Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پاپو سلیمانی
بهشت عدن اگر خواهی، بیا با ما به میخانه
که از پای خمت یکسر به حوض کوثر اندازیم
شهریور ۱۳۸۶
شاهینشهر، اصفهان
@MossaffaDotCom
پاپو سلیمانی
بهشت عدن اگر خواهی، بیا با ما به میخانه
که از پای خمت یکسر به حوض کوثر اندازیم
شهریور ۱۳۸۶
شاهینشهر، اصفهان
@MossaffaDotCom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فکر نه می تواند "من" باشد و نه "صفت"! زیرا همانطور که گفتیم، ذهن اصولاً جایگاه تصویر است، نـه حـامل مـحـتـوای یک صفت.
ذهن چیزها را فقط "میداند"، نه اینکه آنها را "باشد"! وقتی مـن میگویم "بیعرضهام"، همانقدر اشتباه میکنم که بگویم "دو به علاوۀ دو مساوی است با هستی من". من دو به علاوهٔ دو را "میدانم"، نه اینکه آنرا "هستم"!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
فکر نه می تواند "من" باشد و نه "صفت"! زیرا همانطور که گفتیم، ذهن اصولاً جایگاه تصویر است، نـه حـامل مـحـتـوای یک صفت.
ذهن چیزها را فقط "میداند"، نه اینکه آنها را "باشد"! وقتی مـن میگویم "بیعرضهام"، همانقدر اشتباه میکنم که بگویم "دو به علاوۀ دو مساوی است با هستی من". من دو به علاوهٔ دو را "میدانم"، نه اینکه آنرا "هستم"!
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
قلق
در طريق آگاهی و رهایی، به يک اصل اساسی توجه داشته باشيد تا ذهن خود را از بسياری فريبها و اشتباهات بر حذر داريد: به اشباح، يعنی به "خود" نينديشيد؛ تمام توجهتان معطوف به کيفيت حرکت خودِ ذهن باشد.
وقتی شما به "من" میانديشيد، داريد به طور ضمنی آن را يک واقعيت فرض میکنيد و تا زمانی که ذهن آن را واقعيت فرض میکند، تداومش نيز يک امر حتمی است. لحظهای که ذهن از انديشيدن به "من" باز ماند و حرکت خودش را زير مراقبت بگيرد، "من" خودبخود محو شده است.
On the path of consciousness and liberation, pay attention to a fundamental principle that can aid in avoiding much deceit and erroneous thinking: Do not think about ghosts, meaning the “self” or the “I.” Rather, put your whole attention on the quality of the movement of your thoughts. Whenever you concern yourself with the existence of an “I,” you are implicitly assuming that the “I” is a reality. And as long as your mind assumes it to be a reality, its continuation is guaranteed.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
قلق
در طريق آگاهی و رهایی، به يک اصل اساسی توجه داشته باشيد تا ذهن خود را از بسياری فريبها و اشتباهات بر حذر داريد: به اشباح، يعنی به "خود" نينديشيد؛ تمام توجهتان معطوف به کيفيت حرکت خودِ ذهن باشد.
وقتی شما به "من" میانديشيد، داريد به طور ضمنی آن را يک واقعيت فرض میکنيد و تا زمانی که ذهن آن را واقعيت فرض میکند، تداومش نيز يک امر حتمی است. لحظهای که ذهن از انديشيدن به "من" باز ماند و حرکت خودش را زير مراقبت بگيرد، "من" خودبخود محو شده است.
On the path of consciousness and liberation, pay attention to a fundamental principle that can aid in avoiding much deceit and erroneous thinking: Do not think about ghosts, meaning the “self” or the “I.” Rather, put your whole attention on the quality of the movement of your thoughts. Whenever you concern yourself with the existence of an “I,” you are implicitly assuming that the “I” is a reality. And as long as your mind assumes it to be a reality, its continuation is guaranteed.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
تجربهٔ سکته
بخش اول
شب دوازدهم فروردین ۱۳۸۳ در اتاقی که هماکنون نیز در آن نشستهام و از اینجا برایت گزارشنگاری میکنم، نشسته بودم. اینجا روستایی است از توابع دماوند به نام «جابان». ساعت ده شب از تهران تلفن کردند و به عرض والدهٔ «روزبه» ـ که قطعاً معرف حضورتان است ـ رساندند که دخترعمهاش به رحمت خدا پیوسته است. خوشبختانه مهمانانی داشتیم که ماشیندار بودند. عیال فرمودند که حتماً باید به تهران برویم. گفتند: «من فردا باید در مراسم تدفین دخترعمهام شرکت کنم؛ این رسم ماست.»
گفتم: «شما بروید. هوا سرد است و من دلودماغ ندارم که در این سرما هفتاد کیلومتر سوار وانت بشوم.» عیالم گفت: «اولاً فردا اینجا تنها و بیغذا خواهی ماند؛ ثانیاً ماشین محمد آقا، با جناقم، بنز است، نه وانت.»
گفتم: «حالا که بنز است، میآیم.» و راه افتادیم. ساعت یک بعد از نیمهشب، من خوابیده بودم، ولی خواب نبودم. دلدرد نسبتاً شدیدی عارضم شد. عیالم را بیدار کردم. یک لیوان قنداق داد، خوردم، ولی افاقه نکرد. چند دقیقه به چند دقیقه میگرفت و ول میکرد. وقتی ول میکرد، اثری از درد نبود.
من که یک فرهنگ روستایی دارم، چندان میانهای با دوا و دکتر ندارم. اینها را به دلایلی میگویم که بعداً خواهد آمد. ولی نمیدانم چه شد که آن شب، با وجودی که درد آنقدرها هم شدید نبود، روزبه را بیدار کردیم تا مرا به بیمارستان برساند. در فاصلهٔ صد متری منزل تا خیابان اصلی، جایی که ماشین پارک بود، و با وجودی که فاصلهٔ منزل تا خیابان سربالایی خیلی تیزی است، دلدرد به سراغم نیامد. در طول راه بیمارستان هم نیامد.
فکر میکردم درد از معده است. آقایی نوار قلب گرفت و گفت مسئله قلبی و خیلی هم جدی است. باید هرچه زودتر به اتاق CCU برود. انصافاً با سرعت و دقت ترتیب کار را دادند و شاید پنج دقیقه بعد در CCU بودیم. ده دقیقهٔ اول به هوش بودم و همهچیز را به یاد دارم.
فردا صبح، مثلاً حدود ساعت ۷، از خواب سنگینی بیدار شدم و هیچ احساس دردی نداشتم. روز سوم، متصدی مربوطه گفت: «شما ملاقاتی زیاد دارید و برای وضع قلبتان خوب نیست.» این را هم بگویم که در آن سه روز هیچوقت احساس درد نکردم، مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ضمناً دکتر گفته بود: «مطلقاً نباید حرف بزنی.» حالآنکه من بلندبلند حرف میزدم و میخندیدم. عیالم ناچار شد واقعیتی را برایم تعریف کند و چنین گفت: «اولین شب که به این اتاق آمدیم، ده دقیقه بعد سکتهٔ شدیدی کردی، تقریباً ایست کامل قلب. دکتر و پرستاران با سرعت مشغول کار شدند. مدتی شوک وارد کردند و دارو و سرم دادند. یکمرتبه دکتر به من گفت: «خانم، متأسفانه کار دیگری نمیتوانیم بکنیم... مُرد. کامپیوتر نشان میدهد که آثار حیات در او نیست.»
عیالم جیغ میکشد و التماس میکند: «آقای دکتر، کمی دیگر ادامه دهید.» دکتر میگوید: «خانم، من دارم به شما میگویم مُرد.» خانمم باز هم التماس میکند و میگوید: «خوب، مرد که مرد. حالا چه ضرر دارد که شما کمی دیگر شوک وارد کنید و مداواهای دیگر؟»
دکتر موافقت میکند. بعدها یکی از دوستان گفت علت موافقت دکتر در ادامهٔ شوک این بوده که دستگاه نشان میداده ریه، کلیه، کبد و همهٔ اعضای داخلی سالماند و در این شرایط معمولاً دکتر به تلاش خود ادامه میدهد. باری، ادامه میدهند و چند دقیقه بعد، دکتر با لبخند رضایتآمیزی میگوید: «خانم، مژده! به نظر میرسد که آثار حیات مشاهده میشود.» و لحظهبهلحظه آن آثار بیشتر میشوند.
حال توضیح مختصری در باب این واقعه: اگر دخترعمهٔ عیالم فوت نکرده بود و ما در جابان، که یک روستاست، مانده بودیم، گمان میکنم مرگ من حتمی بود. آیا بین این وقایع نوعی ارتباط رمز و رازی وجود دارد؟ آیا اینگونه اتفاقات که مرگ دخترعمهٔ عیالم باعث میشود من آن شب از یک روستای فاقد حتی دکتر، خودم را به بیمارستانی مجهز برسانم، معنیدار و هدفدار و از روی حساب است؟ من دردهای شدیدتر از آن را تحمل کرده بودم و به خاطر آن به دکتر مراجعه نکرده بودم. پس چطور شد که به خاطر یک درد قابلتحمل، خودم داوطلب رفتن به دکتر شدم و رفتیم؟ دکتر متخصص قلب بعداً به من گفت: «اگر ده دقیقه دیرتر خودت را به CCU رسانده بودی، مرگت حتمی بود. آن سکتهٔ شدید حتی اگر در طبقهٔ همکف همین بیمارستان، که وسایل شوک در آنجا نیست، اتفاق افتاده بود، هیچ کاری از ما ساخته نبود و مرگ...»
خوب، آیا میتوان گفت رازی توضیحناپذیر و ناشناخته در پس پردهٔ اسرار نهفته است و به اینگونه امور رسیدگی میکند؟ آیا در این موردِ ناشناخته تصمیم بهوسیلهٔ یک عامل رمزآلود اتخاذ میگردد؟ به خاطر ناراحتی قلبی مولود(عیالم)، معمولاً مادرش، که مادرزن بنده حساب میشود، مراقبت میکند که خبرهای مرگومیر را به مولود نرسانند، ولی آن شب تقریباً استثنائاً رساندند.
پایان بخش اول
از کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
بخش اول
شب دوازدهم فروردین ۱۳۸۳ در اتاقی که هماکنون نیز در آن نشستهام و از اینجا برایت گزارشنگاری میکنم، نشسته بودم. اینجا روستایی است از توابع دماوند به نام «جابان». ساعت ده شب از تهران تلفن کردند و به عرض والدهٔ «روزبه» ـ که قطعاً معرف حضورتان است ـ رساندند که دخترعمهاش به رحمت خدا پیوسته است. خوشبختانه مهمانانی داشتیم که ماشیندار بودند. عیال فرمودند که حتماً باید به تهران برویم. گفتند: «من فردا باید در مراسم تدفین دخترعمهام شرکت کنم؛ این رسم ماست.»
گفتم: «شما بروید. هوا سرد است و من دلودماغ ندارم که در این سرما هفتاد کیلومتر سوار وانت بشوم.» عیالم گفت: «اولاً فردا اینجا تنها و بیغذا خواهی ماند؛ ثانیاً ماشین محمد آقا، با جناقم، بنز است، نه وانت.»
گفتم: «حالا که بنز است، میآیم.» و راه افتادیم. ساعت یک بعد از نیمهشب، من خوابیده بودم، ولی خواب نبودم. دلدرد نسبتاً شدیدی عارضم شد. عیالم را بیدار کردم. یک لیوان قنداق داد، خوردم، ولی افاقه نکرد. چند دقیقه به چند دقیقه میگرفت و ول میکرد. وقتی ول میکرد، اثری از درد نبود.
من که یک فرهنگ روستایی دارم، چندان میانهای با دوا و دکتر ندارم. اینها را به دلایلی میگویم که بعداً خواهد آمد. ولی نمیدانم چه شد که آن شب، با وجودی که درد آنقدرها هم شدید نبود، روزبه را بیدار کردیم تا مرا به بیمارستان برساند. در فاصلهٔ صد متری منزل تا خیابان اصلی، جایی که ماشین پارک بود، و با وجودی که فاصلهٔ منزل تا خیابان سربالایی خیلی تیزی است، دلدرد به سراغم نیامد. در طول راه بیمارستان هم نیامد.
فکر میکردم درد از معده است. آقایی نوار قلب گرفت و گفت مسئله قلبی و خیلی هم جدی است. باید هرچه زودتر به اتاق CCU برود. انصافاً با سرعت و دقت ترتیب کار را دادند و شاید پنج دقیقه بعد در CCU بودیم. ده دقیقهٔ اول به هوش بودم و همهچیز را به یاد دارم.
فردا صبح، مثلاً حدود ساعت ۷، از خواب سنگینی بیدار شدم و هیچ احساس دردی نداشتم. روز سوم، متصدی مربوطه گفت: «شما ملاقاتی زیاد دارید و برای وضع قلبتان خوب نیست.» این را هم بگویم که در آن سه روز هیچوقت احساس درد نکردم، مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده است.
ضمناً دکتر گفته بود: «مطلقاً نباید حرف بزنی.» حالآنکه من بلندبلند حرف میزدم و میخندیدم. عیالم ناچار شد واقعیتی را برایم تعریف کند و چنین گفت: «اولین شب که به این اتاق آمدیم، ده دقیقه بعد سکتهٔ شدیدی کردی، تقریباً ایست کامل قلب. دکتر و پرستاران با سرعت مشغول کار شدند. مدتی شوک وارد کردند و دارو و سرم دادند. یکمرتبه دکتر به من گفت: «خانم، متأسفانه کار دیگری نمیتوانیم بکنیم... مُرد. کامپیوتر نشان میدهد که آثار حیات در او نیست.»
عیالم جیغ میکشد و التماس میکند: «آقای دکتر، کمی دیگر ادامه دهید.» دکتر میگوید: «خانم، من دارم به شما میگویم مُرد.» خانمم باز هم التماس میکند و میگوید: «خوب، مرد که مرد. حالا چه ضرر دارد که شما کمی دیگر شوک وارد کنید و مداواهای دیگر؟»
دکتر موافقت میکند. بعدها یکی از دوستان گفت علت موافقت دکتر در ادامهٔ شوک این بوده که دستگاه نشان میداده ریه، کلیه، کبد و همهٔ اعضای داخلی سالماند و در این شرایط معمولاً دکتر به تلاش خود ادامه میدهد. باری، ادامه میدهند و چند دقیقه بعد، دکتر با لبخند رضایتآمیزی میگوید: «خانم، مژده! به نظر میرسد که آثار حیات مشاهده میشود.» و لحظهبهلحظه آن آثار بیشتر میشوند.
حال توضیح مختصری در باب این واقعه: اگر دخترعمهٔ عیالم فوت نکرده بود و ما در جابان، که یک روستاست، مانده بودیم، گمان میکنم مرگ من حتمی بود. آیا بین این وقایع نوعی ارتباط رمز و رازی وجود دارد؟ آیا اینگونه اتفاقات که مرگ دخترعمهٔ عیالم باعث میشود من آن شب از یک روستای فاقد حتی دکتر، خودم را به بیمارستانی مجهز برسانم، معنیدار و هدفدار و از روی حساب است؟ من دردهای شدیدتر از آن را تحمل کرده بودم و به خاطر آن به دکتر مراجعه نکرده بودم. پس چطور شد که به خاطر یک درد قابلتحمل، خودم داوطلب رفتن به دکتر شدم و رفتیم؟ دکتر متخصص قلب بعداً به من گفت: «اگر ده دقیقه دیرتر خودت را به CCU رسانده بودی، مرگت حتمی بود. آن سکتهٔ شدید حتی اگر در طبقهٔ همکف همین بیمارستان، که وسایل شوک در آنجا نیست، اتفاق افتاده بود، هیچ کاری از ما ساخته نبود و مرگ...»
خوب، آیا میتوان گفت رازی توضیحناپذیر و ناشناخته در پس پردهٔ اسرار نهفته است و به اینگونه امور رسیدگی میکند؟ آیا در این موردِ ناشناخته تصمیم بهوسیلهٔ یک عامل رمزآلود اتخاذ میگردد؟ به خاطر ناراحتی قلبی مولود(عیالم)، معمولاً مادرش، که مادرزن بنده حساب میشود، مراقبت میکند که خبرهای مرگومیر را به مولود نرسانند، ولی آن شب تقریباً استثنائاً رساندند.
پایان بخش اول
از کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
تجربهٔ سکته
بخش دوم
من معمولاً خلوت این مکان آرام را به شلوغی و هوای آلودهٔ تهران ترجیح میدهم و سعی میکنم کمتر در تهران باشم.
آیا یک عامل ناشناخته به من نهیب زده است که باید امشب خودت را به تهران برسانی؟ و من که خیلی اهل دکتر و دارو نیستم، پیشنهاد کنم که مرا به دکتر برسانند و آن حادثه(سکته) درست در موقع و مکانی واقع میگردد که نهایتاً منجر به معافیت موقت بنده از مرگ میشود؟ آیا برای این نوع وقایع، تصمیم و برنامهای ناشناخته وجود دارد که من و ما نمیشناسیم؟
اینکه رازی ناشناخته از قبل نسبت به وقایع آگاه است، یک موضوع است و اینکه من خود را بندهٔ خاص خداوند تصور کنم، که معمولاً تصور میکنم و میگویم این کار خدا بود، خواست خدا بود، عنایت خدا نسبت به این بندهٔ ناچیز بود، موضوع دیگری است.
بسیاری از ما انسانها با وجود انواع سوءسابقه، خود را از بندگان خاص خداوند فرض میکنیم. به قول نمیدانم کی، خود را «محبوب خداوند» (Beloved of God) فرض میکنیم و میگوییم مثلاً این کار خدا بود که من توانستم زمینهایم را که متری هزار تومان خریده بودم، به متری ده هزار تومان بفروشم. خدا خواست که من در کُشتی حریف را زمین بزنم. خدا نخواست که من حالا بمیرم.
(اینکه کائنات به مشیت الهی در جریان است، یک موضوع است و اینکه من بگویم خداوند به شخص من نظر خاص و استثنایی دارد، موضوع دیگری است.)
*
بگذار یک موضوع کلی و پرکاربرد را برایت توضیح بدهم. یک اصطلاحی در روانشناسی هست به نام Externalization که مرحوم ابراهیم خواجهنوری آن را به «تعکیس» ترجمه کرده است. بعضیها آن را به «برونفکنی» ترجمه کردهاند. من معمولاً سعی میکنم این قبیل اصطلاحات را با ذکر مثالها و مصداقهایی توضیح بدهم. به نظرم نزدیکترین توضیح برای آن کلمه این است: صورت، نمود و تجسمِ خارجی دادن به یک وضعیت، حالت یا تجربهٔ درونی. اما به هر حال، این اصطلاح معانی و مصادیق وسیعی دارد. چند مثال میزنم:
اگر امروز همسرم در خانه مرا تحقیر کرده است، تصورم این است که همکارانم در اداره میدانند که من آدم حقیری هستم. یک معنای آن، چنین چیزی است. یک معنای جامع آن این است که اگر من احساس حقارت نسبت به خودم دارم، فکر میکنم این دیگران هستند که دارند مرا تحقیر میکنند. یک مصداق دیگر که خیلی نزدیک به بُعد «برونفکنی» است این است که اگر من حقیرم، میل یا حتی نیاز شدیدی دارم به اینکه دیگران را هم تحقیر کنم یا اگر نسبت به خودم خشم دارم، آن را به دیگران منتقل میکنم.
در مورد یک معنای گستردهٔ آن، شخصی این تشبیه رسا و نزدیکبهواقعیت را آورده است: رنگ چهرهٔ شما واقعاً سرخ است. حال من با یک چراغقوه که رنگ شیشهٔ آن سرخ است، به صورت شما نور میافکنم و بنابراین رنگ چهرهٔ شما را سرخ میبینم. درست است که رنگ واقعی چهرهٔ شما سرخ است، ولی سرخیای که من در آن میبینم، سرخی واقعیِ چهرهٔ شما نیست، بلکه رنگ سرخی است که از چراغقوهٔ خودم به چهرهٔ شما تاباندهام. و در حالی که بازتابِ نورِ چراغقوهٔ خودم را میبینم، تصورم این است که رنگ واقعیِ چهرهٔ شما را دیدهام. این مورد، مصداق وسیعی دارد. من شما را آدمی سخاوتمند میدانم. درست است که شما ممکن است واقعاً هم سخاوتمند باشید، ولی سخاوتی که من در شما میبینم، بازتابِ احساس و تصوری است که خودم از سخاوت دارم. من واقعیت سخاوت شما را نمیبینم، بلکه تصور خودم را از «سخاوت» در چهرهٔ شما میبینم.
با این مورد و مصداقِ «تعکیس» یا «بازتاب» زیاد برخورد میکنیم. بنابراین، منظور و معنای آن را به خاطر بسپار تا در مواردی با سوءتفاهم مواجه نشویم. مثلاً سعدی دربارهٔ یکی از صفات خداوند چنین میگوید:
«از سر بخشندگی و بندهنوازی
مرغ هوا را نصیب ماهی دریا»
این یک نمونهٔ بارز «تعکیس» است. اینکه سعدی میگوید، بیشتر مصداق «قانون جنگل» است، مصداق «الحقّ لِمَن غَلبَه» است، نه مصداق بخشندگی و رحمت خداوند.
واضح است که من بخشندگی و بندهنوازی خداوند را رد نمیکنم، بلکه مصداق و نمونهٔ سعدی را از آن بخشندگی، رد و نفی میکنم. میگویم بخشندگی واقعی خداوند بسیار دور از چیزی است که ما انسانها آن را بخشندگی فرض میکنیم.
مثال دیگر: در قرآن از نعمات بهشتی بسیار یاد شده است. بدون تردید، تصور، ادراک، فهم و شناخت ما از نعمات یک چیز است و نعمات مورد اشارهٔ قرآن چیز دیگری است.
اینها همه از مصداق تعکیس است...
پایان بخش دوم
برگرفته از کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
بخش دوم
من معمولاً خلوت این مکان آرام را به شلوغی و هوای آلودهٔ تهران ترجیح میدهم و سعی میکنم کمتر در تهران باشم.
آیا یک عامل ناشناخته به من نهیب زده است که باید امشب خودت را به تهران برسانی؟ و من که خیلی اهل دکتر و دارو نیستم، پیشنهاد کنم که مرا به دکتر برسانند و آن حادثه(سکته) درست در موقع و مکانی واقع میگردد که نهایتاً منجر به معافیت موقت بنده از مرگ میشود؟ آیا برای این نوع وقایع، تصمیم و برنامهای ناشناخته وجود دارد که من و ما نمیشناسیم؟
اینکه رازی ناشناخته از قبل نسبت به وقایع آگاه است، یک موضوع است و اینکه من خود را بندهٔ خاص خداوند تصور کنم، که معمولاً تصور میکنم و میگویم این کار خدا بود، خواست خدا بود، عنایت خدا نسبت به این بندهٔ ناچیز بود، موضوع دیگری است.
بسیاری از ما انسانها با وجود انواع سوءسابقه، خود را از بندگان خاص خداوند فرض میکنیم. به قول نمیدانم کی، خود را «محبوب خداوند» (Beloved of God) فرض میکنیم و میگوییم مثلاً این کار خدا بود که من توانستم زمینهایم را که متری هزار تومان خریده بودم، به متری ده هزار تومان بفروشم. خدا خواست که من در کُشتی حریف را زمین بزنم. خدا نخواست که من حالا بمیرم.
(اینکه کائنات به مشیت الهی در جریان است، یک موضوع است و اینکه من بگویم خداوند به شخص من نظر خاص و استثنایی دارد، موضوع دیگری است.)
*
بگذار یک موضوع کلی و پرکاربرد را برایت توضیح بدهم. یک اصطلاحی در روانشناسی هست به نام Externalization که مرحوم ابراهیم خواجهنوری آن را به «تعکیس» ترجمه کرده است. بعضیها آن را به «برونفکنی» ترجمه کردهاند. من معمولاً سعی میکنم این قبیل اصطلاحات را با ذکر مثالها و مصداقهایی توضیح بدهم. به نظرم نزدیکترین توضیح برای آن کلمه این است: صورت، نمود و تجسمِ خارجی دادن به یک وضعیت، حالت یا تجربهٔ درونی. اما به هر حال، این اصطلاح معانی و مصادیق وسیعی دارد. چند مثال میزنم:
اگر امروز همسرم در خانه مرا تحقیر کرده است، تصورم این است که همکارانم در اداره میدانند که من آدم حقیری هستم. یک معنای آن، چنین چیزی است. یک معنای جامع آن این است که اگر من احساس حقارت نسبت به خودم دارم، فکر میکنم این دیگران هستند که دارند مرا تحقیر میکنند. یک مصداق دیگر که خیلی نزدیک به بُعد «برونفکنی» است این است که اگر من حقیرم، میل یا حتی نیاز شدیدی دارم به اینکه دیگران را هم تحقیر کنم یا اگر نسبت به خودم خشم دارم، آن را به دیگران منتقل میکنم.
در مورد یک معنای گستردهٔ آن، شخصی این تشبیه رسا و نزدیکبهواقعیت را آورده است: رنگ چهرهٔ شما واقعاً سرخ است. حال من با یک چراغقوه که رنگ شیشهٔ آن سرخ است، به صورت شما نور میافکنم و بنابراین رنگ چهرهٔ شما را سرخ میبینم. درست است که رنگ واقعی چهرهٔ شما سرخ است، ولی سرخیای که من در آن میبینم، سرخی واقعیِ چهرهٔ شما نیست، بلکه رنگ سرخی است که از چراغقوهٔ خودم به چهرهٔ شما تاباندهام. و در حالی که بازتابِ نورِ چراغقوهٔ خودم را میبینم، تصورم این است که رنگ واقعیِ چهرهٔ شما را دیدهام. این مورد، مصداق وسیعی دارد. من شما را آدمی سخاوتمند میدانم. درست است که شما ممکن است واقعاً هم سخاوتمند باشید، ولی سخاوتی که من در شما میبینم، بازتابِ احساس و تصوری است که خودم از سخاوت دارم. من واقعیت سخاوت شما را نمیبینم، بلکه تصور خودم را از «سخاوت» در چهرهٔ شما میبینم.
با این مورد و مصداقِ «تعکیس» یا «بازتاب» زیاد برخورد میکنیم. بنابراین، منظور و معنای آن را به خاطر بسپار تا در مواردی با سوءتفاهم مواجه نشویم. مثلاً سعدی دربارهٔ یکی از صفات خداوند چنین میگوید:
«از سر بخشندگی و بندهنوازی
مرغ هوا را نصیب ماهی دریا»
این یک نمونهٔ بارز «تعکیس» است. اینکه سعدی میگوید، بیشتر مصداق «قانون جنگل» است، مصداق «الحقّ لِمَن غَلبَه» است، نه مصداق بخشندگی و رحمت خداوند.
واضح است که من بخشندگی و بندهنوازی خداوند را رد نمیکنم، بلکه مصداق و نمونهٔ سعدی را از آن بخشندگی، رد و نفی میکنم. میگویم بخشندگی واقعی خداوند بسیار دور از چیزی است که ما انسانها آن را بخشندگی فرض میکنیم.
مثال دیگر: در قرآن از نعمات بهشتی بسیار یاد شده است. بدون تردید، تصور، ادراک، فهم و شناخت ما از نعمات یک چیز است و نعمات مورد اشارهٔ قرآن چیز دیگری است.
اینها همه از مصداق تعکیس است...
پایان بخش دوم
برگرفته از کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
تجربهٔ سکته
بخش سوم(پایانی)
اینها همه از مصداقهای «تعکیس» است و همه مقدمهای است برای درک این معنا که: گمان نکنم یک راز کبریایی هیچ مصلحتی در این دیده است که این بندهٔ واقعاً ناچیز را کمک و هدایت غیبی بفرماید تا از گِرد و پر مرگ خود را دور نگه دارد و نتیجتاً و نهایتاً پنج سال، ده سال، بیست سال دیگر هم لقمهنانی با دلهره و ترس و احساس پوچی و یأس و بلاتکلیفی بخورد و این جسم را بهجای هفتاد سال به هشتاد، نود سال برساند و آنگاه بگذرد.
این با مسئلهٔ تقدیر و سرنوشت ارتباط دارد و بعداً با تفصیلی نسبتاً مشروح به آن برمیگردیم. فعلاً به این نکتهٔ اساسی اشاره کنم: یک راز ماورایی مرا کمک کرده است تا این بندهٔ ناچیز از مرگ برهم؟ اولاً، آیا برای آن راز ماورایی، زندگی کردن و زیستن همانقدر واجد ضرورت و اهمیت است که برای منِ انسانی که به پوچیها و لاشههای متعفن این شلوغبازارِ پر از نکبت و تعفن چسبیدهام و از خدا طلب میکنم که چند صباحی دیگر فرصت خودنمایی و به جان انسانهای دیگر افتادن و مثل گرگ هار از پیکر جامعه کندن را به من بدبختِ پوچِ غرق در ادبار و فلاکت عنایت فرماید؟ که چه بشود؟
(این باور و تصور من یک نمونهٔ بارز برونفکنی است.)
اصولاً چرا من فکر میکنم جانم و زندگیام عزیزتر از سایر انسانها و حتی عزیزتر از آن آهویی است که تا لحظهای پیش شادمانه در بین همنوعان خود در چَرا بود و حالا دیگر نیست؟
وقتی در این موضوع با شخصی بحث داشتیم، او چنین توجیه کرد: «اولاً بهطور مسلّم در اینگونه وقایعِ غیرعادی، رازها و اسراری هدفدار و معنیدار در پشت ظاهر قضایا نهفته است و عمل میکند. من به تجربه دیدهام که حتی دعا و طلب از حق در بعضی موارد مؤثر است. مثلاً من پدری را میشناختم که سالها یک بیمار محتضر بود. بارها خودم از او شنیده بودم که بهصورت دعا و استغاثه از خداوند میخواست او را زنده نگه دارد تا کوچکترین فرزندش بزرگ بشود و از آب و گل درآید. و باور کن، خدا دعای این پیرمرد را به مدت نُه سال اجابت فرمود. او را در حال دمِ موت نگه داشت تا از بچهاش سرپرستی کند...»
و افزود: «گاهی در اینگونه موارد، بدون دعا و طلب خود ما، خداوند چنین عنایاتی را نسبت به بعضی افراد میکند...»
گفتم: «بله پسر جان، شاید یکی از اشتیاقات فعلی من هم این است که همین وصیت و گزارش را تمام کنم. به قدری هم به قول بعضیها ازخودراضی و ازخودمتشکرم که فکر میکنم تقریباً جای این کتاب در عرفان بشری خالی است. گاهی که با یک مویز گرمیام کرده است، بیشتر از اینها هم فکر میکنم، ولی وقتی غورهای میخورم و به خودم میآیم، میگویم: مرد حسابی یا ناحسابی، اینگونه اندیشههای مالیخولیایی را کنار بگذار. اگر عمر پربرکت پیامآور حقیقت فقط ده سال دیگر طول میکشید تا پیام آن بزرگوار به عمق ادراک لااقل تعداد بیشتری از ایمانآورندگان نفوذ کند و به عبارت دیگر، جوهر، حقیقت و محتوای پیام آن حضرت به عمق قلب انسانها بنشیند، به احتمال زیاد امروز نظامات جوامع بشری و معنویت و خلقوخوی آدمیان بهگونهای متفاوت با آنچه امروز هست، میبود.»
توجه به همین یک مورد و مثال کافی است تا افرادی خام نظیر همین بندهٔ جدّت، آنگونه اندیشههای خودمحورانه، «خوداستثنایی» یا «خوددُردانهگی» را کنار بگذاریم و هستی خویش را بهصورت یک پدیدهٔ عام، کل و متصل به عالم وحدت نگاه کنیم.
ممکن است در اینگونه وقایعِ توضیحناپذیر، حکمت و مصلحتی هم نهفته باشد که خود ما از آن معنا و مصلحت بیخبریم، ولی به هر حال این فرق میکند با آنکه من میگویم خدا خواست زنده بمانم تا جشن مهندسی نوهٔ پسریام را هم ببینم، خدا خواست زمینهایمان ترقی کند تا بتوانم توی در و همسایه عروسی آبرومندانهای ـ («آبرومندانه»! چه کلمهٔ پرمصرف ولی پوک و کم بار و بری) ـ برای آغلامرضایم هم بگیرم... خدا خواست بمانم تا این آخرین کتابم را هم به نگارش درآورم.
پایان بخش سوم
برگرفته از کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
بخش سوم(پایانی)
اینها همه از مصداقهای «تعکیس» است و همه مقدمهای است برای درک این معنا که: گمان نکنم یک راز کبریایی هیچ مصلحتی در این دیده است که این بندهٔ واقعاً ناچیز را کمک و هدایت غیبی بفرماید تا از گِرد و پر مرگ خود را دور نگه دارد و نتیجتاً و نهایتاً پنج سال، ده سال، بیست سال دیگر هم لقمهنانی با دلهره و ترس و احساس پوچی و یأس و بلاتکلیفی بخورد و این جسم را بهجای هفتاد سال به هشتاد، نود سال برساند و آنگاه بگذرد.
این با مسئلهٔ تقدیر و سرنوشت ارتباط دارد و بعداً با تفصیلی نسبتاً مشروح به آن برمیگردیم. فعلاً به این نکتهٔ اساسی اشاره کنم: یک راز ماورایی مرا کمک کرده است تا این بندهٔ ناچیز از مرگ برهم؟ اولاً، آیا برای آن راز ماورایی، زندگی کردن و زیستن همانقدر واجد ضرورت و اهمیت است که برای منِ انسانی که به پوچیها و لاشههای متعفن این شلوغبازارِ پر از نکبت و تعفن چسبیدهام و از خدا طلب میکنم که چند صباحی دیگر فرصت خودنمایی و به جان انسانهای دیگر افتادن و مثل گرگ هار از پیکر جامعه کندن را به من بدبختِ پوچِ غرق در ادبار و فلاکت عنایت فرماید؟ که چه بشود؟
(این باور و تصور من یک نمونهٔ بارز برونفکنی است.)
اصولاً چرا من فکر میکنم جانم و زندگیام عزیزتر از سایر انسانها و حتی عزیزتر از آن آهویی است که تا لحظهای پیش شادمانه در بین همنوعان خود در چَرا بود و حالا دیگر نیست؟
وقتی در این موضوع با شخصی بحث داشتیم، او چنین توجیه کرد: «اولاً بهطور مسلّم در اینگونه وقایعِ غیرعادی، رازها و اسراری هدفدار و معنیدار در پشت ظاهر قضایا نهفته است و عمل میکند. من به تجربه دیدهام که حتی دعا و طلب از حق در بعضی موارد مؤثر است. مثلاً من پدری را میشناختم که سالها یک بیمار محتضر بود. بارها خودم از او شنیده بودم که بهصورت دعا و استغاثه از خداوند میخواست او را زنده نگه دارد تا کوچکترین فرزندش بزرگ بشود و از آب و گل درآید. و باور کن، خدا دعای این پیرمرد را به مدت نُه سال اجابت فرمود. او را در حال دمِ موت نگه داشت تا از بچهاش سرپرستی کند...»
و افزود: «گاهی در اینگونه موارد، بدون دعا و طلب خود ما، خداوند چنین عنایاتی را نسبت به بعضی افراد میکند...»
گفتم: «بله پسر جان، شاید یکی از اشتیاقات فعلی من هم این است که همین وصیت و گزارش را تمام کنم. به قدری هم به قول بعضیها ازخودراضی و ازخودمتشکرم که فکر میکنم تقریباً جای این کتاب در عرفان بشری خالی است. گاهی که با یک مویز گرمیام کرده است، بیشتر از اینها هم فکر میکنم، ولی وقتی غورهای میخورم و به خودم میآیم، میگویم: مرد حسابی یا ناحسابی، اینگونه اندیشههای مالیخولیایی را کنار بگذار. اگر عمر پربرکت پیامآور حقیقت فقط ده سال دیگر طول میکشید تا پیام آن بزرگوار به عمق ادراک لااقل تعداد بیشتری از ایمانآورندگان نفوذ کند و به عبارت دیگر، جوهر، حقیقت و محتوای پیام آن حضرت به عمق قلب انسانها بنشیند، به احتمال زیاد امروز نظامات جوامع بشری و معنویت و خلقوخوی آدمیان بهگونهای متفاوت با آنچه امروز هست، میبود.»
توجه به همین یک مورد و مثال کافی است تا افرادی خام نظیر همین بندهٔ جدّت، آنگونه اندیشههای خودمحورانه، «خوداستثنایی» یا «خوددُردانهگی» را کنار بگذاریم و هستی خویش را بهصورت یک پدیدهٔ عام، کل و متصل به عالم وحدت نگاه کنیم.
ممکن است در اینگونه وقایعِ توضیحناپذیر، حکمت و مصلحتی هم نهفته باشد که خود ما از آن معنا و مصلحت بیخبریم، ولی به هر حال این فرق میکند با آنکه من میگویم خدا خواست زنده بمانم تا جشن مهندسی نوهٔ پسریام را هم ببینم، خدا خواست زمینهایمان ترقی کند تا بتوانم توی در و همسایه عروسی آبرومندانهای ـ («آبرومندانه»! چه کلمهٔ پرمصرف ولی پوک و کم بار و بری) ـ برای آغلامرضایم هم بگیرم... خدا خواست بمانم تا این آخرین کتابم را هم به نگارش درآورم.
پایان بخش سوم
برگرفته از کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
Audio
تجربهٔ سکته
برگرفته از کتاب «نامهای به ندیدهام»
به قلم محمدجعفر مصفا
صفحهٔ ۱۴۵
موضوعات:
تقدیر، مشیت الهی، بلایا، خودمحوری، خوددُردانهگی، سکته
@MossaffaDotCom
برگرفته از کتاب «نامهای به ندیدهام»
به قلم محمدجعفر مصفا
صفحهٔ ۱۴۵
موضوعات:
تقدیر، مشیت الهی، بلایا، خودمحوری، خوددُردانهگی، سکته
@MossaffaDotCom
تجربهٔ سکته.pdf
128.4 KB
متن کامل «تجربهٔ سکته»
برگرفته از صفحهٔ ۱۴۵ کتاب «نامهای به ندیدهام»
به قلم محمدجعفر مصفا
+ این متن در دو جلسهٔ 81d و 81e از سری جلسات مصفاخوانی مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است.
@MossaffaDotCom
برگرفته از صفحهٔ ۱۴۵ کتاب «نامهای به ندیدهام»
به قلم محمدجعفر مصفا
+ این متن در دو جلسهٔ 81d و 81e از سری جلسات مصفاخوانی مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است.
@MossaffaDotCom