میدونی من کسی نیستم که همه چیزو تموم کنم-
ولی بعضی وقتا عمیقا بهش فکر میکنم...
ولی بعضی وقتا عمیقا بهش فکر میکنم...
_ اونا اسمش رو گذاشته بودن دزیره...چون یاد آور کتابی بود
که سرنوشتشون رو به هم گره زده بود...توی تموم نامه ها اونا
کاری رو کرده بودن که دزیره کالری کرده بود، خاطراتشون رو
نوشته بودن تا روزی به دست کسی برسه که میتونه اونها رو
بنویسه...برای دزیره ی اصلی آن ماری سلینکو این کار رو کرد
و برای جونگکوک این کار آچا بود...
که سرنوشتشون رو به هم گره زده بود...توی تموم نامه ها اونا
کاری رو کرده بودن که دزیره کالری کرده بود، خاطراتشون رو
نوشته بودن تا روزی به دست کسی برسه که میتونه اونها رو
بنویسه...برای دزیره ی اصلی آن ماری سلینکو این کار رو کرد
و برای جونگکوک این کار آچا بود...
مگه نگفته بودی حسی نداری؟
مگه نگفته بودی اهمیت نمیدی؟
پس چرا هنوز هوامو داری...؟
🌒
مگه نگفته بودی اهمیت نمیدی؟
پس چرا هنوز هوامو داری...؟
🌒
مثل نقش اصلی یه رمان و مثل آخرین سکانس یه فیلم...
با اعتقاد داشتن به سرنوشت خیلی زیاده رویه که من رو بخوای؟!
با اعتقاد داشتن به سرنوشت خیلی زیاده رویه که من رو بخوای؟!