سایت محمدجعفر مصفا
5.2K subscribers
1.6K photos
772 videos
52 files
444 links
کانال رسمی وب‌سایت محمدجعفر مصفا

سایت رسمی:
www.mossaffa.com

ادمین:
@PanevisAdmin

صفحهٔ اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mjmossaffa

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

کانال کریشنامورتی:
@Krishnamurti

نیکول لپرا:
@NicoleLePera
‌
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
«و اینک مهر»
محمدجعفر مصفا
برنامهٔ تلویزیونی با موضوعیت "عشق و دوست داشتن"
ویدیوی کامل

فایل صوتی

تماشا در یوتیوب

تماشا در فیسبوک

متن PDF

سایت رسمی محمدجعفر مصفا
www.mossaffa.com

تلگرام:
@MossaffaDotCom

اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mjmossaffa

اطلاعات بیشتر در مورد این گفتگوی تلویزیونی در این صفحه است:
http://www.mossaffa.com/2010/08/mehr.html

‌
@Mossaffadotcom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
فصل دوم
فایل ششم

پایان فصل دوم

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom
‌
این یا آن؟!

آقایی می‌گفت یك روز در یك جلسهٔ سخنرانی شركت كرده بودم. مناسبتی پیش آمد كه قبل از شروع سخنرانی من از شخصی كه قرار بود صحبت كند سئوال انتقادآمیزی كردم. انتقاد و لحن صحبت من به نظر رئیس جلسه تند و بی‌ادبانه رسید و بنابراین با خشونت تقریباً مرا از جلسه اخراج كردند. من پا شدم و ظاهراً خیلی عادی سالن را ترك كردم ـ بدون هیچ واكنش عصبی و غیرمنطقی مشهود. آن روز تا غروب سرم به كارهایی گرم بود و فرصت مرور موضوع پیش نیامد. شب وقتی تنها شدم صحنهٔ جلسه و انتقاد من و منظرهٔ اخراجم از سالن و همهٔ ماوقع در ذهنم زنده شد و آنها را مرور كردم. دیدم انتقاد من كاملاً مؤدبانه و منطقی بود و اخراجم از سالن با آن وضع اهانت‌آمیز كاری ناروا؛ و من بیخود اعتراض و مقاومت نكردم. چرا مثل بره سرم را پایین انداختم و بیرون رفتم!؟ چقدر بی‌لیاقت و بی‌جربزه‌ام!؟ كاش زده بودم توی گوش رئیس جلسه ـ كه مرا اخراج كرد.

می‌گفت آنشب به خاطر ضعف شخصیت مقداری خودم را ملامت كردم و حتی به بی‌عرضگی، بی‌وجودی و بی‌دفاعی خودم گریه كردم.

این قضیه گذشت تا چند روز بعد یكی دو نفر از دوستانم كه در آن جلسهٔ كذایی حضور داشتند به دیدنم آمدند. می‌گفتند فلانی، آن روز در آن جلسه همهٔ ما حسرت شخصیت متین و محكم و منطقی ترا خوردیم. خود ما دیدیم كه خیلی‌ها از اینكه می‌دیدند تو با چه بی‌تفاوتی، وقار و سنگینی‌ای قدم برمی‌داشتی و سالن سخنرانی را ترك می‌كردی مات مانده بودند.

حسن، می‌بینی كه درون ما چه می‌گذرد، و آنوقت دیگران چه تصوری از ما دارند!؟ آن آقا می‌گفت وقتی تكلیف خارج شدن از جلسه را به من كردند مثل اینكه از زور ناراحتی شوكه شدم. گیج و منگ شدم و خودم هم نفهمیدم چه جوری بیرون رفتم. مثل اینكه زمین داشت از زیر پایم درمی‌رفت.

کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
بدهکاری صفت

فشارهای حاکم بر ذهن - فشارهایی که مانع می‌گردد ذهن در خودش یک حضور مستمر و آگاهانه داشته باشد - تا زمانی در کار است که تصور ذهن، تصور "صفت‌بدهی" است. حال اگر ما این آگاهی را به عمق ادراک خود بنشانیم که نه صفتی در کار است، و نه اصولاً خود القاگنندگان، طلبکاران، اتوریته‌ها و اربابان حاکم بر ذهن ما واقعاً و باطناً از ما طلب صفت دارند، عادت به "صفت‌بدهی"، "صفت‌مندی"، "صفت‌اندیشی"، یا "صفت‌محوری" حساسیت و اهمیت خود را از دست می‌دهد.

وقتی ما از طریق آگاهی عمیق نسبت به واقعیت رابطۀ جامعه با خود، نگرش "صفت‌بدهی" را از بن ذهن برکنیم و بجای آن "رفتاربدهی" را مبنای نگرش و محور روابط خویش قرار بدهیم، اساسی‌ترین اشتباه حاکم بر حرکت ذهن را از آن حذف کرده‌ایم؛ و به تبع حذف این اشتباه اساسی و ریشه‌ای - یعنی اشتباه "صفت‌بدهی" - نه تنها بقیۀ اشتباهات زنجیره‌ای دیگر حاکم بر ذهن، که از زاد و ولدهای آن اشتباه اساسی هستند نیز حذف می‌شوند، بلکه تمام عوامل فشار، از جمله فشار "ملامت" نیز خودبخود از ذهن برخاسته‌اند و حذف شده‌اند. در آن صورت ذهن بدون هرگونه هراس، و با هوشیاری و تمامیت آگاهی در صحنۀ فعل و انفعالات خودش حضور مستمر می‌یابد! و در این حضور خجسته متوجه می‌شود که آنچه را تا به حال "خود" تصور می‌کرده است، چیزی جز تکرار و بازی یک مقدار اندیشه نبوده است، ذهن متوجه می‌شود که آنچه را "هویت" تصور می‌کرده، خلاصه می‌شود در تکرار یک مقدار اندیشه!

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
Audio
«اصالت در بی‌اندیشگی است»

محمدجعفر مصفا
تهران، تابستان ۱۳۸۴

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌‌
احساسات، حیلهٔ فکر

حيلۀ ديگر فکر برای واقعی جلوه دادن هويتی که از الفاظ درست شده است، بکار گرفتن "احساسات" است. فکر همراه با هر کلمه، احساسی هم در ما بوجود می‌آورد تا آن احساس را بحساب محتوای کلمه بگذاريم. اگر به شما گفته شود "چه آدم زرنگ و دانایی هستی" و هيچ احساسی در شما ايجاد نشود، طبيعی است که دلبستگی و علاقه‌ای به حفظ اين کلمات نخواهيد داشت. شما حاضر نخواهيد بود مقداری کلمۀ خشک و خالی را بعنوان معنويت خود بپذيريد. پس فکر که اين خطر را تشخيص می‌دهد، می‌آید همراه با هر کلمه و متناسب با آن، يک نوع احساس هم در ما ايجاد می‌کند تا تصور کنيم هويت فکری محتوایی هم دارد و چيزی بيشتر از کلمه است.


Another trick that the mind employs to declare thought identity to be real (again, nothing but a collection of empty words) is to utilize “feelings.” Thought uses words to create feelings in us such that we confuse feelings with the contents of the words. If when you were told “What a clever and wise person you are,” these words did not give rise to subsequent feelings, then this means that you would not have any attachment or interest in preserving the words, and you would not be willing to accept a bunch of empty words as your spirituality. In realizing the danger of this situation, thought creates a feeling within us it deems suitable to the words, so that we will continue to imagine that thought identity has contents and is something more than empty words.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@Mossaffadotcom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
فصل سوم
فایل اول

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom
‌‌
دربارهٔ دوستی

من و تو مثلاً "دوستی" را بعنوان یک صفت اخلاقی حسنه تجلیل و تقدیس می‌کنیم و حتی به دوستی فی‌مابین قسم می‌خوریم. بیست سال هم هست که من و تو با یکدیگر دوستیم. حال به هر علتی از علل تو از امروز "دوستی‌"ات را با من قطع می‌کنی. بعد از آن من هم دیگر با تو دوست نیستم؛ دوستی‌ام را با تو قطع می‌کنم. خوب، تو دوستی‌ات را نسبت به من قطع کردی، ولی چه بر سر دوستی من نسبت به تو آمده است!؟ اگر دوستی من نسبت به تو یک حالت و‌ کیفیت فطری بوده است، نه تنها قطع دوستی تو بلکه حتی دشمنی تو هم با من نباید موجب زوال دوستی تو بلکه حتی دشمنی تو هم با من نباید موجب زوال دوستی من نسبت به تو شده باشد.

آیا قطع دوستی من نسبت به تو معنایش جز این است که من از اول هم احساس دوستی بمعنای واقعی نسبت به تو نداشته‌ام؟ آیا معنایش جز این است که در بیست سال گذشته به زبان بی‌زبانی به تو می‌گفته‌ام من به شرطی تو را دوست دارم - و در حقیقت وانمود به دوست داشتن تو می‌کنم - که تو مرا دوست داشته باشی؟! (و این نمونه و مثال بارزی است برای درک این واقعیت که آنچه را ما به نام "صفات اخلاقی" تقدیس می‌کنیم چیزی نیست جز ابزار سوداگری و معامله!)

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
فصل سوم
فایل دوم

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom
‌
خودشناسی

آگاهی نسبت به اینکه "خود" وجود ندارد، عین "خودشناسی" است!

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
علت اعتیاد در جوان‌ها
محمدجعفر مصفا

برگرفته از جلسات سال ١٣٨۵
فرهنگسرای اندیشه، تهران

@Mossaffadotcom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
فصل سوم
فایل سوم

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom
‌
خودفریبی بوسیلهٔ عرفان

یکی از شکل‌های خودفریبی این است که انگار در خطِ به اصطلاح عرفان و سلوک بودن هم، بخشی از زندگی است. من با چنان مباهاتی می‌گویم بیست سال سابقه سیر و سلوک و مطالعات عرفانی دارم که انگار خیلی هنر کرده‌ام! در این رابطه بیان صادقانه این است که بگویم بیست سال است که با سلوک و عرفان خود را در مشغولیت و فریب نگه داشته‌ام؛ یک فریب خوش‌نما، موجّه و فخرآمیز! در بیست سال گذشته مثلاً حافظ بارها به من گفته است: "تو خود حجاب خودی، از میان برخیز". ولی من به جای اینکه "خود" را از میان بردارم، حتی همین هشدار او را به عنوان یک فضل جدید به "خود" چسبانده‌ام و به آن رنگ و نمایی فاضلانه‌تر داده‌ام؛ جای آن را محکم تر کرده‌ام!

کتاب "آگاهی"
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
فصل سوم
فایل چهارم

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom
‌
سازمان ملل

جای صلح در قلب است، نه روی کاغذ و توافق قراردادی.

کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
Audio
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
فصل سوم
فایل پنجم

پایان فصل سوم

راوی: عبدالکریم موسوی

@MossaffaDotCom
‌
تخدیر

چند هفته‎اي از شغل شريف مثنوي‎خواني گذشته بود كه تجربه‎اي برايم حاصل شد. (و تمام اين مقدمات براي توضيح آن تجربه است.) يكي دو هفته بعد از غربت (و اين اولين غربت من بود)، حالات نامطلوبي از قبيل افسردگي، يأس، احساس گمشدگي،‌ بلاتكليفي، حقارت، ترس، اضطراب و بي‎كسي در خود حس مي‎كردم. مثل بچه‎اي شده بودم كه در يك جاي غريب مادرش را گم كند؛ و خلاصه “غريبي درد بي‎درمان غريبي“ را با رگ و پوست وجودم حس مي‎كردم. بعد از واقعه چنتينگ و گل كردن بين آنهمه غزال بلوند، و مخصوصاً تأييد قطب، و از آن مخصوصاًتر تقاضاي آن دختر كه “مهمان من شو“، تا حد زيادي آن حالت يأس و افسردگي و احساس ناچيزي كاهش يافت و انگار خودم را از نو جستم؛‌ مثل نهال پژمرده‎اي كه آب به‎ان برسد دوباره زنده شدم.

آنوقت‎ها در خط “خودكاوي“ و تجزيه و تحليل رفتارها و حالات و احساسات خود بودم. تجربه‎هايي را كه پيش آمده بود ـ آن افسردگي و احساس گم‎شدگي و اين دوباره خود را جستن و زنده شدن ـ را تجزيه و تحليل كردم و دريافتم كه مهم‎ترين نياز من، مطرح بودن و ثقل توجه و “به‎به“ قرار گرفتن است. دريافتم كه حالات منفي روزهاي اول ورودم به‎آمريكا به‎خاطر بريدن از شكل‎هاي مختلف “به‎به“ و پشتوانه‎هاي “شخصيت“ي بوده است. و اكنون گُل كردن در مثنوي‎خواني لااقل حكم يك مسكن را داشته كه تا حدي رنج تهي بودن و چيزي نبودن در اين جامعه جديد را جبران كرده است.

با خود انديشيدم كه “خدايا، تا كي بايد هستي من به يك مو بسته باشد! تا كي بايد مثل گدا چشم به “به‎به“ اين و آن بدوزم“! با حالت اشمئزاز و طغيان به‎خودم گفتم “تا كي مي‎خواهي خود را در فريب نگه داري! تا كي مي‎خواهي نمايش بازي كني و صورت رواني خود را با سيلي سرخ نگه داري؟! اين چه وضعي است؟! دوازده سال است شب و روز داري جان مي‎كني و تحت عنوان خودكاوي و خودشناسي ساختمان رواني خودت را زير و رو مي‎كني؛ پس نتيجه‎اش كو؟! هنوز هم كه هستي رواني‎ات به‎يك مو بسته است!“

هرچه حالت طغيان و نارضايي شديدتر مي‎شد، احساس اميد و توانايي‎ام در مبارزه با “خود“، و اينكه بالاخره بايد تكليف خودم را با خودم روشن كنم قوي‏تر مي‎شد. اين را كاملاً حس مي‎كردم. و چون سال‎ها انواع فريب‎هاي “شخصيت“ را تجربه كرده بودم، منتظر بودم ببينم بعد از اين آگاهي‎ها و حالت طغيان ـ كه احتمال به‎خطر افتادن ساختمان “شخصيت“ زياد شده است ـ چه فريب تازه‎اي در كارم خواهد كرد.

تا آنزمان من حتي يك بار لب به سيگار نزده بودم و نمي‎دانستم چه طعمي دارد يا چه حالتي به‎انسان مي‎دهد. چند روزي از آن “به‎هوش باش“ و حالت طغيانِ همراه آن گذشته بود كه ديدم (ظاهراً) بدون هيچ دليلي ميل شديدي به‎سيگار پيدا كرده‎ام، و شروع كردم به‎كشيدن. بعد از تجربه‌ي اولين سيگار چنان كيفي كردم كه چيز نگذشت كه برايم صورت اعتياد پيدا كرد.

اين را هم به‎عنوان يك قاعده‌ي كلي بگويم كه عليرغم حالت آماده‎باش براي كشف فريب‎هاي جديد، انسان در موقع فريب خود ابداً متوجه نمي‎شود كه چيزي كه بعنوان فريب به‎دنبالش مي‎گردد همين كاري است كه هم‎اكنون در آن است. منهم تمايل به سيگار را آنوقت ابداً از بعد فريب و وسيله‌ي تخدير نگاه نكردم. به‎نظرم مي‎رسيد كه چون هواي نيويورك مرطوب است، و ضمناً غريب و دلتنگ و بي‎وسيله‌ي سرگرمي‎ام، ارگانيسم سيگار مي‎طلبد. بعدها متوجه شدم كه حرف باطني “هويت فكري“ اين است كه “حالا مي‎خواهي با من دربيفتي! چنان مغزت را بوسيله‌ي سيگار كرخت و منگ و غيرهشيار گردانم كه هيچ چيز را به‎روشني نبيني! كاري مي‎كنم كه ذهنت همه چيز را از پشت مه و غبار ببيند! فكر مي‎كني به‎همين سادگي ولت مي‎كنم؟!“

در اينجا اين سؤال مطرح است كه “هويت فكري“ چگونه براي تخدير ذهن و حفظ خودش از وسيله‎اي استفاده مي‎كند كه ارگانيسم آنرا قبلاً تجربه نكرده است؟ من كه قبلاً سيگار نكشيده بودم از كجا مي‎دانسنم وسيله‌ي تخدير است؟ جوابي كه مي‎توانم از روي حدس و احتمال بدهم اين است كه هويت فكري بنا به‎اقتضاء و تركيب ساختمان خودش، در مواقع خطر به‎يكي از وسايل تخدير متوسل مي‎شود. در آن وضعيت خاص مهم اين بود كه هويت فكري نگذارد ذهن قضايايي را به‎روشني ادراك كند. بنابراين به‎هر چيز ديگر جز سيگار متوسل مي‎شدم، آن‎چيز باز هم نقش تخدير را پيدا مي‎كرد. ممكن بود به‎جاي سيگار به‎ترياك پناه ببرم، خود را در يك عشق مجنون‎وار غرق كنم،‌دچار ترس‎هاي موهوم بشوم ـ كه در آنصورت ضرورت حفظ يك پايگاه ايمني شديدتر مي‎شود ـ ممكن بود خود را از تماس با واقعيات منفك نمايم و به‎خيالبافي پناه ببرم، يا هر چيز ديگر. بنابراين احتمال هست كه انتخاب سيگار يك امر تصادفي و حساب‌‎نشده بوده است.

کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
کتاب «انسان در اسارت فکر»
صفحهٔ ۱۹۳
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom