ضرب المثل های ایران
6.12K subscribers
337 photos
99 videos
جهت ارتباط با ادمین
@zarbool
Download Telegram
دست از ترنج نشناخت

این ضرب‌المثل را در جایی به کار می‌برند که کسی به علت حواس‌پرتی و عدم تمرکز کافی، در انجام کاری غفلت کرده و کار را خراب کند.

ریشه این ضرب‌المثل به داستان یوسف و زلیخا برمی‌گردد که زلیخا برای اینکه به همه زنانی که او را بابت عشق به یوسف شماتت می‌کردند ثابت کند که آنها نیز اگر جای وی بودند گرفتار چنین عشقی می‌شدند، همه آن‌ها را به یک مهمانی دعوت کرد و به هر کدام از آنان یک چاقو و یک ترنج داد. سپس یوسف را برای کاری فراخواند. تمام زنان در حال پوست کندن ترنج با چاقو بودند که با دیدن یوسف محو زیبایی چهره او شده و به جای ترنج دست خویش را بریدند.
👍10
دستش نمک نداره

یعنی هر چه به دیگران خوبی می‌کند نتیجه عکس می‌دهد!
به کسی می‌گویند که آدم دلسوزی است و محبتش را به همه ارزانی می‌دارد اما بجای آنکه پاسخ محبت‌هایش را با خوبی بدهند، یا به او بی‌توجهی کرده و یا با وی بدرفتاری و قدرنشناسی می‌کنند.
( جدای از اینکه انتظار می‌رود که انسان در قبال محبت‌هایش انتظاری از دیگران نداشته باشد ولی در اینجا بحث در مورد خود ضرب‌المثل می‌باشد)

جدای از اینکه نمک همیشه جایگاه ویژه‌ای داشته و لزوم استفاده متعادل از آن برای سلامتی قطعی است، ولی در باره ریشه و معنی این مثل می‌گویند در گذشته مسافرانی که از شهرهایشان برای میهمانی یا هر کاری به شهر دیگری مسافرت می‌کردند، مقداری از نمک شهر خود را نیز برای میزبان می‌بردند و اگر مسافری از شهرش نمک نمی‌برد می‌گفتند دست او نمک ندارد. حتی اگر چیز دیگری هم با خودش برده بود در واقع جای نمک را نمی‌گرفت و گویا کار خوبی نبود!

حال این روایت صحت داشته باشد یا نه، بیشتر به نظر می‌آید که دلیل اصلی چیز دیگری باشد.
اینکه اهمیت نمک و جایگاه تقریبا مقدسی که داشته تقریبا قطعی است و در قدیم اگر کسی از دست کسی و یا در جایی نمک می‌خورد اصطلاحا نمک‌گیر می‌شد و نوعی تهعد پنهان نسبت به آن شخص و آن محل در او شکل می‌گرفت به طوری که دیگر نمی‌توانست با آن‌ها خصومت و دشمنی کند و یا بی‌مهری بروز دهد.
و از اینجاست که می‌گویند دستی که نمک ندارد بالطبع طرف مقابل را نمک‌گیر نکرده و از سوی وی محبت و جبران و احترام نمی‌بیند.
👍12
دم خود را روی کول گذاشتن

یعنی از ترس خود را جمع و جور کردن و به سرعت فرار کردن.

اکثرا برای تحقیر کسی به کار می‌رود که در ابتدا با ادعای فراوانی وارد کاری می‌شود اما بعدها ناتوانی‌اش ثابت می‌شود و آبرویش می‌رود. در اینصورت اگر حقی را از کسی ضایع کرده باشد و نتواند از عهده ادا کردن آن برآید، از ترسش از دید مردم مخفی می‌شود. در اینجا مردم می‌گویند فلانی حق ما را خورد و حالا دمش را روی کولش گذاشته و رفته است.

گاهی برای تهدید این ضرب‌المثل را به کار می‌برند. مثلا به کسی که با حرف‌ها یا اعمالش شما را اذیت می‌کند، می‌گویید: دُمت را روی کولت می‌گذاری و می‌روی.

اشاره به حالتی دارد که کسی شکست خورده و جایی را ترک می‌کند یا در یک مرافعه پا به فرار می‌گذارد.

به نظر ریشه و داستانی در مورد آن نیامده ولی احتمال دارد اشاره به نوعی فرار اینچنینی در برخی حیوانات داشته و با آن مقایسه شده باشد.
👍14👎1
كلاهش پشم ندارد

یعنی فلانی هیچ ترسی ندارد و لازم نیست از وی بترسید.
وقتی بخواهند بگویند کسی ابهت ندارد و لازم نیست از او حساب ببرید، این ضرب‌المثل را استفاده می‌کنند.
گاهی این مثل اشاره به کسانی دارد که قدرت و جرئت انجام کاری را ندارند و نمی‌توان روی آنها حساب باز کرد.
یعنی فلانی در جایگاهی نیست که بخواهد به کسی دستور دهد یا کسی را مواخذه کند.

در باب ریشه این مثل گفته شده در گذشته، افراد نظامی به تقلید از نظامیان روسی کلاه پشمی به سر می‌گذاشتند. از این رو مردم معمولا از کسانی که کلاه پشمی داشته می‌ترسیدند و امرشان را اطاعت می‌کردند. برخی اوقات اگر کسی از دور به مردم نزدیک می‌شد و نمی‌توانستند تشخیص دهند که نظامی است یا غیر نظامی، در ابتدا می‌ترسیدند. اما کمی که نزدیکتر می‌شد، به یکدیگر می‌گفتند: نترسید! کلاهش پشم ندارد و یعنی نظامی نیست.
بعدها این اصطلاح تبدیل به ضرب‌المثل شد و هرگاه می‌خواهند که بگویند فلانی بی‌خطر است یا حتی در مواردی خیلی ساده‌لوح بوده یا از انجام کاری ناتوان بوده و یا حرفش اهمیتی ندارد، این ضرب‌المثل را به کار می‌برند.
👍13👎1
دست کسی را خواندن

کنایه از آگاهی از افکار و مقاصد منفی دیگران می‌باشد. (البته همیشه بعد منفی نداشته و کاربردهای متنوعی دارد.)

هر گاه به مقاصد و نیات منفی دیگران نسبت به خودمان پی ببریم (حال این مقاصد کاری یا شخصی و یا در هر موردی باشد که احتمال ضرر و زیان در آن باشد)، و از آن جلوگیری کنیم اصطلاحا می‌گوییم دستش را خواندیم.

گاهی هم در مورد آگاهی از مزاح دوستان و نزدیکان و به شکل دوستانه و شوخی استفاده می‌شود.

حتی برای مثال در ورزش فوتبال و .... وقتی یک دروازه‌بان جهت و مسیر ضربه پنالتی بازیکن تیم حریف را تشخیص می‌دهد و ان را دفع می‌کند، از این اصطلاح استفاده کرده و می‌گوید دستش رو خوندم.

احتمال دارد ریشه این اصطلاح اشاره به خواندن کف دست افراد و ادعای پیش‌بینی آینده آنان توسط رمال‌ها و کف‌بین‌ها داشته باشد، که در قدیم خیلی رایج بوده است.
👍11
کشکِ چی؟ پشمِ چی؟
یا
چه کشکی؟ چه پشمی؟

هر گاه شخصی در هنگام گرفتاری قولی بدهد و پس از رفع آن بخواهد زیر حرف خود بزند، می‌گوید: چه کشکی، چه پشمی.

از این مثل در هنگام انکار هر نوع حقیقتی هم استفاده می‌شود. برای مثال وقتی شخصی درآمد زیادی داشته باشد در مقابل سوال دیگران در این مورد می‌گوید: چه کشککی، چه پشمی؟ همش ضرر می‌دهم.
یا در هنگام شراکت یکی از طرفین که مسئول حساب و کتاب است، سود تجارت را کمتر از واقع اعلام می‌کند و هنگامی که شریکش سراغ سود زیادتر را می‌گیرد در پاسخ می‌گوید چه کشکی، چه پشمی؟ سودمان همین مقدار بوده.

یک روز گله‌داری گوسفندانش را از آغل بیرون آورد و برای چراندن به صحرا برد.
هوای بهار بود و ناگهان باد شدیدی وزید و هوا ابری شد و باران تندی بارید. گله‌دار نمی‌دانست چه کند. گوسفند‌ها هر کدام به طرفی رفتند و خود او هم از ترس سیل، به روی شاخه‌های درختی رفت.
بالای درخت که رسید سر به آسمان بلند کرد و گفت:
خدایا من و گوسفندانم را از این باد و باران نجات بده، نذر می‌کنم که نصف گوسفندهایم را به فقرا و مستمندان بدهم.
چند لحظه گذشت و کم کم از شدت باد و باران کاسته شد.
گله‌دار خیالش راحت شد که خطر رفع شده و قبل از اینکه از درخت پایین بیاید، همان طور که بالای درخت نشسته بود گفت: خدایا خودت می‌دانی که فقرا چوپانی بلد نیستند و نمی‌توانند از گوسفندها مراقبت کنند.
من آن‌ها را خودم نگه می‌دارم و در عوض هر چه پشم و کشک از گوسفندها به دست آمد، در راه تو به فقرا  میدهم.
گلّه‌دار شروع کرد به پایین آمدن از درخت و از این که چنان نذر بزرگی کرده، پشیمان بود. وقتی به وسط تنه درخت رسید دوباره رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا، آدم فقیر و بیچاره پشم به چه دردش می‌خورد؟
همان بهتر که کشک را به فقرا بدهم تا شکمی از عزا در آورند و پشم را خودم نگهدارم.
وقتی پایش به زمین رسید رو به آسمان کرد و گفت: چه کشکی، چه پشمی؟ من از روی ترس یک چیزی گفتم.
گوسفند های پراکنده اش را جمع کرد و تصمیم گرفت به خانه‌اش برگردد.
هوای بهاری مجددا منقلب شد و ناگهان رعد و برقی در آسمان پیدا شد و بارانی سیل‌آسا شروع به باریدن کرد و سیل شدیدی راه افتاد و تا گله‌دار به خودش بیاید و بتواند خودش را جمع و جور کند، گله را سیل برد.
👍12
سیب پای درختش می‌افتد

این مثال بیشتر در مورد اشاره به اخلاق و رفتار و اصل و نسب افراد دارد که در چه محیط و به ویژه در چه خانواده‌ای بزرگ شده‌اند. در اصل اشاره به تربیت خانوادگی اشخاص داشته و به هر دو شکل تعریف و یا طعنه و کنایه می‌توان آن را به کار برد. (هر چند که شاید در عصر جدید دیگر این موارد خیلی قابل استناد نیستند و هر شخصی می‌تواند در صورت لزوم خود را تغییر دهد.)

معمولا هر درختی که به بار می‌نشیند تعدادی از میوه‌هایش نیز پای درخت می‌ریزد و پس از چیدن کل میوه‌ها می‌توان از میوه‌های به جا مانده در پای درخت به نوع درخت پی‌ برد و این اتفاق ریشه این ضرب‌المثل می‌باشد.
👍14
حاجی، حاجی مکه

گفته می‌شود اصل این ضرب‌المثل به صورت «حاجی، حاجی را به مکه ببیند» می‌باشد و به مرور زمان کوتاه شده است.

هنگامی که فردی پس از مدتی طولانی به دیدار دوستان یا اقوام و آشنایان می‌رود، به مزاح به او می‌گویند: «حاجی حاجی مکه». و نیز اگر کسی پس از مدتی طولانی به دیدار آشنایان برود، هنگام وداع به وی می‌گویند: «باز هم نری حاجی حاجی مکه».

این ضرب‌المثل به این خاطر باب شده که در زمان قدیم، حاجیان از نقاط مختلف ایران و جهان طی سفری سخت و طولانی خود را به خانه خدا می‌رساندند و بالطبع طی مراسم حج با هم دوست می‌شدند. پس از اتمام مراسم و به وقت جدایی، چون وسایل ارتباطی مثل امروز نبود، دیگر یکدیگر را نمی‌دیدند، مگر اینکه بار دیگر همزمان به حج بروند. یعنی حاجیان فقط در زمان حج و در شهر مکه فرصت دیدار مجدد داشتند که قطعا یا هرگز اتفاق نمی‌افتاد و یا زمانی طولانی می‌طلبید.
👍16
خر بیار و باقالی (باقلا) بار کن
یا
خر بیار و معرکه بار کن

کنایه از پیش آمدن دردسر و گرفتاری و بدبختی بوده و زمانی به کار می‌رود که بخواهیم بگوییم شرایط بسیار حاد است و دشواری بسیاری وجود دارد و دچار بحران شده‌ایم یا خواهیم شد.

به عنوان مثال در هنگام انجام کاری که در صورت شکست ضرر و زیان زیادی خواهد داشت می‌گویند: اگر همه چی درست پیش نره، اون موقع خر بیار و باقالی بار کن.
یا برای مثال اگر اشتباهی لو برود می‌گویند: همه فهمیدن. حالا خر بیار و باقالی بار کن.

به نظر ریشه‌ی ضرب‌المثل، این داستان می‌باشد:
روزی مردی باقالی زیادی بار کرده بود و در کنار آن خوابیده بود. دزدی آمد و بنا کرد به پر کردن ظرف خودش. صاحب باقلا بیدار شد و با او گلاویز شد. دزد که بسیار تنومند بود، صاحب باقلا را بر زمین کوبید و روی سینه‌اش نشست و گفت: "من می‌خواستم مقدار کمی از باقلاهای تو را ببرم. حالا که این طور شد تو را می‌کشم و همه را می‌برم. صاحب باقلا که جان خود را درخطر دید گفت: "پس برو خر بیار و باقلا بار کن."
👍13
سکه یه پول شدن
یا
سکه یه پول کردن

به معنی خوار و خفیف کردن و بی‌ارزش کردن (یا شدن) می‌باشد.

هنگامی که در یک بحث و مرافعه آنقدر به کسی توهین بشود و یا بسیار خوار و خفیف یا بی‌آبرو شود که در برابر جمع حتی نتواند پاسخی بدهد می‌گویند: "سکه یه پول شد". حال توهین‌ها چه به حق و چه به ناحق اتفاق بیفتد، فرقی ندارد.

احتمالا باید ریشه این ضرب‌المثل در خود اصطلاح "یه پول" یا همان "یک پول" باشد که به عنوان کمترین مبلغ و مبلغ بسیار کم و ارزان و ناچیز متداول بوده است‌.

در متن ترانه‌ای قدیمی و بسیار معروف از جواد بدیع زاده از این عبارت استفاده شده که متن آن اینچنین است:

متن ترانه "یکی یه پولِ خروس"

از قند و شکر ساخته‌‌ام جوجه خروس
بابا جان یکی یه پولِ خروس
ماما جان یکی یه پول خروس
آقایان یکی یه پول خروس

به‌‌به، به‌‌به، به‌‌به
به‌به چه خروسی چه قشنگ است و ملوس
بابا جان یکی یه پول خروس
آقایان یکی یه پول خروس
ماما جان یکی یه پول خروس

آفتابه لگن گلاب شکر، آوردم
آقایون صنعت کردم
باباجون خدمت کردم
بر فرق عروسک زده‌ام پر طاووس
باباجان یکی یه پول خروس
آقایان یکی یه پول خروس
ماما جان یکی یه پول خروس

وق ‌وق صاحاب و النگو و نی‌لبکه
ای بچه لجوج
ای اجوج مجوج
دیگر مخور از گرانی مرغ افسوس
باباجان یکی یه پول خروس
آقایان یکی یه پول خروس
ماما جان یکی یه پول خروس

از این و از اون هرچه سماور بخرم
کوچولو سماورم دارم
بی ‌آتش جوشش می‌‌آرم
کز صنعت من مات شود کل نفوس
بابا جان یکی یه پول خروس
آقایان یکی یه پول خروس
ماما جان یکی یه پول خروس
👍15
به روباه گفتند شاهدت کیه؟ گفت: دمم

این ضرب‌المثل زمانی به کار می‌رود که فردی ادعایی غیر قابل قبول نماید و یا دروغ بزرگی بگوید و شنوندگان باور نکرده و از وی دلیل و مدرک و یا شاهد بخواهند و او در پاسخ مدرک غیر قابل قبولی ارائه کند و یا ادعا کند که اگر باور نمی‌کنی از فلانی بپرس. در حالیکه آن فلانی خودش هیچ اعتباری ندارد و اصلا نمی‌تواند به عنوان شاهد پذیرفته شود. در جواب چنین فردی از این عبارت استفاده می‌کنند.

در جواب شخصی که افرادی را به شهادت می‌گیرد که با خودش همدست یا موافق باشند نیز، استفاده می‌شود.
👍15
با دست پس می‌زنه، با پا پیش می‌کشه

در مورد کسی گفته می‌شود که رفتار دو پهلو داشته باشد. یعنی در ظاهر از کسی یا چیزی دوری و خودداری کرده و نسبت به آن بی‌میلی نشان دهد، اما در واقع به آن تمایل داشته باشد.

كنایه از مردد بودن و شک و تردید داشتن در رد و یا قبول چیزی.

وقتی یه نفر به زبون میگه چیزی رو نمی‌خواد ولی در واقع می‌خواد که اون رو داشته باشه.

می‌توان گفت این ضرب‌المثل هنگامی که کسی رودربایستی هم دارد استفاده می‌شود.

گاهی در مورد ماندن بر سر دوراهی و دودل بودن در انجام کار استفاده می‌شود.

در واقع در مورد کسی به کار می‌رود که به ظاهر طوری رفتار می‌کند که نسبت به کاری اکراه دارد ولی در باطن به آن کار علاقه دارد.
👍18
کار از کار گذشته

این مثل برای از دست دادن فرصت‌های خوب است. بعضی از کارها را اگر در زمان مناسب انجام ندهیم، وقتش که بگذرد هر چه کنیم فایده‌ای ندارد. مثل از دست دادن یک شغل یا یک رابطه خوب و مناسب و.....

این ضرب‌المثل بیشتر در هنگام پشیمانی از انجام کار نادرست یا انجام ندادن کار درست و به‌موقع به کار می‌رود.
یعنی دیگر برای انجام کار مورد نظر و گرفتن نتیجه مطلوب، دیر شده است! برای مثال وقتی که از نیروی جوانی‌مان استفاده نکنیم و حسرت بخوریم.

در واقع برای هر فرصتی که تصور می‌شود از دست رفته و یا واقعا از دست رفته باشد، و یا از دست دادن هر چیزی که دیگر شانسی برای به دست آوردن مجددش وجود نداشته باشد، از این ضرب‌المثل استفاده می‌شود.
در تمام این موارد اصطلاحا می‌گویند دیگر کار از کار گذشته.
👍8
پیش غازی و معلق‌بازی

(ممکن است برخی با شنیدن این مثل غازی را قاضی تصور کرده باشند) ولی در واقع غازی به معنی "بندباز" است (البته این کلمه به معنای جنگجو نیز می‌باشد ولی در اینجا معنی بندباز مورد نظر است). حال پیش کسی که بندباز است و به راحتی روی یک طناب راه می‌رود، معلق‌زدن قطعا هنرنمایی ناچیزی است!

این ضرب‌المثل یعنی به خاطر داشتن یک هنر ناچیز در مقابل کسی که هنرهای فراوانی دارد، احساس غرور و افتخار کردن یا لاف زدن.

و یا سعی بی‌حاصل در فریب دادن فرد آگاه توسط افراد ناآگاه.

این مثل در مواردی به کار می‌رود که فردی بخواهد توانایی ناچیز خود را به رخ دیگران به ویژه کسانی که در کاری از او ماهرتر هستند بکشد و لاف بزند، و نیز اگر فردی بخواهد افراد ماهر در هر زمینه‌ای را در کار تخصصی آنها فریب بدهد. در تمام موارد اینچنینی این ضرب‌المثل را به عنوان تحقیر فرد ناتوان به کار می‌برند و در واقع به وی گوشزد می‌کنند که تلاشش بی‌فایده است.
👍29
گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت

از این ضرب‌المثل در مواردی استفاده می‌شود که بداقبالی و بدشانسی در زندگی پیش بیاید و یا فردی در زمینه‌ای شکست خورده باشد به نحوی که روال عادی و خوش و خرم زندگیش عوض شده و دچار غم و ناامیدی شود، و یا در اوج پیروزی با شکستی مواجه شود.
در چنین مواردی هم برای همدردی و هم برای دادن امیدواری که اوضاع دنیا همیشه در حال تغییر است، از این ضرب‌المثل استفاده می‌شود. یعنی روزگار همیشه بر وفق مراد انسان‌ نیست و گاهی تمام کارها به خوبی پیش می‌رود و خوشحال و موفق می‌شود، گاهی نیز هرچه تلاش می‌کند، با در بسته مواجه می‌شود.

احتمالا این ضرب‌المثل ریشه در یکی از داستان‌های منتسب به شاهنامه فردوسی دارد:

همی گشت، چون بارگی را نیافت
سراسیمه سوی سمنگان شتافت

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت

رستم، پهلوان نامدار شاهنامه، وقتی در نبرد با افراسیاب پیروز شد، مدتی به استراحتگاهی رفت تا خستگی از تن به در کرده و حیوانی نیز برای غذا شکار کند. سپس به خوابی سنگین رفته و سربازان دشمن وقتی می‌بینند رستم در خواب است تصمیم می‌گیرند اسب او (رَخش) را ربوده و از این طریق هم از او انتقام گرفته و هم از قدرت جنگاوری او کم کنند، زیرا بخشی از موفقیت رستم را در داشتن آن اسب می‌دیدند.
با سعی بسیار در نهایت توانستند رخش رستم را گرفته و با خود ببرند. رستم وقتی از خواب بیدار شد و رخش را نیافت، آشفته و مضطرب به دنبال رد پای اسب رفت.
در طی مسیر، رستم زین اسب را بر پشت خود انداخته و در پی اسب خویش روانه شده بود. یک لحظه به خود آمد و دید خیلی وقت است که زین اسب بر پشت اوست. در این هنگام با خود گفت:

گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت!


(البته لازم به ذکر است که این شعر به فردوسی نسبت داده شده است و بسیاری آن را از فردوسی نمی‌دانند.)
👍15
برای یک دستمال قیصریه را به آتش کشیدن

وقتی شخصی برای بدست آوردن کالایی یا موفقیتی یا هر چیزی، کارهایی را انجام می‌دهد که در نهایت، خسارات اعمالش بسیار بیشتر از منافع و موارد به‌دست آمده باشد، از این ضرب‌المثل استفاده می‌کنند و می‌گویند: "برای یک دستمال قیصریه را به آتش کشیدی".

هر گاه در نتیجه دست یافتن به موردی بی‌ارزش، موارد بسیار باارزش‌تر را از دست بدهند، از این مثل استفاده می‌شود.

می‌گویند در شهر قیصریه مرد جوانی شاگرد مغازه پارچه‌فروشی بود. یکی از روزها دختر زیبایی به دیدن او آمد. پس از سلام و احوال پرسی چشمش به دستمال گران‌قیمتی افتاد که در یکی از قفسه‌ها آویزان شده بود. از مرد جوان خواست که دستمال را به او هدیه دهد، اما مرد قبول نکرد و گفت: این دستمال‌ها مال من نیست و من اجازه ندارم آن را به کسی هدیه دهم. باید بهایش را بپردازم که البته پولی در بساطم نیست.
دختر بسیار ناراحت شد ولی آنقدر اصرار کرد تا اینکه توانست مرد را راضی کند. بالاخره دستمال را گرفت و خداحافظی کرد. چند دقیقه ای از رفتن دختر نگذشته بود که مرد به خودش آمد و از کاری که کرده بود به شدت پشیمان شد. از ترس اینکه صاحبکارش مجازاتش کند، تصمیم گرفت که مغازه را آتش بزند تا کسی از جای خالی دستمال گران‌قیمت بویی نبرد.
گوشه‌ای از مغازه آتش کوچکی روشن کرد و از مغازه بیرون رفت. آتش کم‌کم از پارچه‌ای به پارچه دیگر منتقل شد و کل مغازه آتش گرفت و در نهایت به مغازه‌های دیگر هم نفوذ کرد و در نتیجه آتش‌سوزی بزرگی در شهر قیصریه رخ داد.
👍24
قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

این ضرب‌المثل در مورد افرادی به کار می‌رود که قدر هر چیزی را که دارند ندانسته، و هنگامی که ان را از دست بدهند و یا در خطر از دست دادنش قرار بگیرند، آنگاه متوجه ارزش آن دارایی می‌شوند. حال این دارایی ثروت باشد یا دوستان و نزدیکان ارزشمند و یا سلامتی و آرامش و ......تفاوتی نمی‌کند و نیز فرقی ندارد که مقدار آن چه میزان باشد.


ریشه ضرب‌المثل در این حکایت "سعدی" می‌باشد:

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندان که ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک از او منغص بود. چاره ندانستند. حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی من او را به طریقی خامُش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد.
بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند. به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون بر آمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید: در این چه حکمت بود؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست. همچنین: "قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید".

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید
معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است

حوران بهشتی را، دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پُرس که اعراف بهشت است

فرق است میان آن که یارش در بر
تا آن که دو چشم انتظارش بر در
👍19
نمیشه بهش گفت بالای چشمت اَبروست

یعنی کسانی که انتقادپذیر نیستند، با شنیدن واضح‌ترین و بدیهی‌ترین موضوعات، سریع برآشفته می‌شوند، حتی اگر آن جمله خالی از عیب و بدون طعنه باشد. مثل جمله‌ی:
بالای چشمت اَبرو است.

این ضرب‌المثل را برای کسانی به کار می‌برند که اصطلاحا تاب شنیدن حرفی جز نازک‌تر از گل را ندارند و سریع قهر می‌کنند یا برآشفته می‌شوند و نه تنها انتقاد نمی‌پذیرند بلکه حتی ممکن است بی‌منظورترین و بی‌خطرترین و ساده‌ترین جملاتی را که در مورد خود بشنوند، آنها را ناراحت و حتی عصبانی کند.
👍17
بادمجان (یا بادنجان) بم آفت ندارد

از این ضرب‌المثل مانند بسیاری از ضرب‌المثل‌ها، هم به طعنه و از جنبه منفی، و هم برای تعریف و تمجید استفاده می‌شود و اغلب در هر دو مورد، حالتی از طنز و شوخی هم دارد.

وقتی کسی آنچنان سرسخت باشد که از همه یا بیشتر بلاها جان سالم به‌ در ببرد، و یا از هر شکستی مثلا شکست مالی و غیره... سربلند بیرون بیاید، و کلا در هر زمینه‌ای با موفقیت پیش برود، از این ضرب‌المثل در مقام تعریف از او استفاده می‌شود.

گاهی هم برای توهین و طعنه و از روی ناراحتی به افرادی گفته می‌شود که به هر دلیلی چه درست و چه غلط، ممکن است مورد تایید و عنایت گوینده نباشند.

اغلب هر دو جنبه منفی و مثبت این مثل هنگامی استفاده می‌شود که ابتدا حین محاوره و صحبت، خبری در مورد بیماری یا اتفاقی بد برای شخص مورد نظر به گوش شنونده و مخاطب برسد، و آنگاه مخاطب در پاسخ از این ضرب‌المثل استفاده می‌کند.

برای مثال شخصی به دیگری می‌گوید: فلانی بیمار است. آنگاه اگر شخص بیمار مورد تایید شنونده باشد، او در پاسخ می‌گوید: نگران نباش. خوب میشه. بادمجان بمه، آفت نداره.
حال اگر شخص بیمار مورد تایید وی نباشد همین جمله را با طعنه و پوزخند و حتی نفرت ادا می‌کند.

گفته می‌شود احتمالا دلیل استفاده از این مثل به شرایط بادمجان بم برمی‌گردد و این نکته که چون بادمجان بم در شرایط خوبی رشد می‌کند، کمتر از بادمجان‌های شهرهای دیگر آسیب می‌بیند.
👍22
پوست خرس نزده میفروشه

این ضرب‌المثل در مورد کسانی به کار می‌رود که به جای آنکه تصمیم منطقی گرفته و دست به عمل بزنند، در آرزو و خیالات و اوهام خود سیر کرده و در مورد کارهایی رویابافی می‌کنند که توانایی و امکان انجام آن را ندارند.
در مورد کسانی که بخواهند با وعده‌های پوچ خود دل دیگران را خوش کنند ولی در عمل کاری نمی‌کنند نیز، استفاده می‌شود.

داستان زیر را در مورد این ضرب‌المثل آورده‌اند:
روزی دو شکارچی با یکدیگر قرار گذاشتند که به شکار خرس رفته و پوست آن را بفروشند تا سود خوبی نصیبشان شود. شکارچی اول مرد شجاع و نترسی بود. برخلاف او شکارچی دوم در انجام هرکاری تردید می‌کرد و دل و جرئت انجام کاری را نداشت. آن دو چند روزی را در محل شکار ماندند اما موفق به شکار خرس نشدند.
شکارچی ترسو گفت: اگر اینطور پیش برود تمام ذخیره غذایی‌مان تا فردا تمام می‌شود. چاره‌ای نیست. باید برگردیم.
شکارچی اول در پاسخ گفت: اگر دست خالی برگردیم چیزی عایدمان نمی‌شود. باید فکری کنیم.
دومی گفت: پس ما به شهر برمی‌گردیم و آب و غذا تهیه می‌کنیم و دوباره به اینجا می‌آییم. اولی گفت: با کدام پول؟ ما که تمام پول ها را در مسیر خرج کردیم و چیزی برایمان نمانده!
شکارچی ترسو در پاسخ گفت: نگران نباش. پوست خرس را پیش‌فروش می‌کنیم و با پولش وسایل لازم را می‌خریم و خرس را شکار می‌کنیم و به شهر برمی‌گردیم. هردو با توافق یکدیگر به شهر بازگشتند و بالاخره با پیش‌فروش پوست خرس، پول سفر دوباره خود را تهیه کرده و عازم محل شکار شدند.
منتظر خرس در کمین نشسته بودند که بالاخره خرس آمد. شکارچی اول هدف‌گیری کرد. در همان لحظه مرد ترسو که دست و پایش می‌لرزید به جای آنکه هدف‌گیری کند، گفت: نکند خرس عصبانی شود و به ما حمله کند؟ اصلا اگر اشتباهی شلیک کنیم چه؟ و.....
آنقدر گفت تا حواس شکارچی اول را هم پرت کرد و گلوله او به خطا رفت و خرس به دنبالشان آمد. هر دو پا به فرار گذاشتند. شکارچی اول که جلوتر ایستاده بود و فاصله کمی از خرس داشت روی زمین دراز کشید و خود را به مردن زد. دوست ترسویش به سرعت فرار کرد و بالای یک درخت پنهان شد.
از آن بالا دید که شکارچی روی زمین افتاده و خرس به او نزدیک شد و کمی دور و برش چرخید و او را بو کرد و بعد هم راهش را گرفت و رفت. بعد از دور شدن خرس، شکارچی دوم پیش شکارچی اول آمد و گفت: انگار خرس چیزی به تو گفت و رفت!
شکارچی شجاع با کنایه در جواب او گفت: بله! خرس گفت: اول اینکه با آدم ترسو به شکار نرو و دوم اینکه پوست خرسی را که هنوز نزده‌ای، نفروش!
👍45👎1