سایت محمدجعفر مصفا
5.2K subscribers
1.59K photos
772 videos
52 files
443 links
کانال رسمی وب‌سایت محمدجعفر مصفا

سایت رسمی:
www.mossaffa.com

ادمین:
@PanevisAdmin

صفحهٔ اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mjmossaffa

نقل مطالب با ذکر منبع بلامانع است.

کانال کریشنامورتی:
@Krishnamurti

نیکول لپرا:
@NicoleLePera
‌
Download Telegram
‌‌
داستان دقوقی

سیرِ جسمِ خشک بر خشکی فتاد
سیرِ جان پا در دلِ دریا نهاد

چشمِ دریا دیگر است و کف دگر
کف بهل و ز دیده در دریا نگر

هین، گذر از نقشِ خُم، در خُم نگر
کاندرو بحری‌ست بی‌پایان و سَر


«قصّهٔ دقوقی» مفصّل‌ترین و شاید استعاری‌ترین داستانِ مثنوی است. و به نظر می‌رسد که در این داستان مولوی یک‌بارِ دیگر بسیاری از اصولِ نظریاتِ عرفانیِ خود را منعکس می‌کند.

در داستانِ دقوقی، مولوی تجربیّات و حالاتِ یک مجاهدِ راهِ حقیقت را شرح می‌دهد. ابتدا خلاصه‌ای از داستان را نقل کنیم:

دقوقی سالک و ظاهراً «عارف»ی است که همه‌جا در جست‌وجوی حقیقت یا مردانِ نمایندهٔ حقیقت است.

وی در حالِ سیر و سلوک است که ناگهان از دور، بر کرانهٔ دریا، هفت شمع را با نوری حیرت‌آور می‌بیند. در همان حال، هفت شمع به یک شمع مبدّل می‌شوند. باز می‌بیند که هفت شمع به هفت مردِ نورانی مبدّل می‌شوند. نزدیک‌تر که می‌رود، می‌بیند هر یک از هفت مرد تبدیل به یک درختِ سرشار از میوه شده است. باز جلوتر می‌رود و می‌بیند هفت درخت به یک درخت تبدیل شدند و دوباره آنها را به صورتِ هفت درخت می‌بیند، که یکی از آنها جلوتر از بقیّه قرار گرفته است؛ و گویی درختان قصدِ اقامهٔ نماز دارند. می‌گوید عجیب‌تر اینکه دیدم درختان قیام و رکوع و سجود نیز دارند.

طولی نمی‌کشد که باز آن هفت درخت به هفت مردِ روحانی و نورانی مبدّل می‌شوند.

می‌گوید نزدیک رفتم، به آنها سلام کردم، مردان جوابِ سلامم را دادند و مرا به نام صدا زدند. من در شگفت شدم که اینان نامِ مرا چگونه می‌دانند! در این اندیشه بودم که گویی آنها باطنِ مرا خواندند؛ و بنابراین گفتند مگر نمی‌دانی که عارفانِ روشن‌ضمیر یکدیگر را می‌شناسند و به رموزِ باطنیِ یکدیگر آگاه‌اند.

آنگاه به من گفتند ما دوست داریم به امامتِ تو نمازی برپا داریم. و من قبول کردم.

در اثنای نماز، چشمِ دقوقی به کشتی‌ای می‌افتد که در دریا گرفتارِ طوفانی سخت شده است؛ و فریادِ کشتی‌نشستگان را می‌شنود. و برای نجاتِ اهلِ کشتی دعا می‌کند. دعایش مستجاب می‌شود و اهلِ کشتی سالم از دریا به خشکی می‌رسند. و در همین حال، نمازِ آنها نیز پایان می‌یابد.

وقتی نماز تمام می‌شود، آن هفت مرد به حالتِ نجوا از یکدیگر می‌پرسند این کدام بوالفضول بود که در کارِ حق دخالت کرد. یکی از آنها با اشاره به دقوقی می‌گوید این بوالفضول بود.

با شنیدنِ این حرف، دقوقی سرش را به عقب برمی‌گرداند، و می‌بیند اثری از مردان نیست. گویی جملگی به آسمان رفته‌اند.

دقوقی می‌گوید اینک سال‌هاست که در آرزوی یافتنِ آنان به سر می‌برم؛ ولی هنوز موفق به وصالِ آنها نگشته‌ام.

***

تفسیر و تأویلِ این داستان سورئال(فراواقعی) از کتاب «مثنویِ معنوی» را از قلمِ محمدجعفر مصفا در کتابِ «با پیرِ بلخ»، فصلِ هشتم، بخوانید.

جلسهٔ مصفاخوانی در حال حاضر به این داستانِ شگفت‌انگیز رسیده است. پنج‌شنبه، ساعتِ هشت شب به وقتِ ایران جلسهٔ مصفاخوانی بصورتِ لایو برقرار است. برای پیوستن به این گروه، به »ادمین طوبیٰ« پیام دهید و اطلاعاتِ لازم را کسب کنید.

@MossaffaDotCom
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‌
هر که بیدار است، او در خوابتر
هست بيداریش از خوابش بتر

چون به حق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما

ما زیرکی و ناقلایی ذهن برای خوش جلوه گری و زرق و برق دادن به «خود» را به حساب هوش و بیداری می گذاریم. ولی این«بیداری» از هر خواب و غفلتی بدتر است. حرکات زرنگ، زیرکانه و کور ذهن است که به تقویت «خود» و استمرار آن کمک می کند.

کتاب «با پیر بلخ»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
آیا عشق دادنی یا گرفتنی‌ست؟
محمدجعفر مصفا

برنامهٔ «و اینک مهر...»
http://www.mossaffa.com/2010/08/mehr.html

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
تجلیل، همگونی، جهل

یکی از اساسی‌ترین شیوه‌های تخدیر، جبران یا رفع و رجوع مسائل یا نیازهـا، "همگونی" است. بنابراین چیزهایی تجلیل می‌شوند، به صورت اتوریته درمی‌آیند و ذهن خود را با آنها "همگون" می‌نماید و نسبت به آنهـا حـالت خودباختگی و تسلیم پیدا می‌کند که به کار جبران، استتار، تخدیر و رفع و رجوع یکی یا همۀ آن کیفیـت‌هـا یا نیازهـا بيايد.

مثـلاً ذهـن مـن اسـیر جهـل و تیرگی است. حـال بـه صـرف تجليـل و ستايش عرفـانِ فرضاً مولوی - و در حقیقت همگونی خود با آن - وانمود می‌کنـم که اهل عرفانم. نفس این تجلیل و وانمود نه تنهـا حـكـم پوششی را پیدا می‌کند بر روی جهل و تیرگی من، بلکه تجلیل از عظمت مولوی را به حساب عظمـت خـودم می‌گذارم و بـه ایـن طريـق حقارت و ناچیزی خود را نیز جبران، و در حقیقت پنهان می‌کنم!

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
ما اگر با عمق وجود خود به پوچی هویت فکری و به خطری که از طرف آن متوجه اصالت ماست واقف گردیم، دست از آن می‌کشیم و تمام وجودمان حال می‌شود - همانطور که هنگام مواجه شدن با یک خطر جدی، تمام وجودمان در حال قرار می‌گیرد.

تو اگر وخامت "من" را درک کنی، مثل اینست که حضور یک شیر یا یک اژدها را همیشه در وجود خودت حس می‌کنی‌.

«انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
‌
نیاز

آیا نیاز ما به "هویت فکری" یک نیاز واقعی - مثل گرسنگی - است؛ یا روابط غلطی چنین نیازی را بر ما تحمیل کرده است؟

اگر عمیقاً حس کنیم که نیاز ما به آن یک نیاز واهی است، فکر خود‌به‌خود آن را نخواهد ساخت.

کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
دست‌دوم‌خوری
‌
تو داری حوض را با توهم پر می‌کنی. تصاویری با یک سطل‌های توهمی عینِ بودش‌ِ تالاب است!
‌
قرار جدیدمان با خودمان این است که از شرح و بسطِ موضوعات خودداری کنیم! به خودمان فرصت بدهیم که جوهرِ زندگی و هستی را اصالتاً، نه از طریقِ توصیفِ دیگران، درک کنیم! به عبارتِ دیگر، ذهنمان را از دست‌دوم‌خوری بازداریم! (نمی‌توانیم آن را «بازداریم». نفسِ آگاهی و ادراکِ قضایای زندگی، ذهن را از گدامنشی و دست‌دوم‌خوری بازمی‌دارد!)

@MossaffaDotCom
Audio
ملامت، دوبینی، احولیت، حقارت، تشویق، مقایسه

اسفند ۸۶
فرهنگسرای شهروند، شاهین‌شهر اصفهان
محمدجعفر مصفا

@MossaffaDotCom
‌
ارتباط مجازی!

یکی از خصوصیات هویت فکری این است که به محض تماس با هر چیز، لحظات کوتاهی در رابطه با واقعیت آن چیز می ماند و بلافاصله ارتباطش با واقعیت آن قطع می گردد و با تعبیر و معنای آن چیز خودش را مشغول می کند.

معنای این امر آن است که ما فقط لحظات بسیار کوتاهی در رابطه با واقعیت قضایای زندگی هستیم. بیشترین ارتباط ما با تعبیر قضایاست. و در رابطه بودن با تعبیر قضایا به معنای زندگی کردن در یک دنیای ذهنی، وهمی و تصویری است.

کتاب «رابطه»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
کبک و برف

اینکه می‌گویم «ما بر وجود چیزهایی که در خود پنهان کرده‌ایم آگاهی داریم»، به این جهت است که هم آنها را تحریف و روتوش می‌کنیم هم در صدد رفعشان هستیم. اگر تو نسبت به حقارت خود ناآگاهی، چرا داری تلاش می‌کنی تا به طریقی آن را جبران کنی؟!

کتاب "رابطه"
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
‌
حمالی برای بیگانه

جامعه علایم دفاعی خود را به دروغ لباس "صفت" پوشانده، و در شکل اندیشه - تنها یک اندیشه - و بعنوان "هستی روانی" در ذهن ما نشانده است! و ذهن ما را - با ابزار اندیشه - وسیلۀ سوداگری علایم خودش قرار داده است.

تمام زندگی و روابط ما حول این سوداگری دور می‌زند! جامعه ذهن ما را توسط اندیشه‌های آن، حمال علائم خودش قرار داده است.

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
تجلیل‌مندی

بنظرم این تشبیه خیلی دقیق و بجا است: من زکام بودم. یک قرص آسپرین خوردم و زکامم برطرف شد. حالا بر اساس این تجربه می‌گویم قرص آسپرین برای زکام من مفید بوده است.
‌
خوب، من که به عرفان مولوی و حافظ و دیگری پناه برده‌ام لابد دردی داشته‌ام؛ لابد دچار نوعی زکام روانی بوده‌ام. و حرف و پیام و اشارات مولوی را هم نوعی آسپرین عرفانی تلقی کرده‌ام که به آن متوسل شده‌ام. حال اگر زکام روانی من هنوز پابرجاست، از دو حال خارج نیست؛ یا قرص را نخورده‌ام، یا خورده‌ام ولی آن قرص علاج زکام من نبوده است. در هر صورت "به‌ به" و تجلیل من چه معنا دارد؟

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
Audio
خاطرۀ محمدجعفر مصفا از دیدار سای بابا

تابستان ۱۳۸۴
فرهنگسرای اندیشه، تهران

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
هویت فکری

آیا "خود" یا "هویت فکری" موجودیتی مستقل از اندیشه دارد؟ تو هم‌اکنون سعی کن "خود" را منهای اندیشه، به ادراک باطنی‌ات بشناسانی، واقعیت آن را به ادراکت بازنما. در این توجه می‌بینی فقط اندیشه هست، نه اندیشه بعلاوهٔ "خود". "خود" منهای اندیشه هیچ واقعیتی ندارد؛ تنها اندیشه هست که واقعیت دارد.

کتاب «آگاهی»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‌
پوست‌کلفتِ روانی
محمدجعفر مصفا
سال ۲۰۱۲

@MossaffaDotCom
‌
زندگی در عالم ذهنی

بعد از اینکه "ارزش‌ها" به‌عنوان یک ضرورت مبرم و حیاتی مطرح و بر ذهن انسان تحمیل شد، انسان چنان شیفتهٔ آنها می‌شود و به آنها مشغول می‌گردد که از دنیا و هر آنچه واقعاً در آن می‌گذرد غافل می‌ماند. از "ارزش"های پیرایه‌ای برای خود، هستی و عالم مخصوصی می‌سازد و در آن عالم "خودساخته" به‌سر می‌برد.

"ارزش‌ها" به معنای واقعی کلمه انسان را مسحور می‌کنند، او را به خود جذب می‌کنند، در خود نگه می‌دارند و مانع علاقه و توجه او به دنیای واقعیات می‌شوند.

معنای این جریان آن است که انسان به‌جای ارتباط با خود زندگی، با سایهٔ زندگی رابطه برقرار می‌کند. اینکه گفته می‌شود انسان در خواب زندگی می‌کند، به این معناست که زندگی واقعی را از دست داده، از واقعیات زندگی منفک شده و از اوهام، پندارها، تصاویر و تعابیر برای خود یک زندگی و یک عالم ذهنی ساخته است و در آن عالم رؤیاگونه به‌سر می‌برد.

Once the human mind is engrossed with values as vital necessities, it becomes so infatuated and preoccupied with those values that it is no longer aware of the real world and its happenings. As a result, we create a new existence and a special world from all those superficial and extraneous values, and we end up living in that “self-created” world.

The values mesmerize the human mind in the true sense of the word, attracting and imprisoning us and blinding our attention to the world’s realities.

As a result, instead of relating to life, we establish a relationship with the shadow of life. As it is said, we live in a dream. That is, we become separated from reality and create a world from illusion, thought, images, and interpretations, and that is the world we live in.

«تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@MossaffaDotCom
‌
سلاحِ پُر!

مسألۀ دیگری که از رابطۀ رقابتی و مقایسه‌ای ببار می‌آید این است که انسان خودبه‌خود به‌طرفِ یک زندگیِ سطحی، نمایشی، متظاهرانه و بی‌عمق کشانده می‌شود. بعد از اینکه انسان در صحنۀ جنگ قرار گرفت و همه‌چیز را به‌عنوانِ ابزارِ رقابت نگاه کرد، علاقه‌اش خودبه‌خود به نفسِ پدیده‌ها و به‌خاطرِ خودِ آنها از بین می‌رود و امورِ زندگی را نه‌تنها فقط از یک بُعد نگاه می‌کند، بلکه همان یک بُعد را هم به‌طورِ اصولی و اساسی نگاه نمی‌کند، به هر چیز فقط تا آن حد علاقه و توجه پیدا می‌کند که بتواند به‌وسیلۀ آن برتریِ خود را نسبت به رقبایِ شناخته و ناشناخته احراز نماید. فرضاً شما مشغولِ یاد گرفتنِ یک زبانِ خارجه هستید. اگر علاقهٔ شما به نفسِ آن زبان باشد، یادگیری‌تان یک کیفیتِ عمیق و اساسی خواهد داشت. ولی اگر دارید آن را برای این می‌آموزید که به دیگران نشان دهید شما هم یک زبانِ خارجه می‌دانید، در یاد گرفتن فقط تا آن حد پیش می‌روید که این نیت و مراد حاصل شود.

وضعِ ما مثلِ سربازی است که فقط سعی می‌کند سلاحِ خود را به دشمن پُر جلوه دهد. اگر سلاحش پوچ هم بود مهم نیست. مهم فقط این است که دشمن را در این تصور نگه دارد که سلاحش پُر است.

Another problem created by competitive and comparative relationships is that it automatically draws us toward a shallow, superficial, and pretentious life. Once we get caught in a fighting mode, we look at everything as a target of competition and automatically lose interest in the essence of experience and its realities. We not only look at life one dimensionally, but we also fail to look at that one dimension methodically. Our interest and our attention increase only as a means of getting ahead of our known and unknown rivals.

Suppose a person is learning a foreign language. If they have genuine interest in the language itself, their learning will have a deep and profound quality. But if they are learning the language to show off that they also know a foreign language, they will learn only as far as that intention is fulfilled. Their situation is like a soldier who tries to fake that his gun is loaded and ready to fire. It’s not important that his weapon is empty. It is only important that the enemy gets the impression that his weapon is loaded and ready to fire.

کتابِ «تفکرِ زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@MossaffaDotCom
‌
‌بدون واسطهٔ کلمات ارتباط بگیریم

يکی ديگر از عوامل حفظ "هويت فکری"، همانطور که می‌دانيم الفاظ و کلمات است. "من"، "فکر" (فکر اکتيو) و لفظ و کلمه هر سه يک پديده‌اند. اگر کلمات را از آنچه به نام "هويت" می‌شناسيم برداريم، هيچ محتوایی برای آن باقی نخواهد ماند. اين درخت که جلو چشم ماست، يک واقعيت است. لفظ "درخت" هم فقط نمايندۀ آن است. اگر شما کلمۀ "درخت" را از روی اين واقعيت برداريد، خود واقعيت باز هم باقی می‌ماند. ولی اگر الفاظ را از "هويت فکری" برداريد، هيچ چيز از آن باقی نمی‌ماند. يکی از صفات هويت فکری را در نظر بگيريد و سعی کنيد محتوای آن را حس کنيد - بی‌آنکه هيچ لفظ و کلمه‌ای وارد انديشۀ شما بشود. اين کار را بکنيد ببينيد ذهن چه کيفيتی پيدا می‌کند. شما می‌گوييد "من آدم ترسو، حقير، ناکام، عقب‌مانده، متکبر يا متواضعی هستم." حالا سعی کنيد محتوای حقارت، ترس، تواضع يا هر چيز ديگر را در خود حس کنيد بدون آنکه به کلمات "حقارت" يا "ترس" فکر کنيد. يعنی سعی کنيد بدون واسطۀ کلمات، در رابطۀ مستقيم با محتوای يک صفت باشيد. اگر چنين کنيد می‌بينيد هيچ محتوایی وجود ندارد تا موضوع انديشه قرار گيرد؛ و ذهن مواجه با خلاء می‌شود.

One other factor in preserving thought identity, as we know, is words and labels. The “I” thought (active thought) and words are the same phenomenon. If we remove the word tag from what we know as “identity,” no content will remain. A tree before our eyes is a reality. The word “tree” is just a representative for the actual tree. If you take out the word “tree” from this reality, the reality itself still remains. But if you remove the words from thought identity; nothing is left.
Think about one of the attributes of thought identity and try to feel its content, without having any words entering into your thought. Do this and see what quality the mind finds. Say to yourself, “I am a timid, pitiful, unsuccessful, arrogant, or humble person.” Now try to feel timidity, humility, or anything else in yourself without thinking about the words “timid” or “humble.” Try to relate to the content of an attribute without involving words. If you do that you can see there is no content to be the subject of thought; and the mind encounters emptiness.

کتاب «تفکر زائد»
محمدجعفر مصفا
ترجمه: سعید امدادی

@Mossaffadotcom
‌
عدم جدیت در درک وخامت

سوال: آیا شما راهی دارید برای اینکه انسان بتواند خود را از چنگال "فکر" آزاد کند؟

جواب: مسئلهٔ ما "راه" نیست. مسالهٔ ما جدی نبودن است. مسالهٔ ما عدم درک عمق وخامت مساله است.

اگر ما به آن درجه از درک وخامت مساله برسیم که واقعاً بخواهیم از اسارت "من" آزاد شویم، راهش را هم پیدا می‌کنیم. یا دقیقتر بگوییم، درک وخامت مساله عین "راه" است، و حتی پایان راه است.

تشبیهاً اینطور بگوییم: از هنگام کودکی شیئی را در دست ما نهاده‌اند و با تلقین و تاکید زیاد گفته‌اند که این یک شیئ گرانبهاست، یک جواهر است و آنرا حفظ کن. ما هم دو دستی به آن چسبیده‌ایم و تمام عمر خود را داریم صرف زرق و برق دادن به این جواهر بدلی می‌کنیم. تمام فعالیتهای زندگی ما به هر شکل که باشد تلاشی است برای نما دادن به این جواهر.

اکنون یک نفر به ما می‌گوید این شیئی که تو به عنوان جواهر در دستت نگه داشته‌ای نه تنها جواهر نیست، نه تنها فاقد آن ارزشی است که به تو تلقین کرده‌اند، بلکه ماده‌ای از آن تراوش می‌کند که وارد خونت می‌شود و تمام وجودت را مسموم می‌کند.

تمام رنجها، ترسها، حساسیت‌ها، حقارتها، نفرتها، و بیهوده دویدنهای تو حاصل همین "جواهر" و از نتایج آنست.

ما ابتدا این حرف را با ناباوری می‌شنویم، طول عادت به نگهداری آن مانع می‌شود که با دقت و حوصله به بررسی آن بنشینیم. اگر ما با حوصله، فراغت و آرامش به بررسی آن شیئ بنشینیم و با بصیرت و چشمِ جان ببینیم که این اژدها چه بلایی به سر ما آورده است، آنوقت دور انداختن آن کار مشکلی نیست. مشکل تا وقتی است که وخامت مساله را حس نکرده‌ایم.

«انسان در اسارت فکر»
محمدجعفر مصفا

@Mossaffadotcom