مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر قسمت #هفتم
صبح با بی حوصلگی و خستگی از درگیری ذهنی که داشتم بیدار شدم و بدون اینکه چیزی بخورم آماده رفتن به محل کارم شدم. ذهنم درگیر اتفاقات اخیر بود، در راه به همه چیز فکر میکردم جز رانندگی، لحظه ای مسیر برایم آشنا آمد، توجهم به مسیر جمع شد، مسیر برایم آشنا بود، نزدیک بانک بودم، ناخودآگاه فرمان را به سمت بانک منحرف کردم.
گوشه ای از خیابان ماشین را پارک کردم و وقتی پیاده شدم، نسیمی خنک باعث شد سوزش و سردی هوا را تازه حس کنم، به همین دلیل با سرعت کتم را پوشیدم و با قدمهایی بی هدف و ناخواسته به سمت بانک راه افتادم.
هنوز چند قدمی به پله ها و درب ورودی بانک مانده بود که با صدای خانمی که از پشت سر صدایم میزد، برگشتم و دوباره دیدماش!
در عین تعجب، به شدت ترسیده بودم!
با لکنت پرسیدم:
-اینجا چیکار میکنی؟
مات نگاهم کرد و جوابی نداد، در عوض خانمی که روی بالکن دیده بودم و حالا، دو سه قدم با ما فاصله داشت، با صدایی که جذبه خاصی در آن موج میزد به سمت ما آمد و به جای او، جواب داد:
-برای کارتهای مادر اومدیم، جالبه که بازم شما رو ملاقات میکنم.
مثل کسانی که هُول کرده باشند و بخواهند از اتهامی فرار کنند بدون اینکه فکر کنم، گفتم :
-راستش منم دیروز نتونستم کارهای بانکیم رو انجام بدم...
- چه جالب! خیلی خوشحال شدیم از ملاقات مجددتون. باز هم بخاطر زحمت دیروز عذر میخوام، اجازه مرخصی به ما میدید؟
بدون معطلی سرم را به معنی احترام تکان دادم و آنها خداحافظی کردند. اما وقتی خواستم از آنها جدا شوم، آن خانم مسن، لبه کتم را گرفت...!
با تعجب به سمتش برگشتم و نگاهم با نگاهش مسخ شد.
لبهای ظریفش را از هم باز کرد و گفت:
-نمیدونم کی هستی؟ فقط میدونم همیشه دوست داشتم.
ناگهان گریهاش روانه شد. منقلب و دستپاچه شده بودم. جرأت هیچ کاری را نداشتم، اما حس عجیب وآشنایی در نگاه او احساس میکردم، حسی بین غریبگی و آشنایی، گیج و سرگردان بودم. تلاش دخترش برای آرام کردنش نتیجه ای نداشت.
صورت خیس از اشکاش را بالا آورد و به من گفت :
- بگو، به من بگو، کجا و کی با تو این قرار رو داشتم؟ به من بگو چطور منو عاشق خودت کردی؟ بهم بگو چطور تونستی منو رها کنی؟ من، منی که عاشقانه دوست داشتم و همه چیزم رو برای تو فدا کردم. فقط بگو چرا و چطور و کی من اینطور به تو وابسته شدم؟
بغض راه گلویم را بسته بود و جوابی نداشتم، مات مانده بودم که این زن برای چه این حس را به من دارد که ناگهان سرم سنگین شد.
چشم هایم سیاهی رفت و یخزده وسط پیادهرو از پا افتادم. دیگر نفهمیدم که چه شد.
خیلی وقت بود که آنها رفته بودند و من وسط پیادهرو روی زانو نشسته بودم.
یکی دوتا از مغازه دارها که از تلاش برای بلند کردن من نا امید شده بودن، دست به دامن نگهبان بانک شدند و جز او سرباز وظیفه ای به سمت من آمد و بالاخره با کمک آنها، من را از وسط پیادهرو جابهجا کردند.
لیوان آبی که دستم داده بودند را یک نفس سر کشیدم، سوالات زیادی در ذهنم بود که باید برایشان جوابی پیدا میکردم. به سمت ماشین رفتم. تلفنم را از جیبم بیرون کشیدم و شماره نوید را گرفتم، دوست روانپزشکی که شاید میتوانست از این مخمصه که دچارش شده بودم رهاییم دهد.
بوق پنجم بود که جواب داد و صدایش مثل همیشه پر از انرژی بود.
- سلام. چطوری آقا سعید؟
- حالم خرابه نوید
-چی شده مگه؟ پری که خوبه؟
- نگران پری نباش اون خوبه، خودم خرابم، باید ببینمت.
-بله دیگه، سرخوشیت برای سایرین و حال خرابیت برای ما.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- میگم حالم خوب نیست، تو به من تیکه می ندازی؟
-شوخی کردم دیوونه، جدی جدی انگار حالت خوب نیستا…
-آره خوب نیست، کجایی؟
-دارم میرم مطب.
-منم میام اونجا.
-باشه میبینمت.
تلفن را قطع کردم و به سمت ماشین راه افتادم، سرمای بیرون و یخزدگی درون بدنم، با حرارت بخاریِ داغ ماشین هماهنگ نبود، اما اینبار کاملا مطبوع بود.
سرانگشتانم را مقابل دریچه بخاری گرفتم و چشمانم را بستم. باید به خودم مسلط میشدم، نباید احساساتی میشدم. نفس عمیق کشیدم و هوای بلاتکیلف ماشین را به ریه هایم فرستادم.
هنوز راه نیفتاده بودم که دوباره تلفنم زنگ خورد و اسم “جباری_تصادف پراید” روی صفحه گوشی نقش بست.
حوصله اش را نداشتم، اما مجبور بودم جوابش را بدهم، با اکراه جواب دادم :
-بله؟
-سلام مهندس، خوبین؟
-ممنونم ، شما خوبی؟ ماشین روبراه شد؟
-بله. بهتر از روز اول.
- خب خداروشکر.
-مهندس کی بیام دفتر؟
-طرفهای ظهر بیاید.
-جسارتاً پول آماده است؟
-مشکلی نیست، تشریف بیارید، حلش میکنم.
-دست شما درد نکنه، مزاحم میشم، خداحافظ
-خواهش میکنم.
تماس را قطع کردم و صدای پخش را زیاد کردم و راه افتادم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر قسمت #هفتم
صبح با بی حوصلگی و خستگی از درگیری ذهنی که داشتم بیدار شدم و بدون اینکه چیزی بخورم آماده رفتن به محل کارم شدم. ذهنم درگیر اتفاقات اخیر بود، در راه به همه چیز فکر میکردم جز رانندگی، لحظه ای مسیر برایم آشنا آمد، توجهم به مسیر جمع شد، مسیر برایم آشنا بود، نزدیک بانک بودم، ناخودآگاه فرمان را به سمت بانک منحرف کردم.
گوشه ای از خیابان ماشین را پارک کردم و وقتی پیاده شدم، نسیمی خنک باعث شد سوزش و سردی هوا را تازه حس کنم، به همین دلیل با سرعت کتم را پوشیدم و با قدمهایی بی هدف و ناخواسته به سمت بانک راه افتادم.
هنوز چند قدمی به پله ها و درب ورودی بانک مانده بود که با صدای خانمی که از پشت سر صدایم میزد، برگشتم و دوباره دیدماش!
در عین تعجب، به شدت ترسیده بودم!
با لکنت پرسیدم:
-اینجا چیکار میکنی؟
مات نگاهم کرد و جوابی نداد، در عوض خانمی که روی بالکن دیده بودم و حالا، دو سه قدم با ما فاصله داشت، با صدایی که جذبه خاصی در آن موج میزد به سمت ما آمد و به جای او، جواب داد:
-برای کارتهای مادر اومدیم، جالبه که بازم شما رو ملاقات میکنم.
مثل کسانی که هُول کرده باشند و بخواهند از اتهامی فرار کنند بدون اینکه فکر کنم، گفتم :
-راستش منم دیروز نتونستم کارهای بانکیم رو انجام بدم...
- چه جالب! خیلی خوشحال شدیم از ملاقات مجددتون. باز هم بخاطر زحمت دیروز عذر میخوام، اجازه مرخصی به ما میدید؟
بدون معطلی سرم را به معنی احترام تکان دادم و آنها خداحافظی کردند. اما وقتی خواستم از آنها جدا شوم، آن خانم مسن، لبه کتم را گرفت...!
با تعجب به سمتش برگشتم و نگاهم با نگاهش مسخ شد.
لبهای ظریفش را از هم باز کرد و گفت:
-نمیدونم کی هستی؟ فقط میدونم همیشه دوست داشتم.
ناگهان گریهاش روانه شد. منقلب و دستپاچه شده بودم. جرأت هیچ کاری را نداشتم، اما حس عجیب وآشنایی در نگاه او احساس میکردم، حسی بین غریبگی و آشنایی، گیج و سرگردان بودم. تلاش دخترش برای آرام کردنش نتیجه ای نداشت.
صورت خیس از اشکاش را بالا آورد و به من گفت :
- بگو، به من بگو، کجا و کی با تو این قرار رو داشتم؟ به من بگو چطور منو عاشق خودت کردی؟ بهم بگو چطور تونستی منو رها کنی؟ من، منی که عاشقانه دوست داشتم و همه چیزم رو برای تو فدا کردم. فقط بگو چرا و چطور و کی من اینطور به تو وابسته شدم؟
بغض راه گلویم را بسته بود و جوابی نداشتم، مات مانده بودم که این زن برای چه این حس را به من دارد که ناگهان سرم سنگین شد.
چشم هایم سیاهی رفت و یخزده وسط پیادهرو از پا افتادم. دیگر نفهمیدم که چه شد.
خیلی وقت بود که آنها رفته بودند و من وسط پیادهرو روی زانو نشسته بودم.
یکی دوتا از مغازه دارها که از تلاش برای بلند کردن من نا امید شده بودن، دست به دامن نگهبان بانک شدند و جز او سرباز وظیفه ای به سمت من آمد و بالاخره با کمک آنها، من را از وسط پیادهرو جابهجا کردند.
لیوان آبی که دستم داده بودند را یک نفس سر کشیدم، سوالات زیادی در ذهنم بود که باید برایشان جوابی پیدا میکردم. به سمت ماشین رفتم. تلفنم را از جیبم بیرون کشیدم و شماره نوید را گرفتم، دوست روانپزشکی که شاید میتوانست از این مخمصه که دچارش شده بودم رهاییم دهد.
بوق پنجم بود که جواب داد و صدایش مثل همیشه پر از انرژی بود.
- سلام. چطوری آقا سعید؟
- حالم خرابه نوید
-چی شده مگه؟ پری که خوبه؟
- نگران پری نباش اون خوبه، خودم خرابم، باید ببینمت.
-بله دیگه، سرخوشیت برای سایرین و حال خرابیت برای ما.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- میگم حالم خوب نیست، تو به من تیکه می ندازی؟
-شوخی کردم دیوونه، جدی جدی انگار حالت خوب نیستا…
-آره خوب نیست، کجایی؟
-دارم میرم مطب.
-منم میام اونجا.
-باشه میبینمت.
تلفن را قطع کردم و به سمت ماشین راه افتادم، سرمای بیرون و یخزدگی درون بدنم، با حرارت بخاریِ داغ ماشین هماهنگ نبود، اما اینبار کاملا مطبوع بود.
سرانگشتانم را مقابل دریچه بخاری گرفتم و چشمانم را بستم. باید به خودم مسلط میشدم، نباید احساساتی میشدم. نفس عمیق کشیدم و هوای بلاتکیلف ماشین را به ریه هایم فرستادم.
هنوز راه نیفتاده بودم که دوباره تلفنم زنگ خورد و اسم “جباری_تصادف پراید” روی صفحه گوشی نقش بست.
حوصله اش را نداشتم، اما مجبور بودم جوابش را بدهم، با اکراه جواب دادم :
-بله؟
-سلام مهندس، خوبین؟
-ممنونم ، شما خوبی؟ ماشین روبراه شد؟
-بله. بهتر از روز اول.
- خب خداروشکر.
-مهندس کی بیام دفتر؟
-طرفهای ظهر بیاید.
-جسارتاً پول آماده است؟
-مشکلی نیست، تشریف بیارید، حلش میکنم.
-دست شما درد نکنه، مزاحم میشم، خداحافظ
-خواهش میکنم.
تماس را قطع کردم و صدای پخش را زیاد کردم و راه افتادم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2❤1
مجوعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قست #هشتم
وارد ساختمان مجتمع پزشکی که شدم دیدم دونفر که لباس تعمیرکار به تن داشتند، با آسانسور مشغول بودند، معلوم شد که دستگاه کار نمیکند. زیر لب غرولندی کردم. تا طبقه چهارم را سعی کردم با سرعت طی کنم.
وارد دفتر نوید که شدم داشتم نفس نفس میزدم، با ورود من
پانتهآ، منشی مهربان نوید که همیشه برخورد و لباس پوشیدنش را تحسین میکردم، با دیدن من مقابلم ایستاد.
پس از خوش و بشی که با او داشتم به سمت آبدارخانه رفت و لیوان آبی را در یک سینی آورد و مقابلم گرفت، به سمت اتاق نوید چرخیدم، متوجه منظورم شد و لبخندی زد.
به ساعتم نگاه کردم، ساعت ده بود و نوید هنوز به مطب نرسیده بود.
در دلم کمی به او حسودیم شد، البته خود من هم از نظر ساعت رفت و آمد به دفتر کارم خیلی منظم نبودم اما خیلی هم نامنظم رفتار نمیکردم. بالاخره یکی از اصول کارمند بودن نظم و انضباطش بود که تو دفتر حمید فقط بخاطر حضور منشیش این نظم حاکم بود.
نگاهی به پانتهآ کردم، در عین زیبایی و وقار، رفتارش کاملا به عنوان یک زن در دفتر گویایِ نظم و دقت او بود.
برایم جالب بود که توانسته بود همراه نوید تا این میزان دوام بیاورد آن هم با حقوق نه چندان زیادی که دریافت میکرد، تقریبا تمام کارهای نوید را برایش هماهنگ میکرد.
متعجب بودم که چرا نوید که همسرش را در حادثه هواپیمایی از دست داده بود، هیچوقت از قصد ازدواجش چیزی به من نگفته بود.
در اتاقش روی صندلی انتظار نشسته و منتظر نوید بودم.
نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم، بیشتر به اتاق ریلکس و مطالعه شباهت داشت تا مطب دکتر.
میز چوبی تیره ای که شیشه رویش به شدت برق میزد وصندلی چرم مشکی رنگ، پشت میز خودنمایی میکردند.
در کنار اینها، نور ملایمی محیط اتاق را به طرز دلپذیری روشن میکرد.
هوای اتاق را که نفس میکشیدی، عطر خوشبوی گل مریم به مشام میرسید و به همراه گرمای مطبوعی که در اتاق حاکم بود، آرامش خاصی را برای هر مراجعه کننده ای تداعی میکرد.
گوشه اتاق، کنار پنجره بزرگی که با پرده های کرکره ای پوشیده شده بود، صندلی چرمی بزرگی بود که خیلی راحت میشد به خاطر حالت آیرودینامیکش رویش دراز کشید و پاها را به سمت شومینه گازی که به سبک کلاسیک تزیین شده بود، دراز کرد.
چند لحظه بعد نوید بههمراه پانتهآ که یکی دوتا پرونده در دستش بود، توضیحاتی به نوید میداد، بههمراه هم وارد اتاق شدند و پانتهآ، بلافاصله به سمت شومینه رفت و حرارتش را کمتر کرد و بعد هم لبخند قشنگی به من زد و پاسخاش را متقابلاً از من گرفت و از اتاق خارج شد.
نوید را سالها بود که میشناختم، اولین بار در فرودگاه شهید بهشتی وقتی که به ما گفتند که پرواز اصفهان-استانبول تأخیر دارد که اعتراض من و خنده تلخ او همزمان شد و از آنجا با هم آشنا شدیم. بعد از سوار شدن به هواپیما، صندلی هایمان کنار هم بود و آنقدر گرم صحبت شدیم که هر دو گذشت زمان را متوجه نشدیم. جالب بود که هر دو هتل «گلدن هیل» که در منطقه آرامی از شهر بود را انتخاب کرده بودیم و هر دو همان شب اول اقامت در هتل، به خاطر سرو صدای ناشی از تعمیرات مترو به حالت اعتراض به پذیرش هتل رفتیم تا اتاق هایمان را تعویض کنند.
این شباهتهای رفتاری تا حد زیادی در همه علایق ما وجود داشت، بطوری که گاهی به شوخی به هم میگفتیم، مطمئنی تو سر راهی نبودی؟
نوید که کیفش را باز کرده بود و داشت شارژر موبایلش را از کیفش خارج می کرد، عینک مطالعه اش را از روی میز برداشت و سرش را به خواندن پرونده ای گرم کرد.
سرفه کوتاهی کردم تا متوجه حضور من شود، نگاهی به من انداخت و گفت:
-بهبه آقای مهرآیین، خیلی خوش اومدید.
از لحن صدا و جدی بودنش خنده ام گرفت و گفتم:
-ممنونم آقای دکتر، شما خوبید؟
- خوبم ، خدا رو شکر. بیا بشین، بیا بشین رو این صندلی تا ببینم باز چی شده که تو رو ریخته بهم.
با تردید، موبایلم را که قبلاً خاموشاش کرده بودم روی میز شیشه ای که مقابلم بود گذاشتم و به سمت صندلی چرمی که مخصوص بیمارهایش بود رفتم و روی آن نشستم، بنظرم یادش رفته بود که درخصوص چه با او مکالمه کرده بودم، اما باز به احترامش روی صندلی نشستم و به شعله آبی و قرمز شومینه چشم دوختم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر | قست #هشتم
وارد ساختمان مجتمع پزشکی که شدم دیدم دونفر که لباس تعمیرکار به تن داشتند، با آسانسور مشغول بودند، معلوم شد که دستگاه کار نمیکند. زیر لب غرولندی کردم. تا طبقه چهارم را سعی کردم با سرعت طی کنم.
وارد دفتر نوید که شدم داشتم نفس نفس میزدم، با ورود من
پانتهآ، منشی مهربان نوید که همیشه برخورد و لباس پوشیدنش را تحسین میکردم، با دیدن من مقابلم ایستاد.
پس از خوش و بشی که با او داشتم به سمت آبدارخانه رفت و لیوان آبی را در یک سینی آورد و مقابلم گرفت، به سمت اتاق نوید چرخیدم، متوجه منظورم شد و لبخندی زد.
به ساعتم نگاه کردم، ساعت ده بود و نوید هنوز به مطب نرسیده بود.
در دلم کمی به او حسودیم شد، البته خود من هم از نظر ساعت رفت و آمد به دفتر کارم خیلی منظم نبودم اما خیلی هم نامنظم رفتار نمیکردم. بالاخره یکی از اصول کارمند بودن نظم و انضباطش بود که تو دفتر حمید فقط بخاطر حضور منشیش این نظم حاکم بود.
نگاهی به پانتهآ کردم، در عین زیبایی و وقار، رفتارش کاملا به عنوان یک زن در دفتر گویایِ نظم و دقت او بود.
برایم جالب بود که توانسته بود همراه نوید تا این میزان دوام بیاورد آن هم با حقوق نه چندان زیادی که دریافت میکرد، تقریبا تمام کارهای نوید را برایش هماهنگ میکرد.
متعجب بودم که چرا نوید که همسرش را در حادثه هواپیمایی از دست داده بود، هیچوقت از قصد ازدواجش چیزی به من نگفته بود.
در اتاقش روی صندلی انتظار نشسته و منتظر نوید بودم.
نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم، بیشتر به اتاق ریلکس و مطالعه شباهت داشت تا مطب دکتر.
میز چوبی تیره ای که شیشه رویش به شدت برق میزد وصندلی چرم مشکی رنگ، پشت میز خودنمایی میکردند.
در کنار اینها، نور ملایمی محیط اتاق را به طرز دلپذیری روشن میکرد.
هوای اتاق را که نفس میکشیدی، عطر خوشبوی گل مریم به مشام میرسید و به همراه گرمای مطبوعی که در اتاق حاکم بود، آرامش خاصی را برای هر مراجعه کننده ای تداعی میکرد.
گوشه اتاق، کنار پنجره بزرگی که با پرده های کرکره ای پوشیده شده بود، صندلی چرمی بزرگی بود که خیلی راحت میشد به خاطر حالت آیرودینامیکش رویش دراز کشید و پاها را به سمت شومینه گازی که به سبک کلاسیک تزیین شده بود، دراز کرد.
چند لحظه بعد نوید بههمراه پانتهآ که یکی دوتا پرونده در دستش بود، توضیحاتی به نوید میداد، بههمراه هم وارد اتاق شدند و پانتهآ، بلافاصله به سمت شومینه رفت و حرارتش را کمتر کرد و بعد هم لبخند قشنگی به من زد و پاسخاش را متقابلاً از من گرفت و از اتاق خارج شد.
نوید را سالها بود که میشناختم، اولین بار در فرودگاه شهید بهشتی وقتی که به ما گفتند که پرواز اصفهان-استانبول تأخیر دارد که اعتراض من و خنده تلخ او همزمان شد و از آنجا با هم آشنا شدیم. بعد از سوار شدن به هواپیما، صندلی هایمان کنار هم بود و آنقدر گرم صحبت شدیم که هر دو گذشت زمان را متوجه نشدیم. جالب بود که هر دو هتل «گلدن هیل» که در منطقه آرامی از شهر بود را انتخاب کرده بودیم و هر دو همان شب اول اقامت در هتل، به خاطر سرو صدای ناشی از تعمیرات مترو به حالت اعتراض به پذیرش هتل رفتیم تا اتاق هایمان را تعویض کنند.
این شباهتهای رفتاری تا حد زیادی در همه علایق ما وجود داشت، بطوری که گاهی به شوخی به هم میگفتیم، مطمئنی تو سر راهی نبودی؟
نوید که کیفش را باز کرده بود و داشت شارژر موبایلش را از کیفش خارج می کرد، عینک مطالعه اش را از روی میز برداشت و سرش را به خواندن پرونده ای گرم کرد.
سرفه کوتاهی کردم تا متوجه حضور من شود، نگاهی به من انداخت و گفت:
-بهبه آقای مهرآیین، خیلی خوش اومدید.
از لحن صدا و جدی بودنش خنده ام گرفت و گفتم:
-ممنونم آقای دکتر، شما خوبید؟
- خوبم ، خدا رو شکر. بیا بشین، بیا بشین رو این صندلی تا ببینم باز چی شده که تو رو ریخته بهم.
با تردید، موبایلم را که قبلاً خاموشاش کرده بودم روی میز شیشه ای که مقابلم بود گذاشتم و به سمت صندلی چرمی که مخصوص بیمارهایش بود رفتم و روی آن نشستم، بنظرم یادش رفته بود که درخصوص چه با او مکالمه کرده بودم، اما باز به احترامش روی صندلی نشستم و به شعله آبی و قرمز شومینه چشم دوختم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #نهم
نوید سرش هنوز گرم مطالعه پرونده ای بود، با خودم فکر کردم که احتمالاً رساله یکی از شاگردانش هست که اینطور با دقت مطالعه اش میکند.
کمی بعد صندلی چوبی ای کنار من گذاشت و نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب سعید جان خوبی؟
نگاهش کردم و گفتم :
-نوید تو انگار یه چیزیت میشه ها!
-چرا، مگه نگفتی خرابی؟
-آره، اما نه اینطور که تو بشینی بالا سرم و افسوس بخوری.
-پس چی شده؟
-راستش با یه خانم که آلزایمر داره آشنا شدم.
-اینکه خوبه؛ نفر دومی بیاد تو زندگیت وآلزایمر داشته باشه. هی بهش قول میدی و هرکاری میخوای باهاش میکنی، بعدشم اون یادش میره که چه قولهایی بهش دادی.
بعد از حرفش بلند بلند شروع به خندیدن کرد. چهره جدی من را که دید خنده اش را به آرامی جمع کرد.
-نوید، دارم جدی حرف میزنم، اولا جوون نیست و یه خانم مسن هست، ثانیا باهاش دچار مشکل شدم و کمک میخوام.
-باشه. تعریف کن ببینم چی شده؟
کمی خودم را مرتب کردم و بعد تمام ماجرا را برایش مو به مو تعریف کردم.
نوید دستش را زیر چانه اش گرفت و خیلی آرام به عقب تکیه داد و گفت:
-سعید قرص هات رو میخوری؟
-آره میخورم ولی نه سر وقت، هر وقت حس کنم که درد کمرم بیشتر میشه، میخورم. چطور مگه؟
-عزیز من، اون قرصها که نقل ونبات نیست که هروقت هوس کنی بخوای بخوریشون. باید سروقت مصرف بشه.
-الان این چه ربطی به حرف های من داره، من دارم در مورد کسی حرف میزنم که دچار بیماری زوال مغز شده و تو این مدت اصرار داره که منو میشناسه و حالا تو داری درباره کمر درد من حرف میزنی؟
نوید از روی صندلی بلند شد و به سمت میزش رفت، خم شد و در پرونده آبی رنگ چیزی را یادداشت کرد و بعد دوباره سرش را بالا گرفت و گفت:
-خیلی خوب، دیگه در موردش حرف نمیزنیم. راستی جدیدا دکتر رحیمی رو دیدی؟
-نه، یادم نیست، فکر کنم هفته پیش باهاش قرار داشتم اما نرفتم.
ناگهان جدی شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
-خیلی کار اشتباهی میکنی که پیشاش نمیری. اون بخاطر خواهش های مکرر من حاضر شده تو رو ببینه.
بعد نگاهش را به چشمان بُهت زده من انداخت، صدایش را پایین آورد و مهربان تر از قبل و گفت:
-لطفاً حتما باهاش یه قرار ملاقات بذار و ببینش.
کمی سکوت کرد و ادامه داد:
-اما جدای از این حرف ها بذار یه چیزی رو بهت پیشنهاد کنم، چند وقتی هست که با همین دکتر رحیمی، درگیر مطالعه موضوع روانشناختی هستیم که هنوز اثبات نشده، اما موضوع از این قراره که هرکسی در دنیای خودش رازهایی رو داره که گاهی نمیخواد کسی از اون رازها باخبر بشه، بعد از اینکه به عمد اون واقعیت ها رو فراموش میکنه، دیگه اون حقایق رنگ واقعیت رو براش از دست میدن و تبدیل میشن به یک مشت خاطرات بی رنگ و لعاب و گاهی هم کلا در اعماق ذهنش بایگانی میشن.
مثل گُنگ ها داشتم نگاهش میکردم، چیزی از حرف هایی که میزد را نمیفهمیدم و نوید انگار این موضوع را متوجه شده بود، برای همین به سمتم آمد و گفت:
-شاید توضیحات من برات گیج کننده باشه، بذار طور دیگه ای برات توضیح بدم، گروهی هستند که با روشهای سنتی به حالات متافیزیکی دست پیدا میکنن و میتونن خاطرات ندیده ذهن تو رو در گذشته جلوی چشمهات بیارن، انگار خودت در اون لحظه حضور داری و همه چیز رو مرور میکنی.
این میتونه برای کسایی که دچارفراموشی شدن خیلی چاره ساز باشه و کمکشون کنه که خاطرات قبلیشون رو راحت تر به یاد بیارن، حتی روی مقاومت سلولهای مغز در برابر فراموشی و از دست رفتن حافظه کمک میکنه. به این روش میگن «سنت حلقه».
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر | قسمت #نهم
نوید سرش هنوز گرم مطالعه پرونده ای بود، با خودم فکر کردم که احتمالاً رساله یکی از شاگردانش هست که اینطور با دقت مطالعه اش میکند.
کمی بعد صندلی چوبی ای کنار من گذاشت و نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب سعید جان خوبی؟
نگاهش کردم و گفتم :
-نوید تو انگار یه چیزیت میشه ها!
-چرا، مگه نگفتی خرابی؟
-آره، اما نه اینطور که تو بشینی بالا سرم و افسوس بخوری.
-پس چی شده؟
-راستش با یه خانم که آلزایمر داره آشنا شدم.
-اینکه خوبه؛ نفر دومی بیاد تو زندگیت وآلزایمر داشته باشه. هی بهش قول میدی و هرکاری میخوای باهاش میکنی، بعدشم اون یادش میره که چه قولهایی بهش دادی.
بعد از حرفش بلند بلند شروع به خندیدن کرد. چهره جدی من را که دید خنده اش را به آرامی جمع کرد.
-نوید، دارم جدی حرف میزنم، اولا جوون نیست و یه خانم مسن هست، ثانیا باهاش دچار مشکل شدم و کمک میخوام.
-باشه. تعریف کن ببینم چی شده؟
کمی خودم را مرتب کردم و بعد تمام ماجرا را برایش مو به مو تعریف کردم.
نوید دستش را زیر چانه اش گرفت و خیلی آرام به عقب تکیه داد و گفت:
-سعید قرص هات رو میخوری؟
-آره میخورم ولی نه سر وقت، هر وقت حس کنم که درد کمرم بیشتر میشه، میخورم. چطور مگه؟
-عزیز من، اون قرصها که نقل ونبات نیست که هروقت هوس کنی بخوای بخوریشون. باید سروقت مصرف بشه.
-الان این چه ربطی به حرف های من داره، من دارم در مورد کسی حرف میزنم که دچار بیماری زوال مغز شده و تو این مدت اصرار داره که منو میشناسه و حالا تو داری درباره کمر درد من حرف میزنی؟
نوید از روی صندلی بلند شد و به سمت میزش رفت، خم شد و در پرونده آبی رنگ چیزی را یادداشت کرد و بعد دوباره سرش را بالا گرفت و گفت:
-خیلی خوب، دیگه در موردش حرف نمیزنیم. راستی جدیدا دکتر رحیمی رو دیدی؟
-نه، یادم نیست، فکر کنم هفته پیش باهاش قرار داشتم اما نرفتم.
ناگهان جدی شد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
-خیلی کار اشتباهی میکنی که پیشاش نمیری. اون بخاطر خواهش های مکرر من حاضر شده تو رو ببینه.
بعد نگاهش را به چشمان بُهت زده من انداخت، صدایش را پایین آورد و مهربان تر از قبل و گفت:
-لطفاً حتما باهاش یه قرار ملاقات بذار و ببینش.
کمی سکوت کرد و ادامه داد:
-اما جدای از این حرف ها بذار یه چیزی رو بهت پیشنهاد کنم، چند وقتی هست که با همین دکتر رحیمی، درگیر مطالعه موضوع روانشناختی هستیم که هنوز اثبات نشده، اما موضوع از این قراره که هرکسی در دنیای خودش رازهایی رو داره که گاهی نمیخواد کسی از اون رازها باخبر بشه، بعد از اینکه به عمد اون واقعیت ها رو فراموش میکنه، دیگه اون حقایق رنگ واقعیت رو براش از دست میدن و تبدیل میشن به یک مشت خاطرات بی رنگ و لعاب و گاهی هم کلا در اعماق ذهنش بایگانی میشن.
مثل گُنگ ها داشتم نگاهش میکردم، چیزی از حرف هایی که میزد را نمیفهمیدم و نوید انگار این موضوع را متوجه شده بود، برای همین به سمتم آمد و گفت:
-شاید توضیحات من برات گیج کننده باشه، بذار طور دیگه ای برات توضیح بدم، گروهی هستند که با روشهای سنتی به حالات متافیزیکی دست پیدا میکنن و میتونن خاطرات ندیده ذهن تو رو در گذشته جلوی چشمهات بیارن، انگار خودت در اون لحظه حضور داری و همه چیز رو مرور میکنی.
این میتونه برای کسایی که دچارفراموشی شدن خیلی چاره ساز باشه و کمکشون کنه که خاطرات قبلیشون رو راحت تر به یاد بیارن، حتی روی مقاومت سلولهای مغز در برابر فراموشی و از دست رفتن حافظه کمک میکنه. به این روش میگن «سنت حلقه».
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #دهم
حالا اگه تو هم بخوای میتونیم تو گذشتهات کند وکاو کنیم و ببینیم چرا تو در برابر این زن دچار نوعی اختلال رفتاری شدی و عکس العملهات تحت تأثیر اون قرار میگیره، اصلا ببینیم چه چیزی تو چشمهای اون زن هست که تو رو به قول خودت مسخ میکنه.
شاید بعدا بشه که این آزمایش رو روی اون زن هم انجام بدیم.
با حرفهای نوید، حسابی وسوسه شدم که این سفر را تجربه کنم. اما کمی هم ترسیده بودم، تمام فکرم مشغول این بود که چه ماجراهایی را ممکن است بدون اینکه بخواهم به زبان بیاورم و چه رازهای مگویی را با این کار برملا کنم. سوالات زیادی با حرف هایش در ذهنم نقش بسته بود، به همین دلیل به او گفتم:
-یعنی هر اتفاقی که تو زندگی من افتاده رومن ناخواسته به زبون میارم؟
-میتونه اینطور باشه، اما ما دنبال چیز خاصی از زندگی تو هستیم، و اینکه این موضوع فقط به زندگی فعلی تو محدود نمیشه!
-نوید تو رو خدا گیجم نکن، من به حد کافی از این ماجرا کلافه شدم.
خنده ای کرد و گفت:
-راستی اسم این خانم زیبای مسن که موفق شده هوش و حواس رفیق ما رو ببره چی هست؟
-اسمش؟ راستش اسمش رو نمیدونم؟ یعنی هیچی ازش نمیدوم، فقط یه آدرس ازش دارم، همین!
-عجب، پس خیلی جدی نگیرش، بنظرم بهتره بی خیالش بشی، نهایتش چند روزی ذهنت رو درگیر میکنه و بعد هم مشکلات زندگیت دوباره برمیگردوندت به حال هوای قبلیت، برو به کارهات برس، بذار منم به مریضای واقعیم برسم. ضمناً قرصهای کمرت رو فراموش نکن و دکتر جلالی رو هم ببین، بسلامت.
اعصابم از دستش خرد شده بود، فکر کردم شاید از مِتدهای درمانیش باشد، که با کم جلوه دادن اهمیت موضوعی که من با آن درگیر شدهام، بهدنبال برگرداندن آرامش به ذهنم باشد، اما موضوعی که درباره اش تحقیق میکرد، به شدت قلقلکم میداد که بخواهم حداقل برای یکبار هم که شده امتحانش کنم.
بدون آن که حرفی بزنم، از روی صندلی بلند شدم و کتام را پوشیدم و به نشانه خداحافظی، دست دادم، وارد سالن انتظار که شدم، همزمان منشیاش وارد شد، زیر لب خداحافظی کردم و بدون آنکه توقف کنم، با سرعت از دفتر بیرون رفتم .
با دیدن چراغ چشمک زن آسانسور یاد تعمیر آن افتادم. نگاهی به راه پله طولانی کردم و ناچار دوباره پیاده به سمت راهپله، حرکت کردم.
اما در آخرین پاگرد یادم افتاد که گوشیام را در اتاق نوید جا گذاشتم، دوباره بخاطر حواس پرتیام از دست خودم عصبانی شدم و در حالیکه به نفس نفس افتاده بودم، مسیر را تا دفترش برگشتم. وارد سالن شدم، به سمت درب اتاق نوید که روکش چرم ضخیمی داشت و نیمه باز بود رفتم. دستم که به دستگیره درب رسید صدای نوید را شنیدم که با غیض میگفت:
-پری مگه نگفتم حواست به قرصهای سعید باشه؟ میخوای دوباره همه چیز رو بهم بریزه؟ تو نمیفهمی که اگه تو خوردن اون قرصها تأخیر بیوفته، زندگی این بنده خدا تباه میشه؟ حواست رو جمع کن، البته اگه زندگیت رو دوست داری واقعاً میخوای حال سعید خوب بمونه، خواهشا حواست به داروهاش باشه. ضمناً نذار اینقدر تنها رانندگی کنه، چرا نمیفهمی که اون مثل سابق نمیتونه به تنهایی کارهاش رو انجام بده؟!
چند لحظه بعد گوشی را گذاشت و زیر لب گفت:
-مرتیکه اَبله، با اون زن احمقش، آخرش گند میزنن به زندگی خودشون…
داشتم دیوانه میشدم، دو دل بودم که بروم داخل یا نه، کاملا متوجه بودم که آنها راجب به من صحبت میکردند. حرف هایی که من از آنها بی خبر بودم ، قرصهای من که چیز خاصی نبودند، دو سه مدل قرص ساده برای درد کمر دیگر جای نگرانی نداشت، همه آنها هم در یک ظرف مخصوص سه تیکه کوچیک بودند که همیشه در سامسونتام میگذاشتم و پری خودش همیشه پرش میکرد!
اما… اما اصلا حواسم نبود که پری خودش همیشه قرص هایم را تهیه میکرد و در ظرف ها میگذاشت.
بلافاصله یادم افتاد که من خیلی وقت است که رانندگی نمیکنم و این دو روز را به راننده شخصیام مرخصی داده بودم، در یک آن تصاویری نامفهوم از چیزهایی که به نظر به زندگی من مربوط بود از مقابل چشمانم ردیف شد و عبور کرد.
حالم بد شد، همه چیز زندگیام داشت بهم میریخت...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر | قسمت #دهم
حالا اگه تو هم بخوای میتونیم تو گذشتهات کند وکاو کنیم و ببینیم چرا تو در برابر این زن دچار نوعی اختلال رفتاری شدی و عکس العملهات تحت تأثیر اون قرار میگیره، اصلا ببینیم چه چیزی تو چشمهای اون زن هست که تو رو به قول خودت مسخ میکنه.
شاید بعدا بشه که این آزمایش رو روی اون زن هم انجام بدیم.
با حرفهای نوید، حسابی وسوسه شدم که این سفر را تجربه کنم. اما کمی هم ترسیده بودم، تمام فکرم مشغول این بود که چه ماجراهایی را ممکن است بدون اینکه بخواهم به زبان بیاورم و چه رازهای مگویی را با این کار برملا کنم. سوالات زیادی با حرف هایش در ذهنم نقش بسته بود، به همین دلیل به او گفتم:
-یعنی هر اتفاقی که تو زندگی من افتاده رومن ناخواسته به زبون میارم؟
-میتونه اینطور باشه، اما ما دنبال چیز خاصی از زندگی تو هستیم، و اینکه این موضوع فقط به زندگی فعلی تو محدود نمیشه!
-نوید تو رو خدا گیجم نکن، من به حد کافی از این ماجرا کلافه شدم.
خنده ای کرد و گفت:
-راستی اسم این خانم زیبای مسن که موفق شده هوش و حواس رفیق ما رو ببره چی هست؟
-اسمش؟ راستش اسمش رو نمیدونم؟ یعنی هیچی ازش نمیدوم، فقط یه آدرس ازش دارم، همین!
-عجب، پس خیلی جدی نگیرش، بنظرم بهتره بی خیالش بشی، نهایتش چند روزی ذهنت رو درگیر میکنه و بعد هم مشکلات زندگیت دوباره برمیگردوندت به حال هوای قبلیت، برو به کارهات برس، بذار منم به مریضای واقعیم برسم. ضمناً قرصهای کمرت رو فراموش نکن و دکتر جلالی رو هم ببین، بسلامت.
اعصابم از دستش خرد شده بود، فکر کردم شاید از مِتدهای درمانیش باشد، که با کم جلوه دادن اهمیت موضوعی که من با آن درگیر شدهام، بهدنبال برگرداندن آرامش به ذهنم باشد، اما موضوعی که درباره اش تحقیق میکرد، به شدت قلقلکم میداد که بخواهم حداقل برای یکبار هم که شده امتحانش کنم.
بدون آن که حرفی بزنم، از روی صندلی بلند شدم و کتام را پوشیدم و به نشانه خداحافظی، دست دادم، وارد سالن انتظار که شدم، همزمان منشیاش وارد شد، زیر لب خداحافظی کردم و بدون آنکه توقف کنم، با سرعت از دفتر بیرون رفتم .
با دیدن چراغ چشمک زن آسانسور یاد تعمیر آن افتادم. نگاهی به راه پله طولانی کردم و ناچار دوباره پیاده به سمت راهپله، حرکت کردم.
اما در آخرین پاگرد یادم افتاد که گوشیام را در اتاق نوید جا گذاشتم، دوباره بخاطر حواس پرتیام از دست خودم عصبانی شدم و در حالیکه به نفس نفس افتاده بودم، مسیر را تا دفترش برگشتم. وارد سالن شدم، به سمت درب اتاق نوید که روکش چرم ضخیمی داشت و نیمه باز بود رفتم. دستم که به دستگیره درب رسید صدای نوید را شنیدم که با غیض میگفت:
-پری مگه نگفتم حواست به قرصهای سعید باشه؟ میخوای دوباره همه چیز رو بهم بریزه؟ تو نمیفهمی که اگه تو خوردن اون قرصها تأخیر بیوفته، زندگی این بنده خدا تباه میشه؟ حواست رو جمع کن، البته اگه زندگیت رو دوست داری واقعاً میخوای حال سعید خوب بمونه، خواهشا حواست به داروهاش باشه. ضمناً نذار اینقدر تنها رانندگی کنه، چرا نمیفهمی که اون مثل سابق نمیتونه به تنهایی کارهاش رو انجام بده؟!
چند لحظه بعد گوشی را گذاشت و زیر لب گفت:
-مرتیکه اَبله، با اون زن احمقش، آخرش گند میزنن به زندگی خودشون…
داشتم دیوانه میشدم، دو دل بودم که بروم داخل یا نه، کاملا متوجه بودم که آنها راجب به من صحبت میکردند. حرف هایی که من از آنها بی خبر بودم ، قرصهای من که چیز خاصی نبودند، دو سه مدل قرص ساده برای درد کمر دیگر جای نگرانی نداشت، همه آنها هم در یک ظرف مخصوص سه تیکه کوچیک بودند که همیشه در سامسونتام میگذاشتم و پری خودش همیشه پرش میکرد!
اما… اما اصلا حواسم نبود که پری خودش همیشه قرص هایم را تهیه میکرد و در ظرف ها میگذاشت.
بلافاصله یادم افتاد که من خیلی وقت است که رانندگی نمیکنم و این دو روز را به راننده شخصیام مرخصی داده بودم، در یک آن تصاویری نامفهوم از چیزهایی که به نظر به زندگی من مربوط بود از مقابل چشمانم ردیف شد و عبور کرد.
حالم بد شد، همه چیز زندگیام داشت بهم میریخت...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #یازدهم
صدای نوید را مجددا شنیدم که رو به پانتهآ گفت:
- راستی به کسی دیگه رو نوبت ندادی؟
-چرا آقای پورمحسن قراره که بیان، گفتم قبل از ظهر اینجا باشن.
-پانی اصلاً حوصله اش رو ندارم، بیشتر به خودت نیاز دارم، امروز تو باید دکترم باشی، این پسره احمق سعید هم ذهنم رو بهم ریخت، باید آرومش کنی، برو به پورمحسن زنگ بزن و قرار رو کنسل کن خودتم زود بیا اینجا!
تا نوید این حرف را زد، دستگیره درب را ول کردم به سمت درب خروجی راه افتادم، اما از شانس بدم صدای درب بلند شد و من خودم رو انداختم توی آبدارخونه و پشت درب اش قایم شدم.
پانتهآ به میز کاریش رفت و به پورمحسن زنگ زد و با کلی عذرخواهی قرار را کنسل کرد و در حالیکه درب مطب را میبست، به سمت اتاق نوید رفت. سرم گیج میرفت و بی رمق به سمت درب خروجی رفتم و بهش آویزون شدم، هرچقدر تلاش میکردم، توان باز کردن درب را نداشتم، نمی تونستم تحمل کنم، در حالیکه خودم را از درب اصلی ساختمان به راه پله پرتاب میکردم، تمام محتوای معده ام روی سنگهای راه پله خالی شد و چهار دست و پا تا انتهای پله ها سر خوردم.
با افتادن من چندتا از مسئولین و مراجعه کنندگان ساختمان به بیرون آمدند، اما با تمام دردی که داشتم، خودم را بلند کردم و دیوونه وار دویدم و به ماشینم رساندم. مثل روانی ها داشتم رانندگی میکردم. حالم به شدت بد شده بود، به دلیل اینکه همسرم و بهترین دوستم، واقعیت هایی را از من پنهان کرده بودند و با کارهایشان به من نشان داده بودند که حتی برایشان پشیزی ارزش نداشتم.
آنها با اینکه حال نامساعد من را میدیدند، کارهای شخصی خودشون را در اولویت قرار داده بودند و کوچکترین اهمیتی به حال و روز خراب من نداده بودند.
در حالیکه صورتم خیس از اشک بی وفایی عزیزترین و محرم ترین شخص زندگیم بود، خودم را در یکی از فرعی های خیابان استقلال و جلوی خانه آن خانم مسن دیدم.
شگفت زده از این اتفاق، وقتی که متوجه شدم ضمیر ناخودآگاهم من را به اینجا کشانده، دیگر هق هق گریه، امانم را برید بود، مطمئن بودم این حس دست خودم نیست و کسی یا نیرویی من را به این سمت و سو میکشاند، انگار اتفاقات ترسناکی در راه بود و باید با واقعیت های بیشتری روبرو میشدم.
تمام تنم درد میکرد و سرم شکسته بود، لبم با برخورد به لبه سنگ های راه پله مجتمع پاره شده بود و طعم دهنم شور و آلوده به خون بود، اما با اینحال تمام دردهایم در برابر زجری که روحم میکشید به هیچ عنوان قابل قیاس نبود.
سرم را روی فرمان گذاشته بودم و با خودم ناله میکردم که در این میان صدای آمبولانس اورژانس را شنیدم.
با شنیدن صدا، سرم را بلند کردم و دیدم که درب خانه باز شد و زهره به همراه همان مرد اخمالو و دو نفر دیگر که به نظر خدمتکار میرسیدند، مادرش را که روی ویلچر نشسته بود و در حال ناله و تقلا برای رها شدن از دست آنها بود، به آمبولانس منتقل کردند.
از ماشین پیاده شدم و به سمت آنها راه افتادم، خاک آلود و زخمی و کثیف با دهنی که از تعجب باز مانده بود به آنها رسیدم.
زهره به محض دیدن من شروع به فحاشی کرد و فریاد میکشید:
-از مادر من دورشو کثافت، چی از جون این زن میخوای که هر روز جلوش سبز میشی، برو گمشو و گورت و گم کن.
اما چیزی من را به جلو هل میداد وباعث میشد در برابر حرفهای رکیکی که میزد، حتی نگاهش هم نکنم.
چشمم به دنبال آن زن مسن بود که در آخرین لحظه دوباره نگاهمان با هم تلاقی پیدا کرد و در آن همه صدای فریادی که با صدای زهره در گوشم پیچیده میشد و مقاومت دستهای تنومند مردهایی که به عقب هلم میدادند، توانستم لبهای ظریف آن خانم رو ببینم که اسم من رو تکرار میکرد. در نهایت درب آمبولانس بسته شد و حرکت کرد.
برای چند لحظه صورت خدمتکارها فقط جلوی چشمم بود و لبهای مرد اخمو که داشت کلماتی را زیر سیبل های بلندش فریاد میزد، اما من هیچ صدایی را نمیشنیدم و توانی هم برای مقابله با آن سه نفر را نداشتم.
وقتی که با زور دستهای خدمتکارها و آن مرد بداخلاق روی زمین نشستم، دوباره گریه ام شروع شد، توان حرف زدن را نداشتم، تنها کاری که از من برمیآمد این بود که برای بدبختی خودم زار بزنم.
دقایقی از رفتن آنها نگذشته بودکه متوجه شدم، پری و نوید هر دو زیر بغل هام را گرفتند و کمکم کردند تا لاشه بی حالم را از روی زمین بلند کنم و روی صندلی عقب جا بدهم.
از پنجره ماشین رقص شاخه های درخت ها را میدیدم، مشخص بود که باد شدیدی گرفته و هوا رو به ابری شدن بود، از پشت فرمان صدای پانتهآ را شنیدم که از نوید آدرس نزدیک ترین بیمارستان را میپرسید و دستهای پری را حس میکردم که مشغول نوازش گونه های خیس من بود…
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر | قسمت #یازدهم
صدای نوید را مجددا شنیدم که رو به پانتهآ گفت:
- راستی به کسی دیگه رو نوبت ندادی؟
-چرا آقای پورمحسن قراره که بیان، گفتم قبل از ظهر اینجا باشن.
-پانی اصلاً حوصله اش رو ندارم، بیشتر به خودت نیاز دارم، امروز تو باید دکترم باشی، این پسره احمق سعید هم ذهنم رو بهم ریخت، باید آرومش کنی، برو به پورمحسن زنگ بزن و قرار رو کنسل کن خودتم زود بیا اینجا!
تا نوید این حرف را زد، دستگیره درب را ول کردم به سمت درب خروجی راه افتادم، اما از شانس بدم صدای درب بلند شد و من خودم رو انداختم توی آبدارخونه و پشت درب اش قایم شدم.
پانتهآ به میز کاریش رفت و به پورمحسن زنگ زد و با کلی عذرخواهی قرار را کنسل کرد و در حالیکه درب مطب را میبست، به سمت اتاق نوید رفت. سرم گیج میرفت و بی رمق به سمت درب خروجی رفتم و بهش آویزون شدم، هرچقدر تلاش میکردم، توان باز کردن درب را نداشتم، نمی تونستم تحمل کنم، در حالیکه خودم را از درب اصلی ساختمان به راه پله پرتاب میکردم، تمام محتوای معده ام روی سنگهای راه پله خالی شد و چهار دست و پا تا انتهای پله ها سر خوردم.
با افتادن من چندتا از مسئولین و مراجعه کنندگان ساختمان به بیرون آمدند، اما با تمام دردی که داشتم، خودم را بلند کردم و دیوونه وار دویدم و به ماشینم رساندم. مثل روانی ها داشتم رانندگی میکردم. حالم به شدت بد شده بود، به دلیل اینکه همسرم و بهترین دوستم، واقعیت هایی را از من پنهان کرده بودند و با کارهایشان به من نشان داده بودند که حتی برایشان پشیزی ارزش نداشتم.
آنها با اینکه حال نامساعد من را میدیدند، کارهای شخصی خودشون را در اولویت قرار داده بودند و کوچکترین اهمیتی به حال و روز خراب من نداده بودند.
در حالیکه صورتم خیس از اشک بی وفایی عزیزترین و محرم ترین شخص زندگیم بود، خودم را در یکی از فرعی های خیابان استقلال و جلوی خانه آن خانم مسن دیدم.
شگفت زده از این اتفاق، وقتی که متوجه شدم ضمیر ناخودآگاهم من را به اینجا کشانده، دیگر هق هق گریه، امانم را برید بود، مطمئن بودم این حس دست خودم نیست و کسی یا نیرویی من را به این سمت و سو میکشاند، انگار اتفاقات ترسناکی در راه بود و باید با واقعیت های بیشتری روبرو میشدم.
تمام تنم درد میکرد و سرم شکسته بود، لبم با برخورد به لبه سنگ های راه پله مجتمع پاره شده بود و طعم دهنم شور و آلوده به خون بود، اما با اینحال تمام دردهایم در برابر زجری که روحم میکشید به هیچ عنوان قابل قیاس نبود.
سرم را روی فرمان گذاشته بودم و با خودم ناله میکردم که در این میان صدای آمبولانس اورژانس را شنیدم.
با شنیدن صدا، سرم را بلند کردم و دیدم که درب خانه باز شد و زهره به همراه همان مرد اخمالو و دو نفر دیگر که به نظر خدمتکار میرسیدند، مادرش را که روی ویلچر نشسته بود و در حال ناله و تقلا برای رها شدن از دست آنها بود، به آمبولانس منتقل کردند.
از ماشین پیاده شدم و به سمت آنها راه افتادم، خاک آلود و زخمی و کثیف با دهنی که از تعجب باز مانده بود به آنها رسیدم.
زهره به محض دیدن من شروع به فحاشی کرد و فریاد میکشید:
-از مادر من دورشو کثافت، چی از جون این زن میخوای که هر روز جلوش سبز میشی، برو گمشو و گورت و گم کن.
اما چیزی من را به جلو هل میداد وباعث میشد در برابر حرفهای رکیکی که میزد، حتی نگاهش هم نکنم.
چشمم به دنبال آن زن مسن بود که در آخرین لحظه دوباره نگاهمان با هم تلاقی پیدا کرد و در آن همه صدای فریادی که با صدای زهره در گوشم پیچیده میشد و مقاومت دستهای تنومند مردهایی که به عقب هلم میدادند، توانستم لبهای ظریف آن خانم رو ببینم که اسم من رو تکرار میکرد. در نهایت درب آمبولانس بسته شد و حرکت کرد.
برای چند لحظه صورت خدمتکارها فقط جلوی چشمم بود و لبهای مرد اخمو که داشت کلماتی را زیر سیبل های بلندش فریاد میزد، اما من هیچ صدایی را نمیشنیدم و توانی هم برای مقابله با آن سه نفر را نداشتم.
وقتی که با زور دستهای خدمتکارها و آن مرد بداخلاق روی زمین نشستم، دوباره گریه ام شروع شد، توان حرف زدن را نداشتم، تنها کاری که از من برمیآمد این بود که برای بدبختی خودم زار بزنم.
دقایقی از رفتن آنها نگذشته بودکه متوجه شدم، پری و نوید هر دو زیر بغل هام را گرفتند و کمکم کردند تا لاشه بی حالم را از روی زمین بلند کنم و روی صندلی عقب جا بدهم.
از پنجره ماشین رقص شاخه های درخت ها را میدیدم، مشخص بود که باد شدیدی گرفته و هوا رو به ابری شدن بود، از پشت فرمان صدای پانتهآ را شنیدم که از نوید آدرس نزدیک ترین بیمارستان را میپرسید و دستهای پری را حس میکردم که مشغول نوازش گونه های خیس من بود…
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر - قسمت #دوازدهم
باران آرام آرام روی پالتوی تیره ام که حسابی خاک آلود شده بود و دیگر نمیشد به آن تیره گفت، می بارید. پری کنارم ایستاده بود و سکوت کرده بود و گاهی هق هق ضعیفی میکرد، بادی که میورزید لباسم را به رقص وامی داشت، نگاهم به سنگ سیاهی بود که روی آن نوشته غم انگیزی درباره مادر، حکاکی شده بود و در فکر و خیال خودم بودم.
تلفن پری زنگ خورد و با قدمهای آرامی که میزد از من دور شد، اما صدای مکالمه اش را که ضعیف و ضعیف تر میشد هنوز می شنیدم:
-آره، اومدیم مزار، بله با سعیدم، از صبح یه بند اصرار میکرد که بیارمش اینجا، نه! خودم رانندگی کردم، حواسم هست، آره! داروهاش همرامه، بهش گفتم، فقط داره نگام میکنه، مات و مبهوت، نمیدونی چه دیوونه بازی اینجا در آورد، اون قدر التماسش کردم تا آروم شد، نوید باورت نمیشه، قبلا هم بهت گفتم، ازوقتی مرخص شده، فقط گاهی چند کلمه ای حرف زده، اما امروز، از وقتی که از خواب بیدار شد، بعد از مدتها شروع کرد به صدا کردن اسمم، اونم به صورت مداوم، امروز خیلی بیشتر حرف زده و همه اش اصرار به اومدن به اینجا رو داشت، مجبور شدم بیارمش، آخ نوید اگه بدونی چقدر خستهام، نمیتونی بفهمی، فکر کن، وسط زمستون هوس بستنی میکنه، اونم بستنی میوه ای، پشت سرش اسپرسوی داغ میخواد و بعد میشینه سیر گریه میکنه، دارم دیوونه میشم نوید، کاش براش یه کاری میکردی…
و در حالیکه قدم میزد صدایش ضعیف تر و مبهم تر میشد، برایم مهم نبود چه چیزی درباره من بهم میگویند، حال من خرابتر از چیزی بود که بتونند دربارهاش صحبت کرده یا توصیفش کنند.
روز قبل وقتی خواستم دوش بگیرم، آب را که باز کردم و زیر دوش آب رفتم، فقط فریاد کشیدم و ناله کردم.
پری با ترس درب حمام را باز کرده بود و دیده که زیر دوش آب داغ درحالیکه حمام بخار کرده بود در حال سوختن بودم.
اینکه چرا درب حمام باز بود و من دوش آب را نمیبستم برای خودم هم عجیب بود.
از چهره پری، کلافگی و سردرگمی میبارید و خیلی بار لاغر شده بود، دیگر آن زن سرحال و دوست داشتنی من نبود، بعد از ماجرای خیابان استقلال، کمتر از چند کلمه در یک روز با هم حرف میزدیم، و بعد از آن شب و خبر غم انگیزی که کنار شومینه در ویلای دهکده برایم گفت، دیگر لالمونی گرفته بودم.
جواب هیچکس را نمیدادم، حتی نگذاشتم نوید و جلالی هم به ملاقاتم بیایند، یک جورایی در خودم شکستم و مُردم.
اما دیشب که دوباره به خوابم آمد، باعث شد امروز با اصرار، پری مجبور کنم که من را با خودش به اینجا بیاورد، سر مزار، زنی که به من آشناتر از هر آدم دیگری بود…
وقتی رسیدم، اول رفتم بالای سرش نشستم، بعد رفتم پایین پاش نشستم، دور تا دور مزارش را طواف کردم، بعد هر تکه از سنگش را بوسیدم، سانتی متر به سانتی متر، با لب هایم لمس اش کردم، اما نمی شد، اصلا نمیشد...
خودم را روی سنگ مزارش رها کردم، به خیال اینکه روحش بیاید و در آغوشم بگیرد، آنقدر گریه کردم و خودم را به سنگ مالیدم که دیگر نایی برایم باقی نمانده بود.
پری با گریه اول فقط به حال مردی نگاه میکرد که در ضعف مطلق در حال زاری بود. مطمئن بودم که هیچوقت دیگر تکیه گاهش نیستم، چون لیاقت تکیه گاه بودن را نداشتم.
وقتی با التماس های پری از روی سنگ بلند شدم، آرام گرفتم، تصمیمم را گرفته بودم، باید میدیدمش، باید میفهمیدم این راز سربسته ای که با رفتن خودش برای من گذاشته بود از کجای زندگیم نشأت میگرفت.
روی صندلی ماشین که نشستم تک بیتی از یک شعر روی لبهایم تکرار میشد:
- «یک شب دلی به مسلخ و خونم کشید و رفت…
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت...
پسکوچه های قلب مرا جستجو نکرد...
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت...»
با اینکه قدرت حافظه ام روز به روز بنظر میرسید ضعیف و ضعیفتر شده، اما شعر و ترانه و موسیقی هنوز مثل یه نوار و مثل یه رود جاری همراهم بود...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر - قسمت #دوازدهم
باران آرام آرام روی پالتوی تیره ام که حسابی خاک آلود شده بود و دیگر نمیشد به آن تیره گفت، می بارید. پری کنارم ایستاده بود و سکوت کرده بود و گاهی هق هق ضعیفی میکرد، بادی که میورزید لباسم را به رقص وامی داشت، نگاهم به سنگ سیاهی بود که روی آن نوشته غم انگیزی درباره مادر، حکاکی شده بود و در فکر و خیال خودم بودم.
تلفن پری زنگ خورد و با قدمهای آرامی که میزد از من دور شد، اما صدای مکالمه اش را که ضعیف و ضعیف تر میشد هنوز می شنیدم:
-آره، اومدیم مزار، بله با سعیدم، از صبح یه بند اصرار میکرد که بیارمش اینجا، نه! خودم رانندگی کردم، حواسم هست، آره! داروهاش همرامه، بهش گفتم، فقط داره نگام میکنه، مات و مبهوت، نمیدونی چه دیوونه بازی اینجا در آورد، اون قدر التماسش کردم تا آروم شد، نوید باورت نمیشه، قبلا هم بهت گفتم، ازوقتی مرخص شده، فقط گاهی چند کلمه ای حرف زده، اما امروز، از وقتی که از خواب بیدار شد، بعد از مدتها شروع کرد به صدا کردن اسمم، اونم به صورت مداوم، امروز خیلی بیشتر حرف زده و همه اش اصرار به اومدن به اینجا رو داشت، مجبور شدم بیارمش، آخ نوید اگه بدونی چقدر خستهام، نمیتونی بفهمی، فکر کن، وسط زمستون هوس بستنی میکنه، اونم بستنی میوه ای، پشت سرش اسپرسوی داغ میخواد و بعد میشینه سیر گریه میکنه، دارم دیوونه میشم نوید، کاش براش یه کاری میکردی…
و در حالیکه قدم میزد صدایش ضعیف تر و مبهم تر میشد، برایم مهم نبود چه چیزی درباره من بهم میگویند، حال من خرابتر از چیزی بود که بتونند دربارهاش صحبت کرده یا توصیفش کنند.
روز قبل وقتی خواستم دوش بگیرم، آب را که باز کردم و زیر دوش آب رفتم، فقط فریاد کشیدم و ناله کردم.
پری با ترس درب حمام را باز کرده بود و دیده که زیر دوش آب داغ درحالیکه حمام بخار کرده بود در حال سوختن بودم.
اینکه چرا درب حمام باز بود و من دوش آب را نمیبستم برای خودم هم عجیب بود.
از چهره پری، کلافگی و سردرگمی میبارید و خیلی بار لاغر شده بود، دیگر آن زن سرحال و دوست داشتنی من نبود، بعد از ماجرای خیابان استقلال، کمتر از چند کلمه در یک روز با هم حرف میزدیم، و بعد از آن شب و خبر غم انگیزی که کنار شومینه در ویلای دهکده برایم گفت، دیگر لالمونی گرفته بودم.
جواب هیچکس را نمیدادم، حتی نگذاشتم نوید و جلالی هم به ملاقاتم بیایند، یک جورایی در خودم شکستم و مُردم.
اما دیشب که دوباره به خوابم آمد، باعث شد امروز با اصرار، پری مجبور کنم که من را با خودش به اینجا بیاورد، سر مزار، زنی که به من آشناتر از هر آدم دیگری بود…
وقتی رسیدم، اول رفتم بالای سرش نشستم، بعد رفتم پایین پاش نشستم، دور تا دور مزارش را طواف کردم، بعد هر تکه از سنگش را بوسیدم، سانتی متر به سانتی متر، با لب هایم لمس اش کردم، اما نمی شد، اصلا نمیشد...
خودم را روی سنگ مزارش رها کردم، به خیال اینکه روحش بیاید و در آغوشم بگیرد، آنقدر گریه کردم و خودم را به سنگ مالیدم که دیگر نایی برایم باقی نمانده بود.
پری با گریه اول فقط به حال مردی نگاه میکرد که در ضعف مطلق در حال زاری بود. مطمئن بودم که هیچوقت دیگر تکیه گاهش نیستم، چون لیاقت تکیه گاه بودن را نداشتم.
وقتی با التماس های پری از روی سنگ بلند شدم، آرام گرفتم، تصمیمم را گرفته بودم، باید میدیدمش، باید میفهمیدم این راز سربسته ای که با رفتن خودش برای من گذاشته بود از کجای زندگیم نشأت میگرفت.
روی صندلی ماشین که نشستم تک بیتی از یک شعر روی لبهایم تکرار میشد:
- «یک شب دلی به مسلخ و خونم کشید و رفت…
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت...
پسکوچه های قلب مرا جستجو نکرد...
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت...»
با اینکه قدرت حافظه ام روز به روز بنظر میرسید ضعیف و ضعیفتر شده، اما شعر و ترانه و موسیقی هنوز مثل یه نوار و مثل یه رود جاری همراهم بود...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍3❤1
مجموعه آن شب
اپیزود #آل | قسمت #سیزدهم
هفته بعد روی صندلی چرمی در اتاق نوید نشسته بودم، هیجان عجیبی داشتم، همه چیز بنظر مهیا شده بود تا سفری که من مسافرش بودم فرا برسد.
-دکتر، همه چیز آماده است.
پانتهآ با گفتن این جمله از وصل کردن سنسورهای مختلف به سر و بدن من دست کشید و کنار رفت.
با اینکه مخالف اتصال این وسایل بودم، اما به خاطر خواهش های مکرر نوید و تذکرهای مداوم جلالی و مسئولیتی که در قبال سلامتی من به خودش تحمیل میکرد، مجبور شدم قبول کنم.
مانیتوری کنارم بود که خطوط سینوسی و تک بوقهای کوتاهش، وضعیت جسمی من را نشان میداد. از تمام نوشته هایی که روی صفحه اش بود، فقط تعداد ضربان قلبم را می فهمیدم که به ٧۵ یا ٧۶ تغییر پیدا میکرد.
دکتر جلالی از پشت میز دیگری که نور لپ تاپ به صورت چروک خورده اش میتابید، نگاهی به من کرد و از چشمان خسته من تأیید آماده بودن را گرفت. مرد شصت و چندساله ای که به گفته خودش همیشه تصویر بیمارهایی را که از دست میداد، در ذهنش حک میکرد تا وقتی که خودش هم مرد، بتواند همه آنها را پیدا کند و از اینکه نتوانسته نجاتشان بدهد، از تک تک آنها معذرت خواهی کند!
مرد افسرده ای بنظر میرسید که تمام سرگرمیاش، این کشف علمی بود که امروز من هم قسمتی از آن بودم.
پری نگران و خسته روی صندلی راحتی گوشه اتاق، کنار شومینه نشسته بود و فنجان قهوه اش را بین دو تا دستاش گرفته بود. انگار سرمای رفتار وحرکات بیمارگونه من، درون این زن را هم به یخزدگی کشانده بود که اینطور کنار شومینه و از رقص وهم آلود بخار فنجانش، حرارت و گرما را طلب میکرد.
از پری دلگیر نبودم، چیزی در چشمانش بود که باعث میشد همیشه ببخشماش و از او چیزی به دل نگیرم. حتی با اینکه حقایقی را از من پنهان کرده بود.
بنظر با تمام دردی که به او داده بودم، هنوز زیبا بود، هنوز هم عاشقش بودم، اما نه عشقی که وقتی بار اول دیدمش، عشقی از نوع وفاداری به زنی که حریم خصوصی و عشقش را با هیچکس دیگری غیر از من تقسیم نکرده بود.
اما من…!
باید بگذرم؟ باید از این زندگی و اتفاقات جاریاش عبور کنم؟ من جایی خودم را از دست دادم، دچار فراموشی شدم. کارم، دوستانم، تمام چیزهایی که به آنها علاقه داشتم، اسامی دخترانه ای که برای دختر نیامده ام انتخاب کرده بودم و تمام اسامی اساطیری که برای پسر آینده ام میپسندیدم، هیچ کدامشان را بخاطر نمی آوردم.
تنها حادثه ای که هنوز ذهنم را درگیر خودش میکرد، برخورد اولم، با آن زن مسن بود، بانویی که انگار از دنیای دیگری آمده بود تا پرده های پنهان کاری را از مقابل چشمانم بکشد، آمده بود تا نور حقیقت را به من برگرداند.
در ذهنم از خودم میپرسیدم، من دچار چه هستم؟ عشق یا نفرت؟ دنیازدگی یا فرار از واقعیت و جستجوی حقیقت؟ تمام تلاشی که برای بدست آوردن ثروت و آسایش کرده بودم، من را به کجا رسانده بود؟ باور داشتم با تمام ثروتی که داشتم هرگز یکبار نتوانسته بودم لبخند بزنم، بی دغدغه و بدون نگرانی روزم را شروع کنم.
این واقعیت زندگی من بود، زندگیای که از کودکی یاد گرفته بودم به آن فکر کنم. اما حالا، وسط یک بیماری که نه کسی دلیلش را میدانست و نه کسی راه چاره ای برایش داشت، دست و پنجه نرم میکردم.
واکاوی گذشته هیچ چیزی را برای من روشن نمیکرد، این را مطمئن بودم، من آن زن را هیچ جای این زندگیام ندیده بودم. دیگر باید ایمان میآوردم که واقعیتی از زندگیم را باید کشف کنم و برای همین در آن لحظه آماده هر اتفاقی بودم.
نوید کنارم نشست، لبهایش را با زبانش خیس نگه میداشت و با صدایی که سعی میکرد آرامش ساختگی خودش را به من هم منتقل کند شروع به حرف زدن کرد:
-سعید، ازت میخوام که در تمام این مدت هوش و حواست به صدای من باشه، اینجا هیچکس حق نداره بجز من با تو صحبت کنه و تو هم حق نداری به صدایی غیر از صدای من گوش بدی، در تمام مدتی که سفرت رو شروع میکنی، ممکنه چیزهایی رو به چشم ببینی که درموردشون قبلا خوندی و یا حتی دیدی، اما ممکنه چیزهای عجیب دیگهای هم تجربه کنی، بنابراین، میخوام بدونی که ما کنارت هستیم و جای هیچ نگرانی وجود نداره، قرار نیست هیچ آسیب فیزیکی ببینی و تمام بدنت کنار ما در آرامش مطلق هستش. برای اطمینان از اینکه وجود ما رو کنار جسمت حس کنی من دستهای تو رو تو دستم میگیرم و بعد کارمون رو با گفتن کلمات و درخواستهایی که ازت میکنم شروع میکنیم.
پانتهآ دوباره کنارم ایستاد و با سرنگ، دارویی که حدس میزدم آرامبخش باشد را تزریق کرد.
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آل | قسمت #سیزدهم
هفته بعد روی صندلی چرمی در اتاق نوید نشسته بودم، هیجان عجیبی داشتم، همه چیز بنظر مهیا شده بود تا سفری که من مسافرش بودم فرا برسد.
-دکتر، همه چیز آماده است.
پانتهآ با گفتن این جمله از وصل کردن سنسورهای مختلف به سر و بدن من دست کشید و کنار رفت.
با اینکه مخالف اتصال این وسایل بودم، اما به خاطر خواهش های مکرر نوید و تذکرهای مداوم جلالی و مسئولیتی که در قبال سلامتی من به خودش تحمیل میکرد، مجبور شدم قبول کنم.
مانیتوری کنارم بود که خطوط سینوسی و تک بوقهای کوتاهش، وضعیت جسمی من را نشان میداد. از تمام نوشته هایی که روی صفحه اش بود، فقط تعداد ضربان قلبم را می فهمیدم که به ٧۵ یا ٧۶ تغییر پیدا میکرد.
دکتر جلالی از پشت میز دیگری که نور لپ تاپ به صورت چروک خورده اش میتابید، نگاهی به من کرد و از چشمان خسته من تأیید آماده بودن را گرفت. مرد شصت و چندساله ای که به گفته خودش همیشه تصویر بیمارهایی را که از دست میداد، در ذهنش حک میکرد تا وقتی که خودش هم مرد، بتواند همه آنها را پیدا کند و از اینکه نتوانسته نجاتشان بدهد، از تک تک آنها معذرت خواهی کند!
مرد افسرده ای بنظر میرسید که تمام سرگرمیاش، این کشف علمی بود که امروز من هم قسمتی از آن بودم.
پری نگران و خسته روی صندلی راحتی گوشه اتاق، کنار شومینه نشسته بود و فنجان قهوه اش را بین دو تا دستاش گرفته بود. انگار سرمای رفتار وحرکات بیمارگونه من، درون این زن را هم به یخزدگی کشانده بود که اینطور کنار شومینه و از رقص وهم آلود بخار فنجانش، حرارت و گرما را طلب میکرد.
از پری دلگیر نبودم، چیزی در چشمانش بود که باعث میشد همیشه ببخشماش و از او چیزی به دل نگیرم. حتی با اینکه حقایقی را از من پنهان کرده بود.
بنظر با تمام دردی که به او داده بودم، هنوز زیبا بود، هنوز هم عاشقش بودم، اما نه عشقی که وقتی بار اول دیدمش، عشقی از نوع وفاداری به زنی که حریم خصوصی و عشقش را با هیچکس دیگری غیر از من تقسیم نکرده بود.
اما من…!
باید بگذرم؟ باید از این زندگی و اتفاقات جاریاش عبور کنم؟ من جایی خودم را از دست دادم، دچار فراموشی شدم. کارم، دوستانم، تمام چیزهایی که به آنها علاقه داشتم، اسامی دخترانه ای که برای دختر نیامده ام انتخاب کرده بودم و تمام اسامی اساطیری که برای پسر آینده ام میپسندیدم، هیچ کدامشان را بخاطر نمی آوردم.
تنها حادثه ای که هنوز ذهنم را درگیر خودش میکرد، برخورد اولم، با آن زن مسن بود، بانویی که انگار از دنیای دیگری آمده بود تا پرده های پنهان کاری را از مقابل چشمانم بکشد، آمده بود تا نور حقیقت را به من برگرداند.
در ذهنم از خودم میپرسیدم، من دچار چه هستم؟ عشق یا نفرت؟ دنیازدگی یا فرار از واقعیت و جستجوی حقیقت؟ تمام تلاشی که برای بدست آوردن ثروت و آسایش کرده بودم، من را به کجا رسانده بود؟ باور داشتم با تمام ثروتی که داشتم هرگز یکبار نتوانسته بودم لبخند بزنم، بی دغدغه و بدون نگرانی روزم را شروع کنم.
این واقعیت زندگی من بود، زندگیای که از کودکی یاد گرفته بودم به آن فکر کنم. اما حالا، وسط یک بیماری که نه کسی دلیلش را میدانست و نه کسی راه چاره ای برایش داشت، دست و پنجه نرم میکردم.
واکاوی گذشته هیچ چیزی را برای من روشن نمیکرد، این را مطمئن بودم، من آن زن را هیچ جای این زندگیام ندیده بودم. دیگر باید ایمان میآوردم که واقعیتی از زندگیم را باید کشف کنم و برای همین در آن لحظه آماده هر اتفاقی بودم.
نوید کنارم نشست، لبهایش را با زبانش خیس نگه میداشت و با صدایی که سعی میکرد آرامش ساختگی خودش را به من هم منتقل کند شروع به حرف زدن کرد:
-سعید، ازت میخوام که در تمام این مدت هوش و حواست به صدای من باشه، اینجا هیچکس حق نداره بجز من با تو صحبت کنه و تو هم حق نداری به صدایی غیر از صدای من گوش بدی، در تمام مدتی که سفرت رو شروع میکنی، ممکنه چیزهایی رو به چشم ببینی که درموردشون قبلا خوندی و یا حتی دیدی، اما ممکنه چیزهای عجیب دیگهای هم تجربه کنی، بنابراین، میخوام بدونی که ما کنارت هستیم و جای هیچ نگرانی وجود نداره، قرار نیست هیچ آسیب فیزیکی ببینی و تمام بدنت کنار ما در آرامش مطلق هستش. برای اطمینان از اینکه وجود ما رو کنار جسمت حس کنی من دستهای تو رو تو دستم میگیرم و بعد کارمون رو با گفتن کلمات و درخواستهایی که ازت میکنم شروع میکنیم.
پانتهآ دوباره کنارم ایستاد و با سرنگ، دارویی که حدس میزدم آرامبخش باشد را تزریق کرد.
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #چهاردهم
همیشه زمان تزریقات، بیشتر از درد تزریق، از لحظه برخورد نوک سوزن با پوست تنم ترس داشتم و طاقت دیدنش را نداشتم.
سعی کردم با نگاه کردن به اطراف حواسم را پرت کنم.
نوید دوباره شروع به حرف زدن کرد:
-سعید آماده ای؟
-با حرکت سر بهش جواب دادم.
-ببین سعید جان چند راه برای فرستادن تو به خواب مصنوعی وجود داره، اما من همیشه روش گفتاری رو ترجیح دادم، فقط باید به من خوب گوش کنی و هرچیزی که رو میگم، با کمال میل عمل کنی.
جوابی ندادم، قصدی غیر از انجام چیزهایی که میگفت را نداشتم، بنظر تنها راه رفتن به این سفر عجیب و بازگشتم به ضمیر ناخودآگاه، عمل به حرفهای نوید بود، پس چاره ای جز گوش دادن به حرف هایش را نداشتم.
چند لحظه بعد با صدای گرم و صمیمی و آشنای نوید، پلکهایم را آرام روی هم گذاشتم، حس میکردم پلکهایم به شدت سنگین شده و توانایی حرکت اندامم را ندارم، مثل زمانیکه بختک روی وجودت افتاده باشد و تو کاملا عاجز از هر حرکتی هستی، اما اینبار با صدای نوید که آرامش را تداعی میکرد، بیشتر مشتاق بودم که در این حالت بمانم.
کمی بعد انگار وسط فضا و زمان خیلی سبک بال، جابجا میشدم، مثل این بود که درون یک لوله یا قیف بزرگ کشیده شده بودم جاییکه تمام اطرافش را با تصاویر مختلف پوشانده بودند، یک راهروی استوانه شکل، که از هرطرف نگاهش میکردی منحنی بود بود و بی انتها به نظر میرسد.
تصاویری با دنیایی از رنگها که ناگهان شروع به حرکت کردند. من بدون آنکه پاهایم را روی سطح این دالان حس کنم با آنها میچرخیدم.
حسی مثل چرخش رنگ ها در مکعب روبیک، همه چیز مقابل چشمانم نقش بسته بود. هر ردیف تصویر معکوس ردیف دیگری میچرخید، چیزی را نمیتوانستم ببینم یا تشخیص بدهم. گاهی سرعت آنقدر زیاد بود که رنگها و تصاویر یکی میشدند. اما در یک لحظه و شاید کمتر فقط یک چهره آشنا میدیدم و تا میخواستم خاطره ای از آن تصویر به یاد بیارم، تصاویر بعدی توجهم را جلب میکرد.
احساس عجز و ناتوانی میکردم در آن لحظه، بنظر میخواست چیزی را به من یادآوری کند.
نیرویی مرموز داشت من را به سمت مشخص و از پیش تعیین شده ای هدایت میکرد، یک لحظه از دیدار با خدا ترسیدم!
میدانستم رنگهایی که مقابل چشمانم بود، تداعیگر زندگیم بود، انگار وسط زمان سفر کرده بودم، به گذشته میرفتم و از جاهایی که قبلا بودم ، رد میشدم، اما کم کم تصاویر بخاطر تابش نور شدیدی که ایجاد میشد، کمرنگ تر شدند، صدای نوید را نمی شنیدم، اما دستهایم گرمی دستانش را حس میکرد.
بدون صدای نوید احساس تنهایی میکردم و فکر مرگ و ملاقات باکسی که خالقم بود، احساسی عجیب را به دلم راه داده بود.
فکر اینکه اگر نتوانم به زندگی فعلیام برگردم، اگر تا ابد در این استوانه روشن باقی بمانم، اگه واقعا جسمم را جا بگذارم و به چیزی که فکر میکردم نرسم! چه میشود؟
صدای نوید را دوباره شنیدم، دستهایم هنوز گرم بود، فکر نوید و پری دوباره به سراغم آمد، انرژی از سمت آنها انگار من را قوی تر میکرد، یاد خدای خودم افتادم واینکه چقدر عاشقش هستم، اینکه چقدر به محبت و امیدش دل بسته بودم.
اطرافم را نور شدیدی گرفته بود، بالای سرم هوایی ابرآلود که بیشتر به مه و دود های سفید رنگ شبیه بود، احساس سبکی میکردم. ناگهان متوقف شدم، نیرویی من را متوقف کرد، جایی میان زمان و مکان، درحالت بی وزنی، حسی بین آشنایی و غریبگی.
صدای نوید را شنیدم، ازم درخواست میکرد شروع به حرف زدن کنم و با او ارتباط داشته باشم، ناخودآگاه شروع کردم به تعریف کردن چیزهایی که میدیدم، به او گفتم که از کجاها گذشتم. از احساساتم گفتم، از نور امیدی مطلق که درونم را مثل تار عنکبوت تنیده بود و از نورهایی گفتم که احاطه ام کرده بودند. ناگهان همه چیز تغییر کرد احساس کردم کسی به من نزدیک میشود...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر | قسمت #چهاردهم
همیشه زمان تزریقات، بیشتر از درد تزریق، از لحظه برخورد نوک سوزن با پوست تنم ترس داشتم و طاقت دیدنش را نداشتم.
سعی کردم با نگاه کردن به اطراف حواسم را پرت کنم.
نوید دوباره شروع به حرف زدن کرد:
-سعید آماده ای؟
-با حرکت سر بهش جواب دادم.
-ببین سعید جان چند راه برای فرستادن تو به خواب مصنوعی وجود داره، اما من همیشه روش گفتاری رو ترجیح دادم، فقط باید به من خوب گوش کنی و هرچیزی که رو میگم، با کمال میل عمل کنی.
جوابی ندادم، قصدی غیر از انجام چیزهایی که میگفت را نداشتم، بنظر تنها راه رفتن به این سفر عجیب و بازگشتم به ضمیر ناخودآگاه، عمل به حرفهای نوید بود، پس چاره ای جز گوش دادن به حرف هایش را نداشتم.
چند لحظه بعد با صدای گرم و صمیمی و آشنای نوید، پلکهایم را آرام روی هم گذاشتم، حس میکردم پلکهایم به شدت سنگین شده و توانایی حرکت اندامم را ندارم، مثل زمانیکه بختک روی وجودت افتاده باشد و تو کاملا عاجز از هر حرکتی هستی، اما اینبار با صدای نوید که آرامش را تداعی میکرد، بیشتر مشتاق بودم که در این حالت بمانم.
کمی بعد انگار وسط فضا و زمان خیلی سبک بال، جابجا میشدم، مثل این بود که درون یک لوله یا قیف بزرگ کشیده شده بودم جاییکه تمام اطرافش را با تصاویر مختلف پوشانده بودند، یک راهروی استوانه شکل، که از هرطرف نگاهش میکردی منحنی بود بود و بی انتها به نظر میرسد.
تصاویری با دنیایی از رنگها که ناگهان شروع به حرکت کردند. من بدون آنکه پاهایم را روی سطح این دالان حس کنم با آنها میچرخیدم.
حسی مثل چرخش رنگ ها در مکعب روبیک، همه چیز مقابل چشمانم نقش بسته بود. هر ردیف تصویر معکوس ردیف دیگری میچرخید، چیزی را نمیتوانستم ببینم یا تشخیص بدهم. گاهی سرعت آنقدر زیاد بود که رنگها و تصاویر یکی میشدند. اما در یک لحظه و شاید کمتر فقط یک چهره آشنا میدیدم و تا میخواستم خاطره ای از آن تصویر به یاد بیارم، تصاویر بعدی توجهم را جلب میکرد.
احساس عجز و ناتوانی میکردم در آن لحظه، بنظر میخواست چیزی را به من یادآوری کند.
نیرویی مرموز داشت من را به سمت مشخص و از پیش تعیین شده ای هدایت میکرد، یک لحظه از دیدار با خدا ترسیدم!
میدانستم رنگهایی که مقابل چشمانم بود، تداعیگر زندگیم بود، انگار وسط زمان سفر کرده بودم، به گذشته میرفتم و از جاهایی که قبلا بودم ، رد میشدم، اما کم کم تصاویر بخاطر تابش نور شدیدی که ایجاد میشد، کمرنگ تر شدند، صدای نوید را نمی شنیدم، اما دستهایم گرمی دستانش را حس میکرد.
بدون صدای نوید احساس تنهایی میکردم و فکر مرگ و ملاقات باکسی که خالقم بود، احساسی عجیب را به دلم راه داده بود.
فکر اینکه اگر نتوانم به زندگی فعلیام برگردم، اگر تا ابد در این استوانه روشن باقی بمانم، اگه واقعا جسمم را جا بگذارم و به چیزی که فکر میکردم نرسم! چه میشود؟
صدای نوید را دوباره شنیدم، دستهایم هنوز گرم بود، فکر نوید و پری دوباره به سراغم آمد، انرژی از سمت آنها انگار من را قوی تر میکرد، یاد خدای خودم افتادم واینکه چقدر عاشقش هستم، اینکه چقدر به محبت و امیدش دل بسته بودم.
اطرافم را نور شدیدی گرفته بود، بالای سرم هوایی ابرآلود که بیشتر به مه و دود های سفید رنگ شبیه بود، احساس سبکی میکردم. ناگهان متوقف شدم، نیرویی من را متوقف کرد، جایی میان زمان و مکان، درحالت بی وزنی، حسی بین آشنایی و غریبگی.
صدای نوید را شنیدم، ازم درخواست میکرد شروع به حرف زدن کنم و با او ارتباط داشته باشم، ناخودآگاه شروع کردم به تعریف کردن چیزهایی که میدیدم، به او گفتم که از کجاها گذشتم. از احساساتم گفتم، از نور امیدی مطلق که درونم را مثل تار عنکبوت تنیده بود و از نورهایی گفتم که احاطه ام کرده بودند. ناگهان همه چیز تغییر کرد احساس کردم کسی به من نزدیک میشود...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #پانزدهم
انگار کسی به سمتم میآمد، انرژی مثبتی که از او دریافت میکردم باعث میشد احساس خوشحالی کنم. شاید خودش بود، او همیشه در بدترین شرایط پیدایش میشد، وقتی که از همه چیز و همه کس ناامید بودم، مثل معجزه ظاهر میشد. اما واقعا وظیفهاش امید دادن به من بود؟ واقعاً فقط برای ارضای روح من ساخته شده بود؟ یا من هم همین حس را برایش تداعی میکردم، شاید این من، این منی که به شدت دچار آشفتگی ذهن و روح بود، برای آن روح زنانه، مظهر آرامش و خوبی بودم.
چهره اش شبیه پری بود، اما نه، شبیه به خودش بود.
من واقعا قدرت تشخیص نداشتم، مدام چهره اش مشابه هر دوی آنها میشود، نورهای زیادی که اطرافم بود، باعث میشد، رنگ چشمهایش را نتوانم تشخیص بدهم، فقط میدانستم که همان است، آن روح تسکین دهندهای که با او به آرامش مطلق میرسیدم.
صدایش کردم …
-«پری؟»
خندید، خنده ای که جذابترین خندهای بود که در تمام عمرم دیده بودم. لبهای قشنگاش باز شد و گفت:
-زنت رو صدا میکنی؟
باز هم کلمه زن را بکار برد! آن حس همیشگی برایم تکرار شد.
-دوباره با تو ملاقات کردم؟
-مگه به دنبال همین نیومده بودی؟
-نه! به دنبال حقیقت اومده بودم.
-حقیقت منم! حقیقت زندگیِ تو منم، تو همیشه دنبال همین لحظه بودی، آرامش مطلق و ادامه دادن بدون دغدغه. تو میخوای غرق در محبت و آرامش باشی، اما برای رسیدن بهش عجله داری.
-من چرا باید با تو ملاقات میکردم؟ چه چیزی رو باید به من میگفتی که هیچوقت فرصتش رو بدست نیاوردیم؟ دخترت، اون مرد اخمو، چیکار کرده بودن که نیاز به کمک من داشتی؟ سعید عزیزم، سعید مهربونم، فکر نمیکردم تا اینجا به دنبال این سوالها اومده باشی، این دغدغه مال دنیای زمینی ماست، ما اینجا غرق نور و آرامشایم.
-پس چرا هرازگاهی این آرامش و نور رو ترک میکنی و به سراغ من میآیی؟ مگه اینجا برای تو اون نهایت مطلوب نیست؟
-سعیدم؛ عشق ابدی من، سعی کن متوجه باشی که چطور من و تو با هم متصلیم، من و تو هرچقدر هم که در آرامش دنیاهای متفاوت خودمون باشیم، با بودنمون در کنار همدیگه تکمیل هستیم، وجودی که عشق رو در من و قلب تو روشن نگه میداره.
تو همونقدر که به آرامش و حضور من نیاز داری که من به تو و وجودت نیاز دارم. همه ما اومدن و برگشتن رو تجربه میکنیم، تا زمانی که وقت اون برسه. هزاران بار باید روحمون رو با پاکی و گناه روبرو کنیم تا به اون ذات ابدی نزدیک بشیم و وقتی اون تکامل رخ داد، کنار همدیگه خواهیم بود.
من و تو زمانهای زیادی رو با هم بودیم، مرگهای زیادی رو با هم تجربه کردیم، گاهی توخواهر من بودی و گاهی من فرزند تو، گاهی تو برادر من بودی و گاهی من دوست صمیمی تو، گاهی فقط یه رهگذر بودیم که از همدیگه ساعت رو پرسیدیم و گاهی عاشقانه ترین لحظه ها رو باهم گذروندیم.
آه سعیدم، سعید عزیزو بیچاره من، هیچوقت فکر نمیکردم، بین این همه دیدار، در نقطه عطف زندگی هایی که قراره تجربه کنیم، دوباره باهم باشم.
ناخواسته نزدیکش شدم، هرچقدر که نزدیکتر میشدم، چهرهاش قابل تجسم تر بود.
با حس سوزش دستم انگار دوباره در فضا و مکان جابجا شده بودم، از چیزی ترس نداشتم. نمیدانستم که فرود آمده بودم یا به بالا رفته بودم، فقط میدانستم که این لحظه یکی شدن روح ما دوتا میتواند باشد.
به سمتم آمد، پرتو نوری که از بالا میتابید را حس میکردم، صدای نی لبک، از دور شنیده میشد. چیزی شبیه اواز پریها، که با صدای آرامش بخش موجهای دریا بهم آمیخته بود.
ضربان قلب هر دوی ما یکسان میزد ، هر دو منتظر لحظه ای بودیم که باید رخ میداد و رخ داد.
صدای دریا و نی لبک جادویی روحم را نوازش میکرد.
-سعید، آرومی؟
-آره. تو آرامش مطلق.
-میدونی دلیل ناآرومی من روی زمین چی بود؟
-دلم میخواد بدونم.
-دخترم، اسیر پول پرستی مردیه که به ظاهر خودش رو مطیع نشون میده، اما تمام هدفش فقط بدست آوردن تمام باقی مانده زندگی منه. در تمام عمری که با آنها زندگی کردم، میخواستم این موضوع را به دخترم بگویم، اما بعد از مریضی من دیگر هیچکدوم از حرفایم نتوانست روی او اثری بگذارد. همیشه متهم به روان پریشی شدم.
در آخرین باری که نوید و دکتر جلالی من را به خواب مصنوعی فرستاده بودند، تو را دیدم و فهمیدم که چقدر به من نزدیک هستی و از همان لحظه که بیدار شدم، دچار آشوب روحی شدم.
شب قبل از اولین دیدارمان، خوابت را دیدم، مثل یه سفر کوتاه به آینده بود و چقدر لذت بخش بود، شاید بعد از سالها آرامترین خوابی بود که تجربه میکردم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر | قسمت #پانزدهم
انگار کسی به سمتم میآمد، انرژی مثبتی که از او دریافت میکردم باعث میشد احساس خوشحالی کنم. شاید خودش بود، او همیشه در بدترین شرایط پیدایش میشد، وقتی که از همه چیز و همه کس ناامید بودم، مثل معجزه ظاهر میشد. اما واقعا وظیفهاش امید دادن به من بود؟ واقعاً فقط برای ارضای روح من ساخته شده بود؟ یا من هم همین حس را برایش تداعی میکردم، شاید این من، این منی که به شدت دچار آشفتگی ذهن و روح بود، برای آن روح زنانه، مظهر آرامش و خوبی بودم.
چهره اش شبیه پری بود، اما نه، شبیه به خودش بود.
من واقعا قدرت تشخیص نداشتم، مدام چهره اش مشابه هر دوی آنها میشود، نورهای زیادی که اطرافم بود، باعث میشد، رنگ چشمهایش را نتوانم تشخیص بدهم، فقط میدانستم که همان است، آن روح تسکین دهندهای که با او به آرامش مطلق میرسیدم.
صدایش کردم …
-«پری؟»
خندید، خنده ای که جذابترین خندهای بود که در تمام عمرم دیده بودم. لبهای قشنگاش باز شد و گفت:
-زنت رو صدا میکنی؟
باز هم کلمه زن را بکار برد! آن حس همیشگی برایم تکرار شد.
-دوباره با تو ملاقات کردم؟
-مگه به دنبال همین نیومده بودی؟
-نه! به دنبال حقیقت اومده بودم.
-حقیقت منم! حقیقت زندگیِ تو منم، تو همیشه دنبال همین لحظه بودی، آرامش مطلق و ادامه دادن بدون دغدغه. تو میخوای غرق در محبت و آرامش باشی، اما برای رسیدن بهش عجله داری.
-من چرا باید با تو ملاقات میکردم؟ چه چیزی رو باید به من میگفتی که هیچوقت فرصتش رو بدست نیاوردیم؟ دخترت، اون مرد اخمو، چیکار کرده بودن که نیاز به کمک من داشتی؟ سعید عزیزم، سعید مهربونم، فکر نمیکردم تا اینجا به دنبال این سوالها اومده باشی، این دغدغه مال دنیای زمینی ماست، ما اینجا غرق نور و آرامشایم.
-پس چرا هرازگاهی این آرامش و نور رو ترک میکنی و به سراغ من میآیی؟ مگه اینجا برای تو اون نهایت مطلوب نیست؟
-سعیدم؛ عشق ابدی من، سعی کن متوجه باشی که چطور من و تو با هم متصلیم، من و تو هرچقدر هم که در آرامش دنیاهای متفاوت خودمون باشیم، با بودنمون در کنار همدیگه تکمیل هستیم، وجودی که عشق رو در من و قلب تو روشن نگه میداره.
تو همونقدر که به آرامش و حضور من نیاز داری که من به تو و وجودت نیاز دارم. همه ما اومدن و برگشتن رو تجربه میکنیم، تا زمانی که وقت اون برسه. هزاران بار باید روحمون رو با پاکی و گناه روبرو کنیم تا به اون ذات ابدی نزدیک بشیم و وقتی اون تکامل رخ داد، کنار همدیگه خواهیم بود.
من و تو زمانهای زیادی رو با هم بودیم، مرگهای زیادی رو با هم تجربه کردیم، گاهی توخواهر من بودی و گاهی من فرزند تو، گاهی تو برادر من بودی و گاهی من دوست صمیمی تو، گاهی فقط یه رهگذر بودیم که از همدیگه ساعت رو پرسیدیم و گاهی عاشقانه ترین لحظه ها رو باهم گذروندیم.
آه سعیدم، سعید عزیزو بیچاره من، هیچوقت فکر نمیکردم، بین این همه دیدار، در نقطه عطف زندگی هایی که قراره تجربه کنیم، دوباره باهم باشم.
ناخواسته نزدیکش شدم، هرچقدر که نزدیکتر میشدم، چهرهاش قابل تجسم تر بود.
با حس سوزش دستم انگار دوباره در فضا و مکان جابجا شده بودم، از چیزی ترس نداشتم. نمیدانستم که فرود آمده بودم یا به بالا رفته بودم، فقط میدانستم که این لحظه یکی شدن روح ما دوتا میتواند باشد.
به سمتم آمد، پرتو نوری که از بالا میتابید را حس میکردم، صدای نی لبک، از دور شنیده میشد. چیزی شبیه اواز پریها، که با صدای آرامش بخش موجهای دریا بهم آمیخته بود.
ضربان قلب هر دوی ما یکسان میزد ، هر دو منتظر لحظه ای بودیم که باید رخ میداد و رخ داد.
صدای دریا و نی لبک جادویی روحم را نوازش میکرد.
-سعید، آرومی؟
-آره. تو آرامش مطلق.
-میدونی دلیل ناآرومی من روی زمین چی بود؟
-دلم میخواد بدونم.
-دخترم، اسیر پول پرستی مردیه که به ظاهر خودش رو مطیع نشون میده، اما تمام هدفش فقط بدست آوردن تمام باقی مانده زندگی منه. در تمام عمری که با آنها زندگی کردم، میخواستم این موضوع را به دخترم بگویم، اما بعد از مریضی من دیگر هیچکدوم از حرفایم نتوانست روی او اثری بگذارد. همیشه متهم به روان پریشی شدم.
در آخرین باری که نوید و دکتر جلالی من را به خواب مصنوعی فرستاده بودند، تو را دیدم و فهمیدم که چقدر به من نزدیک هستی و از همان لحظه که بیدار شدم، دچار آشوب روحی شدم.
شب قبل از اولین دیدارمان، خوابت را دیدم، مثل یه سفر کوتاه به آینده بود و چقدر لذت بخش بود، شاید بعد از سالها آرامترین خوابی بود که تجربه میکردم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
مجموعه آن شب
اپیزود #آلزایمر | قسمت #شانزدهم (قسمت آخر)
سعید، زمانی که به خوابت اومدم رو یادته؟
-آره یادمه، با اون لباس نقره ای بلند و اون صورت معصوم و غمزده، بهم از سبد میوه ای که داشتی یه سیب دادی.
-اگه بگم الان من ازت سیب میخوام چیکار میکنی؟
صدای نوید را میشنیدم:
-سعید با من باش، ضربان قلبت بی اندازه بالا رفته، تو باید آرامشت رو حفظ کنی، سعی کن همه چیزهایی که میبینی رو برای من تعریف کنی، یا اگه برات سخته برگرد پیش ما، گرمی دستهای ما رو حس کن، بگو چی داری میبینی، همه اینجا منتظر تو هستیم، سعید! پری اینجا منتظرته، دستهای تو رو گرفتیم، تو باید خوب بشی و برگردی. تو همه چیز رو باید بهخاطر بیاری. تو میتونی زوال مغز رو بخاطر پری و خودت شکست بدی.
سعید باید برگردی پیش ما، بیشتر از این موندن داخل این حالت به صلاح نیست، ازت میخوام که با شمارش من برگردی.
همه با استرس به هم نگاه میکردند نوید که عرق از پیشانی بلندش سرازیر بود نگاه از بقیه گرفت و به من خیره شد و به آرامی شروع به شمارش کرد. اتفاقی رخ نداد. چندبار از یک تا سه شمارش کرد…
نگاهم به شاخه بلند سیب قرمز رنگی بود که گهگداری مقابل پرتوی نور را میگرفت، سیبِ قرمز و آبداری بنظر میرسید و از همه سیبهای آن درخت بنظر درشت تر میآمد. به چشمک زدنی، سیب در دستانم بود و داشتم به قرمزیاش نگاه میکردم.
صدای جر و بحث شدید جلالی و نوید و گریه ها و التماس پری را میشنیدم، جلالی داشت نعره میزد :
-این خواست خودشه نوید، من با این دستگاه ها نمیتونم ضمیر ناخودآگاهش رو کنترل کنم .
-دکتر تو باید با شوک اون رو برگردونی، اون مثل برادر منه، من نمیخوام باعث مرگش بشم. من نمیخوام باعث از بین رفتنش باشم، پری تو به دکتر بگو که سعید برای من چقدر ارزش داره…
-دکتر تو رو خدا ازت خواهش میکنم، ازت خواهش میکنم برای یه بار هم شده بهش شوک بده، اون شوهر منه، اون عشق منه، نمیخوام اینطور از دستش بدم.
-اینو بفهمید شوک هیچ کمکی نمیکنه، اون باید خودش تصمیم بگیره، صدبار بهتون گفتم وقتی ضمیر ناخودآگاه نخواد ارتباطی با مغز داشته باشه، من اگه شوکی با قدرت صاعقه هم بهش بدم، فقط باعث میشم اون زودتر ارتباطش رو قطع کنه…
نگاهم به او افتاد، هنوز روی زمین نشسته بود و به من نگاه میکرد، نزدیکش شدم، روی زانو نشستم، سیب را به سمتش گرفتم، سیب خوش عطر و قرمز رنگی بود.
سیب را گرفت و گفت:
-«ممنونم عشق ابدی من…»
و بعد بوسه ای به سیب زد و گفت :
-میخوای اینجا بمونی سعید جان؟
-اگه تو باشی اره!
-و اگه نباشم؟
-من بودن با تو رو به همه چیز ترجیح میدم.
لبخندی زد و تکه ای از سیب را گاز زد، در چشمهانم اشک شادی با غمی غریب موج میزد، سیب را به سمت خودم گرفت و گفت :
-تو هم بخور!
بدون اراده سیب را از دستش گرفتم مثل بچگی هایم آن را گاز زدم.
صدای سوت یکسره دستگاه، که نشان از پایان ضربان و تپش قلب من بود، در گوشم طنین مینداخت و صدای نوید و گریه های پری کمرنگتر می شد.
بنظر می رسید شوکهای دکتر جلالی شروع شده بود و با هر شوکی که می داد، روی خاطرات مکث کوتاهی میکردم و چیزهایی را بخاطر میآوردم، اما به محض اینکه شیرینی سیب را حس میکردم دوباره به آن فضا و مکان بازمیگشتم، اینبار با هم، سفری از آن سوی نورها، از همان دالان پر از خاطره، در حین عبور از خاطراتم، با آخرین تلاش دکتر جلالی و مکثی در خاطراتم کردم، مکثی که باعث شد، دو زن و دو مرد را که بالای جنازه ای که در مطب روی تخت چرمی با لبخند به خواب رفته بود دیدم. پریشان و نالان، ایستاده بودند. دوباره انفجاری از نور، در یک دالان سفید رنگ همه چیز را از خاطرم برد…
وقتی به خودم آمدم، روی تخت بیمارستان بودم، اطرافم پر از گل و شیرینی بود.
من در آرامش کامل در آغوش زنی که با لبخند نگاهم میکرد خیره شده بودم. نگاه خیرهام را به او دوختم، به چشمانی خاکستری با رگه های تیره و جادویی، چشمانی که بشدت برایم آشنا بود و صدایی آرامبخش که لالایی میخواند، لالایی ای از جنس آواز پری ها...
پایان.
اپیزود بعد #آخرین_اتوبوس
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آلزایمر | قسمت #شانزدهم (قسمت آخر)
سعید، زمانی که به خوابت اومدم رو یادته؟
-آره یادمه، با اون لباس نقره ای بلند و اون صورت معصوم و غمزده، بهم از سبد میوه ای که داشتی یه سیب دادی.
-اگه بگم الان من ازت سیب میخوام چیکار میکنی؟
صدای نوید را میشنیدم:
-سعید با من باش، ضربان قلبت بی اندازه بالا رفته، تو باید آرامشت رو حفظ کنی، سعی کن همه چیزهایی که میبینی رو برای من تعریف کنی، یا اگه برات سخته برگرد پیش ما، گرمی دستهای ما رو حس کن، بگو چی داری میبینی، همه اینجا منتظر تو هستیم، سعید! پری اینجا منتظرته، دستهای تو رو گرفتیم، تو باید خوب بشی و برگردی. تو همه چیز رو باید بهخاطر بیاری. تو میتونی زوال مغز رو بخاطر پری و خودت شکست بدی.
سعید باید برگردی پیش ما، بیشتر از این موندن داخل این حالت به صلاح نیست، ازت میخوام که با شمارش من برگردی.
همه با استرس به هم نگاه میکردند نوید که عرق از پیشانی بلندش سرازیر بود نگاه از بقیه گرفت و به من خیره شد و به آرامی شروع به شمارش کرد. اتفاقی رخ نداد. چندبار از یک تا سه شمارش کرد…
نگاهم به شاخه بلند سیب قرمز رنگی بود که گهگداری مقابل پرتوی نور را میگرفت، سیبِ قرمز و آبداری بنظر میرسید و از همه سیبهای آن درخت بنظر درشت تر میآمد. به چشمک زدنی، سیب در دستانم بود و داشتم به قرمزیاش نگاه میکردم.
صدای جر و بحث شدید جلالی و نوید و گریه ها و التماس پری را میشنیدم، جلالی داشت نعره میزد :
-این خواست خودشه نوید، من با این دستگاه ها نمیتونم ضمیر ناخودآگاهش رو کنترل کنم .
-دکتر تو باید با شوک اون رو برگردونی، اون مثل برادر منه، من نمیخوام باعث مرگش بشم. من نمیخوام باعث از بین رفتنش باشم، پری تو به دکتر بگو که سعید برای من چقدر ارزش داره…
-دکتر تو رو خدا ازت خواهش میکنم، ازت خواهش میکنم برای یه بار هم شده بهش شوک بده، اون شوهر منه، اون عشق منه، نمیخوام اینطور از دستش بدم.
-اینو بفهمید شوک هیچ کمکی نمیکنه، اون باید خودش تصمیم بگیره، صدبار بهتون گفتم وقتی ضمیر ناخودآگاه نخواد ارتباطی با مغز داشته باشه، من اگه شوکی با قدرت صاعقه هم بهش بدم، فقط باعث میشم اون زودتر ارتباطش رو قطع کنه…
نگاهم به او افتاد، هنوز روی زمین نشسته بود و به من نگاه میکرد، نزدیکش شدم، روی زانو نشستم، سیب را به سمتش گرفتم، سیب خوش عطر و قرمز رنگی بود.
سیب را گرفت و گفت:
-«ممنونم عشق ابدی من…»
و بعد بوسه ای به سیب زد و گفت :
-میخوای اینجا بمونی سعید جان؟
-اگه تو باشی اره!
-و اگه نباشم؟
-من بودن با تو رو به همه چیز ترجیح میدم.
لبخندی زد و تکه ای از سیب را گاز زد، در چشمهانم اشک شادی با غمی غریب موج میزد، سیب را به سمت خودم گرفت و گفت :
-تو هم بخور!
بدون اراده سیب را از دستش گرفتم مثل بچگی هایم آن را گاز زدم.
صدای سوت یکسره دستگاه، که نشان از پایان ضربان و تپش قلب من بود، در گوشم طنین مینداخت و صدای نوید و گریه های پری کمرنگتر می شد.
بنظر می رسید شوکهای دکتر جلالی شروع شده بود و با هر شوکی که می داد، روی خاطرات مکث کوتاهی میکردم و چیزهایی را بخاطر میآوردم، اما به محض اینکه شیرینی سیب را حس میکردم دوباره به آن فضا و مکان بازمیگشتم، اینبار با هم، سفری از آن سوی نورها، از همان دالان پر از خاطره، در حین عبور از خاطراتم، با آخرین تلاش دکتر جلالی و مکثی در خاطراتم کردم، مکثی که باعث شد، دو زن و دو مرد را که بالای جنازه ای که در مطب روی تخت چرمی با لبخند به خواب رفته بود دیدم. پریشان و نالان، ایستاده بودند. دوباره انفجاری از نور، در یک دالان سفید رنگ همه چیز را از خاطرم برد…
وقتی به خودم آمدم، روی تخت بیمارستان بودم، اطرافم پر از گل و شیرینی بود.
من در آرامش کامل در آغوش زنی که با لبخند نگاهم میکرد خیره شده بودم. نگاه خیرهام را به او دوختم، به چشمانی خاکستری با رگه های تیره و جادویی، چشمانی که بشدت برایم آشنا بود و صدایی آرامبخش که لالایی میخواند، لالایی ای از جنس آواز پری ها...
پایان.
اپیزود بعد #آخرین_اتوبوس
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
مجموعه آن شب
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #اول
اتوبوس [وی.آی. پی] تهران به شیراز آخرین اتوبوسی بود که در ایام پیک و شلوغی این روز ها در عین نا امیدی از آخرین دفتر ترمینال پیدا کردم. با خوشحالی به سمت اتوبوس حرکت کردم. اتوبوس تقربا پر شده بود. با چشم دنبال صندلی خالی و جای مناسب گشتم تا با صدای شاگرد راننده به خودم آمدم:
- داداش چرا خشکت زده؟ بشین دیگه برو اونجا صندلی خالیه.
با اکراه به سمت صندلی ای که اشاره کرده بود رفتم و نشستم. کوله ام را مقابل پاهایم قرار دادم.
روی صندلی نشستم، داشتم جای خودم را با کلنجار رفتن با تنظیمات صندلی درست میکردم.
برای من که حسابی دنبال ماشین بودم تا خودم را به آخرین اتوبوس برسانم، اتاق ماشین به شدت در آن ساعت از ظهر آذر ماه گرم و غیرقابل تحمل بود که حس کردم بوی تند واکس کفش توی اتاقک ماشین پیچیده. کمی بعد، مردی با کت خاکستری رنگ و کلاه نقابدار همراه با شاگرد راننده به طرف من آمد.
دستش را وارد جیب بغل کتش کرد و بلیط چروک شده اش را نشان داد.
زیر لب گفتم:
- حتما صندلی شماره ١٠؟
مرد رو به شاگرد گفت:
- دقیقا کدوم جای منه؟
-همین جاست آقا.
به صندلی کنار من اشاره کرد. مرد لبخندی نچندان دلچسب زد و گفت:
- میشه من روی صندلی کنار پنجره بنشینم؟
مکث کردم، دلم میخواست به او جواب منفی بدهم، اما هیچوقت برای چنین موضوعاتی به کسی نه نگفته بودم!
برای همین بدون اینکه کلامی بگویم، از روی صندلی بلند شدم و به او اجازه دادم کنار پنجره بنشیند.
مرد با بوی تند سیگارو واکسی که هوا را آغشته کرده بود، روی صندلی ولو شد و به محوطه ترمینال چشم دوخت.
داشتم از بوی واکس خفه میشدم، احساس سر درد و گرمایی که وسط ظهر داشت به من دست میداد اصلا حس خوشایندی برای یک سفر ده ساعته نبود.
اما به نظر چاره ای نداشتم و باید به نحوی با آن کنار میآمدم.
به سرم زد که برای دور شدن از بوی واکس، صندلیم را عوض کنم، به همین دلیل، نگاهی به پشت سر انداختم و سایر صندلیها را وارسی کردم، اما دریغ از یک صندلی خالی!
برای همین با دلخوری به صندلی تکیه دادم و در جیبم دنبال هندزفریم گشتم.
بنظر تنها راه تحمل و فرار از آن فضای نامطبوع، غرق شدن در دنیای ترانه ها بود.
طولی نکشید که اتوبوس حرکت کرد و از ترمینال خارج شد.
داشتم با کش و قوس دادن به بدن خودم، هندزفری را پیدا میکردم که صدای زنگ موبایل صندلی بغل دستیام را شنیدیم.
در ابتدا اهمیت ندادم، اما وقتی خیلی طولانی تر از حد معمول شد به حالت اعتراض به سمتش برگشتم و خواستم چیزی بگم که دیدم، پیرمردی با موهای سفید، با عجله جیب هاش را میگردد و خودش حسابی از صدای زنگ گوشی کلافه شده و مدام صفحه را به صورتش نزدیک میکرد، انگار نمیتوانست تشخیص دهد که چه کسی پشت خط است. از بدشانسیاش عینکش را هم پیدا نمیکرد.
دست آخر با حالت مظلومانه ای به من نگاه کرد و گفت:
-ببخشید میشه اسمش رو برام بخونی؟
به صفحه گوشی چشم دوختم و آرام گفتم:
- نوشته «عزیز دلم»!
به پهنای صورت لبخند زد و گفت ممنون و فورا گوشی را به گوشش نزدیک کرد و گفت:
-جان دلم عزیزم؟
متعجب از این اسمگذاری، ماتش شده بودم که دیدم دستش را روی میکروفن دهانه گوشی گذاشت و با خنده ظریفی گفت:
- خانمم هستش، از شهرستان زنگ میزنه.
برای این خنده با مزه اش و نوع کلامش جوابش را با لبخندی دادم، از آن اتفاق های خوبی بود که میشد حالت را بهتر کند.
در جوابش لبخندی زدم و دوباره مشغول هندزفری شدم که بالاخره موفق شدم از جیبم بیرون بکشماش و حالا درگیر باز کردن گره های پیچیدهاش بودم. آهنگ را پخش کردم.
لبخند زدم و چشم هایم را میبندم و وسط گرمایی که بدنم را فرا گرفته و بوی مشمئز کننده واکسی که تو فضا پیچیده به رویای با تو بودن، میروم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #اول
اتوبوس [وی.آی. پی] تهران به شیراز آخرین اتوبوسی بود که در ایام پیک و شلوغی این روز ها در عین نا امیدی از آخرین دفتر ترمینال پیدا کردم. با خوشحالی به سمت اتوبوس حرکت کردم. اتوبوس تقربا پر شده بود. با چشم دنبال صندلی خالی و جای مناسب گشتم تا با صدای شاگرد راننده به خودم آمدم:
- داداش چرا خشکت زده؟ بشین دیگه برو اونجا صندلی خالیه.
با اکراه به سمت صندلی ای که اشاره کرده بود رفتم و نشستم. کوله ام را مقابل پاهایم قرار دادم.
روی صندلی نشستم، داشتم جای خودم را با کلنجار رفتن با تنظیمات صندلی درست میکردم.
برای من که حسابی دنبال ماشین بودم تا خودم را به آخرین اتوبوس برسانم، اتاق ماشین به شدت در آن ساعت از ظهر آذر ماه گرم و غیرقابل تحمل بود که حس کردم بوی تند واکس کفش توی اتاقک ماشین پیچیده. کمی بعد، مردی با کت خاکستری رنگ و کلاه نقابدار همراه با شاگرد راننده به طرف من آمد.
دستش را وارد جیب بغل کتش کرد و بلیط چروک شده اش را نشان داد.
زیر لب گفتم:
- حتما صندلی شماره ١٠؟
مرد رو به شاگرد گفت:
- دقیقا کدوم جای منه؟
-همین جاست آقا.
به صندلی کنار من اشاره کرد. مرد لبخندی نچندان دلچسب زد و گفت:
- میشه من روی صندلی کنار پنجره بنشینم؟
مکث کردم، دلم میخواست به او جواب منفی بدهم، اما هیچوقت برای چنین موضوعاتی به کسی نه نگفته بودم!
برای همین بدون اینکه کلامی بگویم، از روی صندلی بلند شدم و به او اجازه دادم کنار پنجره بنشیند.
مرد با بوی تند سیگارو واکسی که هوا را آغشته کرده بود، روی صندلی ولو شد و به محوطه ترمینال چشم دوخت.
داشتم از بوی واکس خفه میشدم، احساس سر درد و گرمایی که وسط ظهر داشت به من دست میداد اصلا حس خوشایندی برای یک سفر ده ساعته نبود.
اما به نظر چاره ای نداشتم و باید به نحوی با آن کنار میآمدم.
به سرم زد که برای دور شدن از بوی واکس، صندلیم را عوض کنم، به همین دلیل، نگاهی به پشت سر انداختم و سایر صندلیها را وارسی کردم، اما دریغ از یک صندلی خالی!
برای همین با دلخوری به صندلی تکیه دادم و در جیبم دنبال هندزفریم گشتم.
بنظر تنها راه تحمل و فرار از آن فضای نامطبوع، غرق شدن در دنیای ترانه ها بود.
طولی نکشید که اتوبوس حرکت کرد و از ترمینال خارج شد.
داشتم با کش و قوس دادن به بدن خودم، هندزفری را پیدا میکردم که صدای زنگ موبایل صندلی بغل دستیام را شنیدیم.
در ابتدا اهمیت ندادم، اما وقتی خیلی طولانی تر از حد معمول شد به حالت اعتراض به سمتش برگشتم و خواستم چیزی بگم که دیدم، پیرمردی با موهای سفید، با عجله جیب هاش را میگردد و خودش حسابی از صدای زنگ گوشی کلافه شده و مدام صفحه را به صورتش نزدیک میکرد، انگار نمیتوانست تشخیص دهد که چه کسی پشت خط است. از بدشانسیاش عینکش را هم پیدا نمیکرد.
دست آخر با حالت مظلومانه ای به من نگاه کرد و گفت:
-ببخشید میشه اسمش رو برام بخونی؟
به صفحه گوشی چشم دوختم و آرام گفتم:
- نوشته «عزیز دلم»!
به پهنای صورت لبخند زد و گفت ممنون و فورا گوشی را به گوشش نزدیک کرد و گفت:
-جان دلم عزیزم؟
متعجب از این اسمگذاری، ماتش شده بودم که دیدم دستش را روی میکروفن دهانه گوشی گذاشت و با خنده ظریفی گفت:
- خانمم هستش، از شهرستان زنگ میزنه.
برای این خنده با مزه اش و نوع کلامش جوابش را با لبخندی دادم، از آن اتفاق های خوبی بود که میشد حالت را بهتر کند.
در جوابش لبخندی زدم و دوباره مشغول هندزفری شدم که بالاخره موفق شدم از جیبم بیرون بکشماش و حالا درگیر باز کردن گره های پیچیدهاش بودم. آهنگ را پخش کردم.
لبخند زدم و چشم هایم را میبندم و وسط گرمایی که بدنم را فرا گرفته و بوی مشمئز کننده واکسی که تو فضا پیچیده به رویای با تو بودن، میروم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
مجموعه آن شب
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #دوم
آهنگ را پخش کردم. لبخند زدم و چشم هایم را میبندم و وسط گرمایی که بدنم را فرا گرفته و بوی مشمئز کننده واکسی که تو فضا پیچیده به رویای با تو بودن، میروم.
به برخورد اول خودمان فکر میکنم، به خیابون سئول میرسم و از تاکسی پیاده میشوم، به کافه رئیس میروم و قیافه متعجب گارسونش در آن وقت صبح دیدنیست و اینکه از او میپرسم کی شروع به کار میکنید؟
به دستهای یخزدهات از استرس در اولین قرار با من، به اولین نگاهت، به هوای آفتابی و صبح تابستانی، به اولین قرارمان وسط باغ تهران، به کنار هم نشستن هایمان وسط بوستان سئول، به فرحزاد، به اتوبان مدرس شمال، به ترمینال بیهقی، به پل طبیعت، به آمدن ها و به رفتن هایمان، به برگشتن های ناگهانیات و دوباره قدم زن هایمان در جاهای خلوت شهر، به همه حرفهای که با تو زده بودم، به طعنه هایت به سن من، به بلیط های ساعت ٢ شب به مقصد بیهقی، به همسفر!
چشمام تر شده بود و با انگشت اشاره ام سعی کردم، کمی از خیسیاش را بگیرم، اما با این کار باعث شدم، قطره اشکم روی گونه ام بلغزد.
یاد جمله آن خانم وسط پارک پیامبر اکرم افتادم که وقتی ما را کنار هم دید، با لبخند گرمش که انگار برای لحظه ای روی صورتش نقش بسته بود، بدون مقدمه و در حال رد شدن از کنار ما گفت:
- «خدا برای هم نگهتون داره».
و چقدر دعایش به دل هردوی ما نشست، یادت میآید که چقدر ذوق کردیم، درست مثل بچه دبستانیها!
میدانم که هنوز به یادت مانده، روزی را که حلقه ام را به دست نداشتم، میخواستم هیچ مانعی برای چفت شدن دست هایمان وجود نداشته باشد. حتی نمیگذاشتم عرق کردن کف دستامان هم بهانه ای باشذ برای اینکه هر چند دقیقه یکبار بخواهی دستت را از دستم جدا کنی...
مرد بغل دستی، پرده را کنار زد و تصویر من در شیشه کنار دستش به خودم طعنه میزد!
تصویر مردی سی و چند ساله که حسابی در نیمه راه زندگیش گیج و سرگردان شده بود! آفتاب ظهر چشم را میزد و مرد دیگری از روی صندلی که با صندلی من زاویه داشت به شانه من زد تا از مرد کلاهپوش بخواهم پرده را بکشد!
سعی کردم زیرپایی صندلی را تنظیم کنم تا کمی پاهایم را دراز کرده باشم، اما دسته تنظیم کننده اش خراب بود و کار نمیکرد!
هیچ چیز این اتوبوس لعنتی دلچسب نبود، حتی طعم آب میوه ای که انگار تاریخ مصرف گذشته باشد مزه «آهن زنگ زده» میداد یا فیلم مزخرفی که تعریف سخیفی از رابطه آدمها را به نمایش میگذاشت، از مانیتور اتوبوس پخش میشد و هر چند ثانیه که از فیلم میگذشت از دهان کاراکتر اصلیش فحش و بدو بیراه خارج میشود.
بیخیال به اطراف چشم دوختم تنها راه فرار از این همه احساس نفرت انگیز، فکر کردن به «تو» بود، تویی که نیمه گمشده که نه، تمام من هستی!
باز خاطره ای از تو باعث می شود لبخندی نصیب من شود.
میدانی من آدم رویابافی نیستم، اما علاقه ام به تو باعث شده، که از دست حقیقتِ تلخ و مزخرف این زمانه به رویا پناه ببرم و در زندگی به دنبال نشانه هایی باشم که از تو به سمتم میآید، و این تنها دلخوشی من است که باعث میشود، براحتی نفس بکشم.
گفتم نفس...! راستی میدانی امروز وقتی داشتم با تو حرف میزدم قفس سینه ام تیر میکشید، مجبور شدم با دست چپم روی قلبم را محکم، فشار بدهم.
فکر میکنم حجم دلتنگی برای دیدنت باعث شد، قلبم برای یک لحظه کم بیاورد و نفسم در سینهام گره بخورد، خیلی سعی کردم، این گره خوردن نفس در صدایم تأثیری نگذارد و به خاطرش مجبور شدم روی زانوهایم خم شوم، انگار غمی که به آن مبتلا هستم از تو نشأت میگیرد.
بطری آب معدنی را به لبهایم نزدیک کردم، ساعت از سه عصر گذشته بود و خواب بر چهره خیلیها غالب شده بود.
من هم همیشه در سفرهای زمینی بلافاصله بی هوش میشدم، اما اینبار، بوی مشمئز کننده واکسی که بیش از حد بود و کم هم نمیشد و گرمای هوا در آن ظهر مسخره پاییزی و تصاویر خسته کننده و یکدست جاده نمیگذاشت خواب به چشمهایم بیاد.
یکی از گوشی های هندزفریم از گوشم بیرون افتاده بود، نمیدانم چرا با اینکه این همه علم پیشرفت کرده، اما هنوز نتوانستند راهی برای تنظیم دقیق هندزفری ها پیدا کنند که اینقدر راحت از حس و حال دنیای موسیقی بیرون نیایی، با اینحال با چشمی که بسته بود داشتم اطراف شانه ام دنبال گوشی هندزفری میگشتم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #دوم
آهنگ را پخش کردم. لبخند زدم و چشم هایم را میبندم و وسط گرمایی که بدنم را فرا گرفته و بوی مشمئز کننده واکسی که تو فضا پیچیده به رویای با تو بودن، میروم.
به برخورد اول خودمان فکر میکنم، به خیابون سئول میرسم و از تاکسی پیاده میشوم، به کافه رئیس میروم و قیافه متعجب گارسونش در آن وقت صبح دیدنیست و اینکه از او میپرسم کی شروع به کار میکنید؟
به دستهای یخزدهات از استرس در اولین قرار با من، به اولین نگاهت، به هوای آفتابی و صبح تابستانی، به اولین قرارمان وسط باغ تهران، به کنار هم نشستن هایمان وسط بوستان سئول، به فرحزاد، به اتوبان مدرس شمال، به ترمینال بیهقی، به پل طبیعت، به آمدن ها و به رفتن هایمان، به برگشتن های ناگهانیات و دوباره قدم زن هایمان در جاهای خلوت شهر، به همه حرفهای که با تو زده بودم، به طعنه هایت به سن من، به بلیط های ساعت ٢ شب به مقصد بیهقی، به همسفر!
چشمام تر شده بود و با انگشت اشاره ام سعی کردم، کمی از خیسیاش را بگیرم، اما با این کار باعث شدم، قطره اشکم روی گونه ام بلغزد.
یاد جمله آن خانم وسط پارک پیامبر اکرم افتادم که وقتی ما را کنار هم دید، با لبخند گرمش که انگار برای لحظه ای روی صورتش نقش بسته بود، بدون مقدمه و در حال رد شدن از کنار ما گفت:
- «خدا برای هم نگهتون داره».
و چقدر دعایش به دل هردوی ما نشست، یادت میآید که چقدر ذوق کردیم، درست مثل بچه دبستانیها!
میدانم که هنوز به یادت مانده، روزی را که حلقه ام را به دست نداشتم، میخواستم هیچ مانعی برای چفت شدن دست هایمان وجود نداشته باشد. حتی نمیگذاشتم عرق کردن کف دستامان هم بهانه ای باشذ برای اینکه هر چند دقیقه یکبار بخواهی دستت را از دستم جدا کنی...
مرد بغل دستی، پرده را کنار زد و تصویر من در شیشه کنار دستش به خودم طعنه میزد!
تصویر مردی سی و چند ساله که حسابی در نیمه راه زندگیش گیج و سرگردان شده بود! آفتاب ظهر چشم را میزد و مرد دیگری از روی صندلی که با صندلی من زاویه داشت به شانه من زد تا از مرد کلاهپوش بخواهم پرده را بکشد!
سعی کردم زیرپایی صندلی را تنظیم کنم تا کمی پاهایم را دراز کرده باشم، اما دسته تنظیم کننده اش خراب بود و کار نمیکرد!
هیچ چیز این اتوبوس لعنتی دلچسب نبود، حتی طعم آب میوه ای که انگار تاریخ مصرف گذشته باشد مزه «آهن زنگ زده» میداد یا فیلم مزخرفی که تعریف سخیفی از رابطه آدمها را به نمایش میگذاشت، از مانیتور اتوبوس پخش میشد و هر چند ثانیه که از فیلم میگذشت از دهان کاراکتر اصلیش فحش و بدو بیراه خارج میشود.
بیخیال به اطراف چشم دوختم تنها راه فرار از این همه احساس نفرت انگیز، فکر کردن به «تو» بود، تویی که نیمه گمشده که نه، تمام من هستی!
باز خاطره ای از تو باعث می شود لبخندی نصیب من شود.
میدانی من آدم رویابافی نیستم، اما علاقه ام به تو باعث شده، که از دست حقیقتِ تلخ و مزخرف این زمانه به رویا پناه ببرم و در زندگی به دنبال نشانه هایی باشم که از تو به سمتم میآید، و این تنها دلخوشی من است که باعث میشود، براحتی نفس بکشم.
گفتم نفس...! راستی میدانی امروز وقتی داشتم با تو حرف میزدم قفس سینه ام تیر میکشید، مجبور شدم با دست چپم روی قلبم را محکم، فشار بدهم.
فکر میکنم حجم دلتنگی برای دیدنت باعث شد، قلبم برای یک لحظه کم بیاورد و نفسم در سینهام گره بخورد، خیلی سعی کردم، این گره خوردن نفس در صدایم تأثیری نگذارد و به خاطرش مجبور شدم روی زانوهایم خم شوم، انگار غمی که به آن مبتلا هستم از تو نشأت میگیرد.
بطری آب معدنی را به لبهایم نزدیک کردم، ساعت از سه عصر گذشته بود و خواب بر چهره خیلیها غالب شده بود.
من هم همیشه در سفرهای زمینی بلافاصله بی هوش میشدم، اما اینبار، بوی مشمئز کننده واکسی که بیش از حد بود و کم هم نمیشد و گرمای هوا در آن ظهر مسخره پاییزی و تصاویر خسته کننده و یکدست جاده نمیگذاشت خواب به چشمهایم بیاد.
یکی از گوشی های هندزفریم از گوشم بیرون افتاده بود، نمیدانم چرا با اینکه این همه علم پیشرفت کرده، اما هنوز نتوانستند راهی برای تنظیم دقیق هندزفری ها پیدا کنند که اینقدر راحت از حس و حال دنیای موسیقی بیرون نیایی، با اینحال با چشمی که بسته بود داشتم اطراف شانه ام دنبال گوشی هندزفری میگشتم...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍1
مجموعه آن شب
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #سوم
در همین حال بودم که صدای ظریف دختر بچه خردسالی که داشت با شیرین زبونی با عمه اش حرف میزد توجهم را جلب کرد:
-عمه جون آب میخوام.
-تحمل کن برسیم پیش مامانت، اگه الان آب بخوری بعدش جیشت میگیره!
-آخه عمه نازی دیگه طاقت ندارم، به خدا قول میدم جیش نکنم.
-وای نیلو جان چقدر تو کم طاقتی! دیگه چیزی نمونده، یه ذره صبر کنی میرسیم، اگه جیشت بگیره آقای راننده نگه نمیداره، اونوقت لباست کثیف میشه و آبرومون میره!
-عمه آخه خیلی تشنمه به خدا…
از الماسهای دخترک دلم برایش سوخت، برای همین بدون معطلی بلند شدم و از یخچال اتوبوس یک بطری اب معدنی برداشتم و به سمت صندلیشان رفتم و بطری را به سمت زن گرفتم و گفتم:
-میشه خواهش کنم بهش آب بدین؟
و رو به دخترک لبخند زدم و گفتم :
-اما نیلو جون هم قول میده که مراقب باشه.
نیلو کوچولوی شیرین زبان، سرش را بلند کرد و نگاهم کرد، ناگهان صورتش را دیدم...
با دیدن نگاهش، انگار همه حس و حالم عوض شد، طوریکه جواب عمه اش را اصلاً نشنیدم.
آن چشمهای مظلوم و آن صورت معصوم، نگاه آشنا و حالت صورتی که پرتابم کرد به گذشته های دور، چهره اصیل و شرقی دخترک، به سالهای خیلی قبل من را برگرداند...
بدون اینکه چیزی بگویم، مغموم به سمت صندلی خودم برگشتم و غرق در فکر شدم.
مثل این بود که خاطره ها دوره ام کرده باشند، با دیدن چشمهای دخترک به گذشته برگشتم، به زمانی عقب تر از پانزده سال قبل!
به زمانهایی که تو را ندیده بودم، به زمانهایی که هیچ چیز نمیدانستم و خام بودم....
اصلاً بگذار از اولش مرور کنم، آخر که من غیر از تو کسی را ندارم که بخواهم این چیزها را برایش تعریف کنم.
یادم میآید که دانشجو بودم و میخواستم از تلفن کارتی به خانه زنگ بزنم.
یه کارت آبی و سفید رنگ با تصویر گرافیکی ساده ای از یک گوشی تلفن توی دستم بود و خودم را به میدان دروازه تهران رسانده بودم.
اول خیابان فروغی، یک مرکز مخابرات بود که فکر کنم هفت یا هشت تا کیوسک تلفن داشت، با یکی از دوستانم رفته بودیم که بعدش با هم برویم میدان انقلاب تا شلوار لی بخریم.
اما قبلش من میخواستم به خانه زنگ بزنم، به همین دلیل کنار یکی از کیوسکها که دختری داشت با تلفن صحبت میکرد، منتظر ماندم.
به نظر میرسید مدت زیادی بود که داشت با تلفن حرف میزد و کمی که گذشت، آرام به تلفن نزدیک شدم و با گوشه کارت خیلی آرام به شیشه کیوسک چند ضربه زدم، وقتی به سمتم برگشت، نگاهم به چشمهای مشکیاش گره خورد، چشمهایش خیلی سیاه بود. صورتش تزیین شده بود، با ابروهای کشیده و سیاه و لبهای قلوهای خوشرنگ. فکر نمیکردم یه چهرهای از نزدیک بتواند تا این حد زیبایی خودش را حفظ کند.
آن زمان من اوایل دهه بیست سالگی را طی میکردم، اما با اینکه آن دختر چند سالی از من بزرگتر به نظر میرسید با پررویی تمام، داشتم از زیبایی صورتش لذت میبردم و بدون پلک زدن به او زل زده بودم.
با دسته کلیدی که در دستش بود، به شیشه ضربه ای زد تا از محو شدگی صورتش بیرون بیایم. بعد هم لبخند دلبرانه ای زد، شاید هم من دلبرانه میدیدم.
برای یک لحظه خجالت کشیدم، دستهایم را در جیبم فرو کردم و قدمی به عقب برداشتم و از کیوسک دور شدم، اما اینبار درگیر آن لبخند و آن حالت نگاهش شدم.
رفیقم به من نزدیک شد و گفت:
-دهنت سرویس چی بهش گفتی که اینقدر سریع مخش رو زدی؟
هاج و واج نگاهش کردم و گفتم هیچی!
داشت غروب میشد و خیابان فروغی در آن ساعت به شدت شلوغ بود.
دخترک، از کابین بیرون آمد و چند قدم دور شد و بعد به سمت ما برگشت و نگاهی به من کرد و دوباره لبخند زد. با قدمهایی آرام دور شد و داخل کوچه فرعی پیچید.
من بی خیال کارهای دخترک به سمت کابین راه افتادم و خواستم کارت را فرو کنم که دیدم دوستم با فشار دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید و گفت:
-بیا بریم دیوونه، داری چیکار میکنی؟
میخوام تلفن بزنم روانی، دستم رو کندی! چته؟!
-احمق! نفهمیدی داشت چطور آمار میداد، بدو بیا بریم دنبالش تا گمش نکردیم.
-بیخیال بابا، اشتباه گرفتی، با من نبود.
-خودت رو به خریت زدی؟ بیا بریم، احتمالا خودش مکان هم داره...
با جدیت حرفش را قطع کردم و با لحنی تندی جوابش را دادم.
- دفعه آخرت باشه این چرندیات و جلو من میگیا. عوضی گرفتی من آدمش نیستم.
بهت زده نگاهم کرد و آب دهانش را به آرامی فرو داد و به آرامی لب باز کرد :
- خداوکیلی ببین چه گیری افتادیم... میای ثواب کنی کباب میشی.
ببین من دارم خوب کیو میخوام. احمق، مردم هرکاری میکنن که با دختر باشن و دیده شن که کلاس کار و شخصیت شون بره بالا، اونوقت تو با سر افتادی تو ظرف عسل داری ادا سفتا رو در میاری...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
اپیزود #آخرین_اتوبوس | قسمت #سوم
در همین حال بودم که صدای ظریف دختر بچه خردسالی که داشت با شیرین زبونی با عمه اش حرف میزد توجهم را جلب کرد:
-عمه جون آب میخوام.
-تحمل کن برسیم پیش مامانت، اگه الان آب بخوری بعدش جیشت میگیره!
-آخه عمه نازی دیگه طاقت ندارم، به خدا قول میدم جیش نکنم.
-وای نیلو جان چقدر تو کم طاقتی! دیگه چیزی نمونده، یه ذره صبر کنی میرسیم، اگه جیشت بگیره آقای راننده نگه نمیداره، اونوقت لباست کثیف میشه و آبرومون میره!
-عمه آخه خیلی تشنمه به خدا…
از الماسهای دخترک دلم برایش سوخت، برای همین بدون معطلی بلند شدم و از یخچال اتوبوس یک بطری اب معدنی برداشتم و به سمت صندلیشان رفتم و بطری را به سمت زن گرفتم و گفتم:
-میشه خواهش کنم بهش آب بدین؟
و رو به دخترک لبخند زدم و گفتم :
-اما نیلو جون هم قول میده که مراقب باشه.
نیلو کوچولوی شیرین زبان، سرش را بلند کرد و نگاهم کرد، ناگهان صورتش را دیدم...
با دیدن نگاهش، انگار همه حس و حالم عوض شد، طوریکه جواب عمه اش را اصلاً نشنیدم.
آن چشمهای مظلوم و آن صورت معصوم، نگاه آشنا و حالت صورتی که پرتابم کرد به گذشته های دور، چهره اصیل و شرقی دخترک، به سالهای خیلی قبل من را برگرداند...
بدون اینکه چیزی بگویم، مغموم به سمت صندلی خودم برگشتم و غرق در فکر شدم.
مثل این بود که خاطره ها دوره ام کرده باشند، با دیدن چشمهای دخترک به گذشته برگشتم، به زمانی عقب تر از پانزده سال قبل!
به زمانهایی که تو را ندیده بودم، به زمانهایی که هیچ چیز نمیدانستم و خام بودم....
اصلاً بگذار از اولش مرور کنم، آخر که من غیر از تو کسی را ندارم که بخواهم این چیزها را برایش تعریف کنم.
یادم میآید که دانشجو بودم و میخواستم از تلفن کارتی به خانه زنگ بزنم.
یه کارت آبی و سفید رنگ با تصویر گرافیکی ساده ای از یک گوشی تلفن توی دستم بود و خودم را به میدان دروازه تهران رسانده بودم.
اول خیابان فروغی، یک مرکز مخابرات بود که فکر کنم هفت یا هشت تا کیوسک تلفن داشت، با یکی از دوستانم رفته بودیم که بعدش با هم برویم میدان انقلاب تا شلوار لی بخریم.
اما قبلش من میخواستم به خانه زنگ بزنم، به همین دلیل کنار یکی از کیوسکها که دختری داشت با تلفن صحبت میکرد، منتظر ماندم.
به نظر میرسید مدت زیادی بود که داشت با تلفن حرف میزد و کمی که گذشت، آرام به تلفن نزدیک شدم و با گوشه کارت خیلی آرام به شیشه کیوسک چند ضربه زدم، وقتی به سمتم برگشت، نگاهم به چشمهای مشکیاش گره خورد، چشمهایش خیلی سیاه بود. صورتش تزیین شده بود، با ابروهای کشیده و سیاه و لبهای قلوهای خوشرنگ. فکر نمیکردم یه چهرهای از نزدیک بتواند تا این حد زیبایی خودش را حفظ کند.
آن زمان من اوایل دهه بیست سالگی را طی میکردم، اما با اینکه آن دختر چند سالی از من بزرگتر به نظر میرسید با پررویی تمام، داشتم از زیبایی صورتش لذت میبردم و بدون پلک زدن به او زل زده بودم.
با دسته کلیدی که در دستش بود، به شیشه ضربه ای زد تا از محو شدگی صورتش بیرون بیایم. بعد هم لبخند دلبرانه ای زد، شاید هم من دلبرانه میدیدم.
برای یک لحظه خجالت کشیدم، دستهایم را در جیبم فرو کردم و قدمی به عقب برداشتم و از کیوسک دور شدم، اما اینبار درگیر آن لبخند و آن حالت نگاهش شدم.
رفیقم به من نزدیک شد و گفت:
-دهنت سرویس چی بهش گفتی که اینقدر سریع مخش رو زدی؟
هاج و واج نگاهش کردم و گفتم هیچی!
داشت غروب میشد و خیابان فروغی در آن ساعت به شدت شلوغ بود.
دخترک، از کابین بیرون آمد و چند قدم دور شد و بعد به سمت ما برگشت و نگاهی به من کرد و دوباره لبخند زد. با قدمهایی آرام دور شد و داخل کوچه فرعی پیچید.
من بی خیال کارهای دخترک به سمت کابین راه افتادم و خواستم کارت را فرو کنم که دیدم دوستم با فشار دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید و گفت:
-بیا بریم دیوونه، داری چیکار میکنی؟
میخوام تلفن بزنم روانی، دستم رو کندی! چته؟!
-احمق! نفهمیدی داشت چطور آمار میداد، بدو بیا بریم دنبالش تا گمش نکردیم.
-بیخیال بابا، اشتباه گرفتی، با من نبود.
-خودت رو به خریت زدی؟ بیا بریم، احتمالا خودش مکان هم داره...
با جدیت حرفش را قطع کردم و با لحنی تندی جوابش را دادم.
- دفعه آخرت باشه این چرندیات و جلو من میگیا. عوضی گرفتی من آدمش نیستم.
بهت زده نگاهم کرد و آب دهانش را به آرامی فرو داد و به آرامی لب باز کرد :
- خداوکیلی ببین چه گیری افتادیم... میای ثواب کنی کباب میشی.
ببین من دارم خوب کیو میخوام. احمق، مردم هرکاری میکنن که با دختر باشن و دیده شن که کلاس کار و شخصیت شون بره بالا، اونوقت تو با سر افتادی تو ظرف عسل داری ادا سفتا رو در میاری...
#مجموعه_آن_شب
#محمد_زارعی
🖇 دوستان عزیز برای ایجاد تعامل و تبادل نظر در گروه مجموعه آن شب عضو شید!https://t.me/joinchat/ykB_AJrMfowyNTY8
Telegram
گروه «مجموعه آن شب»
این گروه برای تبادل نظر و بررسی در خصوص مجموعه آن شب و اطلاع رسانی های مرتبط و همچنین ارتباط مستقیم با نویسنده تشکیل شده است.
👍2