This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کسی که خودش را دوست نداشته باشد، نه دوستی کس دیگری نسبت بخودش را باور میکند و نه میتواند دیگری را دوست داشته باشد.
محمدجعفر مصفا
فرهنگسرای اندیشه، تهران
@Mossaffadotcom
کسی که خودش را دوست نداشته باشد، نه دوستی کس دیگری نسبت بخودش را باور میکند و نه میتواند دیگری را دوست داشته باشد.
محمدجعفر مصفا
فرهنگسرای اندیشه، تهران
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خشم هویتی
مثال خشم غیراصیل این است که شما میگویید «مادرت کُلفَت ما بوده است»، چه لزومی دارد من دچار خشم بشوم؟
این خشم اصولاً باطل است، میدانید چرا؟ چون دشمنی در مقابل من نیست.
(ادامه...)
محمدجعفر مصفا
بهار ۸۱، جلسه ۶
@MossaffaDotCom
خشم هویتی
مثال خشم غیراصیل این است که شما میگویید «مادرت کُلفَت ما بوده است»، چه لزومی دارد من دچار خشم بشوم؟
این خشم اصولاً باطل است، میدانید چرا؟ چون دشمنی در مقابل من نیست.
(ادامه...)
محمدجعفر مصفا
بهار ۸۱، جلسه ۶
@MossaffaDotCom
کلاف
تو اگر بگویی من از طریق خودشناسی یا به هر طریق دیگر توانسته ام مثلاً خجالتی بودن خود را از بین ببرم ولی هنوز نتوانسته ام احساس حقارت یا حسادت خود را از بین ببرم، بدان که خجالتی بودن خود را هم نتوانسته ای از بین ببری و نمی توانی از بین ببری؛ و کارت فقط بازی و تخدیر بوده است. تو نمی توانی فقط یک قسمت از کلافی را که کلاً ذهن آن را بافته است - مثلاً خجالتی بودنش را - از آن جدا کنی و دور بیندازی.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
کلاف
تو اگر بگویی من از طریق خودشناسی یا به هر طریق دیگر توانسته ام مثلاً خجالتی بودن خود را از بین ببرم ولی هنوز نتوانسته ام احساس حقارت یا حسادت خود را از بین ببرم، بدان که خجالتی بودن خود را هم نتوانسته ای از بین ببری و نمی توانی از بین ببری؛ و کارت فقط بازی و تخدیر بوده است. تو نمی توانی فقط یک قسمت از کلافی را که کلاً ذهن آن را بافته است - مثلاً خجالتی بودنش را - از آن جدا کنی و دور بیندازی.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تألیفات محمدجعفر مصفا
برای خواندن ده صفحهٔ ابتدایی هر یک از کتابها میتوانید به سایت نویسنده، بخش تألیفات، سپس به صفحهٔ مخصوص هر کتاب مراجعه نمائید. فهرست موضوعی هر کتاب نیز تهیه شده است و بصورت فایل pdf در صفحهٔ آن قرار دارد.
ترتیب خواندن کتابها، به توصیهٔ نویسنده، در بخش تألیفات سایت محمدجعفر مصفا آمده است.
آدرس سایت:
www.mossaffa.com
@Mossaffadotcom
تألیفات محمدجعفر مصفا
برای خواندن ده صفحهٔ ابتدایی هر یک از کتابها میتوانید به سایت نویسنده، بخش تألیفات، سپس به صفحهٔ مخصوص هر کتاب مراجعه نمائید. فهرست موضوعی هر کتاب نیز تهیه شده است و بصورت فایل pdf در صفحهٔ آن قرار دارد.
ترتیب خواندن کتابها، به توصیهٔ نویسنده، در بخش تألیفات سایت محمدجعفر مصفا آمده است.
آدرس سایت:
www.mossaffa.com
@Mossaffadotcom
«شوهر شیرهای»
به اين قضيهای که تعريف میکنم خوب توجه کنيد، شايد بطرز مشخصی منظور از "ديد واقعی" و "ديد ذهنی" يا "تعبيری" را روشن کند: چند روز پيش خانمی میگفت: "در يک مهمانی دو تا خانم داشتند به شوهر من اشاره میکردند و میگفتند اين بيچاره شيرهای است. وقتی من اين حرف را شنيدم دلم میخواست زمين دهان باز کند و من لای زمين بروم". بعد از اينکه حرف خانم تمام شد يک نفر از او پرسيد: ناراحتی شما به چه خاطر بود؟ شيره و ترياک يک مقدار مضار واقعی دارند. مثلاً ريه را خراب میکنند، خون را آلوده و مسموم میکنند، دندانها را فاسد و سياه میکنند و خيلی ضررهای ديگر. آيا ناراحتی شما از شيره کشيدن شوهرتان به خاطر خراب شدن ريه و دندان او است؟ خانم جواب داد: " نه، ريه و دندان سرش را بخورد، من از خدا میخواهم که اصلا اين ننگ را از روی زمين بردارد. ناراحتی من از اين است که مردم میگويند شوهرش شيرهای است."
اين مثال خوبی است برای نشان دادن معنای دقيق "واقعی" و "ذهنی". من میگويم اگر شيره کشيدن را بصورت يک واقعيت نگاه کنيم، تنها دندان فاسد و ريۀ خراب وجود دارد. من منکر اين واقعيات نامطلوب نيستم. ولی پديدۀ موهومی که به نام "من" برای خود و ديگران قائليم، از اين واقعيات تشکيل نشده است، بلکه "از مردک شيرهای" و نظاير آن، يعنی از سايهای که خودمان برای واقعيات خلق کردهايم تشکيل شده است.
Let's look at a particular case, and perhaps it will clarify what I mean by “real view” and “mental view.”
The other day a woman told me: “I was at a party and I saw a couple of other women pointing to my husband and saying what a hopeless addict he is. When I heard this, I felt so embarrassed and ashamed that I wanted to be devoured by the earth.” Then, someone else present asked her, “Why did that upset you? We know that drug addiction really harms one’s health. For example, it damages the lungs, contaminates the blood, and stains the teeth. Are you upset that your husband’s addiction will destroy his lungs and teeth?” The woman answered, “No, who cares about his lungs or his teeth, I am worried about people saying that my husband is a drug addict.”
This is a good example of what I mean by “real” views as opposed to “mental” views. I am saying that if we look at drug addiction as a real thing, there are only stained teeth and damaged lungs. I do not deny those as undesirable realities. But the delusional phenomenon that we consider as the “I” only cares about the shadow of those real things like the husband being identified as a drug addict.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
«شوهر شیرهای»
به اين قضيهای که تعريف میکنم خوب توجه کنيد، شايد بطرز مشخصی منظور از "ديد واقعی" و "ديد ذهنی" يا "تعبيری" را روشن کند: چند روز پيش خانمی میگفت: "در يک مهمانی دو تا خانم داشتند به شوهر من اشاره میکردند و میگفتند اين بيچاره شيرهای است. وقتی من اين حرف را شنيدم دلم میخواست زمين دهان باز کند و من لای زمين بروم". بعد از اينکه حرف خانم تمام شد يک نفر از او پرسيد: ناراحتی شما به چه خاطر بود؟ شيره و ترياک يک مقدار مضار واقعی دارند. مثلاً ريه را خراب میکنند، خون را آلوده و مسموم میکنند، دندانها را فاسد و سياه میکنند و خيلی ضررهای ديگر. آيا ناراحتی شما از شيره کشيدن شوهرتان به خاطر خراب شدن ريه و دندان او است؟ خانم جواب داد: " نه، ريه و دندان سرش را بخورد، من از خدا میخواهم که اصلا اين ننگ را از روی زمين بردارد. ناراحتی من از اين است که مردم میگويند شوهرش شيرهای است."
اين مثال خوبی است برای نشان دادن معنای دقيق "واقعی" و "ذهنی". من میگويم اگر شيره کشيدن را بصورت يک واقعيت نگاه کنيم، تنها دندان فاسد و ريۀ خراب وجود دارد. من منکر اين واقعيات نامطلوب نيستم. ولی پديدۀ موهومی که به نام "من" برای خود و ديگران قائليم، از اين واقعيات تشکيل نشده است، بلکه "از مردک شيرهای" و نظاير آن، يعنی از سايهای که خودمان برای واقعيات خلق کردهايم تشکيل شده است.
Let's look at a particular case, and perhaps it will clarify what I mean by “real view” and “mental view.”
The other day a woman told me: “I was at a party and I saw a couple of other women pointing to my husband and saying what a hopeless addict he is. When I heard this, I felt so embarrassed and ashamed that I wanted to be devoured by the earth.” Then, someone else present asked her, “Why did that upset you? We know that drug addiction really harms one’s health. For example, it damages the lungs, contaminates the blood, and stains the teeth. Are you upset that your husband’s addiction will destroy his lungs and teeth?” The woman answered, “No, who cares about his lungs or his teeth, I am worried about people saying that my husband is a drug addict.”
This is a good example of what I mean by “real” views as opposed to “mental” views. I am saying that if we look at drug addiction as a real thing, there are only stained teeth and damaged lungs. I do not deny those as undesirable realities. But the delusional phenomenon that we consider as the “I” only cares about the shadow of those real things like the husband being identified as a drug addict.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
عادتمندی
بخش اول
انسان بعد از اینکه خود را در محیط تهدید و خطر احساس کرد، برای دفاع خود به یک مقدار تاکتیکها متوسل میشود. تجربه رفته رفته به او می آموزد که برای محیطِ خاص او و روابط او چه نوع تاکتیکهایی میتواند مفید و مؤثر واقع گردد. وقتی تاکتیک مفید و مؤثر را پیدا کرد، بعنوان یک وسیلهی حفاظتی به آن می چسبد و با آن بزرگ میشود و در حقیقت به آن تاکتیک عادت میکند. وضعیت ما انسانهایی که در محیط تهدید آزار و خشونت بزرگ شدهایم مثل بندبازی است که روی طناب حرکت میکند. وضعیت یک بندباز متزلزل است. بنابراین وقتی آموخت که چگونه باید خود را روی طناب نگه دارد یا چگونه باید راه برود تا نیفتد، به آن نحوه راه رفتن عادت میکند. یعنی همیشه باید چنان کند که قبلاً تجربه کرده است. هرگز جرأت نمیکند وضعیتهای غیر تجربه شدهای را انتخاب نماید.
زندگی زمان کودکی ما به علت تهديدها اذیت و آزارها و خشونتهایی که هر آن انتظارش را داشتهایم، چنان بوده است که كيفيت متزلزل زندگی یک بندباز را داشته است. ما وقتی به تجربه در مییافتهایم که اگر فلان طور رفتار کنیم از اذیت و آزار درامان خواهیم بود، چنان به آنگونه رفتار میچسبیدهایم، که هرگز جرات نمیکردهایم آن رفتار را تغییر دهیم. این جریان ما را خودبخود اسیر عادت کرده است. ضرورت دفاع، انسان را خود بخود یک انسان "عادتمند" میگرداند. از آنجا که تمام زندگی رفتار و بطور كلى وجود ما در کودکی ماهیت دفاع داشته است، میتوان گفت وجود ما در تمام زمینهها یک وجود "عادتمند" شده است. جبر محیط از هنگام کودکی ما را در یک سری کانالها یا خطهایی وادار به حرکت کرده است و اكنون ما بطور مكانيكی و با كيفيتى عادتگونه تنها در آن خطها حرکت میکنیم. فقط در آن خطها یا کانالهای معین و تجربه شده است که احساس امنيت و جرأت حرکت داریم. در هر وضعیتی که قرار گرفتیم به آن عادت میکنیم. بنابراین تمام زندگی ما در یک سری عادت جریان دارد.
این را هم میدانیم که فکر مهمترین وسیله ی دفاعی ماست. تمام تاکتیکها یا خطهایی که باید در آن حرکت کنیم به وسیله ی فکر تعیین میشود. یا دقیق تر اینست که بگوییم خود فکر است که بعنوان یک تاکتیک کلی و اساسی وارد معرکه میشود و شروع به حرکت در یک خطهایی میکند. فکر یاد میگیرد که کجا باید ارگانیسم را وادار به خشونت نماید، کجا باید تسلیم شود، کجا باید مسایل را توجیه کند، کجا از مسایل فرار کند، یا کجا باید خودش را به ندانستن بزند.
بنظرم مهمترین مانع انسان در طریق آگاهی و رهایی از اسارت هویت فکری، عادتمندی ذهن است. معنای عادت اینست که انسان باید آنطور حرکت کند که قبلاً کرده است. حال آنکه آگاهی مستلزم خروج از دایره ی تجربههایی است که انسان قبلاً تجربه کرده است.
انسان زمانی میتواند به یک ذهن باز و آگاه دست یابد که پیله و حصار فکری خود را بشکند و خود را در معرض كيفيات جديد و تجربه نشده ای قرار بدهد. حال آنکه ذهن از چنین کاری وحشت دارد. حرکت ذهن تنها باید در خطهای معین و از قبل تجربهشدهای باشد. زیرا تنها در آن خطهاست که ذهن احساس امنیت میکند و میتواند با خیال راحت هویت فکری را حفظ کند. تغيير خطها همانقدر برای انسان دلهره آور است که یک بندباز بخواهد در روی طناب وضع جديد و تجربهنشدهای را به خودش بگیرد و حرکت کند.
اینکه بارها گفتهایم رهایی و آزادی بمعنای واقعی زمانی حاصل میشود که فکر کلاً از ذهن حذف شود، به این جهت است که هر حرکت فکر به هر کیفیت که باشد در خطهای معین است و برای حفظ هویت است نه برای مضمحل نمودن آن. فكر اساساً جرأت نمیکند از حصار و از محدوده ی معینی پایش را بیرون بگذارد. حرکت فکر تنها در محدوده حصاری است که به آن عادت دارد - یعنی حصاری که هویت ما را میسازد. امیدوارم حقیقت این موضوع را عمیقاً درک کنیم تا از فکر بعنوان یک وسیلهی نجات دهنده قطع امید نماییم. باید تمام جست و خیزها و قیل و قالهای فکر متوقف بشود تا حصاری که زندگی ما در محدوده آن میگذرد از ذهن برخیزد و وارد دنیای روحی دیگر و کیفیت دیگری از زندگی بشویم - زندگی و کیفیتی وراى حصار تجربه.
حال باید ببینیم وضعیتها یا خطهایی که فکر عادت به حرکت در آنها میکند چیست. فکر به چه چیزهایی عادت کرده است؟ ما باید لااقل رئوس این خطها و وضعیتها را بشناسیم.
همانطور که در جاهای دیگر گفتیم، خطهایی که انسان در آن حرکت میکند خطهایی نیست که خودش انتخاب کرده باشد، بلکه ماهیت و اقتضای هویت فکری، فلسفهی تشکیل آن و ضرورت حفظ آن الزاماً خطهایی را بر انسان تحمیل میکند. اگر ماهیت و فلسفه هویت فکری را در نظر بگیریم، میبینیم که هم حرکت در خطهای معینی اجتناب ناپذیر بوده است، و هم عادت به آن خطها.
ادامه در پست بعد.
@MossaffaDotCom
عادتمندی
بخش اول
انسان بعد از اینکه خود را در محیط تهدید و خطر احساس کرد، برای دفاع خود به یک مقدار تاکتیکها متوسل میشود. تجربه رفته رفته به او می آموزد که برای محیطِ خاص او و روابط او چه نوع تاکتیکهایی میتواند مفید و مؤثر واقع گردد. وقتی تاکتیک مفید و مؤثر را پیدا کرد، بعنوان یک وسیلهی حفاظتی به آن می چسبد و با آن بزرگ میشود و در حقیقت به آن تاکتیک عادت میکند. وضعیت ما انسانهایی که در محیط تهدید آزار و خشونت بزرگ شدهایم مثل بندبازی است که روی طناب حرکت میکند. وضعیت یک بندباز متزلزل است. بنابراین وقتی آموخت که چگونه باید خود را روی طناب نگه دارد یا چگونه باید راه برود تا نیفتد، به آن نحوه راه رفتن عادت میکند. یعنی همیشه باید چنان کند که قبلاً تجربه کرده است. هرگز جرأت نمیکند وضعیتهای غیر تجربه شدهای را انتخاب نماید.
زندگی زمان کودکی ما به علت تهديدها اذیت و آزارها و خشونتهایی که هر آن انتظارش را داشتهایم، چنان بوده است که كيفيت متزلزل زندگی یک بندباز را داشته است. ما وقتی به تجربه در مییافتهایم که اگر فلان طور رفتار کنیم از اذیت و آزار درامان خواهیم بود، چنان به آنگونه رفتار میچسبیدهایم، که هرگز جرات نمیکردهایم آن رفتار را تغییر دهیم. این جریان ما را خودبخود اسیر عادت کرده است. ضرورت دفاع، انسان را خود بخود یک انسان "عادتمند" میگرداند. از آنجا که تمام زندگی رفتار و بطور كلى وجود ما در کودکی ماهیت دفاع داشته است، میتوان گفت وجود ما در تمام زمینهها یک وجود "عادتمند" شده است. جبر محیط از هنگام کودکی ما را در یک سری کانالها یا خطهایی وادار به حرکت کرده است و اكنون ما بطور مكانيكی و با كيفيتى عادتگونه تنها در آن خطها حرکت میکنیم. فقط در آن خطها یا کانالهای معین و تجربه شده است که احساس امنيت و جرأت حرکت داریم. در هر وضعیتی که قرار گرفتیم به آن عادت میکنیم. بنابراین تمام زندگی ما در یک سری عادت جریان دارد.
این را هم میدانیم که فکر مهمترین وسیله ی دفاعی ماست. تمام تاکتیکها یا خطهایی که باید در آن حرکت کنیم به وسیله ی فکر تعیین میشود. یا دقیق تر اینست که بگوییم خود فکر است که بعنوان یک تاکتیک کلی و اساسی وارد معرکه میشود و شروع به حرکت در یک خطهایی میکند. فکر یاد میگیرد که کجا باید ارگانیسم را وادار به خشونت نماید، کجا باید تسلیم شود، کجا باید مسایل را توجیه کند، کجا از مسایل فرار کند، یا کجا باید خودش را به ندانستن بزند.
بنظرم مهمترین مانع انسان در طریق آگاهی و رهایی از اسارت هویت فکری، عادتمندی ذهن است. معنای عادت اینست که انسان باید آنطور حرکت کند که قبلاً کرده است. حال آنکه آگاهی مستلزم خروج از دایره ی تجربههایی است که انسان قبلاً تجربه کرده است.
انسان زمانی میتواند به یک ذهن باز و آگاه دست یابد که پیله و حصار فکری خود را بشکند و خود را در معرض كيفيات جديد و تجربه نشده ای قرار بدهد. حال آنکه ذهن از چنین کاری وحشت دارد. حرکت ذهن تنها باید در خطهای معین و از قبل تجربهشدهای باشد. زیرا تنها در آن خطهاست که ذهن احساس امنیت میکند و میتواند با خیال راحت هویت فکری را حفظ کند. تغيير خطها همانقدر برای انسان دلهره آور است که یک بندباز بخواهد در روی طناب وضع جديد و تجربهنشدهای را به خودش بگیرد و حرکت کند.
اینکه بارها گفتهایم رهایی و آزادی بمعنای واقعی زمانی حاصل میشود که فکر کلاً از ذهن حذف شود، به این جهت است که هر حرکت فکر به هر کیفیت که باشد در خطهای معین است و برای حفظ هویت است نه برای مضمحل نمودن آن. فكر اساساً جرأت نمیکند از حصار و از محدوده ی معینی پایش را بیرون بگذارد. حرکت فکر تنها در محدوده حصاری است که به آن عادت دارد - یعنی حصاری که هویت ما را میسازد. امیدوارم حقیقت این موضوع را عمیقاً درک کنیم تا از فکر بعنوان یک وسیلهی نجات دهنده قطع امید نماییم. باید تمام جست و خیزها و قیل و قالهای فکر متوقف بشود تا حصاری که زندگی ما در محدوده آن میگذرد از ذهن برخیزد و وارد دنیای روحی دیگر و کیفیت دیگری از زندگی بشویم - زندگی و کیفیتی وراى حصار تجربه.
حال باید ببینیم وضعیتها یا خطهایی که فکر عادت به حرکت در آنها میکند چیست. فکر به چه چیزهایی عادت کرده است؟ ما باید لااقل رئوس این خطها و وضعیتها را بشناسیم.
همانطور که در جاهای دیگر گفتیم، خطهایی که انسان در آن حرکت میکند خطهایی نیست که خودش انتخاب کرده باشد، بلکه ماهیت و اقتضای هویت فکری، فلسفهی تشکیل آن و ضرورت حفظ آن الزاماً خطهایی را بر انسان تحمیل میکند. اگر ماهیت و فلسفه هویت فکری را در نظر بگیریم، میبینیم که هم حرکت در خطهای معینی اجتناب ناپذیر بوده است، و هم عادت به آن خطها.
ادامه در پست بعد.
@MossaffaDotCom
عادتمندی
بخش دوم(پایانی)
رابطهٔ ذهن با هویت فکری اساساً دوگونه است. اول اینکه باید آنرا حفظ کند. دوم اینکه هر روز باید آنرا سنگینتر و چاقتر نماید. حالا توجه کنید که همین دو ضرورت یا دو خصوصیت، چه خصوصیاتی را بر انسان تحمیل میکند و او را در چه جهتی حرکت میدهد.
انسان برای اینکه پدیدهای را حفظ کند باید آنرا داشته باشد. اگر نداشته باشد چه چیز را حفظ کند؟ حال آنکه میدانیم هویت فکری عبارت از مقداری لفظ، تصویر و پندار است. یعنی چیزی است که وجود ندارد، بلکه خود فکر آنرا تخيلاً بهم بافته است. پس اکنون ذهن ما در تلاش است تا چیزی را نگه دارد که آن چیز در عالم واقعیت وجود ندارد. آیا نفس این تلاش، یک تلاش در جهل و بیخبری نخواهد بود؟ آیا مصلحت بقای هویت فکری ایجاب نمیکند که ذهن عمداً خود را در کوری و بیخبری نگه دارد؟
توجه داشته باشید که خصوصیاتی که از هنگام کودکی بر ما تحميل شده است هم اکنون هم در ما وجود دارد خصوصیات یا خطهایی که بر ما تحمیل شده است نقش دفاعی داشته است. بنابراین تا ضرورت حفظ هویت وجود دارد آن خصوصیات هم وجود دارد و باید وجود داشته باشد. معنای این واقعیت آنست که خصوصیت جهل در ما هماکنون بعنوان یک مصلحت اجباری وجود دارد و باید داشته باشد. در چنین کیفیتى آيا صحبت کردن از آگاهی و تلاش فکر برای آگاهی خود معنا دارد؟ تهِ ذهن ما به جهل وصل است و مصلحتش اینست که در جهل باقی بماند. بنابراین ما میخواهیم چه کرده باشیم؟ آیا جز اینکه خود را فریب بدهیم کار دیگری میتوانیم بکنیم؟ فریب خویش برای ما یک عادت اجتناب ناپذیر شده است. بنابراین باید شکلهای فریب را نیز بشناسیم.
گفتیم وضعیت هویت فکری اینطوری است که هم باید حفظ شود و هم روز بروز سنگینتر و پربارتر گردد. برای منظور اول به جهل عمدی متوسل میشویم. برای منظور دوم هم به خیلی کارها رو می آوریم، که از همه مهمتر و فریبندهتر، بخصوص در جوامع امروز، توسل به "دانش" است. دانش هم میتواند پوششی باشد بر روى جهل عميق ما، و هم راحتترین وسیله است برای چاق و پروار جلوه دادن هویت فكرى.
پایان گزیدهٔ «عادتمندی»
از کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
صفحات ۱۸۹-۱۹۳
تهیهکننده: نیما
+ دو فایل صوتی زیر، خوانش متن مذکور است.
@MossaffaDotCom
عادتمندی
بخش دوم(پایانی)
رابطهٔ ذهن با هویت فکری اساساً دوگونه است. اول اینکه باید آنرا حفظ کند. دوم اینکه هر روز باید آنرا سنگینتر و چاقتر نماید. حالا توجه کنید که همین دو ضرورت یا دو خصوصیت، چه خصوصیاتی را بر انسان تحمیل میکند و او را در چه جهتی حرکت میدهد.
انسان برای اینکه پدیدهای را حفظ کند باید آنرا داشته باشد. اگر نداشته باشد چه چیز را حفظ کند؟ حال آنکه میدانیم هویت فکری عبارت از مقداری لفظ، تصویر و پندار است. یعنی چیزی است که وجود ندارد، بلکه خود فکر آنرا تخيلاً بهم بافته است. پس اکنون ذهن ما در تلاش است تا چیزی را نگه دارد که آن چیز در عالم واقعیت وجود ندارد. آیا نفس این تلاش، یک تلاش در جهل و بیخبری نخواهد بود؟ آیا مصلحت بقای هویت فکری ایجاب نمیکند که ذهن عمداً خود را در کوری و بیخبری نگه دارد؟
توجه داشته باشید که خصوصیاتی که از هنگام کودکی بر ما تحميل شده است هم اکنون هم در ما وجود دارد خصوصیات یا خطهایی که بر ما تحمیل شده است نقش دفاعی داشته است. بنابراین تا ضرورت حفظ هویت وجود دارد آن خصوصیات هم وجود دارد و باید وجود داشته باشد. معنای این واقعیت آنست که خصوصیت جهل در ما هماکنون بعنوان یک مصلحت اجباری وجود دارد و باید داشته باشد. در چنین کیفیتى آيا صحبت کردن از آگاهی و تلاش فکر برای آگاهی خود معنا دارد؟ تهِ ذهن ما به جهل وصل است و مصلحتش اینست که در جهل باقی بماند. بنابراین ما میخواهیم چه کرده باشیم؟ آیا جز اینکه خود را فریب بدهیم کار دیگری میتوانیم بکنیم؟ فریب خویش برای ما یک عادت اجتناب ناپذیر شده است. بنابراین باید شکلهای فریب را نیز بشناسیم.
گفتیم وضعیت هویت فکری اینطوری است که هم باید حفظ شود و هم روز بروز سنگینتر و پربارتر گردد. برای منظور اول به جهل عمدی متوسل میشویم. برای منظور دوم هم به خیلی کارها رو می آوریم، که از همه مهمتر و فریبندهتر، بخصوص در جوامع امروز، توسل به "دانش" است. دانش هم میتواند پوششی باشد بر روى جهل عميق ما، و هم راحتترین وسیله است برای چاق و پروار جلوه دادن هویت فكرى.
پایان گزیدهٔ «عادتمندی»
از کتاب «انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا
صفحات ۱۸۹-۱۹۳
تهیهکننده: نیما
+ دو فایل صوتی زیر، خوانش متن مذکور است.
@MossaffaDotCom
Audio
خوانش گزیدهٔ "عادتمندی"
قسمت اول
برگرفته از کتاب «انسان در اسارت فکر»
مؤلف: محمدجعفر مصفا
صفحات ۱۸۹-۱۹۳
راوی: نیما
+ متن این گزیده در دو پست قبل آمده است.
@MossaffaDotCom
قسمت اول
برگرفته از کتاب «انسان در اسارت فکر»
مؤلف: محمدجعفر مصفا
صفحات ۱۸۹-۱۹۳
راوی: نیما
+ متن این گزیده در دو پست قبل آمده است.
@MossaffaDotCom
Audio
خوانش گزیدهٔ "عادتمندی"
قسمت دوم(پایانی)
برگرفته از کتاب «انسان در اسارت فکر»
مؤلف: محمدجعفر مصفا
صفحات ۱۸۹-۱۹۳
راوی: نیما
+ متن این گزیده در دو پست قبل آمده است.
@MossaffaDotCom
قسمت دوم(پایانی)
برگرفته از کتاب «انسان در اسارت فکر»
مؤلف: محمدجعفر مصفا
صفحات ۱۸۹-۱۹۳
راوی: نیما
+ متن این گزیده در دو پست قبل آمده است.
@MossaffaDotCom
تناقض
ببینید "هویت فکری" از ما چه موجودات ملانصرالدینی ساخته است! مگر من هماکنون نمیخواهم "خود" را از دست بنهم!؟ در اینصورت چرا دیگر نگران کم و بیش آنم و لحظه به لحظه کم و بیش هویت خود را با هویت تو مقایسه میکنم و از طریق همین مقایسه انرژی به آن میدمم!؟
من هم میخواهم حیات هویت خود را قطع کنم، و هم از طریق مقایسه حیات آنرا استمرار میدهم و از امروز به فردا میکشانم! من میخواهم بار "خود" را زمین بگذارم، ولی غافلم که در هر مقایسه مقداری بر این بار میافزایم.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
تناقض
ببینید "هویت فکری" از ما چه موجودات ملانصرالدینی ساخته است! مگر من هماکنون نمیخواهم "خود" را از دست بنهم!؟ در اینصورت چرا دیگر نگران کم و بیش آنم و لحظه به لحظه کم و بیش هویت خود را با هویت تو مقایسه میکنم و از طریق همین مقایسه انرژی به آن میدمم!؟
من هم میخواهم حیات هویت خود را قطع کنم، و هم از طریق مقایسه حیات آنرا استمرار میدهم و از امروز به فردا میکشانم! من میخواهم بار "خود" را زمین بگذارم، ولی غافلم که در هر مقایسه مقداری بر این بار میافزایم.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«دوستت دارم»
صحبتی کوتاه درباره دوست داشتن واقعی
تاریخ ضبط ویدیو 27 سپتامبر 2011
سایت محمد جعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«دوستت دارم»
صحبتی کوتاه درباره دوست داشتن واقعی
تاریخ ضبط ویدیو 27 سپتامبر 2011
سایت محمد جعفر مصفا
@Mossaffadotcom
سئوال
بگذار کلمهٔ "شخصیت" را با "فکر" عوض کنیم، "فکر" و "شخصیت" یک چیزاند. فکر تو از به خطر افتادن میترسد، حالا بگو ببینم من چگونه میتوانم برای فکر تو یک عامل تهدید و خطر باشم؟!
برگرفته از کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
سئوال
بگذار کلمهٔ "شخصیت" را با "فکر" عوض کنیم، "فکر" و "شخصیت" یک چیزاند. فکر تو از به خطر افتادن میترسد، حالا بگو ببینم من چگونه میتوانم برای فکر تو یک عامل تهدید و خطر باشم؟!
برگرفته از کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آخرین فکر
یکی از کارهای مفید اینست که همیشه چند آگاهی اساسی را با هم در ذهنت نگه داری. مثلاً این یک آگاهی اساسی است که ترسی وجود ندارد - گرگ رفته و دیوار مانده است. این یک آگاهی اساسی است که آنچه در تو ضربه می بیند و تو اینقدر نگران آن هستی، چیزی جز یک فکر، یک لفظ و تصویر اعتباری نیست و عرف و قرارداد آن را به عنوان هستی روانی تو به تو القاء کرده است.
این یک آگاهی اساسی است که فکر مدام در ذهن تو می جوشد تا چیزی را حفظ کند که آن چیز هیچ نیست؛ هیچ موضوع واقعی ندارد جز همین فکری که هم اکنون در ذهن تو جریان دارد.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
آخرین فکر
یکی از کارهای مفید اینست که همیشه چند آگاهی اساسی را با هم در ذهنت نگه داری. مثلاً این یک آگاهی اساسی است که ترسی وجود ندارد - گرگ رفته و دیوار مانده است. این یک آگاهی اساسی است که آنچه در تو ضربه می بیند و تو اینقدر نگران آن هستی، چیزی جز یک فکر، یک لفظ و تصویر اعتباری نیست و عرف و قرارداد آن را به عنوان هستی روانی تو به تو القاء کرده است.
این یک آگاهی اساسی است که فکر مدام در ذهن تو می جوشد تا چیزی را حفظ کند که آن چیز هیچ نیست؛ هیچ موضوع واقعی ندارد جز همین فکری که هم اکنون در ذهن تو جریان دارد.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دربارهٔ موسیقی
پُرترین، واقعیترین و اصیلترین شکل رابطه با یک موسیقی و دریافت آن، زمانی است که تو معنای آنرا نمیفهمی، یعنی زمانی که تنها صوت و صدا هست - و نه تعبیر صدا.
تو وقتی مثلاً یک آواز ایرانی را گوش میکنی، بیش از آنچه گوش و ذهن و حواست در صدا باشد، در معنا و تعبیر کلماتی است که می شنوی.
و هرگونه تعبیر و معنا در حیطهٔ دانستههای قبلی ذهن است. در این صورت وضع چنان است که انگار تو داری دانستههای قبلی خود را میشنوی، چنان است که دانستههای قبلی یک بار دیگر در ذهنت نشخوار و تکرار میشوند.
بنابراین آنچه را میشنوی حکم تفاله را دارد؛ فاقد نوئیت و طراوت و تازگی است. به عبارت دیگر تو تعبیرهای مرده و کهنهٔ ذهن خودت را میشنوی، نه یک صدای نو و زنده را. شخصی دارد فرضاً غزلی از حافظ را میخواند. با شنیدن هر کلمه و هر زیر و بم و تحریر صدا، تو به یاد یکی از خاطرات گذشتهات میافتی و ذهنت به جای ارتباط با صدا، در ارتباط با آن خاطرهها قرار میگیرد.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دربارهٔ موسیقی
پُرترین، واقعیترین و اصیلترین شکل رابطه با یک موسیقی و دریافت آن، زمانی است که تو معنای آنرا نمیفهمی، یعنی زمانی که تنها صوت و صدا هست - و نه تعبیر صدا.
تو وقتی مثلاً یک آواز ایرانی را گوش میکنی، بیش از آنچه گوش و ذهن و حواست در صدا باشد، در معنا و تعبیر کلماتی است که می شنوی.
و هرگونه تعبیر و معنا در حیطهٔ دانستههای قبلی ذهن است. در این صورت وضع چنان است که انگار تو داری دانستههای قبلی خود را میشنوی، چنان است که دانستههای قبلی یک بار دیگر در ذهنت نشخوار و تکرار میشوند.
بنابراین آنچه را میشنوی حکم تفاله را دارد؛ فاقد نوئیت و طراوت و تازگی است. به عبارت دیگر تو تعبیرهای مرده و کهنهٔ ذهن خودت را میشنوی، نه یک صدای نو و زنده را. شخصی دارد فرضاً غزلی از حافظ را میخواند. با شنیدن هر کلمه و هر زیر و بم و تحریر صدا، تو به یاد یکی از خاطرات گذشتهات میافتی و ذهنت به جای ارتباط با صدا، در ارتباط با آن خاطرهها قرار میگیرد.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom