خدا
آنچه بطور خلاصه درباره خدا گفته میشود اين است: جوهری توصيفناپذير با اين سه خصوصيت اساسی: ورای ماده، خارج از زمان و خارج از مکان. اين مطلب را اينجا داشته باش و بيا به سراغ "من". خصوصياتی که برای "من" میشناسيم درست عکس اين سه خصوصيت است. اولاً خالق اين پديده فکر است و فکر ريشه در ماده دارد. منشأ آن يک عنصر مادی است. ثانياً در زمان ريشه و تداوم دارد. ثالثاً محدود به بعد و مکان است (اگر چه بعد پنداری). فکری که از آن "من" تشکيل شده است هر قدر هم که دورپرواز باشد باز هم در يک جایی محدود و متوقف میشود. حرکت چنين فکری در داخل حصار است، در حيطۀ امور "شناخته" است. فکر از "من" برمیخيزد و به "من" بر میگردد. بنابراين در محدوده است. حال اگر اين سه خصوصيت از ذهن گرفته شود، يعنی "من" مضمحل گردد و به تبع آن ذهن از قيد زمان و مکان نيز فارغ گردد، خودبخود در رابطۀ با نامحدود، لامکان و لازمان قرار گرفته است. در داستان تمثيلی آن عربی که يک سبوی آب شور - تنها چيزی که خودش میشناخت - برداشت و بعنوان يک هديه بکر و بديع پيش سلطان - که در کنار دجله و فرات زندگی میکرد- برد، مولوی همين پيام و معنا را القا میکند، و البته معناهای ديگر را. میخواهد بگويد دانستههای ما، دانستههای محدودی که در سبوی مغز ما انباشته شده است و تشکيل "من" را داده است عامل جداکنندۀ انسان از اقيانوس بيکران وحدت است:
چيست آن کوزه؟ تن محصور ما
اندرو آب حواس شور ما
ای خداوند اين خم و کوزه مرا
در پذير، از فضل الله اشتری
تا شود زين کوزه منفذ سوی بحر
تا بگيرد کوزۀ من خوی بحر
تا چو هديه پيش سلطانش بری
پاك بيند باشدش شه مشتری
بينهايت گردد آبش بعد از آن
پر شود از کوزۀ من صد جهان
ای که اندر چشمۀ شورست جات
تو چه دانی شط و جيحون و فرات؟
ای تو نارسته ازين فانی رباط
تو چه دانی محو و سکر و انبساط؟
Let’s look at how we define God. Simply, God is defined as an indescribable essence with three basic characteristics: beyond matter, outside of time, and outside of space. While holding this definition, let's go back to the “I.”
The characteristics of the “I” are completely the reverse. First of all, the creator of this phenomenon is thought and thought is rooted in matter. Secondly, thought is rooted in and has its continuity in time. Thirdly, thought is bound to dimensions within space (although hypothetical dimensions.) A thought that has been formed from the “I,” no matter how far it flies, will be bound and halted at some point. The movement of such thought is inside a boundary, in the domain of known matters. Thought arises from the “I” and goes back to the “I.” Therefore it is limited to a boundary. If these three characteristics were taken away from the mind, the “I” would vanish and the mind would become disengaged from the restrictions of time and space. It would automatically be connected to infinity, outside of time and outside of space.
Rumi describes this concept beautifully in an allegorical story in the Masnavi. The story is about how a nomad carried a jug of rainwater from the midst of the desert as a gift to the commander of Baghdad who lived on the shores of the Tigris River. This was done in the belief that the town was suffering from a shortage of water. He wants to tell us that whatever we know as known is so limited. The contents of our minds have formed the “I” and these contents and this “I” are what separate us from the infinite ocean of unity:
What is that jar? Our bodily vessel,
In its water our salty senses nestle.
O Lord, accept this curved jug of mine,
In place, return the high blessing thine.
That the mouth of the jar leads to the sea,
That my jar may obtain the quality of the sea.
So if you take it to the king as a gift,
The King would see it as pure and would be a buyer.
After that, its water will become without limit,
A hundred worlds will be filled from my jug.
O those whose abode is in the briny spring,
How could you know about the sea and the Jaihoon And the Euphrates?
O you who have not run out of this mortal borough,
How could you know the meaning of self-annihilation And intoxication and ecstasy?
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@MossaffaDotCom
خدا
آنچه بطور خلاصه درباره خدا گفته میشود اين است: جوهری توصيفناپذير با اين سه خصوصيت اساسی: ورای ماده، خارج از زمان و خارج از مکان. اين مطلب را اينجا داشته باش و بيا به سراغ "من". خصوصياتی که برای "من" میشناسيم درست عکس اين سه خصوصيت است. اولاً خالق اين پديده فکر است و فکر ريشه در ماده دارد. منشأ آن يک عنصر مادی است. ثانياً در زمان ريشه و تداوم دارد. ثالثاً محدود به بعد و مکان است (اگر چه بعد پنداری). فکری که از آن "من" تشکيل شده است هر قدر هم که دورپرواز باشد باز هم در يک جایی محدود و متوقف میشود. حرکت چنين فکری در داخل حصار است، در حيطۀ امور "شناخته" است. فکر از "من" برمیخيزد و به "من" بر میگردد. بنابراين در محدوده است. حال اگر اين سه خصوصيت از ذهن گرفته شود، يعنی "من" مضمحل گردد و به تبع آن ذهن از قيد زمان و مکان نيز فارغ گردد، خودبخود در رابطۀ با نامحدود، لامکان و لازمان قرار گرفته است. در داستان تمثيلی آن عربی که يک سبوی آب شور - تنها چيزی که خودش میشناخت - برداشت و بعنوان يک هديه بکر و بديع پيش سلطان - که در کنار دجله و فرات زندگی میکرد- برد، مولوی همين پيام و معنا را القا میکند، و البته معناهای ديگر را. میخواهد بگويد دانستههای ما، دانستههای محدودی که در سبوی مغز ما انباشته شده است و تشکيل "من" را داده است عامل جداکنندۀ انسان از اقيانوس بيکران وحدت است:
چيست آن کوزه؟ تن محصور ما
اندرو آب حواس شور ما
ای خداوند اين خم و کوزه مرا
در پذير، از فضل الله اشتری
تا شود زين کوزه منفذ سوی بحر
تا بگيرد کوزۀ من خوی بحر
تا چو هديه پيش سلطانش بری
پاك بيند باشدش شه مشتری
بينهايت گردد آبش بعد از آن
پر شود از کوزۀ من صد جهان
ای که اندر چشمۀ شورست جات
تو چه دانی شط و جيحون و فرات؟
ای تو نارسته ازين فانی رباط
تو چه دانی محو و سکر و انبساط؟
Let’s look at how we define God. Simply, God is defined as an indescribable essence with three basic characteristics: beyond matter, outside of time, and outside of space. While holding this definition, let's go back to the “I.”
The characteristics of the “I” are completely the reverse. First of all, the creator of this phenomenon is thought and thought is rooted in matter. Secondly, thought is rooted in and has its continuity in time. Thirdly, thought is bound to dimensions within space (although hypothetical dimensions.) A thought that has been formed from the “I,” no matter how far it flies, will be bound and halted at some point. The movement of such thought is inside a boundary, in the domain of known matters. Thought arises from the “I” and goes back to the “I.” Therefore it is limited to a boundary. If these three characteristics were taken away from the mind, the “I” would vanish and the mind would become disengaged from the restrictions of time and space. It would automatically be connected to infinity, outside of time and outside of space.
Rumi describes this concept beautifully in an allegorical story in the Masnavi. The story is about how a nomad carried a jug of rainwater from the midst of the desert as a gift to the commander of Baghdad who lived on the shores of the Tigris River. This was done in the belief that the town was suffering from a shortage of water. He wants to tell us that whatever we know as known is so limited. The contents of our minds have formed the “I” and these contents and this “I” are what separate us from the infinite ocean of unity:
What is that jar? Our bodily vessel,
In its water our salty senses nestle.
O Lord, accept this curved jug of mine,
In place, return the high blessing thine.
That the mouth of the jar leads to the sea,
That my jar may obtain the quality of the sea.
So if you take it to the king as a gift,
The King would see it as pure and would be a buyer.
After that, its water will become without limit,
A hundred worlds will be filled from my jug.
O those whose abode is in the briny spring,
How could you know about the sea and the Jaihoon And the Euphrates?
O you who have not run out of this mortal borough,
How could you know the meaning of self-annihilation And intoxication and ecstasy?
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@MossaffaDotCom
اراده
تصور ما این است که بدون تلاش ذهن، اندیشیدن ناممکن، یا لااقل فوقالعاده دشوار است. این به خاطر آنست که دیرزمانی است، یعنی از کودکی به بعد، ما نعمت خودبهخودیت و روان بودن را از دست دادهایم.
در همهٔ ابعاد وجودی خویش، و در همهٔ رفتارها و روابط باید با زور "اراده" و تاکتیکهای زورکی دیگر عمل کنیم.
کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
اراده
تصور ما این است که بدون تلاش ذهن، اندیشیدن ناممکن، یا لااقل فوقالعاده دشوار است. این به خاطر آنست که دیرزمانی است، یعنی از کودکی به بعد، ما نعمت خودبهخودیت و روان بودن را از دست دادهایم.
در همهٔ ابعاد وجودی خویش، و در همهٔ رفتارها و روابط باید با زور "اراده" و تاکتیکهای زورکی دیگر عمل کنیم.
کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
Audio
محمدجعفر مصفا
فرهنگسرای شهروند، شاهینشهر اصفهان
شهریور ۱۳۸۶
موضوعات:
سؤال، مسئله، ماندن با آنچه هست، حقارت، تشخص، دوگانگی
از همانجا جو جواب ای مرتضی
که سوال آمد از آنجا مر تو را
@Mossaffadotcom
فرهنگسرای شهروند، شاهینشهر اصفهان
شهریور ۱۳۸۶
موضوعات:
سؤال، مسئله، ماندن با آنچه هست، حقارت، تشخص، دوگانگی
از همانجا جو جواب ای مرتضی
که سوال آمد از آنجا مر تو را
@Mossaffadotcom
دید "اوئیت"
(نگاه سوم شخص)
بزرگترین مانع در طریق شناخت و رهایی، خودمرکزیت است. اگر من ساختمان روانی خود را آن طور نگاه میکردم که مال تو یا دیگری را نگاه میکنم، در لحظات کوتاهی تمام چیزهایی را که در خود پنهان کردهام و چشمم را بر آنها بستهام یا آنها را توجیه کردهام، برایم روشن میشد. همهٔ آنها در یک لحظه از تاریکیهای ذهنم بیرون میآمد و در روشنایی قرار میگرفت.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دید "اوئیت"
(نگاه سوم شخص)
بزرگترین مانع در طریق شناخت و رهایی، خودمرکزیت است. اگر من ساختمان روانی خود را آن طور نگاه میکردم که مال تو یا دیگری را نگاه میکنم، در لحظات کوتاهی تمام چیزهایی را که در خود پنهان کردهام و چشمم را بر آنها بستهام یا آنها را توجیه کردهام، برایم روشن میشد. همهٔ آنها در یک لحظه از تاریکیهای ذهنم بیرون میآمد و در روشنایی قرار میگرفت.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
هیچ بودن
تمام راز هستی و معنای زندگی در حالت هیچ بودن است. همه چیز در آن حالت است، بی آنکه بشود آن را چیزی دانست یا بتوان آن را توصیف کرد. توجه به این نکته بسیار مهم است که ما نباید به آن حالت بیندیشیم وآن را جست وجو کنیم. فقط باید به آنچه هستیم نگاه کنیم، بی آنکه تجسمی از آنچه نیستیم پیدا کنیم. فقط به ترس نگاه کن بی آنکه به شجاعت فکر کنی. تا زمانی که به شجاعت می اندیشی به آن نخواهی رسید. زیرا هر تصوری دربارهٔ شجاعت داشته باشی به وسیلهء فکر است، و فکر نمی تواند محتوای شجاعت را که یک کیفیت ناشناخته است بشناسد.
هر حالت معنوی وقتی به وسیلهٔ فکر ترسیم شود حکم سرآب را پیدا می کند. منشای سراب فکر خود ما است. اگر چه تصور می کنیم آب را دیده ایم. و هر قدر شما به دنبال چنین آبی حرکت کنید به آن نخواهید رسید. چنین آبی همیشه صد قدم با شما فاصله خواهد داشت. و هرچه جلوتر برویم یک قدم از صد قدم کم نمیشود.
در هر جست و جوی روانی، در هر هدف و آرزوی روانی بطور اجتنابناپذیری زمان آینده مطرح می شود، و زمان دقیقاً حکم صد قدم فاصلهٔ شما و آب را دارد.
تنها راه رهایی از حصار و قالبی که پندار به دور ذهن ما تنیده است، نگاه کردن به خود حصار است بدون اندیشیدن به خارج حصار. زیرا هر تصویری دربارهء خارج حصار داشته باشیم، اگرچه فکر می کنیم تصویری است متفاوت با تصویر داخل حصار، ولی اساساً ماهیت و رنگ خود حصار را دارد.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
هیچ بودن
تمام راز هستی و معنای زندگی در حالت هیچ بودن است. همه چیز در آن حالت است، بی آنکه بشود آن را چیزی دانست یا بتوان آن را توصیف کرد. توجه به این نکته بسیار مهم است که ما نباید به آن حالت بیندیشیم وآن را جست وجو کنیم. فقط باید به آنچه هستیم نگاه کنیم، بی آنکه تجسمی از آنچه نیستیم پیدا کنیم. فقط به ترس نگاه کن بی آنکه به شجاعت فکر کنی. تا زمانی که به شجاعت می اندیشی به آن نخواهی رسید. زیرا هر تصوری دربارهٔ شجاعت داشته باشی به وسیلهء فکر است، و فکر نمی تواند محتوای شجاعت را که یک کیفیت ناشناخته است بشناسد.
هر حالت معنوی وقتی به وسیلهٔ فکر ترسیم شود حکم سرآب را پیدا می کند. منشای سراب فکر خود ما است. اگر چه تصور می کنیم آب را دیده ایم. و هر قدر شما به دنبال چنین آبی حرکت کنید به آن نخواهید رسید. چنین آبی همیشه صد قدم با شما فاصله خواهد داشت. و هرچه جلوتر برویم یک قدم از صد قدم کم نمیشود.
در هر جست و جوی روانی، در هر هدف و آرزوی روانی بطور اجتنابناپذیری زمان آینده مطرح می شود، و زمان دقیقاً حکم صد قدم فاصلهٔ شما و آب را دارد.
تنها راه رهایی از حصار و قالبی که پندار به دور ذهن ما تنیده است، نگاه کردن به خود حصار است بدون اندیشیدن به خارج حصار. زیرا هر تصویری دربارهء خارج حصار داشته باشیم، اگرچه فکر می کنیم تصویری است متفاوت با تصویر داخل حصار، ولی اساساً ماهیت و رنگ خود حصار را دارد.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«خود»
میدانید مسئله چیست؟ در جریان یک مبارزۀ تاریخی هزاران هزار ساله بر اساس علائم و سمبلهای نمایشی، ذهن -بویژه حرکتهای زیرکانۀ آن- از ارج، حساسیت و اهمیت فوقالعادهای برخوردار شده است. حال اگر ذهن بخواهد قضایا را به یک شکل دقیق و علت و معلولی پیگیری کند ناگزیر به جایی میرسد که باید در ارزش، زیرکی و کارآیی خودش -که حساسترین عضو ارگانیسم و مهمترین ابزار انطباقی آن است- تردید کند.
به این دلیل ذهن با یک عمد نیمهآگاهانه میل دارد از درک این حقیقت پرهیز کند که آن "خود"ی که از دست آن به ستوه آمده و ظاهراً در تلاش وانهادن آن است، ساختۀ پر ارجترین و حساسترین ابزار انطباقی ارگانیسم است! ذهن هنگامی که "خود" را از بُعد یک شیوۀ زیرکانۀ انطباقی و فریبآمیز نگاه میکند، وجود آن را خوشآمد میگوید، آن را ارج مینهد و سخت به آن میچسبد. ولی وقتی میبیند که اسیر صدها رنج و دلهره و ملامت است، میخواهد "خود" را از دست بنهد. اما بروشنی نمیداند که این "خودِ" کریه و پر رنج و پر هراس همان "خودِ" پر ارج، عزیز و نگاهداشتنی است.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«خود»
میدانید مسئله چیست؟ در جریان یک مبارزۀ تاریخی هزاران هزار ساله بر اساس علائم و سمبلهای نمایشی، ذهن -بویژه حرکتهای زیرکانۀ آن- از ارج، حساسیت و اهمیت فوقالعادهای برخوردار شده است. حال اگر ذهن بخواهد قضایا را به یک شکل دقیق و علت و معلولی پیگیری کند ناگزیر به جایی میرسد که باید در ارزش، زیرکی و کارآیی خودش -که حساسترین عضو ارگانیسم و مهمترین ابزار انطباقی آن است- تردید کند.
به این دلیل ذهن با یک عمد نیمهآگاهانه میل دارد از درک این حقیقت پرهیز کند که آن "خود"ی که از دست آن به ستوه آمده و ظاهراً در تلاش وانهادن آن است، ساختۀ پر ارجترین و حساسترین ابزار انطباقی ارگانیسم است! ذهن هنگامی که "خود" را از بُعد یک شیوۀ زیرکانۀ انطباقی و فریبآمیز نگاه میکند، وجود آن را خوشآمد میگوید، آن را ارج مینهد و سخت به آن میچسبد. ولی وقتی میبیند که اسیر صدها رنج و دلهره و ملامت است، میخواهد "خود" را از دست بنهد. اما بروشنی نمیداند که این "خودِ" کریه و پر رنج و پر هراس همان "خودِ" پر ارج، عزیز و نگاهداشتنی است.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
ادبیات، ایدهآل و رابطه
منشأ ایدهآلسازی در خود انسان و نیازهای اوست. ولی خدا پیر کند شعرا و نویسندگان و هنرمندان را که آنها هم کم سهمی در این جریانات ندارند. همانطور که به مناسبت دیگر گفتم، همه چیز را به صورت کتابی، ایدهآل و کمال مطلوب به افراد عرضه میکنند. از همسر گرفته تا اخلاق و فضیلت و شجاعت و خوشبختی و زیبایی و همه چیز را طوری ترسیم میکنند که دهن آدم آب میافتد. و نتیجهاش احساس حسرت است. من فکر میکنم آن همسر و آن فضیلت و آن زیبایی و آن خوشبختیای که شاعر در کتاب ترسیم کرده است در جامعه پر است و گیر همه آمده و من یکی محروم ماندهام. غافل از اینکه آن اخلاق و آن همسر و آن خوشبختی و آن زیبایی، بعد از کتاب شاعر در بهشت یافت میشود، نه در اجتماعات و روابطی که ما درگیر آن هستیم.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
ادبیات، ایدهآل و رابطه
منشأ ایدهآلسازی در خود انسان و نیازهای اوست. ولی خدا پیر کند شعرا و نویسندگان و هنرمندان را که آنها هم کم سهمی در این جریانات ندارند. همانطور که به مناسبت دیگر گفتم، همه چیز را به صورت کتابی، ایدهآل و کمال مطلوب به افراد عرضه میکنند. از همسر گرفته تا اخلاق و فضیلت و شجاعت و خوشبختی و زیبایی و همه چیز را طوری ترسیم میکنند که دهن آدم آب میافتد. و نتیجهاش احساس حسرت است. من فکر میکنم آن همسر و آن فضیلت و آن زیبایی و آن خوشبختیای که شاعر در کتاب ترسیم کرده است در جامعه پر است و گیر همه آمده و من یکی محروم ماندهام. غافل از اینکه آن اخلاق و آن همسر و آن خوشبختی و آن زیبایی، بعد از کتاب شاعر در بهشت یافت میشود، نه در اجتماعات و روابطی که ما درگیر آن هستیم.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
اعضای این کانال(سایت محمدجعفر مصفا) که امکان بوست کردن دارند، لطفاً از طریق لینک زیر کانال را ارتقاء دهند تا امکان استوری کردن مطالب و محتوای کانال فراهم شود:
https://t.me/boost/MossaffaDotCom
اعضای این کانال(سایت محمدجعفر مصفا) که امکان بوست کردن دارند، لطفاً از طریق لینک زیر کانال را ارتقاء دهند تا امکان استوری کردن مطالب و محتوای کانال فراهم شود:
https://t.me/boost/MossaffaDotCom
راه سادهتر برای خودشناسی
سؤال: غير از راههایی که قبلاً گفتيد آيا راه سادهتری برای خودشناسی وجود دارد؟
جواب: مسألۀ ما راه نيست، مسألۀ خواستن و نخواستن است. اگر ما واقعاً بخواهيم که خود را بشناسيم راهش را هم پيدا میکنيم. مسأله اين است که ما از شناختن خود میترسيم، ميل داريم با خود بيگانه بمانيم. در اين صورت چه فرق میکند که يک راه برای خودشناسی وجود داشته باشد يا صد راه؛ راهها سهل باشد يا مشکل؟ شما بيرون يک ده ايستادهايد و به دلائلی از داخل شدن به ده هراس داريد. بيرون ده ايستادهايد و از عابرين میپرسيد "راه های ورود به اين ده کدام است و کدام راه آسانتر است؟" آيا اين معنی دارد؟
Q: Other than the ways that you have already mentioned, is there any simpler way to self-realization?
A: There is nothing in the way of self-realization. Our problem is to want it or not to want it. If we really want to know ourselves, we find the way. The problem is that we are afraid of knowing ourselves and would prefer to stay in darkness. Considering this, how would it make a difference whether there is one way to self-realization or a hundred ways; whether the ways are simple or difficult? You are standing outside of a city, and for some reason you are afraid of entering the city, so you stand outside the city and ask others the best and easiest way into the city. Isn’t it like this?
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
راه سادهتر برای خودشناسی
سؤال: غير از راههایی که قبلاً گفتيد آيا راه سادهتری برای خودشناسی وجود دارد؟
جواب: مسألۀ ما راه نيست، مسألۀ خواستن و نخواستن است. اگر ما واقعاً بخواهيم که خود را بشناسيم راهش را هم پيدا میکنيم. مسأله اين است که ما از شناختن خود میترسيم، ميل داريم با خود بيگانه بمانيم. در اين صورت چه فرق میکند که يک راه برای خودشناسی وجود داشته باشد يا صد راه؛ راهها سهل باشد يا مشکل؟ شما بيرون يک ده ايستادهايد و به دلائلی از داخل شدن به ده هراس داريد. بيرون ده ايستادهايد و از عابرين میپرسيد "راه های ورود به اين ده کدام است و کدام راه آسانتر است؟" آيا اين معنی دارد؟
Q: Other than the ways that you have already mentioned, is there any simpler way to self-realization?
A: There is nothing in the way of self-realization. Our problem is to want it or not to want it. If we really want to know ourselves, we find the way. The problem is that we are afraid of knowing ourselves and would prefer to stay in darkness. Considering this, how would it make a difference whether there is one way to self-realization or a hundred ways; whether the ways are simple or difficult? You are standing outside of a city, and for some reason you are afraid of entering the city, so you stand outside the city and ask others the best and easiest way into the city. Isn’t it like this?
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
دستدومخوری
تو داری حوض را با توهم پر میكنی. تصاويری با يك سطلهای توهمی عين بودش تالاب است!
قرار جديدمان با خودمان اين است كه از شرح و بسط موضوعات خودداری كنيم! به خودمان فرصت بدهيم كه جوهر زندگی و هستی را اصالتاً، نه از طريق توصيف ديگران، درك كنيم! به عبارت ديگر ذهنمان را از دستدومخوری باز داريم! (نمیتوانيم آن را «بازداريم». نفس آگاهی و ادراك قضايای زندگی، ذهن را از گدامنشی و دستدومخوری بازمیدارد!)
محمدجعفر مصفا
+ وبلاگ
@MossaffaDotCom
دستدومخوری
تو داری حوض را با توهم پر میكنی. تصاويری با يك سطلهای توهمی عين بودش تالاب است!
قرار جديدمان با خودمان اين است كه از شرح و بسط موضوعات خودداری كنيم! به خودمان فرصت بدهيم كه جوهر زندگی و هستی را اصالتاً، نه از طريق توصيف ديگران، درك كنيم! به عبارت ديگر ذهنمان را از دستدومخوری باز داريم! (نمیتوانيم آن را «بازداريم». نفس آگاهی و ادراك قضايای زندگی، ذهن را از گدامنشی و دستدومخوری بازمیدارد!)
محمدجعفر مصفا
+ وبلاگ
@MossaffaDotCom
او را به اتهام دزدی گرفتند. مردی که او را گرفت ابتدا دچار هیجان ناشی از ظفرمندی، گیر انداختن، سرشکسته کردن و ناتوان ساختن یک انسان بود. ولی وقتی آرامش و خونسردی او را دید و احساس کرد که کمترین احساسی از شرم و سرشکستگی در رفتار و حالات آن مرد نیست، وارفت و بور شد. ما انسانها ذلتطلب هستیم. از آنجا که خود ذلیل و ناتوانیم، ذلت و ناتوانی انسانهای دیگر نوعی تسلی به ما میدهد.
مستنطق به او میگفت تو این کیف را از فروشگاه دزدیدهای و او میگفت ندزدیدم، برداشتم؛ چون بچهام احتیاج داشت و آنجا هم زیادی ریخته بود برداشتم. مستنطق میگفت برداشتم یعنی چه؟ عمل تو دزدی است. مرد میگفت نه، چون ذهن تو به آنچه یادت دادهاند معتاد و کاندیشنه شده است و نمیتوانی جز آنطور که به تو القاء کردهاند طور دیگری به قضایا نگاه کنی، این کار به نظرت دزدی میرسد؛ ولی اگر کمی بازتر و واقعبینانه نگاه کنی، میبینی من در واقع مقدار مختصری از مال قبلاً دزدیدهشدهای را - دزدیدهشده به یک شکل زیرکانه و توجیهشده را - مصادره کردهام. اینقدر اینطوریها حرف زد که مستنطق او را دیوانه انگاشت و آزادش کرد.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
او را به اتهام دزدی گرفتند. مردی که او را گرفت ابتدا دچار هیجان ناشی از ظفرمندی، گیر انداختن، سرشکسته کردن و ناتوان ساختن یک انسان بود. ولی وقتی آرامش و خونسردی او را دید و احساس کرد که کمترین احساسی از شرم و سرشکستگی در رفتار و حالات آن مرد نیست، وارفت و بور شد. ما انسانها ذلتطلب هستیم. از آنجا که خود ذلیل و ناتوانیم، ذلت و ناتوانی انسانهای دیگر نوعی تسلی به ما میدهد.
مستنطق به او میگفت تو این کیف را از فروشگاه دزدیدهای و او میگفت ندزدیدم، برداشتم؛ چون بچهام احتیاج داشت و آنجا هم زیادی ریخته بود برداشتم. مستنطق میگفت برداشتم یعنی چه؟ عمل تو دزدی است. مرد میگفت نه، چون ذهن تو به آنچه یادت دادهاند معتاد و کاندیشنه شده است و نمیتوانی جز آنطور که به تو القاء کردهاند طور دیگری به قضایا نگاه کنی، این کار به نظرت دزدی میرسد؛ ولی اگر کمی بازتر و واقعبینانه نگاه کنی، میبینی من در واقع مقدار مختصری از مال قبلاً دزدیدهشدهای را - دزدیدهشده به یک شکل زیرکانه و توجیهشده را - مصادره کردهام. اینقدر اینطوریها حرف زد که مستنطق او را دیوانه انگاشت و آزادش کرد.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
Forwarded from سایت پانویس
در این دوران بحرانی، بخصوص بلحاظ اقتصادی و گرانیها و فشارهای شدید روی افراد نیازمند، وقتش است کسانی که امکان کمک دارند، هر قدر که میتوانند، به یاری افراد نیازمند بروند.
اگر خودتان میشناسیدشان(که امیدوارم چنین باشد)، به آنها کمک کنید. اگر نمیشناسید و به ما اعتماد دارید، به «طوبیٰ» پیام دهید تا برای رساندن کمک شما به افرادی نیازمند، که ما میشناسیم، اقدام کنیم.
@PanevisDotCom
در این دوران بحرانی، بخصوص بلحاظ اقتصادی و گرانیها و فشارهای شدید روی افراد نیازمند، وقتش است کسانی که امکان کمک دارند، هر قدر که میتوانند، به یاری افراد نیازمند بروند.
اگر خودتان میشناسیدشان(که امیدوارم چنین باشد)، به آنها کمک کنید. اگر نمیشناسید و به ما اعتماد دارید، به «طوبیٰ» پیام دهید تا برای رساندن کمک شما به افرادی نیازمند، که ما میشناسیم، اقدام کنیم.
@PanevisDotCom