحه آوردگاه چشم اشکِش به گرسیوز برادر افراسیاب افتاد. بدان سمت راند چیزی نمانده بود که او را دستگیر نماید که گرسیوز روی به گریز نهاد. بیژن هم در حالیکه ضعف شدیدی داشت با دلی از کینه و انتقام مردانه می جنگید. با هر ضربه او یکی نقش بر زمین می شد. افراسیاب که دید بسیاری از فرماندهان او کشته شده، بر اسب تازه نفسی نشست و مانند همیشه از ترس گرفتار شدن به دست رستم گریخت. با فرار افراسیاب دیگر سربازانش دست از مقاومت کشیده روی به گریز نهادند. در این برخورد غنائم زیادی به دست ایرانیان افتاد. بدینسان اولین جشن آزادی بیژن، خود به خود بر گزار گردید.

سپهدار چون بخت برگشته دید
دلیران توران همه کشته دید

بیفگند شمشیر هندی ز دست
یکی اسب آسوده‌تر برنشست

خود و ویژگان سوی توران شتافت
کزایرانیان کام و کینه نیافت

برفت از پسش رستم گرد گیر
ببارید بر لشکرش گُرز و تیر

دو فرسنگ چون اژدهای دژم
همی مردم آهخت ازیشان بدم

سواران جنگی ز توران هزار
گرفتند زنده پس از کارزار

بلشکرگه آمد ازان رزمگاه
که بخشش کند خواسته بر سپاه



✳️ادامه دارد...
#رهّام
#اشکِش
#فرهاد
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤1