Audio
محمدجعفر مصفا
فرهنگسرای شهروند، شاهینشهر اصفهان
شهریور ۱۳۸۶
موضوعات:
سؤال، مسئله، ماندن با آنچه هست، حقارت، تشخص، دوگانگی
از همانجا جو جواب ای مرتضی
که سوال آمد از آنجا مر تو را
@Mossaffadotcom
فرهنگسرای شهروند، شاهینشهر اصفهان
شهریور ۱۳۸۶
موضوعات:
سؤال، مسئله، ماندن با آنچه هست، حقارت، تشخص، دوگانگی
از همانجا جو جواب ای مرتضی
که سوال آمد از آنجا مر تو را
@Mossaffadotcom
دید "اوئیت"
(نگاه سوم شخص)
بزرگترین مانع در طریق شناخت و رهایی، خودمرکزیت است. اگر من ساختمان روانی خود را آن طور نگاه میکردم که مال تو یا دیگری را نگاه میکنم، در لحظات کوتاهی تمام چیزهایی را که در خود پنهان کردهام و چشمم را بر آنها بستهام یا آنها را توجیه کردهام، برایم روشن میشد. همهٔ آنها در یک لحظه از تاریکیهای ذهنم بیرون میآمد و در روشنایی قرار میگرفت.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دید "اوئیت"
(نگاه سوم شخص)
بزرگترین مانع در طریق شناخت و رهایی، خودمرکزیت است. اگر من ساختمان روانی خود را آن طور نگاه میکردم که مال تو یا دیگری را نگاه میکنم، در لحظات کوتاهی تمام چیزهایی را که در خود پنهان کردهام و چشمم را بر آنها بستهام یا آنها را توجیه کردهام، برایم روشن میشد. همهٔ آنها در یک لحظه از تاریکیهای ذهنم بیرون میآمد و در روشنایی قرار میگرفت.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
هیچ بودن
تمام راز هستی و معنای زندگی در حالت هیچ بودن است. همه چیز در آن حالت است، بی آنکه بشود آن را چیزی دانست یا بتوان آن را توصیف کرد. توجه به این نکته بسیار مهم است که ما نباید به آن حالت بیندیشیم وآن را جست وجو کنیم. فقط باید به آنچه هستیم نگاه کنیم، بی آنکه تجسمی از آنچه نیستیم پیدا کنیم. فقط به ترس نگاه کن بی آنکه به شجاعت فکر کنی. تا زمانی که به شجاعت می اندیشی به آن نخواهی رسید. زیرا هر تصوری دربارهٔ شجاعت داشته باشی به وسیلهء فکر است، و فکر نمی تواند محتوای شجاعت را که یک کیفیت ناشناخته است بشناسد.
هر حالت معنوی وقتی به وسیلهٔ فکر ترسیم شود حکم سرآب را پیدا می کند. منشای سراب فکر خود ما است. اگر چه تصور می کنیم آب را دیده ایم. و هر قدر شما به دنبال چنین آبی حرکت کنید به آن نخواهید رسید. چنین آبی همیشه صد قدم با شما فاصله خواهد داشت. و هرچه جلوتر برویم یک قدم از صد قدم کم نمیشود.
در هر جست و جوی روانی، در هر هدف و آرزوی روانی بطور اجتنابناپذیری زمان آینده مطرح می شود، و زمان دقیقاً حکم صد قدم فاصلهٔ شما و آب را دارد.
تنها راه رهایی از حصار و قالبی که پندار به دور ذهن ما تنیده است، نگاه کردن به خود حصار است بدون اندیشیدن به خارج حصار. زیرا هر تصویری دربارهء خارج حصار داشته باشیم، اگرچه فکر می کنیم تصویری است متفاوت با تصویر داخل حصار، ولی اساساً ماهیت و رنگ خود حصار را دارد.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
هیچ بودن
تمام راز هستی و معنای زندگی در حالت هیچ بودن است. همه چیز در آن حالت است، بی آنکه بشود آن را چیزی دانست یا بتوان آن را توصیف کرد. توجه به این نکته بسیار مهم است که ما نباید به آن حالت بیندیشیم وآن را جست وجو کنیم. فقط باید به آنچه هستیم نگاه کنیم، بی آنکه تجسمی از آنچه نیستیم پیدا کنیم. فقط به ترس نگاه کن بی آنکه به شجاعت فکر کنی. تا زمانی که به شجاعت می اندیشی به آن نخواهی رسید. زیرا هر تصوری دربارهٔ شجاعت داشته باشی به وسیلهء فکر است، و فکر نمی تواند محتوای شجاعت را که یک کیفیت ناشناخته است بشناسد.
هر حالت معنوی وقتی به وسیلهٔ فکر ترسیم شود حکم سرآب را پیدا می کند. منشای سراب فکر خود ما است. اگر چه تصور می کنیم آب را دیده ایم. و هر قدر شما به دنبال چنین آبی حرکت کنید به آن نخواهید رسید. چنین آبی همیشه صد قدم با شما فاصله خواهد داشت. و هرچه جلوتر برویم یک قدم از صد قدم کم نمیشود.
در هر جست و جوی روانی، در هر هدف و آرزوی روانی بطور اجتنابناپذیری زمان آینده مطرح می شود، و زمان دقیقاً حکم صد قدم فاصلهٔ شما و آب را دارد.
تنها راه رهایی از حصار و قالبی که پندار به دور ذهن ما تنیده است، نگاه کردن به خود حصار است بدون اندیشیدن به خارج حصار. زیرا هر تصویری دربارهء خارج حصار داشته باشیم، اگرچه فکر می کنیم تصویری است متفاوت با تصویر داخل حصار، ولی اساساً ماهیت و رنگ خود حصار را دارد.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«خود»
میدانید مسئله چیست؟ در جریان یک مبارزۀ تاریخی هزاران هزار ساله بر اساس علائم و سمبلهای نمایشی، ذهن -بویژه حرکتهای زیرکانۀ آن- از ارج، حساسیت و اهمیت فوقالعادهای برخوردار شده است. حال اگر ذهن بخواهد قضایا را به یک شکل دقیق و علت و معلولی پیگیری کند ناگزیر به جایی میرسد که باید در ارزش، زیرکی و کارآیی خودش -که حساسترین عضو ارگانیسم و مهمترین ابزار انطباقی آن است- تردید کند.
به این دلیل ذهن با یک عمد نیمهآگاهانه میل دارد از درک این حقیقت پرهیز کند که آن "خود"ی که از دست آن به ستوه آمده و ظاهراً در تلاش وانهادن آن است، ساختۀ پر ارجترین و حساسترین ابزار انطباقی ارگانیسم است! ذهن هنگامی که "خود" را از بُعد یک شیوۀ زیرکانۀ انطباقی و فریبآمیز نگاه میکند، وجود آن را خوشآمد میگوید، آن را ارج مینهد و سخت به آن میچسبد. ولی وقتی میبیند که اسیر صدها رنج و دلهره و ملامت است، میخواهد "خود" را از دست بنهد. اما بروشنی نمیداند که این "خودِ" کریه و پر رنج و پر هراس همان "خودِ" پر ارج، عزیز و نگاهداشتنی است.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«خود»
میدانید مسئله چیست؟ در جریان یک مبارزۀ تاریخی هزاران هزار ساله بر اساس علائم و سمبلهای نمایشی، ذهن -بویژه حرکتهای زیرکانۀ آن- از ارج، حساسیت و اهمیت فوقالعادهای برخوردار شده است. حال اگر ذهن بخواهد قضایا را به یک شکل دقیق و علت و معلولی پیگیری کند ناگزیر به جایی میرسد که باید در ارزش، زیرکی و کارآیی خودش -که حساسترین عضو ارگانیسم و مهمترین ابزار انطباقی آن است- تردید کند.
به این دلیل ذهن با یک عمد نیمهآگاهانه میل دارد از درک این حقیقت پرهیز کند که آن "خود"ی که از دست آن به ستوه آمده و ظاهراً در تلاش وانهادن آن است، ساختۀ پر ارجترین و حساسترین ابزار انطباقی ارگانیسم است! ذهن هنگامی که "خود" را از بُعد یک شیوۀ زیرکانۀ انطباقی و فریبآمیز نگاه میکند، وجود آن را خوشآمد میگوید، آن را ارج مینهد و سخت به آن میچسبد. ولی وقتی میبیند که اسیر صدها رنج و دلهره و ملامت است، میخواهد "خود" را از دست بنهد. اما بروشنی نمیداند که این "خودِ" کریه و پر رنج و پر هراس همان "خودِ" پر ارج، عزیز و نگاهداشتنی است.
کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
ادبیات، ایدهآل و رابطه
منشأ ایدهآلسازی در خود انسان و نیازهای اوست. ولی خدا پیر کند شعرا و نویسندگان و هنرمندان را که آنها هم کم سهمی در این جریانات ندارند. همانطور که به مناسبت دیگر گفتم، همه چیز را به صورت کتابی، ایدهآل و کمال مطلوب به افراد عرضه میکنند. از همسر گرفته تا اخلاق و فضیلت و شجاعت و خوشبختی و زیبایی و همه چیز را طوری ترسیم میکنند که دهن آدم آب میافتد. و نتیجهاش احساس حسرت است. من فکر میکنم آن همسر و آن فضیلت و آن زیبایی و آن خوشبختیای که شاعر در کتاب ترسیم کرده است در جامعه پر است و گیر همه آمده و من یکی محروم ماندهام. غافل از اینکه آن اخلاق و آن همسر و آن خوشبختی و آن زیبایی، بعد از کتاب شاعر در بهشت یافت میشود، نه در اجتماعات و روابطی که ما درگیر آن هستیم.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
ادبیات، ایدهآل و رابطه
منشأ ایدهآلسازی در خود انسان و نیازهای اوست. ولی خدا پیر کند شعرا و نویسندگان و هنرمندان را که آنها هم کم سهمی در این جریانات ندارند. همانطور که به مناسبت دیگر گفتم، همه چیز را به صورت کتابی، ایدهآل و کمال مطلوب به افراد عرضه میکنند. از همسر گرفته تا اخلاق و فضیلت و شجاعت و خوشبختی و زیبایی و همه چیز را طوری ترسیم میکنند که دهن آدم آب میافتد. و نتیجهاش احساس حسرت است. من فکر میکنم آن همسر و آن فضیلت و آن زیبایی و آن خوشبختیای که شاعر در کتاب ترسیم کرده است در جامعه پر است و گیر همه آمده و من یکی محروم ماندهام. غافل از اینکه آن اخلاق و آن همسر و آن خوشبختی و آن زیبایی، بعد از کتاب شاعر در بهشت یافت میشود، نه در اجتماعات و روابطی که ما درگیر آن هستیم.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
اعضای این کانال(سایت محمدجعفر مصفا) که امکان بوست کردن دارند، لطفاً از طریق لینک زیر کانال را ارتقاء دهند تا امکان استوری کردن مطالب و محتوای کانال فراهم شود:
https://t.me/boost/MossaffaDotCom
اعضای این کانال(سایت محمدجعفر مصفا) که امکان بوست کردن دارند، لطفاً از طریق لینک زیر کانال را ارتقاء دهند تا امکان استوری کردن مطالب و محتوای کانال فراهم شود:
https://t.me/boost/MossaffaDotCom
راه سادهتر برای خودشناسی
سؤال: غير از راههایی که قبلاً گفتيد آيا راه سادهتری برای خودشناسی وجود دارد؟
جواب: مسألۀ ما راه نيست، مسألۀ خواستن و نخواستن است. اگر ما واقعاً بخواهيم که خود را بشناسيم راهش را هم پيدا میکنيم. مسأله اين است که ما از شناختن خود میترسيم، ميل داريم با خود بيگانه بمانيم. در اين صورت چه فرق میکند که يک راه برای خودشناسی وجود داشته باشد يا صد راه؛ راهها سهل باشد يا مشکل؟ شما بيرون يک ده ايستادهايد و به دلائلی از داخل شدن به ده هراس داريد. بيرون ده ايستادهايد و از عابرين میپرسيد "راه های ورود به اين ده کدام است و کدام راه آسانتر است؟" آيا اين معنی دارد؟
Q: Other than the ways that you have already mentioned, is there any simpler way to self-realization?
A: There is nothing in the way of self-realization. Our problem is to want it or not to want it. If we really want to know ourselves, we find the way. The problem is that we are afraid of knowing ourselves and would prefer to stay in darkness. Considering this, how would it make a difference whether there is one way to self-realization or a hundred ways; whether the ways are simple or difficult? You are standing outside of a city, and for some reason you are afraid of entering the city, so you stand outside the city and ask others the best and easiest way into the city. Isn’t it like this?
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
راه سادهتر برای خودشناسی
سؤال: غير از راههایی که قبلاً گفتيد آيا راه سادهتری برای خودشناسی وجود دارد؟
جواب: مسألۀ ما راه نيست، مسألۀ خواستن و نخواستن است. اگر ما واقعاً بخواهيم که خود را بشناسيم راهش را هم پيدا میکنيم. مسأله اين است که ما از شناختن خود میترسيم، ميل داريم با خود بيگانه بمانيم. در اين صورت چه فرق میکند که يک راه برای خودشناسی وجود داشته باشد يا صد راه؛ راهها سهل باشد يا مشکل؟ شما بيرون يک ده ايستادهايد و به دلائلی از داخل شدن به ده هراس داريد. بيرون ده ايستادهايد و از عابرين میپرسيد "راه های ورود به اين ده کدام است و کدام راه آسانتر است؟" آيا اين معنی دارد؟
Q: Other than the ways that you have already mentioned, is there any simpler way to self-realization?
A: There is nothing in the way of self-realization. Our problem is to want it or not to want it. If we really want to know ourselves, we find the way. The problem is that we are afraid of knowing ourselves and would prefer to stay in darkness. Considering this, how would it make a difference whether there is one way to self-realization or a hundred ways; whether the ways are simple or difficult? You are standing outside of a city, and for some reason you are afraid of entering the city, so you stand outside the city and ask others the best and easiest way into the city. Isn’t it like this?
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
دستدومخوری
تو داری حوض را با توهم پر میكنی. تصاويری با يك سطلهای توهمی عين بودش تالاب است!
قرار جديدمان با خودمان اين است كه از شرح و بسط موضوعات خودداری كنيم! به خودمان فرصت بدهيم كه جوهر زندگی و هستی را اصالتاً، نه از طريق توصيف ديگران، درك كنيم! به عبارت ديگر ذهنمان را از دستدومخوری باز داريم! (نمیتوانيم آن را «بازداريم». نفس آگاهی و ادراك قضايای زندگی، ذهن را از گدامنشی و دستدومخوری بازمیدارد!)
محمدجعفر مصفا
+ وبلاگ
@MossaffaDotCom
دستدومخوری
تو داری حوض را با توهم پر میكنی. تصاويری با يك سطلهای توهمی عين بودش تالاب است!
قرار جديدمان با خودمان اين است كه از شرح و بسط موضوعات خودداری كنيم! به خودمان فرصت بدهيم كه جوهر زندگی و هستی را اصالتاً، نه از طريق توصيف ديگران، درك كنيم! به عبارت ديگر ذهنمان را از دستدومخوری باز داريم! (نمیتوانيم آن را «بازداريم». نفس آگاهی و ادراك قضايای زندگی، ذهن را از گدامنشی و دستدومخوری بازمیدارد!)
محمدجعفر مصفا
+ وبلاگ
@MossaffaDotCom
او را به اتهام دزدی گرفتند. مردی که او را گرفت ابتدا دچار هیجان ناشی از ظفرمندی، گیر انداختن، سرشکسته کردن و ناتوان ساختن یک انسان بود. ولی وقتی آرامش و خونسردی او را دید و احساس کرد که کمترین احساسی از شرم و سرشکستگی در رفتار و حالات آن مرد نیست، وارفت و بور شد. ما انسانها ذلتطلب هستیم. از آنجا که خود ذلیل و ناتوانیم، ذلت و ناتوانی انسانهای دیگر نوعی تسلی به ما میدهد.
مستنطق به او میگفت تو این کیف را از فروشگاه دزدیدهای و او میگفت ندزدیدم، برداشتم؛ چون بچهام احتیاج داشت و آنجا هم زیادی ریخته بود برداشتم. مستنطق میگفت برداشتم یعنی چه؟ عمل تو دزدی است. مرد میگفت نه، چون ذهن تو به آنچه یادت دادهاند معتاد و کاندیشنه شده است و نمیتوانی جز آنطور که به تو القاء کردهاند طور دیگری به قضایا نگاه کنی، این کار به نظرت دزدی میرسد؛ ولی اگر کمی بازتر و واقعبینانه نگاه کنی، میبینی من در واقع مقدار مختصری از مال قبلاً دزدیدهشدهای را - دزدیدهشده به یک شکل زیرکانه و توجیهشده را - مصادره کردهام. اینقدر اینطوریها حرف زد که مستنطق او را دیوانه انگاشت و آزادش کرد.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
او را به اتهام دزدی گرفتند. مردی که او را گرفت ابتدا دچار هیجان ناشی از ظفرمندی، گیر انداختن، سرشکسته کردن و ناتوان ساختن یک انسان بود. ولی وقتی آرامش و خونسردی او را دید و احساس کرد که کمترین احساسی از شرم و سرشکستگی در رفتار و حالات آن مرد نیست، وارفت و بور شد. ما انسانها ذلتطلب هستیم. از آنجا که خود ذلیل و ناتوانیم، ذلت و ناتوانی انسانهای دیگر نوعی تسلی به ما میدهد.
مستنطق به او میگفت تو این کیف را از فروشگاه دزدیدهای و او میگفت ندزدیدم، برداشتم؛ چون بچهام احتیاج داشت و آنجا هم زیادی ریخته بود برداشتم. مستنطق میگفت برداشتم یعنی چه؟ عمل تو دزدی است. مرد میگفت نه، چون ذهن تو به آنچه یادت دادهاند معتاد و کاندیشنه شده است و نمیتوانی جز آنطور که به تو القاء کردهاند طور دیگری به قضایا نگاه کنی، این کار به نظرت دزدی میرسد؛ ولی اگر کمی بازتر و واقعبینانه نگاه کنی، میبینی من در واقع مقدار مختصری از مال قبلاً دزدیدهشدهای را - دزدیدهشده به یک شکل زیرکانه و توجیهشده را - مصادره کردهام. اینقدر اینطوریها حرف زد که مستنطق او را دیوانه انگاشت و آزادش کرد.
کتاب «زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
Forwarded from سایت پانویس
در این دوران بحرانی، بخصوص بلحاظ اقتصادی و گرانیها و فشارهای شدید روی افراد نیازمند، وقتش است کسانی که امکان کمک دارند، هر قدر که میتوانند، به یاری افراد نیازمند بروند.
اگر خودتان میشناسیدشان(که امیدوارم چنین باشد)، به آنها کمک کنید. اگر نمیشناسید و به ما اعتماد دارید، به «طوبیٰ» پیام دهید تا برای رساندن کمک شما به افرادی نیازمند، که ما میشناسیم، اقدام کنیم.
@PanevisDotCom
در این دوران بحرانی، بخصوص بلحاظ اقتصادی و گرانیها و فشارهای شدید روی افراد نیازمند، وقتش است کسانی که امکان کمک دارند، هر قدر که میتوانند، به یاری افراد نیازمند بروند.
اگر خودتان میشناسیدشان(که امیدوارم چنین باشد)، به آنها کمک کنید. اگر نمیشناسید و به ما اعتماد دارید، به «طوبیٰ» پیام دهید تا برای رساندن کمک شما به افرادی نیازمند، که ما میشناسیم، اقدام کنیم.
@PanevisDotCom
«شوخی کردم»
در بسیاری از اجتماعات، میل آزار شکلهایی غیرصریح و موذیانه پیدا میکند. یکی از شکلهای آن، به اصطلاح "شوخی" است.
ساختمان روحی بعضی افراد طوری است که از ابراز خشم و نفرت و پرخاشگری و درافتادن و آزار رساندن صریح به دیگران ناتواناند. بنابراین خشم و نفرت و آزار خود را به انواع لباسها و توجیهات میآرایند و آن را از هیأت واقعی خود خارج میکنند و بعد بروز میدهند. یکی از شکلهای مبدل، آراسته و غیرصریح بروز آن نیز "شوخی" است. دربارهٔ مردم بعضی از اجتماعات میگویند آدم هایی بذلهگو و شوخ طبعاند. ولی بنظرم شوخطبعی به تبع میل آزار و ابراز نفرت ایجاد میشود. یعنی اصل بر میل آزار است و شوخطبعی وسیله ارضاء آن.
«زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
«شوخی کردم»
در بسیاری از اجتماعات، میل آزار شکلهایی غیرصریح و موذیانه پیدا میکند. یکی از شکلهای آن، به اصطلاح "شوخی" است.
ساختمان روحی بعضی افراد طوری است که از ابراز خشم و نفرت و پرخاشگری و درافتادن و آزار رساندن صریح به دیگران ناتواناند. بنابراین خشم و نفرت و آزار خود را به انواع لباسها و توجیهات میآرایند و آن را از هیأت واقعی خود خارج میکنند و بعد بروز میدهند. یکی از شکلهای مبدل، آراسته و غیرصریح بروز آن نیز "شوخی" است. دربارهٔ مردم بعضی از اجتماعات میگویند آدم هایی بذلهگو و شوخ طبعاند. ولی بنظرم شوخطبعی به تبع میل آزار و ابراز نفرت ایجاد میشود. یعنی اصل بر میل آزار است و شوخطبعی وسیله ارضاء آن.
«زندگی و مسائل»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
وضعیت واقعی روابط انسانی
خدا میداند که به خاطر یک لقمه نان چه رنجها و ستمها و سختیها که بر یکدیگر وارد کردیم و از ناچاری همه را تحمل کردیم.
فرزندم، باور کن که وضع مهمانی و روابط انسانی و در واقع ناانسانیِ - ما همسفران خیلی تیرهتر، ناهنجارتر، پرآزارتر، زشتتر و کریهتر از چیزی است که من دارم برایت ترسیم میکنم.
خدا میداند که چگونه فرصت مهمانی را
کوفت یکدیگر کردیم. از هیچ اذیت و آزاری نسبت به یکدیگر فروگذار نکردیم. تا آنجا که دستمان میرسید و در توانمان بود، یکدیگر را چزاندیم، آزار دادیم، به یکدیگر مجال ندادیم که لحظهای آب خوش از گلویمان پایین برود.
بلا نسبت، ما حتی مثل حیوانات درّنده - و بدتر از حیوانات - یکدیگر را تکه پاره میکردیم. کاری که حیوانات درّنده، لااقل با همنوع خودشان نمیکنند.
آنچه بر ما گذشت، آنچه دیدیم، همه خشونت و قساوت و بیرحمی و ستم بود؛ با یک مقدار اداها و نمایشات و الفاظ انسانمآبانه.
کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
وضعیت واقعی روابط انسانی
خدا میداند که به خاطر یک لقمه نان چه رنجها و ستمها و سختیها که بر یکدیگر وارد کردیم و از ناچاری همه را تحمل کردیم.
فرزندم، باور کن که وضع مهمانی و روابط انسانی و در واقع ناانسانیِ - ما همسفران خیلی تیرهتر، ناهنجارتر، پرآزارتر، زشتتر و کریهتر از چیزی است که من دارم برایت ترسیم میکنم.
خدا میداند که چگونه فرصت مهمانی را
کوفت یکدیگر کردیم. از هیچ اذیت و آزاری نسبت به یکدیگر فروگذار نکردیم. تا آنجا که دستمان میرسید و در توانمان بود، یکدیگر را چزاندیم، آزار دادیم، به یکدیگر مجال ندادیم که لحظهای آب خوش از گلویمان پایین برود.
بلا نسبت، ما حتی مثل حیوانات درّنده - و بدتر از حیوانات - یکدیگر را تکه پاره میکردیم. کاری که حیوانات درّنده، لااقل با همنوع خودشان نمیکنند.
آنچه بر ما گذشت، آنچه دیدیم، همه خشونت و قساوت و بیرحمی و ستم بود؛ با یک مقدار اداها و نمایشات و الفاظ انسانمآبانه.
کتاب «نامهای به ندیدهام»
محمدجعفر مصفا
@MossaffaDotCom
معامله
"ارزشها" بعد از ثبت در ذهن تشکيل مرکزی را میدهند که اين مرکز اساساً يک ماهيت مخرب، شيطنتآميز و شرارتبار دارد؛ وتمام "ارزشها" را هم وسيلۀ اين شيطنت قرار میدهد. ممکن است در بعضی ارزشها يک فايده متظاهرانه و جزئی مشاهده شود، ولی در يک سطح وسيع، و نهايتاً همۀ آنها خرابی و ضرر ببار میآورند. شما به حکم ارزش سخاوتمند بودن يک ميليون به من میبخشيد. ولی توجه داشته باشيد که تنها همين ارزش در شما وجود ندارد. ارزش "زرنگتر بودن از ديگران" هم در شما هست؛ و برای تحقق آن با بیرحمی و خشونت هر چه تمامتر دست به يک سری کارها میزنيد، از جمله اينکه به هر طريقی شده ده ميليون انباشته میکنيد. و بعد، از همان ده ميليون يک ميليونش را به ديگری میدهيد - تازه آنهم به خاطر اينکه باز هم ارزش بيشتری بدست آورده باشيد.
به هر حال حالا من اين سوال را از شما میکنم که اصولا چه مانعی دارد شما بخشش کنيد، ولی از بخشش خود "من" نسازيد. يک ميليون به من بدهيد و همين جا پروندهاش را ببنديد؛ با آن رابطه ذهنی برقرار نکنيد. شما وقتی از بخشش خود ثبت ذهنی –بعنوان اينکه "من آدم سخاوتمندی هستم"– برمیداريد، "من" برايتان مهم تر از عمل بخشش میشود. برای شما بخشش مطرح نيست، بلکه "من" بخشنده مهم است. شما به "ارزش" میانديشيد نه به "بخشش". هر وقت هم احساس کنيد بوسيله بخشش ارزشی عايد شما نمیشود بخشش نخواهيد کرد. پس در حقيقت شما بخشش نمیکنيد، بلکه نوعی معامله میکنيد - پول میدهيد و "ارزش" میگيريد.
After values are registered in the mind they form a center that basically has a destructive, mischievous, and vicious quality; and that center uses all values as means for trouble. It is possible to observe an assumed and insignificant usefulness to some values, but ultimately, at a broader level, all values bring impairment and harm. You may donate a thousand dollars to a charity based on generosity, but observe that there is not just one value that exists in you. The value of “being smarter than others” is also a part of you, as well as many more. In order to acquire a certain value like wealth, you might do anything, by any means, to achieve it, sometimes with utmost relentlessness and aggression. Having gained more wealth, you may then donate ten thousand dollars to a charity from your million-dollar wealth, in order to gain even more value.
Now let me ask you this: In principle, what problem is there in being generous without registering the act of generosity in your mind? Donate, but do not make an “I” from your action. Just donate a thousand dollars and then close the case in your mind; do not establish a mental relationship with that action. When your mind designates a meaning to your donation, such as “you are a generous person,” then the “I” becomes more important than the actual act of donating. In that case, the donation is not that important to you, but rather the “I” as a donor becomes what’s most important. You think about the value and not the actual act. If you felt that the act of generosity would not gain you any value, perhaps you would not donate.
Hence, you are in fact not donating; you are bartering—giving money to get value.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
معامله
"ارزشها" بعد از ثبت در ذهن تشکيل مرکزی را میدهند که اين مرکز اساساً يک ماهيت مخرب، شيطنتآميز و شرارتبار دارد؛ وتمام "ارزشها" را هم وسيلۀ اين شيطنت قرار میدهد. ممکن است در بعضی ارزشها يک فايده متظاهرانه و جزئی مشاهده شود، ولی در يک سطح وسيع، و نهايتاً همۀ آنها خرابی و ضرر ببار میآورند. شما به حکم ارزش سخاوتمند بودن يک ميليون به من میبخشيد. ولی توجه داشته باشيد که تنها همين ارزش در شما وجود ندارد. ارزش "زرنگتر بودن از ديگران" هم در شما هست؛ و برای تحقق آن با بیرحمی و خشونت هر چه تمامتر دست به يک سری کارها میزنيد، از جمله اينکه به هر طريقی شده ده ميليون انباشته میکنيد. و بعد، از همان ده ميليون يک ميليونش را به ديگری میدهيد - تازه آنهم به خاطر اينکه باز هم ارزش بيشتری بدست آورده باشيد.
به هر حال حالا من اين سوال را از شما میکنم که اصولا چه مانعی دارد شما بخشش کنيد، ولی از بخشش خود "من" نسازيد. يک ميليون به من بدهيد و همين جا پروندهاش را ببنديد؛ با آن رابطه ذهنی برقرار نکنيد. شما وقتی از بخشش خود ثبت ذهنی –بعنوان اينکه "من آدم سخاوتمندی هستم"– برمیداريد، "من" برايتان مهم تر از عمل بخشش میشود. برای شما بخشش مطرح نيست، بلکه "من" بخشنده مهم است. شما به "ارزش" میانديشيد نه به "بخشش". هر وقت هم احساس کنيد بوسيله بخشش ارزشی عايد شما نمیشود بخشش نخواهيد کرد. پس در حقيقت شما بخشش نمیکنيد، بلکه نوعی معامله میکنيد - پول میدهيد و "ارزش" میگيريد.
After values are registered in the mind they form a center that basically has a destructive, mischievous, and vicious quality; and that center uses all values as means for trouble. It is possible to observe an assumed and insignificant usefulness to some values, but ultimately, at a broader level, all values bring impairment and harm. You may donate a thousand dollars to a charity based on generosity, but observe that there is not just one value that exists in you. The value of “being smarter than others” is also a part of you, as well as many more. In order to acquire a certain value like wealth, you might do anything, by any means, to achieve it, sometimes with utmost relentlessness and aggression. Having gained more wealth, you may then donate ten thousand dollars to a charity from your million-dollar wealth, in order to gain even more value.
Now let me ask you this: In principle, what problem is there in being generous without registering the act of generosity in your mind? Donate, but do not make an “I” from your action. Just donate a thousand dollars and then close the case in your mind; do not establish a mental relationship with that action. When your mind designates a meaning to your donation, such as “you are a generous person,” then the “I” becomes more important than the actual act of donating. In that case, the donation is not that important to you, but rather the “I” as a donor becomes what’s most important. You think about the value and not the actual act. If you felt that the act of generosity would not gain you any value, perhaps you would not donate.
Hence, you are in fact not donating; you are bartering—giving money to get value.
کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی
@Mossaffadotcom
دید "اوئیت"
بزرگترین مانع در طریق شناخت و رهایی، خودمرکزیت است. اگر من ساختمان روانی خود را آن طور نگاه میکردم که مال تو یا دیگری را نگاه میکنم، در لحظات کوتاهی تمام چیزهایی را که در خود پنهان کردهام و چشمم را بر آنها بستهام یا آنها را توجیه کردهام، برایم روشن میشد. همهٔ آنها در یک لحظه از تاریکیهای ذهنم بیرون میآمد و در روشنایی قرار میگرفت.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
دید "اوئیت"
بزرگترین مانع در طریق شناخت و رهایی، خودمرکزیت است. اگر من ساختمان روانی خود را آن طور نگاه میکردم که مال تو یا دیگری را نگاه میکنم، در لحظات کوتاهی تمام چیزهایی را که در خود پنهان کردهام و چشمم را بر آنها بستهام یا آنها را توجیه کردهام، برایم روشن میشد. همهٔ آنها در یک لحظه از تاریکیهای ذهنم بیرون میآمد و در روشنایی قرار میگرفت.
کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ماهیت رابطۀ ما یک جنگ موذیانه و پرنفرت است.منتها چون اولاً همه مثل یکدیگر هستیم و از کودکی با این وضعیت بزرگ شدهایم و به آن عادت کردهایم زیاد چشمگیر نیست. ثانیاً به علت ماسک انساندوستی قسمت اعظم زیرکی ما صرف تراشیدن توجیه و مستمسک برای ارضاء نفرتهایمان میشود.ثالثاً به علت اینکه برای بود و نبود شخصیتمان تصویب و تأیید یکدیگر را لازم داریم، ناچاریم بر مقداری از خشم و نفرت خود دهنه بزنیم و عکس آن را نشان بدهیم.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom
ماهیت رابطۀ ما یک جنگ موذیانه و پرنفرت است.منتها چون اولاً همه مثل یکدیگر هستیم و از کودکی با این وضعیت بزرگ شدهایم و به آن عادت کردهایم زیاد چشمگیر نیست. ثانیاً به علت ماسک انساندوستی قسمت اعظم زیرکی ما صرف تراشیدن توجیه و مستمسک برای ارضاء نفرتهایمان میشود.ثالثاً به علت اینکه برای بود و نبود شخصیتمان تصویب و تأیید یکدیگر را لازم داریم، ناچاریم بر مقداری از خشم و نفرت خود دهنه بزنیم و عکس آن را نشان بدهیم.
کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا
@Mossaffadotcom