🌲🌲🌲
✅در نکوهش تعصب...
تعصب در نژاد، دین، قوم
و ناسیونالیسم و ...
هیچ کاری نمی کند،
جز اینکه یاد می دهد تا از مردمی که هیچ وقت ملاقات نکرده اید متنفر باشید!
#پگاه_اندیشه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
✅در نکوهش تعصب...
تعصب در نژاد، دین، قوم
و ناسیونالیسم و ...
هیچ کاری نمی کند،
جز اینکه یاد می دهد تا از مردمی که هیچ وقت ملاقات نکرده اید متنفر باشید!
#پگاه_اندیشه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
✅دو امام جمعه؛
از امامی طاغوتی تا صدیقی لاهوتی...
اکبر اعلمی
سیدحسن امامی از سال ۱۳۲۴ تا انقلاب ۱۳۵۷ امامجمعه تهران بود.
بخشی از سوابق: مؤلف شش جلد کتاب «حقوق مدنی» که همچنان از مراجع اصلی تدریس است؛ استاد دروس «حقوق ثبت»، «محاکمات حقوقی» و «مدنی» در دانشگاه تهران؛ همسنگ بزرگانی چون جعفری لنگرودی، ناصر کاتوزیان، حسین صفایی و مهدی شهیدی.
آشیخ کاظم صدیقی از سال ۱۳۸۸ تاکنون، امامجمعه موقت تهران است
بخشی از سوابق: فارغ از انتقال زمینهای ازگل به نام خود و فرزندانش: مؤسس حوزه علمیه لاکچری ازگل؛ نویسندهی «سیمای عرشیان در کلام ابنالرضا»؛ مروّج اشکدرمانی، روضهدرمانی، و نسخهپیچ دعا برای رفع بحران آب و تورم؛ راوی بیپروا و بیسند از عالم اموات؛ و غالیِ خستگیناپذیر در ستایش مقامات.
طرفه آنکه: امامی با خصال خویش بر طاغوت، شکوه میافزود صدیقی اما....
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
از امامی طاغوتی تا صدیقی لاهوتی...
اکبر اعلمی
سیدحسن امامی از سال ۱۳۲۴ تا انقلاب ۱۳۵۷ امامجمعه تهران بود.
بخشی از سوابق: مؤلف شش جلد کتاب «حقوق مدنی» که همچنان از مراجع اصلی تدریس است؛ استاد دروس «حقوق ثبت»، «محاکمات حقوقی» و «مدنی» در دانشگاه تهران؛ همسنگ بزرگانی چون جعفری لنگرودی، ناصر کاتوزیان، حسین صفایی و مهدی شهیدی.
آشیخ کاظم صدیقی از سال ۱۳۸۸ تاکنون، امامجمعه موقت تهران است
بخشی از سوابق: فارغ از انتقال زمینهای ازگل به نام خود و فرزندانش: مؤسس حوزه علمیه لاکچری ازگل؛ نویسندهی «سیمای عرشیان در کلام ابنالرضا»؛ مروّج اشکدرمانی، روضهدرمانی، و نسخهپیچ دعا برای رفع بحران آب و تورم؛ راوی بیپروا و بیسند از عالم اموات؛ و غالیِ خستگیناپذیر در ستایش مقامات.
طرفه آنکه: امامی با خصال خویش بر طاغوت، شکوه میافزود صدیقی اما....
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👍7🤬1
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۷ علاقه پدر به فرزند چیزی نیست که بتوان برای آن مقدار و اندازه تعیین کرد. هرچند رستم گیو را دلداری و امیدوار کرد، ولی این چند روز برای گیو چندین ماه و حتی به اندازه چند سال گذشت. تا اینکه آماده رفتن به دربار ایران شدند. همگی سلاح…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۸
ماموریت رستم در این ماجرا خردورزی اوست، که حکیم توس به زیبایی آنرا به نگارش در آورده است. در واقع فرزانه توس به مامیگوید یک مرد با تمام قدرتمندی باید به زیور خرد آراسته باشد.
رستم با همراهی دوستان دلاورش تحت پوشش بازرگانان به مرز رسیده با آراستگی تمام به شهر ختن واردشدند. خبر ورود یک کاروان بزرگ در شهر پیچیده است. بسیاری که در امر بازرگانی بودند به دیدن این کاروان می آمدند. از جمله پیران ویسه وزیر خردمند افراسیاب که خواست از چند و چون این کاروان آگاه شود.
آنان به سمت کاروان آمده رستم که پیران را می شناخت سر و روی خود را به دیبای رومی پوشاند. به استقبال آنان شتافت، پیران سؤالهایی از بزرگ کاروان پرسید؛ اینکه به چه تجارتی اينجا آمده اید، رستم گفت:
به بازرگانی ز ایران به تور
به پیمودم این راهِ دشوار دور
فروشنده ام هم خریدار نیز
فروشم، بخّرم زهر گونه چیز
سپس به رسم معمول و ادب هدایای نفیسی پیشکش پیران نمود و لب به ثنا و ستایش گشود. پیران که مفتون این کاروان شده بود با لبخند گفت شما با خیال راحت در این شهر به تجارت بپردازید. آنگاه آنان را به میهمانی در منزل خودش دعوت کرد. رستم تشکر کرد که باید زودتر به کارش پایان دهد، آنگاه پیران خدا حافظی کرد و رفت. خبر ورود کاروان ایرانی در شهر پیچید؛ از جمله منیژه که روزها در شهر می گشت، با اطلاع از آمدن تجار ایرانی به امید اینکه شاید گشایشی در کار باشد به دیدار کاروانیان شتافت. او بزرگ کاروانیان را شناخت به دیدار او رفت، با دلی سوخته سئوالهایی از رستم کرد؛ که آیا در ایران کسی از بیژن خبر دارد؟
منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک بشهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پر آب
برو آفرین کرد و پرسید و گفت
همی به آستین خون مژگان برفت
چه آگاهی استت ز گردان شاه
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد به ایران ز بیژن خبر
نیایش نخواهد بدن چارهگر
رستم که به شک افتاده بود با فریادی منیژه را از خود راند.
بدو گفت کز پیش من دور شو
نه خسرو شناسم نه سالارنو
ندارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی
منیژه با چشمانی گریان آماده رفتن شد. رستم که با دقت او و اطراف را می نگریست. هنگامی که متوجه شد کسی توجهی به آنان ندارد منیژه را به کناری کشید و گفت: هر چه در مورد بیژن می دانی صادقانه بگو.
منیژه اشکهایش را پاک کرد. با لحنی محزون و ناراحت کننده گفت: از حال نزار و درد دلم چه دارم به تو بگویم؟ مرا از خود راندی بر سرم فریاد کشیدی، اما ندانستی من دخت افراسیاب پادشاه توران زمین هستم که آفتاب چهره اش را برهنه ندیده است. اکنون به چاره جویی اینجا آمده ام، جوانی که او را دوست دارم در چاهی ژرف به زنجیر بسته است. بیژن پهلوان زاده ایرانی در بند خشم پدرم گرفتار آمده است.
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه
نبیند شب و روز خورشید و ماه
به غل و به مسمار و بند گران
همی مرگ خواهد ز یزدان بران
اکنون خواهشی دارم زودتر به ایران برگرد و پادشاه ایران و پدرش گیو و رستم را آگاه کن که راهی برای جان این جوان بی گناه پیدا کنند. رستم که متوجه شد منیژه حقیقت را می گوید انگشتر خودش را در شکم مرغی بریان پنهان کرده، مرغ را به منیژه داد و گفت: این مرغ را به بیژن برسان تا با خوردن آن جانی بگیرد تا بعد چه پیش آید.
یکی مرغ بریان بفرمود گرم
نوشته بدو اندرون نان نرم
سبک دست رستم بسان پری
بدو درنهان کرد انگشتری
بدو داد و گفتش بدان چاه بر
که بیچارگان را توی راهبر
منیژه مرغ را گرفته خوشحال به سمت چاهی که بیژن در آن زندانی بود براه افتاد...
✳️ادامه دارد...
#پیران
#رستم
#منیژه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🔹قسمت ۸
ماموریت رستم در این ماجرا خردورزی اوست، که حکیم توس به زیبایی آنرا به نگارش در آورده است. در واقع فرزانه توس به مامیگوید یک مرد با تمام قدرتمندی باید به زیور خرد آراسته باشد.
رستم با همراهی دوستان دلاورش تحت پوشش بازرگانان به مرز رسیده با آراستگی تمام به شهر ختن واردشدند. خبر ورود یک کاروان بزرگ در شهر پیچیده است. بسیاری که در امر بازرگانی بودند به دیدن این کاروان می آمدند. از جمله پیران ویسه وزیر خردمند افراسیاب که خواست از چند و چون این کاروان آگاه شود.
آنان به سمت کاروان آمده رستم که پیران را می شناخت سر و روی خود را به دیبای رومی پوشاند. به استقبال آنان شتافت، پیران سؤالهایی از بزرگ کاروان پرسید؛ اینکه به چه تجارتی اينجا آمده اید، رستم گفت:
به بازرگانی ز ایران به تور
به پیمودم این راهِ دشوار دور
فروشنده ام هم خریدار نیز
فروشم، بخّرم زهر گونه چیز
سپس به رسم معمول و ادب هدایای نفیسی پیشکش پیران نمود و لب به ثنا و ستایش گشود. پیران که مفتون این کاروان شده بود با لبخند گفت شما با خیال راحت در این شهر به تجارت بپردازید. آنگاه آنان را به میهمانی در منزل خودش دعوت کرد. رستم تشکر کرد که باید زودتر به کارش پایان دهد، آنگاه پیران خدا حافظی کرد و رفت. خبر ورود کاروان ایرانی در شهر پیچید؛ از جمله منیژه که روزها در شهر می گشت، با اطلاع از آمدن تجار ایرانی به امید اینکه شاید گشایشی در کار باشد به دیدار کاروانیان شتافت. او بزرگ کاروانیان را شناخت به دیدار او رفت، با دلی سوخته سئوالهایی از رستم کرد؛ که آیا در ایران کسی از بیژن خبر دارد؟
منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک بشهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پر آب
برو آفرین کرد و پرسید و گفت
همی به آستین خون مژگان برفت
چه آگاهی استت ز گردان شاه
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه
نیامد به ایران ز بیژن خبر
نیایش نخواهد بدن چارهگر
رستم که به شک افتاده بود با فریادی منیژه را از خود راند.
بدو گفت کز پیش من دور شو
نه خسرو شناسم نه سالارنو
ندارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی
منیژه با چشمانی گریان آماده رفتن شد. رستم که با دقت او و اطراف را می نگریست. هنگامی که متوجه شد کسی توجهی به آنان ندارد منیژه را به کناری کشید و گفت: هر چه در مورد بیژن می دانی صادقانه بگو.
منیژه اشکهایش را پاک کرد. با لحنی محزون و ناراحت کننده گفت: از حال نزار و درد دلم چه دارم به تو بگویم؟ مرا از خود راندی بر سرم فریاد کشیدی، اما ندانستی من دخت افراسیاب پادشاه توران زمین هستم که آفتاب چهره اش را برهنه ندیده است. اکنون به چاره جویی اینجا آمده ام، جوانی که او را دوست دارم در چاهی ژرف به زنجیر بسته است. بیژن پهلوان زاده ایرانی در بند خشم پدرم گرفتار آمده است.
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه
نبیند شب و روز خورشید و ماه
به غل و به مسمار و بند گران
همی مرگ خواهد ز یزدان بران
اکنون خواهشی دارم زودتر به ایران برگرد و پادشاه ایران و پدرش گیو و رستم را آگاه کن که راهی برای جان این جوان بی گناه پیدا کنند. رستم که متوجه شد منیژه حقیقت را می گوید انگشتر خودش را در شکم مرغی بریان پنهان کرده، مرغ را به منیژه داد و گفت: این مرغ را به بیژن برسان تا با خوردن آن جانی بگیرد تا بعد چه پیش آید.
یکی مرغ بریان بفرمود گرم
نوشته بدو اندرون نان نرم
سبک دست رستم بسان پری
بدو درنهان کرد انگشتری
بدو داد و گفتش بدان چاه بر
که بیچارگان را توی راهبر
منیژه مرغ را گرفته خوشحال به سمت چاهی که بیژن در آن زندانی بود براه افتاد...
✳️ادامه دارد...
#پیران
#رستم
#منیژه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
❤2
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۸ ماموریت رستم در این ماجرا خردورزی اوست، که حکیم توس به زیبایی آنرا به نگارش در آورده است. در واقع فرزانه توس به مامیگوید یک مرد با تمام قدرتمندی باید به زیور خرد آراسته باشد. رستم با همراهی دوستان دلاورش تحت پوشش بازرگانان به…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۹
چقدر اتفاق های خوب و در عین حال غیر منتظره، شیرین است و این یکی از برداشت های خوب این داستان است.
منیژه تا صبح آنروز امید به هیچ جا و به کسی نداشت. ولی گویا اشک های او جواب داد و او بدون اینکه بداند با رستم آشنا گردید. اینک شاد و امیدوار با قدم های سریع به سمت چاه به راه افتاد. هنگامی که به چاه رسید، هوا تاریک شده بود. مرغ را از سوراخ حفر شده به داخل چاه فرستاد. بیژن غذا را گرفت از اینکه خوراک تغیر کرده تعجب کرد. منیژه سعی کرد از ماجرای برخورد امروز برای بیژن توضیح دهد، بیژن مشغول خوردن مرغ بود که متوجه انگشتر گردید و دانست که اتفاق های خوبی در حال شکل گرفتن است. پس از صرف غذا آفریدگار جهان را سپاس گفت و با امید به فردایی روشن به دیوار چاه تکیه داده و به آن فکر میکرد.
بگسترد بیژن پس آن نان پاک
پرُ امید یزدان دل از بیم و باک
چو دست خورش برد ز آن داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته به آهن بکردار موی
چو بار درخت وفا را بدید
بدانست کآمد غمش را کلید
بخندید یکی خندیدن شاهوار
چنان کامد آواز بر چاهسار
منیژه از خنده بلند بیژن تعجب کرد و علت آن را جویا شد.
منیژه چو بشنید خندیدنش
از آن چاه تاریک بسته تنش
زمانی فرو ماند زان کار سخت
بگفت: این چه خنده است ای نیک بخت
بیژن به منیژه امیدواری داد و پس از آنکه به رازداری و پنهان کاری سوگندش داد، از او پیمان گرفت آنچه را می شنود در هیچ جا بازگو نکند. سپس به انگشتری رستم اشاره کرد و گفت فردا پیش قافله سالار برو پیام مرا به او برسان. آن شب خواب به چشمان هیچ کدام راه نیافت. با طلوع آفتاب منیژه مشتاقانه به دیدار بزرگ کاروان حضور یافت. رستم وقتی دانست بیژن به ماجرا آگاه شده منیژه را دلداری داد و تاکید کرد که همچنان رازدار باقی بماند.
آنگاه از او خواست مقداری هیزم آماده کند و در شبانگاه در یک زمان معین هیزم ها را آتش بزند. معشوق دلداده به نجات بیژن امیدار به محل چاه بر گشت سعی کرد همه چیز را شرح دهد. بیژن منیژه را بر انجام فرمان رستم فرمان داد. آنگاه به راز و نیاز با یزدان پرداخت.
سوی کردگار جهان کرد سر
که ای پاک و بخشنده دادگر
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
تو زن، بر دل و جان بد خواه تیر
بده داد من که بیداد کرد
تو دانی غمان من و داغ و درد
منیژه که با زحمت مقدار زیادی هیزم گرد آوری کرده بود، چشم به آسمان که چه زمانی هوا تاریک میشود...
✳️ادامه دارد...
#رستم
#منیژه
#بیژن
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🔹قسمت ۹
چقدر اتفاق های خوب و در عین حال غیر منتظره، شیرین است و این یکی از برداشت های خوب این داستان است.
منیژه تا صبح آنروز امید به هیچ جا و به کسی نداشت. ولی گویا اشک های او جواب داد و او بدون اینکه بداند با رستم آشنا گردید. اینک شاد و امیدوار با قدم های سریع به سمت چاه به راه افتاد. هنگامی که به چاه رسید، هوا تاریک شده بود. مرغ را از سوراخ حفر شده به داخل چاه فرستاد. بیژن غذا را گرفت از اینکه خوراک تغیر کرده تعجب کرد. منیژه سعی کرد از ماجرای برخورد امروز برای بیژن توضیح دهد، بیژن مشغول خوردن مرغ بود که متوجه انگشتر گردید و دانست که اتفاق های خوبی در حال شکل گرفتن است. پس از صرف غذا آفریدگار جهان را سپاس گفت و با امید به فردایی روشن به دیوار چاه تکیه داده و به آن فکر میکرد.
بگسترد بیژن پس آن نان پاک
پرُ امید یزدان دل از بیم و باک
چو دست خورش برد ز آن داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند
یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته به آهن بکردار موی
چو بار درخت وفا را بدید
بدانست کآمد غمش را کلید
بخندید یکی خندیدن شاهوار
چنان کامد آواز بر چاهسار
منیژه از خنده بلند بیژن تعجب کرد و علت آن را جویا شد.
منیژه چو بشنید خندیدنش
از آن چاه تاریک بسته تنش
زمانی فرو ماند زان کار سخت
بگفت: این چه خنده است ای نیک بخت
بیژن به منیژه امیدواری داد و پس از آنکه به رازداری و پنهان کاری سوگندش داد، از او پیمان گرفت آنچه را می شنود در هیچ جا بازگو نکند. سپس به انگشتری رستم اشاره کرد و گفت فردا پیش قافله سالار برو پیام مرا به او برسان. آن شب خواب به چشمان هیچ کدام راه نیافت. با طلوع آفتاب منیژه مشتاقانه به دیدار بزرگ کاروان حضور یافت. رستم وقتی دانست بیژن به ماجرا آگاه شده منیژه را دلداری داد و تاکید کرد که همچنان رازدار باقی بماند.
آنگاه از او خواست مقداری هیزم آماده کند و در شبانگاه در یک زمان معین هیزم ها را آتش بزند. معشوق دلداده به نجات بیژن امیدار به محل چاه بر گشت سعی کرد همه چیز را شرح دهد. بیژن منیژه را بر انجام فرمان رستم فرمان داد. آنگاه به راز و نیاز با یزدان پرداخت.
سوی کردگار جهان کرد سر
که ای پاک و بخشنده دادگر
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
تو زن، بر دل و جان بد خواه تیر
بده داد من که بیداد کرد
تو دانی غمان من و داغ و درد
منیژه که با زحمت مقدار زیادی هیزم گرد آوری کرده بود، چشم به آسمان که چه زمانی هوا تاریک میشود...
✳️ادامه دارد...
#رستم
#منیژه
#بیژن
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤1
✅دین و مذهب....
و رفتار انسانی....
دین و مذهب باید از انسان موجودی صبورتر، آزادتر، مهربانتر و دلیرتر بسازد، اگر دین و مذهبی نتوانست اینکار را انجام دهد چیزی جز شر، پلیدی و حقّهبازی نیست.
👤 انیشتین
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
و رفتار انسانی....
دین و مذهب باید از انسان موجودی صبورتر، آزادتر، مهربانتر و دلیرتر بسازد، اگر دین و مذهبی نتوانست اینکار را انجام دهد چیزی جز شر، پلیدی و حقّهبازی نیست.
👤 انیشتین
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
❤2
✅آبشار نیاسر کاشان ثبت ملی شد
🔹معاون میراث فرهنگی اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان اصفهان:
آبشار نیاسر کاشان به عنوان یکی از پنج اثر طبیعی جدید این استان در فهرست آثار طبیعی ملی کشور ثبت شد.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🔹معاون میراث فرهنگی اداره کل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی استان اصفهان:
آبشار نیاسر کاشان به عنوان یکی از پنج اثر طبیعی جدید این استان در فهرست آثار طبیعی ملی کشور ثبت شد.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤4
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۹ چقدر اتفاق های خوب و در عین حال غیر منتظره، شیرین است و این یکی از برداشت های خوب این داستان است. منیژه تا صبح آنروز امید به هیچ جا و به کسی نداشت. ولی گویا اشک های او جواب داد و او بدون اینکه بداند با رستم آشنا گردید. اینک شاد…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۱۰
امید به عشق و زندگی همیشه معجزه آفرین بوده است.
منیژه با عشق و امید در حالی که دستانش خونین شده بود، هیزم فراهم کرد. ساعت ها برای او به اندازه سالها می گذشت. در انتظار شب چشم به آسمان داشت، اینک عفریت شب سایه های خودش را بر صحرا گسترش میداد. منیژه خوشحال و امیدوار دست بکار شد. او هیزم ها را آتش زد، شعله های آتش راهنمای خوبی برای تهمتن و یارانش بود .
رستم که قبل از آمدن با یزدان به راز و نیاز پرداخت، آنگاه خود و یارانش لباس رزم پوشیدند و به سمت آتش به راه افتادند.
سنگ بزرگی که بر چاه نشانده بودند با فشار چند تن از دلاوران از جا تکان نخورد. چرا که آن سنگ را اکوان دیو آورده بود. تهمتن از رخش بزیر آمد با قدرت فوقالعاده ای که داشت، سنگ را به کناری پرتاب کرد.
ز رخش اندر آمد گو شیرنر
زره دامنش را بزد بر کمر
ز یزدان جان آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت داست
بینداخت در بیشهٔ شهر چین
بلرزید ازان سنگ روی زمین
با آشکار شدن دهانه چاه با صدایی بلند بیژن را فراخواند. بیژن که متوجه صداها شده بود با صدای رنجور از رستم تشکر کرد. رستم در حالی که به داخل چاه خم شده بود از بیژن قول گرفت که گرگین را ببخشد. پهلوان زاده نامدار با نفرت نام گرگین را بر زبان راند و گفت در اولین دیدار من با او به عمرش خاتمه خواهم داد.
رستم که چنین دید شرط بخشیدن گرگین را تنها راه نجات بیژن دانست و بیژن ناچار گرگین را بخشید. آنگاه دلاوران توانستند بیژن را در حالی که قابل شناختن نبود از چاه بیرون بیاورند.
برهنه تن و موی و ناخن دراز
گدازیده از رنج و درد و نیاز
همه تن پر از خون و رخساره زرد
از آن بندِ زنجیرِ زنگار خورد
رستم وقتی چهره رنجور پهلوان زاده را دید، در حالی که به شدت ناراحت شده بود زنجیر از دست و پای او باز کرد. سر و صورت او را شست. گرگین جلو رفت صورت بیژن را بوسید و از کار ناشایست خود عذرها خواست. رستم از بیژن و منیژه خواست با پهلوان اشکِش به ایران برگردند. بیژن قبول نکرد و خواستار حمله به کاخ افراسیاب شد.
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو
که ما امشب از کین افراسیاب
نیابیم آرام و نه خورد و خواب
یکی کار سازم کنون بر درش
که فردا بخندد برو کشورش
بدو گفت بیژن منم پیشرو
که از من همی کینه سازند نو
آنان شبانه به قصر افراسیاب حمله کرده در جلوی کاخ نبرد بالا گرفت و نگهبانان بزودی از پا در آمده ایرانیان پا بداخل قصر گذاشتند. رستم با رجز خوانی افراسیاب را خطاب کرده و او را بخاطر شکنجه های بیژن نکوهش کرد.
ز دهلیز در رستم آواز داد
که خواب تو خوش باد و گردانت شاد
بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه
مگر باره دیدی ز آهن براه
منم رستم زابلی پور زال
نه هنگام خوابست و آرام و هال
شکستم در بند زندان تو
که سنگ گران بد نگهبان تو
رها شد سر و پای بیژن ز بند
بداماد بر کس نسازد گزند
افراسیاب که چنین دید با فریادی تمامی نگهبانان را به حمله تشویق کرد. آنگاه خود در آن شلوغی از مهلکه گریخت. تهمتن و دیگر دلاوران با پایمردی و رشادت قصر را تصرف کردند. آنگاه دلاوران را به آرامش دعوت کرد. گفت اینک افراسیاب با لشگر مجهز و بیشمار باز خواهد گشت، باید خود را آماده این برخورد خونین نماییم.
بلشکر فرستاد رستم پیام
که شمشیر کین بر کشید از نیام
که من بیگمانم کزین پس بکین
سیه گردد از سم اسبان زمین
گشن لشکری سازد افراسیاب
به نیزه بپوشد رخ آفتاب
✳️ادامه دارد...
#رستم
#اشکِش
#بیژن
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🔹قسمت ۱۰
امید به عشق و زندگی همیشه معجزه آفرین بوده است.
منیژه با عشق و امید در حالی که دستانش خونین شده بود، هیزم فراهم کرد. ساعت ها برای او به اندازه سالها می گذشت. در انتظار شب چشم به آسمان داشت، اینک عفریت شب سایه های خودش را بر صحرا گسترش میداد. منیژه خوشحال و امیدوار دست بکار شد. او هیزم ها را آتش زد، شعله های آتش راهنمای خوبی برای تهمتن و یارانش بود .
رستم که قبل از آمدن با یزدان به راز و نیاز پرداخت، آنگاه خود و یارانش لباس رزم پوشیدند و به سمت آتش به راه افتادند.
سنگ بزرگی که بر چاه نشانده بودند با فشار چند تن از دلاوران از جا تکان نخورد. چرا که آن سنگ را اکوان دیو آورده بود. تهمتن از رخش بزیر آمد با قدرت فوقالعاده ای که داشت، سنگ را به کناری پرتاب کرد.
ز رخش اندر آمد گو شیرنر
زره دامنش را بزد بر کمر
ز یزدان جان آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت داست
بینداخت در بیشهٔ شهر چین
بلرزید ازان سنگ روی زمین
با آشکار شدن دهانه چاه با صدایی بلند بیژن را فراخواند. بیژن که متوجه صداها شده بود با صدای رنجور از رستم تشکر کرد. رستم در حالی که به داخل چاه خم شده بود از بیژن قول گرفت که گرگین را ببخشد. پهلوان زاده نامدار با نفرت نام گرگین را بر زبان راند و گفت در اولین دیدار من با او به عمرش خاتمه خواهم داد.
رستم که چنین دید شرط بخشیدن گرگین را تنها راه نجات بیژن دانست و بیژن ناچار گرگین را بخشید. آنگاه دلاوران توانستند بیژن را در حالی که قابل شناختن نبود از چاه بیرون بیاورند.
برهنه تن و موی و ناخن دراز
گدازیده از رنج و درد و نیاز
همه تن پر از خون و رخساره زرد
از آن بندِ زنجیرِ زنگار خورد
رستم وقتی چهره رنجور پهلوان زاده را دید، در حالی که به شدت ناراحت شده بود زنجیر از دست و پای او باز کرد. سر و صورت او را شست. گرگین جلو رفت صورت بیژن را بوسید و از کار ناشایست خود عذرها خواست. رستم از بیژن و منیژه خواست با پهلوان اشکِش به ایران برگردند. بیژن قبول نکرد و خواستار حمله به کاخ افراسیاب شد.
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو
که ما امشب از کین افراسیاب
نیابیم آرام و نه خورد و خواب
یکی کار سازم کنون بر درش
که فردا بخندد برو کشورش
بدو گفت بیژن منم پیشرو
که از من همی کینه سازند نو
آنان شبانه به قصر افراسیاب حمله کرده در جلوی کاخ نبرد بالا گرفت و نگهبانان بزودی از پا در آمده ایرانیان پا بداخل قصر گذاشتند. رستم با رجز خوانی افراسیاب را خطاب کرده و او را بخاطر شکنجه های بیژن نکوهش کرد.
ز دهلیز در رستم آواز داد
که خواب تو خوش باد و گردانت شاد
بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه
مگر باره دیدی ز آهن براه
منم رستم زابلی پور زال
نه هنگام خوابست و آرام و هال
شکستم در بند زندان تو
که سنگ گران بد نگهبان تو
رها شد سر و پای بیژن ز بند
بداماد بر کس نسازد گزند
افراسیاب که چنین دید با فریادی تمامی نگهبانان را به حمله تشویق کرد. آنگاه خود در آن شلوغی از مهلکه گریخت. تهمتن و دیگر دلاوران با پایمردی و رشادت قصر را تصرف کردند. آنگاه دلاوران را به آرامش دعوت کرد. گفت اینک افراسیاب با لشگر مجهز و بیشمار باز خواهد گشت، باید خود را آماده این برخورد خونین نماییم.
بلشکر فرستاد رستم پیام
که شمشیر کین بر کشید از نیام
که من بیگمانم کزین پس بکین
سیه گردد از سم اسبان زمین
گشن لشکری سازد افراسیاب
به نیزه بپوشد رخ آفتاب
✳️ادامه دارد...
#رستم
#اشکِش
#بیژن
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
❤2👍2
🌲🌲🌲
دولت هر چیزی را که لمس می کند کثیف و آلوده می کند. توسط باندهای قاتلان، غارتگران و دزدان اداره می شود که در محاصره جلادها و مبلغان مشتاق قرار دارند.
#هانس_هرمان_هپه
#پگاه_اندیشه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
دولت هر چیزی را که لمس می کند کثیف و آلوده می کند. توسط باندهای قاتلان، غارتگران و دزدان اداره می شود که در محاصره جلادها و مبلغان مشتاق قرار دارند.
#هانس_هرمان_هپه
#پگاه_اندیشه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤1
⬜️🟩 زن باهوش ، شیخ حسن بصری و شیخ کاظم صدیقی
🟢شیخ کاظم صدیقی نیز در تاریخ بی همتاست ، نمونه نزدیکش شیخ حسن بصری هست، که به چند نمونه از کرامات وی اشاره میشود.
◻️شیخ حسن بصری یکی از زهاد و عباد زمانه خویش بود.
این مرد روزی بالای منبر گفت: هر کس می خواهد بهشت بخرد بیاید مردم ازدحام کرده و شروع به خرید کردند، شیخ تمام بهشت را فروخت و تمام شد شخصی آمده گفت: من دیر رسیده ام اموال زیادی هم دارم باید به من هم جائی از بهشت را بفروشید، شیخ گفت: جاها تمام شده مگر جای خودش و جای الاغش، که مانده است.
بالخره شیخ کَرَم کرد و با فروش محل الاغش موافقت کرد.
و این عمل شیخ هم به سایر کراماتش افزوده گردید.
🔶 روزی دیگر شیخ مجددا به فروش بهشت مشغول بود. یکیاز مریدان پرسید: یا شیخ مگر در مرحله قبلی، کل بهشت به فروش نرفته بود؟!
شیخ لبخند میلحی زد و با نگاه عاقل اندر سفيه فرمود: بهشت را طبقاتی هست. در مرحله اول فقط یکی از طبقات بفروش رفت!!
🔶روزی بین نماز گفت: «چخ چخ» (صدای راندن سگ ها ) پس از نماز پرسیدند: چرا، چخ چخ کردی؟ گفت هم اکنون که در بصره هستم مکه را مشاهده کردم که سگی می خواهد داخل مسجدالحرام شود باین وسیله آن سگ را از مسجدالحرام دور کردم!
مردم از این کلام شیخ در شگفت شده، ایمان ارادتشان نسبت به شیخ افزونتر شد.
🟠 روزی دیگر در حال سجده شیخ را بول بگرفتی و نتوانست کنترل کند پس شلوار خیس شده و سجدهٔ آخر برای یافتن تدبیر طولانی.
جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندندی. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز به اتمام برد جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که معجزه ای دیگر را باز گفت :
در حال سجده، دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند پس به کمک آنها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته و در حال نجات آنان بودم.
جماعت به شیخ مرحبا گفتند و از آب دریای سرخ بر سر و صورت برای تبرک بمالیدندی !!😊
در بین آنها یکی خوش باورتر از همه بود به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفت.زن که بسیار با هوش و عاقل بود،
گفت : باید چنین شیخ با چنین کراماتی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد و زن گفت تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.
زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغهای پخته شده را بر روی برنجها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت به مرد میزبان گفت غذای من مرغ ندارد مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست.
🟡 زن که منتظر چنین فرصتی ذی قیمتی بود، گفت: یا شیخ تو که در بصره، مکه را با این همه دوری و بعد مسافت مشاهده می کنی و سگ را از مسجدالحرام میرانی ، در نماز آدم ها را از دریای سرخ نجات میدهی، پس چرا در اینجا مرغ را زیر برنجها با این فاصله اندک نمی بینی.
🟣اکنون چند مورد از کرامات بیان شده توسط شیخ کاظم صدیقی توجه کنید.
"امام زمان زیرتابوت آیتالله خزعلی بود!"
"یکی از صلحا ۳۰ سال قبل از وفات آقای بروجردی در عالم رؤیا دیده بود که نبی مکرم اسلام، شمشیری را به امام خمینی داد و او هم سر شاه را برید و امعاء و احشای او را بیرون ریخت!"
"آیتالله مصباح یزدی زمان دقیق فوت خود را پیشبینی کرد و موقعِ غسلِ جنازهاش چشمان خود را باز کرد و به غسال لبخند زد!"
"چرا صبر نکردیم تا موریانه بیاید و عهدنامه آنها [تحریم های هستهای] را بخورد؟"(۹۴)
"فردی که از شب تا صبح کنار پیکر شیخ فضلالله نوری مانده بود… پس از مدتی متوجه میشود که صدای تلاوت قرآن از پیکر شیخ فضلالله نوری شنیده میشود."(۹۳)
"اگر درِ آمریکا به روی ما بسته شود… خود آنها [آمریکایی ها] از گرسنگی می میرند."(۹۳)
"اگر حضرت آقا همسر آقای رییسجمهور [احمدینژاد] را طلاق دهد، همسر رییسجمهور برایش حرام میشود و رییسجمهور نمیتواند به او دست بزند."(۹۰)
"امام زمان فرمودند امامزادهها نامههای مردم را برای من حواله میکنند و من آنها را پاراف و امضاء میکنم" (۹۸)
یاشار سلطانی فسادستیز شجاع نیز می پرسد:
یا شیخ‼️
با این همه کرامات و بصیرت و ارتباط با عوالم غیب و شهود ،ارتباط با عالم ارواح و خبر از حال و احوال آنلاین امان زمان عج چگونه مطالب اسناد زمین را امضا کردی ولی از محتوای آن اطلاع حاصل نکردی⁉️
✍علی مرادی
🟢شیخ کاظم صدیقی نیز در تاریخ بی همتاست ، نمونه نزدیکش شیخ حسن بصری هست، که به چند نمونه از کرامات وی اشاره میشود.
◻️شیخ حسن بصری یکی از زهاد و عباد زمانه خویش بود.
این مرد روزی بالای منبر گفت: هر کس می خواهد بهشت بخرد بیاید مردم ازدحام کرده و شروع به خرید کردند، شیخ تمام بهشت را فروخت و تمام شد شخصی آمده گفت: من دیر رسیده ام اموال زیادی هم دارم باید به من هم جائی از بهشت را بفروشید، شیخ گفت: جاها تمام شده مگر جای خودش و جای الاغش، که مانده است.
بالخره شیخ کَرَم کرد و با فروش محل الاغش موافقت کرد.
و این عمل شیخ هم به سایر کراماتش افزوده گردید.
🔶 روزی دیگر شیخ مجددا به فروش بهشت مشغول بود. یکیاز مریدان پرسید: یا شیخ مگر در مرحله قبلی، کل بهشت به فروش نرفته بود؟!
شیخ لبخند میلحی زد و با نگاه عاقل اندر سفيه فرمود: بهشت را طبقاتی هست. در مرحله اول فقط یکی از طبقات بفروش رفت!!
🔶روزی بین نماز گفت: «چخ چخ» (صدای راندن سگ ها ) پس از نماز پرسیدند: چرا، چخ چخ کردی؟ گفت هم اکنون که در بصره هستم مکه را مشاهده کردم که سگی می خواهد داخل مسجدالحرام شود باین وسیله آن سگ را از مسجدالحرام دور کردم!
مردم از این کلام شیخ در شگفت شده، ایمان ارادتشان نسبت به شیخ افزونتر شد.
🟠 روزی دیگر در حال سجده شیخ را بول بگرفتی و نتوانست کنترل کند پس شلوار خیس شده و سجدهٔ آخر برای یافتن تدبیر طولانی.
جماعت پشت سر هم در حالت سجده ماندندی. بعد از مدتی شیخ از سجده بلند شد و سلام داد و نماز به اتمام برد جماعت پشت سر علت این سجده طولانی را جویا شدند. شیخ که معجزه ای دیگر را باز گفت :
در حال سجده، دیدم زن و شوهر جوانی در دریای سرخ در حال غرق شدن هستند پس به کمک آنها رفتم و علت طولانی شدن این بود که آنجا رفته و در حال نجات آنان بودم.
جماعت به شیخ مرحبا گفتند و از آب دریای سرخ بر سر و صورت برای تبرک بمالیدندی !!😊
در بین آنها یکی خوش باورتر از همه بود به منزل رفت و قضیه نجات آن زن و مرد جوان توسط شیخ در حال سجده را به همسرش گفت.زن که بسیار با هوش و عاقل بود،
گفت : باید چنین شیخ با چنین کراماتی را برای صرف غذا به خانه دعوت کنیم تا خیر و برکت به خانه بیاید. مرد را این فکر خوش آمد و زن گفت تنی چند از یاران شیخ را نیز دعوت کن.
القصه زن غذایی درست کرد و شیخ و یاران از در درآمدند.
زن غذا را در آشپزخانه منزل کشید و مرغهای پخته شده را بر روی برنجها گذاشت و مرغ شیخ را زیر برنج پنهان کرد.غذای هر یک از میهمانان را دادند و شیخ نگاهی به غذای خود انداخت به مرد میزبان گفت غذای من مرغ ندارد مرد شرمنده شده بانوی خانه را خواست.
🟡 زن که منتظر چنین فرصتی ذی قیمتی بود، گفت: یا شیخ تو که در بصره، مکه را با این همه دوری و بعد مسافت مشاهده می کنی و سگ را از مسجدالحرام میرانی ، در نماز آدم ها را از دریای سرخ نجات میدهی، پس چرا در اینجا مرغ را زیر برنجها با این فاصله اندک نمی بینی.
🟣اکنون چند مورد از کرامات بیان شده توسط شیخ کاظم صدیقی توجه کنید.
"امام زمان زیرتابوت آیتالله خزعلی بود!"
"یکی از صلحا ۳۰ سال قبل از وفات آقای بروجردی در عالم رؤیا دیده بود که نبی مکرم اسلام، شمشیری را به امام خمینی داد و او هم سر شاه را برید و امعاء و احشای او را بیرون ریخت!"
"آیتالله مصباح یزدی زمان دقیق فوت خود را پیشبینی کرد و موقعِ غسلِ جنازهاش چشمان خود را باز کرد و به غسال لبخند زد!"
"چرا صبر نکردیم تا موریانه بیاید و عهدنامه آنها [تحریم های هستهای] را بخورد؟"(۹۴)
"فردی که از شب تا صبح کنار پیکر شیخ فضلالله نوری مانده بود… پس از مدتی متوجه میشود که صدای تلاوت قرآن از پیکر شیخ فضلالله نوری شنیده میشود."(۹۳)
"اگر درِ آمریکا به روی ما بسته شود… خود آنها [آمریکایی ها] از گرسنگی می میرند."(۹۳)
"اگر حضرت آقا همسر آقای رییسجمهور [احمدینژاد] را طلاق دهد، همسر رییسجمهور برایش حرام میشود و رییسجمهور نمیتواند به او دست بزند."(۹۰)
"امام زمان فرمودند امامزادهها نامههای مردم را برای من حواله میکنند و من آنها را پاراف و امضاء میکنم" (۹۸)
یاشار سلطانی فسادستیز شجاع نیز می پرسد:
یا شیخ‼️
با این همه کرامات و بصیرت و ارتباط با عوالم غیب و شهود ،ارتباط با عالم ارواح و خبر از حال و احوال آنلاین امان زمان عج چگونه مطالب اسناد زمین را امضا کردی ولی از محتوای آن اطلاع حاصل نکردی⁉️
✍علی مرادی
👍5❤2👏1🤬1
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۱۰ امید به عشق و زندگی همیشه معجزه آفرین بوده است. منیژه با عشق و امید در حالی که دستانش خونین شده بود، هیزم فراهم کرد. ساعت ها برای او به اندازه سالها می گذشت. در انتظار شب چشم به آسمان داشت، اینک عفریت شب سایه های خودش را…
✅ داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت ۱۱
اینک با نجات بیژن و تصرف قصر افراسیاب، گروه دلاوران ایرانی با آمادگی کامل خود را برای بر خورد نهایی آماده میکردند.
با طلوع خورشید به امر پادشاه سپاهیان پادگان شهر که از شکست روز قبل یارانشان ناراحت شده بودند، با آرایش جنگی به سمت گروه کوچک ایرانی به راه افتادند:
چو خورشید سر بر زد از کوهسار
سواران توران ببستند بار
بتوفید شهر و بر آمد خروش
تو گفتی همی کر کند نعره گوش
به درگاه آفراسیاب آمدند
کمربستگان بر درش صف زدند
همه جنگ را بسته میان
همه دل پر از کین ایرانیان
سپاهیان تورانی منتظر فرمان حمله بودند تا خود را از ننگ شکست روز قبل برهانند. به دستور افراسیاب پیران ویسه فرماندهی سپاهیان را بر عهده گرفت. پیران فرمان محاصره کردن شهر را داد.
رستم که دیده بانانی تعيین کرده بود، خبر نزدیک شدن سپاهیان افراسیاب را اعلام کردند. رستم از این خبر هیچ ناراحت نشد. خونسرد و آرام فرمان آماده باش صادر کرد. ابتدا منیژه را با انبوهی از اشياء قابل حمل و ارزشمند به جانبی که امنیت داشت فرستاد. خود بر بالای بلندی رفت با نطقی کوتاه روحیه جنگاوران را تقویت کند:
به گُردان جنگاور آواز داد
که پیش آمده امروز ننگ و نبرد
کجا تیغ و زوبینِ زهر آبدار
کجا نیزه و گرزُ گاو سار
هنرها کنون کرد باید پدید
بر این دشت بر ، کینه باید کشید
اینک با بیرون آمدن گُردان ایرانی از شهر سپاهیان تورانی به مقابل ایرانیان صف اندر صف ایستاده و بی قرار منتظر فرمان حمله بودند. رستم نسبت به آرایش جنگی دشمن جناح چپ و راست سپاه را به فرماندهی دو پهلوان سپرد. خود به اتفاق بیژن در مرکز قرار گرفت.
صدای شیپور جنگ در فضا پیچید و همهمه سربازان تبدیل به نعره و خروش گردید.
بجوشید دشت و بتوفید کوه
زبانگ سوارانِ هر دو گروه
همی گُرز بارید همچون تگرگ
اَبر جوشن و تیر و خُود و ترک
رستم دلاورانه به هر سو می تاخت، سپاهان توران از جلوی رخش می گریختند. خروش های او مانند خون در رگ و جان دلاوران ایرانی نيرو میداد و به همان اندازه روحیه دشمنان تضعیف می گردید. دیگر دلاوران ایرانی چون رهّام، فرهاد، و اشکِش مردانه می جنگیدند. در این میان گرگین با تمام وجود شمشیر میزد، به طوری که کسی جلودارش نبود. او میخواست جبران اشتباهاتش را بدی نوسیله جبران نماید. در بحبوحه آوردگاه چشم اشکِش به گرسیوز برادر افراسیاب افتاد. بدان سمت راند چیزی نمانده بود که او را دستگیر نماید که گرسیوز روی به گریز نهاد. بیژن هم در حالیکه ضعف شدیدی داشت با دلی از کینه و انتقام مردانه می جنگید. با هر ضربه او یکی نقش بر زمین می شد. افراسیاب که دید بسیاری از فرماندهان او کشته شده، بر اسب تازه نفسی نشست و مانند همیشه از ترس گرفتار شدن به دست رستم گریخت. با فرار افراسیاب دیگر سربازانش دست از مقاومت کشیده روی به گریز نهادند. در این برخورد غنائم زیادی به دست ایرانیان افتاد. بدینسان اولین جشن آزادی بیژن، خود به خود بر گزار گردید.
سپهدار چون بخت برگشته دید
دلیران توران همه کشته دید
بیفگند شمشیر هندی ز دست
یکی اسب آسودهتر برنشست
خود و ویژگان سوی توران شتافت
کزایرانیان کام و کینه نیافت
برفت از پسش رستم گرد گیر
ببارید بر لشکرش گُرز و تیر
دو فرسنگ چون اژدهای دژم
همی مردم آهخت ازیشان بدم
سواران جنگی ز توران هزار
گرفتند زنده پس از کارزار
بلشکرگه آمد ازان رزمگاه
که بخشش کند خواسته بر سپاه
✳️ادامه دارد...
#رهّام
#اشکِش
#فرهاد
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🔹قسمت ۱۱
اینک با نجات بیژن و تصرف قصر افراسیاب، گروه دلاوران ایرانی با آمادگی کامل خود را برای بر خورد نهایی آماده میکردند.
با طلوع خورشید به امر پادشاه سپاهیان پادگان شهر که از شکست روز قبل یارانشان ناراحت شده بودند، با آرایش جنگی به سمت گروه کوچک ایرانی به راه افتادند:
چو خورشید سر بر زد از کوهسار
سواران توران ببستند بار
بتوفید شهر و بر آمد خروش
تو گفتی همی کر کند نعره گوش
به درگاه آفراسیاب آمدند
کمربستگان بر درش صف زدند
همه جنگ را بسته میان
همه دل پر از کین ایرانیان
سپاهیان تورانی منتظر فرمان حمله بودند تا خود را از ننگ شکست روز قبل برهانند. به دستور افراسیاب پیران ویسه فرماندهی سپاهیان را بر عهده گرفت. پیران فرمان محاصره کردن شهر را داد.
رستم که دیده بانانی تعيین کرده بود، خبر نزدیک شدن سپاهیان افراسیاب را اعلام کردند. رستم از این خبر هیچ ناراحت نشد. خونسرد و آرام فرمان آماده باش صادر کرد. ابتدا منیژه را با انبوهی از اشياء قابل حمل و ارزشمند به جانبی که امنیت داشت فرستاد. خود بر بالای بلندی رفت با نطقی کوتاه روحیه جنگاوران را تقویت کند:
به گُردان جنگاور آواز داد
که پیش آمده امروز ننگ و نبرد
کجا تیغ و زوبینِ زهر آبدار
کجا نیزه و گرزُ گاو سار
هنرها کنون کرد باید پدید
بر این دشت بر ، کینه باید کشید
اینک با بیرون آمدن گُردان ایرانی از شهر سپاهیان تورانی به مقابل ایرانیان صف اندر صف ایستاده و بی قرار منتظر فرمان حمله بودند. رستم نسبت به آرایش جنگی دشمن جناح چپ و راست سپاه را به فرماندهی دو پهلوان سپرد. خود به اتفاق بیژن در مرکز قرار گرفت.
صدای شیپور جنگ در فضا پیچید و همهمه سربازان تبدیل به نعره و خروش گردید.
بجوشید دشت و بتوفید کوه
زبانگ سوارانِ هر دو گروه
همی گُرز بارید همچون تگرگ
اَبر جوشن و تیر و خُود و ترک
رستم دلاورانه به هر سو می تاخت، سپاهان توران از جلوی رخش می گریختند. خروش های او مانند خون در رگ و جان دلاوران ایرانی نيرو میداد و به همان اندازه روحیه دشمنان تضعیف می گردید. دیگر دلاوران ایرانی چون رهّام، فرهاد، و اشکِش مردانه می جنگیدند. در این میان گرگین با تمام وجود شمشیر میزد، به طوری که کسی جلودارش نبود. او میخواست جبران اشتباهاتش را بدی نوسیله جبران نماید. در بحبوحه آوردگاه چشم اشکِش به گرسیوز برادر افراسیاب افتاد. بدان سمت راند چیزی نمانده بود که او را دستگیر نماید که گرسیوز روی به گریز نهاد. بیژن هم در حالیکه ضعف شدیدی داشت با دلی از کینه و انتقام مردانه می جنگید. با هر ضربه او یکی نقش بر زمین می شد. افراسیاب که دید بسیاری از فرماندهان او کشته شده، بر اسب تازه نفسی نشست و مانند همیشه از ترس گرفتار شدن به دست رستم گریخت. با فرار افراسیاب دیگر سربازانش دست از مقاومت کشیده روی به گریز نهادند. در این برخورد غنائم زیادی به دست ایرانیان افتاد. بدینسان اولین جشن آزادی بیژن، خود به خود بر گزار گردید.
سپهدار چون بخت برگشته دید
دلیران توران همه کشته دید
بیفگند شمشیر هندی ز دست
یکی اسب آسودهتر برنشست
خود و ویژگان سوی توران شتافت
کزایرانیان کام و کینه نیافت
برفت از پسش رستم گرد گیر
ببارید بر لشکرش گُرز و تیر
دو فرسنگ چون اژدهای دژم
همی مردم آهخت ازیشان بدم
سواران جنگی ز توران هزار
گرفتند زنده پس از کارزار
بلشکرگه آمد ازان رزمگاه
که بخشش کند خواسته بر سپاه
✳️ادامه دارد...
#رهّام
#اشکِش
#فرهاد
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
❤1
Forwarded from اصفهان خبر
⭕️مناطق و شهرهایی که هدف حمله اسرائیل قرار گرفتند
حملاتی که تاکنون اسرائیل به مکانهای مختلف ایران انجام داده:
🔻تهران
قیطریه
نیاوران
غرب تهران و چیتگر
شرق تهران
مهرآباد
چندین حمله به شهرک محلاتی
شهرک شهید چمران نوبنیاد
برجی در کامرانیه
نارمک
سعادت آباد
اندرزگو
مجتمع ارکیده در ستارخان
شهرک شهید دقایقی تهران(حملات گسترده)
فرحزادی
ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح
ازگل
محل سکونت علی شمخانی
شهرآرا
مجتمع اساتید میدان کتاب سعادت آباد
گرمدره
مرزداران
🔻دیگر شهرها و مکان های حساس:
چندین حمله به سایت هسته ای نطنز
تاسیسات پارچین
چندین پایگاه نظامی در تهران
رآکتور هستهای نطنز
تأسیسات نزدیک رآکتور هستهای نطنز
خنداب
رآکتور آب سنگین اراک
بروجرد
خرم آباد
همدان
پارچین
قصر شیرین
تبریز
پیرانشهر آذربایجان غربی
کرمانشاه
ایلام
اراک
/سایت سپاه پاسداران
📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf
حملاتی که تاکنون اسرائیل به مکانهای مختلف ایران انجام داده:
🔻تهران
قیطریه
نیاوران
غرب تهران و چیتگر
شرق تهران
مهرآباد
چندین حمله به شهرک محلاتی
شهرک شهید چمران نوبنیاد
برجی در کامرانیه
نارمک
سعادت آباد
اندرزگو
مجتمع ارکیده در ستارخان
شهرک شهید دقایقی تهران(حملات گسترده)
فرحزادی
ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح
ازگل
محل سکونت علی شمخانی
شهرآرا
مجتمع اساتید میدان کتاب سعادت آباد
گرمدره
مرزداران
🔻دیگر شهرها و مکان های حساس:
چندین حمله به سایت هسته ای نطنز
تاسیسات پارچین
چندین پایگاه نظامی در تهران
رآکتور هستهای نطنز
تأسیسات نزدیک رآکتور هستهای نطنز
خنداب
رآکتور آب سنگین اراک
بروجرد
خرم آباد
همدان
پارچین
قصر شیرین
تبریز
پیرانشهر آذربایجان غربی
کرمانشاه
ایلام
اراک
/سایت سپاه پاسداران
📌پایگاه اصفهان خبر
@khabar_isf
🤬2
📢پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی خطاب به ملت بزرگ ایران در پی جنایت سحرگاه امروز رژیم صهیونیستی
👈در پی جنایت سحرگاه امروز رژیم صهیونیستی علیه کشور عزیزمان، حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی خطاب به ملت بزرگ ایران پیامی صادر کردند.
متن پیام به شرح زیر است:
🖼بسمالله الرحمن الرحیم
✏️ملت بزرگ ایران!
رژیم صهیونی در سحرگاه امروز، دست پلید و خونآلود خود را به جنایتی در کشور عزیزمان گشود و ذات خبیث خود را با زدن مراکز مسکونی بیش از گذشته آشکار کرد. رژیم باید منتظر مجازاتی سخت باشد.
✏️دست قدرتمند نیروی مسلح جمهوری اسلامی او را رها نخواهد کرد باذنالله.
در حملات دشمن، تنی چند از فرماندهان و دانشمندان به شهادت رسیدند. جانشینان و همکاران آنان بیدرنگ وظائف خود را پی خواهند گرفت انشاءالله.
✏️رژیم صهیونی با این جنایت، برای خود سرنوشت تلخ و دردناکی تدارک دید و آن را قطعاً دریافت خواهد کرد.
✍سید علی خامنهای
۱۴۰۴/۳/۲۳
👈در پی جنایت سحرگاه امروز رژیم صهیونیستی علیه کشور عزیزمان، حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی خطاب به ملت بزرگ ایران پیامی صادر کردند.
متن پیام به شرح زیر است:
🖼بسمالله الرحمن الرحیم
✏️ملت بزرگ ایران!
رژیم صهیونی در سحرگاه امروز، دست پلید و خونآلود خود را به جنایتی در کشور عزیزمان گشود و ذات خبیث خود را با زدن مراکز مسکونی بیش از گذشته آشکار کرد. رژیم باید منتظر مجازاتی سخت باشد.
✏️دست قدرتمند نیروی مسلح جمهوری اسلامی او را رها نخواهد کرد باذنالله.
در حملات دشمن، تنی چند از فرماندهان و دانشمندان به شهادت رسیدند. جانشینان و همکاران آنان بیدرنگ وظائف خود را پی خواهند گرفت انشاءالله.
✏️رژیم صهیونی با این جنایت، برای خود سرنوشت تلخ و دردناکی تدارک دید و آن را قطعاً دریافت خواهد کرد.
✍سید علی خامنهای
۱۴۰۴/۳/۲۳
😢2❤1
✅در این لحظات ناآرام…
شاید خبرها پر از نگرانی باشن، اما ما هنوز کنار همایم.
ایران، سرزمینیه که بارها از دلِ سختی عبور کرده، با امید و اتحاد.
اگر میتونی، به عزیزات زنگ بزن، بهشون بگو تنها نیستن.
📿 نفس عمیق…
به طبیعت نگاه کن، به آدمها، به مهربونیهای کوچیک.
حالا بیشتر از هر وقت دیگه، به “ما بودن” نیاز داریم.
🕊️ با هم قویتر میمونیم.
‼️جلوی کودکان اخبار جنگ گوش ندید‼️
❤️به امید آرامش ابدی برای خاک سرزمینمون
🌲🌲🌲
دریغ است که ایران ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
شاید خبرها پر از نگرانی باشن، اما ما هنوز کنار همایم.
ایران، سرزمینیه که بارها از دلِ سختی عبور کرده، با امید و اتحاد.
اگر میتونی، به عزیزات زنگ بزن، بهشون بگو تنها نیستن.
📿 نفس عمیق…
به طبیعت نگاه کن، به آدمها، به مهربونیهای کوچیک.
حالا بیشتر از هر وقت دیگه، به “ما بودن” نیاز داریم.
🕊️ با هم قویتر میمونیم.
‼️جلوی کودکان اخبار جنگ گوش ندید‼️
❤️به امید آرامش ابدی برای خاک سرزمینمون
🌲🌲🌲
دریغ است که ایران ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤4
✅اگر والد یا مراقب کودکان هستید این مطلب را بخوانید؛ وقتی اضطراب از پنجره اخبار وارد خانه میشود: چگونه از کودک دربرابر وقایع اخیر محافظت کنیم؟
در روزهایی که خبرهای حمله، انفجار و مرگ، ناگهان به بخشی از مکالمات روزمره تبدیل میشوند، بچهها هم میشنوند. گاهی مستقیم از تلویزیون و گوشی، گاهی غیرمستقیم از لحن ما، تن صدایمان، یا سکوتها و نگاههایی که سعی میکنند چیزی را پنهان کنند.
🔸گاهی بچهها لزوماً نمیپرسند «چی شده؟»، ولی بدنشان میفهمد. خوابشان بههم میریزد. چسبندهتر میشوند. نقاشیهایشان تغییر میکند. سؤالهایی میپرسند که جواب دادن به آنها سخت است. در این موقعیتها چه باید کرد؟
۱. وانمود نکنیم که چیزی نشده
کودک به شدت به زبان بدن و احساسات ما حساس است. حتی اگر اخبار را نشنود، از چهرهی ما میفهمد که چیزی غیرعادیست. سکوت یا پاککردن ماجرا باعث میشود تخیلات کودک جای واقعیت را بگیرد و معمولاً این تخیلات ترسناکترند.
بهتر است چیزی بگوییم که واقعیت را ساده کند، نه حذفش کند.
مثلاً:
ساکت نمانیم، اما تصویر هم نسازیم
لازم نیست همهچیز را بگوییم. اما لازم هم نیست هیچچیز نگوییم.
میتوانیم با جملههایی ساده و بیاضطراب شروع کنیم:
«آره، بعضی از آدما ناراحتن. ما اینجا پیش همیم، و من مراقبتم.
۲. به کودک حق بدهیم که بترسد، اما تنها نماند
اگر کودک گفت «میترسم»، وظیفهی ما نترساندن بیشتر نیست، وظیفهمان تنها نگذاشتن است. نگوییم «نترس!» بلکه بگوییم:
«طبیعیه که بترسی. منم بعضی وقتا میترسم. بیا با هم حرف بزنیم، یا کاری کنیم که حالت بهتر بشه.»
احساسات کودک را به رسمیت بشناسیم، بدون اینکه غرقشان شویم.
۳. اطلاعات را متناسب با سن بدهیم
کودک ۴ ساله، نوجوان ۱۲ ساله یا یک کودک با اضطراب مزمن، هرکدام به نوعی توضیح نیاز دارند. در کل، از جزئیات خونبار و تصاویر خشونتبار دوری کنید.
۴. مراقب باشیم کودک احساس گناه یا مسئولیت نکند
بعضی کودکان فکر میکنند اگر دعا نکنند یا خوب نباشند، «جنگ بدتر میشود» یا «آدمها میمیرند». مهم است که یادشان بیاوریم این وقایع
تقصیر آنها نیست.
۵. مهمترین اصل این است برنامههای روزمره را نگه داریم، حتی اگر سخت است
روال روزانه مثل خواب، غذا، بازی، نقاشی یا مدرسه برای کودک «ستون امن» است. حتی اگر دلمان شور میزند، حتی اگر حوصلهمان نیست، تلاش برای حفظ این ساختارها به کودک کمک میکند اضطرابش را
مدیریت کند.
۶. کودک را به بازی و ساختن دعوت کنیم، نه تماشای خبر
بازیهای نمادین، قصهپردازی، نقاشی و حتی ساختن خانه با بالشها، به کودک اجازه میدهد ترسها را بازسازی کند. اینها «ابزار پردازش» هستند، نه صرفاً وقتگذرانی.
و در نهایت: اگر خودمان خوب نیستیم، از کسی کمک بگیریم
اگر اضطراب، خشم یا غم ما از کنترل خارج شد، کودک قبل از هر چیز، به والد یا بزرگسالی نیاز دارد که خودش «پایدار» باشد. کمک خواستن از دوست، مشاور، یا گروههای حمایتگر در این زمان ضعف نیست؛ نشانهی مسئولیتپذیری است.
🔸امید که همه فرزندان ایران سالم و خندان بدون هیچ نگرانی هرشب را صبح کنند./بامدادنو
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
در روزهایی که خبرهای حمله، انفجار و مرگ، ناگهان به بخشی از مکالمات روزمره تبدیل میشوند، بچهها هم میشنوند. گاهی مستقیم از تلویزیون و گوشی، گاهی غیرمستقیم از لحن ما، تن صدایمان، یا سکوتها و نگاههایی که سعی میکنند چیزی را پنهان کنند.
🔸گاهی بچهها لزوماً نمیپرسند «چی شده؟»، ولی بدنشان میفهمد. خوابشان بههم میریزد. چسبندهتر میشوند. نقاشیهایشان تغییر میکند. سؤالهایی میپرسند که جواب دادن به آنها سخت است. در این موقعیتها چه باید کرد؟
۱. وانمود نکنیم که چیزی نشده
کودک به شدت به زبان بدن و احساسات ما حساس است. حتی اگر اخبار را نشنود، از چهرهی ما میفهمد که چیزی غیرعادیست. سکوت یا پاککردن ماجرا باعث میشود تخیلات کودک جای واقعیت را بگیرد و معمولاً این تخیلات ترسناکترند.
بهتر است چیزی بگوییم که واقعیت را ساده کند، نه حذفش کند.
مثلاً:
ساکت نمانیم، اما تصویر هم نسازیم
لازم نیست همهچیز را بگوییم. اما لازم هم نیست هیچچیز نگوییم.
میتوانیم با جملههایی ساده و بیاضطراب شروع کنیم:
«آره، بعضی از آدما ناراحتن. ما اینجا پیش همیم، و من مراقبتم.
۲. به کودک حق بدهیم که بترسد، اما تنها نماند
اگر کودک گفت «میترسم»، وظیفهی ما نترساندن بیشتر نیست، وظیفهمان تنها نگذاشتن است. نگوییم «نترس!» بلکه بگوییم:
«طبیعیه که بترسی. منم بعضی وقتا میترسم. بیا با هم حرف بزنیم، یا کاری کنیم که حالت بهتر بشه.»
احساسات کودک را به رسمیت بشناسیم، بدون اینکه غرقشان شویم.
۳. اطلاعات را متناسب با سن بدهیم
کودک ۴ ساله، نوجوان ۱۲ ساله یا یک کودک با اضطراب مزمن، هرکدام به نوعی توضیح نیاز دارند. در کل، از جزئیات خونبار و تصاویر خشونتبار دوری کنید.
۴. مراقب باشیم کودک احساس گناه یا مسئولیت نکند
بعضی کودکان فکر میکنند اگر دعا نکنند یا خوب نباشند، «جنگ بدتر میشود» یا «آدمها میمیرند». مهم است که یادشان بیاوریم این وقایع
تقصیر آنها نیست.
۵. مهمترین اصل این است برنامههای روزمره را نگه داریم، حتی اگر سخت است
روال روزانه مثل خواب، غذا، بازی، نقاشی یا مدرسه برای کودک «ستون امن» است. حتی اگر دلمان شور میزند، حتی اگر حوصلهمان نیست، تلاش برای حفظ این ساختارها به کودک کمک میکند اضطرابش را
مدیریت کند.
۶. کودک را به بازی و ساختن دعوت کنیم، نه تماشای خبر
بازیهای نمادین، قصهپردازی، نقاشی و حتی ساختن خانه با بالشها، به کودک اجازه میدهد ترسها را بازسازی کند. اینها «ابزار پردازش» هستند، نه صرفاً وقتگذرانی.
و در نهایت: اگر خودمان خوب نیستیم، از کسی کمک بگیریم
اگر اضطراب، خشم یا غم ما از کنترل خارج شد، کودک قبل از هر چیز، به والد یا بزرگسالی نیاز دارد که خودش «پایدار» باشد. کمک خواستن از دوست، مشاور، یا گروههای حمایتگر در این زمان ضعف نیست؛ نشانهی مسئولیتپذیری است.
🔸امید که همه فرزندان ایران سالم و خندان بدون هیچ نگرانی هرشب را صبح کنند./بامدادنو
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
❤3👍1
ایران از پای نمی افتد...
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
❤3👍2
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
✅ داستان بیژن و منیژه 🔹قسمت ۱۱ اینک با نجات بیژن و تصرف قصر افراسیاب، گروه دلاوران ایرانی با آمادگی کامل خود را برای بر خورد نهایی آماده میکردند. با طلوع خورشید به امر پادشاه سپاهیان پادگان شهر که از شکست روز قبل یارانشان ناراحت شده بودند، با آرایش جنگی…
✅داستان بیژن و منیژه
🔹قسمت آخر
اندک دلاوران ایرانی پیروزی بزرگی را، آن هم در خاک توران، رقم زدند. با بدست آوردن پیروزی سپاه کوچک رستم به سرعت به سمت مرز به راه افتادند. رستم با گذشتن از مرز پیکی به دربار فرستاد تا خبر پیروزی و نجات بیژن را به عرض پادشاه برساند. خبر به سرعت پخش گردید. ایرانیان در مسیر سپاه رستم همه جا را آذین بستند. تعدادی از دلاوران مانند گیو و گودرز چندین فرسخ به استقبال سپاه رستم آمدند.
با مشاهده سپاه همه از اسب پیاده شده آغوش گشوده یکدیگر را در بغل گرفتند. از آن جمله دیدار گیو و رستم و گیو و بیژن تماشایی بود. همه از رستم تمجید و تشکر کرده و او را ستایش می کردند:
چو آمد پدیدار از انبوه نیو
پیاده شد از باره گودرز و گیو
ز اسب اندرآمد جهان پهلوان
بپرسیدش از رنجدیده گوان
برو آفرین کرد گودرز و گیو
که ای نامبردار و سالار نیو
دلیر از تو گردد بهر جای شیر
سپهر از تو هرگز مگرداد سیر
ترا جاودان باد یزدان پناه
بکام تو گرداد خورشید و ماه
همه بنده کردی تو این دوده را
زتو یافتم پور گم بوده را
پس از آن رستم با بیژن به دیدار کیخسرو شتافتند. رستم و بیژن ادای احترام کرده، شاه از تخت بلند شد. بغل گشود و رستم را در آغوش گرفت. رستم دست بیژن را در دست پادشاه گذاشت و گفت این هم قولی که داده بودم. کیخسرو تهمتن را گرامی داشت و او را ستود:
بر او آفرین کرد خسرو به مهر
که جاوید باد به کامت سپهر
خُنُک زال کِش بگذرد روزگار
بماند به گیتی تو را یادگار
خجسته بر و بوم زابل که شیر
همی پروراند گوان و دلیر
خُنُک شهر ایران و فرخ گوان
که دارند چون تو یکی پهلوان
به خورشید ماند همی کار تو
به گیتی پراگنده کردار تو
آنگاه گیو از شاه ایران به جهت همکاری برای نجات بیژن تشکر کرد.
کیخسرو همان روز تشکیل جشنی را داد تا همگان در این جشن شرکت کنند.
رستم روز بعد به خدمت کیخسرو رسید و اجازه خواست به زابل بر گردد. پادشاه ضمن دادن هدایای بسیار نیکو او را مرخص کرد. پس از بازگشت رستم به زادگاهش کیخسرو بیژن را خواست و گفت: اینک مو به مو تمام وقایع را از شروع حمله به گرازان شرح دهد. پس از آنکه بیژن تمام وقایع را شرح داد. کیخسرو امر کرد جامه های فاخر و هدایای ارزشمند و درم و دینار فروان به او بخشند. همچنین گفت که با منیژه رفتار بزرگ منشانه ای در پیش بگیرد و به محبت کند و تشکیل زندگی داده جهان را به شادی بگذرانند:
بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر و بوم
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فرش و هرگونه چیز
به بیژن بفرمود کاین خواسته
ببر سوی ترکِ روان کاسته
توبا او جهان را به شادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار
تو با او جهان را بشادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار
✳️داستانهای شاهنامه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🔹قسمت آخر
اندک دلاوران ایرانی پیروزی بزرگی را، آن هم در خاک توران، رقم زدند. با بدست آوردن پیروزی سپاه کوچک رستم به سرعت به سمت مرز به راه افتادند. رستم با گذشتن از مرز پیکی به دربار فرستاد تا خبر پیروزی و نجات بیژن را به عرض پادشاه برساند. خبر به سرعت پخش گردید. ایرانیان در مسیر سپاه رستم همه جا را آذین بستند. تعدادی از دلاوران مانند گیو و گودرز چندین فرسخ به استقبال سپاه رستم آمدند.
با مشاهده سپاه همه از اسب پیاده شده آغوش گشوده یکدیگر را در بغل گرفتند. از آن جمله دیدار گیو و رستم و گیو و بیژن تماشایی بود. همه از رستم تمجید و تشکر کرده و او را ستایش می کردند:
چو آمد پدیدار از انبوه نیو
پیاده شد از باره گودرز و گیو
ز اسب اندرآمد جهان پهلوان
بپرسیدش از رنجدیده گوان
برو آفرین کرد گودرز و گیو
که ای نامبردار و سالار نیو
دلیر از تو گردد بهر جای شیر
سپهر از تو هرگز مگرداد سیر
ترا جاودان باد یزدان پناه
بکام تو گرداد خورشید و ماه
همه بنده کردی تو این دوده را
زتو یافتم پور گم بوده را
پس از آن رستم با بیژن به دیدار کیخسرو شتافتند. رستم و بیژن ادای احترام کرده، شاه از تخت بلند شد. بغل گشود و رستم را در آغوش گرفت. رستم دست بیژن را در دست پادشاه گذاشت و گفت این هم قولی که داده بودم. کیخسرو تهمتن را گرامی داشت و او را ستود:
بر او آفرین کرد خسرو به مهر
که جاوید باد به کامت سپهر
خُنُک زال کِش بگذرد روزگار
بماند به گیتی تو را یادگار
خجسته بر و بوم زابل که شیر
همی پروراند گوان و دلیر
خُنُک شهر ایران و فرخ گوان
که دارند چون تو یکی پهلوان
به خورشید ماند همی کار تو
به گیتی پراگنده کردار تو
آنگاه گیو از شاه ایران به جهت همکاری برای نجات بیژن تشکر کرد.
کیخسرو همان روز تشکیل جشنی را داد تا همگان در این جشن شرکت کنند.
رستم روز بعد به خدمت کیخسرو رسید و اجازه خواست به زابل بر گردد. پادشاه ضمن دادن هدایای بسیار نیکو او را مرخص کرد. پس از بازگشت رستم به زادگاهش کیخسرو بیژن را خواست و گفت: اینک مو به مو تمام وقایع را از شروع حمله به گرازان شرح دهد. پس از آنکه بیژن تمام وقایع را شرح داد. کیخسرو امر کرد جامه های فاخر و هدایای ارزشمند و درم و دینار فروان به او بخشند. همچنین گفت که با منیژه رفتار بزرگ منشانه ای در پیش بگیرد و به محبت کند و تشکیل زندگی داده جهان را به شادی بگذرانند:
بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر و بوم
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فرش و هرگونه چیز
به بیژن بفرمود کاین خواسته
ببر سوی ترکِ روان کاسته
توبا او جهان را به شادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار
تو با او جهان را بشادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار
✳️داستانهای شاهنامه
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
Forwarded from تاریخ معاصـر ایران
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تصنیف بسیار زیبا و ماندگار : «.ایران ای سرای امید..»
آواز : استاد محمدرضا شجریان..
آهنگ : استاد محمدرضا لطفی....
شعر : استاد هوشنگ ابتهاج...
این تصنیف، در همان روزهای نخست انقلاب ۱۳۵۷ ایران ساخته شده و بنابر گفتهٔ مسئولین وقت، محمد رضا لطفی آن را در شب پیروزی انقلاب ایران به رادیو برد و آن را پخش کرد...
در صورتی که ایشان پیش از آن این تصنیف را بتوسط هوشنگ ابتهاج «سایه» به صداوسیمای وقت برده و پیشنهاد همکاری نیز مطرح شده بود ولی با تکبر مسئولین آنها از آنجا رانده شدند و چندی بعد در زمان ورود آیت الله خمینی به ایران این تصنیف را دوباره طلب میکنند و لطفی آن را به دست ایشان میرساند که در واقع این تصنیف دستگاه ماهور ساخته شده، در آلبوم چاووش پخش شد که آن آلبوم امروزه با نام سپیده در دسترس میباشد.
ایران ای سرای امید،
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین رَهِ پُرخون،
خورشیدی خجسته رسید
اگرچه دلها پُرخون است
شکوهِ شادی افزون است
سپیدهٔ ما گلگون است
وای گلگون است
که دستِ دشمن درخون است
ای ایران غمت مَرِساد
جاویدان شکوهِ تو باد.
#ببینید
#تاریخ_معاصرایران 👇👇👇
📚https://t.me/joinchat/AAAAAEEhqxx3Z00nJrdwFg
آواز : استاد محمدرضا شجریان..
آهنگ : استاد محمدرضا لطفی....
شعر : استاد هوشنگ ابتهاج...
این تصنیف، در همان روزهای نخست انقلاب ۱۳۵۷ ایران ساخته شده و بنابر گفتهٔ مسئولین وقت، محمد رضا لطفی آن را در شب پیروزی انقلاب ایران به رادیو برد و آن را پخش کرد...
در صورتی که ایشان پیش از آن این تصنیف را بتوسط هوشنگ ابتهاج «سایه» به صداوسیمای وقت برده و پیشنهاد همکاری نیز مطرح شده بود ولی با تکبر مسئولین آنها از آنجا رانده شدند و چندی بعد در زمان ورود آیت الله خمینی به ایران این تصنیف را دوباره طلب میکنند و لطفی آن را به دست ایشان میرساند که در واقع این تصنیف دستگاه ماهور ساخته شده، در آلبوم چاووش پخش شد که آن آلبوم امروزه با نام سپیده در دسترس میباشد.
ایران ای سرای امید،
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین رَهِ پُرخون،
خورشیدی خجسته رسید
اگرچه دلها پُرخون است
شکوهِ شادی افزون است
سپیدهٔ ما گلگون است
وای گلگون است
که دستِ دشمن درخون است
ای ایران غمت مَرِساد
جاویدان شکوهِ تو باد.
#ببینید
#تاریخ_معاصرایران 👇👇👇
📚https://t.me/joinchat/AAAAAEEhqxx3Z00nJrdwFg
✅ایران نیز چون آن مـرغِ شگفتِ بیهمتا؛ ققنوس، بارها در آتشِ خود سوخته است و باز از خاکسترِ خویش زائیده شدهاست.
🔹دکتر اسلامی ندوشن
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
🔹دکتر اسلامی ندوشن
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
👍4
✅حمایت از تجاوز ارتش بیگانه، آنهم به دستور کسیکه دیوان بینالمللی لاهه او را به جنایت جنگی متهم کرده، به نظر من، فاقد توجیه سیاسی و اخلاقی است و در ایران پسامشروطه سابقه ندارد
✍ سیدمصطفی تاجزاده در پیامی از زندان اوین با اشاره به جنایات اسرائیل در ایران و با اشاره به حمایت بخشی از اپوزیسیون از این حملات نوشت:
🔹 جنگ در خاورمیانه کنونی نه راهحل، که خود بخش مهمی از مشکل بهشمار میرود و بیشترین آسیب را به شهروندان بیپناه میزند.
🔹 حمایت از تجاوز ارتش بیگانه، آنهم به دستور کسیکه دیوان بینالمللی لاهه او را به جنایت جنگی متهم کرده، به نظر من، فاقد توجیه سیاسی و اخلاقی است و در ایران پسامشروطه سابقه ندارد.
🔹 بنده ضمن عرض تسلیت به خانوادههای داغدار و تاکید بر بحث و گفتوگو درباره علل شروع، زمینهها و پیامدهای این جنگ مخرب در اولین فرصت، اولویت کنونی را پشتیبانی همه نیروها از برقراری آتشبس فوری میبینم.
🔹 امیدوارم مانع گسترش جنگ و همراهشدن آمریکا با اسراییل شوند و در جهت توقف فوری جنگ بکوشند و زمینه را برای توافق نهایی هستهای فراهم کنند.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
✍ سیدمصطفی تاجزاده در پیامی از زندان اوین با اشاره به جنایات اسرائیل در ایران و با اشاره به حمایت بخشی از اپوزیسیون از این حملات نوشت:
🔹 جنگ در خاورمیانه کنونی نه راهحل، که خود بخش مهمی از مشکل بهشمار میرود و بیشترین آسیب را به شهروندان بیپناه میزند.
🔹 حمایت از تجاوز ارتش بیگانه، آنهم به دستور کسیکه دیوان بینالمللی لاهه او را به جنایت جنگی متهم کرده، به نظر من، فاقد توجیه سیاسی و اخلاقی است و در ایران پسامشروطه سابقه ندارد.
🔹 بنده ضمن عرض تسلیت به خانوادههای داغدار و تاکید بر بحث و گفتوگو درباره علل شروع، زمینهها و پیامدهای این جنگ مخرب در اولین فرصت، اولویت کنونی را پشتیبانی همه نیروها از برقراری آتشبس فوری میبینم.
🔹 امیدوارم مانع گسترش جنگ و همراهشدن آمریکا با اسراییل شوند و در جهت توقف فوری جنگ بکوشند و زمینه را برای توافق نهایی هستهای فراهم کنند.
@tarbd
📚📚📚📚📚
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
Telegram
صدای تاریخ(تاریخ بی دروغ)
"تاریخ تنها مزرعه ای است که در آن هیچ دانه سالمی از بین نمی رود"
https://telegram.me/tarbd
https://telegram.me/tarbd
👍3👎1